کورپوراتیسم فاشیستی/دانیل گورین
16-06-2026
بخش انقلابها و جنبشها
21 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
دانیل گورین
کورپوراتیسم فاشیستی
(فوریه ۱۹۳۷)
از مکاتبات شورای بینالمللی ، جلد ۳ شماره ۲ ، فوریه ۱۹۳۷، صفحات ۱۴-۲۶.
رونویسی: توسط کیوسک روزنامه انقلاب،
نشانهگذاری HTML: زدراوکو ساوسکی، ۲۰۲۵
قبل از تصرف قدرت
فاشیسم کلماتی مانند: شرکت، کورپوراتیسم، دولت شرکتی را در دستور کار قرار داده است - یا دوباره قرار داده است -. این کلمات هرگز به اندازه چند سال گذشته مورد استفاده قرار نگرفتهاند. اما در عین حال، بزرگترین سردرگمی در مورد اهمیت واقعی آنها وجود دارد. ما سعی خواهیم کرد این سردرگمی را برطرف کنیم.
کورپوراتیسم یکی از طعمههایی است که فاشیسم به سمت خرده بورژوازی و کارگرانی با ذهنیت خرده بورژوازی دراز میکند. ابتدا برای تسخیر آنها؛ سپس، پس از استقرار در قدرت، برای پنهان کردن چهره واقعی خود از آنها.
اگر کسی این موضوع را کمی دقیقتر بررسی کند، سه نکته را در عوامفریبی «شرکتی» فاشیستها مییابد:
- وعدهای که به کارگران با ذهنیت خردهبورژوازی داده میشود تا آنها را «پرولتارزدایی» کند، قطعاً نه با از بین بردن اختلاف نظر بزرگ بین سرمایه و کار، بین کارفرما و کارمند، بلکه با گرد هم آوردن، با آشتی دادن این دو عامل تولید. به کارگران این وعده داده میشود که در میان این «شرکتهای» مختلط، آنها میتوانند به عنوان بورژواهای کوچک زندگی کنند؛ حق کار برای آنها تضمین شود؛ حقوق «منصفانهای» دریافت کنند؛ در برابر پیری بیمه شوند؛ و به ویژه اینکه کارفرمایانشان با آنها به عنوان «همکاران» واقعی در تولید، به طور برابر رفتار کنند.
- وعدهای که به خرده بورژوازی مستقل (صنعتگران، کاسبان کوچک و غیره) که قربانی رقابت بین انحصارات بزرگ سرمایهداری هستند و در مسیر پرولتاریا شدن قرار دارند، داده شده این است که فاشیسم برای آنها رژیمی را احیا خواهد کرد که از رژیم قرون وسطی، دوران پیش از سرمایهداری، الهام گرفته شده است. این رژیم دیگر رژیم رقابت و سختگیرانهترین قوانین نخواهد بود، بلکه رژیمی خواهد بود که در آن تولیدکنندگان کوچک محافظت، سازماندهی و تحت مراقبت «شرکتهای» مستقل، امنیت و ثبات را دوباره کشف خواهند کرد.
- در نهایت، وعده داده میشود که دولت سیاسی پارلمانی، انگلی و بیکفایت، جای خود را به یک دولت شرکتی خواهد داد که در آن همه تولیدکنندگان گروهبندیشده بر اساس حرفه خود، حق رأی خواهند داشت و تحت نظارت آن، همه منافع تحت لوای منافع عمومی، آشتی داده شده و هماهنگ میشوند.
این آرمانشهر سهگانهی بورژوازی کوچک، به درستی به فاشیسم تعلق ندارد. این آرمانشهر در سراسر قرن نوزدهم یافت میشود. با این وجود، در اندیشههای خردهبورژوازی ارتجاعی و در اندیشههای خردهبورژوازی اصلاحطلب، اشکال کاملاً متفاوتی به خود میگیرد.
ارتجاع کورپوراتیسم
در آغاز قرن نوزدهم، بسیاری از بورژواهای کوچک از لغو اخیر شرکتها پشیمان بودند. لیبرالیسم اقتصادی آنها را بیدفاع به جنگل سرمایهداری پرتاب کرده بود. رقابت بیرحمانه آنها را نابود و از آنها پرولتاریا ساخته بود. و بنابراین آنها محکم در مقابل مسیر پیشرفت ایستادند و سعی کردند آن را در حرکتش متوقف کنند. آنها آرزو داشتند به دورهای بازگردند که پیش از سرمایهداری بود.
احزاب ارتجاعی (در فرانسه، حزب سلطنتطلب) و کلیسا از این آرمانهای واپسگرایانه برای اهداف خود سوءاستفاده کردند و احیای شرکتها را در برنامههای خود گنجاندند. به دلیل نیازهای آرمانی، اسطوره شرکتهای قرون وسطایی خلق شد که چیزی جز تحریف عظیم تاریخ نبود. در واقع، «شرکتهای» قرون وسطی از هیچ نظر شبیه این اسطورهای که اکنون ادعا میشود، نبودند. آنها فقط برای لحظهای در قرون وسطی وجود داشتند و سرمایهداری خیلی سریع آنها را از بین برد یا ماهیت آنها را کاملاً تغییر داد. آنها فقط دیر ظاهر شدند و فقط در یک حوزه محدود، یعنی حوزه صنعتگران و تاجران کوچک، توسعه یافتند. و حتی در این حوزه، مشاغل آزاد وجود داشت. در مقابل، کسبوکارهای بزرگ که در قرون وسطی شکوفا شده بودند، از رژیم شرکتی فرار کردند. بورژوازی که آن را ایجاد کرد، در سندیکاهای کارفرمایان واقعی گروهبندی شدند، کاملاً متفاوت از «شرکتها» [1] .
متناسب با نرخ گسترش شیوه تولید سرمایهداری، شرکتها بخش رو به کاهشی از قلمرو اقتصادی را پوشش میدادند. بدین ترتیب بود که در فرانسه، کارخانههای سلطنتی، پیشگامان صنعت مدرن، خارج از نظام قدیمی بردگیِ شرکتمحور ایجاد شدند. هنگامی که تورگو (1776) و سپس انقلاب (1791) شرکتها را در فرانسه لغو کردند، آنها از قبل مرده بودند. سرمایهداری «زنجیرهایی» [2] را که مانع توسعه آن بودند، شکسته بود.
علاوه بر این، حتی در درون «شرکت»، اختلاف نظر بین سرمایه و کار، یعنی مبارزه طبقاتی، از همان ابتدا ظاهر شد. اشراف اربابان به سرعت تمام قدرت را به دست گرفتند و برای یک کارگر، دستیابی به حقوق و امتیازات یک انسان آزاد، دشوارتر و دشوارتر شد. پس از قرن هفدهم، کارگر به یک پرولتاریا تبدیل شد. شرکت چیزی بیش از یک انحصار طبقاتی نبود، «باستیلی که در آن یک الیگارشی حسود و حریص [3] ریشه دوانده بود ».
با این حال، در اواسط قرن نوزدهم، احزاب ارتجاعی و کلیسا وانمود کردند که این شرکتهای قرون وسطایی را که مدتها در تکامل اقتصاد از آنها پیشی گرفته بودند، احیا میکنند. آنها در تبلیغ این آرمانشهر، سه مزیت میدیدند:
- برای جذب خرده بورژوازی واپسگرا به صفوف خود.
- دور کردن کارگران از سوسیالیسم و سندیکالیسم با ارائه این سازمانهای «شرکتی» به عنوان جایگزین.
- ایجاد خلل در حق رأی دموکراتیک عمومی با مخالفت با حق رأی حرفهای.
بدین ترتیب بود که در فرانسه، از نیمه اول قرن، گروهی از نویسندگان کاتولیک (سیسموندی، بوچز، ویلنوو-بارژمون، بوره و غیره) اعمال ناشایست رقابت را محکوم کردند و خواستار برقراری مجدد مشاغل سازمانیافته شدند. کنت دو شامبور، در نامهای درباره کارگران (۱۸۶۵)، یادآوری کرد که «سلطنت همیشه حامی طبقه کارگر بوده است» و خواستار «تشکیل شرکتهای آزاد» شد. از سال ۱۸۷۰ به بعد، کلیسا رسماً «شرکتگرایی» را در دکترین خود گنجاند. کنگره کاتولیک لیل (۱۸۷۱) اعلام کرد: «تنها راه بازگشت به آن وضعیت مسالمتآمیزی که جامعه قبل از انقلاب از آن برخوردار بود، برقراری مجدد حاکمیت همبستگی در دنیای کار از طریق انجمن کاتولیک است.» در سال ۱۸۹۴، پاپ لئون سیزدهم، بخشنامهی خود با عنوان «Rerum Novarum» را منتشر کرد که در آن، پس از بیان این که «سرمایهداری، بدنهی اجتماعی را به دو طبقه تقسیم کرده و بین آنها شکاف عظیمی ایجاد کرده است»، وانمود میکند که با بازگشت به گذشته، این مشکل را برطرف میکند: «برای مدت طولانی، اجداد ما تأثیر خیرخواهانهی شرکتها را تجربه کردهاند. و بنابراین، با کمال میل میبینیم که جوامعی از این نوع در همه جا شکل میگیرند.» به نوبهی خود، لا تور دو پین، که همزمان کاتولیک و سلطنتطلب بود، امیدوار بود که این شرکت، کارگر و کارفرما را به هم نزدیک کند و «با لحیمکاری طبیعی، زنجیرهای مصنوعی ساعات اولیهی خود را جایگزین کند [4] ».
مرتجعین به این شرکتها تنها نقشی مشورتی دادند. آنها قصد نداشتند آنها را جایگزین دولت سیاسی کنند، بلکه برعکس میخواستند آنها را کاملاً تابع دولت کنند. سیاست در اولویت! برای کنت دو شامبور، شرکتها قرار بود به «پایگاههای رأیدهندگان و حق رأی» تبدیل شوند. برای لا تور دو پین، آنها قرار بود «هیئتهای انتخاباتی طبیعی و تاریخی بدنه سیاسی» باشند. اما گذشته از آنها، یا سلطنت «حامی» یا دولت مقتدر وجود داشت که شرکتها چیزی جز «همکاران ساده در کارکردهای اقتصادی آنها» نبودند. [5]
اصلاحطلبی صنفی
در حالی که مرتجعین آرزوی بازگشت به گذشته را داشتند، دیگر ایدئولوگها، بدون اینکه خواستار احیای شرکتهای منسوخ قرون وسطایی باشند، رویای پیوند اصول خود به جامعه مدرن را در سر میپروراندند؛ رویای «سازماندهی» کار را در سر میپروراندند. اما آرزوی آنها هنوز مبهم بود. سن سیمون میخواست تولیدکنندگان را به شرکتهای صنعتی تقسیم کند [6] . شاگردان او معتقد بودند که «اصل احیاکننده» جامعه آینده «متفاوت از اصولی نیست که در طول سازماندهی قرون وسطی کنار گذاشته شدند».
«هدف برخی از مصوبات قانونی، ایجاد نظم در قوانین صنعتی بود. همچنین نهادی وجود داشت که در روزهای پایانی خود تأثیر خاصی بر روحها گذاشت و به نیاز به اتحاد و مشارکت تا جایی که وضعیت جامعه در آن زمان اجازه میداد، پاسخ داد؛ منظور ما شرکتها است. بدون شک، این سازمانها از بسیاری جهات ناقص بودند. با این حال، یک سازمان بد لغو شد، اما چیزی به جای آن ساخته نشد. اگرچه نهادهایی به نام شرکتها وجود داشتهاند که اشکال آنها برای ما منزجرکننده بوده است، اما لازم نیست نتیجه بگیریم که صنایع نباید در شرکتها ادغام شوند تا این تلاشهای غریزی را که گرایش آشکار آنها ایجاد نظم با هدایت به سمت یک سازمان جدید کار است، از خود تولید کنند [7] .»
پرودون، به نوبه خود، آرزو داشت «بر اساس روابط جدید، آن گروههای طبیعی کار، یعنی شرکتهای کارگری را بنا کند [8] ». او تأیید کرد که «قرن بیستم، عصر فدراسیونها را آغاز خواهد کرد. صنایع خواهرخوانده هستند؛ آنها بخشهای جدا شده از یکدیگرند. بنابراین، آنها باید فدراسیون شوند [9] .»
اما اصلاحطلبان اجتماعی نیمه اول قرن نوزدهم هنوز تصور روشنی از تفاوت بزرگی که سرمایهداری بین سرمایه و کار، بین کارفرما و کارمند ایجاد کرده بود، نداشتند. یا اگر از آنها آگاه بودند، رویای پایان دادن به این تفاوتها، زنده نگه داشتن یا ایجاد تولد مصنوعی تولیدکنندگان کوچک مستقل را در سر میپروراندند. برای سنت سیمونیونها، اصطلاح «صنعتی» به طور نامشخص به همه تولیدکنندگان اطلاق میشد، بدون اینکه به وضوح مشخص شود که آیا آنها به تولیدکننده-کارفرما یا تولیدکننده-کارگر توجه دارند. وقتی پرودون از شرکتهای کارگران صحبت میکند، منظورش شرکتهایی نیست که از کارفرمایان و کارگران یا فقط کارگران در برابر کارفرمایانشان تشکیل شده باشد؛ بلکه تولیدکنندگان کوچک مستقلی هستند که توسط «همکاری متقابل»، «اعتبار آزاد» یا چیزی شبیه به این نجات یافتهاند. اصلاحطلبان اجتماعی نیمه اول قرن نوزدهم به جای اینکه تفاوت موجود بین سرمایه و کار را درک کرده باشند یا بخواهند آن را بپذیرند، در قلمرو آرمانشهر باقی ماندند.
اما آنها خطی را مشخص کردند که برخی از وارثانشان به سختی در آن مشارکت دارند: سندیکالیستهای انقلابی. این سندیکالیستهای انقلابی دوباره ایدههای سن سیمون و پرودون، «سازمان کار« و «فدرالیسم« را مطرح میکنند و آنها را از هرگونه ایده آرمانشهری رها میکنند. آنها همزمان ایده شرکتها یا تولیدکنندگان کوچک مستقل، ایده شرکتهای مختلط (کارفرمایان و کارگران متحد) را رد میکنند؛ اولی به این دلیل که مخالفت با تکامل سرمایهداری، تلاش برای زنده نگه داشتن یا احیای تولیدکننده کوچک مستقل بیهوده خواهد بود؛ و دومی به این دلیل که در رژیم سرمایهداری منافع کارفرمایان و کارگران در تضاد است و تلاش برای آشتی دادن آنها، و «همکاری طبقات« حیلهگری خواهد بود. شرکت سندیکالیستها، یک شرکت طبقاتی است. آنها برای ایجاد یک جامعه پرولتاریای شرکتی، پس از لغو سیستم دستمزد، مبارزه میکنند.
اما سن سیمون و پرودون دو نسل بسیار متفاوت دارند، یکی با روحیه انقلابی و دیگری با روحیه کوچک بورژوایی. اصلاحطلبان هنوز یک پا در آرمانشهر دارند. بدون شک آنها از ایده شرکتهای تولیدکنندگان مستقل دست کشیدهاند. آنها تسلیم شکاف بین سرمایه و کار شدهاند. اما امیدوارند این شکاف را با شرکتهایی که با «همکاری طبقات» مشخص میشوند، تنگتر کنند. آنها میخواهند با توسعه موازی سندیکالیسم حامی و سندیکالیسم کارگری، با رقابت اجباری سازمانهای حرفهای و عمل به چانهزنی جمعی، این دو عامل «ضروری» تولید را با هم آشتی دهند. آنها با این ایده که میتوانند مدیریت اقتصادی را ابتدا در هر حرفه و سپس در چارچوب کل ملت، با تأسیس یک «پارلمان اقتصادی»، به طور مساوی با کارفرما به اشتراک بگذارند، خود را بزرگ میکنند.
تنها اخیراً، در کتاب فدرالیسم اقتصادی (۱۹۰۱)، پل بونکور خود را مفسر درخشان این آرمانشهر معرفی کرد. بلافاصله پس از جنگ، این آرمانشهر توجه اصلاحطلبان بسیاری از کشورها، بهویژه در آلمان، و همچنین در ایتالیا، فرانسه و غیره را به خود جلب کرد. تقریباً در همه جا، اصلاحطلبان معتقد بودند که زمان «اقتصاد دموکراتیک»، برای شرکتگرایی «همکاری طبقات» فرا رسیده است. و علیرغم تمام فریبهایی که تجربه شد، هنوز هم بر اساس همین آرمانشهر است که اصلاحطلبان بینالمللی در حال ساختن آن هستند. به همین دلیل است که در سوئیس، اتحادیههای کارگری تصمیم گرفتند اصل «جوامع حرفهای» را که کارفرما و کارگر را متحد میکند، بپذیرند. در اتریش، کمی قبل از فاجعه، روزنامه کارگری وینر نوشت که سوسیال دموکراسی «به خوبی میتواند ایده شرکتها را بپذیرد». در بلژیک، دِ مان خواستار «یک سازمان تولیدی مختلط تحت عنوان کورپوراتیسم» است و در طرح POB، آن سازمان مختلط «از به رسمیت شناختن سندیکایی و تعمیم چانهزنی جمعی به ایجاد یک شورای اقتصادی به جای سنا میرود [10] ». در فرانسه، مهمترین بخش طرح CGT (فدراسیون کار) شورای اقتصادی ملی است «که از نمایندگان واجد شرایط تعیینشده توسط سازمانهای نمایندهترین حامیان و کارگران تشکیل شده است [11] ». و خود فدراسیون بینالمللی سندیکایی رویای «یک دولت شرکتی واقعی را در سر میپروراند که باید به طور مؤثر با همکاری کارفرمایان و کارمندان در یک سازمان از یک نهاد مشترک [12] » تفسیر شود.
اما آیا این «دولت شرکتی»، به سبک اصلاحطلبان، باید دولت سیاسی را در خود جذب کند؟ خیر. آنها به اندازه سن سیمون و پرودون به آینده نگاه نمیکنند. سن سیمون امیدوار بود که شرکتهای صنعتی جایگزین قدرت سیاسی شوند، و شورای صنایع جایگزین دولت شود. پرودون نوشت: «آنچه ما به جای دولت قرار میدهیم، سازمان صنعتی است. قوانین بیشتری که اکثریت به آن رأی دادهاند. هر شهروند، هر جامعه یا شرکتی، دولت خود را بسازد [13] .»
و بدین ترتیب سن سیمون و پرودون مسیری را مشخص کردند که با انتقال از یک طرح آرمانشهری به عرصه طبقاتی، به سندیکالیسم و سوسیالیسم انقلابی منجر میشود. در جامعه پرولتری، «کارگاه جایگزین دولت خواهد شد»، دولت انگلی جای خود را به انجمن آزاد تولیدکنندگان خواهد داد. اما اصلاحطلبان، که میخواهند کورپوراتیسم خود را در چارچوب رژیم سرمایهداری برقرار کنند، نمیتوانند «اقتصاد» را جایگزین «سیاست» کنند. آزادی سندیکایی، شرط لازم «همکاری طبقات»، آنطور که آنها در خواب میبینند، فینفسه سیاست دموکراتیک را میطلبد و سیاست دموکراتیک مستلزم حق رأی عمومی و پارلمانتاریسم است. همچنین، آنها فقط ایجاد نقش مشورتی برای سازمانهای شرکتی را خواستارند. به عنوان مثال، برای نویسندگان طرح فدراسیون کار (CGT)، پارلمان اقتصادی «در تصمیمات خود الهامبخش قدرت سیاسی است».
کورپوراتیسم فاشیستی
خواهیم دید که چگونه فاشیسم عوامفریبی شرکتی خود را همزمان از مرتجعین و اصلاحطلبین به عاریت گرفت. فاشیسم ایده احیای شرکتهای قرون وسطایی صنعتگران و صاحبان کسب و کار کوچک را از مرتجعین گرفت؛ و بهویژه ایده «همکاری طبقات»، ایده یک پارلمان اقتصادی مشورتی را مدیون اصلاحطلبان است. اما در دو نکته اساسی از اصلاحطلبان جدا میشود و خود را به مرتجعین میچسباند.
اصلاحطلبان میخواهند کورپوراتیسم خود را در چارچوب یک دولت سیاسی دموکراتیک برقرار کنند؛ فاشیستها در چارچوب یک دولت سیاسی مقتدر.
اصلاحطلبان خواهان «همکاری طبقات» خود در هر شرکت تحت رژیم آزادی سندیکایی هستند. فاشیستها، برعکس، قصد خود را پنهان نمیکنند که نه سندیکاهای آزاد کارگران، بلکه سندیکاهای تحت قیمومیت را به عنوان مبنای دولت شرکتی خود قرار دهند.
در ایتالیا، موسولینی الگویی را پیش روی خود داشت: قانون اساسی «شرکتی» که توسط دانونزیو در فیومه (8 سپتامبر 1920) منتشر شد، که با این حال هرگز به اجرا درنیامد. این قانون اساسی، از زوایای خاصی، الهامبخشی به شدت ارتجاعی داشت. این قانون اساسی در شهر کوچک فیومه، که بسیار کم صنعتی شده بود، ده شرکت اجباری با استقلال کامل ایجاد کرد، «مانند آنچه در طول چهار قرن باشکوه دوره اشتراکی ما تأسیس و اجرا شد». اما نویسنده آن، سندیکالیست مبارز سابق آمبریس، به همان اندازه ایده اصلاحطلبانه یک پارلمان اقتصادی متشکل از شصت عضو و منتخب شرکتها را معرفی کرد [14] .
به طریقی دیگر، موسولینی مستقیماً از ایدئولوژی اصلاحات ایتالیا وام گرفت. در طول اشغال کارخانهها در سال ۱۹۲۰، هیئتی از سندیکالیستهای مبارز نزدیک به وزارت کار، همکاری کارگران را با مدیریت شرکتها پیشنهاد دادند «به این دلیل که احتمالاً بازده بهتری را برای صنایع ایتالیا تضمین میکند«. و در طرح خود در ۱۱ سپتامبر، فدراسیون کار به «منافع برتر تولید ملی« استناد کرد. از این زبان تا زبان فاشیستهای سالهای بعد، ارتباط مستقیم است. در ۳۱ اکتبر ۱۹۲۱، کمیته مرکزی فاشیست «تأیید کرد که در راستای منافع برتر ملت، صنعتگران و کارگران باید به دنبال همه امکانات توافق باشند.« و این اصل را پیشنهاد کرد که «این دو عامل باید یکدیگر را مشروط کرده و در حوزه تولید ادغام شوند.« در ۱۵ مارس ۱۹۲۳، شورای عالی فاشیست از همه سازمانهای سندیکایی (کارفرمایان و کارگران) خواست که «همکاری مؤثر همه عناصر تولید را در جهت منافع عالی کشور« تضمین کنند. مورخ فاشیست، ولپه، اظهار داشت که «نطفه رژیم شرکتها بر اساس آن قطعنامه بنا شده است [15] ».
در همان زمان، موسولینی ایده یک پارلمان اقتصادی مشورتی را از اصلاحطلبان وام گرفت. در مورد زمانی که فدراسیون کار ایتالیا پیشنهاد داد که قوانین توسط یک «نهاد مشورتی سندیکاها« تدوین شود، او به یکی از دوستانش نوشت: «در آینده، شاهد خواهیم بود که چندین پارلمان از افراد ذیصلاح جایگزین یک پارلمان واحد از افراد بیکفایت میشوند [16] .«
در مجلس مؤسسان فاشیستها در ۲۳ مارس ۱۹۱۹، آنها اعلام کردند: «نمایندگی سیاسی واقعی نمیتواند برای ما کافی باشد؛ ما نمایندگی مستقیم همه منافع را میخواهیم. میتوان به عنوان اعتراض به این برنامه گفت که ما در حال بازگشت به شرکتها هستیم. این چه اهمیتی دارد؟»
و در واقع، برنامه فاشیستی سال ۱۹۱۹ خواستار «ایجاد شوراهای فنی ملی کار، صنعت، حمل و نقل و غیره، منتخب جمعی از حرفهها یا اصناف، با اختیارات قانونگذاری و حق انتخاب یک کمیسر عمومی با قدرت وزارت» بود.
اما در اینجا الهام ارتجاعی دوباره ظاهر میشود؛ فاشیستها «سیاست را در اولویت قرار دهید» را به شیوهای کاملاً متفاوت از اصلاحطلبان درک میکردند. دولت سیاسی که آنها سازمانهای شرکتی را تابع آن میکردند، از قبل، در ذهن موسولینی، دولت مقتدر بود و «پارلمان افراد شایسته» در واقع یک ماشین جنگی بود که علیه «پارلمان افراد بیکفایت»، علیه پارلمانهای دموکراتیک، هدایت میشد.
علاوه بر این، فاشیستها روی ساختن «دولت شرکتی» آینده نه بر اساس سندیکاهای آزاد کارگران، بلکه بر اساس «سندیکاتهای فاشیستی» حساب میکردند که از سال ۱۹۲۱ ایجاد شده بودند و بیش از هر چیز یک ماشین جنگی علیه سندیکالیسم آزاد تشکیل میدادند.
در آلمان
در «سوسیالیسم ملی» نیز الهام ارتجاعی به همان اندازه قابل مشاهده است. نباید فراموش کرد که در آلمان، رژیم شرکتی قرون وسطایی تا اواسط قرن نوزدهم برای اصناف مستقل پابرجا ماند و در سالهای پس از آن تلاشی برای احیای آنها صورت گرفت. بنابراین، قانونی در سال ۱۸۹۷ به صنعتگران و صاحبان مشاغل کوچک حق تشکیل گروه خود را در قالب شرکتها میدهد و این حق حتی میتواند در صورت درخواست اکثریت اعضای صنف، به یک تعهد تبدیل شود.
از فیکت [17] تا به امروز، نویسندگان مرتجع متعددی، بهویژه پس از جنگ، از احیای شرکتهای قرون وسطایی تمجید کردهاند. مولر ون دن بروک نوشت: «منطقی بود که حمله به سیستم پارلمانی که در میان انقلابیون با شعار «شوراها» انجام میشد، باید در میان محافظهکاران تحت پرچم شرکتها رهبری شود. آنها با درک شرکتها، نه از نظر تاریخی و رمانتیک، بلکه با الهام بخشیدن به آنها با ایدههای مدرن، با ترکیب ایدههای شرکتی و سندیکالیستی [18] ، به دنبال احقاق حق آنها هستند .»
گرگور اشتراسر اعلام کرد که «سوسیالیسم آلمانی نقطه عزیمت خود را از روح و ادامه نظام حرفهای اصناف و شرکتهای قرون وسطی میگیرد [19] .»
اما در عین حال، نازیها کورپوراتیسم «همکاری طبقات» را از اصلاحطلبان آلمانی به عاریت گرفتند. قوانین موسوم به «اجتماعیسازی» سال ۱۹۱۹ که اصلاحطلبان در تدوین آن مشارکت داشتند، برای برخی صنایع، مدیریت مختلط نمایندگان کارفرما و نمایندگان کارگران را مجاز میدانستند. قانون اساسی وایمار از «تضمین همکاری همه عناصر تولید، کارفرمایان و کارمندان علاقهمند در مدیریت» سخن میگوید (ماده ۱۵۶).
و در همین راستا، فدر «ادغام کارفرمایان و کارگران شاخههای مختلف اقتصادی در شرکتهای حرفهای را ستود که هدفشان هدایت آنها، یکی و دیگری، از فضایی مسموم از مبارزه طبقاتی و جهتدهی آنها به سمت هدف مشترک، یعنی تولید ملی، با احساسی از اعتماد و مسئولیتهای متقابل است [20] ». در این شرکتها، «کارفرمایان و کارمندان باید با حقوق یکسان در کنار هم در دادگاه بنشینند [21] .»
نازیها همچنین ایده پارلمان اقتصادی مشورتی را از اصلاحطلبان وام گرفتند. آنها در قالب شورای اقتصادی رایش که در سال 1919 ایجاد شد، در سال 1920 ایجاد شوراهای اقتصادی منطقهای منتخب با یک اتاق عالی اقتصادی در رأس آن را اعلام کردند که وظیفه آن تلفیق منافع متنوع خواهد بود [22] .
اما نازیها «سیاست را در اولویت قرار میدادند» را به شیوهای کاملاً متفاوت از اصلاحطلبان درک میکردند. «دولت سیاسی» که آنها سازمانهای شرکتی را تابع آن میکردند، در ذهن آنها به عنوان دولت مقتدر تصور میشد و پارلمان اقتصادی آنها در واقع یک ماشین جنگی علیه پارلمانهای دموکراتیک بود. گوبلز نوشت: «انتخابات دیگر بر اساس احزاب سیاسی، بلکه بر اساس حرفههای سازمانیافته در میان دولت انجام نخواهد شد [23] .»
علاوه بر این، نازیها این واقعیت را پنهان نمیکنند که «سنگ بنای» «دولت شرکتی» آیندهشان نه از سندیکاهای کارگری آزاد در شکل واقعیشان، بلکه از سندیکاهای «محروم» از نمایندگانشان که تحت قیمومیت اکید دولت ناسیونال-سوسیالیستی قرار دارند، تشکیل خواهد شد.
بزرگان سرمایهدار علیه شرکتگرایی
هنوز نکتهی بسیار مهمی باقی مانده است که باید بررسی کنیم. سرمایهداران بزرگ، رباخواران فاشیسم، در مورد عوامفریبی «شرکتی» آن چه فکری میکنند؟ تا زمانی که فاشیستها هنوز قدرت را به دست نگرفته بودند، این سرمایهداران در این عوامفریبی مزایای بیشتری نسبت به معایب آن میدیدند. آیا این کار باعث جذب تعداد زیادی از خردهبورژواها به صفوف فاشیستها نمیشد؟ آیا تعداد معینی از کارگران را از مبارزهی طبقاتی و اتحادیههای کارگری آزاد دور نمیکرد؟ آیا در پارلمانتاریسم دموکراتیک شکاف ایجاد نمیکرد؟
اما اگر به آنها اجازه داده میشد چنین بگویند، رباخواران فاشیسم در باطن خود به طور غیرقابل تقلیلی با همه شرکتها، با همه «همکاری طبقات«، با همه روابط «بر اساس برابری برابر« با کارگران استثمار شده خود دشمنی دارند. آنها در بنگاههای خود مانند صنعت، میخواهند دستورات خود را دیکته کنند و با کارکنان خود به عنوان افراد برابر برخورد نکنند. آنها بیش از همه میترسند که استثمارشدگان خواستار حق کنترل امور خود شوند و بخش خاصی از مدیریت اقتصادی را مطالبه کنند. آنها وحشت بزرگ خود را پس از جنگ فراموش نمیکنند، زمانی که کارگران در ایتالیا کارخانهها را اشغال کردند و حق اداره تولید خود را مطالبه کردند؛ زمانی که در آلمان، برای چند روز، شوراهای کارگران و سربازان تنها قدرت قانونی بودند. بنابراین، آنها به طور سیستماتیک تمام برنامههای مربوط به شرکتگرایی و کنترل کارگری را که اصول آنها را موقتاً پذیرفته بودند، خرابکاری کردهاند. در ایتالیا، «کنترل کارگری« که پس از اشغال کارخانهها (1920) به کارگران فلزکار وعده داده شده بود، هرگز اعمال نشد. در آلمان، اربابان به طور سیستماتیک با اجرای قوانین موسوم به «اجتماعی شدن» سال ۱۹۱۹ مخالفت کردند و از شرکت در سازمانهایی مانند شوراهای زغال سنگ و پتاسیم خودداری کردند و از هرگونه همکاری مؤثر با نمایندگان کارگران خودداری کردند. در ایتالیا، در آلمان، در هیچ کشوری، سرمایهداران بزرگ «شرکتگرایی» را نمیخواهند، یا اگر این اصل را بپذیرند، تنها پس از آن است که غیرقابل تشخیص و از هرگونه محتوا تهی شده باشد. به عنوان مثال، به همین دلیل است که ماتون، صنعتگر فرانسوی، از این واقعیت که «کسانی بودهاند که رویای احیای شرکتها را در سر داشتهاند» ابراز تاسف کرد، زیرا «همکاری اغلب به جایی کشیده میشود که کارگران در مدیریت شرکت کنند و از مزایای بنگاه اقتصادی بهرهمند شوند». برعکس، این قلمرو باید شکارگاه رئیس باقی بماند. او میگوید که «در اصل، فقط کارفرمایان باید شرکت اقتصادی را هدایت و رهبری کنند. شرکتهایی که این شرکت تشکیل میدهد به آنها تعلق دارد؛ از این رو، آنها باید هدایت عالی آن و مسئولیت را بر عهده داشته باشند. آنها برای این جهتگیری صلاحیت بیشتری دارند. تنها آنها میتوانند با وضوح و دیدگاهی به اندازه کافی وسیع، با شایستگی و تجربه لازم قضاوت کنند. ضرورت یک رهبر واحد، رسمی است [24] . در نتیجه، شرکت اقتصادی باید منحصراً از کارفرمایان تشکیل شود. اما با توجه به محفوظ بودن این حوزه، ماتون متوجه مشکلات این امر نمیشود، زمانی که کارفرمایان و کارگران خود را در شرکت «اجتماعی» میبینند و در آنجا با هم در مورد مسائل مربوط به حقوق و شرایط کار بحث میکنند.
تمام کارفرمایان فرانسوی که در مورد «شرکت» نوشتهاند، چه موریس اولیویه [25] و چه لوسین لین [26]، نظر یکسانی داشتهاند: عدم مشارکت کارگران در جهتگیری اقتصادی. «این به معنای بینظمی خواهد بود.» خود هیتلر، در لحظهای از صداقت، نظر مشابهی را ابراز کرد. اتو استراسر در سال 1930 از او پرسید: «پس آیا «ذغالچی در خانهی خودش ارباب خواهد بود»؟» هیتلر با عصبانیت پاسخ داد: «سیستم فعلی اساساً عادلانه است؛ سیستم دیگری نمیتواند وجود داشته باشد. مالکیت مشترک و تصمیمگیری مشترک کارگران، مارکسیسم است [27] .»
حزب ملی آلمان، که وقتی با توده مردم صحبت میکند خود را ناسیونال سوسیالیسم مینامد، وقتی با حروف بزرگ بر روی برنامه خود در سال 1932 نوشت: «ما دولت شرکتی را عقب میزنیم [28] »، اندیشه درونی یک سرمایهدار بزرگ را بیان کرد .
و در واقع، خواهیم دید که گام بعدی فاشیسم، زمانی که بر قدرت مسلط شود، عقب راندن دولت شرکتی خواهد بود که وعده آن را داده بود تا سرانجام یک کاریکاتور مسخره را بنا نهد.
یادداشتها
[1] Tardy & Bonnfours: Le Corporatisme، 1935.
[2] مارکس: مانیفست کمونیست، ۱۸۴۸.
[3] مارتین سن-لئون: تاریخ شرکتهای سهامی، چاپ سوم، ۱۹۲۲.
[4] Saint-Simon: Du Systeme Industrial، 1821.
[5] دکترین دو سنت سیمون، Expose Premiere Annee، 1829.
[6] De la Capacite Politique des Classes Ouvrieres، 1864.
[7] Du Principe Federatif، 1863.
[8] Vers un Ordre Social Coretien، 1907.
[9] روکو: «Criso Dello Stato e Sindacati« «Politico«، دسامبر، 1920.
[10] Corporatisme et Socialisme، بروکسل، 1935.
[11] متن رسمی طرح فدراسیون کار.
[12] «Le Mensonge de l'etat Corporatif«. Le Movement Syndical International، ژانویه - آوریل 1934.
[13] ایده کلی انقلاب در قرن نوزدهم.
[14] Ambrosini: D'Annunzio et la constitution syndicale de Fiume، «Revue de Droit public«، 1926، ص. 741.
[15] Histoire du mouvement fasciste, Rome (به فرانسوی).
[16] نامه مورخ 23 آوریل 1918، نقل شده در «Temps«، 19 دسامبر 1934.
[17] فرم تجاری L'Etat، 1800.
[18] رایش سوم، 1923.
[19] گفتمان 20 ژوئیه 1925 در Kamp und Deutschland.
[20] «Fondements de l'economie Nationale-socialiste«.
[21] Daundered: «Les Buts du NSDAP«.
[22] برنامه حزب ناسیونال سوسیالیست، فوریه 1920.
[23] گوبلز: «Der Nazi-Sozi«.
[24] La Corporation, base de l'organization economique, 2nd ed. 1934.
[25] Pourquoi, comment sauver l'economie Nationale, 1935.
[26] CF. اطلاعات اجتماعی، 20 ژوئن 1935.
[27] کنراد هایدن: تاریخ سوسیالیسم ملی (نسخه آلمانی).
[28] با توجه به محدود بودن چارچوب این مطالعه، باید کورپوراتیسم را، به ویژه در اینجا، زیر نور جالب توجه طبقه کارگر تصور کنیم؛ یعنی کورپوراتیسم مختلط یا «همکاری طبقات». اما همه سرمایهداران بزرگ نیز با «شرکتهای» مستقل برای خرده بورژوازی مستقل (صنعتگران، تاجران کوچک) دشمن هستند. آنها نیازی نمیبینند که تولیدکنندگان کوچک توسط چنین «شرکتهایی» در برابر رقابتشان محافظت شوند. آنها حتی با یک «دولت شرکتی» که در آن همه منافع واقعاً در دادگاه صدایی داشته باشند، مخالفند. آنها نمیخواهند منافع خود را با سایر منافع هماهنگ کنند، بلکه میخواهند منافع خود را در حذف یا باج دادن به همه منافع دیگر غالب کنند.