مبارزه با فاشیسم از راه مبارزه با بلشویسم آغاز میشود،اتو روهله
14-08-2023
بخش کمونیسم شورایی
1204 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
اتو روهله
مبارزه با فاشیسم از راه مبارزه با بلشویسم آغاز میشود
۱۹۳۹
برگردان:شوراها
این مقاله از اتو روههله نخستینبار در نشریهٔ شوراگرای آمریکایی Living Marxism
(جلد ۴، شمارهٔ ۸، ۱۹۳۹) منتشر شد.
در سال ۱۹۸۱ این متن در بریتانیا توسط انتشارات Bratach Dubh بهصورت جزوه بازچاپ شد.
بهنظر میرسد این مقاله مبتنی بر متنی بسیار مفصلتر باشد که بخشی از آن در سال ۱۹۷۵ به زبان فرانسوی با عنوان «فاشیسم قهوهای، فاشیسم سرخ» توسط انتشارات Spartacus )سری B، شمارهٔ ۶۳( منتشر شده است. این متن خود بخشی از نوشتهای حتی طولانیتر به زبان آلمانی با عنوان«جنگ جهانی — فاشیسم جهانی — انقلاب جهانی» است.
I
روسیه را باید در صدر دولتهای توتالیتر جدید قرار داد. این کشور نخستین دولتی بود که اصل نوین دولت را پذیرفت و آن را تا دورترین حد ممکن به اجرا گذاشت. روسیه نخستین کشوری بود که دیکتاتوریِ قانوناساسی را برقرار کرد، همراه با نظام ترور سیاسی و اداریای که لازمهٔ آن است. با پذیرش تمامی ویژگیهای دولت تام، روسیه بدینسان به الگوی کشورهایی بدل شد که ناگزیر بودند نظام دولت دموکراتیک را کنار بگذارند و به حاکمیت دیکتاتوری روی آورند. روسیه نمونهٔ فاشیسم بود.
در اینجا نه با تصادفی تاریخی روبهرو هستیم و نه با شوخی بد تاریخ. این همانندیِ نظامها ظاهری نیست، بلکه واقعی است. همهچیز نشان میدهد که در اینجا با تجلیات و پیامدهای اصولی یکسان سروکار داریم که در سطوح متفاوتی از رشد تاریخی و سیاسی به کار بسته شدهاند. خواه «کمونیستهای» حزبی خوششان بیاید یا نه، واقعیت آن است که نظم دولتی و شیوهٔ حاکمیت در روسیه از نظم و حاکمیت در ایتالیا و آلمان قابل تمایز نیست. این نظامها در ذات خود همانندند. میتوان همانقدر از «دولت شوروی» سرخ، سیاه یا قهوهای سخن گفت که از فاشیسم سرخ، سیاه یا قهوهای.
اگرچه تفاوتهای ایدئولوژیک معینی میان این کشورها وجود دارد، اما ایدئولوژی هرگز عامل تعیینکنندهٔ اصلی نیست. افزون بر این، ایدئولوژیها دگرگونپذیرند و چنین دگرگونیهایی لزوماً بازتابدهندهٔ ماهیت و کارکرد دستگاه دولت نیستند. همچنین این واقعیت که مالکیت خصوصی هنوز در آلمان و ایتالیا وجود دارد، صرفاً تغییری ثانوی و کماهمیت است. لغو مالکیت خصوصی بهتنهایی هیچ تضمینی برای سوسیالیسم نیست. در چارچوب سرمایهداری نیز میتوان مالکیت خصوصی را لغو کرد.
آنچه جامعهای سوسیالیستی را واقعاً تعیین میکند، افزون بر الغای مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، عبارت است از: کنترل کارگران بر محصولات کار خود و پایان یافتن نظام مزدی. هیچیک از این دو دستاورد نه در روسیه تحقق یافته است و نه در ایتالیا و آلمان. حتی اگر برخی بر این باور باشند که روسیه یک گام به سوسیالیسم نزدیکتر از سایر کشورهاست، از این امر نتیجه نمیشود که «دولت شوروی» آن بهنحوی پرولتاریای بینالمللی را به اهداف مبارزهٔ طبقاتیاش نزدیکتر کرده باشد. برعکس، روسیه با نامیدن خود بهعنوان دولتی سوسیالیستی، کارگران جهان را گمراه و فریب میدهد.
کارگر آگاه میداند فاشیسم چیست و با آن میجنگد؛ اما در مورد روسیه، او اغلب بیش از حد مایل است اسطورهٔ ماهیت سوسیالیستی آن را بپذیرد. این توهّم مانع از گسستی کامل و قاطع با فاشیسم میشود، زیرا مبارزهٔ اصولی علیه علل، پیششرطها و شرایطی را سد میکند که در روسیه، همانند آلمان و ایتالیا، به شکلگیری نظامی دولتی و حکومتی یکسان انجامیدهاند. بدینسان، اسطورهٔ روسی به سلاحی ایدئولوژیک در خدمت ضدانقلاب بدل میشود.
ممکن نیست انسان به دو ارباب خدمت کند. یک دولت توتالیتر نیز نمیتواند چنین کاری انجام دهد. اگر فاشیسم در خدمت منافع سرمایهداری و امپریالیستی است، نمیتواند همزمان در خدمت نیازهای کارگران باشد. اگر با وجود این، دو طبقه که ظاهراً در تقابل با یکدیگرند، از یک نظام دولتی واحد پشتیبانی کنند، بدیهی است که در این میان چیزی نادرست است. یکی از این دو طبقه ــ یا هر دو ــ در خطا به سر میبرند. هیچکس نباید در اینجا بگوید که مسئله صرفاً مسئلهٔ «شکل» است و بنابراین اهمیتی واقعی ندارد؛ اینکه هرچند اشکال سیاسی یکساناند، اما محتوا میتواند بهطور گسترده متفاوت باشد. چنین ادعایی چیزی جز خودفریبی نیست. برای مارکسیست، چنین چیزی ممکن نیست؛ از نظر او، شکل و محتوا با یکدیگر منطبقاند و نمیتوان آنها را از هم جدا کرد.
اکنون، اگر دولت شوروی بهعنوان الگویی برای فاشیسم عمل میکند، ناگزیر باید عناصر ساختاری و کارکردیای در خود داشته باشد که با فاشیسم مشترکاند. برای تعیین این عناصر، باید به «نظام شوروی» بازگردیم، آنگونه که بهوسیلهٔ لنینیسم بنا شد؛ یعنی به کاربرد اصول بلشویسم در شرایط روسیه. و اگر بتوان همسانیای میان بلشویسم و فاشیسم برقرار کرد، آنگاه پرولتاریا نمیتواند همزمان با فاشیسم بجنگد و از «نظام شوروی» روسیه دفاع کند. برعکس، مبارزه با فاشیسم باید با مبارزه علیه بلشویسم آغاز شود.
II
بلشویسم از همان آغاز، برای لنین پدیدهای صرفاً روسی بود. او در طول سالهای متمادی فعالیت سیاسی خود، هرگز تلاشی نکرد تا نظام بلشویکی را بهعنوان شکلی از مبارزه به دیگر کشورها تعمیم دهد. او یک سوسیالدموکرات بود که در ببل و کائوتسکی رهبران نابغهٔ طبقهٔ کارگر را میدید و جناح چپ جنبش سوسیالیستی آلمان را ــ که علیه این قهرمانان لنین و علیه همهٔ اپورتونیستها مبارزه میکرد ــ نادیده میگرفت. او با نادیدهگرفتن آنان، در انزوایی پیگیر، در میان گروه کوچکی از مهاجران روسی باقی ماند و حتی زمانی که «چپ» آلمان به رهبری رزا لوکزامبورگ وارد مبارزهای علنی علیه کائوتسکیسم شده بود، همچنان تحت نفوذ کائوتسکی قرار داشت.
لنین فقط به روسیه میاندیشید. هدف او پایاندادن به نظام فئودالی تزاری و بهدستآوردن بیشترین میزان نفوذ سیاسی برای حزب سوسیالدموکرات خود در درون جامعهٔ بورژوایی بود. بااینحال، این حزب دریافت که تنها در صورتی میتواند در قدرت باقی بماند و روند اجتماعیسازی را پیش ببرد که انقلاب جهانی کارگران را آزاد کند. اما فعالیت خود آن در این زمینه، بههیچوجه موفقیتآمیز نبود. بلشویکها با کمک به بازگرداندن کارگران آلمان به درون احزاب، اتحادیههای کارگری و پارلمان، و همزمان با نابودی جنبش شوراها (سویتها) در آلمان، عملاً در شکست انقلاب نوپای اروپا نقش ایفا کردند.
حزب بلشویک، که از یکسو متشکل از انقلابیون حرفهای و از سوی دیگر از تودههای وسیع و عقبمانده بود، منزوی باقی ماند. این حزب در سالهای جنگ داخلی، مداخلهٔ خارجی، افول اقتصادی، شکست تجربههای اجتماعیسازی و شکلگیری شتابزدهٔ ارتش سرخ، نتوانست یک نظام شورایی واقعی را توسعه دهد. هرچند شوراها ــ که توسط منشویکها شکل گرفته بودند ــ با طرح بلشویکی سازگار نبودند، اما بلشویکها با اتکا به همین شوراها به قدرت رسیدند. با تثبیت قدرت و آغاز روند بازسازی اقتصادی، حزب بلشویک نمیدانست چگونه این نظام شورایی بیگانه را با تصمیمات و فعالیتهای خود هماهنگ کند. بااینهمه، سوسیالیسم خواست بلشویکها نیز بود، و تحقق آن به پرولتاریای جهانی نیاز داشت.
لنین ضروری میدانست که کارگران جهان را به پذیرش روشهای بلشویکی جلب کند. اما آزاردهنده آن بود که کارگران سایر کشورها، با وجود پیروزی عظیم بلشویسم، تمایل اندکی به پذیرش نظریه و عمل بلشویکی برای خود نشان میدادند و در عوض، بهسوی جنبش شورایی گرایش پیدا میکردند؛ جنبشی که در شماری از کشورها، و بهویژه در آلمان، سر برآورده بود.
لنین دیگر نمیتوانست از این جنبش شورایی در روسیه استفاده کند. اما در دیگر کشورهای اروپایی، این جنبش گرایشهای نیرومندی برای مخالفت با نوع بلشویکی قیامها نشان میداد. با وجود تبلیغات عظیم مسکو در همهٔ کشورها، «فراچپها» ــ آنگونه که خود لنین اشاره کرده است ــ در تبلیغ انقلاب بر پایهٔ جنبش شوراها موفقتر از همهٔ مبلغان اعزامی حزب بلشویک بودند. حزب کمونیست، در پیروی از بلشویسم، به گروهی کوچک، هیستریک و پرهیاهو فروکاسته شد که عمدتاً از بقایای پرولتاریزهشدهٔ بورژوازی تشکیل میشد؛ درحالیکه جنبش شورایی از نظر نیروی واقعی پرولتری رشد میکرد و بهترین عناصر طبقهٔ کارگر را بهسوی خود جذب مینمود. برای مقابله با این وضعیت، تبلیغات بلشویکی میبایست تشدید شود؛ «فراچپ» میبایست مورد حمله قرار گیرد؛ و نفوذ آن میبایست به سود بلشویسم نابود شود.
از آنجا که نظام شورایی در روسیه شکست خورده بود، این «رقیب» رادیکال چگونه جرئت میکرد به جهان نشان دهد که آنچه بلشویسم در روسیه نتوانسته به انجام برساند، ممکن است مستقل از بلشویسم در جای دیگری تحقق یابد؟ لنین در برابر این رقابت، جزوهٔ خود با عنوان «چپروی، بیماری کودکانهٔ کمونیسم» را نوشت؛ جزوهای که از ترسِ ازدستدادن قدرت و از خشم نسبت به موفقیت بدعتگذاران الهام گرفته بود. این نوشته در ابتدا با زیرعنوان «تلاشی برای شرحی عامهفهم از استراتژی و تاکتیک مارکسی» منتشر شد، اما این اعلامیهٔ بیش از حد جاهطلبانه و احمقانه بعدها حذف گردید. این ادعا کمی بیش از اندازه بود. این فرمان پاپیِ تهاجمی، خشن و نفرتانگیز، مادهای واقعی برای هر ضدانقلابی بهشمار میرفت. از میان همهٔ اعلامیههای برنامهای بلشویسم، این اثر بیش از همه ماهیت واقعی آن را برملا میکند. این بلشویسمِ عریانشده است. هنگامی که هیتلر در سال ۱۹۳۳ تمام ادبیات سوسیالیستی و کمونیستی را در آلمان سرکوب کرد، جزوهٔ لنین اجازهٔ انتشار و توزیع یافت.
در مورد محتوای این جزوه، در اینجا کاری به آن نداریم که چه میگوید: نه در ارتباط با انقلاب روسیه، نه تاریخ بلشویسم، نه جدالهای نظری میان بلشویسم و دیگر گرایشهای جنبش کارگری، و نه شرایطی که پیروزی بلشویکها را ممکن ساخت. آنچه برای ما اهمیت دارد، صرفاً نکات اصلیای است که در زمان جدال میان لنین و «فراچپگرایی»، تفاوتهای تعیینکنندهٔ میان این دو خصم را آشکار میساخت.
III
حزب بلشویک، که در اصل شاخهٔ سوسیالدموکرات روسیِ انترناسیونال دوم بود، نه در روسیه بلکه در دوران تبعید شکل گرفت. پس از انشعاب لندن در سال ۱۹۰۳، جناح بلشویکیِ سوسیالدموکراسی روسیه چیزی بیش از یک فرقهٔ کوچک نبود. «تودههایی» که supposedly پشت سر آن قرار داشتند، تنها در ذهن رهبرش وجود داشتند. بااینحال، این پیشاهنگ کوچک سازمانی بهشدت منضبط بود؛ همواره آمادهٔ نبردهای قهرآمیز، و بهطور مداوم پالایششده تا یکپارچگی خود را حفظ کند. حزب بهمنزلهٔ آکادمی جنگِ انقلابیون حرفهای تلقی میشد. الزامات آموزشی برجستهٔ آن عبارت بودند از: اقتدار بیقیدوشرط رهبری، تمرکزگرایی سخت، انضباط آهنین، همرنگی، روحیهٔ جنگندگی، و فداکردن شخصیت فردی به سود منافع حزب.
آنچه لنین در عمل پروراند، نخبهای از روشنفکران بود؛ مرکزی که بهمحض پرتابشدن به درون انقلاب، رهبری را تصاحب میکرد و قدرت را به دست میگرفت. بیهوده است که بکوشیم بهطور منطقی و انتزاعی تعیین کنیم که چنین آمادگیای برای انقلاب درست است یا نادرست. این مسئله باید بهطور دیالکتیکی حل شود. پرسشهای دیگری نیز باید مطرح شوند: چه نوع انقلابی در حال تدارک بود؟ هدف این انقلاب چه بود؟
حزب لنین در چارچوب انقلاب بورژواییِ دیررسِ روسیه عمل میکرد تا رژیم فئودالیِ تزاریسم را سرنگون سازد. هرچه ارادهٔ حزب رهبریکننده در چنین انقلابی متمرکزتر و یکسوتر میبود، موفقیتِ فرآیند شکلگیری دولت بورژوایی بیشتر میشد و موقعیت طبقهٔ پرولتری در چارچوب دولت جدید امیدبخشتر مینمود. اما آنچه میتوان در یک انقلاب بورژوایی راهحلی موفق برای مسائل انقلابی دانست، نمیتوان همزمان راهحل انقلاب پرولتری اعلام کرد. تفاوت ساختاریِ تعیینکننده میان جامعهٔ بورژوایی و جامعهٔ نوین سوسیالیستی چنین نگرشی را منتفی میسازد.
بر پایهٔ روش انقلابی لنین، رهبران بهعنوان «سر» تودهها ظاهر میشوند. آنان، بهواسطهٔ آموزش انقلابیِ مناسب، قادرند اوضاع را درک کنند و نیروهای مبارز را هدایت و فرماندهی نمایند. آنان انقلابیون حرفهایاند، ژنرالهای ارتش عظیم غیرنظامی. این تمایز میان سر و تن، روشنفکران و تودهها، افسران و سربازان ساده، با دوگانگی جامعهٔ طبقاتی، با نظم اجتماعی بورژوایی، مطابقت دارد. یک طبقه برای فرمانروایی آموزش میبیند؛ طبقهٔ دیگر برای فرمانبری. از همین فرمول کهنهٔ طبقاتی، مفهوم حزبیِ لنین زاده شد. سازمان او صرفاً بازتولیدی از واقعیت بورژوایی است. انقلاب او، صرفنظر از اهداف ذهنیای که این روند را همراهی میکنند، بهطور عینی توسط نیروهایی تعیین میشود که نظمی اجتماعی بر پایهٔ همین روابط طبقاتی میآفرینند.
هرکس که خواهان نظمی بورژوایی است، در جدایی رهبر و تودهها، پیشاهنگ و طبقهٔ کارگر، آمادگی استراتژیکِ درست برای انقلاب را خواهد یافت. هرچه رهبری هوشمندتر، آموزشدیدهتر و برتر باشد، و هرچه تودهها منضبطتر و مطیعتر باشند، شانس موفقیت چنین انقلابی بیشتر خواهد بود. حزب لنین، در آرزوی انقلاب بورژوایی در روسیه، کاملاً متناسب با هدف او بود.
اما هنگامی که انقلاب روسیه تغییر ماهیت داد، زمانی که ویژگیهای پرولتری آن بیش از پیش به پیشزمینه آمد، روشهای تاکتیکی و استراتژیک لنین ارزش خود را از دست دادند. اگر او بااینهمه موفق شد، نه بهسبب پیشاهنگش، بلکه بهواسطهٔ جنبش شوراها بود؛ جنبشی که اصلاً در برنامههای انقلابی او جای نداشت. و هنگامی که لنین، پس از انقلاب موفقی که شوراها آن را به انجام رسانده بودند، دوباره از این جنبش صرفنظر کرد، هرآنچه در انقلاب روسیه پرولتری بود نیز کنار گذاشته شد. خصلت بورژوایی انقلاب بار دیگر به پیشزمینه آمد و تکمیل طبیعی خود را در استالینیسم یافت.
با وجود دغدغهٔ فراوانش نسبت به دیالکتیک مارکسی، لنین قادر نبود فرآیندهای اجتماعی–تاریخی را بهنحوی دیالکتیکی درک کند. اندیشهٔ او مکانیکی باقی ماند و از قواعدی صلب پیروی میکرد. برای او تنها یک حزب انقلابی وجود داشت ــ حزب خودش؛ تنها یک انقلاب ــ انقلاب روسیه؛ و تنها یک روش ــ روش بلشویکی. و آنچه در روسیه کار کرده بود، میبایست در آلمان، فرانسه، آمریکا، چین و استرالیا نیز کار کند. آنچه برای انقلاب بورژوایی روسیه درست بود، برای انقلاب جهانی پرولتاریا نیز درست تلقی میشد.
کاربرد یکنواختِ فرمولی که یکبار کشف شده بود، در چرخهای خودمحور حرکت میکرد؛ بیاعتنا به زمان و شرایط، درجات رشد، سطوح فرهنگی، اندیشهها و انسانها. در لنین، سلطهٔ عصر ماشین بر سیاست با وضوحی تمام آشکار شد؛ او «تکنسین» و «مخترع» انقلاب بود، نمایندهٔ ارادهٔ همهتوانِ رهبر. همهٔ ویژگیهای بنیادی فاشیسم در آموزهٔ او، در استراتژیاش، در «برنامهریزی» اجتماعیاش و در هنر او در برخورد با انسانها حضور داشت.
او نتوانست معنای عمیقاً انقلابیِ رد سیاستهای حزبیِ سنتی از سوی چپ را ببیند. او اهمیت واقعی جنبش شورایی را برای جهتگیری سوسیالیستی جامعه درک نکرد. او هرگز پیششرطهای رهایی کارگران را نیاموخت. اقتدار، رهبری، زور ــ اعمالشده از یکسو ــ و سازمان، کادرها، فرمانبری از سوی دیگر؛ این خط استدلال او بود. انضباط و دیکتاتوری واژگانیاند که بیش از هر واژهٔ دیگری در نوشتههایش تکرار میشوند. ازاینرو قابل فهم است که چرا او نمیتوانست اندیشهها و کنشهای «فراچپ» را درک یا ارجگذاری کند؛ فراچپی که استراتژی او را نمیپذیرفت و آنچه را که بدیهیترین و ضروریترین امر برای مبارزهٔ انقلابیِ سوسیالیستی بود مطالبه میکرد: اینکه کارگران یکبار برای همیشه سرنوشت خود را به دست خویش گیرند.
IV
بهدستگرفتن سرنوشت خویش ــ این واژهٔ کلیدیِ همهٔ مسائل سوسیالیسم ــ موضوع واقعیِ تمامی جدلها میان فراچپها و بلشویکها بود. اختلاف بر سر مسئلهٔ حزب، همزمان با اختلاف بر سر اتحادیههای کارگری پیش میرفت. فراچپ بر این باور بود که دیگر جایی برای انقلابیون در اتحادیههای کارگری باقی نمانده است و بلکه لازم است آنان اشکال سازمانیِ خاص خود را در درون کارخانهها و محلهای مشترک کار توسعه دهند.
بااینهمه، بلشویکها بهواسطهٔ اقتدار ناحق و نابرخاستهٔ خود، حتی در هفتههای نخست انقلاب آلمان توانستند کارگران را دوباره به درون اتحادیههای کارگری سرمایهدارانه و ارتجاعی بازگردانند. لنین برای مبارزه با فراچپها و برای معرفی آنان بهعنوان نیروهایی احمق و ضدانقلابی، در جزوهٔ خود بار دیگر از فرمولهای مکانیکیاش استفاده میکند. او در استدلال علیه موضع چپ، نه به اتحادیههای کارگری آلمان، بلکه به تجربهٔ اتحادیهای بلشویکها در روسیه ارجاع میدهد.
این واقعیتی عموماً پذیرفتهشده است که اتحادیههای کارگری در آغاز پیدایش خود نقش مهمی در مبارزهٔ طبقاتی پرولتاریا ایفا کردند. اتحادیههای کارگری در روسیه جوان بودند و شور و شوق لنین را توجیه میکردند. اما وضعیت در دیگر نقاط جهان متفاوت بود. اتحادیههای کارگری، که در آغاز مفید و پیشرو بودند، در کشورهای سرمایهداریِ کهن به موانعی در مسیر رهایی کارگران بدل شدند. آنها به ابزارهای ضدانقلاب تبدیل گشتند و چپ آلمان نتایج لازم را از این وضعیت دگرگونشده گرفت.
خود لنین نیز نمیتوانست از این اعلام بگریزد که در گذر زمان، لایهای از «اشرافیت کارگریِ صرفاً اتحادیهگرا، امپریالیستیگرا، متکبر، خودپسند، سترون، خودخواه، خردهبورژوایی، رشوهخورده و فاسد» شکل گرفته است. این صنفِ فساد، این رهبری گانگستری، امروز بر جنبش اتحادیهای جهانی حکم میراند و بر پشت کارگران زندگی میکند. فراچپ دقیقاً از همین جنبش اتحادیهای سخن میگفت، هنگامی که خواستار ترک آن از سوی کارگران شد.
اما لنین بهشیوهای عوامفریبانه پاسخ داد و به جنبش اتحادیهای جوانِ روسیه اشاره کرد که هنوز خصلت اتحادیههای دیرپای دیگر کشورها را نیافته بود. او با بهکارگیری تجربهای خاص در دورهای معین و تحت شرایطی ویژه، گمان میکرد میتوان از آن نتایجی با اعتبار جهانی استخراج کرد. انقلابی، بهزعم او، همواره باید آنجا باشد که تودهها هستند. اما در واقع تودهها کجا هستند؟ در دفاتر اتحادیهها؟ در جلسات عضویت؟ در نشستهای محرمانهٔ رهبری با نمایندگان سرمایهداری؟ نه. تودهها در کارخانهها، در محلهای کار خود هستند؛ و دقیقاً در همانجاست که باید همکاری آنان را سازمان داد و همبستگیشان را تقویت کرد. سازمان کارخانهای، نظام شورایی، سازمان واقعی انقلاب است؛ سازمانی که باید جایگزین همهٔ احزاب و اتحادیههای کارگری شود.
در سازمانهای کارخانهای جایی برای رهبری حرفهای وجود ندارد؛ نه جداییای میان رهبران و پیروان هست، نه تمایزی کاستیگونه میان روشنفکران و بدنهٔ کارگری، نه زمینهای برای خودخواهی، رقابت، فساد اخلاقی، تباهی، سترونی و خردهبورژوامآبی. در اینجا کارگران باید سرنوشت خود را به دست خویش گیرند.
اما لنین نظر دیگری داشت. او میخواست اتحادیهها را حفظ کند؛ آنها را از درون دگرگون سازد؛ کارگزاران سوسیالدموکرات را کنار بزند و کارگزاران بلشویکی را جایگزین آنان کند؛ بوروکراسی بد را با بوروکراسی خوب جایگزین سازد. بوروکراسی بد در سوسیالدموکراسی میروید؛ بوروکراسی خوب در بلشویسم.
بیست سال تجربه، در این میان، حماقت چنین تصوری را بهروشنی نشان داده است. کمونیستها، پیرو توصیههای لنین، همهگونه روش را برای اصلاح اتحادیههای کارگری آزمودند. نتیجه صفر بود. تلاش برای تشکیل اتحادیههای مستقل خودشان نیز به همان اندازه بینتیجه ماند. رقابت میان کار اتحادیهایِ سوسیالدموکراتها و بلشویکها، رقابتی در فساد بود. انرژیهای انقلابی کارگران دقیقاً در همین روند فرسوده شد. بهجای تمرکز بر مبارزه با فاشیسم، کارگران درگیر آزمایشهایی بیمعنا و بیثمر شدند که تنها در خدمت بوروکراسیهای گوناگون بود. تودهها اعتماد خود را به خویش و به «سازمانهای خود» از دست دادند. آنان خود را فریبخورده و خیانتدیده احساس کردند.
روشهای فاشیسم - دیکتهکردن هر گام کارگران، جلوگیری از بیداری ابتکار فردی، تخریب همهٔ آغازهای آگاهی طبقاتی، و بیروحکردن تودهها از طریق شکستهای بیشمار و ناتوانسازی آنان - همگی این روشها پیشتر، در طول بیست سال کار اتحادیهای مطابق با اصول بلشویکی، پرورانده شده بودند. پیروزی فاشیسم تا این اندازه آسان بود، زیرا رهبران کارگری در اتحادیهها و احزاب، پیشاپیش «مادهٔ انسانی»ای را برای آنان آماده کرده بودند که قابلیت جاگرفتن در قالب نظام فاشیستی را داشت.
V
در مسئلهٔ پارلمانتاریسم نیز، لنین در نقش مدافع نهادی سیاسی ظاهر میشود که از پیش پوسیده و به مانعی برای رشد سیاسی بیشتر و به خطری برای رهایی پرولتاریا بدل شده بود. فراچپها پارلمانتاریسم را در همهٔ اشکالش به چالش کشیدند. آنان از مشارکت در انتخابات سر باز زدند و به تصمیمات پارلمانی وقعی ننهادند. اما لنین تلاش فراوانی صرف فعالیتهای پارلمانی کرد و اهمیت زیادی برای آنها قائل بود.
فراچپها پارلمانتاریسم را حتی بهعنوان تریبونی برای تبلیغ نیز از نظر تاریخی سپریشده اعلام کردند و در آن چیزی جز منبعی دائمی برای فساد سیاسی ــ هم برای پارلمانتاریستها و هم برای کارگران ــ نمیدیدند. پارلمانتاریسم با ایجاد توهّم اصلاحات قانونی، آگاهی و قوام انقلابی تودهها را کند میکرد و در لحظات بحرانی به سلاحی در دست ضدانقلاب بدل میشد. این نهاد یا میبایست نابود میشد، یا آنجا که هیچ راه دیگری ممکن نبود، تخریب و اخلال در آن ضروری بود. سنت پارلمانیای که هنوز در آگاهی پرولتری نقش داشت، میبایست مورد مبارزه قرار گیرد.
لنین برای رسیدن به نتیجهای معکوس، به حیلهٔ تمایزگذاری میان نهادهای «از نظر تاریخی» و «از نظر سیاسی» سپریشده متوسل شد. او استدلال میکرد که پارلمانتاریسم بیتردید از نظر تاریخی منسوخ شده است، اما نه از نظر سیاسی، و بنابراین باید با آن حساب کرد؛ باید در آن شرکت جست، زیرا هنوز نقشی سیاسی ایفا میکند.
چه استدلالی! سرمایهداری نیز تنها از نظر تاریخی و نه از نظر سیاسی منسوخ شده است. طبق منطق لنین، در این صورت مبارزهٔ انقلابی با سرمایهداری ناممکن خواهد بود و بهجای آن باید به سازش تن داد. اپورتونیسم، بدهبستان، معاملهگری سیاسی ــ اینها پیامدهای اجتنابناپذیر تاکتیک لنین خواهند بود. سلطنت نیز فقط از نظر تاریخی و نه سیاسی پشت سر گذاشته شده است. طبق منطق لنین، کارگران حق برچیدن آن را نخواهند داشت و ناگزیر از یافتن راهحلی سازشکارانه خواهند بود. همین داستان در مورد کلیسا نیز صادق است؛ نهادی که فقط از نظر تاریخی کهنه شده است. افزون بر این، تودههای عظیم مردم به کلیسا تعلق دارند. و همانگونه که لنین بهعنوان یک انقلابی یادآور میشود، باید آنجا بود که تودهها هستند. انسجام منطقی او را وادار میکرد بگوید: «وارد کلیسا شوید؛ این وظیفهٔ انقلابی شماست!»
و سرانجام، فاشیسم. روزی فرا خواهد رسید که فاشیسم نیز از نظر تاریخی پشت سر گذاشته شود، اما از نظر سیاسی هنوز وجود داشته باشد. آنگاه چه باید کرد؟ پذیرش واقعیت و سازش با فاشیسم. بر اساس استدلال لنین، پیمان میان استالین و هیتلر تنها نشان میدهد که استالین در حقیقت بهترین شاگرد لنین است. و بههیچوجه شگفتآور نخواهد بود اگر در آیندهای نزدیک، عوامل بلشویکی پیمان میان مسکو و برلین را بهعنوان تنها تاکتیک واقعاً انقلابی ستایش کنند.
موضع لنین در مسئلهٔ پارلمانتاریسم صرفاً نمونهٔ دیگری است از ناتوانی او در درک نیازها و ویژگیهای اساسی انقلاب پرولتری. انقلاب او کاملاً بورژوایی است؛ مبارزهای برای کسب اکثریت، برای تصاحب مناصب حکومتی، برای تسلط بر ماشین قانون. او واقعاً مهم میدانست که در کارزارهای انتخاباتی هرچه رأی بیشتری به دست آید، فراکسیونی قدرتمند از بلشویکها در پارلمانها شکل گیرد، در تعیین شکل و محتوای قانونگذاری سهیم شوند و در حاکمیت سیاسی مشارکت کنند.
او اصلاً متوجه نبود که پارلمانتاریسم امروز صرفاً یک بلوف است، نمایشی توخالی؛ و اینکه قدرت واقعی جامعهٔ بورژوایی در مکانهایی کاملاً متفاوت قرار دارد. او نمیدید که بورژوازی، علیرغم همهٔ شکستهای پارلمانی ممکن، همچنان ابزارهای کافی در اختیار دارد تا اراده و منافع خود را در عرصههای غیرپارلمانی به کرسی بنشاند. لنین آثار ویرانگر پارلمانتاریسم بر روحیهٔ تودهها را درک نکرد؛ او مسمومشدن اخلاق عمومی از رهگذر فساد پارلمانی را نادیده گرفت.
سیاستمداران پارلمانیِ رشوهگرفته، خریدهشده و مرعوب، همواره نگران درآمد خود بودند. در آلمان پیشافاشیستی دورهای وجود داشت که ارتجاعیون پارلمان تنها با تهدید به انحلال پارلمان میتوانستند هر قانونی را که میخواستند به تصویب برسانند. هیچچیز برای سیاستمداران پارلمانی وحشتناکتر از چنین تهدیدی نبود؛ تهدیدی که پایان درآمدهای آسان آنان را در پی داشت. برای جلوگیری از چنین پایانی، آنان به هرچیزی «بله» میگفتند. و امروز اوضاع در آلمان، روسیه و ایتالیا چگونه است؟ هلوتهای پارلمانی بینظر، بیاراده، و چیزی جز خدمتگزاران فرمانبردار اربابان فاشیست خود نیستند.
هیچ تردیدی نیست که پارلمانتاریسم بهطور کامل فاسد و منحط شده است. اما چرا پرولتاریا این زوال را متوقف نکرد؟ چرا این ابزار سیاسیای را که زمانی در خدمت اهدافش قرار داشت، بهموقع کنار نگذاشت؟ پایاندادن به پارلمانتاریسم با یک کنش انقلابی قهرمانانه، برای آگاهی پرولتری بسیار آموزندهتر و مفیدتر میبود تا این نمایش فلاکتبار که پارلمانتاریسم در جامعهٔ فاشیستی به آن انجامید.
اما چنین نگرشی برای لنین کاملاً بیگانه بود؛ همانگونه که امروز برای استالین بیگانه است. لنین دغدغهٔ رهایی کارگران از بردگی ذهنی و جسمی را نداشت؛ او خودآگاهی کاذب تودهها و بیگانگی انسانی آنان را مسئلهای جدی تلقی نمیکرد. برای او کل مسئله چیزی نبود جز مسئلهٔ قدرت. او همچون یک بورژوا میاندیشید: در قالب سود و زیان، بیشتر یا کمتر، بدهکار و بستانکار. همهٔ محاسبات بازرگانیگونهٔ او فقط با امور بیرونی سروکار داشت: شمار اعضا، تعداد آرا، کرسیهای پارلمانی، مناصب کنترلی.
ماتریالیسم او، ماتریالیسمی بورژوایی است؛ ماتریالیسمِ ماشینها، نه انسانها. او واقعاً قادر به اندیشیدن در مقولات اجتماعی–تاریخی نیست. پارلمان برای او پارلمان است؛ مفهومی انتزاعی در خلأ، با معنایی یکسان در همهٔ کشورها و در همهٔ زمانها. بیتردید او میپذیرد که پارلمان مراحل گوناگونی را طی میکند و این را در بحثهایش یادآور میشود، اما از این شناخت در نظریه و عمل خود استفاده نمیکند. در جدلهای طرفدارانهٔ خود از پارلمانتاریسم، پشت پارلمانهای آغازین سرمایهداری در مرحلهٔ صعود آن پنهان میشود تا از کمبود استدلال نجات یابد. و اگر به پارلمانهای کهنه حمله میکند، این کار را از منظر پارلمانهای جوان ــ که خود نیز مدتهاست منسوخ شدهاند ــ انجام میدهد.
بهاختصار، او حکم میکند که سیاست هنرِ ممکنهاست. اما سیاست برای کارگران، هنرِ انقلاب است.
VI
هنوز باید به موضع لنین در مسئلهٔ «سازشها» پرداخت. در جریان جنگ جهانی، سوسیالدموکراسی آلمان خود را به بورژوازی فروخت. بااینحال، برخلاف میل خود، میراثدار انقلاب آلمان شد. این امر تا حد زیادی به کمک روسیه ممکن گردید؛ روسیهای که سهم خود را در نابودی جنبش شوراهای آلمان ادا کرد. قدرتی که بیزحمت در دامان سوسیالدموکراسی افتاد، به هیچ کار نیامد. سوسیالدموکراسی صرفاً سیاست قدیمیِ همکاری طبقاتی خود را از نو برقرار کرد و خرسند بود که در دورهٔ بازسازی سرمایهداری، قدرت بر کارگران را با بورژوازی تقسیم کند.
کارگران رادیکال آلمان این خیانت را با این شعار پاسخ گفتند: «هیچ سازشی با ضدانقلاب». اینجا با یک مورد مشخص، یک وضعیت معین روبهرو بودیم که تصمیمی روشن را طلب میکرد. لنین، ناتوان از تشخیص مسائل واقعیِ در میان، این پرسش مشخص و عینی را به مسئلهای عام بدل ساخت. او با ژست یک ژنرال و با خطاناپذیری یک کاردینال، کوشید فراچپها را قانع کند که سازش با دشمنان سیاسی، تحت هر شرایطی، یک وظیفهٔ انقلابی است. امروز، وقتی آن بخشهای جزوهٔ لنین را که به سازشها میپردازد میخوانیم، بیاختیار به مقایسهٔ گفتههای لنین در سال ۱۹۲۰ با سیاست کنونیِ سازشهای استالین میرسیم. هیچیک از گناهان کبیرهٔ نظریهٔ بلشویکی نبود که در زمان لنین به واقعیت بلشویکی بدل نشده باشد.
بر پایهٔ نظر لنین، فراچپها میبایست آمادهٔ امضای پیمان ورسای میبودند. بااینحال، حزب کمونیست ــ همچنان در انطباق با لنین ــ خود دست به سازش زد و در همکاری با هیتلریها علیه پیمان ورسای اعتراض کرد. «بلشویسم ملی» که در سال ۱۹۱۹ در آلمان از سوی چپگرایی چون لافنبرگ تبلیغ میشد، به نظر لنین «مهملی بود که به آسمان فریاد میزد». اما رادک و حزب کمونیست ــ باز هم مطابق اصل لنینی ــ با ناسیونالیسم آلمانی سازش کردند، علیه اشغال حوزهٔ رور اعتراض نمودند و قهرمان ملی، شلاگتر، را ستودند. جامعهٔ ملل، به گفتهٔ خود لنین، «دستهای از دزدان و راهزنان سرمایهداری» بود که کارگران تنها میتوانستند تا آخرین نفس با آنان بجنگند. بااینهمه، استالین ــ در انطباق با تاکتیکهای لنین ــ با همین راهزنان سازش کرد و اتحاد شوروی به جامعهٔ ملل پیوست.
مفهوم «خلق» یا «مردم» در نظر لنین امتیازی مجرمانه به ایدئولوژی ضدانقلابی خردهبورژوازی بود. این امر اما مانع از آن نشد که لنینیستها، یعنی استالین و دیمیتروف، برای راهاندازی جنبش عجیبوغریب «جبههٔ خلق» با خردهبورژوازی سازش کنند. برای لنین، امپریالیسم بزرگترین دشمن پرولتاریای جهان بود و میبایست همهٔ نیروها علیه آن بسیج شوند. اما استالین، باز هم به شیوهای کاملاً لنینیستی، سخت مشغول پختوپزِ اتحاد با امپریالیسم هیتلری است. آیا لازم است نمونههای بیشتری آورده شود؟
تجربهٔ تاریخی میآموزد که همهٔ سازشها میان انقلاب و ضدانقلاب تنها به سود دومی تمام میشود. این سازشها فقط به ورشکستگی جنبش انقلابی میانجامند. هر سیاست سازش، سیاست ورشکستگی است. آنچه با یک سازش ساده با سوسیالدموکراسی آلمان آغاز شد، به هیتلر انجامید. آنچه لنین بهعنوان سازشی ضروری توجیه کرد، به استالین ختم شد. هنگامی که لنین عدمِ سازش انقلابی را «بیماری کودکانهٔ کمونیسم» نامید، خود به بیماریِ پیریِ اپورتونیسم، به شبهکمونیسم، مبتلا بود.
VII
اگر با نگاهی انتقادی به تصویری بنگریم که جزوهٔ لنین از بلشویسم ارائه میدهد، میتوان نکات اصلی زیر را بهعنوان ویژگیهای بلشویسم تشخیص داد:
- بلشویسم یک آموزهٔ ناسیونالیستی است. این آموزه در اصل و ذات خود برای حل یک مسئلهٔ ملی طرحریزی شد و بعدها به نظریه و عملی با دامنهٔ بینالمللی و به آموزهای عام ارتقا یافت. خصلت ناسیونالیستی آن همچنین در موضعش نسبت به مبارزهٔ ملتهای تحت ستم برای استقلال ملی آشکار میشود.
- بلشویسم نظامی اقتدارگراست. قلهٔ هرم اجتماعی مهمترین و تعیینکنندهترین نقطه است. اقتدار در شخصِ همهتوان متجلی میشود. در اسطورهٔ رهبر، آرمان شخصیتیِ بورژوایی به عالیترین پیروزیهای خود دست مییابد.
- از نظر سازمانی، بلشویسم بهشدت مرکزگراست. کمیتهٔ مرکزی مسئول همهٔ ابتکار، رهبری، آموزش و فرمانهاست. همانند دولت بورژوایی، اعضای رهبری سازمان نقش بورژوازی را ایفا میکنند؛ نقش کارگران صرفاً اطاعت از اوامر است.
- بلشویسم نمایندهٔ سیاست قدرتِ ستیزهجوست. که منحصراً به قدرت سیاسی علاقهمند است و از این حیث هیچ تفاوتی با اشکال سنتی حاکمیت بورژوایی ندارد. حتی در درون خودِ سازمان نیز خودتعیینی اعضا وجود ندارد. ارتش، الگوی بزرگ سازماندهی برای حزب است.
- بلشویسم دیکتاتوری است. با توسل به زور عریان و اقدامات تروریستی، همهٔ کارکردهای خود را به سرکوب تمامی نهادها و دیدگاههای غیرِبلشویکی معطوف میکند. «دیکتاتوری پرولتاریا»ی آن، دیکتاتوری یک بوروکراسی یا حتی یک فرد است.
- بلشویسم روشی مکانیکی است. هدف آن هماهنگی خودکار، همشکلیِ تضمینشدهٔ فنی و کارآمدترین توتالیتاریسم بهعنوان نظم اجتماعی است. اقتصادِ «برنامهریزیشده»ی متمرکز، آگاهانه مسائل فنی–سازمانی را با مسائل اجتماعی–اقتصادی درهم میآمیزد.
- ساختار اجتماعی بلشویسم ماهیتی بورژوایی دارد. این نظام، نظام مزدی را لغو نمیکند و خودتعیینی پرولتری بر محصولات کار را نمیپذیرد. بدینسان، اساساً در چارچوب طبقاتی نظم اجتماعی بورژوایی باقی میماند. سرمایهداری تداوم مییابد.
- بلشویسم تنها در چارچوب انقلاب بورژوایی عنصری انقلابی است. ناتوان از تحقق نظام شورایی، ازاینرو ناتوان از دگرگونسازی اساسی ساختار جامعه و اقتصاد بورژوایی است. این نظام نه سوسیالیسم، بلکه سرمایهداری دولتی را برقرار میکند.
- بلشویسم پلی بهسوی جامعهٔ سوسیالیستی نیست. بدون نظام شورایی، بدون انقلاب رادیکال و همهجانبهٔ انسانها و مناسبات، قادر به تحقق اساسیترین مطالبهٔ سوسیالیستی ــ یعنی پایاندادن به بیگانگی انسان در سرمایهداری ــ نیست. بلشویسم نمایانگر آخرین مرحلهٔ جامعهٔ بورژوایی است، نه نخستین گام بهسوی جامعهای نوین.
این نه نکته، تقابلی آشتیناپذیر میان بلشویسم و سوسیالیسم را نمایندگی میکنند. آنها با وضوحی کامل، خصلت بورژوایی جنبش بلشویکی و پیوند نزدیک آن با فاشیسم را نشان میدهند. ناسیونالیسم، اقتدارگرایی، مرکزگرایی، دیکتاتوری رهبری، سیاست قدرت، حاکمیت ترور، پویش مکانیکی، و ناتوانی از اجتماعیسازی ــ همهٔ این ویژگیهای اساسی فاشیسم، در بلشویسم وجود داشته و دارد. فاشیسم صرفاً نسخهبرداری از بلشویسم است. از همینرو، مبارزه با یکی باید با مبارزه با دیگری آغاز شود.
منبع:
Rühle: Struggle against Bolshevism (Intro)