پاسخ به یک نقد در باره انقلاب 1357(1979) ایران/کاوه دادگری
12-06-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
9 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
پاسخ به یک نقد در باره انقلاب 1357(1979) ایران
مقدمه
پیش تر بر مقاله من به نام: نقد «انقلاب ۵۷»: از آرمان خواهی تا درسهای ناآموخته، کاوه دادگری، 11-02-2026 توسط رفیق آر. او از کمونیستهای شورایی برزیل نقدی وارد شده بود که ترجمه آن را تحت عنوان «درک اشتباهات سیاسی «انقلاب» ۱۹۷۹ ایران» ادامە مطلب - Shoraha میتوانید در سایت شوراها ملاحظه کنید. نوشته کنونی، نقدی بر همین مقاله خواهد بود.
به نظر من این نقد را باید از دو زاویه جداگانه ارزیابی کرد: از منظر وفاداری به مواضع نویسندهٔ اول و از منظر اختلاف نظری میان کمونیسم شورایی و دموکراسیخواهی سکولار. نویسندهٔ نقد (R. O.) در واقع دو کار انجام میدهد: ابتدا با بسیاری از داوریهای دادگری موافقت میکند:
نقد اسطورهٔ «انقلاب خوب بود و بعداً دزدیده شد». نقد روحانیت. نقد چپ طرفدار خمینی. نقد توهم نسبت به قدرتهای جهانی. سپس ادعا میکند که دادگری علیرغم این نقدها، همچنان در چارچوب «لیبرالدموکراتیک» باقی مانده و به استقلال طبقاتی پرولتاریا توجهی ندارد.
این بخش دوم تا اندازهای، به سبب عدم آشنایی با سایر نوشتههای ما در گرایش کمونیسم شورایی قابل دفاع است، اما نقد در اینجا گاهی به جای استناد مستقیم به متن، از روی مفروضات ایدئولوژیک خود نتیجهگیری میکند. مثلاً R. O. بارها میگوید دادگری خواهان «سرمایهداری سکولار و دموکراتیک» است. اما در بخشهایی که از مقالهٔ دادگری در دسترس است، چنین برنامهٔ سیاسی مشخصی مطرح نشده؛ بیشتر نقد جمهوری اسلامی، روحانیت و بخشی از اپوزیسیون مطرح شده است. از این رو، منتقد تا حدی موضعی را به دادگری نسبت میدهد که باید ابتدا از متن اثبات میکرد.
۲. قویترین بخش نقد کجاست؟ به نظر من قویترین بخش نقد این است: آیا مشکل انقلاب ۵۷ صرفاً غلبهٔ روحانیت بود یا اساساً فقدان استقلال سیاسی طبقهٔ کارگر؟ این پرسش در سنت کمونیسم شورایی یک پرسش جدی است.
منتقد استدلال میکند که اگر کارگران دوباره در یک جبههٔ ملی، دموکراتیک یا ضداستبدادی حل شوند، حتی اگر روحانیت هم وجود نداشته باشد، باز هم نتیجه چیزی جز شکلی دیگر از سرمایهداری نخواهد بود. این نقد از درون سنت کمونیسم شورایی که رفیق آر. او به آن متعلق میباشد، منسجم است و صرفاً یک حملهٔ لفظی نیست.
۳. ضعیفترین بخش نقد کجاست؟ ضعیفترین بخش نقد آنجاست که تقریباً تمام تضادهای سیاسی را به تضاد کار و سرمایه فرو میکاهد. مثلاً هنگامی که میگوید:
«زنان طبقه نیستند. دانشجویان طبقه نیستند. جوانان طبقه نیستند. و نتیجه میگیرد که این جنبشها نمیتوانند حامل آلترناتیو باشند. » مشکل اینجاست که تجربهٔ چند دههٔ اخیر ایران نشان داده که مبارزات زنان، دانشجویان و جنبشهای مدنی و اجتماعی و به دیدهی نویسندهی نقد، غیر طبقاتی و یا لایههای اجتماعی متعلق به طبقه متوسط نقش بسیار مهمی در تضعیف مشروعیت جمهوری اسلامی داشتهاند. بنابراین منتقد شاید در دفاع از «استقلال طبقاتی» درست بگوید، اما در ارزیابی اهمیت جنبشهای اجتماعی غیرکارگری دچار تقلیلگرایی طبقاتی میشود.
به طور کلی پاسخ من به منتقد گرامی این موارد هست:
پاسخ اول: نویسنده نقد به من موضعی نسبت دادهاند که در متن اینجانب غایب است. من در مقاله نه از سرمایهداری دفاع کردهام و نه برنامهٔ دولت لیبرال ارائه دادهام. موضوع مقاله نقد انقلاب ۵۷ و نقد نقش روحانیت و بخشی از اپوزیسیون در شکلگیری جمهوری اسلامی بود. منتقد بدون ارائهٔ شواهد کافی مرا به «لیبرالدموکرات بودن» متهم میکند. این به اشکال روشی منتقد مربوط میشود.
پاسخ دوم: دموکراسی و مبارزهٔ طبقاتی متضاد نیستند. آزادی تشکل، آزادی اعتصاب، آزادی بیان و آزادی سازمانیابی نه اهداف نهایی، بلکه پیششرطهای مبارزهٔ مستقل طبقهٔ کارگر هستند. این پاسخی است که بسیاری از کمونیستهای غیرشورایی نیز مطرح میکنند. یعنی: دموکراسی کافی نیست. اما بدون حداقلی از آزادیهای دموکراتیک نیز مبارزهٔ طبقاتی فلج میشود.
پاسخ سوم: شکست ۵۷ فقط شکست پرولتاریا نبود.
منتقد تمام مسئله را به فقدان استقلال طبقهٔ کارگر تقلیل میدهد، در حالی که انقلاب ۵۷ حاصل ائتلاف پیچیدهای از نیروهای مذهبی، بازار، روشنفکران، ملیگرایان، چپها و قدرتهای بینالمللی بود. بنابراین تحلیل طبقاتی لازم است، اما کافی نیست.
پاسخ چهارم: نقد روحانیت هنوز پس از نزدیک به نیم قرن فاصله زمانی با انقلاب 1979 مسئلهای مستقل است. یکی از نقاط قابل مناقشهٔ متن R. O. این است که تفاوت میان جمهوری اسلامی و یک جمهوری سکولار را کماهمیت جلوه میدهد. پاسخ کلی من به این گزاره که بخش مهمی از مواضع و دیدگاههای ما را مشخص میکند و به کرات در نوشتههای مختلف و اسناد پایهای خود بیان کردهایم این است:
حتی اگر هر دو نظام سرمایهداری باشند، تفاوت میان حکومتی که حجاب اجباری، ولایت فقیه، سرکوب عقیدتی و قوانین مذهبی را تحمیل میکند با یک نظام سکولار، واقعی است و نمیتوان آن را صرفاً تفاوت دو شکل از یک سلطه دانست. این احتمالاً مهمترین نقطهٔ اختلاف میان ما و نویسنده گرامی است.
جمعبندی این مقدمه اگر از منظر کمونیسم شورایی نگاه کنیم، نقد R. O. منسجم و تا حد زیادی وفادار به سنت نظری خود است؛ اما اگر معیار را «نقد منصفانهٔ متن دادگری» قرار دهیم، نقد در چند جا دچار مبالغه، برچسبزنی ایدئولوژیک و نسبت دادن مواضع اثباتنشده میشود. بنا براین میتوانم نظر انتقادی خود را چنین خلاصه کنم:
«شما به جای نقد آنچه نوشتهام، آنچه را گمان میکنید در پس نوشتهام نهفته است نقد کردهاید. من نه از سرمایهداری دفاع کردهام و نه از جبههٔ بورژوا-دموکراتیک؛ موضوع مقالهام نقد تجربهٔ انقلاب ۵۷ و مسئولیت نیروهای سیاسی در شکلگیری جمهوری اسلامی بود، نه تدوین برنامهٔ انقلاب سوسیالیستی. »
در ادامه اندکی مشروح تر به نکات هشتگانه انتقادی رفیق آر. او میپردازم. گفتاوردها از نوشته انتقادی رفیق آر. او به صورت بلدشده به ترتیب شماره گذاریهای متن اصلی اورده میشود.
*****
نکات اصلی مقاله انتقادی، پس از تایید و تاکید بر انتقادهای صریح ما بر آنچه که در انقلاب گذشت، چنین ادامه میدهد:
«تا اینجا همه چیز خوب است. اما متن دادگری به طور قاطع با همان ایدئولوژی که شکست را ممکن ساخت، مرزبندی نمیکند؛ بلکه صرفاً آن را بازنویسی میکند. در زیر آن لحن تند و تیز، یک هسته سیاسی قدیمی و آشنا پنهان شده است: اپوزیسیونخواهیِ لیبرال-دمکراتیک. استبداد مذهبی به نام سکولاریسم، دموکراسی، حقوق، تکثرگرایی (پلورالیسم)، بازسازی ملی، رفاه و همزیستی مسالمتآمیز با جهان مدرن محکوم میشود. به عبارت دیگر، یک برنامه بورژوایی تنها به این دلیل محکوم میشود تا برنامه بورژوایی دیگری به عنوان راهکار قالب شود.
مسئله اصلی همینجاست. دادگری میخواهد حساب خود را با سال ۱۹۷۹ تسویه کند، اما در واقع این کار را نمیکند. او به نسخه اسلامیِ این توهم حمله میکند، اما نسخه دموکراتیک آن را حفظ میکند. او چپ بورژوایی را محکوم میکند، اما این کار را تنها برای بازسازی یک اپوزیسیونِ فراطبقاتی دیگر بر پایههای ایدئولوژیکی انجام میدهد که برای غرب مقبولتر باشد. او پیامد «انقلاب» را محکوم میکند، اما خود همچنان در دام همان افق سیاسی گرفتار میماند که تضمینکننده آن پیامد بود: یعنی تبعیت استثمارشدگان از یک جبهه به اصطلاح جهانیِ «مردم»، «آزادی» و «دموکراسی».
«۱. هدف واقعی دادگری سرمایهداری نیست، بلکه سرمایهداری «عقبمانده» است
باید نکته اول را روشن کرد: دادگری با سلطه سرمایهداری به ماهو سرمایهداری مخالف نیست؛ او با شکل خاصی از آن که به شدت وحشیانه، کهنه و سازمانیافته توسط روحانیت است مخالفت دارد. شکایت او این نیست که کار مزدی، سلطه طبقاتی، دولت، سرمایه ملی و ادغام امپریالیستی دستنخورده باقی ماندهاند؛ شکایت او این است که این موارد به جای یک دولت سکولار، کثرتگرا و مدرن، توسط یک رژیم تئوکراتیک (دینسالار) و مرتجع اداره میشوند. »
پاسخ:
طبعاً ما هم با سرمایهداری، سرمایهداری عقب مانده، سرمایهداری توام با دیکتاتوری و استبداد و به طور کلی با هر شکلی از سرمایه و سرمایهداری مخالف هستیم. اما در ایران در درجه اول با آن شکلی از سرمایهداری دست به گریبان هستیم و پنجه در میافکنیم که به طور واقعی وجود دارد. به طور تاریخی هر کدام از اشکال سرمایهداری در عین حالی که به طور اساسی بر استثمار کار مزدی، مالکیت خصوصی، صفبندی کارگران و بورژوازی استوار است اما آن اشکال متفاوت واجد اشکال گوناگونی از استثمار و نابرابری اجتماعی و ستمگری و سرکوب و بسیاری ویژگیهای ستمگرانه و فلج کننده نیز هستند. یک کمونیست انقلابی متناسب با شرایط اقتصادی اجتماعی جامعهای که در آن زیست میکند، بر مبنای چگونگی استقرار و کارکرد سرمایه در جامعه خود اتخاذ تاکتیک میکند. برنامه و خط مشی او فرازمانی و فرا مکانی و فراطبقاتی نیست. تفاوت اشکال سرمایه، تفاوت و گونه گونی صف بندیهای طبقاتی نیز هست؛ در غیر این صورت چیزی به نام تحول تاریخی و ماتریالیسم تاریخی محلی از اعراب نخواهد داشت. تصور اینکه تاکتیک کمونیستها در مبارزه علیه سرمایهداری در همه جوامع بدون در نظر گرفتن این تفاوتها میتواند قرین موفقیت قرار گیرد توهمی بیش نیست. ما در بندهای بعدی نوشته به این مسئله بیشتر خواهیم پرداخت.
«۲. فریب دموکراتیک: جایگزین کردن «مردم» به جای تضاد طبقاتی
تمام دیدگاه دادگری بر پایه یک فریب کلاسیک در سیاست اپوزیسیون بورژوایی بنا شده است: جایگزینی «طبقات» با مفهوم «مردم». این دستهبندی همیشه از نظر سیاسی ابزاری راحت است، چرا که تضاد تعیینکننده در جامعه را پاک میکند. از استثمارشدگان و استثمارکنندگان دعوت میشود تا بخشی از یک جامعه اخلاقی شوند که گویا در برابر استبداد با یکدیگر متحد هستند. کارگران، دانشجویان، متخصصان، سرمایهداران اصلاحطلب، روشنفکران لیبرال، نوسازان ملی و نخبگان سرخورده همگی در قالب یک سوژه اجتماعی بزرگ ادغام میشوند. »
پاسخ:
مردم یک فریب دموکراتیک نیست و البته جایگزین طبقه نیز نمیگردد. زیرا مردم یا ملت یا جمعیت یک کشور معین از طبقات اجتماعی تشکیل میگردد اما همه آنها در جامعه سرمایهداری کنونی به عنوان یک دولت - ملت، چه در کشورهای معظم سرمایهداری و چه در کشورهای به اصطلاح در حال توسعه از یک کلیت ملی برخوردار هستند. آنها در مقیاس ملی دارای منافع مشترک هستند اما در مناسبات داخلی و روابط طبقاتی با اختلافات و تضادهای منافع گوناگونی مواجه میباشند که اساس جامعه طبقاتی خود بیانگر همین واقعیتهاست. توسعه مطلب فراتر از آن چیزی که موضوع بحث ماست در حال حاضر زائد است. فقط اشاره میکنیم که کمونیستها به عنوان مدافعان پیگیر و راستین منافع طبقه کارگر، در مقیاس ملی بیانگر راستین منافع کلیه تودههای کارگر و زحمتکش و اقشار غیر پرولتری نیز هستند. به ویژه در کشورهای در حال توسعه مبارزه آنها اساساً علیه بورژوازی است؛ و برای پیشبرد پیروزمندانه و متحدانه این مبارزه بایستی بتوانند تمام یا اکثریت بخشهای غیر پرولتری که از مناسبات ستمگرانه سرمایهداری در جامعه در رنجند و به تعبیر مارکس بعضاً از فقر فزونتری نسبت به پروتاریا رنج میبرند، را با کارگران متحد نمایند. اساساً سخن آنتون گرامشی در مورد تشکل نهایی کارگران مبنی بر اینکه این تشکل طبقاتی تنها زمانی شکل میگیرد که طبقه کارگر حاکمیت و دولت خود را تشکیل دهد و نیز این سخن مارکس که در چنین صورتی کارگر در مقیاس ملی یک ملت محسوب میگردد همه بر اتحاد ملی فراتر از تضادها و اختلافات طبقاتی که محصول دوران سرمایهداریست، و میتوانند و باید در فراگشت تاریخی عبور از سرمایهداری همراه و همپای طبقه کارگر باشند، قابل فهم است. این مسئله در هر دو سنخ جوامع کنونی-اگر اساساً بتوان تعدد و گونه گونی کشورهای جهان را در دو دستهبندی پیشرفته و در حال توسعه قلمداد کرد-یک معنا دارد اما مجموعه مسائلی که برای حل آنها و رسیدن به هدف نهایی و عبور از سرمایهداری و استقرار جامعه فارغ از استثمار کار مزدی است بسیار متعدد و به همان میزان شیوههای متفاوتی را طلب میکند. این توضیحات برای این مطرح شد که نسبت دادن گرایش بورژوا دموکراتیک به یک تحلیل ویژه از یک لحظه تاریخی در ایران یعنی انقلاب ۷۹ مستلزم آشنایی بیشتر هم با آن لحظه تاریخی و هم با کلیت نظرات نویسنده مقاله میباشد.
«۳. محکوم کردن چپ بورژوایی بدون درک اینکه چرا بورژوایی بود
دادگری در محکوم کردن چپ بورژوایی حق دارد. بخش بزرگی از آن مایه شرمساری بود. این چپ به «مردم» قداست بخشید، پوپولیسم ضدشاهنشاهی را پرستش کرد، جریانهای مرتجع را به نام مبارزه با امپریالیسم آرمانگرایانه جلوه داد و برای همان نیروهایی پوشش ایدئولوژیک فراهم کرد که بعدها کارگران، زنان، اقلیتها و دگراندیشان را سرکوب کردند. حتی پس از آن فاجعه نیز بسیاری از این جریانها از انجام یک خودانتقادی جدی سر باز زدند. در این مورد، حق کاملاً با دادگری است. اما او به اندازه کافی پیش نمیرود، زیرا ریشه شکست آنها را به اشتباه تشخیص میدهد. مشکل آنها صرفاً این نبود که درباره خمینی بد قضاوت کردند، یا بیش از حد ترسو یا بیش از حد رمانتیک بودند، یا به اندازه کافی دموکراتیک رفتار نکردند. مشکل آنها این بود که بورژوا بودند. آنها کاری را انجام دادند که جریانهای چپ بورژوایی همیشه انجام میدهند: فرودست کردن و تابع ساختن مبارزه طبقاتی در برابر یک آرمانِ بزرگترِ ملی یا مردمی. آنها به دموکراسی خیانت نکردند؛ بلکه به استقلال پرولتاریا خیانت کردند. »
پاسخ:
من در نسبت دادن خیانت به چپ انقلابی آن دوران جانب احتیاط را کاملا رعایت میکنم. نه صرفاً به این سبب که من و یارانم بخشی از این چپ بودیم، بلکه اساساً ماهیت رفتار چپ انقلابی در آن دوران آگاهانه برای خدمتگزاری به جریان ارتجاع اسلامی که لحظه به لحظه در جنبش دست بالا پیدا میکرد نبود که در نتیجه به آن اتهام خیانت نسبت بدهیم. برعکس گزاره بالا، اشتباه اساسی نه تنها تاکتیکی بلکه استراتژیک چپ انقلابی در آن دوران و حتی پس از آن به نسبت ناآگاهی و عدم توجه به دموکراسی و در مقابل تاکید بر امپریالیسم ستیزی و مبارزه علیه مقولهای بود که آن دوران رواج تام داشت و آن مسئله وابستگی بود: رژیم وابسته، سرمایهداری وابسته، سگ زنجیری آمریکا و درکهای عمیقاً پوپولیستی که مبتنی بر یک درک روشن از اقتصاد سیاسی سرمایهداری در جامعه ایران نبود. این امر بعداً پس از سقوط رژیم سلطنت در میان برخی از جریانها رو آمد و موضع قاطعی در مقابل ماهیت ارتجاعی و ضد دموکراتیک- تاکید میکنم دقیقاً ضد دموکراتیک- رژیم سر برآورده اسلامی اتخاذ کردند که این موضع و مبارزه همچنان تا این لحظه ادامه دارد. گیریم که آنان نیز اغلب در تبیین این ماهیت ضد دموکراتیک رژیم همچون ناقد محترم ما آن را صرف سرمایهداری نسبت میدهند. لازم به یادآوری است که ما در مورد ماهیت سرمایهدارانه رژیم اسلامی در ایران و ساختار اقتصاد سیاسی کشور به هیچ روی منکر سلطه و استقرار سرمایهداری نیستیم اما روشن است که سرمایهداری در هر کشوری دارای نقطه شروع و پدیداری و استقرار و فرایند متفاوت و ویژهای است. این تفاوت کشور و جامعه معین را از چهارچوب نظام سرمایهداری و ویژگیهای اساسی آن یعنی آرایش طبقاتی اصلی-کارگر و سرمایهدار-و استثمار مبتنی بر کار مزدی و مالکیت خصوصی و انباشت سرمایهدارانه خارج نمیسازد اما همه این ویژگیها در محیط تاریخی و مشخص آن جامعه پدیدار میگردد. انکشاف مییابد. بی توجهی به این فرا شد منشا گمراهی نظری، تاکتیکی و استراتژیکی در مبارزه طبقاتی است. اینها در نگاه مارکس و مارکسیسم انقلابی بسیار مبرهن و ابتدایی است. آنچه که مبنای مضمون انقلاب هر جامعهای را مشخص میکند چیزی به نام نظریه سیاسی یا تئوری انقلابی فرازمانی و فرامکانی خالص و ترو تمیز و در نتیجه متافیزیکی-یعنی دقیقا غیردیالکتیکی-نیست بلکه دقیقاً و موکداً بر اساس سطح مبارزه طبقاتی در آن جامعه است. طبیعی است که سطح مبارزه طبقاتی بر اساس مبارزه طبقاتی واقعی و در جریان میان پروتاریا و بورژوازی در میدان عمل ارزیابی و اندازه گیری میشود، نه در جهان اندیشه و تئوری. مضافاً اینکه این مبارزه طبقاتی دقیقاً در محیط اجتماعی معینی جریان مییابد و نمیتواند نسبت به حضور نیروهای غیر طبقاتی مثلاً دهقانان، طبقه میانی و هر نیروی شکل گرفته و معترض در آن جامعه و جایگاه آنان در تولید و توزیع بیتفاوت و چشم فرو بسته باشد. امری که هم اکنون در روند مبارزات و اعتراضات ملیونی مردم ایران آشکار است.
به این ترتیب در جامعه ایران اوایل دهه ۷۰ میلادی و تا این لحظه یعنی در یک دوره کامل نیم قرنی، مبارزه عمومی مردم ایران و تا اندازهای-تاکید میکنم تا اندازهای-کارگران ایران نیز عموماً به طور پراکنده در آن شرکت داشتهاند برای همان مواردی است که شما به راحتی، به اصطلاح ما ایرانیها چوب حراج به آن زدهاید؛ یعنی آزادی، دموکراسی، لیبرالیسم اقتصادی، سکولاریسم، آزادی زنان و جوانان. همهی این موارد در جنبشهای دوران اخیر مثلاً در جنبش اعتراضی «رای من کو؟ »(2009) و جنبش اعتراضی «نه به گرانی» و نه به رژیم اسلامی در 2017 جنبش علیه دوبرابر شدن بهای بنزین 2019 و جنبش بسیار مشهور «زن زندگی آزادی» در 2022 و به ویژه جنبش انقلابی 2026 که منجر به قتل عام بیش از ۴۰ هزار نفر از مردم ما در روزهای هجدهم و نوزدهم دی آن سال شد اساساً برای همان خواستهها و هدفهایی است که شما نسبت به آن در تمام مقالهتان هیچگونه توجه و حساسیتی نشان ندادهاید بلکه ما را به سبب توجه به این نکات به چپ بورژوایی و لیبرال دموکرات منسوب نمودهاید.
«۴. افسانهٔ بدیل (جایگزین) پیشرو
در سرتاسر متن دادگری این اشاره ضمنی وجود دارد که اگر رهبریِ سکولارتر، عقلانیتر، دموکراتیکتر و از نظر اجتماعی آگاهتری حاکم میشد، نتیجه متفاوتی ممکن بود به دست آید. این همان افسانه قدیمیِ «بدیل پیشرویِ از دست رفته» است. این ایده جذاب است چون اجازه میدهد بدون رها کردن زمین سیاست بورژوایی، پیامد واقعی و فعلی را محکوم کرد؛ کافی است تصور کنید که جناح اشتباهی برنده شده است. اما این دقیقاً همان توهمی است که باید نابود شود. »
پاسخ:
در مقاله ما هیچگونه اشاره ضمنی در مورد ماهیت مورد لزوم رهبری در آن دوره وجود ندارد. نقطه حرکت ما ارزیابی از مضمون جنبش انقلابی در آن دوره و نیز در همین دوره است. در آنجا موکدا گفتهایم که آن انقلاب از لحاظ مبارزهاش علیه استبداد حقانیت داشت اما برای پیشبرد این مبارزه متوسل به ارتجاع مذهبی شد. در این فرایند جریانهای چپ سنتی محصول دوران جنگ سرد دستخوش سردرگمیهای خود بودند و اساساً توانایی رهبری یک انقلاب دموکراتیک-تاکید میکنیم یک انقلاب دموکراتیک و نه سوسیالیستی-را نداشتند. نه از جنبه نظری- ایدئولوژیک نه از لحاظ آمادگیهای تشکیلاتی و نه مرجعیت و اعتبار تودهای. اما اینها همهی مسئله نیست. یا حداقل در ربط با بحث شما باید انگشت روی چیز دیگری بگذاریم و آن غیبت کامل کارگران ایران در هیئت یک نیروی طبقاتی مسلح به تشکل و خودآگاهی و اعتماد به نفس طبقاتی و آگاهی سوسیالیستی و غیره و غیره بودند. بنابراین صحبت کردن از اینکه چرا ما بر رهبری طبقه کارگر تاکید نکردهایم بلا موضوع است. آن جنبش در بهترین حالت یک انقلاب دموکراتیک برای عبور از دیکتاتوری و نظام سلطنت بوده است. اینکه آیا برای برپایی دموکراسی و حقوق بشر بایستی به سمت چنین فراخوانی از سوی ارتجاع مذهبی رفت یک نقد اجتماعی است و نمیتوان به سادگی از آن عبور کرد. بقایای چند گروه در هم پاشیده چپ و مجذوب «مبارزه ضد امپریالیستی» و نیز جریان دیگری که سراپا وابسته به روسیه بود و تماماً و با تمام وجود از آخوندها دفاع میکرد و بعد از استقرار این رژیم به خبر چینی برای آنها و تخریب جریانات چپ نوظهور و تازه نفس کمر بسته بود، هیچ یک درشان و اندازه رهبری نبودند که ما در اینجا بخواهیم اشاره ضمنی بکنیم یا اشاره روشن. زمانی که خود طبقه کارگر فاقد تواناییهای تاریخی و مرجعیت اجتماعی است از کار احزاب و سازمانها چه کاری ساخته است. کمونیسم شورایی از جمله به ما میآموزد که خود انگیختگی جنبش کارگری و اعتلای آن در اشکال شورایی و دموکراسی مستقیم و خودمختاری میتواند عاملیت پیدا کند. این حقیقت در عرصه سیاست قدم به قدم راهنمای ما در نگاه به طبقه و جریانهای دیگری که مدعی اثرگذاری بر سیاست هستند میباشد. در بحث کمونیسم شورایی شکلگیری رهبری چیزی مستقل از جنبش اجتماعی نیست. هر جنبشی رهبران خود را طلب میکند و میسازد. این امر در مورد جنبش کارگری ۱۰۰ بار بیشتر صدق میکند. چون طبقه کارگر بیش از هر گروه و طبقه اجتماعی دیگر از لحاظ اقتصاد سیاسی و جایگاه اجتماعی از انسجام و همسازی و منافع مشترک بیشتری برخوردار است. بنابراین برخلاف طبقات میانی که رهبران و احزاب گوناگونی برای خود ترتیب میدهند، طبقه کارگر معمولاً به سازمانهای حرفهای خود میچسبد و از این طریق منافع خود را دنبال میکند و یا پشت سر یکی دو حزب مدعی دفاع از منافع روزمره خود صف بندی میکند. در شرایط برآمد انقلابی، در فقدان خودآگاهی و آگاهی طبقاتی، به دنبال هژمونی جریانهای غیر کارگری و حتی ضد کارگری کشیده میشود. وضعیت طبقه کارگر ایران در دوره موردبحث(79-1978) چنان بود که به مبارزه تودهای کشیده شد بی آنکه خود آغازگر آن باشد. و به تناوب و در دنباله این همراهی، هژمونی ارتجاع مذهبی را در پوشش دروغین آزادیخواهی و استقلال و عدالت منسوب به قدیسین و امامان، به گردن گرفت. از این رو خط مشی معینی را که شما برای جنبش کارگری آن دوران توصیه میکنید بیآنکه ما در مورد صحت آن به طور کلی مخالف باشیم، فقط این کاستی را در آن میبینیم که بلاموضوع است و جنبش کارگری ما فقط میتوانست در بهترین حالت خواهان یک دموکراسی لیبرالی و سکولاریسم آزادیخواهانه باشد؛ امری که در آن زمان تقریباً هیچگونه رهبری و بدیل سازمان یافته در سطح جامعه نداشت. یعنی حتی احزاب بورژوا لیبرال خود در تبعیت و دستبوسی خمینی و ارتجاع مذهبی با همدیگر رقابت میکردند.
«۵. هوشمندی ضدامپریالیستی او[دادگری] دقیقاً همانجایی متوقف میشود که باید آغاز گردد. دادگری زمانی که به نظم بینالمللی حمله میکند، در قاطعترین حالت خود قرار دارد. او میبیند که قدرتهای بزرگ به عنوان نگهبانان آزادی به ایران نزدیک نشدند. او سازش، دستکاری، استفاده استراتژیک و محاسبات بدبینانه (سینیک) را میبیند. او این فانتزی کودکانه را که رهایی میتواند از طریق حامیان خارجی یا بازآرایی ژئوپلیتیک حاصل شود، رد میکند. این نکته مهم و درست است. اما او در اینجا نیز در نیمه راه متوقف میشود. او مشکل را تا حد زیادی به عنوان ریاکاری، ورشکستگی اخلاقی و استانداردهای دوگانه میبیند؛ گویی نظم جهانی از این جهت رسواکننده است که به اصول اعلامشده خود پایبند نیست. این تحلیل هنوز بسیار ضعیف است. مشکل اصلی، ریاکاری نیست؛ بلکه سرمایهداری است که در سطح بینالمللی به عنوان امپریالیسم سازمان یافته است. دولتها به این دلیل رفتار بدی ندارند که لیبرالهای ناپاکی هستند؛ آنها بر اساس الزامات رقابت نظامی، انباشت سرمایه، سیاست تحریمها، دسترسی به منابع، کریدورهای استراتژیک، نفوذ منطقهای و رقابت بین بلوکها عمل میکنند. زبان دموکراتیک یا سوسیالیستی آنها صرفاً یک ویترین و دکوراسیون است. محتوای واقعی آنها قدرت است. »
پاسخ:
اینکه امپریالیسم و سرمایهداری جهانی و همدستانش در میان بورژوازی کشورهای مختلف فعال است من هم با شما موافقم. طبیعی است در بحث ترویجی و آموزشی و درسنامهای همه این موارد و خیلی بیش از اینها را در نوشتهها و گفتارهای خود مورد تاکید قرار میدهیم. اما در عرصه سیاست آنجا که بر مواضع و رفتار کشورهای مقدم سرمایهداری که در فعل و انفعالات بینالمللی نقش غالب دارند از جمله آمریکا و اروپا در جریان انقلاب ۱۹۷۹ ایران، میرسیم، نمیتوانیم صرفاً با گفتن اینکه آنها امپریالیست و بورژوازی هستند بنابراین در کردار خود مجاز و بیتقصیر میباشند. این معادل واگذاری نبرد قبل از تدارک سیاسی آن است. این مصداق ضرب المثل فارسی است که میگوید «نیش عقرب نه از ره کین است. اقتضای طبیعتش این است». خوب، در جهان سیاست ما نمیتوانیم چنین ضرب المثلی به کار ببریم. در غیر این صورت با یک سری فرمول بندیها و پیش فرضها و به طور کلی دوگماتیزمی مواجه میشویم که هیچ گونه سودی از لحاظ تبلیغ و ترویج و افشاگری میان تودههای کارگر و زحمتکش حاصل نمیگردد. من با نقطه نظر شما از گفتمانی که میتوانیم در جهان امروز علیه سرمایهداری جهانی به کار ببریم موافق نیستم.
من هم با شما موافقم که «آنها بر اساس الزامات رقابت نظامی، انباشت سرمایه، سیاست تحریمها، دسترسی به منابع، کریدورهای استراتژیک، نفوذ منطقهای و رقابت بین بلوکها عمل میکنند» اما همین واقعیتها نشان داد که آنها اگر نقشی در عروج رژیم اسلامی داشتند قطعاً راه خطا را در پیش گرفتند و از آمدن رژیم اسلامی هیچ بهرهای نبردند، بلکه یکی از بازارهای مهم سرمایهداری را با یک فاصله زمانی کوتاه به سمت اردوگاه روسیه و چین تحویل دادند. آنها ماری را در آستین پروردند که وضعیت کنونی مردم ایران و بحران سیاسی و نظامی منطقه اساساً ناشی از قدرتمند شدن چنین حکومت تروریست و آدمکشی است. طبیعی است که ما برای از دست دادن بازار ایران برای سرمایهداری غرب دل نمیسوزانیم بلکه بر فرایندی انگشت میگذاریم که برای کارگران و زحمتکشان ایران چیزی جز فلاکت و فقر و سرکوب و ارتجاع به بار نیاورد. بنابراین نگاه ما کلیت جامعه ایران را در بر میگیرد و نه تقلیل دادن یک رویداد سیاسی سرنوشت ساز در چنبره و گفتمان تضاد کار و سرمایه.
۶«. زنان، جوانان، دانشجویان: شجاعت واقعی، سیاست ناکافی
دادگری با امیدواری به سوی زنان، جوانان، دانشجویان و یک «چپ اجتماعی» جدید روی میآورد. این انگیزه قابل درک است. این بخشها اغلب شجاعت فوقالعادهای از خود نشان دادهاند، به ویژه زمانی که ترس، سرکوب و خفقان ایدئولوژیک مطلق به نظر میرسید. مبارزات آنها مشروعیت رژیم را تضعیف کرده و بسیاری از مهملات به ارث رسیده را در هم شکسته است. اما شجاعت، یک چشمانداز طبقاتی نیست. زنان یک طبقه نیستند. جوانان یک طبقه نیستند. دانشجویان یک طبقه نیستند. آنها میتوانند به گامهایی تعیینکننده در درون مبارزات گستردهتر تبدیل شوند و فضای اجتماعی را رادیکال کنند، اما به تنهایی اصل و بنیانِ جایگزینی برای سازماندهی اجتماعی ارائه نمیدهند. تنها طبقه کارگر در موقعیتی قرار دارد که میتواند بازتولید سرمایهداری را مختل، سراسری و از نظر سیاسی بازسازی کند. تنها پرولتاریا میتواند از سطح اعتراض فراتر رفته و به رویارویی اجتماعی با دولت در زمینی بپردازد که به پایه مادی سیستم حمله میکند. دادگری کارگران را نفی نمیکند، اما آنها را به حاشیه میراند. او این مسئله را در یک جامعهشناسی دموکراتیکِ گسترده از مظلومان پراکنده میسازد. این کار از نظر سیاسی مهلک است. این رویکرد، طبقهای را که قادر به تغییر جامعه است، با ائتلافی از نارضایتیها و مطالبات گوناگون جایگزین میکند. نتیجه این کار، بار دیگر بازگشت به اپوزیسیونخواهی فراطبقاتی است. »
پاسخ:
به نظر من نگاه شما از جنبه پراکسیز اجتماعی چندان واقع بینانه به نظر نمیرسد. نظر مارکس در مورد نفی جامعه سرمایهداری هیچ گاه به این معنا نبوده که به طور خالص آنچه که میتواند به طور کلی سوسیالیسم محسوب گردد با چشم پوشیدن بر همه مواردی که شما آنها را در مقوله دموکراسی بورژوایی قلمداد میکنید تحقق مییابد. بگذریم از این مسئله که مارکس نظریهی کاملی در این باره نیز ارائه نداده است؛ زیرا او خود را پیشگو و پیش بین نمیدانست و طبعاً نحوه و شکل رویداد تاریخ و از جمله تحول سوسیالیستی را در فردا به هیچ روی مورد اطلاق و پافشاری قرار نمیداد. اشارات وی بیشتر بر خصوصیت جامعه سوسیالیستی است و نه چگونگی تحقق آن. تمام تجربهی انقلابهای کارگری در قرن بیستم و ناکارامدی و نابسندگی آنها در اساس مبتنی بر همین تجربی بودن تحقق تاریخی یک هدف و آرمان سیاسی است. بنابراین مارکس چگونه میتوانست پیشاپیش اشکال بسیار متنوع این تجربه را در اقصی نقاط جهان به طور مطلق و یکسان و تامه اثبات و بشارت دهد. در نتیجه این که منتقد گرامی مدعی است «شجاعت، یک چشمانداز طبقاتی نیست. زنان یک طبقه نیستند. جوانان یک طبقه نیستند. دانشجویان یک طبقه نیستند. آنها میتوانند به گامهایی تعیینکننده در درون مبارزات گستردهتر تبدیل شوند و فضای اجتماعی را رادیکال کنند، اما به تنهایی اصل و بنیانِ جایگزینی برای سازماندهی اجتماعی ارائه نمیدهند. تنها طبقه کارگر در موقعیتی قرار دارد که میتواند بازتولید سرمایهداری را مختل، سراسری و از نظر سیاسی بازسازی کند» امری مشروط و نسبی است و به خودی خود چیزی را در فرایندهای انقلابی به طور مطلق و همه زمانی و همه مکانی معین و مشخص نمیکند. این گزاره فقط در شرایط یک انقلاب کارگری برای سرنگونی بورژواری و نظم سرمایه داری و پیش روی به سمت استقرار نظم سوسیالیستی موضوعیت پیدا میکند. در آن وضغیت نیز شجاعت زنان و جوانان و دانشجویان در همراهی با کارگران و زحمتکشان جامعه در فرایند انقلابی یک ضرورت است و نمیتوان انقلابی را در تصور آورد که فاقد چنین همراهان شجاعی باشد. فاجعه آن جاست که چنین شجاعتی در برابر انقلاب کارگری قرار بگیرد.
«۷. سکولاریسم یک برنامه طبقاتی نیست
باید در این مورد کاملاً صریح بود: سکولاریسم به خودی خود یک اصل پرولتری نیست. از نظر تاریخی، شاید در دوران انقلابهای بورژوایی به عنوان شرطی برای مبارزه، بر تئوکراسی (دینسالاری) ترجیح داشته است. سکولاریسم میتواند برخی از اشکال اجبار ایدئولوژیک را با اشکال دیگر، که در ظاهر لیبرالتر هستند، جایگزین کند. همچنین میتواند فضای قانونی را گسترش دهد که در آن، منازعات در راستای منافع سرمایه حل و فصل شوند. اما استثمار را ملغی نخواهد کرد. یک جمهوری سرمایهداریِ سکولار، همچنان ماشینِ کار مزدی، پلیس، زندانها، مرزها، ارتشها و رقابت ملی است. دادگری با دموکراسی سکولار به گونهای رفتار میکند که گویی خود دارای یک محتوای رهاییبخشِ ذاتی است؛ در حالی که اینطور نیست. این مفهوم در بهترین حالت، شکل حقوقی و ایدئولوژیکی را که سلطه طبقاتی از طریق آن اعمال میشود، تغییر میدهد؛ و در بدترین حالت، به زبانِ آبرومندانهای تبدیل میشود که کارگران با آن در پشت سر استثمارکنندگانِ خود بسیج میشوند. »
پاسخ:
شما مقولهها و مفاهیم را جوری به کار میبرید که گویا ما درک مطلق و بسنده و تامه از آنها داریم. همه ما میدانیم که سکولاریسم، دموکراسی، آزادی و هر مقوله دیگر در جامعه بشری به هیچ روی مطلق نیست و مضمون و ماهیت نسبی دارد. چون تاریخی است. و هر چیز تاریخی دستخوش نسبیت است. گفته مشهور مارکس در اینجا به شکل دیگری معنا پیدا میکند. مارکس اذعان میکند که در جامعه بشری همه چیز تغییر میکند و فقط یک چیز است که تغییر نمیکند و آن خود تغییر است. یعنی هیچ چیز مطلق و ثابت و ابدی نیست. همه چیز نسبی، ناپایدار و متغیر است. بنابراین در سرتاسر انتقاد شما مفاهیمی را به ما نسبت میدهید که در واقع ما نیز درک مطلق از آنان نداریم. شما مینویسید:
«دادگری با دموکراسی سکولار به گونهای رفتار میکند که گویی خود دارای یک محتوای رهاییبخشِ ذاتی است؛ در حالی که اینطور نیست». در مقاله ما چنین چیزی نیامده است. ما هم فکر میکنیم که دموکراسی سکولار چنین چیزی نیست. اما و هزار اما اینکه دموکراسی سکولار و یا موارد دیگری که شما به درستی آن را در چهارچوب سرمایهداری برای فراروی از سرمایهداری ناکافی میدانید، بایستی تاکید کنیم که برای عبور از سرمایهداری به همین ساز و کارها و نهادها و فرایندها نیازمندیم. یعنی شما با وجود یک جامعه فاقد حقوق دموکراتیک، فاقد دموکراسی و حداقل آزادی نمیتوانید خود را برای فراروی از سرمایهداری، متشکل و مجهز سازید. در جامعه کنونی ایران پس از واقعه ۱۹۷۹ که به روی کار آمدن یک رژیم ارتجاعی مذهبی و غلبه سریع بسیاری از نهادهای موازی و انتصابی و غیر دموکراتیک بر جامعه ایران منجر شد مضمون انقلاب و جنبشهای مختلف اجتماعی دستیابی به همان هدفهایی است که در جامعه اروپا و آمریکا بیش از یک قرن است که به آن دست یافتهاند. از آن بهرهمندند و در تحول سوسیالیستی آینده طبعاً به استناد و با اتکای به این نهادها میتوانند به فراروی از سرمایهداری موفق گردند. نه اینکه با حذف دموکراسی، آزادی، انتخابات، حقوق بشر و سکولاریسم قادر میشوند که به سوسیالیسم ارتقا یابند. اینها به نظر ما گزارههای بسیار روشن و حقیقی است و تکرار این نکات صرفاً نه به خاطر یادآوری به شما بلکه اشاره به این موضوع است که ما در ایران با چنین تنگناهایی دست به گریبان هستیم و بدون حل و دستیابی به این نهادها و بنیادها که مستقیماً به حقوق اساسی یک جامعه مربوط میشود راه چندانی در سیاست نمیتوانیم طی کنیم.
«۸. آنچه یک تسویهحساب جدی با سال ۱۹۷۹ مستلزم آن است یک بازاندیشیِ جدی درباره سال ۱۹۷۹ با رد کردن تمامی افسانههای تسلیبخش آغاز میشود. چنین بازاندیشیای این افسانه را رد میکند که «انقلاب» در ذات خود خوب بود و صرفاً بعدها ربوده شد. این افسانه را رد میکند که چپ به این دلیل شکست خورد که به اندازه کافی لیبرال نبود. این افسانه را رد میکند که از نظر تاریخی، یک مسیر سکولار-دموکراتیکِ مناسب به عنوان راهی برای رهایی وجود داشته است. این افسانه را رد میکند که سوژه اصلی «مردم» است. و این افسانه را رد میکند که ادغام در جهان مدرن معنایی جز ادغامِ دوباره در سرمایهداری جهانی با شروطی اصلاحشده دارد. »
پاسخ:
ما همه آن افسانههایی را که گفتید رد میکنیم به جز یک مورد آن را که به نظر ما نه تنها افسانه نیست بلکه یک حقیقت آشکار و واقعی است و آن مردم است. جدای از اینکه انقلاب ایران در مقیاس ملی یعنی مردم به پیش میرود، مستقل از اینکه نیروی اصلی میدانهای مبارزه در دیروزها و امروزها شما شجاعت آنها را برای عبور از این نظام آدمکش دست کم گرفتهاید، عرصهی مبارزه را به جای دیگری منتقل کردهاید که اساساً در آن مبارزهای شکل نگرفته است و آن مبارزه طبقاتی کارگران و سرمایهداران برای تغییر جامعه و عبور از نظام سرمایهداری است. تاسف بارتر آنکه در همین جنبشهای دموکراتیک و مردمی کارگران ما از فرصت استفاده نمیکنند که بر خودشان سازماندهی و آمادگی و تدارک هموار سازند و با صف مستقل خود پرچم مبارزه را پیشاپیش تودهها به حرکت درآورند. امیدوارم شما از رده جریانهایی نباشید که سنگر انقلاب کارگری را انحصاراً کارخانه بدانید و از مبارزه میدانی همدوش میلیونها نیروهای زحمتکش و و مزد و حقوق بگیر در عرصههای غیر تولیدی و اداری و خدماتی و کشاورزی یعنی همانهایی که منسوب به طبقه میانی یا طبقه متوسط جامعه ایران هستند غافل شوید.
«نتیجهگیری
خشم دادگری اغلب موجه است؛ اهداف او نیز معمولاً درست هستند. حق با اوست که بر افسانهٔ قداستیافته سال ۱۹۷۹ تف میاندازد. حق با اوست که نقش حقیرانه چپ بورژوایی را افشا میکند. و حق با اوست که توهمات نسبت به خیرخواهی قدرتهای جهانی را رد میکند.
اما او از جهان سیاسیای که آن فاجعه را به بار آورد، فراتر نمیرود. او همچنان اسیر ایدئولوژی دموکراتیک-لیبرال باقی میماند. او خواهان یک سرمایهداریِ سکولار، کثرتگرا، حقمحور و از نظر اجتماعی مسئولیتپذیر است و این امر را با هوشمندی و وضوح تاریخی اشتباه میگیرد. او در حالی که از یک توهم بورژوایی دفاع میکند، به توهم بورژوایی دیگری یورش میبرد. »
پاسخ:
در قسمت نتیجهگیری هم پس از تایید «خشم»، و«اهداف» ما و موارد دیگر، در پاراگراف بعد مجدداً مواردی را به ما نسبت میدهید که اساساً نامربوط است. به طور تاسف باری مشکلات و موانعی که در طی رویداد ۱۹۷۹ مردم ایران دچار آن شدند، همچنان تا همین لحظه دهها بار بیشتر با آن دست به گریبانند. بنابراین کار من در روشن سازی این موارد کاملا روز آمد و نسبتاً آسان است. یعنی همان عقب ماندگیها در جنبش چپ کماکان ادامه دارد، این بار به صورتی دیگر. رژیم روی کار آمده در ۷۹ همه ماهیت سفاکانه و ضد مردمی و ضد انقلابی خود را آشکار ساخته است. سرمایهداری جهانی ضعف و جبونی و فساد سیاسی خود را در قبال تروریسم اسلامی همچنان ادامه میدهد. چیزی که تغییر کرده مردم ایران هستند که پس از دههها امید بستن به اصلاحات و تغییرات در چهارچوب رژیم اسلامی، اینک در شمار میلیونی خواهان سرنگونی این رژیم هستند. سوژه اصلی مبارزه مردم هستند. این یک حقیقت آشکار است و از شرایط و تضادهای واقعی و رنجبار در زندگی خود به این درجه از نفرت از نظام حاکم رسیدهاند. ما در مقاله مورد نقد شما و البته در بسیاری مقالههای دیگر بر واقعیت مضمون دموکراتیک انقلاب مردم ایران انگشت گذاشتهایم. این ربطی به آرمان و گرایش و مضمون ایدئولوژیک جریان ما ندارد. ما مانند هر کمونیست شورایی دیگر به طور پیگیر خواهان ادارهی شورایی جامعه هستیم. نه فقط توسط شوراهای کارگری بلکه توسط شوراها در مقیاس عمومی. ما سخن پانه کوک را فراموش نمیکنیم که میگوید کارگران یا از طریق شوراهای خود رها میشوند و به سوسیالیسم میرسند و یا در غیر این صورت اصلاً از سوسیالیسم سخنی در میان نخواهد بود. پس زنده باد شوراها. اما اینکه این امر تبلیغی ترویجی ما تا چه میزان در میان کارگران و زحمتکشان و تودههای مردم مطلوبیت پیدا میکند امریست نسبی و محتمل. اتخاذ تاکتیکهای درست و عملی در هر لحظه وظیفه هر کنشگر اجتماعی کمونیست انقلابی و کارگر آگاه است. از این رو تکرار گزارههای آرمانی و و نسخههای ایدئولوژیک و تئوریک که احتمالاً در جای خود صحیح باشد اما هیچ سودی به امر تاکتیک و سیاست روز نمیرساند؛ و چیزی جز کنارهگیری از مبارزه جاری و جنبش عمومی و در نتیجه انفعال سیاسی و بیعملی حاد نیست.
در مورد جنگ کنونی در خاورمیانه که یک سوی آن آمریکا و اسرائیل و سوی دیگر آن رژیم اسلامی است، سخن فراوان است. ما در این باره بیانیهها و مواضع و مقالههای روشن داریم که همه آنها را میتوانید در سایت شوراها ملاحظه بفرمایید. لینک آنها را در انتهای همین پاسخ ارسال میکنیم*.
کاوه دادگری
10/06/2026
*
- آیا این جنگ، جنگ ما نیست؟ /گرایش کمونیسم شورایی
- موضع چپ شورایی در قبال جنگ کنونی و انقلاب در ایران: نقدی بر «ضدجنگ»ها
- دربارهی همبستگی بینالمللی، استانداردهای دوگانه و مرزبندی با ارتجاع
- نامهی سرگشاده خطاب به وجدان جهانیان
- بیانیه دربارهی حملهی امروز اسرائیل و آمریکا
- بیانیه گرایش کمونیسم شورایی درباره حفاظت از مردم و زیرساختهای حیاتی