چپ جامعه ایران از یک نگاه تحلیلی،امیر آذر
29-12-2025
بخش دیدگاهها و نقدها
182 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
چپ جامعه ایران از یک نگاه تحلیلی
امیر آذر
مقدمه:
تحولات اجتماعی و سیاسی ایران در چهار دهه اخیر نشان میدهد که سیاستورزی از قالبهای سنتی و سازمانی فاصله گرفته و به حوزهی جامعه، زندگی روزمره و روابط افقی منتقل شده است. با افول احزاب، محدود شدن نهادهای مدنی، افزایش نابرابری، بحران زیستمحیطی، و ظهور نسلهای جدید که با نظم موجود فاصله بنیادین دارند، اکنون عرصهی اصلی سیاست نه حزب، بلکه جامعه است—جامعهای متکثر، پویـا، و درونزایش. در این زمینه، سخن گفتن از «چپ» در ایران دیگر به بازخوانی سازمانهای کمونیستی دهه ۲۰ تا ۶۰ شمسی محدود نمیشود؛ زیرا آن جریانها، که بیش از ۹۹ درصدشان تحت نفوذ لنین، استالین، مائو و تروتسکی شکل گرفتند، امروز از نظر اجتماعی موضوعیت تعیینکنندهای ندارند. آنچه در ایران کنونی حضور واقعی، زنده و رو به گسترش دارد «چپ جامعه» است؛ یعنی مجموعهای از گرایشهای پراکنده اما عمیق که نابرابری، تبعیض، سرکوب، تخریب زیستمحیطی و بیعدالتی ساختاری را مسئلهی مرکزی قرار دادهاند، اما بدون حزب، بدون ایدئولوژی صلب، بدون مرکزیت، و بدون چارچوبهای کلاسیک عمل میکنند. امروز جامعهی ایران حامل پرسشهایی است که نمیتوان آنها را با زبان سیاست حزبی پاسخ داد:
چگونه باید عدالت را در شرایط فقدان نهادها و تخریب ساختارهای توزیعی بازتعریف کرد؟
چگونه میتوان در فضای سرکوب و انزوای سازمانی، شکلهای جدید همبستگی ایجاد کرد؟
چگونه میتوان در جامعهای چندپاره و پرتنش، ظرفیت کنش جمعی را بازسازی کرد؟
پرسش واقعی این نیست که «چپ حزبی» چه میخواهد، بلکه این است که جامعه ایران در چه مسیری بهسوی عدالت، همبستگی اجتماعی و کنش شبکهای حرکت میکند؟
این ضرورت آغاز بحث است.
مقالهی حاضر با هدف تحلیل دقیق و لایهبهلایه این موضوع نوشته میشود که چپ جامعه در ایران چیست، کیست، چه ویژگیهایی دارد، و چه نسبتی با تاریخ و نظریههای چپ در جهان پیدا میکند.
محورهای اصلی پژوهش عبارتاند از تعریف و تبیین «چپ جامعه» در ایران، خاستگاهها، نیروهای اجتماعی، ارزشها، شیوههای کنش، تفاوتهای بنیادین با چپ حزبی و ایدئولوژیک.
توضیح اینکه چرا بخش اعظم جامعهی ایران از احزاب عبور کرده و سیاست افقی و اجتماعی جایگزین سیاست سازمانی شده است؛ تحلیل نظری این چپ اجتماعی با استفاده از سنتهای مارکسیستی غیرحزبی، بهویژه کمونیسم شورایی و تحلیلهای ضد بوروکراتیک و بر محور دموکراسی افقی تبیین میشود؛ در نتیجه توضیح نقش نظری آنتون پانکوک پل ماتیک رزا لوکزامبورگ گرامشی و جریانهای همسو با کمونیسم شورایی—نه بهعنوان جریان اجتماعی در ایران، بلکه بهعنوان ابزار تحلیلی برای فهم: ساختارهای افقی، کنش از پایین، خودساماندهی اجتماعی، محدودیتهای حزبگرایی، پویایی شوراها و ظرفیتهای ضدبوروکراتیک، ضروری خواهد بود. همچنین تحلیل پیوند میان چپ جامعه ایران با نسل Z؛ نسلی که با زبان عدالت، آزادی و برابری سخن میگوید اما از هر نوع اقتدارگرایی سازمانی فاصله دارد بایستی مورد بررسی قرار بگیرد. ارائه یک مدل نظری برای فهم نقش چپ جامعه در آینده تحولات ایران، ضرورت پیدا میکند، و این نیاز به داشتن یک چارچوب نظری مشتمل بر ترکیب سه لایه مکمل است. برای تحلیل چپ جامعه ایران، باید از چند منبع نظری استفاده کرد؛ زیرا این پدیده از یکسو ریشه در سنت مارکسیستی دارد، از سوی دیگر در بستر جنبشهای اجتماعی نو قرار میگیرد، و در نهایت تنها با ابزارهای شوراگرایانه میتوان منطق ضدبوروکراتیک و شبکهای آن را فهمید. بنابراین مقاله بر سه لایه نظری بنا میشود:
سنت اقتصاد سیاسی مارکسی (Marx, Luxemburg, Mattick)
هدف این لایه: توضیح ساختار سرمایهداری دولتی/رانتی، تحلیل بازتولید نابرابری، فهم بحرانهای اقتصادی و پیامدهای آن برای طبقات و زندگی مردم، میباشد.
پل ماتیک اهمیت ویژهای دارد زیرا: از منتقدان جدی لنینیسم و حزبگرایی است، سرمایهداری دولتی را شکل جدیدی از سلطه میداند، نشان میدهد چگونه بحرانها زمینهساز کنشهای اجتماعی خودانگیخته میشوند. تحلیلهای ماتیک برای فهم ایران بهویژه کارآمد است، زیرا بسیاری از ویژگیهای اقتصاد سیاسی ایران—دولتی، رانتی، انباشت محدود، بحرانزا—در امتداد بحثهای او قابل بررسی است.
نظریه جنبشهای اجتماعی جدید (Touraine, Melucci, Castells)
این چارچوب برای تبیین چپ جامعه ایران ضروری است: ارزشهای نو، کنش شبکهای، مقاومت اجتماعی افقی، سیاست هویتی، نقش زنان، معلمان، محیطزیست و گروههای خدماتی، شکلگیری سوژههای غیرایدئولوژیک. این نظریهها کمک میکنند چپ جامعه را بهعنوان «جنبش»، نه «حزب»، تحلیل کنیم.
نظریه شوراها و خودمدیریتی (Pannekoek, Mattick, Castoriadis)در ایران، گرایش کمونیسم شورایی همچون «کمونیسم چپ» در انترناسیونال سوم و جریانهای منتقد «کمونیسم روسی» و بولشویسم همواره مورد سانسور و سرکوب و بی اعتنایی جریانهای اقتدار گرای حاکم بر روسیه و چین و به طور کلی «سوسیالیسم اردوگاهی»بوده و نمیتوانسته است به عنوان یک گرایش اجتماعی گسترده به حساب آید؛ اما با این حال همواره بهعنوان ابزار نظری و کمونیسم انتقادی اهمیت عظیمی دارد زیرا به ما کمک میکند منطق سازمان یابی شبکهای و افقی، خودسازماندهی و کنش از پایین را تحلیل کنیم و نشان میدهد چرا احزاب کلاسیک قادر به تبدیل نارضایتی اجتماعی به کنش پایدار نیستند؛ و به فهم شبکههای اعتراضی جدید و «جمعهای کوچک همبستگیمحور» کمک میکند. پانکوک و ماتیک به دلیل نقد بوروکراسی، نقد حزب پیشاهنگ، و تأکید بر کنش مستقیم، دقیقترین ابزار برای تحلیل چپ جامعه ایران هستند.
در ایران امروز، سیاست نه در سطح احزاب، بلکه در سطح جامعه جریان دارد. چپ به قالب زندگی روزمره، شبکههای اجتماعی، مقاومتهای پراکنده و کنشهای افقی منتقل شده است. آنچه «چپ» را در ایران امروز قابل مطالعه میکند مبارزه برای عدالت اقتصادی، حساسیت به نابرابری، نقد تمرکز قدرت، دفاع از کرامت انسانی، دفاع از محیطزیست، تلاش برای خودساماندهی و همبستگی اجتماعی است. این ارزشها در نسلهای جدید تداوم یافتهاند، اما با زبان جدید، ساختار جدید و شکلهای تازه از سیاستورزی.
در این قسمت چپ کلاسیک و خاستگاهها، مبانی، و محدودیتها بررسی میشود. این لایهٔ نخست تلاش میکند زیرساخت نظری مقاله را بنا کند: ابتدا مفهوم «چپ» را از منظر تاریخی و نظری باز میکنیم، سپس بر اساس خطوط تحول آن در جهان، جایگاه امروز ایران را توضیح میدهیم. از این طریق، میتوان نشان داد که چپ جامعه ایران نه بازتولید چپ حزبی قرن بیستم است، نه تکرار سادهی چپ مدرن غربی؛ بلکه یک وضعیت آمیخته، اجتماعی و خودبنیاد است.
چپ کلاسیک: خاستگاهها، مبانی، و محدودیتها
چپ کلاسیک محصول دورهای است که سرمایهداری صنعتی به بلوغ رسیده بود، طبقهٔ کارگر شکل گرفته بود، و دولت–ملتها ساختار غالب سیاسی بودند. این چپ بنایی بود بر پایهٔ ارزیابی مارکس و انگلس از سرمایه داری، با تأکید بر تولید صنعتی، طبقهٔ کارگر، حزب سیاسی، مبارزه طبقاتی، و تسخیر قدرت دولتی.
ویژگیهای اصلی چپ کلاسیک چنیناند: نقطه عزیمت: کار مزدی و تولید صنعتی. مارکس و انگلس پایه نظری این سنت را گذاشتند. تحلیل مارکس مبتنی بر این بود که شیوهٔ تولید سرمایهداری—با جدایی کارگر از ابزار تولید، ارزش اضافی، و انباشت از طریق استثمار—نظامی است که تضادهای درونیاش نهایتاً آن را فرو خواهد پاشید. بنابراین چپ کلاسیک بر اقتصاد تولیدمحور و طبقهٔ کارگر صنعتی تمرکز میکرد. جامعههای کشاورزی یا پراکنده در نگاه این سنت، پیشاسرمایهداری و نامناسب برای گذار انقلابی تلقی میشدند. حزب پیشاهنگ سوسیال دموکراسی آلمان و روسیه و حزب متشکل انقلابیون حرفهای لنینی چپ کلاسیک را از یک نظریهٔ اقتصادی به مدل سازماندهی تبدیل کرد: حزب پیشاهنگ، ستیغ آگاهی طبقاتی، و موتور انقلاب قلمداد شد. در این سنت، سازمانهای افقی یا شوراهای خودجوش، ابتکار محلی و نقد درونی قدرت بهعنوان امری ناکافی یا حتی «انحراف» دیده میشد.
این بینش در ایران نیز عمیقاً اثر گذاشت، زیرا نخستین نسلهای چپ ایران از همان آغاز و شکل گیری حزب کمونیست ایران (1299) از طریق ادبیات سوسیال دموکراسی روسیه و سنتها و دیدگاهها و سبک کا حزب بلشویک با مارکسیسم آشنا شدند. در چپ کلاسیک نکاه به قدرت تحت استعاره دیکتاتوری پرولتاریا و دولت کارگری، اهمیت ویژهای داشت. چپ کلاسیک دولت را ابزاری برای گذار به سوسیالیسم میدانست. سوسیالیسم دولتی شوروی، مدل اصلی این سنت شد. اقتصاد دولتی، برنامهریزی متمرکز، ملیسازی، و کنترل و فراگستری حزبی بر جامعه ویژگی این دوران بود. در این مدل، دولت نه ارگانی برای مهار مبارزه طبقاتی، بلکه ابزار رهایی تلقی میشد. و ابن نوع نکاه، نقدهای درونی چپ کلاسیک را همراه داشت. این سنت از همان ابتدا نقدهایی جدی در درون خود پروراند. مهمترین منتقدان این چپ کلاسیک، لوکزامبورگ: علیه تمرکز، علیه بوروکراسی، و دفاع از خودانگیختگی تودهها. پانکوک: علیه حزب پیشاهنگ و به نفع شوراهای کارگری. پل ماتیک: نقد سرمایهداری دولتی و نقد اقتصادگرایی لنینی، از اهمیت ویژهای برخورد دار است. این نقدها در ایران تقریباً ناشناخته ماندند. چپ ایران به جای جذب تنوعات نظری، به یک مارکسیسم حزبی بسیط فرو کاسته شد. چپ کلاسیک را میتوان چنین خلاصه کرد: اقتصاد سیاسی بنیادینانقلاب بهمثابه دگرگونی دولتحزب بهمثابه موتورطبقه کارگر صنعتی بهمثابه سوژهبرنامهریزی متمرکز دولتگرا. این چپ دارای عظمت نظری و اهمیت تاریخی بود، اما محدودیتهای مهمی نیز داشت: بوروکراسی، تمرکز قدرت، فاصله از زندگی روزمره، و ناتوانی در فهم جامعههای پیچیده پساصنعتی.
چپ مدرن: دگرگونیها، افقها، و گسست از سنت کلاسیک
چپ مدرن (New Left) پس از جنگ جهانی دوم، و بهطور مشخص در دهه ۶۰ و ۷۰، از دل چند بحران تاریخی زاده شد: افشای سرکوب شوروی، جنگ ویتنام، جنبش زنان، جنبش سیاهان، بحران محیطزیست، دانشجویی شدن جامعه، ظهور بخش خدمات و اقتصاد غیرصنعتی، چپ مدرن تلاشی بود برای عبور از قالب دولتمحور و حزبگرا، و تمرکز بر آزادی، دموکراسی، چندصدایی، زیستسیاسیبودن، و جنبشهای اجتماعی.
جایگزینی سوژهٔ مبارزاتی: از کارگر صنعتی به سوژهٔ اجتماعی،؛
در چپ مدرن: زنان، اقلیتها، محیطزیست، بدن، زندگی روزمره، اشکال جدید کارهمگی بهعنوان میدان مبارزه سیاسی تعریف شدند. به جای یک سوژهٔ واحد، یک چندگانگی اجتماعی پیدا شد.
عبور از حزب؛ تأکید بر جنبش
چپ مدرن برخلاف چپ کلاسیک بر: کنش شبکهای گروههای کوچک، دموکراسی مستقیم، مقاومت افقی جامعهٔ مدنی تکیه کرد. جنبشهای ۶۸ اروپا و امریکا نمونه بارز این چپ بودند.
قدرت بهمثابه رابطه، نه دولت در چپ مدرن، رهایی از طریق تصرف دولت نیست؛ بلکه از طریق تغییر روابط اجتماعی، ارزشها، هویتها و بدنهاست. در ایران امروز این دیدگاه نقش مهمی دارد: تمرکز بر ایجاد تغییرات در سطح جامعه، نه فتح دولت.
نقد چپ کلاسیک از منظر چپ مدرن
چپ مدرن چپ کلاسیک را بهخاطر: اقتدارگرایی، بوروکراسی، نادیدهگرفتن جنبشهای اجتماعی، اقتصادی کردن رهایی، بیتوجهی به فرهنگ، بدن، جنسیت و محیطزیست به چالش کشید.
محدودیتهای چپ مدرن:
این چپ نیز ضعفهایی دارد: پراکندگی، عدم تداوم سازمانی گاهی ابهام در برنامهریزی اقتصادی اما بههرحال افقهای جدیدی در برابر سیاست رهاییخواه گشود.
نسبت چپ کلاسیک و مدرن با ایران: زمینه، انقطاعها و تداومها
ایران یکی از پیچیدهترین صحنههای برخورد این دو سنت است. زیرا سه واقعیت مهم وجود دارد: چپ ایران تقریباً تماماً تحتتأثیر شق دولتگرای چپ کلاسیک بود. جامعه ایران از دهه ۸۰ به بعد در مسیر جنبشهای اجتماعی قرار گرفت. نسلهای جدید با زبان، افق و شیوههای چپ مدرن پیوند بیشتری دارند، اما بدون تعلق به هیچ «چپ رسمی».
این وضعیت ترکیبی موجب شده که در ایران «چپ جامعه» شکل بگیرد.
میراث چپ کلاسیک در ایران:
آثار چپ کلاسیک در ایران، بهرغم افول سازمانی، همچنان در لایههای فکری جامعه باقی است: عدالت اقتصادی، حساسیت به نابرابری، نقد تمرکز قدرت، نقد سلطهی طبقاتی، مفهوم امپریالیسم، اهمیت کار، تولید، و معیشت. اما شکل سازمانی -حزب مرکزی، انضباط آهنین، مدل بلشویکی—دیگر موضوعیت ندارد. چرا؟ زیرا: ساختار سیاسی اجازه شکلگیری حزب نمیدهد، جامعه بهسوی فردیت، شبکهگرایی و مدنیبودن حرکت کرده، نسل جدید اعتقادی به سازمانهای سلسلهمراتبی ندارد، تجربه شوروی و چین بهعنوان الگو فرو پاشیده است.
نفوذ چپ مدرن در ایران:
چپ مدرن اما در ایران بدون آنکه بهطور مستقیم وارد شود، در لایههای جامعه رسوخ کرد:
جنبش زنان، جنبش معلمان، جنبش محیطزیست٫برابریخواهی نسلی، حساسیت به تبعیضهای قومی، جنسیتی، اقتصادی، هنر اعتراضی.
شبکههای افقی، سیاست بدن و سبک زندگی، مقاومتهای پراکنده اما گسترده
این جنبشها بدون ارتباط با سازمانهای سنتی، اما با همان روح چپ مدرن حرکت میکنند.
نقطه گرهی: چپ جامعهای ایران
چپ جامعهمحور ایران بهنوعی پیوند میان میراث عدالت اقتصادی چپ کلاسیک و افق آزادیخواهانه و شبکهای چپ مدرن است. ویژگیهای آن عبارت است ازعدالتمحور اما ضداقتدار، مردمی، پراکنده، غیرایدئولوژیک اما عمیقاً عدالتطلب، ضدبوروکراتیک و نزدیک به مفاهیم شوراگرایی، تمرکز بر زندگی روزمره، معیشت، و کرامت انسانی، نفی خشونت ساختاری و اقتدار متمرکز، نقد سرمایهداری دولتی و رانتی، چندگانگی بهجای یک طبقه واحد.
این ترکیب را نمیتوان در قالب چپ کلاسیک یا مدرن خالص گذاشت. این یک پدیده اجتماعی ایرانی است. محموعه شرایط تاریخی پراتیک آن چپ با ان مشخصاتش این پرسش ضروری کرد، چرا چپ جامعه از احزاب جدا شد شاید بتوان گفت که به چهار دلیل بنیادین این جدایی حاصل شد:، سرکوب ساختاری: احزاب امکان بقا ندارند. تجربه تاریخی شکست چپ حزبی: از دهه ۲۰ تا ۶۰. گسست نسلی: نسل جدید به اقتدارگرایی، ایدئولوژی صلب و مرکزیت بیاعتماد است. تحول در ماهیت مسائل اجتماعی: محیطزیست ،زنان کودکان، کار غیررسمی، شبکههای خدماتی، با ابزارهای حزب قابل تحلیل و سازماندهی نیستند.
آیا در ایران امروز چپ کلاسیک تماماً مرده است؟
خیر.، گرچه احزاب فرو پاشیدهاند، اما «حساسیت طبقاتی» و «عدالت اقتصادی» همچنان در جامعه حضور دارد. حتی نسل Z نیز بیآنکه خود را چپ بداند، در خواستهایش عناصر پررنگ عدالتخواهی دارد.، اما شکل سازمانی و ایدئولوژیک آن پایان یافته. آنچه باقی مانده محتوا است؛ نه فرم.
با توجه به محور بحث ما با پرسش دیگری هم مواجه خواهیم شد و آن این است:
آیا چپ مدرن در ایران میتواند بدون پشتوانهٔ نظری عمیق به گفتمان مسلط تبدیل شود؟ پاسخ به این پرسش چندان آسان نیست، اما با توجه به آنچه در حال رخ دادن میباشد، ما را به یک پاسخ میرساند.، -فعلاً خیر.! زیرا، چپ مدرن در ایران برآمده از تجربههای عملی است، نه شبکههای نظری. پیوند نظری با سنتهای شوراگرایی (ماتیک، پانکوک، کاستوریادیس) هنوز شکل نگرفته. جنبشها پراکندهاند. گفتمان عدالت اقتصادی نیازمند بازتولید نظری است. اما پتانسیل عظیمی دارد. زیرا زبان نسل جدید نزدیکتر به چپ مدرن است تا به هر جریان کلاسیک. اشاره به ابن نکته هم لازم آست که اساسا، اگر جریان چپ کلاسیک بخواهد از زیست در حاشیه بیرون آید، باید به طرف رئال پولتیک برود، خودش را به روز کند، آنوقت شانسش برای دیده شدن کمی بالاتر خواهد، رفت. البته فرار از سنت مبارزات کلاسیک فقط محدود به ایران نیست، یک وضعیت بین المللی است. از بحثهای طرح شده تا این لحظه مقاله به نتایجی رسیدیم که: چپ کلاسیک، دولتمحور، حزبگرا، طبقهمحور و متمرکز است. وامروز با اقبالی روبرو نیست، چپ مدرن، جامعهمحور، افقی، شبکهای، چندگانه و فرهنگی–سیاسی است، که انرا در وضعیت بهتری قرار میدهد و اما چپ جامعهای ایران که تقریبا یک پدیدهٔ ترکیبی شده است، با خودش این ویژه کیها را حمل میکند، : با ترکیبی از عدالتطلبی کلاسیک، آزادیخواهی مدرن و ساختارهای شبکهای بومی، /پراتیکهایی از خود نشان داده است که تبلور آن در حرکت زن، زندکی، آزادی شاهد آن بودیم.
این چپ، نقطه تماس چپ کلاسیک و مدرن نیست، بلکه برآیند شرایط خاص ایران است: جایی که حزب ممکن نیست، اما جامعه حامل مطالبات عمیق عدالت و آزادی است. با توجه به این ارزیابیهای انجامشده که ضروری هم بود، به محور بحث مقاله میپردازیم و با این پرسش بحثها آغاز میکنیم.
تعریف دقیق چپ جامعه در ایران؟
در ایران معاصر، بهویژه از دهه ۱۳۸۰ به بعد، سیاست از قالب حزبی خارج شده و وارد لایههای جامعه شده است. جنبشهای معلمان، زنان، کارگران، بازنشستگان، پرستاران، دانشجویان، محیطزیست، کولبران و سوختبران، و نیز شبکههای پراکنده و غیررسمی همبستگی، ساختار جدیدی از سیاست را شکل دادهاند. در این لایهٔ تحلیلی نشان داده میشود که چپ جامعهای ایران چگونه از دل این جنبشها پدید آمده، چه ویژگیهایی دارد، از چه نیروهایی تغذیه میکند، و چه تمایزی با چپ کلاسیک و حتی چپ مدرن دارد.
چپ جامعه، در ایران یک «ایدئولوژی» یا «جنبش سازمانیافته» نیست، بلکه یک گرایش اجتماعی–ارزشی عمیق است، -که ویژگیهای زیر را در خود جمع کرده: عدالتخواهی غیرایدئولوژیک .در ایران امروز عدالت اقتصادی، فاصله طبقاتی، دستمزد، مسکن، آموزش، سلامت و معیشت، مسئلهٔ اصلی مردم است. اما این عدالتخواهی در قالب حزب و ایدئولوژی نیست؛ کاملاً اجتماعی و زیسته است.
نه برنامه پنجساله میخواهد، نه انترناسیونال، نه حزب، نه رهبر. این عدالتخواهی بیواسطه و از دل زندگی روزمره میجوشد. آزادیخواهی بدون قالبگیری در لیبرالیسم حزبی. اما لیبرالیسم حزبی چیست؟
آزادیخواهیِ ریشهدار در سنت چپ، همواره تلاشی بوده برای رهایی انسان از سلطه، اما این رهایی الزاماً به معنای پذیرش قالبهای لیبرالیسم حزبی نیست. لیبرالیسم حزبی بر این فرض استوار است که آزادی از طریق رقابت حزبی، انتخابات دورهای و ساختارهای رسمی نمایندگی تحقق مییابد. اما تجربه تاریخی نشان داده که این قالبها حتی در بهترین حالت-تنها امکان محدودی برای مشارکت واقعی شهروندان فراهم میکنند و اغلب آزادی را به سطح مجموعهای از حقوق فردی تقلیل میدهند که در چهارچوب بازار، دولت و نهادهای بوروکراتیک تعریف شده است. در مقابل، آزادیخواهی در سنت چپِ غیرلیبرال به این باور تکیه دارد که آزادی نه صرفاً امتیازی قانونی، بلکه تجربهای زیسته و جمعی است؛ امری که تنها از طریق مشارکت مستقیم انسانها در تصمیمگیریهایی که زندگیشان را شکل میدهد به دست میآید. این آزادیخواهی، به ویژه در اندیشههایی مانند کمونیسم شورایی، نظریهپردازانی چون پانکوک و ماتیک، و بعدها در جریانهای خودگردانی و دموکراسی مشارکتی، معنای عمیقتری پیدا میکند. در اینجا آزادی نه به معنای انتخاب میان چند حزب، بلکه توانایی واقعی برای کنترل محل کار، محله، و ساختارهای اجتماعی است. قدرت سیاسی باید از تمرکز بگریزد و در میان شوراها، مجامع عمومی و شبکههایی که خود مردم ایجاد میکنند توزیع شود. این نگاه، ریشه در نقدی دارد که میگوید ساختار حزبی، حتی اگر چپ باشد، در نهایت به بازتولید سلسلهمراتب، گزینش نخبگان و جدا شدن مرکز تصمیمگیری از بدنه جامعه میانجامد. از این منظر، آزادی زمانی معنا دارد که قدرت از پایین بجوشد، نه اینکه از بالا اعطا شود.
این نوع آزادیخواهی، برخلاف لیبرالیسم کلاسیک، رابطهای انتقادی با فردگرایی دارد. فرد برای آن ارزشمند است، اما نه به عنوان واحدی جدا و منفک؛ بلکه به عنوان موجودی اجتماعی که توانایی رهاییاش تنها در پیوند با دیگران معنا پیدا میکند. آزادی، کنش مشترک برای تغییر جهان است، نه صرفاً آزادی مصرف، انتخاب یا رقابت. در نتیجه، این نگاه نه به دولتِ مداخلهگر تکیه دارد و نه به بازار آزاد؛ بلکه بر مشارکت واقعی، خودگردانی و توانمندی جمعی تأکید میکند. از همینرو، آزادیخواهیِ رها از قالبهای لیبرالیسم حزبی، در جستوجوی نوعی رهایی است که سیاست را به زندگی روزمره بازگرداند. سیاست در اینجا محدود به صندوق رأی نیست، بلکه میدان تجربههای واقعی مردم است: در کار، در خیابان، در دانشگاه، در خانه و در هر جایی که روابط قدرت شکل میگیرند. این نگاه به آزادی، انسان را نه صرفاً صاحب حق، بلکه کنشگر میداند؛ موجودی که میتواند نهفقط از قدرت، که بر قدرت تأثیر بگذارد. در ایران آزادیخواهی و برابریخواهی بههمپیوستهاند:
آزادی بدن، آزادی پوشش، آزادی بیان، آزادی سبک زندگی، آزادی تشکل همه در خدمت حفظ کرامت انسانیاند. این نوع آزادیخواهی، چپ جامعه را از چپ کلاسیک (که گاهی اقتدارگراست) جدا و به چپ مدرن نزدیک میکند؛ ولی در قالب پارادایمهای سیاسی غربی قابل دستهبندی نیست.
خصلت دیکر این چپ جامعه ضداقتدار و ضدهرمی بودنش است، که بصورت افقی عمل میکند، یعنی چه: رهبر ندارد مرجع ندارد، کمیته مرکزی ندارد، ایدئولوژی صلب ندارد، خروجی آن شبکهای و پراکنده است. این الگو با نظریههای پانکوک، ماتیک و کاستوریادیس بسیار همخوانی دارد، گرچه عملاً هیچگونه ارتباط مستقیم با آنان ندارد. نکته دیگر اینکه اتکا به تجربه زیستی دارد، نه به نظریههای غیر قابل درک و تزریقی. اگر چپ کلاسیک آکادمیک محور بود و هسته مطالعاتی داشت با یک چه باید کرد، /لنینی و یکی دوتا جزوه خودش را چپ میخواند و بعد حرکت میزد، اما در مقابل چپ جامعه چپ جامعهای ایران، بیشتر یک چپ تجربهمحور شده است، این چپ بیشتر از آنکه مقاله بخواند، با: تورم، فقر، بحران زیستمحیطی، تبعیض جنسیتی، فساد، سرکوب، ناامنی اقتصادی، و فرسایش اجتماعی درگیر است.
این را ذکر کنیم که چپ کلاسیک تقریبا بیشتر این موارد را هم میدید، اشکال عمدهاش این بود که برایش یکحزب آهنین، یکایدئولوژی و سلسله مراتب حزبی را ضروری میدید. در اینجا به شاه. کلید این چپ میرسیم و آن چندمنبعی بودن سوژهها، با چپ کلاسیک متفاوت است. این سوژهها عبارتند از: کارگران، معلمان ،پرستاران،، دانشجویان،زنان، اقلیتها، فعالان محیطزیست، طبقه متوسط فرسوده، طبقه کارگر خدماتی، بیکاران، مهاجران داخلی، همگی بخشی از میدان چپ جامعهاند. در حالی که برای چپ کلاسیک سوژه واحد (طبقه کارگر صنعتی) و حداکثر آن اتحاد اقشار و سایر زحمتکشان و کارکران روستایی !
جنبشهای ایران: بستر شکلگیری چپ جامعه.
برای فهم چپ جامعه ایران باید به جنبشها نگاه کرد. این جنبشها نه «چپ» هستند و نه «ایدئولوژیک»؛ اما گفتمان عدالت، برابری و کرامت انسانی در آنها جاری است. و جنبش زنان بدل به یک مانیفست این چپ جامعه شد. این جنبش که ریشه در مبارزه بر علیه: پدر سالاری، تبعیض ساختاری، بی هویتی، از خودبیگانکی بدن زن، خشونت جنسی بود و هست. اینها همه عناصر بنیادی چپ مدرناند. اما نقطه مهمتر:
این جنبش برابرخواهی اجتماعی و اقتصادی را هم در بر دارد—از حق کار تا حق دستمزد برابر.
بنابراین جنبش زنان یکی از بنیادیترین پایگاههای چپ جامعه است.
وقتی از چپ جامعه میگوییم رد پای انرا هم در جنبش کارگران و مزدبگیران میتوان مشاهد کرد.
کارگران، بازنشستگان و مزدبگیران طی سالهای اخیر موجهای اعتراضی گسترده داشتهاند از جمله:
هفتتپه، هپکو، فولاد، معادن، شهرداریها، کارگران پیمانی نفت، بازنشستگان فرهنگی، تامین اجتماعی و نیروهای مسلح. که این اعتراضات خصلتهای مشترک دارند:
بدون حزب، بدون رهبری واحد، بدون مرکز و بدون ایدئولوژی شکل گرفتهاند. مطالبات اقتصادی این جنبشها، به هستهٔ عدالتخواهی چپ جامعه بدل شده. نکته مهم: این جنبشها افقی هستند بدون اینکه خودشان را با کمونیسم شورایی تعریف کرده باشند. یعنی در شکل عملی (پراتیک ):
تصمیمگیری جمعی، عدم پذیرش رهبری متمرکز، اتکا به مجمع عمومی، مقاومت در برابر نفوذ گروههای سازمانی. و از این رو است که اکثر احزاب و سازمانهای چپ در تحلیل از این قبیل جنبشها دنبال کارگری بودن و یا نبودن این جنبشها هستند ویا بورژا و پرولتاری بودن و یا نبودن برای آن ها تعیین کننده است. و اینجا دقیقاً شبیه تحلیلی که پانکوک و ماتیک برای جنبشهای خودجوش کارگری ارائه میکردند. و چپ کلاسیک با آن سر سازگاری ندارد. نمونه دیکر جنبش معلمان بود که یک مثال مناسبی برای شناخت چپ جامعه است.، که پراتیک را اینگونه نشان داد: شبکهای، پراکنده، گسترده، بدون حزب، با خواستههای کاملاً عدالتخواهانه، با باور به آموزش عمومی، رایگان و فراگیر، و با تاکید بر کرامت حرفهای. جنبش معلمان به دلیل تمرکز بر «کالای عمومی»، یکی از چپترین جنبشهای اجتماعی ایران است، بیآنکه خود را چپ بنامد.
جنبش محیطزیست و عدالت اکولوژیک، نمونه دیگری است، بحران آب، فرسایش زیستمحیطی، نابودی تالابها، از بین رفتن جنگلها، گرد و غبار، سدسازی افسارگسیخته و تغییرات اقلیمی، جنبش محیطزیست ایران را به یک جنبش عدالتمحور بدل کرده. این جنبش علیه سیاستهای تخریبگر دولت، سرمایه عمل میکند، اما بدون ساختار حزبی. در بسیاری از نقاط جهان، محیطزیست نقطه پیوند چپ مدرن است. در ایران نیز یکی از ستونهای چپ جامعه است. و نمونه دیگر آن جنبش دانشجویی و بازگشت به نقش تاریخی، اما در قالب جدید: دانشجویان در ایران نقش محوری دارند، اما دیگر شبیه دهه ۵۰ چپ کلاسیک نیستند.
ویژگیهای امروز آنها: ضدسازمان، ضدایدئولوژی، ضداقتدار،طرفدار برابری جنسیتی، حساس به محیطزیست، حساس به آزادیهای فردی، مخالف خصوصیسازی، و بسیار شبکهمحور. این نسل بهشدت «چپ» است؛ اما بدون آنکه به چپ کلاسیک یا مدرن تعلق داشته باشد.
جنبشهای حاشیهنشینان، کولبران و کارگران غیررسمی بخشی دیگراز حلقههای چپ جامعه هستند. این جنبشها مهمترین بخش طبقات فرودستاند، اما در چپ کلاسیک ایران تقریباً نادیده گرفته شده بودند. چپ جامعه امروز این گروهها را در مرکز توجه دارد: کولبران،سوختبران، حاشیهنشینها، کارگران غیررسمی، رانندگان خدماتی،کارگران پلتفرمی، سرپرستان خانوار، کودکان کار. این لایهها بیش از هر گروهی وزن عدالتخواهی جامعه را حمل میکنند.
چپ جامعهای ایران یک چپ تکمنبعی نیست.
نه مارکسیستی ناب است، نه فمینیستی ناب، نه محیطزیستی ناب، نه سوسیالدموکرات، نه آنارشیستی، نه شوراگرا، -اما از همهٔ اینها «چیزی» گرفته. در اینجا ما به بازتولید جامعه علیه فرسایش ساختاری، روبر هستیم. در ایران امروز، جامعه مدام از بالا فرسوده میشود، اما از پایین بازتولید میگردد. چپ جامعهای، بازتولید جامعه است:
همبستگی، کمکرسانی، کمپینهای خیریه جمعهای کوچک، مقاومتهای محلی. اینها اشکال سیاست اجتماعیاند. شاید بتوانادعا کرد که یک پیشروی بدون رهبری و آگاهانه در دستور کار قرار گرفته است. برخلاف چپ کلاسیک، چپ جامعه، -هیچ رهبر کاریزماتیکی ندارد. و برخلاف چپ مدرن، حتی سخنگو هم ندارد. این نوع از کنش سیاسی بهنوعی شکل پیشرفتهای از سیاست افقی است؛که ترکیب عدالت اقتصادی و آزادی فردی ویژگی خاصی به چپ جامعه داده است، به بیانی خودش را اینگونه نشان میدهد: به عدالت اقتصادی و به آزادی فردی نیز حساس است، و این دو را در برابر هم قرار نمیدهد.
چالش ها و گسست ها در چپ جامعه ی ایران
چالشها و گسستهایی که در چپ جامعهای ایران وجود دارد، به طور مختصر این هاست:
نبود برنامه اقتصادی مشخص، جنبشها عدالتطلباند، اما مدل اقتصادی مشخص ارائه نمیدهندو یک پراکندگی را با خودشان حمل میکنند. بهرغم گستردگی، یک افق مشترک تدوین نشده و این جنبشها را با ضعف نهادی مواجه میکند، در غیاب نهادهای میانجی، انرژی جنبشها پراکنده میشود. همراه با آن ما شاهد شکاف نسلی هستیم. نسلهای قدیمیتر چپ هنوز با زبان چپ کلاسیک سخن میگویند و بخشی از جامعه با آن ارتباط نمیگیرد.
رابطه کمونیسم شورایی با چپ جامعه
چپ جامعه ایران به سه دلیل با نظریههای پانکوک و ماتیک «همتراز» است، گرچه هیچ ارتباط سازمانی با آنها ندارد:
خودساماندهی، ضد بوروکراسی و ضدمرکزیت، خودمختاری محلی و شبکههای بدون رهبر. اینها همان ستونهای فکری شوراگراییاند. یعنی جامعه ایران، بدون آنکه به شوراگرایی معتقد باشد، عملاً شوراگرا عمل میکند.
چپ جامعهای ایران از دل جنبشهای واقعی و زیسته بیرون آمده. این چپ نه ادامه چپ کلاسیک است و نه بازتولید چپ مدرن. این چپ از زندگی روزمره، تبعیض ساختاری، نابرابری و فرسایش اجتماعی نیرو میگیرد. میدان اصلی آن جنبشهای زنان، معلمان، کارگران، محیطزیست، دانشجویان و حاشیهنشینان است. ساخت آن کاملاً افقی و ضداقتدارگر است. عدالت و آزادی را از هم جدا نمیکند. و از نظر عملی، شبیه الگوهای شوراگرایی ماتیک و پانکوک است، بدون آنکه خود را شوراگرا بداند.
در این مقاله تلاش بران بود که مسائل مهم جامعه ایران در فاز مبارزات تودهها و چپ جامعه مورد بررسی قرار بگیرد و پرسشهای مطرح شده در مقاله، پاسخهایی مناسب داده شود. این یک بحث باز هست و امیدواریم خوانندگان این مقاله، چنانچه این بحثها را مورد توجه قرار میدهند، این بحثها را ادامه بدهند.
منابع
• Marx, Karl. Capital: A Critique of Political Economy. 3 vols. Hamburg: Otto Meissner, 1867–1894.
• Marx, Karl, and Friedrich Engels. Manifesto of the Communist Party. London: Penguin Classics, 2002 (original 1848).
• Marx, Karl. Critique of the Gotha Programme. New York: International Publishers, 1970.
• Engels, Friedrich. Socialism: Utopian and Scientific. New York: International Publishers, 1935.
• Lenin, Vladimir Ilyich. What Is to Be Done? Moscow: Progress Publishers, 1973 (original 1902).
• Lenin, Vladimir Ilyich. State and Revolution. Beijing: Foreign Languages Press, 1976 (original 1917).
• Trotsky, Leon. The Permanent Revolution. New York: Pathfinder Press, 1969.
• Trotsky, Leon. The History of the Russian Revolution. London: Pluto Press, 1977.
• Luxemburg, Rosa. Reform or Revolution. New York: Pathfinder Press, 1970.
• Luxemburg, Rosa. The Mass Strike. London: Merlin Press, 1986.
• Gramsci, Antonio. Selections from the Prison Notebooks. Edited by Quintin Hoare and Geoffrey Nowell Smith. New York: International Publishers, 1971.
• Mao Zedong. Selected Works of Mao Tse-tung, Vols. 1–5. Beijing: Foreign Languages Press, 1967.
• Althusser, Louis. For Marx. London: Verso, 1969.
• Althusser, Louis, and Étienne Balibar. Reading Capital. London: Verso, 1970.
• Laclau, Ernesto, and Chantal Mouffe. Hegemony and Socialist Strategy. London: Verso, 1985.
• Poulantzas, Nicos. Political Power and Social Classes. London: Verso, 1973.
• Gorz, André. Farewell to the Working Class. London: Pluto Press, 1982.
• Fraser, Nancy. Scales of Justice: Reimagining Political Space in a Globalizing World. New York: Columbia University Press, 2008.
• Fraser, Nancy, and Axel Honneth. Redistribution or Recognition? A Political-Philosophical Exchange. London: Verso, 2003.
• Marcuse, Herbert. One-Dimensional Man. Boston: Beacon Press, 1964.
• Adorno, Theodor, and Max Horkheimer. Dialectic of Enlightenment. Stanford: Stanford University Press, 2002.
• Pannekoek, Anton. Workers’ Councils. Oakland: AK Press, 2003 (original 1947).
• Pannekoek, Anton. Lenin as Philosopher. New York: New Essays Publications, 1975 (original 1938).
• Pannekoek, Anton. The Theory of the Collapse of Capitalism. Amsterdam: 1934.
• Gorter, Herman. Open Letter to Comrade Lenin. London: Antagonism Press, 2006 (original 1920).
• Mattick, Paul. Marx and Keynes: The Limits of the Mixed Economy. Boston: Extending Horizons Books, 1969.
• Mattick, Paul. Economic Crisis and Crisis Theory. London: Merlin Press, 1981.
• Mattick, Paul. Anti-Bolshevik Communism. London: Merlin Press, 1978.
• Rühle, Otto. The Struggle against Fascism Begins with the Struggle against Bolshevism. Chicago: Charles H. Kerr Publishing, 1920.
• Korsch, Karl. Marxism and Philosophy. New York: Monthly Review Press, 1970 (original 1923).
• Dauvé, Gilles. Eclipse and Re-Emergence of the Communist Movement. London: Antagonism Press, 1997.
• Tufekci, Zeynep. Twitter and Tear Gas: The Power and Fragility of Networked Protest. New Haven: Yale University Press, 2017.
• Mason, Paul. PostCapitalism: A Guide to Our Future. London: Allen Lane, 2015.
• Dean, Jodi. Crowds and Party. London: Verso, 2016.
• Gerbaudo, Paolo. Tweets and the Streets: Social Media and Contemporary Activism. London: Pluto Press, 2012.
• Juris, Jeffrey. Networking Futures: The Movements against Corporate Globalization. Durham: Duke University Press, 2008.
• Bennett, W. Lance, and Alexandra Segerberg. The Logic of Connective Action. Cambridge: Cambridge University Press, 2013.
• Shirky, Clay. Here Comes Everybody: The Power of Organizing without Organizations. New York: Penguin, 2008.
• Sennett, Richard. The Culture of the New Capitalism. New Haven: Yale University Press, 2006.
• Lipovetsky, Gilles. Hypermodern Times. Cambridge: Polity, 2005.
• Beck, Ulrich. Risk Society: Towards a New Modernity. London: Sage, 1992.
• Abrahamian, Ervand. Iran between Two Revolutions. Princeton: Princeton University Press, 1982.
• Abrahamian, Ervand. Tortured Confessions: Prisons and Public Recantations in Modern Iran. Berkeley: University of California Press, 1999.
• Dabashi, Hamid. Iran: A People Interrupted. New York: The New Press, 2007.
• Bayat, Asef. Life as Politics: How Ordinary People Change the Middle East. Stanford: Stanford University Press, 2010.
• Bayat, Asef. Revolution without Revolutionaries: Making Sense of the Arab Spring. Stanford: Stanford University Press, 2017.
• Katouzian, Homa. The Persians. New Haven: Yale University Press, 2009.
• Chehabi, Houchang. Iranian Politics and Religious Modernism. Ithaca: Cornell University Press, 1990.
• Gheissari, Ali, and Vali Nasr. Democracy in Iran: History and the Quest for Liberty. Oxford: Oxford University Press, 2006.
• Milani, Mohsen. The Making of Iran’s Islamic Revolution. Boulder: Westview Press, 1988.
• Matin-Asgari, Afshin. Both Eastern and Western: An Intellectual History of Iranian Modernity. Cambridge: Cambridge University Press, 2018.
• Parsa, Misagh. Social Origins of the Iranian Revolution. New Brunswick: Rutgers University Press, 1989.
• Parsa, Misagh. Democracy in Iran: Why It Failed and How It Might Succeed. Cambridge: Harvard University Press, 2016.
• Khosrokhavar, Farhad. Youth and Social Exclusion in Iran. Leiden: Brill, 2009.
• Rahnema, Ali. Superstition as Ideology in Iranian Politics. Cambridge: Cambridge University Press, 2011.
• “Leaderless Movements in the Digital Age. ” Journal of Social Movement Studies.
• “Iran’s Generation Z and the Politics of Rebellion. ” Middle East Institute, 2022.
• “Youth, Digital Culture and Protest in Iran. ” International Sociology Review, 2021.
• “Class and Labor in Post-Revolutionary Iran. ” Critique: Journal of Socialist Theory, various issues.
• “Networks, Identity and Youth Activism in the Middle East. ” Arab Studies Quarterly.