مسئلهٔ کُرد و مسئلهٔ ملی: دولت-ملت یا دولت شهروندی؟/ رزگار اکراوی
29-01-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
21 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
مسئلهٔ کُرد و مسئلهٔ ملی: دولت-ملت یا دولت شهروندی؟
رزگار اکراوی
25 / 1 / 2026
میان ناسیونالیسم و شهروندی: چشماندازی چپگرایانه برای بدیلهای رهایی
1.مقدمه
خاورمیانه طی دههها شاهد درگیریهای خونین ناسیونالیستی بوده است که میلیونها قربانی، آوارگان بیشمار و ویرانی عظیمی در سطوح گوناگون بر جای گذاشته است. مسئلهٔ کُرد یکی از مهمترین این منازعات پیچیدهٔ ملی به شمار میرود، چرا که کردها در چهار کشور اصلی ــ ترکیه، ایران، عراق و سوریه ــ پراکندهاند و شرایط و اوضاع سیاسی، اقتصادی و فرهنگی آنان در هر یک از این کشورها متفاوت است. پرسش اساسی در اینجا چنین است: راهحل واقعی و ممکنِ کنونی برای مسئلهٔ کُرد و مسئلهٔ ملی در منطقه چیست؟ آیا این راهحل در ساخت دولت-ملتهای جداگانه نهفته است، یا در مبارزه برای یک دولت شهروندی با حقوق برابر؟
بله، ستم ملی آشکار علیه کردها در بیشتر کشورهای منطقه وجود داشته و همچنان ادامه دارد، و این یک واقعیت تاریخی انکارناپذیر است. نمیتوان به مسئلهٔ ملی و مسئلهٔ کُرد پرداخت، بیآنکه بهروشنی و صراحت، حقیقت این ستمی را که کردها و دیگر اقلیتهای ملی در طول تاریخ در دولتهای اقتدارگرا ــ چه با ماهیت ناسیونالیستی و چه دینی ــ متحمل شدهاند، به رسمیت شناخت. این ستم، سیاستی نظاممند بود که از سوی دولتهای متمرکز اعمال میشد و شامل انکار اجباری هویت، ممنوعیت زبان، کوچ اجباری و حتی نسلکشی میگردید. نمونههای خونین و برجستهٔ بسیاری در این زمینه وجود دارد:
- در عراق، این خشونت در دوران صدام حسین به اوج خود رسید؛ از طریق کارزارهای وحشیانهٔ انفال که طی آن دهها هزار نفر ناپدید شده و در گورهای دستهجمعی دفن شدند، و همچنین جنایت بمباران شیمیایی حلبچه که در آن هزاران غیرنظامی در عرض لحظاتی قتلعام شدند. این اقدامات همزمان با سیاستهای «عربیزهکردن» و تغییر اجباری بافت جمعیتی انجام میگرفت.
- در سوریه، دو رژیم در دوران حافظ و بشار اسد نوعی محاصرهٔ ملی را اعمال کردند که در «کمربند عربی» برای جدا کردن مناطق کردنشین تجلی یافت، و نیز سرشماری ناعادلانهٔ سال ۱۹۶۲ که صدها هزار نفر را از تابعیت و حق شهروندی محروم کرد، همراه با ممنوعیت فراگیر زبان، فرهنگ و فعالیت سیاسی. و امروز، در ژانویهٔ ۲۰۲۶، این مسیر از طریق حملهٔ نظامیای که ارتش سوریه و شبهنظامیان همپیمان آن علیه مناطق تحت کنترل نیروهای دموکراتیک سوریه (SDF) آغاز کردهاند، تجدید میشود؛ ادامهای آشکار از سیاستهای سرکوب و نظامیسازی، و سوق دادن دوبارهٔ غیرنظامیان به قربانیان کشمکشهای قدرت و سلطه، بهدور از هر راهحل دموکراتیک عادلانه برای مسئلهٔ ملی.
- اما در ترکیه، دولت طی دههها سیاستهایی را برای محو موجودیت ملی کُردها دنبال کرده و آنان را تحت عنوان تحقیرآمیز «ترکهای کوهستان» طبقهبندی کرده است، و کارزارهای نظامیای به راه انداخته که هزاران روستا را ویران و میلیونها نفر را آواره کرده، همراه با جرمانگاری گستردهٔ هر آنچه با هویت کُردی مرتبط است.
- در ایران، کردها با سرکوب مضاعف زیر سلطهٔ رژیم دینی-تئوکراتیک اقتدارگرا روبهرو هستند؛ سرکوبی که در سرکوب ملی، اعدامهای میدانی و سیاسی، نظامیسازی کامل شهرهای کردنشین، و به حاشیهراندن اقتصادی مناطق مرزی برای راندن ساکنانشان به سوی فقر و انقیاد نمود مییابد.
این واقعیتها بخش بنیادینی از تاریخ معاصر منطقه را تشکیل میدهند و هیچ رویکرد چپگرای جدی نمیتواند آنها را نادیده بگیرد. با این حال، این موارد در اصل تنها یک روی سیاست اقتدارگرایانهٔ فراگیری هستند که آن رژیمها دنبال کردهاند؛ چرا که آنان تنها کردها را هدف قرار ندادند، بلکه ماشین سرکوب خود را علیه همهٔ شهروندان آن کشورها از تمامی ملیتها به کار گرفتند. همان دیکتاتوریای که هویت کُردی را در هم میکوبد، همان است که اکثریت عظیم مردم را نیز خاموش میکند، و مخالفان را فارغ از ملیت، دین و باور به زندان میاندازد، آزادیهایشان را مصادره میکند و کرامت انسانیشان را بیاستثنا میفرساید. از این رو، مبارزه با ستم ملی بخشی جداییناپذیر از مبارزهٔ عمومی علیه استبداد طبقاتی و سیاسی است.
در عین حال، بهرسمیت شناختن حقانیت مسئلهٔ کُرد و حق کردها برای برابری و کرامت، لزوماً به معنای پذیرش همهٔ پروژههای ناسیونالیستی مطرحشده به نام این ستم نیست. مقابله با ستم واقعی ملی از طریق جایگزین کردن یک ملیت مسلط با ملیتی دیگر تحقق نمییابد، بلکه از راه برچیدن بنیانهای خودِ دولت-ملت排گر و ساختن دولتی دموکراتیک بر پایهٔ شهروندی برابر ممکن است؛ دولتی که حقوق کامل ملی، فرهنگی و زبانی را برای همهٔ مؤلفهها تضمین کند و به چرخههای مداوم بیعدالتی متقابل ملی پایان دهد.
2.از «ناسیونالیسمِ تحت ستم» تا تجربهٔ قدرت حاکم
چنانکه در اقلیم کردستان عراق میبینیم ــ که وضعیتی شبهدولتی کامل دارد ــ «ناسیونالیسمِ تحت ستم» به یک قدرت حاکم تبدیل شده که با اتهامات گسترده دربارهٔ رویههای سرکوبگرانه و فساد مالی سازمانیافته روبهروست. دو حزب اصلی، حزب دموکرات کردستان و اتحادیهٔ میهنی کردستان، در ایجاد ساختاری از حکمرانی خانوادگی-قبیلهای سهیم بودهاند که در آن قدرت، ثروت و نفوذ را میان خود تقسیم میکنند. جنگ داخلی خونینی میان این دو حزب از ۱۹۹۴ تا ۱۹۹۸ درگرفت که هزاران قربانی کُرد برجای گذاشت، و علت آن نه رهایی ملی بلکه کشمکش بر سر نفوذ و کنترل منابع بود. حتی پس از پایان جنگ داخلی، منازعه میان آنها در اشکال دیگر ادامه یافت و آنان به الگویی روشن از حاکمیت اقتدارگرای موروثی-خانوادگی تبدیل شدند.
بر اساس گزارشهای سازمانهای بینالمللی حقوق بشر، مقامات اقلیم مرتکب نقضهای گستردهٔ حقوق بشر شدهاند. فساد مالی در اقلیم فراگیر است، بهگونهای که کارمندان اقلیم ماهها حقوق دریافت نمیکنند. اقلیم همچنین شاهد اعتراضات گستردهٔ مردمی علیه بیکاری، فساد، استبداد و قطع حقوق بوده که در بسیاری موارد سرکوب شده است، در حالی که دو حزب حاکم همچنان انحصار ثروت اقلیم را تثبیت کرده و ابزارهای امنیتی و نظامی را برای حفاظت از منافع محدود خود تقویت کردهاند.
در سوریه نیز، نیروهای دموکراتیک سوریه (SDF) که از سال ۲۰۱۵ با حمایت آمریکا بر مناطق وسیعی از شمال و شرق سوریه حکومت کردهاند، به قدرتی تبدیل شدهاند که تصمیمگیریهای سیاسی و نظامی را در دستان خود متمرکز کرده و سیاستهایی با ماهیتی آشکارا متمرکز اتخاذ میکند، با حاشیهای محدود برای تکثر سیاسی و فکری. با وجود اجرای مجموعهای از اصلاحات مهم با ماهیت مترقی و مدنی ــ بهویژه در برخی جنبههای اجتماعی و اداری ــ و گسترش مشارکت زنان، این اصلاحات در چارچوب سقفی مشخص از نظر طبقاتی و سیاسی باقی مانده و به هستهٔ ساختار قدرت مبتنی بر انحصار سیاسی و سلطهٔ دستگاه حزبی بسته دست نزده است. بر اساس گزارشهای بینالمللی، نقضهای گستردهٔ حقوق بشر علیه SDF ثبت شده است، از جمله ادامهٔ بهکارگیری کودکان و اتخاذ سیاستهای امنیتی سختگیرانه که شامل بازداشت، سرکوب و شکنجهٔ مخالفان بوده است. بهنظر من، تجربهٔ چپ ناسیونالیست کُرد، هرچقدر هم پیشرفته باشد، دشوار است که از سطح اصلاحات چپگرایانه و مدنی فراتر رود؛ مشابه تجربهٔ نخبگان ناسیونالیستی که در قرن گذشته بر منطقه حکومت کردند، و با وعدههای گستردهٔ اجتماعی و چپگرایانه آغاز کردند، اما ساختار بسته و متمرکزشان در نهایت آنان را به سوی لغزش به دیکتاتوری، اقتدارگرایی و بهحاشیهراندن ارادهٔ مردمی سوق داد.
از خلال این تجربهها، در اقلیم کردستان عراق و در شمال و شرق سوریه، روشن میشود که نزاعی که بهعنوان مبارزهای برای رهایی ملی عرضه میشد، در عمل به کشمکشی بر سر قدرت، نفوذ و ثروت میان نیروهای سیاسی ناسیونالیست با ماهیتی بورژوایی ــ چه حاکم و چه در سودای حاکمیت ــ تبدیل شده است. گفتمان ناسیونالیستی در اینجا از آنکه ابزاری برای رهایی باشد خارج شده و به پوششی ایدئولوژیک برای توجیه اقتدارگرایی، سرکوب مخالفان و بازتولید همان روابط سلطهای بدل شده که تودهها پیشتر علیه آنها در رژیمهای ناسیونالیستی سرکوبگر شوریده بودند، اما این بار با چهرهای محلی.
قربانیبودگی تاریخی ملی، هرچقدر هم تلخ باشد، به هیچ قدرت ملیای «گواهی عفو» برای اعمال سرکوب و ستم نمیدهد. تبدیل «ناسیونالیسمِ تحت ستم» به «ابزار سرکوب و اقتدارگرایی» نشاندهندهٔ شکست بزرگ اخلاقی پروژهٔ رهایی است؛ شکستی که ثابت میکند نقص صرفاً در نخبگان حاکم نیست، بلکه در خودِ ساختار دولت-ملت排گر نهفته است.
3.بهحاشیهراندن مبارزهٔ طبقاتی و خطر جنگهای داخلی ملی
درگیریهای ملی در منطقه خطری واقعی در خود دارند: سوق دادن جوامع به سوی تعصب ملی و جنگهای داخلی خونین ملی، که در آنها تودههای زحمتکش سوختِ منازعاتی میشوند که در خدمت منافعشان نیست. گفتمان ناسیونالیستی排گر از سوی برخی نیروها نهتنها به تغذیهٔ نفرت و تفرقه میانجامد، بلکه کارکردی سیاسی و روشن دارد: تبدیل کردن تضاد اجتماعی-طبقاتی میان تودههای زحمتکش از یک سو و طبقات حاکم و بورژوازیهای مسلط از سوی دیگر، به یک نزاع کاذب ملی و هویتی. از این منظر، منازعات ملی یک انحراف تصادفی نیستند، بلکه ابزاری مؤثر برای تضعیف مبارزهٔ طبقاتی، فروپاشی آگاهی اجتماعی تودهها و منحرف کردن آنان از مسائل روزمرهشان در زمینهٔ حقوق، کار، دستمزد، خدمات و عدالت اجتماعیاند.
زیر پوشش دفاع از ملیت یا هویت، مبارزهٔ طبقاتی به حاشیه رانده میشود، استثمار توجیه میگردد، و قدرتهای موجود یا مدعیان حاکمیت از هرگونه پاسخگویی اجتماعی مصون میشوند. بحرانهای اقتصادی، فساد و استبداد، از محصول سیاستهای یک طبقهٔ مشخص، به نتایج ثانویهٔ یک نزاع ملی ساختگی تبدیل میشوند، و تودهها به صفکشی پشت نخبگان ملی حاکم رانده میشوند؛ نخبگانی که در جوهر خود تفاوتی با سایر طبقات حاکم در منطقه ندارند. بدینترتیب، منازعات ملی به تشدید ادبیات جنگ، بسیج و نفرت میانجامند، مبارزهٔ اجتماعی را از محتوای خود تهی میکنند، و راه هرگونه امکان برای ساختن جنبش چپ طبقاتیِ متحد فراملی و فرامذهبی را سد مینمایند.
وظیفهٔ نیروهای چپ و رهاییخواه در این چارچوب آن است که بر هویت انسانی و انترناسیونالیستی تکیه کنند و با رنج همهٔ قربانیان غیرنظامی دیکتاتوری، جنگها و درگیریهای مسلحانه، فارغ از نژاد، دین، مذهب یا گرایش سیاسی، همبستگی نشان دهند. همبستگی گزینشی ــ که همدلی را به یک نژاد، مذهب یا جهتگیری سیاسی خاص محدود میکند و چشم بر جنایات علیه غیرنظامیان سایر مؤلفهها میبندد ــ تفکری غیرانسانی و کاذب است و مستقیماً به تثبیت تعصبهای ملی و مذهبی، تعمیق شکافهای اجتماعی و تضعیف هر پروژهٔ واقعی رهایی مبتنی بر عدالت اجتماعی و برابری کمک میکند.
4.آیا اکنون دولت-ملت ممکن است؟
شرایط عینی برای پروژهٔ دولت-ملت کُردی مناسب نیست، زیرا مناطق دارای اکثریت کُرد در محاصرهٔ قدرتهای منطقهای خصمانه (ترکیه، ایران و نفوذ دولتهای عربی) قرار دارند، و جنبشهای ناسیونالیستی کُرد از هیچ حمایت بینالمللی جدی و واقعی برخوردار نیستند. حمایت آمریکا یا غرب مقطعی و وابسته به منافع فوری است.
حتی اگر یک دولت کُردی تحقق یابد، چه چیزی بقای آن را در میان محاصرهٔ چندین دولت اقتدارگرا تضمین میکند؟ یا چه تضمینی وجود دارد که به الگویی تازه از دیکتاتوری تبدیل نشود؟ تجربهٔ اقلیم کردستان عراق و سوریه پیشِ روی ماست: حاکمیت حزبی-قبیلهای، رویههای اقتدارگرایانه، فساد مالی گسترده و نقضهای وسیع حقوق بشر.
لازم است صریح دربارهٔ یک واقعیت جمعیتی در بسیاری از مناطقی که پروژههای ملی در آنها مطرح میشوند سخن گفت: این مناطق همگی دارای یک اکثریت ملی واحد نیستند. چگونه میتوان پروژهای ملی جدید را بر سرزمینهایی بنا کرد که بخشی از ساکنان آنها به ملیتهای دیگر تعلق دارند؟ این مسئلهٔ جمعیتی تنشهای حاد ملی ایجاد میکند و در را به روی اتهامِ اجرای سیاستهایی چون «عربیزهکردن»، «کُردیزهکردن» یا «ترکیزهکردن» علیه سایر ساکنان میگشاید. ساختن یک دولت-ملت یا شبهدولت بر پایهٔ ملی در مناطق چندملیتی، بدون ایجاد بیعدالتیهای ملی تازه، دشوار است.
5.شرطبندی بر قدرتهای بزرگ، بهویژه آمریکا
برخی از جنبشهای ناسیونالیستی کُرد کنونی در منطقه، در مراحلی، بخش بزرگی از پروژههای خود را بر حمایت آمریکا و متحدانش بنا کردهاند و همچنان میکنند. آمریکا بهعنوان بزرگترین قدرت سرمایهداری جهان، از بیشتر رژیمهای ارتجاعی و نژادپرست حمایت میکند و هرگز در کنار ملتهای تحت ستم یا ارزشهای انسانی و رهاییبخش نبوده است. حضور آمریکا در منطقه در درجهٔ نخست با هدف تضمین منافع راهبردی خود و تقویت هژمونیاش است. به باور من، اتحاد ایالات متحده با نیروهای کُرد در سوریه و عراق اساساً برای پر کردن خلائی ناشی از نبود نیروهای زمینی گستردهٔ آمریکایی شکل گرفت، چه از طریق نیروهای منظم و چه شرکتهای امنیتی؛ از این رو، بر نیروی انسانی نظامی کُرد برای اجرای دستورکار خود و تقویت نفوذش تکیه کرد و همچنان میکند.
اخیراً این ائتلاف در سوریه شاهد چرخشی آشکار بهسوی احمد الشرع و دولت مرکزی بوده است. تناقض آنجاست که آمریکا با فردی متحد شد که بهطور دموکراتیک انتخاب نشده و تا همین اواخر در فهرست جهانی تروریسم قرار داشت؛ امری که بهروشنی نشان میدهد آمریکا تنها به منافع راهبردی خود اهمیت میدهد و ارتباطی با دموکراسی یا ارزشهای انسانی ادعاییاش ندارد. این اتحاد بسیار شبیه اتحاد برخی احزاب اپوزیسیون عراقی با ایالات متحده پیش از سرنگونی رژیم بعث است. به نظر من، این اتحادی موقتی و脆弱 است که بر پایهٔ منافع آمریکا شکل گرفته و به مداخله و عملکردهای آن مشروعیت میبخشد. پیامدهای این وضعیت را بهروشنی در سوریه میبینیم، و بعید نیست که همین سناریو بر اساس منافع آمریکا و اولویتبندیهایش در اقلیم کردستان عراق نیز تکرار شود.
تاریخ نشان میدهد که سیاست آمریکا از منافع راهبردیاش سرچشمه میگیرد، نه از تعهد اخلاقی به ملتها؛ چنانکه تجربههای بیشماری در منطقه گواه آن است. آمریکا به رها کردن متحدانش زمانی که نقششان پایان مییابد یا منافعشان با دستورکارش تعارض پیدا میکند شناخته شده است. نمونههای فراوانی در این زمینه وجود دارد، از جمله آنچه در سال ۱۹۷۵ برای کردهای عراق رخ داد و آنچه پس از خروج شوروی برای افغانها اتفاق افتاد. منافع راهبردی آمریکا و روابطش با ترکیه، دولتهای عربی و سایر کشورهای منطقه، همچنان مهمترین و بنیادیترین عامل باقی میماند. شرطبندی بر قدرتهای بزرگ سرمایهداری، در رأس آنها ایالات متحده، شرطبندی بر یک «سراب سیاسی» است. این قدرتها جنبشهای ناسیونالیستی را نه «متحد»، بلکه صرفاً «مهرههایی» بر صفحهٔ شطرنج ژئوپولیتیک میبینند که بهمحض اقتضای منافع شرکتها و نفت، در معاملات پشتپرده خرید و فروش میشوند.
6.دولت شهروندی و حقوق با هویت انسانی
باید تمایزی روشن میان مطالبهٔ حقوق فرهنگی، زبانی و اداری برای کردها و دیگر اقلیتهای ملی، و مطالبهٔ یک دولت-ملت جداگانه قائل شد. این حقوق، مطالباتی مشروع و عادلانهاند که باید از سوی همهٔ نیروهای چپ و مترقی حمایت شوند؛ از بهرسمیتشناسی قانون اساسیِ تکثر گرفته تا تمرکززدایی اداری. اما مبارزه برای این حقوق، در توازنهای ژئوپولیتیک کنونی، مناسبتر است که در چارچوب یک دولت شهروندیِ برابر میان ملیتها و ادیان پیگیری شود. بدیل ممکن امروز در ساختن دولت-ملتهای جدیدی که تقسیمات را بازتولید میکنند نیست، بلکه در دولتی شهروندی است که ملیت و دین را از قدرت خنثی کند و تشکیل احزاب بر پایهٔ ملی یا دینی را محدود سازد، تا کانون مبارزه بر حاکمیت قانون، برابری و عدالت اجتماعی متمرکز شود؛ نه بسیج تودههای زحمتکش در درگیریهای ملی-مذهبی که تنها در خدمت منافع بورژوازیهاست.
این گذار جهشی در خلأ نیست، بلکه مسیری تدریجی است که به سازوکارهای قانون اساسیِ روشن برای تضمین بازنگشتن تمرکزگرایی منفور نیاز دارد. از همینجا، الگوی فدرالیسم جغرافیایی (اداری) بهعنوان بدیلی عقلانی در برابر فدرالیسم ملی مطرح میشود؛ بهگونهای که به مناطق اختیارات گسترده در ادارهٔ امور توسعهای و خدماتیشان داده شود، امری که بارِ قومیِ نزاع را تخلیه کرده و آن را به رقابتی بر سر رفاه تبدیل میکند. این امر باید با «قانونیسازی فراگیر هویتها» همراه شود تا حقوق فرهنگی همهٔ مؤلفهها بهعنوان حقوقی غیرقابل سلب تضمین گردد، و نیز با ایجاد نهادهای نظارتی و قوهٔ قضاییهٔ مستقل، که راه را برای شکلگیری جریانهای سیاسیِ رقیب بر سر برنامههای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و زیستمحیطی هموار میکند.
تجربههای بینالمللی، با وجود تفاوت زمینههایشان، امکان ساخت چنین مدلی را نشان میدهند؛ سوئیس از طریق تمرکززدایی توانست چهار زبان رسمی را در خود جای دهد؛ آفریقای جنوبی بهجای انتقام، شهروندی را برگزید؛ و حتی در هند، بولیوی و اسپانیا نیز تلاشهای جدی برای مدیریت تکثر از طریق خودگردانی و بهرسمیتشناسی چندگونگی، بدون فروپاشی دولت، دیده میشود. این نمونهها کامل نیستند، اما تأیید میکنند که بدیل دولت-ملت排گر یک رؤیای اتوپیایی نیست، بلکه پروژهای دستیافتنی از راه ارادهٔ سیاسی و مبارزهٔ مردمیِ پیوسته است که کرامت و حقوق انسانی را فراتر از هر ملاحظهٔ تنگنظرانهٔ ملی یا فرقهای قرار میدهد.
ممکن است این پرسش مطرح شود که دولت شهروندی صرفاً رؤیایی اتوپیایی است با توجه به واقعیت کنونی کشورهای منطقه که در آنها استبداد ریشهدار و شکافهای ملی عمیق است. اما این ایراد یک واقعیت بنیادین را نادیده میگیرد: پروژهٔ دولت-ملت جداگانه، در شرایط فعلی، اتوپیاییتر است. سخن گفتن از تأسیس یک دولت کُردی مستقل و باثبات در محاصرهٔ دولتهای خصمانه، بدون حمایت واقعی بینالمللی، و در مناطق چندملیتی، بیشتر به رؤیایی دور از دسترس شباهت دارد. در مقابل، دولت شهروندی پروژهای واقعگرایانه و تدریجی است که با گامهای ملموس آغاز میشود: قانونمند کردن حقوق ملی، ساخت نهادهای دموکراتیک، اجرای تمرکززدایی اداری، و تقویت حاکمیت قانون. اینها گامهایی قابل تحقق از طریق مبارزهٔ مردمیِ مستمرند، نه جهشی به ناشناخته. تاریخ معاصر نشان میدهد که گذار دموکراتیک حتی در دشوارترین شرایط نیز ممکن است. مسئله در «اتوپیایی بودن» پروژه نیست، بلکه در ارادهٔ سیاسی و مبارزهٔ سازمانیافته برای تحقق آن است.
این به معنای کماهمیت جلوه دادن هویت ملی یا مخالفت با حقوق ملی مشروع نیست. این فراخوانی برای حذف هویت ملی یا انکار ویژگیهای آن نیست، بلکه دعوتی است به آنکه هویت ملی به مبنای ساخت قدرت و دولت و به ابزاری برای تبعیض و排گرایی تبدیل نشود. هویت ملی حقی فرهنگی، زبانی و انسانی است که باید حفاظت شود، اما دولت باید بر پایهٔ شهروندی برابر ساخته شود نه بر پایهٔ تعلق قومی. مسئله، مخالفت با استفاده از هویت ملی بهعنوان پوششی برای توجیه اقتدارگرایی یا تبدیل تضاد اجتماعی به تضاد ملی در خدمت منافع نخبگان حاکم است. جوهر حقوق ملی باید با تضمین قانون اساسی و نهادی برای همهٔ مؤلفهها دفاع شود، نه با پیوند زدن آنها به پروژههای排گرای دولت-ملت که بیعدالتی را به شکلی وارونه بازتولید میکنند. هویت ملی کُردی، همچون دیگر هویتها، باید محترم شمرده و حفظ شود، اما نه بهعنوان ابزاری برای ساختن اقتدار ملی.
7. حق تعیین سرنوشت و عقلانیت واقعگرایانه
با وجود حمایت کامل از حق مشروع و کامل مردم کُرد و همهٔ ملتها برای تعیین سرنوشت، از جمله جدایی، معتقدم شرایط جهانی و منطقهای اکنون برای جدایی، استقلال و اعلام دولت-ملتهای جدید مناسب نیست. ما باید با وحدت اجباری میان ملتها مخالفت کنیم و از همزیستی و وحدت داوطلبانه بر پایهٔ شهروندی برابر حمایت نماییم، و در عین حال از حق تعیین سرنوشت از جمله جدایی نیز پشتیبانی کنیم، اگر این امر حقوق بیشتر، برابری بیشتر، زندگی بهتر، امنیت بهتر و منازعات کمتر در منطقه فراهم کند.
این موضع به معنای دشمنی با رهایی ملی کُرد یا کماهمیت دانستن حقانیت تاریخی آن نیست؛ برعکس، دفاع از جوهر خودِ رهایی در برابر تحریفی است که پروژههای ناسیونالیستی بورژوایی هنگامی بر آن تحمیل میکنند که مبارزهٔ رهایی را به قدرت، اقتدارگرایی و فساد تبدیل مینمایند. در شرایط کنونی، به باور من، تودههای زحمتکش به جنگها و درگیریهای ملی کشانده میشوند و در معرض بحرانهای عمیقتر اقتصادی و سیاسی قرار میگیرند، بهخاطر موجودیتهای ملیای که حتی اگر اکنون شکل بگیرند، شرایط فعلی و تجربههای پیشین نشان میدهد ممکن است با خطر تبدیل شدن به الگویی دیگر از اقتدارگرایی در منطقه روبهرو شوند و چیزی در زندگی آنان تغییر ندهند.
باید با عقلانیت واقعبینانه و علمی برخورد کنیم و شرایط محلی، منطقهای و بینالمللی، توازن قوای طبقاتی و تواناییهای خود از همهٔ جنبهها و نیز توان و قدرت «دشمنانمان»، و امکانات واقعی برای تحقق راهحلها و سیاستهایی که پیشنهاد میکنیم و سازوکارهای آنها را مطالعه کنیم. باید از مشارکت مستقیم یا غیرمستقیم در کشاندن تودهها به جنگهای ملیِ بازنده و ویرانگر پرهیز کنیم و از ترویج یا حمایت از آنها خودداری نماییم؛ چرا که این جنگها جز تراژدیهای عظیم برای غیرنظامیان، بهویژه کارگران یدی و فکری، و خسارات بزرگ انسانی، اقتصادی، سیاسی و نظامی برای همهٔ طرفها چیزی به بار نخواهند آورد. تکیه بر عقلانیت و واقعگرایی بسیار ضروری است، نه بر «قهرمانیهای ملی» و «غرور ملی» و «مقابله با دشمن ملی با هر وسیله و تا آخرین گلوله». این گفتمان پیروزی در نبردهای نظامی و سیاسی بهدست نمیآورد، بلکه تودهها را به جنگها و ویرانیهای بیشتر میکشاند.
8.وظایف چپ و ساختن بدیل در چارچوب دولت شهروندی
وظیفهٔ ما بهعنوان نیروهای چپ امروز در کشورهایی که با مسائل ملی روبهرو هستند، این است که صف خود را از همهٔ طرفهای درگیر در نزاعهای ملی جدا کنیم و برای دولتی مبتنی بر شهروندی، برابری حقوق، عدالت اجتماعی و احترام به حقوق بشر مبارزه کنیم، نه بر پایهٔ ملی یا فرقهای. این راه طولانی و دشوار است، اما تنها راهی است که میتواند به راهحلی واقعی و پایدار برای مسئلهٔ ملی بینجامد، بهدور از جنگها و درگیریهایی که جز تراژدی برای تودهها چیزی تولید نمیکنند.
چپ میتواند بهطور عملی خود را در چارچوب پروژهٔ دولت شهروندی سازمان دهد؛ از طریق ساختن سازمانهای سیاسی، اتحادیهای و تودهای فراملی و فرامذهبی، بر پایهٔ منافع مادی مشترک کارگران یدی و فکری، و پیوند زدن مبارزه برای حقوق ملی با نبرد اجتماعی علیه استثمار، فساد، استبداد، و برای تحقق بدیل سوسیالیستی. این مسیر مستلزم استقلال کامل سیاسی و سازمانی چپ از همهٔ اشکال نیروهای بورژواییِ دارای گفتمان ناسیونالیستی است، و کار روزمره در درون جامعه برای متحد کردن تودههای زحمتکش پیرامون برنامهای ملموس برای برابری، بیشترین حد ممکن عدالت اجتماعی، تمرکززدایی دموکراتیک و آزادیها، بهعنوان نقطهٔ ورود واقعبینانه برای ساختن این بدیل.
مردمان منطقهٔ ما در وضعیت ستیز ذاتی با یکدیگر نیستند و با نفرت و تفرقه زاده نشدهاند، بلکه قربانیان عملیات بسیج و سربازگیری سازمانیافتهٔ ناسیونالیستی هستند؛ جایی که تودههای زحمتکش از ملیتهای گوناگون به درگیریهای خونین ملی رانده میشوند، تا فداکاریهای مردمی به سوختی برای تحکیم جایگاه استبدادهای بورژوایی تبدیل شود؛ استبدادهایی که گفتمان ناسیونالیستی را پوششی برای حفاظت از منافع طبقاتی خود قرار میدهند. نبرد اصلی ما نه تغییر نمادهای ملی است، نه رنگ پرچم، و نه زبان حاکم؛ بلکه برچیدن زنجیرهای استبداد، استثمار و تعصب از ریشه، و ساختن فضایی انسانی، سوسیالیستی و دموکراتیک است که همه را دربر گیرد. راه دستیابی به حقوق و آزادی کُرد، ناگزیر از مسیر حقوق و آزادی همسایهٔ عرب، ترک، آشوری و ایرانی او میگذرد؛ در چارچوب دولتی که از شهروند دربارهٔ تبارش نمیپرسد، نان و آزادیاش را تضمین میکند و کرامت انسانیاش را محترم میشمارد.