پایداری در بحران؛ بازخوانی بقای جمهوری اسلامی از منظر رئال پلیتیک/امیر آدر
17-01-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
3 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
پایداری در بحران؛ بازخوانی بقای جمهوری اسلامی از منظر رئال پلیتیک
امیر آذر
تحلیل بقا یا سقوط نظامهای سیاسی، بهویژه در خاورمیانه، مستلزم نگاهی واقعگرایانه است که از هیجانهای سیاسی و روایتهای ایدئولوژیک فاصله گیرد. رویکرد رئالپلیتیک – بهعنوان خوانشی از سیاست بر پایهی منافع و قدرت، نه ارزش و ایدهآل – ابزار تحلیلی دقیقی برای فهم پایداری جمهوری اسلامی ایران در چهار دههی اخیر فراهم میکند. از منظر رئالپلیتیک، نظامها نه به سبب مشروعیت اخلاقی بلکه بهواسطهی تواناییشان در مدیریت توازن قدرت و بحرانها تداوم مییابند. در این چارچوب، جمهوری اسلامی را میتوان نمونهای منحصربهفرد از «بقای اقتدار از دل بحران» دانست. پژوهش حاضر تلاش دارد تا بقا و پویایی جمهوری اسلامی را نه از خلال گفتمانهای دموکراسیخواهانه یا انقلابی، بلکه در بستر تعاملات واقعی قدرت بررسی کند. فرضیهی اصلی این مقاله آن است که جمهوری اسلامی ایران، برخلاف بسیاری از نظامهای اقتدارگرا، بهواسطهی سازوکارهای ترکیبی قدرت، توانسته از فروپاشی در بحرانهای داخلی و بینالمللی جلوگیری کند. این پایداری، نتیجهی سه عامل بنیادین است: مدیریت بحران داخلی، بهرهگیری از رقابت قدرتهای جهانی، و فقدان آلترناتیو هژمونیک در عرصهی سیاسی ایران.
از دههی ۱۹۸۰ تا امروز، نظم بینالملل چندقطبیتر شده است. پایان جنگ سرد، نهتنها تهدید کمونیسم را از میان برد، بلکه برای رژیمهایی چون جمهوری اسلامی فرصتی فراهم آورد تا از شکاف میان قدرتهای بزرگ بهعنوان سپر بقای خود استفاده کنند. تهران با مهارتی که تنها در سایهی رئالپلیتیک قابل فهم است، توانسته است میان شرق و غرب بازی کند، از چین و روسیه تضمین امنیتی غیررسمی بگیرد، و همزمان از دشمنی با آمریکا برای مشروعیت داخلی بهرهبرداری کند. از سوی دیگر، در سطح داخلی، جمهوری اسلامی نظامی است که در مهندسی بحران تبحر یافته است. این رژیم، نه در نبود بحران، بلکه در تداوم آن حیات مییابد؛ زیرا بحران، ابزار کنترل و مشروعیتسازی است. سرکوب، تولید دشمن، آلترناتیوهای زرد و کنترل رسانهها، بخشی از سازوکارهای نظام برای بازتولید هژمونی اقتدار است. در مقابل، اپوزیسیون ایران – چه در داخل و چه در خارج – در چرخهای از انشعاب، بیاعتمادی و ناتوانی در ایجاد گفتمان مشترک گرفتار شده است. این شکاف ساختاری، به رژیم اجازه داده است تا همواره خود را «گزینهی کمهزینهتر» در برابر بیثباتی احتمالی معرفی کند.
هدف این پژوهش، تحلیل چرایی و چگونگی بقای این نظام از زاویهی «مصلحت قدرت» است، نه از منظر اخلاق یا مشروعیت. تمرکز بر رئالپلیتیک به ما امکان میدهد که جمهوری اسلامی را نه بهعنوان استثنایی تاریخی، بلکه بهعنوان بخشی از منطق پایدار قدرت در قرن بیستویکم درک کنیم؛ منطقی که در آن، ثبات سیاسی، بیش از آنکه محصول رضایت عمومی باشد، نتیجهی مهندسی توازن قدرت و استفاده از فرصتهای ژئوپلیتیک است.
1. رئال پلیتیک و بقای نظامهای اقتدارگرا
(Realpolitik and the Durability of Authoritarian Regimes)
۱. ۱مقدمهی نظری
رئالپلیتیک، در سادهترین تعریف، سیاست مبتنی بر واقعیت است نه آرمان. مفهومی که از قرن نوزدهم در آلمان ظهور کرد، اما ریشههای آن را باید در اندیشهی ماکیاولی و حتی پیشتر، در سنت یونان باستان جستوجو کرد. سیاست، از دید رئالپلیتیک، صحنهای از رقابت مداوم برای بقاست؛ در این میدان، نه اخلاق بلکه مصلحت قدرت تعیینکنندهی مسیر کنش سیاسی است. در چنین نگاهی، دولتها همانند موجودات زندهاند؛ بقایشان نه به مشروعیت اخلاقی بلکه به تواناییشان در مدیریت تضادها، استفاده از فرصتها و حفظ توازن میان تهدیدها وابسته است. از این منظر، بقای جمهوری اسلامی ایران نیز بیش از آنکه نتیجهی ایمان دینی یا مقبولیت اجتماعی باشد، حاصل سازگاری هوشمندانه با منطق رئالپلیتیک در محیط داخلی و بینالمللی است.
۱. ۲از ماکیاولی تا کیسینجر: شالودههای فلسفی رئالپلیتیک
نیکولو ماکیاولی در قرن شانزدهم، نخستین نظریهپردازی بود که میان سیاست و اخلاق جدایی روششناختی قائل شد. در شهریار، او سیاست را «علم بقا» میداند: شهریار باید بداند چه زمان رحم کند و چه زمان بیرحمانه عمل نماید، زیرا هدف غایی، حفظ قدرت است. در قرن بیستم، هانس مورگنتا، نظریهپرداز برجستهی واقعگرایی کلاسیک، این اندیشه را به چارچوب علمی در روابط بینالملل بدل کرد. مورگنتا معتقد بود که سیاست جهانی تابع منافع ملی است و اخلاق نمیتواند معیار تصمیمگیری باشد. از دید او، هر دولتی بر اساس «منافع تعریفشده در قالب قدرت» عمل میکند. در نیمهی دوم قرن بیستم، هنری کیسینجر – دیپلمات و نظریهپرداز آمریکایی – این منطق را در عمل به کار گرفت. او با ایجاد تعادل میان شوروی و چین، نشان داد که بقا و نفوذ یک قدرت نه از طریق ایدئولوژی، بلکه از راه بازی هوشمندانه در میدان واقعیتهای ژئوپلیتیک تأمین میشود. بنابراین، رئالپلیتیک نه بیاخلاقی سیاسی، بلکه نوعی عقلانیت سرد است؛ عقلانیتی که میگوید در جهانی بیثبات، قدرت، خود نوعی اخلاق بقاست.
۱. ۳رئالپلیتیک و ساختار قدرت در نظامهای اقتدارگرا
نظامهای اقتدارگرا، برخلاف دموکراسیها، بر رضایت تودهها استوار نیستند بلکه بر کنترل منابع قدرت بنا شدهاند. در این رژیمها، بقای سیاسی از مسیر سه مؤلفه تأمین میشود:
۱. انحصار خشونت مشروع – کنترل کامل نیروهای نظامی و امنیتی؛
۲. مهندسی مشروعیت – استفاده از ایدئولوژی، دین، یا ملیگرایی برای بازتولید وفاداری؛
۳. مدیریت بحران – تبدیل تهدیدها به فرصت و استمرار وضعیت اضطراری.
رئالپلیتیک، در این ساختارها، بهمنزلهی یک زبان درونی قدرت است: نظام اقتدارگرا برای بقا، همواره میان سرکوب و مصالحه، میان تنش و آرامش، نوعی توازن روانشناختی و سیاسی برقرار میکند.
در بسیاری از موارد تاریخی، از آلمان نازی تا روسیهی شوروی و چین دوران دنگ شیائوپینگ، بقا نه بهرغم بحران بلکه از دل بحران ممکن شده است. بحران در چنین رژیمهایی، نه استثنا بلکه قاعدهی استمرار است.
۱. ۴جمهوری اسلامی ایران در سنت رئالپلیتیک
جمهوری اسلامی از همان نخستین روزهای پیدایش، منطق بقا را در چارچوب رئالپلیتیک تعریف کرده است. برخلاف تصور عمومی، این نظام نه صرفاً مذهبی و نه صرفاً انقلابی، بلکه اساساً عملگرا و مصلحتمحور است.
در طول چهار دهه، رفتار سیاست خارجی و داخلی جمهوری اسلامی نشان میدهد که این رژیم درک عمیقی از واقعیت قدرت دارد:
در سیاست خارجی، توانسته است در میان تضادهای ژئوپلیتیکی، موقعیت مانور ایجاد کند؛
در سیاست داخلی، با ترکیبی از سرکوب، مشروعیت دینی و تقسیم قدرت میان نهادهای موازی، از فروپاشی جلوگیری کرده است. این نظام بهخوبی دریافته است که در جهان پسامدرن، مشروعیت نه از ایدئولوژی بلکه از توانایی مدیریت بحران حاصل میشود. در واقع، بقای جمهوری اسلامی را باید در «منطق بقاء از طریق بحران» جستوجو کرد؛ منطقی که با مفهوم Realpolitik of Survival قابل توصیف است.
۱. ۵اقتدارگرایی تطبیقی: ایران، روسیه و چین
مقایسهی تطبیقی نشان میدهد که جمهوری اسلامی در کنار روسیهی پوتین و چینِ حزب کمونیست، به یکی از سه مدل پایدار اقتدارگرایی در قرن بیستویکم بدل شده است
در هر سه نظام، منطق بقا یکسان است: حفظ کنترل منابع قدرت و تبدیل بحرانها به فرصتهای مشروعیتساز. اما تفاوت ایران در این است که برخلاف روسیه و چین، فاقد اقتصاد قوی و نهاد کارآمد است؛ ازاینرو، رژیم برای بقا، بیش از دیگران به سیاست بحرانمحور و رئالپلیتیک منطقهای وابسته است.
۱. ۶رئالپلیتیک و بحران بهمثابه سرمایه
در نظامهای دموکراتیک، بحران تهدیدی برای ثبات است؛ در نظامهای اقتدارگرا، بحران سرمایهی سیاسی است. جمهوری اسلامی، از جنگ ایران و عراق تا تحریمهای بینالمللی و اعتراضات داخلی، نشان داده است که توانایی تبدیل هر بحران به ابزار بازتولید اقتدار را دارد. در منطق رئالپلیتیک، «بحران» دو کارکرد دارد:
بسیج عاطفی جامعه علیه دشمن فرضی،
توجیه استمرار کنترل و سرکوب.
بهاینترتیب، بحران نه نقطهی ضعف، بلکه جزء لاینفک بقای رژیم است؛ همان چیزی که میتوان آن را مدیریت بحران بهمثابه راهبرد بقا نامید.
۱. ۷جمع بندی
رئالپلیتیک، در جوهر خود، سیاستی است که بقا را هدف نهایی میداند. جمهوری اسلامی، طی چهار دهه، دقیقاً بر اساس همین منطق عمل کرده است. این نظام توانسته میان ایدئولوژی و مصلحت، میان دین و قدرت، و میان مشروعیت و سرکوب توازن برقرار کند؛ توازنی شکننده اما مؤثر. به بیان دیگر، جمهوری اسلامی را نمیتوان تنها با زبان انقلاب یا اصلاح فهمید، بلکه باید آن را در چارچوب زبان سرد و محاسبهگر رئالپلیتیک تحلیل کرد — زبانی که در آن، قدرت نه ابزار حکومت، بلکه خودِ معنای حکومت است.
2.
ژئوپلیتیک ایران در نظم جهانی پس از جنگ سرد (Iran’s Geopolitics in the Post–Cold War Order)
۲. ۱مقدمه
درک پایداری جمهوری اسلامی ایران بدون تحلیل ژئوپلیتیک آن در نظام بینالملل پس از جنگ سرد ممکن نیست. اگر در دوران دوقطبی، رژیمهای ایدئولوژیک از حمایت یکی از دو بلوک شرق یا غرب برخوردار بودند، در دوران پس از ۱۹۹۱، توازن قدرت به سمت چندقطبی نامتقارن حرکت کرد. این تغییر ساختاری، برای رژیمهایی که توانایی بازی در شکاف قدرتها را داشتند، فضایی تازه از بقا و مانور ایجاد کرد. جمهوری اسلامی ایران یکی از موفقترین نمونههای این سازگاری است. از اینرو، بقای جمهوری اسلامی را باید نه صرفاً در داخل مرزهای ایران، بلکه در نقشهی بزرگتری از رقابتهای جهانی فهمید؛ جایی که انرژی، موقعیت جغرافیایی و تضاد منافع میان قدرتهای جهانی، به رژیم ایران امکان داده تا از فشارهای بینالمللی به عنوان ابزار چانهزنی و بقای راهبردی استفاده کند.
۲. ۲موقعیت ژئوپلیتیکی ایران: گرهگاه انرژی و امنیت
ایران در چهارراهی واقع شده که خلیج فارس، آسیای میانه، قفقاز و شبهقاره را به هم پیوند میدهد.
این موقعیت، هم فرصت و هم تهدید است. در هر دو قرن اخیر، بازیگران جهانی – از بریتانیا تا روسیه، و سپس آمریکا – ایران را نه بهعنوان یک کشور، بلکه بهمثابه یک فضای ژئوپلیتیکی کلیدی دیدهاند. در دوران مدرن، اهمیت ژئوپلیتیکی ایران در سه بعد اصلی خلاصه میشود:
۱. امنیت انرژی: ایران بر تنگه هرمز مسلط است؛ شاهراهی که حدود یکسوم نفت جهان از آن عبور میکند.
۲. عمق راهبردی: مرزهای طولانی با عراق، افغانستان، پاکستان و ترکیه، به ایران نقشی تعیینکننده در امنیت منطقه میدهد.
۳. ژئوپلیتیک فرهنگی و مذهبی: ایران مرکز تشیع جهانی است و از این طریق، ابزار نفوذ ایدئولوژیک خود را در خاورمیانه گسترش داده است.
این سه بعد، رژیم را در موقعیتی قرار دادهاند که حتی در دوران انزوا، هیچ قدرتی در جهان نمیتواند بهطور کامل آن را نادیده بگیرد.
۲. ۳ایران در دوران تکقطبی آمریکا (۱۹۹۱–۲۰۰۸)
با فروپاشی شوروی، آمریکا برای مدتی کوتاه به قدرت بلامنازع جهانی بدل شد. در این دوران، بسیاری پیشبینی میکردند که رژیمهایی مانند جمهوری اسلامی – که بر ایدئولوژی ضدآمریکایی بنا شدهاند – به سرعت فروخواهند پاشید. اما چنین نشد. علت اصلی این دوام، در هوشمندی رئالپلیتیکی تهران نهفته بود:
ایران از فروپاشی شوروی استفاده کرد تا در قفقاز و آسیای میانه نفوذ نرم ایجاد کند؛
همزمان، با بهرهگیری از بحرانهای منطقهای، خود را بازیگری ضروری برای ثبات معرفی کرد؛
در سطح بینالمللی، از تقابل با آمریکا برای مشروعیت داخلی استفاده نمود و از فشارها برای تحکیم انسجام درونی بهره برد.
در واقع، دوران تکقطبی نه موجب انزوای ایران شد، بلکه تهران را واداشت تا استراتژی “بقای هوشمند از طریق بحرانهای کنترلشده” را توسعه دهد.
۲. ۴عصر چندقطبی جدید: بازگشت روسیه و ظهور چین
از اواخر دههی ۲۰۰۰، نظم جهانی وارد مرحلهی تازهای شد. روسیهی پوتین با سیاستهای بازسازی قدرت نظامی، و چین با رشد اقتصادی بیسابقه، چالشهایی جدی برای برتری آمریکا ایجاد کردند.
ایران، با درک سریع این تغییر، خود را به محور مقاومت شرقی نزدیکتر کرد. در این چارچوب، جمهوری اسلامی توانست:
از روابط استراتژیک با روسیه برای حفظ عمق دفاعی در سوریه بهره ببرد؛
با امضای پیمانهای اقتصادی بلندمدت با چین (نظیر توافق ۲۵ ساله)، نوعی تضمین بقای ژئوپلیتیکی به دست آورد؛
از رقابت چین و آمریکا برای تضعیف اجماع جهانی علیه خود استفاده کند.
در نگاه رئالپلیتیک، این سیاستها بیانگر درک دقیق رژیم از مفهوم «توازن در چندقطبی نامتقارن» است:
یعنی بازی با قدرتهای متعارض برای حفظ موازنهی بقا.
۲. ۵اروپا و پارادوکس موازنهگر
اروپا در برابر ایران همیشه در موقعیت دوگانهای بوده است. از یکسو، به دلیل مسائل حقوق بشر و برنامه هستهای، فشارهای سیاسی علیه جمهوری اسلامی را تأیید میکند؛ از سوی دیگر، به سبب منافع اقتصادی و وابستگی نسبی به انرژی، هرگز خواهان فروپاشی کامل رژیم نبوده است. تهران این شکاف را بهخوبی میشناسد. با لابیگری پیچیده، استفاده از مسیرهای نیمهرسمی مالی، و بهرهگیری از ترس اروپا نسبت به بیثباتی منطقهای، توانسته است سیاستی از نوع containment negotiation (مهار از طریق مذاکره) را بر اروپا تحمیل کند. در عمل، این وضعیت به جمهوری اسلامی اجازه داده است تا حتی در شدیدترین دوران تحریم، به بقای نسبی اقتصادی و سیاسی خود ادامه دهد.
۲. ۶خاورمیانه: میدان نفوذ و عمق استراتژیک
در سطح منطقهای، جمهوری اسلامی با ایجاد شبکهای از بازیگران نیابتی (در لبنان، عراق، سوریه و یمن) توانسته است عمق استراتژیک خود را تا مدیترانه گسترش دهد. از منظر رئالپلیتیک، این سیاست چند کارکرد حیاتی دارد:
۱. ایجاد عمق دفاعی برای دور نگهداشتن تهدیدات از مرزهای ملی؛
۲. تبدیل ایران به بازیگر غیرقابل حذف در معادلات امنیتی منطقه؛
۳. استفاده از گروههای نیابتی برای مذاکره غیرمستقیم با قدرتهای جهانی.
این راهبرد، هزینهزا اما مؤثر است: تا زمانی که هرگونه تغییر در خاورمیانه بدون مشارکت ایران ممکن نباشد، بقای رژیم در سطح ژئوپلیتیکی تضمین میشود.
۲. ۷موقعیت ایران در نظم جهانی در حال گذار
در دههی ۲۰۲۰، نظم بینالملل بیش از هر زمان دیگر سیال شده است. بحران اوکراین، تنشهای تایوان، و منازعات انرژی، ساختار قدرت را در وضعیت بازتعریف قرار دادهاند. ایران در این میان، با قرار گرفتن در محور شرق اما بدون وابستگی کامل به آن، سیاستی چندوجهی در پیش گرفته است.
در نگاه رئالپلیتیک، چنین سیاستی یک قمار بقاست:
از یکسو، نزدیکی به چین و روسیه پشتوانه امنیتی و اقتصادی فراهم میکند؛
از سوی دیگر، فاصلهی کنترلشده با غرب، کانالهای محدود دیپلماسی را باز نگه میدارد.
به عبارت دیگر، جمهوری اسلامی توانسته است در فضایی خاکستری میان قدرتهای جهانی، نوعی «منطقهی حائل ژئوپلیتیکی» برای خود بسازد؛ منطقهای که نه در شرق حل میشود، نه در غرب.
از منظر رئالپلیتیک، بقای جمهوری اسلامی در سه دههی اخیر بیش از هر چیز، محصول موقعیت ژئوپلیتیکی ممتاز ایران و مهارت در بازی توازن قدرتها بوده است. ایران، با وجود تحریم، انزوا و فشار، به دلیل موقعیت جغرافیایی، ظرفیت انرژی و نقش منطقهایاش، هیچگاه از معادلات جهانی حذف نشده است. به همین دلیل، در حالی که بسیاری از نظامهای ایدئولوژیک قرن بیستم سقوط کردند، جمهوری اسلامی توانست با تکیه بر منطق ژئوپلیتیکی بقا، در نظم جهانی جدید جایگاهی برای خود حفظ کند. به زبان دیگر، جغرافیا، سپر بقای سیاست ایران بوده است.
3. ساختار درونی قدرت و مدیریت بحران در جمهوری اسلامی ایران
(The Internal Structure of Power and Crisis Management in the Islamic Republic of Iran)
۳. ۱مقدمه
هر نظام اقتدارگرا، برای بقا، ناگزیر از خلق و بازتولید سازوکارهای کنترل درونی است؛ سازوکارهایی که هم در سطح رسمی (قانون و نهاد) و هم در سطح غیررسمی (ترس، اعتمادسازی تصنعی و مصلحتگرایی) عمل میکنند. جمهوری اسلامی ایران، پس از انقلاب ۱۳۵۷، نمونهای کمنظیر از تلفیق ایدئولوژی با مصلحت سیاسی در درون یک ساختار اقتدارگراست. در ظاهر، نظام مبتنی بر «ولایت فقیه» و «مشروعیت الهی» است؛ اما در عمل، رفتار قدرت در ایران را باید بر پایهی رئالپلیتیک بقا فهم کرد: یعنی حفظ نظام به هر قیمت، حتی اگر مستلزم نقض اصول اعلامشده باشد.
۳. 2دوگانگی ساختاری قدرت
جمهوری اسلامی از ابتدا بر مبنای دو منبع مشروعیت متعارض بنا شد: مشروعیت دینی و مشروعیت انقلابی. منبع نخست بر تفوق ولایت فقیه و اقتدار روحانیت تکیه دارد، و منبع دوم بر مشارکت انقلابی مردم و نهادهای برآمده از انقلاب. این دو منبع، در طول زمان، به شبکهای پیچیده از نهادهای موازی تبدیل شدهاند که هر یک بخشی از قدرت را در دست دارند. در نگاه رئالپلیتیک، این دوگانگی ظاهری یک «طراحی بقاء» است، نه تناقض. وجود نهادهای موازی، مانع از تمرکز قدرت در دست فرد یا جناحی میشود که بتواند تهدیدی برای هستهی اصلی نظام باشد. بهعبارتی، تعدد مراکز قدرت، خود سازوکار کنترل قدرت است. این ساختار را میتوان به سه لایهی اصلی تقسیم کرد:
۱. هستهی سخت قدرت – شامل رهبر، شورای نگهبان، سپاه پاسداران و دستگاه اطلاعاتی؛
۲. حلقهی اجرایی و مدیریتی – دولتها، مجلس، قوه قضاییه و شوراهای مشورتی؛
۳. پوستهی اجتماعی و فرهنگی – شبکهی روحانیت، رسانههای حکومتی و نهادهای فرهنگی.
در این میان، «هستهی سخت» همواره توانسته است دو لایهی دیگر را کنترل و در مواقع لازم بازتولید کند.
۳. ۳سپاه پاسداران و امنیت بقاء
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، از ابتدای شکلگیریاش، فراتر از یک نهاد نظامی بود. این سازمان به تدریج تبدیل به ستون فقرات رژیم شد؛ نهادی که هم قدرت نظامی دارد، هم نفوذ اقتصادی و هم نقش مستقیم در سیاست. در چارچوب رئالپلیتیک، سپاه نه صرفاً ابزار دفاعی بلکه ابزار تضمین بقاء رژیم در برابر تهدید داخلی و خارجی است. تسلط سپاه بر بخش عمدهای از اقتصاد (از انرژی تا ساختوساز و مخابرات) به آن امکان داده تا ساختار اقتصادی کشور را نیز به ابزاری برای کنترل سیاسی تبدیل کند. در بحرانها، از اعتراضات ۱۳۷۸ تا ۱۴۰۱، سپاه و زیرمجموعههایش با ترکیب کنترل امنیتی و مدیریت روانی، نظام را از فروپاشی مصون نگه داشتهاند. رژیم با ایجاد هالهای از «قدرت غیرقابل چالش» پیرامون سپاه، نوعی بازدارندگی داخلی ایجاد کرده است که معادل همان Deterrence در روابط بینالملل است؛ اما این بار در درون مرزهای ملی.
۳. ۴روحانیت و مشروعیتسازی دینی
نقش روحانیت در جمهوری اسلامی را باید فراتر از بعد مذهبی دید. این قشر، از منظر رئالپلیتیک، شبکهای از میانجیهای قدرت است که ارتباط میان مرکز حاکمیت و جامعه را تنظیم میکند.
در هر بحرانی، نهادهای دینی با بازتفسیر ایدئولوژیک وقایع، امکان مشروعیتسازی مجدد را برای نظام فراهم میکنند. اما در عین حال، روحانیت خود بهتدریج از نیروی انقلابی به طبقهای مصلحتمحور تبدیل شده است. بقای روحانیت در گرو بقای نظام است، و همین پیوند منافع، سبب شده است که حتی روحانیون منتقد نیز از عبور از خط قرمزهای ساختاری پرهیز کنند. به این ترتیب، مذهب نه تنها منبع مشروعیت بلکه ابزاری برای کنترل نرم جامعه شده است.
۳. ۵مهندسی بحران در سطح داخلی
جمهوری اسلامی در چهار دههی گذشته، از بحرانها برای تحکیم اقتدار استفاده کرده است. این نظام، با درک عمیق از روانشناسی جمعی جامعهی ایرانی، آموخته است که چگونه تهدید را به فرصت بدل کند.
نمونههای متعدد این الگو عبارتند از:
جنگ ایران و عراق (۱۳۶۷–۱۳۵۹): که بهرغم ویرانی گسترده، موجب تثبیت اقتدار ولایت فقیه و نظام بسیج عمومی شد.
اصلاحات دههی ۷۰ و جنبش سبز (1388): که با مهندسی دوگانهی امید و سرکوب، موجب بازتولید چهرهای «انعطافپذیر اما کنترلگر» از رژیم شد.
تحریمهای بینالمللی: که به جای فروپاشی اقتصادی، بهانهای برای ملیسازی گفتمان و حذف رقبا در اقتصاد داخلی شد.
این همان چیزی است که میتوان آن را «مدیریت بحران بهمثابه استراتژی» نامید. در این منطق، هر بحران، فرصتی برای بازآفرینی مشروعیت از طریق بقاء است.
۳. ۶ساخت آلترناتیوهای کنترلشده
یکی از زیرکانهترین سازوکارهای بقای جمهوری اسلامی، ایجاد و مهندسی «آلترناتیوهای درونسیستمی» است. رژیم آگاه است که حذف کامل امید سیاسی، به انفجار منجر میشود؛ بنابراین، همواره روزنههایی برای تنفس کنترلشده ایجاد میکند. این روزنهها میتواند در قالب جناحهای سیاسی (اصلاحطلب/اصولگرا)، نهادهای مدنی نیمهمستقل، یا حتی رسانههای مجاز ظاهر شود. هدف، نه دموکراسی واقعی بلکه مدیریت تقاضای تغییر است. به این ترتیب، انرژی اعتراضی جامعه به جای تخریب نظام، در چارچوب خود نظام مصرف میشود. در ادبیات رئالپلیتیک، این نوعی «سوپاپ امنیتی سیاسی» است که درون ساختار اقتدارگرا طراحی میشود تا از انفجار جلوگیری کند.
۳. ۷روانسیاست ترس و وفاداری
در کنار ابزارهای مادی کنترل، جمهوری اسلامی نوعی نظام «روانسیاست» نیز ایجاد کرده است. این نظام بر ترکیب دو عنصر متضاد استوار است: ترس از دشمن خارجی و امید به اصلاح داخلی.
رژیم با بازتولید مداوم تهدید خارجی (آمریکا، اسرائیل، یا “فتنه داخلی”)، احساس خطر جمعی را برمیانگیزد و از آن برای ایجاد انسجام حول محور اقتدار استفاده میکند. در عین حال، با وعدهی اصلاح یا گشایشهای محدود، مانع از انجماد کامل جامعه میشود. این نوسان میان ترس و امید، کارکردی مشابه با biopolitics فوکویی دارد: یعنی کنترل از طریق تنظیم احساسات جمعی.
۳. ۸نهاد اقتصاد و بقاء مالی قدرت
قدرت سیاسی بدون قدرت مالی پایدار نیست. جمهوری اسلامی با تمرکز منابع اقتصادی در دست نهادهای شبهدولتی – از بنیاد مستضعفان تا قرارگاه خاتم – توانسته است ساختاری از «اقتصاد اقتدارگرا» بسازد که در برابر فشار خارجی مقاوم است. این ساختار، هرچند ناکارآمد و فاسد، اما از منظر رئالپلیتیک کارکردی دوگانه دارد:
۱. تأمین مالی نهادهای قدرت و نیروهای وفادار؛
۲. جلوگیری از شکلگیری طبقهی مستقل اقتصادی که بتواند رقیب سیاسی شود.
بهاینترتیب، فساد نه صرفاً پیامد، بلکه ابزار بقاء است؛ زیرا شبکهی وابستگی ایجاد میکند و هزینهی جدایی از نظام را برای نخبگان بالا میبرد.
۳. ۹جمع بندی
جمهوری اسلامی را میتوان نمونهای کلاسیک از رئالپلیتیک درونزا دانست؛ نظامی که توانسته است از تضاد، ترس، بحران و مصلحت، پیکرهای از بقاء بسازد. در این رژیم، نهادهای موازی بهجای تضعیف، در واقع سپر حفاظتی قدرتاند؛ سپاه و نهادهای اقتصادی، ابزارهای تداوماند؛ روحانیت، بازتولیدکنندهی مشروعیت؛ و بحران، اکسیژن حیاتی نظام. به زبان رئالپلیتیک، جمهوری اسلامی نه از ثبات، بلکه از مدیریت ناپایداری تغذیه میکند. در چنین نظامی، بقاء نه به معنای آرامش، بلکه به معنای استمرار کنترل در دل بحران است.
4. بحران آلترناتیو، فرسایش اعتماد و ناتوانی جنبشهای اعتراضی
(The Crisis of Alternative, Erosion of Trust, and the Weakness of Protest Movements)
۴. ۱مقدمه
پایداری جمهوری اسلامی ایران را نمیتوان تنها به سرکوب، فساد ساختاری یا حمایت خارجی نسبت داد. بخش عمدهای از بقای این نظام، از شکست تاریخی نیروهای اجتماعی در سازماندهی تغییر ناشی میشود. جامعهای که در چهار دههی اخیر بارها فریاد اعتراض سر داده، اما هر بار در میانهی راه متوقف شده است — گاه از ترس، گاه از بیاعتمادی، و گاه از نبودِ آلترناتیوِ منسجم. در چارچوب رئالپلیتیک، توازن میان «قدرت سرکوب» و «قدرت سازمانیافتهی جامعه» است که سرنوشت یک رژیم را تعیین میکند. در ایران امروز، جامعهی معترض فاقد انسجام راهبردی است؛ اعتراض وجود دارد، اما استراتژی نه. این خلأ، مهمترین عامل استمرار جمهوری اسلامی در قرن بیستویکم است.
۴. ۲فروپاشی سرمایهی اجتماعی و بحران اعتماد
سرمایهی اجتماعی، یعنی توانایی یک جامعه برای همکاری بر پایهی اعتماد متقابل. در ایران، این سرمایه طی چهار دههی گذشته بهطور سیستماتیک تخریب شده است. جمهوری اسلامی، با ترکیب سرکوب سخت و مهندسی نرم فرهنگی، موفق شد اعتماد افقی (میان مردم) و اعتماد عمودی (میان مردم و نخبگان) را از میان ببرد. از دههی ۱۳۶۰ تا امروز، موجهای پیاپی این فرسایش را رقم زدهاند:
جنگ و اعدامهای گسترده در دههی ۶۰، که هرگونه همکاری سیاسی را خطرناک کرد؛
ناکامی اصلاحات و گسترش فساد در دههی ۷۰ و ۸۰، که اعتماد به نهادهای رسمی را از بین برد
سرکوب جنبش سبز و اعتراضات ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸، که امید به اصلاح را نابود کرد؛
و در نهایت، بحران حقیقت در دههی ۱۴۰۰، که اعتماد به هر منبع خبری را متلاشی ساخت.
نتیجه، جامعهای است که دیگر به هیچ چیز — نه حاکمیت، نه اپوزیسیون، و نه حتی خودش — اعتماد ندارد.
۴. ۳اپوزیسیون و مسئلهی انسجام
در خارج و داخل، اپوزیسیون ایرانی گرفتار پارادوکس تاریخی میان ایدئالیسم و رئالیسم است. از نیروهای چپ کلاسیک تا جنبشهای مدنی و لیبرال، هیچکدام نتوانستهاند بین آرمان اخلاقی و عمل سیاسی مؤثر تعادل برقرار کنند. این ناتوانی باعث شده اپوزیسیون بهجای شکلدهی ائتلاف، در درون خود تجزیه شود. از پادشاهیخواه تا جمهوریخواه، از چپ عدالتطلب تا لیبرال مدرن، همه در رقابت برای مشروعیت گرفتارند، نه در همافزایی برای تغییر. این شکافها، در چارچوب رئالپلیتیک، به معنای نبود مرکز ثقل قدرت جایگزین است — یعنی فقدان آن چیزی که گرامشی از آن بهعنوان هژمونی فرهنگی و سیاسی یاد میکند. رژیم نیز این شکافها را آگاهانه تعمیق میدهد: با نفوذ اطلاعاتی، جعل چهرههای رهبرنما، و هدایت منازعات رسانهای، هرگونه انسجام را از درون میشکند.
۴. ۴جنبشهای اعتراضی و مسئلهی توده
جنبشهای اعتراضی در ایران، از ۱۳۷۸ تا ۱۴۰۱، گرچه در خلاقیت و شجاعت فردی درخشان بودند، اما در سطح اجتماعی فاقد پیوستگی ساختاری بودهاند. هر جنبش در خلأ تاریخی خود شکل گرفته و در همانجا خاموش شده است. در این میان، جنبش «زن، زندگی، آزادی» نقطهی عطفی بود:
جنبشی خودجوش، فراایدئولوژیک و جهانشمول که توانست در مدتی کوتاه، صدای خود را به گوش جهان برساند. اما در درون ایران، این صدا با سکوت قشر خاکستری روبهرو شد؛ همان طبقهی متوسط شهری و کارمندی که در تحولات سیاسی نقش تعیینکننده دارد. در ادبیات اقتصاد سیاسی، این پدیده را Free Rider Problem مینامند، -یعنی هنگامی که اکثریت جامعه از منافع تغییر بالقوه بهرهمند میشود، اما هزینهی کنش را بر دوش اقلیت میگذارد. جنبش زن، زندگی، آزادی، نمونهی کامل چنین وضعیتی بود: اقلیتی فداکار در خیابان، و اکثریتی تماشاگر که به انتظار پیروزی بدون مشارکت نشستند. از دید رئالپلیتیک، این سکوت نه نشانهی بیتفاوتی، بلکه نوعی سیاست بقاء فردی بود:
در شرایطی که شکست هزینهی سنگینی دارد و پیروزی نامعلوم است، مردم بهجای خطرکردن، عقبنشینی تاکتیکی را انتخاب میکنند. اما همین منطق، جنبش را از توده جدا کرد و انرژی انقلابی آن را فرسود.
۴. ۵روانسیاست بیاعتمادی و مهندسی بدگمانی
رژیم از بیاعتمادی اجتماعی نهتنها رنج نمیبرد، بلکه آن را سلاح استراتژیک بقاء ساخته است. با القای مداوم «نفوذ دشمن»، «فتنهی درونی» و «فریب رسانهها»، فضای سیاسی را چنان آلوده کرده که هر جریان مستقل، دیر یا زود به «عامل» یا «وابسته» متهم میشود.
به این ترتیب، هیچ جنبش اجتماعی نمیتواند پایگاه مشروعیت فراگیر پیدا کند. رسانههای رسمی و حتی شبکههای سایبری کنترلشده، با تخریب چهرهها، جعل روایتها و پخش اطلاعات متناقض، اعتماد عمومی را فرسودهاند. در نتیجه، جامعهای شکل گرفته است که نمیداند به چه کسی گوش دهد — و این سردرگمی، بهترین سپر دفاعی برای نظام است.
۴. ۶مهاجرت نخبگان و گسست روایتی
مهاجرت گستردهی نخبگان سیاسی و فکری در چهار دههی اخیر، شکاف میان داخل و خارج را عمیقتر کرده است. در حالی که بدنهی معترض در داخل تحت فشار شدید امنیتی است، گفتمان سیاسی در خارج از کشور اغلب در چارچوب رقابتهای نمادین و رسانهای گرفتار است. این دو فضا، به جای تکمیل یکدیگر، از هم بیگانهاند. در نتیجه، هیچ پل ارتباطی مؤثری میان نیروهای فکری خارج و نیروهای میدانی داخل شکل نگرفته است. جنبش زن، زندگی، آزادی نیز از همین گسست رنج برد: جهانی شد، اما در خانه تنها ماند.
۴. ۷جامعهی در انتظار
امروز جامعهی ایران در وضعیتی از «انتظار فعال» بهسر میبرد. مردم نه تسلیماند، نه متحد؛ نه وفادار، نه انقلابی. این حالت، نوعی limbo سیاسی (بلاتکلیفی سیاسی )است، -تعلیقی میان خشم و سکوت. جامعه میبیند، تحلیل میکند، میرنجد، اما نمیجنبد؛ زیرا میان هزینهی کنش و احتمال نتیجه، توازنی نمییابد. از منظر رئالپلیتیک، این سکون نه شکست، بلکه مرحلهای از بلوغ تدافعی جامعه است؛ اما اگر به سازماندهی بدل نشود، در نهایت به بیعملی مزمن و فرسایش ارادهی جمعی خواهد انجامید.
۴. ۸جمع بندی
بحران آلترناتیو در ایران امروز، حاصل تلاقی سه سطح از ضعف ساختاری است:
۱. فروپاشی اعتماد اجتماعی و ازهمگسیختگی همکاری جمعی؛
۲. ناتوانی اپوزیسیون در خلق رهبری هژمونیک؛
۳. ناکامی جنبشهای اعتراضی در جذب و نگهداشت تودههای خاموش.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» آخرین و مهمترین آزمون این چرخه بود:
جنبشی که صدای آن جهانی شد، اما در داخل، قربانی بیاعتمادی و سیاست فردی بقاء گردید. در منطق رئالپلیتیک، تا زمانی که این سه گره — اعتماد، انسجام، و مشارکت — گشوده نشوند، هیچ بحران داخلی، حتی با ابعاد جهانی، قادر به تغییر ساختار قدرت نخواهد بود.
5. ژئوپلیتیک بقاء — نقش قدرتهای جهانی در تداوم جمهوری اسلامی
(Geopolitics of Survival: The Role of Global Powers in the Endurance of the Islamic Republic)
۵. ۱مقدمه
در سیاست جهانی، هیچ نظامی در خلأ سقوط نمیکند. فروپاشی یا تداوم هر رژیم، نهتنها تابع شرایط داخلی، بلکه حاصل موازنهی منافع قدرتهای بزرگ است. در مورد جمهوری اسلامی ایران، این قاعده بیش از هر جای دیگر مصداق دارد.
نظام ایران، برخلاف بسیاری از رژیمهای اقتدارگرا، در محیطی ژئوپلیتیک قرار دارد که محل تلاقی سه حوزهی حیاتی است:
انرژی و ترانزیت جهانی؛ رقابت قدرتهای جهانی در خاورمیانه؛ و گرهگاه تمدنی میان شرق و غرب.
در چنین محیطی، هر قدرت جهانی (از آمریکا تا چین، از روسیه تا اتحادیه اروپا) نه در پی براندازی مطلق جمهوری اسلامی، بلکه در پی مدیریت رفتار آن است. به زبان رئالپلیتیک، مسألهی ایران برای قدرتهای بزرگ، نه «سقوط رژیم»، بلکه «پیشبینیپذیری بازیگر» است.
۵. ۲خلأ اجماع جهانی و «مسألهی ایران»
از منظر روابط بینالملل، جمهوری اسلامی امروز همان نقشی را ایفا میکند که آلمان شرقی در دوران جنگ سرد داشت: دولتی مزاحم اما ضروری، مخاطرهزا اما قابل کنترل. قدرتهای جهانی، بهرغم اختلافهای ظاهری، در یک نقطه اشتراک دارند: هیچیک طرحی روشن و مشترک برای ایرانِ پس از جمهوری اسلامی ندارند. فقدان این اجماع، بهتنهایی سپری دفاعی برای رژیم فراهم کرده است.
در سیاست جهانی، خلأ تصمیم، گاه مؤثرتر از تصمیم است. قدرتهای بزرگ، ترجیح میدهند رژیمی را که میشناسند (حتی اگر نامطلوب باشد) تحمل کنند، تا ساختاری ناشناخته و بالقوه بیثبات را جایگزین آن کنند. این همان منطق معروف status quo bias در سیاست بینالملل است:
حفظ وضع موجود، بهرغم نارضایتی از آن، عقلانیتر از پذیرش بیثباتی است.
۵. ۳آمریکا: مهار بدون فروپاشی
سیاست ایالات متحده در قبال ایران، طی چهار دههی گذشته، نه سیاست تغییر رژیم (regime change) بلکه سیاست مهار (containment) بوده است. از ماجرای مکفارلین در دههی ۸۰ تا برجام در ۲۰۱۵ و جنگ دوازده روزه 2025، هدف اصلی واشنگتن، کنترل رفتار تهران بدون فروپاشی کامل ساختار قدرت بوده است. دلایل این رویکرد روشناند:
فروپاشی ناگهانی ایران میتواند خاورمیانه را وارد هرجومرج ساختاری کند؛
خلأ قدرت ممکن است به نفع گروههای جهادی یا نفوذ روسیه و چین تمام شود؛
و هرجومرج در ایران، بازار انرژی و توازن خلیج فارس را به خطر میاندازد. به همین دلیل، آمریکا همواره میان دو استراتژی در نوسان است: فشار کنترلشده (تحریمها، انزوا، حملات سایبری) و تعامل گزینشی (برجام، تبادل زندانیان، توافقهای محدود).
در هر دو حالت، اصل بر تضعیف نظام بدون فروپاشی آن است. در زبان رئالپلیتیک، این همان «مدیریت خصومت» (managed hostility) است: دشمنیِ کنترلشدهای که هم هزینه دارد، هم سود.
۵. ۴اروپا: اخلاق در کلام، منافع در عمل
اتحادیه اروپا، بهرغم مواضع ظاهراً اخلاقیاش درباره حقوق بشر، در قبال جمهوری اسلامی رویکردی عمیقاً پراگماتیک دارد. اروپا ایران را نه بهعنوان یک مسئلهی ایدئولوژیک، بلکه بهعنوان یک متغیر انرژی و مهاجرتی میبیند. از منظر منافع، سه عامل در رفتار اروپا تعیینکنندهاند:
وابستگی به انرژی: بهویژه پس از بحران اوکراین، ایران برای اروپا یک منبع بالقوهی جایگزین نفت و گاز روسیه است.
کنترل مهاجرت و امنیت منطقهای: فروپاشی ایران میتواند موج عظیمی از پناهجویان و بیثباتی مرزی ایجاد کند.
لابیگری و نفوذ نرم رژیم در اروپا: از طریق شبکههای اقتصادی، رسانهای و مذهبی که سالهاست نهادینه شدهاند.
به این ترتیب، اروپا در مقام عمل، در پی «نرم کردن رفتار تهران» است نه جایگزینی آن. در واقع، اخلاق سیاسی اروپا در مواجهه با ایران، تابع هزینه-فایدهی اقتصادی است.
روسیه: شریک بقاء، نه متحد ایدئولوژیک
روسیه، پس از جنگ سوریه و جنگ اوکراین، به نزدیکترین شریک استراتژیک جمهوری اسلامی تبدیل شده است. اما این رابطه نه از جنس اتحاد، بلکه از نوع همزیستی تاکتیکی قدرتهای تنها است. از نگاه کرملین، ایران سه مزیت دارد:
فراهم کردن مسیر دور زدن تحریمهای غرب؛
ایفای نقش نیابتی در خاورمیانه (بهویژه در سوریه و یمن)؛
حفظ فشار دائمی بر منافع آمریکا در منطقه.
در مقابل، ایران از روسیه فناوری نظامی، حمایت دیپلماتیک و چتر سیاسی در سازمانهای بینالمللی دریافت میکند. اما این اتحاد نابرابر است:
روسیه، همانقدر که ایران را تقویت میکند، از تضعیف نسبی آن نیز سود میبرد؛ زیرا رژیمی ضعیفتر، وابستهتر است. در واقع، روسیه خواهان ایران قدرتمند نیست، بلکه خواهان ایران وابسته و غیرسقوطکردنی است — بهاندازهای که بماند، اما نَرَمد.
۵. ۶چین: عملگرایی در اوج واقعگرایی
چین، برخلاف روسیه، رویکردی صرفاً اقتصادی و کاملاً رئالپلیتیک دارد. پکن جمهوری اسلامی را بهعنوان گرهای در کمربند اقتصادی خود (ابتکار «یک کمربند، یک جاده») میبیند، نه بهعنوان متحد سیاسی. در نگاه چینی، ایران ابزاری است برای: تضمین دسترسی بلندمدت به انرژی ارزان؛ گسترش نفوذ اقتصادی در خاورمیانه؛ و ایجاد توازن در برابر نفوذ آمریکا.
چین از بیثباتی ایران زیان میبیند، اما از دموکراتیک شدن آن نیز نگران است؛ زیرا دولت دموکراتیک و شفاف در ایران، احتمالاً از نفوذ چین میکاهد. از اینرو، پکن در عمل، از وضع موجود حمایت میکند: رژیمی اقتدارگرا، قابل پیشبینی و نیازمند شرکای غیرغربی.
۵. ۷منطقه و همسایگان: تعادل از طریق تهدید
در سطح منطقهای، سیاست بقاء جمهوری اسلامی مبتنی بر «صادرات بحران کنترلشده» است.
با ایجاد محورهای نیابتی در لبنان، سوریه، عراق و یمن، رژیم توانسته است تهدید را از مرزهای خود دور نگه دارد و به بازیگری منطقهای تبدیل شود که حذفش، هزینهزا است. کشورهای عربی خلیج فارس، بهویژه عربستان و امارات، هرچند از نفوذ ایران بیم دارند، اما از فروپاشی کامل آن نیز نگراناند؛ چراکه خلأ قدرت در ایران میتواند به تجزیهی سرزمینی، بحران پناهجویان و بیثباتی مرزی منجر شود. در نتیجه، حتی دشمنان منطقهای ایران نیز در عمل، خواستار بقای نسبی رژیماند — البته بهشرط مهار.
۵. ۸ استانداردهای دوگانه و منطق هزینه–فایده
سیاست جهانی در قبال ایران، آینهای از استانداردهای دوگانهی نظم بینالمللی است.
در حالی که سرکوب خونین در ایران بهصورت گسترده مستند میشود، واکنش قدرتهای بزرگ، اغلب به بیانیههای نمادین محدود است. دلیل این تناقض، نه ناآگاهی، بلکه محاسبه است. قدرتهای بزرگ، هزینهی بیثباتی ایران را سنگینتر از هزینهی حفظ رژیم فعلی میدانند. از منظر آنان، جمهوری اسلامی گرچه مزاحم است، اما قابل کنترل است؛ درحالیکه خلأ پس از آن، ممکن است غیرقابل پیشبینی و پرهزینه باشد. به همین سبب، تمام بازیگران جهانی – از واشنگتن تا بروکسل و پکن – در نهایت به توافقی نانوشته بر سر بقای مدیریتشدهی جمهوری اسلامی رسیدهاند. در زبان رئالپلیتیک، این وضعیت را میتوان «ثبات منفی» (negative stability) نامید: نظامی که همه از آن ناراضیاند، اما هیچکس جرأت برچیدنش را ندارد.
۵. ۹جمع بندی
در تحلیل نهایی، بقای جمهوری اسلامی را باید در پیوند میان بحران آلترناتیو داخلی و فقدان اجماع جهانی دید. در داخل، جامعه بیاعتماد است و اپوزیسیون بیهژمونی؛ در خارج، قدرتهای جهانی گرفتار منافع متضاد و محاسبههای هزینه–فایدهاند. این دو سطح، در تعامل با یکدیگر، نوعی «سیستم خودپایدار» ساختهاند که در آن، رژیم نهفقط به زور سرکوب، بلکه به واسطهی ترس جهانی از خلأ پس از خود ادامه میدهد. تا زمانی که هم در درون ایران بدیل منسجمی شکل نگیرد، و هم در بیرون اجماع روشنی درباره آیندهی ایران حاصل نشود، جمهوری اسلامی همچنان در وضعیت تعادلی شکننده اما پایدار باقی خواهد ماند. تعادلی که نه بر مشروعیت، بلکه بر محاسبه استوار است.
6. سناریوهای آیندهی جمهوری اسلامی — از فرسایش درونی تا گذار مدیریتشده
(Future Scenarios of the Islamic Republic: From Internal Decay to Managed Transition)
۶. ۱ مقدمه
در رئالپلیتیک، هیچ رژیمی تا ابد پایدار نیست؛ اما هیچ رژیمی نیز صرفاً بهدلیل نارضایتی مردم سقوط نمیکند. سقوط یا گذار، زمانی اتفاق میافتد که نقاط واگرای بحرانهای داخلی و خارجی بر یکدیگر منطبق شوند — یعنی شکاف مشروعیت، بحران اقتصادی، فرسایش نهادی، و تغییر در محیط بینالمللی همزمان عمل کنند. جمهوری اسلامی اکنون در وضعیتی قرار دارد که میتوان آن را «نقطهی تعادل بحرانی» نامید: نه آنقدر قوی است که خود را بازتولید کند، و نه آنقدر ضعیف که فروبپاشد. در این حالت، مسیر آینده به میزان انطباق یا عدمانطباق این بحرانها بستگی دارد.
۶. ۲سناریوی نخست: تداوم کنترلشده (Managed Continuity)
در این سناریو، جمهوری اسلامی با وجود فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، همچنان قادر است از طریق مدیریت بحران، مهندسی اجتماعی و موازنهی خارجی بقای خود را حفظ کند.
سه عامل این مسیر را تقویت میکنند:
ضعف آلترناتیو و تشتت اپوزیسیون؛
محاسبات هزینه–فایدهی قدرتهای جهانی که همچنان حفظ وضع موجود را ترجیح میدهند؛
توانایی رژیم در بازتولید سرکوب از طریق ترکیب «خشونت سخت» و «کنترل نرم».
در این وضعیت، رژیم به شکل متناوب دچار اعتراضات، بحرانهای اقتصادی و نارضایتی عمومی میشود، اما هیچکدام از این بحرانها به «نقطهی بحرانی فروپاشی» نمیرسند. این همان حالتی است که برخی نظریهپردازان علوم سیاسی آن را authoritarian resilience مینامند — تابآوری اقتدارگرایی.
۶. ۳سناریوی دوم: فرسایش ساختاری (Structural Decay)
فرسایش ساختاری نه انفجار ناگهانی، بلکه پوسیدگی تدریجی بنیانهای نظام است. در این مسیر، قدرت سیاسی ظاهراً پابرجا میماند، اما شبکهی مشروعیت، وفاداری نهادی و کارآمدی اداری بهآرامی از درون فرو میپاشد. نشانههای این روند در ایران مشهود است:
ازهمگسیختگی در میان نهادهای قدرت (سپاه، دولت، بیت رهبری، نهادهای مذهبی)؛
فرار مغزها و نخبگان، و از بین رفتن سرمایهی انسانی؛
فساد سیستماتیک که به منبع مشروعیتزدایی بدل شده است؛
و شکاف نسلی که نسل جدید را از ایدئولوژی رسمی جدا کرده است.
در این سناریو، ممکن است رژیم ظاهراً پابرجا باشد، اما در واقع تبدیل به «پوستهای توخالی از اقتدار» شود. به تعبیر ساموئل هانتینگتون، نظامهایی از این نوع «پیش از سقوط، میمیرند» — مرگ سیاسی پیش از فروپاشی نهادی.
۶. ۴سناریوی سوم: انفجار اجتماعی (Social Eruption)
در این حالت، یکی از بحرانهای انباشته (اقتصادی، محیط زیستی، یا سیاسی) به جرقهای برای انفجار تبدیل میشود. اعتراضات گسترده، سرکوب خونین، و فروپاشی نظم اجتماعی از درون، نظام را با بحران مشروعیت برگشتناپذیر روبهرو میکند. نمونهی بالقوهی چنین وضعیتی در جنبش «زن، زندگی، آزادی» قابل مشاهده بود، -جنبشی که از نظر نمادین و رسانهای، جهانی شد، اما در داخل، بهدلیل عدم مشارکت تودهای و سکوت قشر خاکستری، به «انفجار نیمهتمام» تبدیل شد. رژیم از این جنبش آموخت که چگونه با ترکیب سرکوب سخت و جنگ روانی نرم، انرژی اجتماعی را مستهلک کند.
اما این تجربه، همچنین نشان داد که در بطن جامعه، آتشی زیر خاکستر وجود دارد که میتواند با هر بحران جدید دوباره شعلهور شود. در این سناریو، فروپاشی میتواند سریع، غیرقابلپیشبینی و بیساختار باشد — حالتی که خطر تجزیه یا هرجومرج داخلی را نیز در پی دارد.
۶. ۵سناریوی چهارم: گذار مدیریتشده (Managed Transition)
این محتملترین و در عین حال پیچیدهترین مسیر است. در این مدل، بخشهایی از درون نظام (بهویژه نخبگان تکنوکرات، نظامی یا بوروکراتیک) در برابر هستهی ایدئولوژیک قرار میگیرند و گذار از بالا را طراحی میکنند. در چنین فرآیندی، هدف اصلی نه دموکراسی فوری، بلکه نجات ساختار دولت و جلوگیری از فروپاشی کلی است. گذار ممکن است در قالب اصلاحات ظاهری، تغییر قانون اساسی، یا تشکیل شورای انتقالی صورت گیرد. نمونههای مشابه در تاریخ معاصر شامل:
گذار کنترلشدهی اسپانیا پس از فرانکو،
اصلاحات شوروی در دوران گورباچف (پیش از فروپاشی کامل)،
و انتقال آرام در کره جنوبی در دههی ۸۰.
برای تحقق این سناریو، دو شرط ضروری است:
شکلگیری ائتلافی از نخبگان درون نظام که منافع خود را در تداوم نظام فعلی نبینند؛
وجود فشار اجتماعی سازمانیافته و هدفمند که این نخبگان را به سازش وادارد.
در غیاب این دو، گذار مدیریتشده، صرفاً یک فرض نظری باقی میماند.
۶-۶سناریوی پنجم: گذار از پایین (Bottom-Up Transition)
این سناریو، بر پایهی کنش جامعهی مدنی و شکلگیری شبکههای اجتماعی مستقل است.
اگرچه در کوتاهمدت بعید به نظر میرسد، اما در بلندمدت میتواند به تغییر تدریجی ساختار قدرت منجر شود. در این مسیر، جامعه بهجای تمرکز بر براندازی ناگهانی، به بازسازی ظرفیتهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی میپردازد؛ یعنی آنچه در ادبیات علوم سیاسی از آن بهعنوان state-society rebalancing یاد میشود.
این مسیر زمانبر است، اما پایدارتر از فروپاشی ناگهانی؛ زیرا قدرت جدید از درون جامعه میروید، نه از بیرون تحمیل میشود.
۶. ۷جمعبندی نهایی
سرنوشت جمهوری اسلامی را باید در سه سطح تحلیل کرد:
درونی: فرسایش ساختار و از بین رفتن پیوند میان حکومت و جامعه؛
منطقهای: تداوم نقش ایران بهعنوان بازیگر مزاحم اما ضروری در معادلات خاورمیانه؛
جهانی: خلأ اجماع قدرتهای بزرگ دربارهی جایگزین احتمالی.
ترکیب این سه سطح، رژیمی را پدید آورده است که در «حالت تعادل ناپایدار» باقی میماند، -رژیمی که سقوطش حتمی است، اما زمان و شکل آن هنوز در پردهی ابهام است. به زبان واقعگرایانه، جمهوری اسلامی در مسیر پوسیدگی تاریخی قرار دارد، اما این پوسیدگی میتواند دههها طول بکشد، مگر آنکه بحرانهای درونی با ارادهی جمعی و تغییر در منافع جهانی همزمان شوند.
امیر آذر
29 شهریور 1404 برابر 20 سپتامبر 2025