نقد کتاب: خاستگاه ایده‌های اقتصادی /پل ماتیک جونیور


15-06-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
11 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

نقد کتاب: خاستگاه ایده‌های اقتصادی :پل ماتیک جونیور

پل ماتیک جونیور، کتاب «خاستگاه ایده‌های اقتصادی» نوشته‌ی گای روث را برای شماره‌ی ۶ مجله‌ی «روت اند برانچ» که در سال ۱۹۷۸ منتشر شد، نقد می‌کند.

«روت اند برانچ» یک مجله‌ی سوسیالیستی لیبرتارین در ایالات متحده بود.

ارسال شده توسط UseValueNotExc… در ۱۳ فوریه ۲۰۲۲

برگردان به فارسی:آرمان جمهور

گای روث، خاستگاه ایده‌های اقتصادی ، نیویورک: انتشارات وینتیج، ۱۹۷۵

گای روث با نوشتن این کتاب به کسانی که احساس می‌کنند باید اقتصاد بخوانند اما هرگز به سراغ آن نرفته‌اند، و به کسانی که به این علم ملال‌آور پرداخته‌اند، خدمتی کرده است، اما آن را به طرز گیج‌کننده‌ای گیج‌کننده و غیرروشنگرانه یافته‌اند. این میل به فهمیدن چگونگی کارکرد جهان - یا حداقل آن بخش از آن که تحت سلطه اصول اقتصادی است - است که مردم را به سمت اقتصاد سوق می‌دهد. آنچه بسیار گیج‌کننده است، نه دستگاه فنی این رشته، بلکه بی‌ربط بودن ظاهری آن با هرگونه درک از واقعیت است. روث نشان می‌دهد که این یک ظاهرسازی نیست: تقصیر دانشجو نیست، بلکه تقصیر «علم» است. کتاب «منشأ ایده‌های اقتصادی» که به روشنی و به طور سرگرم‌کننده‌ای نوشته شده است، اتهامی را که در سال ۱۸۱۵ توسط سیسموندی علیه اقتصاد مطرح شد، ادامه و توسعه می‌دهد، سیسموندی به بشریت هشدار داد که «در برابر هرگونه تعمیم ایده‌هایی که باعث می‌شود واقعیت‌ها را از نظر دور کنیم، و مهم‌تر از همه در برابر اشتباه یکی دانستن خیر عمومی با ثروت، جدا از رنج‌های انسان‌هایی که آن را خلق کرده‌اند، هوشیار باشید.»

عنوان کتاب گمراه‌کننده است، زیرا روث کل تاریخ اقتصاد را از قرن هفدهم تا به امروز روایت می‌کند. او این تاریخ را در بستر توسعه جامعه سرمایه‌داری قرار می‌دهد، که هم به توضیح چرایی توسعه این نظریه به این شکل و هم به نشان دادن بی‌ربط بودن آن به درک واقعیت کمک می‌کند. اتهام روث به اقتصاد تحت دو عنوان اصلی قرار می‌گیرد: استفاده از روشی مبتنی بر انتزاع بیش از حد از پیچیدگی‌های زندگی واقعی، و محتوایی که توسط اهداف دفاعی به جای اهداف علمی تعیین می‌شود. روث ادعا می‌کند که در طول تاریخ خود، از ریشه‌های آن در پتی (1623-1687) تا اقتصاد کلاسیک، انقلاب حاشیه‌ای قرن نوزدهم و سنتز کینزی-نئوکلاسیک امروزی - روش اقتصاد، استنتاج پیامدها از اصول پیشینی بسیار انتزاعی بوده است . این روش و این اصول را نمی‌توان بر اساس دلایل علمی پشتیبانی کرد.

گذشته از همه اینها، بسیار نامحتمل است که کل دنیای سرمایه‌داریِ عرق‌ریزان، سخت‌کوش و پول‌پرست، اسرار خود را برای هر کسی که با خیالی آسوده در اتاق مطالعه‌اش نشسته و تنها چند اصل بدیهیِ از پیش تعیین‌شده دارد، فاش کرده باشد. و به همان اندازه نامحتمل است که اگر برای اولین بار آن دنیا را می‌دیدیم، فریاد می‌زدیم: «چه معجزه‌ای! مطمئناً باید یک دست نامرئی وجود داشته باشد که تقاضا، عرضه و قیمت را دستکاری می‌کند تا به تخصیص بهینه منابع برای حداکثر کردن سود و مطلوبیت دست یابد!» (صفحه ۲۹۷)

برای حفظ این دیدگاه، که در آن اقتصاد سرمایه‌داری، اگر به حال خود رها شود، به طور خودکار تولید و درآمد را به گونه‌ای تنظیم می‌کند که نفع شخصی هر فرد، خیر همه را ارتقا دهد، عناصر تجربی که با آن در تضاد بودند، باید نادیده گرفته می‌شدند. هم آدام اسمیت در قرن هجدهم و هم کینز در زمان ما، مطالبی را در مطالعات خود گنجاندند که با اظهارات نظری خودشان در تضاد بود. آنچه در اقتصاد معمول است این است که فقط دومی در سنت «علم» به حیات خود ادامه داد.

یکی از ویژگی‌های بسیار جالب کتاب روث، که در اکثر تاریخ‌های اقتصاد دیگر دیده نمی‌شود، نحوه برخورد آن با رواج‌دهندگان قرن نوزدهم است. آن‌ها با تبدیل فرمول‌های نظری به داستان‌های اخلاق‌گرایانه، محتوای ایدئولوژیک انتزاعات آن زمان را به طور غیرقابل انکاری روشن می‌کنند. این محتوا به طرز تحسین‌برانگیزی در کتاب «ثروتمند و فقیر. یک افسانه» نوشته خانم مارکه خلاصه شده است، که توسط جی. بی. سی به عنوان «تنها زنی که در مورد اقتصاد سیاسی نوشته و خود را حتی برتر از مردان نشان داده است» ستایش شده است. داستان مثال‌زدنی او ناگزیر به این نتیجه منجر می‌شود که «آسایش فقرا از ثروت ثروتمندان ناشی می‌شود».

بحث اقتصاد نئوکلاسیک به طور خاص به خوبی انجام شده است. روث با این پرسش آغاز می‌کند که چرا ایده تعیین ارزش توسط مطلوبیت نهایی در آن زمان محبوبیت پیدا کرد و با موافقت با گزاره مارکس مبنی بر لزوم کنار گذاشتن پیامدهای رادیکال نظریه ارزش کار، پاسخ می‌دهد. او سپس توضیح می‌دهد که چگونه ترکیب روانشناسی مطلوبیت‌گرایانه با حساب دیفرانسیل و انتگرال، اقتصاددانان را قادر ساخت تا ثابت کنند که بازار، اگر به حال خود رها شود، به گونه‌ای عمل می‌کند که رضایت مصرف‌کننده را به حداکثر برساند. با این دستگاه مفهومی، جوونز (۱۸۳۵-۱۸۸۲) توانست پوچی ایده «عرضه بیش از حد عمومی» (یعنی رکود) را اثبات کند و کلارک (۱۸۴۷-۱۹۳۸) توانست نشان دهد که دستمزدها و بهره دقیقاً سهم کارگران و سرمایه‌داران در جامعه را اندازه‌گیری می‌کنند: همانطور که او می‌گوید، «ما باید آنچه را که تولید می‌کنیم، به دست آوریم - این قانون غالب زندگی است.»

اما به محض اینکه والراس (1834-1910) با نظریه تعادل عمومی خود، اقتصاد را به یک «علم دقیق» به شدت ریاضی‌وار تبدیل کرد، مفاهیم و فرضیات اساسی مارژینالیسم شروع به فروپاشی کردند. ایده «مطلوبیت» به عنوان یک داده روانشناختی که رفتار بازار را توضیح می‌دهد، جای خود را به «ترجیحات» آشکار شده در بازار داد. اصل حیاتی بازده نزولی باید کنار گذاشته می‌شد. در دهه 1930، چمبرلین و جوآن رابینسون کشف کردند (!) که رقابت خالصی که این نظریه بر آن استوار بود، وجود ندارد. با این حال، در مواجهه با این کشف، «جعبه ابزار» اقتصادی ایده‌ها کنار گذاشته نشد: در عوض، «دستگاه تحلیل مارژین... با نمودارها شکوفا شد.» مدل نئوکلاسیک حفظ شد - با هزینه‌ای مشخص. قرار بود مانند فیزیک، یک علم دقیق و پیش‌بینی‌کننده باشد؛ روابط آن قطعی و حداکثرکننده بودند. با این حال، روح این علم به صورت اصلاح‌شده، همان نتیجه‌گیری جون رابینسون در یک زمینه است که می‌گوید: «با افزایش مقدار تقاضا، قیمت عرضه ممکن است افزایش یابد، ثابت بماند یا کاهش یابد.» اما چنین نتایجی برای اساتید اقتصاد اهمیت چندانی ندارد - و همانطور که روث می‌گوید، اقتصاد عمدتاً یک نظام آموزشی است. آنها در نهایت تنها «مجموعه قضایایی را که به طرز تحسین‌برانگیزی برای تدریس و بررسی مناسب هستند، افزایش داده‌اند. بنابراین، مانند مطلوبیت و ترجیح آشکار، کتاب‌های درسی مدرن به طور ملایمی هم نظریه بی‌اعتبار تعادل رقابتی کامل و هم نظریه رقابت انحصاری را که صریحاً برای جایگزینی آن طراحی شده بود، در بر می‌گیرند.» (صفحات 256-257)

رکود بزرگ، دنیای رویایی تعادل مارژینالیست‌ها را از بین برد. (روث نمونه‌های شگفت‌انگیزی از واکنش اقتصاددانان به واقعیتی که نظریه‌های آنها را رد می‌کرد، ارائه می‌دهد، از ادعاهایی مبنی بر اینکه واقعاً چنین اتفاقی نمی‌افتاد تا این فکر که اگر کارگران فقط کمتر غذا بخورند، همه چیز خوب خواهد بود.) کینز وارد می‌شود، ظاهراً برای ایجاد یک نظریه جدید و واقع‌بینانه که بر اساس آن می‌توان یک سیاست ضد بحران مؤثر بنا کرد. با این حال، روث نشان می‌دهد که نظریه کینز همان واگرایی بین نظریه و واقعیت‌ها را مانند سایر اقتصاددانان نشان می‌دهد، زیرا ما را به گشت و گذاری کوتاه در منطق معیوب، فرضیات مشکوک، تناقض‌های ساختگی و خطاهای واقعی آن می‌برد. گذشته از جزئیات، نظریه کینز شکست می‌خورد زیرا تلاشی برای نجات نظریه نئوکلاسیک اقتصاد به عنوان یک مکانیسم متعادل‌کننده است.

پس، همانطور که روث می‌پرسد، چگونه کینزگرایی می‌توانست در «نجات سرمایه‌داری» موفق شود، همانطور که ادعا کرده است؟ در واقع، روش‌های «کینزگرایی» مدت‌ها قبل از انتشار نظریه عمومی توسط نیو دیل و رژیم هیتلر به کار گرفته شدند . کینز صرفاً ایدئولوژی اقتصادی را به شکلی توسعه داد که می‌توانست با حداقل تغییرات اساسی، آنچه را که در جهان اتفاق می‌افتاد، توضیح دهد. همانطور که روث می‌گوید، آخرین گواه بی‌ربط بودن علمی نظریه کینزی، وضعیت موجود در آکادمیا، در برنامه درسی است که در آن کینزگرایی «با خوشحالی با مغالطاتی که ادعا می‌کرد رد می‌کند، همزیستی می‌کند.» (صفحه ۲۹۳)

تاریخ روث، همانطور که امیدوار بودم منتقل کنم، هم قانع‌کننده و هم آموزنده است. او به متون اصلی فضای کافی می‌دهد تا بیش از توجیه محکومیت آنها به عنوان توهم و توجیه‌گری، آنها را محکوم کند. همانطور که او می‌گوید، کتاب او در زمانی منتشر می‌شود که شکست اقتصاددانان در کنترل یا حتی توضیح آشفتگی اقتصاد جهانی، بحرانی در نظریه ایجاد کرده است؛ روث، در سنت سیسموندی، کلیف لسلی، دبلیو. سی. میچل و دیگر منتقدان ارتدکس اقتصادی، خطوط کلی یک روش جدید تفکر در مورد اقتصاد را ارائه می‌دهد.

با این حال، توصیه‌های او ناامیدکننده است. اول از همه، او پیشنهاد می‌کند که به اقتصاد نه به عنوان یک سیستم «بهینه‌ساز» و منظم، بلکه به عنوان سیستمی که در آن «تقریباً هر اتفاقی می‌تواند بیفتد» نگاه کنیم. (صفحه 302) تصمیمات اقتصادی - توسط فروشندگان، خریداران، سرمایه‌گذاران و غیره - نه بر اساس دانش عقلانی، بلکه بر اساس حدس و گمان، احساس اعتماد به نفس یا عدم اعتماد به نفس، به ویژه حدس و گمان در مورد آنچه دیگران انجام خواهند داد، گرفته می‌شوند. روث می‌گوید که چنین پیشگویی‌های خودکامبخشی هستند که ویژگی چرخه‌ای زندگی اقتصادی را توضیح می‌دهند.

ثانیاً، برای جبران این امر، تأثیرات تثبیت‌کننده‌ای در کار هستند که عمدتاً ناشی از نهادهای «غیراقتصادی» هستند: عرف، اخلاق، قانون. «انگیزه‌های اجتماعی-روانشناختی» مانند میل به قدرت، و همچنین «ایده‌هایی در مورد آنچه درست و مناسب است» (صفحه 308) وجود دارند که، برای مثال، به نظر روث، مسئول تعیین و حفظ نرخ دستمزدها هستند (!). در نهایت، اقتصاد به عنوان یک کل، نه به عنوان سیستمی تحت سلطه یک اصل بزرگ (مانند بهینه‌سازی یا سودآوری) بلکه به عنوان مجموعه‌ای از سیستم‌ها و نهادها، که هر کدام دارای اجزای ناهمگن و شیوه‌های تعامل انعطاف‌پذیر هستند، باید در نظر گرفته شود. به عنوان مثال، شرکت‌های خاص، ویژگی‌های خاص خود را دارند و اگر قرار است اقتصاد به عنوان یک کل درک شود، باید به همین ترتیب مورد مطالعه قرار گیرند.

برجسته‌ترین ویژگی «الگوی جایگزین» روث برای اقتصاد، شیوه‌ای است که در آن، تحت پوششی دیگر، ویژگی‌های اساسی ایدئولوژی اقتصادی که او در بخش عمده‌ای از کتابش به خوبی از آن انتقاد می‌کند، حفظ می‌شود. علیرغم تصویر او از سیستم به عنوان «اشکال مختلف رفتار در زمان‌های مختلف»، او سرمایه‌داری را اساساً غیرتاریخی و غیرتوسعه‌ای می‌بیند. برخی از اصول اولیه دائمی هستند: «ویژگی‌های گله‌وار مصرف‌کنندگان و تولیدکنندگان» (صفحه ۳۱۰) که به عنوان «ابزارهای محافظتی و تأثیرات تثبیت‌کننده» (صفحه ۳۰۲) عمل می‌کنند و سیستم را در مسیر خود نگه می‌دارند. هیچ بحثی در مورد این واقعیت وجود ندارد که این «ویژگی‌های گله‌وار»، هرچند ریشه در «انگیزه‌های اجتماعی-روانشناختی» دارند، به ساختارهای تاریخی خاص روابط اجتماعی اشاره دارند: به ویژه به رابطه سرمایه و کار مزدی که پایه و اساس همه موارد دیگر را تشکیل می‌دهد. عرف، رقابت و اخلاق، همگی خود را در ارجاع به این روابط که امکان‌های کنش اجتماعی را تعیین می‌کنند، تعریف می‌کنند. جالب توجه است که این مفروضات در «الگوی» روث هیچ نمودی ندارند. در عوض، ما فقط فهرست معمول «ساختارهای اقتصادی» مانند «بازار» به علاوه‌ی «ساختارهای غیراقتصادی» جامعه‌شناسان را داریم - که همه آنها به عنوان مفروضات در نظر گرفته می‌شوند و نیازی به تحلیل بیشتر ندارند. سوال در مورد ماهیت سیستم، در مقایسه با سایر سیستم‌های قبل از آن (و احتمالاً بعد از آن) مطرح نشده است؛ به طریق اولی، پرسیده نشده است که آیا این سیستم در طول زمان در حال تغییر است و اگر چنین است در چه جهتی. تغییر تاریخی فقط می‌تواند ناشی از عوامل «جامعه‌شناختی» یا «سیاسی» خارج از «اقتصاد» باشد. «اقتصاد» به خودی خود دائمی است. اگرچه تمایل آن به عدم تعادل است، اما خود چرخه تجاری «در واقع فرمولی برای بقا است. اگر قرار است (سیستم) تغییر کند، فایده‌ای ندارد که منتظر بمانیم تا طبق قوانین درونی غیرقابل برگشت خود فرو بریزد. هر تغییری که رخ دهد باید از پیش طراحی شده باشد.» (صفحه ۳۱۰) بنابراین، بالاخره یک دست نامرئی وجود دارد. فقط آنطور که اقتصاددانان فکر کرده‌اند، به طور واضح، کارآمد و با هدایت انگیزه‌های منطقی، کار نمی‌کند. در عوض، از طریق عرف، اخلاق و ویژگی‌های فردی که توسط رفتار «گله‌ای» تعدیل می‌شوند، نظام بازار، علی‌الاصول برای همیشه، حفظ می‌شود.

همانطور که روث در ادعای ثبات اساسی سیستم به سنت اقتصادی می‌پیوندد، در نادیده گرفتن تنها چالش آشکار این سنت، یعنی نقد کارل مارکس از اقتصاد سیاسی، نیز همین سنت را تکرار می‌کند. یکی از ویژگی‌های عجیب کتاب روث این است که، اگرچه به طور گسترده از مارکس به عنوان متحدی در حمله به ارتدوکس‌ها نقل قول می‌کند، اما نظریه سرمایه - که ظاهراً جای منطقی برای جستجوی یک رویکرد جایگزین است - را کاملاً بدون بحث باقی می‌گذارد. به ما گفته شده است که مارژینالیست‌ها، با اعتقاد به کیفیت خود-تعیین‌کنندگی متغیرهای اقتصادی، «با مارکس اشتراکات زیادی داشتند، بیش از آنچه که خودشان یا مارکس حاضر به پذیرش آن بودند» (صفحه ۲۶۲)؛ اما اگرچه بحث بیشتر در مورد این نکته در فصل آخر کتاب وعده داده شده است، اما در آینده نزدیک منتشر نخواهد شد.

مقایسه‌ی روث از مارکس و مارژینالیست‌ها کاملاً اشتباه است. برای دومی، متغیرهای اقتصادی (قیمت‌ها و مقادیر کالاها) یک سیستم تعیین‌کننده‌ی متقابل را تشکیل می‌دهند که می‌توان آن را بر اساس «تعادل عمومی» عرضه و تقاضا فرموله کرد. با این حال، برای مارکس، «متغیرهای اقتصادی» به هیچ وجه به این معنا تعیین نمی‌شوند، بلکه تحت فشارهایی هستند که توسط ویژگی‌های کلی سیستم به عنوان یک سیستم استثمار طبقاتی اعمال می‌شوند. در نظریه مارکس، نه تعامل متغیرهای اقتصادی، بلکه نیاز سرمایه‌داران به انباشت سرمایه از طریق استخراج ارزش اضافی است که نه حالت‌های زودگذر سیستم، بلکه روند بلندمدت آن را تعیین می‌کند.

در اینجا نیز، روث با در نظر گرفتن مارکس به عنوان یک اقتصاددان ، هرچند از نوع زیرزمینی آن ، از ارتدکس اقتصادی پیروی می‌کند . اما این یک خطا است. اگر نگاهی سریع به یک موضوع جزئی، یعنی نظریه ارزش کار ریکاردویی، بیندازیم، منظور از اینکه بگوییم مارکس اقتصاددان نبود، روشن‌تر خواهد شد. روث معتقد است که این نظریه با این واقعیت که هیچ معیار عینی برای مهارت و شدت کار وجود ندارد، همانطور که برای زمان کار صرف وجود دارد، تضعیف می‌شود. بنابراین، ایده محتوای کار، که قرار است ارزش‌های مبادله را تنظیم کند، نامشخص و غیردقیق است و «برای کشف این اسرار باید به جامعه‌شناسی و نه اقتصاد روی آوریم.» (صفحه ۱۲۱) در ابتدا، از این واقعیت که محتوای کار قابل اندازه‌گیری نیست، نتیجه نمی‌شود که این مفهوم نامشخص یا غیردقیق است، یا نمی‌توان گفت که کالاها حاوی مقادیر مشخصی (هرچند غیرقابل اندازه‌گیری) از کار هستند. همانطور که مارکس اشاره کرد، دقیقاً این ویژگی کار به مثابه ارزش است ، که کار اجتماعی، از آنجایی که در کالاهای تحت مالکیت خصوصی تجسم یافته است، نمی‌تواند موضوع محاسبه باشد، مگر به صورت بازنمایی شده در قیمت‌های تعیین‌شده توسط بازار. به همین دلیل، محتوای (انتزاعی) کار کالاها، حتی جدا از مسائل مهارت و شدت، به هیچ وجه قابل اندازه‌گیری نیست. نظریه ارزش کار، بیش از آنکه توضیحی از ارزش بر حسب کار باشد، بیانی نظری از این واقعیت است که در سرمایه‌داری، فعالیت تولیدی انسان از طریق بازار بازنمایی، سازماندهی و کنترل می‌شود.

بنابراین مارکس - و این مهمترین نکته است - نه مقوله کار و نه مقوله ارزش را «طبیعی» نمی‌داند، بلکه هر دو را به عنوان محصولات یک جامعه خاص، به عنوان اشکال فرهنگی، به معنای انسان‌شناختی «فرهنگ»، برای سازماندهی زندگی اجتماعی در نظر می‌گیرد. از نظر روث، محتوای اقتصاد کلاسیک، و بنابراین کل سنتی که از آن پیروی کرد، تقریباً یک تصادف تاریخی است: اتفاقاً با پتی شروع شد، اما «اگر شخص دیگری با ایده‌های متفاوت بود، متفاوت می‌بود.» (صفحه ۲۹۵) اما برای مارکس، نظریه کلاسیک، در مقایسه با سیستم‌های «عامیانه» که از آن پیروی کردند، از ارزش علمی واقعی برخوردار بود زیرا در قالب مقولات اقتصادی، برخی از ویژگی‌های اساسی سرمایه‌داری را به عنوان یک سیستم اجتماعی آشکار کرد. تصادفی نیست که فقط در سرمایه‌داری رشته اقتصاد توسعه یافت. این واقعیت که در این جامعه مردم روابط اجتماعی خود را به عنوان حوزه‌ای از «قوانین اقتصادی» تجربه و درک می‌کنند، نقطه شروع مهمی برای درک این سیستم است. با این حال، بسط بینش اقتصاددانان کلاسیک توسط مارکس، مستلزم گسست قطعی از اقتصاد به عنوان علم این «قوانین» است. اگر قرار است تلاش برای درک واقعیت ادامه یابد، آنچه لازم است، تزریق مشاهدات جامعه‌شناختی به اقتصاد نیست، بلکه جایگزینی آموزه اخیر با نظریه‌ای از سرمایه‌داری است که نظریه کلاسیک را بر اساس واقعیتی که پاسخی به آن بوده است، توضیح دهد.

بنابراین، اثر مارکس با یکی از معیارهای روث برای یک نظریه جدید و علمی‌تر در مورد پدیده‌های اقتصادی مطابقت دارد: این نظریه، دیدگاه «اقتصاد» را به عنوان جهانی خودتنظیم از پدیده‌ها رد می‌کند و آن را بیشتر به عنوان ظهور مجموعه‌ای از روابط اجتماعی در حال توسعه و در حال تغییر می‌بیند. این نظریه در کتاب سرمایه، معیارهای دیگر روث را نیز برآورده می‌کند. مفاهیم اساسی آن (کار، سرمایه، ارزش، ارزش اضافی)، در حالی که انتزاعی هستند، به وضوح از واقعیت انتزاع شده‌اند. آنها نه برای استنتاج، بلکه با ارجاع مداوم به پدیده‌های تجربی استفاده می‌شوند (حداقل نیمی از حجم سرمایه، مطالب تاریخی است)؛ آنها قابل آزمایش هستند، زیرا برای تدوین مجموعه‌ای از پیش‌بینی‌های تاریخی - الگوی چرخه‌ای توسعه سرمایه‌داری، افزایش بهره‌وری کار، تمرکز و تراکم فزاینده سرمایه - که در واقع به خوبی تأیید شده‌اند، مورد استفاده قرار می‌گیرند.

چه او با چنین ارزیابی مثبتی از دیدگاه‌های مارکس موافق باشد و چه نباشد، جای تأسف است که روث به آنها نمی‌پردازد. روث می‌گوید: «ما اقتصاددانان حرفه‌ای را به عنوان موافق دکترین مارکسیستی نمی‌بینیم»، یا باید اضافه کرد که حتی آن را آنقدر جدی نمی‌گیریم که آن را مطالعه کنیم. این نه تنها به دلیل محتوای براندازانه‌اش، بلکه به این دلیل است که روش و روح آن با آن دسته از اقتصادها، چه دگراندیش و چه ارتدوکس، بیگانه است. نظریه مارکسی یک اقتصاد جدید و بهبود یافته نیست، بلکه نقدی بر این حوزه است، تلاشی برای کنار گذاشتن آن از نظر نظری به عنوان کمکی برای کنار گذاشتن پدیده‌هایی که عملاً به آنها می‌پردازد. نظریه مارکسی کاملاً خارج از ایدئولوژی غالب و در مقابل آن قرار دارد. به همین دلیل است که اقتصاددانان رادیکال، حتی بیشتر کسانی که خود را مارکسیست می‌نامند، تمایل دارند نظریه ارزش و انباشت سرمایه را که هسته اصلی کار مارکس را تشکیل می‌دهد، کنار بگذارند. درست همانطور که برعکس، بسیاری از رادیکال‌ها دوباره به مطالعه اقتصاد بورژوایی کشیده می‌شوند. با وجود تمام دشواری‌های روث در فراتر رفتن از دایره تفکر اقتصادی، کتاب او ارزش زیادی دارد زیرا به طور کامل نشان می‌دهد که اگر می‌خواهیم جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم درک کنیم و تغییر دهیم، باید این شبه‌علم را کنار بگذاریم.

پل ماتیک جونیور

ژوئن ۱۹۷۸

 

 

اسم
نظر ...