نشریه «نامههایی علیه جنگ»، شماره ۱ (۲۴ آوریل ۲۰۲۶) منتشرشده در ۲۴ آوریل ۲۰۲۶
فردو کوروو (fredocorvo) |
«از دفاع از خودِ پرولتاریایی تا درهمشکستنِ جنگ درون-امپریالیستی»
(نسخههای فرانسوی، آلمانی، هلندی، اسپانیایی، ایتالیایی، پرتغالی برزیل)
برگردان:شوراها
ما این نخستین نامه را پس از دریافت اخبار مربوط به یک جنبش اعتصابی قدرتمند در هند منتشر میکنیم؛ این نخستین اعتصاب تودهای و دفاعی در برابر پیامدهای «جنگ ایران» بود و به دنبال آن اعتصاب تودهای دیگری در هائیتی شکل گرفت. جنبشهای تودهای پرولتاریایی بیشتری در راه خواهند بود، چرا که به وضوح مشخص شده بدتر شدن شرایط معیشتی کارگران در سراسر جهان ناشی از تعداد رو به افزایش جنگهاست؛ جنگهایی که جادهصافکنِ جنگ جهانی سوم میان ایالات متحده (به عنوان یک قدرت رو به افول) و چین (به عنوان یک قدرت امپریالیستی نوظهور) هستند.
ابتکار عمل ما برای انتشار این نامهها، بازتابدهنده جنبه دیگری از این آگاهی طبقاتی رو به رشد در سطح تودههاست: برآمدن افراد و گروههایی با تفکر انقلابی در نقاط مختلف جهان. ما پس از انتشار متون متعدد در تحلیل جنگهای اوکراین، غزه، خاورمیانه، آفریقا و آسیا از منظر پرولتاریایی، اکنون با این نامهها گام بعدی را برمیداریم.
ما از همه علاقهمندان دعوت میکنیم تا درباره مقالات زیر تامل کنند و نظرات خود را به صورت عمومی یا خصوصی با ما در میان بگذارند.
- ایمیل به فردو کوروو (به زبانهای انگلیسی، آلمانی، فرانسوی): FredoCorvo@protonmail.com
- ایمیل به آنیبال (به زبانهای اسپانیایی، پرتغالی، ایتالیایی): interreva98@gmail.com
فهرست مندرجات
- دو اعتصاب تودهای: هند و هائیتی
- یادداشتهایی درباره آگاهی پرولتاریایی، سرمایهداری، امپریالیسم و مبارزه مستقل (خودگردان)
یادداشتهایی درباره آگاهی پرولتاریایی، سرمایهداری، امپریالیسم و مبارزه مستقل
دیباچه
کمونیسم نه یک آرزوی اخلاقی است، نه دکترین و مکتبی که از خارج به طبقه کارگر تزریق شده باشد، و نه بیداری معجزهآسای تودهها پس از تحمل رنج کافی. کمونیسم، جنبش واقعی و عینی است که پرولتاریا در آن تحت فشار تضادهای جامعه سرمایهداری، شروع به شناخت خود در جریان مبارزه میکند؛ مبارزهای علیه شرایطی که باعث اتمیزه شدن (تکهتکه شدن) آن میشود و حرکتی است به سوی اشکالی از زندگی جمعی علیه سلطه ارزش مبادله، دادوستد تجاری، دولت بورژوایی و جنگ امپریالیستی بر جامعه.
پرولتاریا کار خود را از شفافیت فکری و استقلال به عنوان یک طبقه آغاز نمیکند. آغازگاه او، زندگی زیر سایه سرمایهای است که بر او تسلط دارد؛ آن هم در میان روابطی که بیگانگی پرولتاریایی، سلب مالکیت از ابزار تولید و سلب کنترل بر شرایط زیستش را تولید و بازتولید میکنند. از این رو، ایدئولوژی حاکم بر جامعه عموماً همان ایدئولوژی طبقه حاکم است.
آغازگاه او دستمزد، بدهی، اجارهخانه، فرسودگی، تحقیر، حوادث کار، بیکاری، کنترلهای مهاجرتی، سربازگیری اجباری، ادارات رفاه اجتماعی، بارهای سنگین خانوادگی و ترس از سقوط به ورطه فقر و فلاکت است. آغاز مبارزه و آگاهی پرولتاریایی با آن ناامنیِ وجودی (اگزیستانسیال) مشخص میشود که سرمایهداری ناگزیر بر طبقه استثمارشده تحمیل میکند. جوهر وضعیت پرولتاریایی، فروش نیروی کار است: یعنی جدایی پرولتاریا از ابزار تولید و آن سلب مالکیتی که با کنترل جابرانه ملازم است. کمونیسم به عنوان یک جنبش واقعی از کارخانه، انبار، اداره، خیابان، سکوهای کارگری، مدرسه، پادگان، مرز، صف بیمه بیکاری و از درون خانه آغاز میشود.
به همین دلیل، تئوری کمونیستی نباید با اسطورههایی از «اتحاد آنی و فوری» به طبقه کارگر تملق بگوید، و نباید آن را با روانشناسیهای بورژوایی مبنی بر «غریزه تودهای» تحقیر کند. تئوری باید همزمان هم نقطه قوت و هم نقطه ضعف پرولتاریا را به عنوان طبقهای که در درون روابط اجتماعی سرمایهداری شکل گرفته است، درک کند:
- طبقهای که در زندگی روزمره پارهپاره و متفرق است، اما به طور دورهای تحت تاثیر بحران، جنگ و فشارهای مشترکی که روزانه به او وارد میشود (خواه بحران و جنگ باشد یا نباشد)، به فراتر از این تفرقه پرتاب میشود. بنابراین، تحت این شرایط، ممکن است امکانهایی برای عبور از این پارهپاره بودن گشوده شود.
- طبقهای که در دام ایدئولوژی بورژوایی گرفتار است، اما در جریان مبارزه توانایی گسست از آن را دارد.
- طبقهای که در اولین واکنشهای خود خصلتی دفاعی دارد، اما پتانسیل آن را دارد که از طریق جنبشِ خود، به نیرویی انقلابی تبدیل شود.
این یادداشتها به تبیین این جنبش دیالکتیکی کمونیسم میپردازند — جنبشی که در آن نیروها و پادنیروها در پیوندی متقابل قرار دارند؛ جنبشی پیچیده و پویا که توسط تضادها و حل آنها، و با بازی متقابل گرایشها و پادگرایشها پیش رانده میشود — و میکوشد تا نتایجی انتقادی و انقلابی از آن استخراج کند.
۱. مارکسیسم از دل مبارزه پرولتاریا برمیخیزد، نه از خارج از آن
مارکسیسم به عنوان یک دکترین آماده برای انقلاب پرولتاریایی که از قلمرو تئوری محض بر کارگران نازل شده باشد، پدید نیامد. این علم به لحاظ تاریخی از طریق تلاقی میان نقد انقلابی و جنبش عینی پرولتاریا شکل گرفت. مارکسیسم به عنوان یک روش علمیِ مادیگرایانه (ماتریالیستی) و دیالکتیکی برای درک انتقادی جامعه سرمایهداری از دیدگاه طبقه استثمارشده و در راستای منافع مبارزه آن قوام یافت.
مارکس در آثار اولیه خود هنوز در بستری حرکت میکرد که توسط انقلاب بورژوایی گشوده شده بود. با این حال، او حتی در همان زمان نیز میان شورش صرفاً سیاسی و تضاد عمیقتر اجتماعی پرولتاریا تمایز قائل شد. خیزشهای کارگران فرانسوی و بافندگان سیلیزی حقیقتی تعیینکننده را آشکار ساخت: کارگران میتوانند پیش از آنکه بنیادهای واقعی جامعه را به طور کامل درک کنند، علیه آنها دست به عمل بزنند؛ در حالی که زبان سیاسی بورژوایی میتواند ریشه اجتماعی مصائب آنها را پنهان سازد. بنابراین، مبارزه پرولتاریایی از همان ابتدا نه به عنوان خودپویی (خودانگیختگی) محض ظاهر شد و نه به عنوان دستورالعملی بیرونی، بلکه فرآیند عملی و متناقضی بود که در آن آگاهی طبقاتی، آگاهیِ جزیی، توهم و روشنگری در یکدیگر تنیده شده بودند.
بنابراین:
- پرولتاریا ظرف خالیای نیست که سوسیالیسم را باید در آن ریخت.
- اما آگاهی کمونیستی نیز به طور خودکار و شفاف از دل فقر و بدبختی بیرون نمیآید.
- این آگاهی در مبارزه و از طریق آن، از طریق رویاروییهای عملی با سرمایه، از طریق بحث و تبادل نظر در درون طبقه، و از طریق مداخله اقلیتهای انقلابی توسعه مییابد؛ اقلیتهایی که راه پیشرویِ نهفته در خودِ جنبش را تبیین و مفصلبندی میکنند.
کمونیسم مارکسیستی به این فرآیند تعلق دارد. این جریان خارج از پرولتاریا نیست؛ اما در عین حال، با هر آنچه کارگران در هر لحظه خاص ممکن است فکر کنند یا بگویند نیز یکی نیست.
۲. پرولتاریا ابتدا با سرمایه در زندگی بیواسطه روبرو میشود، نه به عنوان یک کلیت انتزاعی
طبقه کارگر در وهله اول با سرمایهداری به عنوان یک مفهوم، به عنوان «بازار جهانی»، یا به عنوان تقابل انتزاعی کار و سرمایه در شکل خالص آن مواجه نمیشود. این طبقه، سرمایهداری را در شرایط پارهپاره و تکهتکهشده بازتولید روزمره تجربه میکند.
کارگران ابتدا در چارچوب و از طریق خانواده، محله، محیط کار، وضعیت حقوقیِ مربوط به اقامت یا مهاجرت، مدرسه، دستگاه رفاه اجتماعی، بازار کار محلی، دولت-ملت و رقابتهای بیشمار زندگی عادی، زیست و فعالیت میکنند. آنها تحت فشارهایی شکل میگیرند که فوری، تکراری و تفرقهافکن هستند. در نتیجه، ما نه تنها با بخشبندیهایی مواجه میشویم که نابرابریهای مادی را آشکار میکنند، بلکه با نگرشهای متفاوتی در میان بخشهای مختلف طبقه پرولتاریا روبرو هستیم.
این جامعهپذیریِ پارهپاره و متفرق، امری ثانویه یا حاشیهای نیست؛ بلکه یکی از اصلیترین مکانیسمهایی است که سلطه سرمایهداری از طریق آن گسترش یافته و خود را بازتولید میکند.
پرولتاریا به عنوان یک طبقه استثمار میشود، اما زندگی را به عنوان افرادی جدا افتاده، گروههای در حال رقابت و لایههای پارهپاره تجربه میکند؛ لایههایی که بر اساس سطح دستمزد، نوع قراردادها، منشأ قومی، ملیت، جنسیت، وضعیت حقوقی، تخصصها، بخشهای اقتصادی، نسلها و سنتهای به اصطلاح «قرارداد اجتماعی» (که اقتدار دولت بر فرد را مشروعیت میبخشد) از یکدیگر متمایز شدهاند. این شکافها تصادفی نیستند؛ بلکه اشکالی هستند که سرمایه از طریق آنها نیروی کار را سازماندهی کرده و مانع از اتحاد آن میشود.
بنابراین، رابطه طبقاتیِ بیواسطه، به عنوان رویارویی پرولتاریای جهانی با بورژوازی جهانی تجربه نمیشود؛ بلکه در ابعادی کوچکتر و جزئی پدیدار میگردد: منازعات بر سر ساعت کار، دستمزدها، اجارهبها، قیمتها، مدارک قانونی، مزایا، سرکارگرها، مدیران، پلیس، ناظران و مقامات محلی. با این حال، دقیقاً همین ابعاد جزئی هستند که بستر بازتولید سلطه را شکل میدهند و اولین واکنشهای برخاسته از نارضایتی، امتناع، اعتراض و مبارزه در آنها نطفه میبندد.
- هر کس این میانجیگریها و بسترها را نادیده بگیرد، به دام انتزاع میافتد.
- هر کس آنها را تقدیس کند و بزرگ بشمارد، به ورطه محلیگرایی (لوکالیسم) و فوریگرایی (ایمدیاتیسم) سقوط میکند.
- کمونیسم باید از همین نقطه آغاز کند و از آن فراتر رود.
این هم ترجمه دقیق، تخصصی و روان بخشهای ۳، ۴ و ۵ از یادداشتها، با حفظ اصطلاحات و لحن انتقادی متن اصلی:
۳. زندگی خصوصی، یکی از کارگاههای پنهان سلطه سرمایهداری است
سرمایه تنها در محل تولید مستقیم (کارخانه و کارگاه) سلطه نمیراند، بلکه به درون قلمرویی که «خصوصی» به نظر میرسد نیز نفوذ میکند: خانواده یا اشکال روابط زوجمحور و مشابه آن، کار خانگی، جنسیت، تربیت فرزندان، وابستگی نسلی، مصرف، مراقبت و آن انضباط عاطفی و روانی که برای بازگشت روزانه به سر کار لازم است.
مارکس از سال ۱۸۴۴ به بعد دریافته بود که انسانها توسط روابط اجتماعی بیگانه شده، نه تنها به عنوان تولیدکننده، بلکه به عنوان موجوداتی حسی و اجتماعی مسخ و ناقص میشوند. در نظام سرمایهداری، فعالیت حیاتی برای کارگر به امری بیگانه تبدیل میشود؛ نیروهای خودِ کارگر به عنوان چیزی بیرونی و خصمانه در برابر او قد علم میکنند. این بیگانگی پشت درهای کارخانه متوقف نمیشود، بلکه به درون خانه راه مییابد و زندگی روزمره را اشباع میکند.
خانواده در نظام سرمایهداری صرفاً پناهگاهی در برابر استثمار نیست؛ بلکه یکی از مکانهایی است که استثمار در آن آمادهسازی، بازسازی و منتقل میشود. در آنجا، نیروی کار تا حد معینی بازتولید میشود، آن هم اغلب از طریق کار خانگی و مراقبتیِ بدون دستمزد یا با دستمزد ناچیز. در کانون خانواده است که تسلیم در برابر اقتدار، کمیابی، حسابگری، رضا به قضا دادن، و زیرکیِ تطبیقی و رقابتجوییِ نیروی کار در قالبهای روزمره آموخته میشود. تعارضات ناشی از بازار کار، بیکاری، کار مفرط، بدهی و ناامنی، توسط روابط شخصی میانجیگری و تعدیل میشوند؛ و به این ترتیب، تفکیک میان «مشکلات خصوصی» و «علل عمومی» به طور مداوم تجدید و بازتولید میشود.
از این رو، نقد کمونیستی باید زندگی خصوصی را بدون نگاهی احساساتی و رمانتیک در بر بگیرد. خانواده پرولتاریایی، یک جامعه جاودانه و فراتاریخی در برابر سرمایه نیست؛ بلکه نهادی متناقض است که بر اساس فقدان ابزار تولید شکل گرفته است. در واحد خانواده، عطش مهارناپذیر سرمایه برای کار انسانی، خود را در فقر و فرودستیِ روابط انسانی بازتاب میدهد. جنسیتزدگی (سکسیسم) برآمده از بقایای جوامع پدرسالار، مردسالاری (ماچیسم) و رفتارهای تطبیقی زنان، تقسیم جنسیتی کار، میل به کنترل و حسادت، وابستگی حقوقی و فشارهای جامعه، بازار و بوروکراسی اداری بورژوایی: همه اینها بیماریهای مهلکِ همان «قلمرو پنهان» خودِ کارگران را تشکیل میدهند. همبستگی و خشونت، حمایت و سلطه، محبت و پرخاشگری میتوانند در کنار یکدیگر در درون خانواده همزیستی داشته باشند.
بنابراین، مبارزه پرولتاریا را نمیتوان به رابطه دستمزد در معنای محدود آن تقلیل داد. این مبارزه باید اشکالی را هم که روابط اجتماعی سرمایهداری از طریق آنها در زندگی روزمره بازتولید میشوند، در هم بشکند؛ از جمله اشکالی که از روابط تولیدی پیشین به ارث رسیدهاند و توسط سرمایه مدرن بازسازی شدهاند. این رویارویی باید بخشی از فرآیندی باشد که هدف آن، نابودی و گذر انقلابی از این روابط است.
۴. ایدئولوژی بورژوایی نه به این دلیل حاکم است که کارگران یکبار فریب خوردهاند، بلکه به این دلیل است که زندگی زیر سایه سرمایه، هر روز آن را بازتولید میکند
ایدئولوژی بورژوایی صرفاً مجموعهای از دروغها نیست که توسط روزنامهها، مدارس، کلیساها، احزاب یا تبلیغات دیجیتال پخش شود؛ بلکه ریشه در روابط اجتماعی واقعی دارد.
بخشی از این ایدئولوژی از اشکال پیشین جامعه به ارث رسیده و به عنوان رسوب و بقایا پابرجا مانده است: اقتدار پدرسالارانه، تسلیم مذهبی، عادات صنفی و فرقهای، محلیگرایی، احترام خاضعانه به قدرت، کیشِ ناموس و شرف خانوادگی، انزواطلبی قومی، مذهبی و فرهنگی، و تکریم حاکمان یا نخبگان تحصیلکرده.
بخشی از آن نیز صراحتاً خصلتی سرمایهدارانه دارد: ناسیونالیسم (ملیگرایی)، شهروندی، برابری حقوقی و قانونی (که روی سلطه طبقاتی سرپوش میگذارد)، کیشِ مبادله کالا، بتوارهپرستیِ پول (فتیشیسم پول)، این باور که ارزش اجتماعی با ارزش بازار سنجیده میشود، این توهم که کالاها به طور طبیعی واجد ارزش مبادله هستند، و این ایده که جامعه چیزی نیست جز تجمعی از افراد که دست به مبادلات برابر میزنند.
در جامعه سرمایهداری، ارزش مبادله پشت سر تولیدکنندگان فرمانروایی میکند. قیمتها در قالب پول ظاهر میشوند؛ دستمزد به عنوان بهای کار جلوه میکند، نه به عنوان خرید نیروی کار؛ قراردادها آزادانه به نظر میرسند؛ رقابت امری طبیعی جلوه میکند؛ و کالا پدیدهای بدیهی به نظر میرسد. به این ترتیب، استثمارِ خودِ کارگران توسط شکل و ظاهرِ «مبادله» پنهان میشود.
این ایدئولوژی به درون پرولتاریا نفوذ میکند، زیرا پرولتاریا ناچار است در درون این اشکال زندگی کند. کارگران خرید و فروش میکنند، حساب و کتاب میکنند، مقایسه میکنند، چانه میزنند، پسانداز میکنند، از ضرر میترسند، به دنبال منفعت میگردند، از شغل «خود»، بخش اقتصادی «خود» و میهن «خود» دفاع میکنند و ممکن است زندگی اجتماعی را از طریق همان مقولاتی تفسیر کنند که بر آنها مسلط است.
بنابراین، کارگران اغلب حرفهای بورژوایی میزنند.
آنها ناسیونالیسم، نژادپرستی، سکسیسم، تئوریهای توطئه، اخلاقگرایی شایستهسالارانه، توهمات دموکراتیک، فهم عامیانه و نظامیگرایانه، آرزوهای مصرفگرایانه، یا مطالباتی را که کاملاً در چارچوب مبادله و انصاف تعریف شدهاند، تکرار میکنند. این امر ثابت نمیکند که آنها پرولتاریا نیستند؛ بلکه ثابت میکند که پرولتاریا هم به لحاظ مادی و هم به لحاظ ذهنی تحت سلطه قرار دارد.
وظیفه ما نه پرستش و تقدیس هر آن چیزی است که کارگران میگویند و نه توبیخ کارگران از بالا به خاطر ناخالصی ایدئولوژیکشان. وظیفه ما تمایز قائل شدن میان «موقعیت طبقاتی» پرولتاریا و «ایدئولوژیهایی» است که آن موقعیت اغلب از طریق آنها زیسته و به اشتباه شناخته میشود (آگاهی کاذب).
کمونیستها همواره از تبلیغ (پروپاگاندا) برای افسونزدایی از ایدئولوژیهای سرکوبگر استفاده کردهاند. استدلال اصلی علیه ایدئولوژیهای ناشی از روابط تولیدی گذشته، نشان دادن بیربط بودن و ناکارآمدی آنها در یک جامعه سرمایهداری است. مقابله با ایدئولوژیهایی که بازتابدهنده جامعه بورژوایی هستند دشوارتر است، زیرا انجام این کار مستلزم تحلیل تضادهای موجود در منافع طبقاتی است. در هر صورت، تبلیغ کمونیستی در جریان مبارزات طبقاتی گسترده و تودهای بهترین نتایج را به بار میآورد، چرا که همبستگی پرولتاریایی، بدیلی عینی در برابر سرمایهداری ارائه میدهد. تبلیغ (پروپاگاندا) و تهییج (آژیتاسیون) مانعهالجمع نیستند؛ بلکه بسته به موازنه قوای طبقاتی، مکمل یکدیگرند. تبلیغ، اقلیتی از طبقه را هدف قرار میدهد، در حالی که تهییج شامل کار و اقدامِ یک اقلیت در میان کل پرولتاریاست.
۵. آگاهی پرولتاریایی، آگاهیِ در مبارزه و برخاسته از آن است
آگاهی صرفاً آن چیزی نیست که مردم در قالب کلمات اعلام میکنند؛ و نه یک ذات پنهان و دستنخورده از توهمات است. آگاهی دارای تاثیر تعیینکننده و اثربخشیِ عملیِ بهسزایی است. آگاهی در رابطه با «بودن» (هستی) رشد میکند و بودن، امری اجتماعی است. به این معنا، «هستیِ آگاهانه»[1] یک درونگرایی شخصی و خصوصی نیست، بلکه زندگی اجتماعی است که در بستر تعارض و مبارزه، نسبت به خود بازاندیش (رفلکسیک) میشود.
آگاهی پرولتاریایی نه به صورت کاملاً شکلگرفته از درون تئوری نازل میشود و نه به طور کامل از اولین گلایه و شکایت سر بر میآورد؛ بلکه در مبارزه و از دل آن تکامل مییابد.
این آگاهی اغلب فراتر از زبان انقلابی آغاز میشود: به صورت بیاعتمادی، تلخکامی، امتناع، سرخوردگی، همبستگی دفاعی، خشم از تحقیر، مقاومت در برابر بدتر شدن شرایط، درک این حقیقت که نهادهای رسمی از ما حمایت نمیکنند، و اولین ارتباطات بر سر آسیبهای مشترک. اینها هنوز کمونیسم نیستند، اما با این حال مهم هستند؛ اینها آغازگاههایی متناقضاند.
بیاعتمادی ممکن است شکافی را در بدنه نهادهای حاکم ایجاد کند، اما همین بیاعتمادی میتواند به انفعال، نیهیلیسم (پوچگرایی)، فانتزیهای توطئهآمیز، سرخوردگی شهروندی یا عقبنشینی محافظهکارانه دامن بزند. کاهش باور به سیستم، به طور خودکار شفافیت طبقاتی ایجاد نمیکند؛ بلکه نشان میدهد که مکانیسمهای قدیمی ادغام در سیستم در حال ضعیف شدن هستند. اینکه چه چیزی جایگزین آنها شود، به مبارزه و شرایط مادیای بستگی دارد که مبارزه در آن رقم میخورد. بنابراین، سیر تکاملی آگاهی نه خطی است و نه تضمینشده. آگاهی از طریق مقولات زیر پیش میرود:
- تجربه مشترکِ مورد یورش قرار گرفتن.
- ارتباط برقرار کردن فراتر از تفرقهها و شکافها.
- سنجشِ جمعیِ نیروها و توان خود.
- حافظه تاریخی مبارزات پیشین.
- سازماندهی عملی.
- رویارویی با خیانتِ مکرر و استثمار منفعتطلبانه و بورژوایی توسط اتحادیههای کارگری، احزاب، شبهنظامیان یا واسطههای دولتی.
- روشنگری و شفافسازی نظری توسط اقلیتهای ریشهدار در طبقه کارگر.
- شناخت روزافزون این امر که دشمن، تنها این یا آن کارفرما نیست، بلکه سرمایه و دولتِ آن است.
بنابراین، آگاهی دارای سطوح، ریتمها، عقبگردها و جهشهاست. کارگران ممکن است با اصطلاحات بورژوایی سخن بگویند، در حالی که به شیوههایی عمل کنند که به طور ابژکتیو (عینی) نظم بورژوایی را در هم میشکند. دیگرانی نیز ممکن است عبارات رادیکال به زبان آورند، در حالی که به عنوان کارگزارانِ سازش و تطبیق با سیستم عمل کنند. مسئله تعیینکننده، رادیکالیسم کلامی نیست، بلکه جنبش واقعی مبارزه و میزانی است که این جنبش به سمت عمل طبقاتی مستقل و خودگردان تمایل پیدا میکند.
[1] توضیح مترجم: اشاره به جمله معروف مارکس در ایدئولوژی آلمانی: «آگاهی هرگز نمیتواند چیزی جز هستیِ آگاهانه باشد، و هستی انسانها همان فرآیند واقعی زندگی آنهاست.»
این هم ترجمه دقیق، وفادار و روان بخشهای ۶، ۷، ۸ و ۹ مندرج در یادداشتها، با حفظ دقیق اصطلاحات نظری چپ شورایی:
۶. نظرات کارگران باید جدی گرفته شود، اما نباید به بتواره (فتیش) تبدیل گردد
آنچه کارگران میگویند، اهمیت دارد. این گفتهها نشان میدهند که وجودِ طبقاتی چگونه تجربه، نامگذاری، توجیه و عقلانی میشود، یا چطور در برابر آن مقاومت صورت میگیرد. این نظرات بازتابدهنده ترس، سردرگمی، سرخوردگی، آرزو، توهمات و لحظات روشنگری هستند. گفتههای کارگران ممکن است پیش از شکلگیری مفاهیم منسجم و پایدار، تغییرات را ثبت کنند؛ و اغلب همزمان حاوی تسلیم و تمرد هستند.
اما نظرات کارگران شاخصی خطاناپذیر از حقیقتِ طبقاتی نیست. پرولتاریا در نظام سرمایهداری به ناچار کلامی متناقض تولید میکند، زیرا در شرایطی متناقض زندگی میکند. یکی انگاشتن کمونیسم با نظرات بیواسطه و فوریِ طبقه کارگر، «کارگرگرایی» (وورکریسم) است. از سوی دیگر، نادیده گرفتن و رد کردن کلام کارگران به دلیل متناقض بودن آن، «نخبهگرایی» (الیتیسم) است. یک موضع کمونیستی باید هر دو خطا را رد کند.
- موضع کمونیستی باید به طبقه گوش فرا دهد، زیرا جنبش از هیچ کجای دیگری سر بر نمیآورد.
- باید فرمهای ایدئولوژیک طبقه را نقد کند، زیرا طبقه تحت سلطه قرار دارد.
- باید تشخیص دهد که در نقاط عطفِ بزرگ، طبقه کارگر اغلب از طریق جنبش عملیِ خود بیشتر میآموزد تا از طریق نظرات قبلیاش.
اعتصابات تودهای، شورشها، اشغال کارخانهها، جنبشهای شورایی، امتناع از جنگ و خیزشهای خیابانی نه تنها نهادها، بلکه خودِ ادراک و حواس را دگرگون میسازند. در چنین لحظاتی، چیزهایی که پیشتر طبیعی و بدیهی پنداشته میشدند، زیر سؤال میروند؛ چیزهایی که پیشتر از آنها هراس وجود داشت، ممکن و شدنی میشوند؛ گلایههای منزوی به پرسشهایی مشترک تبدیل میگردند؛ و رنجهای خصوصی به کلام و گفتار عمومی راه مییابند. بنابراین، فعالیت کمونیستی در جنبشهای تودهای پرولتاریا، به معنای ساختن و قالب کردنِ نظرات نیست، بلکه به معنای شفافسازی تضادهایی است که از قبل در زندگی اجتماعی و مبارزه وجود دارند.
۷. رفتار روزمره با سلطه عادی و مستمر سازگار است، اما در دوران استثنایی ناکارآمد میشود
تحت شرایط عادی سرمایهداری، کارگران از طریق روالهای معمول و متناسب با تکهتکهشدگی بقای خود را حفظ میکنند: حسابگری فردی، انقباض و مضیقه خانوادگی، بردباری خاموش، تعویض شغل، مهاجرت، گریزهای کوچک، شبکههای غیررسمی، توسل به راههای قانونی، واگذاری امور به نمایندگان اتحادیهها، تنظیم میزان مصرف، شکایتهای خصوصی، ابراز عقیده در فضای مجازی و توقفهای دفاعی کوتاه در کار. این رفتارها صرفاً نشانههای عقبماندگی نیستند، بلکه سازگاری با نظمی اجتماعی هستند که در آن، رویارویی علنی مخاطرهآمیز، هزینهبر و اغلب منزوی است.
اما همان الگوهایی که بقا در دوران عادی را ممکن میسازند، در شرایط استثنایی ناکارآمد و ناکافی میشوند. در زمان جنگ، بحرانهای فراگیر، مارپیچهای تورمی، صنعتیزدایی، بیکاری گسترده، شوکهای بدهی، تحریمها، نظامیگری، فروپاشی بازار مسکن یا سرکوب ناگهانی دولتی، ابزارهای سنتیِ کنار آمدن با شرایط دیگر کفایت نمیکنند. در این هنگام، پایداری و تحمل خصوصی به مرز خود میرسد.
- آنچه در درون خانه مدیریت میشد، به خیابان سرریز میکند.
- آنچه به تنهایی صبوری میشد، به وضوح در برابر دیدگان عموم قرار میگیرد.
- آنچه پراکنده بود، تحت فشار شروع به متراکم شدن در قالب رفتار تودهای میکند: تظاهرات، شورشها، مجمعهای عمومی، اعتصابات، اشغال فضاها، اعتراضات به وضعیت غذا، نافرمانی نظامیها، دفاع محلی، امتناع از سربازگیری اجباری، نقض نظم قانونی و ارتباط برقرار کردن فراتر از بخشهای مختلف اقتصادی.
این دگرگونی، اتوماتیک، مسالمتآمیز یا به لحاظ ایدئولوژیک ناب نیست؛ بلکه تعارضآمیز، ناهمگون و بازگشتپذیر است. با این حال، مرز و آستانهای حیاتی را رقم میزند: گذار از سازگاری در چارچوب مجاری موجود به رفتار جمعی در عرصه عمومی. خیابان پدیدهای جادویی نیست، اما به لحاظ تاریخی تعیینکننده است؛ زیرا در آنجاست که پرولتاریای پارهپاره ممکن است شروع به دیدن خود به عنوان یک نیروی اجتماعی کند. این امر مستلزم فعالیت سازمانی و مبارزه در محیط کار و در بستر جامعه، بیرون از بنگاههای سرمایهداری (خواه خصوصی، تعاونی یا دولتی) است.
۸. فرد و جمع، گشتاورهای متناقضِ یک فرآیند طبقاتی واحد هستند
سمرمایهداری کارگر را از یک سو به عنوان فروشنده منفردِ نیروی کار تولید میکند و از سوی دیگر، او را به عنوان عضوی از یک طبقه که کارش به لحاظ اجتماعی ترکیب شده است، به وجود میآورد. بنابراین، سرمایهداری تضادی مداوم میان رفتار فردی و پتانسیل جمعی ایجاد میکند. کارگران با هم رقابت میکنند، دستمزدها را مقایسه میکنند، به دنبال ارتقا هستند، از موقعیتهای کمیاب شغلی محافظت میکنند و ممکن است تحت فشار، در برابر یکدیگر بایستند. با این حال، همین کارگران به صورت جمعی کار میکنند، به سیستمهای عظیم تعاونی وابستهاند و تنها از طریق تشکل و همبستگی میتوانند به شکلی مؤثر از خود دفاع کنند. فردگرایی جامعه سرمایهداری، توهمی معلق در بالای سرِ زندگی مادی نیست؛ بلکه در ساختار فروش نیروی کار، شکل کالا و کانون خانواده به عنوان واحدی برای بقا تعبیه شده است.
اما جمعگرایی نیز یک اصلاح اخلاقی نیست که از خارج تحمیل شده باشد. این امر از وابستگی مادی متقابل در زندگی پرولتاریایی و از ناکافی بودن راهحلهای فردی در مواجهه با یورش مشترک نشأت میگیرد. بنابراین، گذار از رفتار منزوی به رفتار جمعی، دگرگونی در روح و روان نیست؛ بلکه یک ترادیسی (دگرگونی) اجتماعی است که توسط مبارزه محقق میشود. طبقه کارگر فردیت را با یک اقدام جمعیِ عرضی و اتفاقی از بین نمیبرد؛ بلکه تنها از طریق مبارزات جمعی متعدد است که فردیت انسانی میتواند رهایی خود را از آن شکل ناقص و مسخشدهای که توسط رقابت، سلسلهمراتب و ترس تحمیل شده است، آغاز کند.
۹. سرمایهداری میان پرولتاریا تمایز ایجاد میکند و دورهای فشار بر آن را همهگیر میسازد
سرمایهداری پرولتاریا را بر اساس دستمزدها، شرایط حقوقی، رژیمهای کاری، دسترسی به خدمات رفاهی (در صورت وجود)، حقوق بازنشستگی، سیستمهای بهداشتی، بیمههای بیکاری، ترتیبات مسکن، مسیرهای آموزشی، بارهای جنسیتی، نژادانگاری، وضعیت مهاجرتی و جایگاه در زنجیرههای تولید جهانی تقسیم میکند.
در عین حال، سرمایهداری به صورت دورهای این گروههای مجزا را تحت فشارهای مشترک قرار میدهد.
این امر، تضاد دائمی خودِ سیستم است.
سرمایه متمایز میکند و تفرقه میاندازد، اما همزمان همهگیر و جهانی نیز میسازد.
تورم، هزینههای مسکن، بدهی، بسیج نظامی، تحریمها، صنعتیزدایی، کار بیثبات و ناامن، کنترل مهاجرت، کاهش رفاه اجتماعی، اختلال در زنجیرههای تامین، همهگیریها و شوکهای انرژی، مکانیسمهایی هستند که از طریق آنها زندگیهای پارهپاره میتوانند به سمت یک تضاد و خصومت مشترک سوق داده شوند. این امر شکافها را نابود نمیکند، بلکه بستری ایجاد میکند که در آن شکافها میتوانند به چالش کشیده شوند. از این رو، پرولتاریا صرفاً به این دلیل ضعیف نیست که ایدئولوژی بورژوایی را بازتاب میدهد؛ بلکه ضعیف است چون سرمایه واجد یک قدرت مادی و عمومیِ واقعی بر سر تا پای جامعه است: قدرتی بر تولید، قانون، آموزش، لجستیک، اعتبار، رسانهها، پلیس، مرزها و جنگ. ضعف ایدئولوژیک از این فرمانبرداری و فرودستی مادی تفکیکناپذیر است.
بنابراین، تئوری انقلابی باید دو توهم متقارن را رد کند:
- اول، این توهم که بدتر شدن شرایط به تنهایی اتحاد انقلابی تولید میکند.
- دوم، این توهم که بهبود شرایط در چارچوب سرمایهداری، استثمار را نفی کرده یا تضاد را خنثی میسازد.
سرمایهداری نشان داده است که در دورههایی خاص و برای بخشهایی معین، قادر است دستمزدها و شرایط زندگی را بهبود بخشد، در حالی که همزمان سود خود را افزایش داده و سلطه همهجانبهاش را عمق بخشیده است. اقدامات اجتماعی از نوع «دولت رفاه»، بیمههای اجتماعی، مقررات کار و سازشهای مدیریتشده، ممکن است انباشت سرمایه را تثبیت کنند تا اینکه آن را تضعیف سازند.
در طول این دورهها، سرمایهداری ممکن است منازعات و تضادهایی با ماهیت انقلابی ایجاد نکند، اما این به هیچ وجه به معنای آن نیست که بر تضادهای خود غلبه کرده است؛ سرمایهداری حتی در دورههای آرامش نسبی اجتماعی، به طور پنهان شرایطی را پرورش میدهد که بازتولید زندگی پرولتاریایی را به ورطه بحران میکشاند.
پرولتاریا در پاسخ به فشار بر دستمزدها، بحران اقتصادی، منازعات ژئوپلیتیک و جنگ امپریالیستی، به طور منظم دست به مبارزه دفاعی میزند.
با این حال، دفاع از مشاغل یک گروه خاص از کارگران، حمایت از قراردادی که توسط کارفرمایان یا دولت نقض شده است، یا ایستادگی برای گروهی از همکاران که با اقدامات انضباطی مواجه هستند، هموزنِ یک دفاع عمومی علیه مصوبه فراگیر دستمزد یا علیه اقداماتی که میلیونها کارگر را تحت تأثیر قرار میدهند، نیست.
این هم ترجمه دقیق، وفادار و روان بخشهای ۱۰، ۱۱، ۱۲ و ۱۳ مندرج در یادداشتها، با حفظ اصطلاحات ساختاری و نظری ماتریالیسم تاریخی و سنت چپ شورایی:
۱۰. پرولتاریاییشدن، لایههای خردهبورژوای جدید و بخشهای میانی، پوپولیسم
حرکت پویای سرمایهداری امپریالیستی، دگرگونیها و بازآراییهایی را در درون طبقات و بخشهای اجتماعی ایجاد میکند.
تکامل سرمایهداری جامعهای ساده پدید نیاورده که تنها به یک اقلیت بورژوای رو به کاهش و یک توده پرولتاریای هر دم همگونتر تقسیم شده باشد. سرمایهداری قطعاً از طریق ورشکستگی بسیاری از دهقانان، پیشهوران و دیگر تولیدکنندگان مستقل و از طریق ادغام فرزندان آنها در ارتش ذخیره کار، در تولید سرمایهدارانه یا در وضعیت بیثباتِ مشاغل موقت و پارهوقت، دامنه پرولتاریا را گسترش داده است. اما در عین حال، لایههای وسیعی از خردهبورژوازی و بورژوازی میانی را حفظ کرده و شکل جدیدی به آنها بخشیده است، و همزمان لایههای حقوقبگیرِ جدیدی را به وجود آورده که میان سرمایه بزرگ و تولیدکنندگان مستقیم قرار گرفتهاند.
سرمایهداری در کنار مالکان کوچکِ پیشین، بازرگانان، رانتخواران و بقایای دهقانان، بخشهای شاغل در مدیریت شرکتی و دولتی را گسترش داده است؛ یعنی نقشهایی که شامل نظارت، آموزش، ارائه تخصصهای فنی و حرفهای، پژوهش، مدیریت فنی، وظایف رفاه اجتماعی، و حفظ و کنترلِ نیروی کار پرولتاریایی و خودِ کادرها و عناصر بورژوایی میشود. این لایهها اغلب به دستمزد وابستهاند، ممکن است درآمدهای متوسطی داشته باشند و فاقد مالکیت بر ابزار تولید اصلی باشند، اما کارکرد اجتماعی آنها با پرولتاریا یکسان نیست. جایگاه آنها در بازتولید سرمایهدارانه، غالباً به توزیع، نظارت، تحقق یا تنظیم سیاسیِ «کارِ اضافی» (مازاد) گره خورده است تا به تولید مستقیم آن. این لایهها معمولاً به دستمزد وابستهاند؛ آنها ممکن است درآمدهای متوسط یا پایینی داشته باشند، با بیثباتی و ناامنی مواجه باشند و مالکیت ابزار اصلی تولید را در اختیار نداشته باشند، اما کارکرد اجتماعی و اقتصادی آنها با پرولتاریا یکی نیست. در مورد بوروکراسی دولتی نیز تعداد و تنوع کارکنان خدمات عمومی با وضعیتها و شرایط حقوقیِ گوناگون رشد کرده است.
برای ماتریالیسم تاریخی، ضروری است که طبقات و بخشهای آنها را به تولید و استخراج «ارزش اضافی» (زمان کار کارگر که صرف شده اما دستمزدی بابت آن پرداخت نشده است) و به کلِ فرآیند گردش و بازتولید سرمایهداری متصل کرد. بنیادهایی که تمایزات طبقاتی و کارکردهای عملیاتیِ گوناگون در درون هر طبقه را تعیین میکنند، در همینجا نهفتهاند. ارزش اضافی پایهای است که سود صنعتی، بهره بانکی، سود تجاری، رانت زمین و مالیاتهای جمعآوریشده توسط دولت بر آن بنا میشوند.
پرولتاریا نیروی کار خود را با «سرمایه متغیر» مبادله میکند، و این امر بدون توجه به اینکه در کدام بخش کار کند یا سطح مهارتش چقدر بالا یا پایین باشد، رخ میدهد. با این حال، بخش حقوقبگیرِ خردهبورژوازی و بورژوازی میانی، نیروی خود را اساساً با ارزش اضافیای مبادله میکند که سرمایه از پرولتاریا استخراج کرده و آن را میان کارکردهای سرمایهدارانه در خارج از حیطه تولید مستقیم توزیع مینماید. برخی از این کارکردهای جدید در معنای ابژکتیو (عینی) بخشی از تولید مستقیم یا کاملاً متعلق به آن هستند. برای نمونه، کار فنی مهندسان بخشی از تولید مستقیم است، در حالی که وظایف نظارتی به کارکردهای سرمایهدارانه تعلق دارد. بورژوازی تلاش میکند از طریق القائات ایدئولوژیک در طول آموزش فنیِ مهندسان، و با اعطای موقعیت اجتماعی و پرداختهای متفاوت، از ایجاد همبستگی میان آنها و کارگران جلوگیری کند. بخشی از دستگاه دولت نیز در تولید مستقیم درگیر است، برای مثال در ساخت و نگهداری زیرساختها. بسیاری از کارکنان دولت که در آنجا کار میکنند، به طور عینی کارگر هستند و اغلب مانند کارگران عمل و فکر میکنند.
بنابراین، به طور کلی و با برخی استثناها، اینها یک طبقه جدید نیستند، بلکه بازآراییِ خردهبورژوازی و بورژوازی میانی هستند؛ بازآراییای که در آن، خودِ تکامل سرمایهداری رشد این بخشها را با سرعتی فزاینده پیش برده و آنها را به عنوان بورژوازیای با وزن نسبی کمتر در مقایسه با سرمایه بزرگ، در کنار کارآفرینان کوچک، بازرگانان، رانتخواران و پیشهوران سنتی قرار داده است. ماتریالیسم تاریخی باید این لایهها را بر اساس نقششان در تولید، گردش، مدیریت و قدرت دولتی متمایز کند و در عین حال بررسی نماید که آنها چگونه منافع خود را در اندیشه و عمل درک و دنبال میکنند. رفتار سیاسی آنها را نمیتوان به طور مکانیکی و صرفاً از روی سطح درآمد، تحصیلات یا وضعیت حقوقیشان استنتاج کرد.
در دورههای رونق، بخشهایی از پرولتاریا ممکن است به درون این بخشهای خردهبورژوازی صعود کنند، در حالی که در دورههای رکود، بحران، جنگ، یا افول منطقهای و بخشهای اقتصادی، تودههای وسیعی ممکن است به سمت پایین، یعنی به سوی ناامنی و فروپاشی اجتماعی رانده شوند. از این رو، سرمایهداری یک نقشه طبقاتی ثابت تولید نمیکند، بلکه میدانی پویا از پرولتاریاییشدن، تحرک صعودیِ جزیی و افول مجدد را به وجود میآورد.
هنگامی که این تودههای چندلایه به حرکت درمیآیند، اغلب در ابتدا تحت شعارهای پوپولیستی (عوامگرایانه) دست به عمل میزنند: شعارهایی چون «خلق»، «شهروندان»، «ملت» یا شعارهای نسلی. اگر پرولتاریا در درون این جنبشها خود را به عنوان یک طبقه مستقل با مطالبات، روشها و ارگانهای مبارزاتی خودش تثبیت نکند، این جنبش به جای درهمشکستن توهمات بورژوایی، آنها را تقویت خواهد کرد.
در زمانهای تنش و رادیکالیزهشدنِ فزاینده، مجموعهای از جلوههای مشخصِ جنبش خردهبورژوایی سر بر میآورد؛ جنبشی که خطر پرولتاریاییشدن را میبیند و به بازتولید صرفِ توهمات قدیمی و اهداف اصلاحطلبانه بسنده نمیکند، بلکه تا آنجا پیش میرود که مبارزه خیابانی، خشونت علیه دستگاه دولت یا شخصیتهای بورژوای خصوصی، یا فرمهای «بدیل» برای «سیاستورزی»، «جامعهسازی» و غیره را ایدهآلسازی و تمرین کند. مرزهای این نوع جنبش میان آرزوی پناه گرفتن در سایه سرمایهداری دولتی از یک سو و نیهیلیسم (پوچگرایی) اجتماعی از سوی دیگر نوسان میکند؛ نوسانی که از پرورش چپگراییِ طرفدار دولت تا ضدیت با پارلمانتاریسم را در بر میگیرد.
۱۱. بحرانهای شدید اقتصادی و جنگ امپریالیستی، گشتاورهای به هم پیوسته تاریخی از تضاد سرمایهداری هستند
جنگ را نباید به شکلی محدود و صرفاً به عنوان یک منازعه نظامی درک کرد. بحرانهای سرمایهداری نیز تنها وقفههای تجاری یا مالی نیستند. آنها لحظاتی هستند که تضادهای انباشت، تجدید سازمانِ اجتماعیِ گستردهتری را تحت خشونت، اجبار، نابودی و رقابتِ تشدیدشده تحمیل میکنند.
بحرانهای اقتصادی طولانیتر و عمیقتر ممکن است زمینهساز جنگ امپریالیستی باشند، همراه آن پدید آیند، آن را طولانی کنند یا در پی آن روانه شوند. در تمام این حالات، همان منطقِ واحد در شکلهایی تا حدی متفاوت ظاهر میشود:
- نابودی یا کاهش ارزش سرمایه.
- تجدید ساختار کار.
- تمرکز قدرت دولتی.
- تشدید استخراجِ ارزش اضافی از پرولتاریا.
- تجدید سازمان سیستمهای تامین و انرژی جهانی.
- انتقال منابع مالی به سمت تسلیحات و بخشهای استراتژیک.
- فشار برای اتحاد و فداکاری ملی، و در نتیجه به نفع ائتلافها و اقدامات بلوک امپریالیستی، آن هم زمانی که سرمایه بزرگ این راه را برمیگزیند و جناحهای بورژوای کوچک و میانی را با خود همراه میسازد.
بنابراین، جنگ امپریالیستی شکل متمرکز و مسلحانه رقابت سرمایهدارانه است، اما بحران اقتصادیِ طولانیمدت نیز میتواند از پیش، انضباطی جنگی را بر زندگی اجتماعی تحمیل کند.
برای پرولتاریا این بدان معناست که تجربه اجتماعیِ جنگ پیش از اعلام رسمی جنگ آغاز میشود و پس از آن نیز ادامه مییابد. ریاضت اقتصادی، بودجههای نظامیشده، تورم، کمبودهای استراتژیک، فرمانهای اضطراری، کنترل پلیسیِ مهاجرت، نظارت تکنولوژیک و انضباط کار اجباری، همگی بخشی از همین بستر تاریخی واحد هستند.
۱۲. امپریالیسم، شرط جهانیِ مبارزه طبقاتی مدرن است
امپریالیسم سیاستِ ترجیحیِ یک دولتِ متجاوز در میان دیگر گزینههای صلحآمیز نیست. امپریالیسم آن فاز تاریخی از سرمایهداری است که در آن همه دولتها، با هر ایدئولوژیای، به انباشت در بازار جهانی و در نتیجه به رقابت بینادولتی، نظامیگری دائمی و مبارزه برای تقسیم مجدد جهان وابستهاند.
جنگ جهانی اول نشاندهنده ورود قطعی سرمایهداری به این فاز بود. از زمانی که مناطق تعیینکننده کره زمین فتح و تقسیم شدند و لشکرکشیها و جنگهای استعماری متعدد به فرجام رسیدند، هر سرمایه بزرگی به طور فزایندهای به درون منازعه بر سر بازارها، قلمروها، مسیرهای استراتژیک، جریانهای نیروی کار، مواد خام و منابع انرژی رانده شد. اتحادها و بلوکها نه به عنوان انتخابهای دیپلماتیکِ تصادفی، بلکه به عنوان جلوههای آن شرطِ ابژکتیو (عینی) شکل گرفتند.
از این رو، جنگ یک انحراف بیرونی از سرمایهداری نیست، بلکه یکی از اشکال متمرکز آن است.
هیچ جناح بورژوایی نمیتواند با استناد به ملت، دموکراسی، ضدامپریالیسم، تمدن، دین، امنیت یا توسعه از این منطق بگریزد.
هر نیروی بورژوایی به دنبال بهترین جایگاه برای سرمایه «خود» در درون این مبارزه جهانی است.
هر نیروی بورژوایی پرولتاریای «خود» را قربانی استثمار، تروما، آوارگی و مرگ میکند.
بنابراین، هر سیاستِ رادیکال، جدی و مؤثری در دوران امپریالیسم، الزاماً انترناسیونالیستی (بینالمللی) است.
این یک ترجیح اخلاقی نیست؛ بلکه پیامد مادی جهانی است که در آن کار، ارزش مبادله، جنگ، لجستیک، تورم، تحریمها، مهاجرت و نظامیگری به صورت بینالمللی سازماندهی شدهاند.
۱۳. انقلاب در روسیه به بحران بینالمللی امپریالیسم تعلق دارد، نه به یک راه ملی برای پیشرفت
این هم ترجمه دقیق، وفادار و روان بخشهای ۱۴ تا ۱۶ مندرج در یادداشتها، با حفظ اصطلاحات نظری چپ شورایی و ماتریالیسم تاریخی:
انقلابهای ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷ را نمیتوان اساساً در یک چارچوب ملی درک کرد. آنها لحظاتی از بحران جهانی امپریالیسم بودند.
جنگ روس و ژاپن از پیش نشاندهنده تغییر شرایط جهانی بود: رقابت امپریالیستی دیگر در انحصار قدرتهای غربی قدیمی نبود. شوکهای ناشی از جنگ، تضادهای داخلی (از جمله وجود یک جمعیت عمدتاً روستایی) را شتاب بخشید. رویدادهای ۱۹۰۵ و فوریه ۱۹۱۷ تحت فشار ترکیبیِ جنگ، تضاد طبقاتی و بحران سرمایهداری، شکلهای دولت تزاری را ابتدا تضعیف کردند و سپس در هم شکستند. در اکتبر ۱۹۱۷، پرولتاریا تلاش کرد تا با تبدیل جنگ [امپریالیستی] به مبارزه طبقاتی، پویایی امپریالیسم را در هم بشکند.
این تلاش به لحاظ تاریخی بسیار عظیم بود. اما سرنوشت آن را موازنه قوای طبقاتی در سطوح بینالمللی و داخلی تعیین کرد. محتوای پرولتاریاییِ اکتبر نه در عقبماندگی ملی روسیه نهفته بود و نه در تکمیل وظایف بورژوایی؛ بلکه در تلاش شوراهای کارگری برای برقراری قدرت طبقاتی در جهانی بود که بر اثر جنگ امپریالیستی به لرزه درآمده بود.
با این حال، انزوای انقلاب، شکست پرولتاریا در سطح بینالمللی، ضعفهای داخلی طبقه کارگر روسیه، واگذاری قدرت از شوراها به «سوونارکوم» (شورای کمیسرهای خلق)، و یکی انگاشتنِ نادرست مالکیت دولتی با سوسیالیسم، راه را برای انحطاط و سرمایهداری دولتی گشود.
از این رو، مخربترین عناصر ایدئولوژی سوسیال-دموکراتیک و ژاکوبینیسم خردهبورژوایی (در نسخهای به سبک بلانکیستی، سکتارایستی و جانشینپندارانه)، اهمیت شگرفی در پراتیک و تئوری بلشویسم یافتند و بر آن مسلط شدند؛ امری که به تشدید و تقویت مفهوم «سوسیالیسم دولتیِ بوروکراتیک» از مسیری خشنتر از مسیر راست و مرکزِ سوسیال-دموکراتیک انجامید. اما چنین «سوسیالیسمی» از نوع اصیل نبود؛ یعنی از آن نوعی نبود که با برقراری جامعهای بدون روابط سرمایهدارانه و در نتیجه بدون طبقات، بدون دولت و بدون واحدهای ارزشافزایی سرمایهدارانه (یعنی بنگاهها و شرکتها)، به ریشهکن کردن سرمایهداری منجر شود. برعکس، این سوسیالیسم جلوهای از سرمایهداری دولتی بود که با ملیسازیها و حفظ شرکتها و کارِ دستمزدی همراه بود. این امر نشاندهنده کنترل بلشویسم توسط فرآیند در حال تکوین سرمایهداری بود و نقش آن را به عنوان یک ابزار سیاسی برای استثمار پرولتاریا توسط سرمایه و سلطه بر آن تعیین کرد؛ نقشی که از مرکزیت دولت به سمت فرمهای تعاونی و بورژوای خصوصی چرخش نمود. بلشویسم با باقی ماندن در قدرت دولتی عقبنشینی نکرد، بلکه به طور فزایندهای ایدئولوژی خود را به عنوان یک آلیبی (عذر و بهانه) افسونکننده توسعه داد تا اقدامات سرمایهدارانهاش را به عنوان ضدِ خودش جلوه دهد. «بورژوازی سرخ» خود را به عنوان پیشاهنگ پرولتاریا معرفی کرد، دستگاه سرکوب شدیدی را بر او حفظ نمود و انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) را به ابزار اپورتونیستی و تاکتیکیِ فشار به نفع منافع دولت بورژواییِ مستقر در روسیه تبدیل کرد.
این درس، دو وجه دارد:
- بدون گسترش بینالمللی، انقلاب پرولتاریایی منزوی شده و شکست میخورد.
- بدون خودگردانی (استقلال) داخلیِ پرولتاریا در برابر جانشینپنداریِ حزب-دولت، انقلاب پرولتاریایی به لحاظ سیاسی از درون تهی میشود.
انقلابهای ۱۹۱۷–۱۹۲۳، از جمله شکستهای آنها در آلمان و جاهای دیگر، باید بیش از هر چیز در معنای منفیشان مطالعه شوند: به عنوان تلاشهای واقعی، مرزهای واقعی، خطاهای واقعی و هشدارهای واقعی.
فرقهها (سکتها) این مرزها و محدودیتها را به عنوان دکترین حفظ میکنند؛ کمونیسم باید از آنها فراتر رود.
۱۴. انقلاب پرولتاریایی انتقال کالاها به تودهها نیست، بلکه تصاحب اجتماعی و جمعی است
انقلاب پرولتاریایی به معنای تحویل دادن ثروت به تودهای از دریافتکنندگان خصوصی نیست. همچنین به معنای لغو ساده و انتزاعی مالکیت خصوصیِ قانونی نیز نیست. از چنین فرمولهایی بارها سوءاستفاده شده است.
انقلاب عبارت است از تصرف جمعیِ ابزار تولید، کالاها و خدماتی که کار تودههای کارگر به لحاظ تاریخی تولید کرده و از آنها جدا شده بودند، توسط خود آنها و به نام جامعه.
این تصرف نمیتواند هیچ شکل مناسبی داشته باشد جز شوراهای کارگری و هماهنگی بینالمللی آنها.
پس از آن، مسئله تعیینکننده این میشود که پرولتاریا چگونه تولید و توزیع را فراتر از ارزش مبادله، آنارشی بازار و فرمان دولتی سازماندهی کند. توسعه فرمهای مبتنی بر «زمان کار لازمِ اجتماعی» — آنگونه که توسط چپ کمونیست هلندی-آلمانی تدوین شد — توسط «گروه کمونیستهای بینالمللی» (GIC) تحت عنوان «اصول بنیادی تولید و توزیع کمونیستی» منتشر شد. GIC اثر مارکس یعنی نقد برنامه گوتا را با تجربیات برنامهریزی در انقلابهای ۱۹۱۷-۱۹۲۳ غنیتر ساخت. به همین ترتیب، این متن نیز باید بهبود یافته و صیقل داده شود.
اقتصادِ مبتنی بر زمان کار، آنگونه که مارکس و GIC از آن دفاع میکردند، به معنای حفظ ارزش مبادله تحت نامی دیگر نیست؛ بلکه آغاز تنظیم اجتماعی و آگاهانه تولید بر اساس نیاز جمعی است، آن هم ضمن عبور از اقدامات انتقالی که سلطه ارزش مبادله را سرکوب کرده و مانع از بازسازی یک لایه حاکم بر کار میشود.
۱۵. اقلیتهای انقلابی بخشی از طبقه هستند و وظایفی فراتر از تبلیغِ صرف دارند
اقلیتهای انقلابی بر فراز طبقه نمیایستند، اما در روحیات و حالات بیواسطه طبقه نیز حل نمیشوند. آنها بخشی سازمانیافته از جنبش پرولتاریایی هستند که حافظه تاریخی، شفافسازی نظری، نقد استراتژیک، تبلیغ (پروپاگاندا)، تهییج (آژیتاسیون) و مداخله عملی در آنها متمرکز شده است.
وظیفه آنها فرماندهی به طبقه، جانشین طبقه شدن، یا تحمیل یک خطمشیِ آماده و بیارتباط با جنبش واقعی نیست.
وظیفه آنها «بیان حقیقتِ موجود» و توضیح پتانسیلهای فرآیند واقعی مبارزه است.
تنها به تبلیغ بسنده نمیکنند؛ آنها فعالانه در مبارزات کارگری شرکت میجویند، گرایشهای آن را روشن میسازند، افسونزدگیها و اوهام را افشا میکنند، ماهیت دولتیِ سازمانهای بورژوایی را عیان میسازند، گسترش مبارزه و فرمهای خودگردان را تشویق میکنند و با هر راه میانبری که طبقه را تابع نیروهای بیرونی کند، میجنگند.
بنابراین، تمایز میان کارگران پیشرو و اقلیتهای انقلابی، آنگاه که به عنوان یک جدایی مطلق قلمداد شود، نادرست است. پیشروترین کارگران دقیقاً به همان فرآیندی تعلق دارند که اقلیتهای انقلابی از طریق آن خود را سازماندهی میکنند.
معیار ورود به سازمانِ اقلیت انقلابی، خاستگاه اجتماعی، مدرک تحصیلی یا اصالتِ کارگاهی نیست؛ بلکه معیار، درک شفاف از روند حرکت به سوی کمونیسم است.
۱۶. سازمانهای مبارزه را باید به شکل تاریخی قضاوت کرد، نه دگماتیک
اتحادیههای کارگری (تردیونیونها)، اتحادیههای صنعتی، کمیتهها، شوراها، مجمعها و دیگر فرمها را نمیتوان تنها از طریق برچسبهای ثابت درک کرد.
در نظام سرمایهداری، سازمانهای دائمی که میانجی فروش نیروی کار هستند، تمایل شدیدی به ادغام در دولت و مدیریت کار دارند. این امر به طور گسترده در مورد تردیونیونها (بر پایه حرفه) و همچنین به لحاظ تاریخی در مورد بسیاری از اتحادیههای صنعتی یا تشکلهایی که خود را کمیتههای کارگری یا امثال آن مینامند، صدق میکند. ما همچنین شوراهایی را دیدهایم که به دنبال منافع و وظایف بورژوایی بودهاند و به عنوان مدیران استثمار طبقه کارگر عمل کردهاند.
مرز تاریخی برای سندیکالیسم (اتحادیهگرایی) — مانند تاکتیکهای پارلمانی و جبههها با نیروهای بورژوای مترقی — با برآمدن امپریالیسم و قدرت نسبی بورژوازی در حدود سال ۱۹۰۰ مشخص میشود. مبارزه دستمزدی همواره دو خصلت را نشان داده است: یکی محدود بودن به سرمایهداری (جایی که رفرمیسم و بعدها اتحادیههای دولتی تلاش میکنند آن را در همانجا نگه دارند)، و دیگری امکان درهمشکستن این حصار تحت فشار ترکیبیِ وخامت شرایط معیشتی پرولتاریا و آگاهی رو به رشد نسبت به اینکه یک پاسخ تودهای و پرولتاریایی مفرط نیاز است. انقلابیون زمانی که گرایشهای واقعی در این مسیر وجود دارد، از امکان دوم حمایت میکنند. آنها همواره اتحادیههای تحت کنترل دولت را افشا میکنند، اما در مواجهه با اتحادیههای آلترناتیو یا غیرقانونی یا سازمانهای اتحادیهایشکل مانند «کمیتههای کارگری»، «اتحادیههای بدنه/پایه» یا «کالکتیوها» (جمعها) محتاط میمانند تا آنها را بدون شواهد بیشتر مبنی بر اینکه ادغامشان در دولت «اجتنابناپذیر» شده است، طرد نکنند. این بدان معنا نیست که اگر یک فرم سازمانی در دولت ادغام نشده باشد، برای توسعه ظرفیت مستقل طبقه کارگر معتبر و صالح میشود؛ ما میبینیم که بسیاری از آنها به عنوان پلتفرمهایی برای رهبری اتحادیهها در رقابت با دیگر اتحادیهها عمل میکنند که توسط گرایشهای چپگرایی خردهبورژوایی هدایت میشوند، یا صرفاً با وجود اینکه یک تلاش پرولتاریایی هستند، نمیتوانند خود را به سطح مبارزه برای چنین استقلالی در برابر سرمایه برکشند. یک پاسخ تودهای پرولتاریایی، شرایط بهتری برای تحقق خود مییابد؛ آنگاه که وضعیتها به شکلی رادیکال به پختگی برسند و به شرایطی ختم شوند که در آن تنها گزینه، پیشروی یا تسلیم شدن و تحمل عواقب وحشتناک آن باشد.
یک فرمول مطلق و دستهبندیشده کافی نیست. در شرایط سرکوب شدید، غیرقانونی بودن یا مبارزه دفاعیِ پارهپاره، هر فرم اتحادیهای فوراً و به یک اندازه به عنوان ارگان مستقیم دولت عمل نمیکند. افزون بر این، طبقه کارگر در دورانهای غیرانقلابی و پیشاانقلابی هنوز به فرمهایی از سازماندهی در مبارزات بر سر شرایط کار نیاز دارد.
تمایز تعیینکننده، تاریخی و عملی است:
- میانجیگری دائمی در نظم سرمایهداری به سمت ادغام تمایل دارد. این ادغام توسط ایدئولوژیها و بهانههای بورژوایی ترویج میشود. مکانیسمهای قدرتمند افسونزدگی و توهم تودهای توسط دستگاهها و شبکههای بورژوایی منتشر میشوند. این امر توسط دموکراسی سرمایهداری تسهیل میگردد؛ دموکراسیای که به فرمهای بورژوایی مالکیت و اجماعهای اجتماعیِ فراتبقاتی که آنها را تقویت و بازتولید میکنند، وفادار و محترم است.
- سازمانهای مبارزه مستقل که در جریان مبارزه علنی سر بر میآورند، به سمت مجمعهای تودهای و نمایندگان انتخابی و قابل عزل تمایل دارند. این سازمانها تحت کنترل مستقیم کارگران اعتصابی یا عصیانگر هستند. آنها فراتر از بخشهای اقتصادی گسترش مییابند و شبیه به «کمون» و شوراهای کارگریِ اصیل و رادیکالاً مبارز میشوند. پس از پایان مبارزه علنی، این فرمها ناپدید میشوند یا خصلتشان تغییر میکند و به اتحادیههای کارگری یا به فرمهایی مستعد برای تبدیل شدن به سازمانهای اقلیت انقلابی بدل میگردند.
بنابراین، کمونیستها باید هم سازش رفرمیستی با نهادهای موجود را رد کنند و هم نابیناییِ ماکسیمالیستی (حداکثرخواهی) در قبال نیازهای واقعی مبارزه دفاعی و سازماندهی آن را.
راه به سوی قدرت شورایی و سازماندهیِ مبارزترین و آگاهترین کارگران از آسمان نازل نمیشود؛ بلکه از طریق مبارزه علیه یورشهای بورژوازی به شرایط معیشتی پرولتاریا تکامل مییابد.
این هم ترجمه بخشهای ۱۷، ۱۸، ۱۹، ۲۰ و ۲۱ (بخشهای پایانی بیانیه) با حفظ دقیق اصطلاحات ماتریالیسم تاریخی، لحن انتقادی و سنت کُنِشگری چپ شورایی:
۱۷. علیه خودپوییگرایی (اسپونتانییسم) و علیه روانشناسیگرایی
انقلاب پرولتاریایی همچون یک طوفان طبیعی، به عنوان خودپوییِ (خودانگیختگی) محض و تام سر بر نمیآورد. شکستها را نیز نمیتوان با ارجاعات مبهم به روانشناسی، غریزه تودهای، تکانههای ناخودآگاه یا ناتوانی عاطفی و روانی تودهها توضیح داد.
چنین مفاهیمی بورژوایی هستند. آنها فرآیند تکامل تاریخیِ آگاهی طبقاتی را پاک میکنند و مسئولیتهای اقلیتهای انقلابی را پنهان میسازند.
مبارزه طبقاتی یک فرآیند طبیعیِ فاقد آگاهی نیست؛ بلکه فرآیندی تاریخی است که در آن آگاهی تحت فشار شرایط و از طریق سازماندهی، تعارض، حافظه تاریخی، بحث و مداخله به صورتی ناهمگون رشد میکند.
- خودپو و خودانگیخته خواندنِ هر جنبش شورشی، اغلب ملازم با نابینایی در قبال کار و تلاشِ پیشینی است که در قالب بحثهای میان کارگران، و تهییج و روشنگری توسط سازمانهای اقلیت صورت گرفته است.
- توضیح روانشناختیِ هر شکست، اغلب دستاویزی برای توجیه سردرگمی سیاسی و خطاهای استراتژیک است.
کمونیسم جنبش واقعیِ مبارزه و آگاهی است.
تکامل آن متناقض است، اما رازآلود نیست.
۱۸. جنگ امپریالیستی کنونی، همان مسئله طبقاتی را در سطح تاریخی و تکنولوژیک بالاتری بازتولید میکند
جنگ کنونی در خاورمیانه را باید در ظرف همان دوران امپریالیستی و در بستر گستردهتر برآمدن منازعات جهانی از سال ۲۰۲۲ به این سو (بهویژه جنگ اوکراین) تبیین کرد. این جنگ یک طغیان محلی ناشی از مذهب، خلقوخوی ملی یا حاکمان منفرد نیست؛ بلکه یکی از تئاترهای (جبهههای) یک فرآیند جهانی است که جنگهای اوکراین و نقاط دیگر، تشدید رقابت میان ایالات متحده و چین، رژیمهای تحریمی، گلوگاههای دریایی، کریدورهای انرژی، منازعات نیابتی و نظامیشدن لجستیک را در بر میگیرد.
ابزارها تغییر کردهاند: زیرساختهای دیجیتال، پهپادها، عملیاتهای سایبری، موشکها، نظارتهای دریایی، سیستمهای تحریمی، شبکههای نیابتی و حملات به تاسیسات انرژی. اما رابطه زیربنایی تغییر نکرده است: سرمایههای رقیب به دنبال مزیت استراتژیک هستند و دولتها کارگران را قربانی میکنند.
بنابراین، پرولتاریا در ایران، اسرائیل، لبنان، عراق، یمن، کشورهای حوزه خلیج فارس، اروپا، ایالات متحده، چین، هند، روسیه و فراتر از آن، با یک فرآیند جهانیِ واحد روبروست.
هیچ پاسخ منطقهای و محلیِ رضایتبخشی در خارج از این مسئله جهانی وجود ندارد.
۱۹. نه به هیچکدام از اردوگاهها، نه به امپریالیسم دموکراتیک، نه به افسانه دولت ضدامپریالیست
تقویت موقت یک بلوک در برابر بلوک دیگر، امپریالیسم را به عنوان یک کل تضعیف نمیکند؛ بلکه قدرت را در درون امپریالیسم بازتوزیع مینماید.
ایالات متحده و اسرائیل ممکن است به قیمت تضعیف ایران و شبکه منطقهای آن، فضای استراتژیک به دست آورند؛ اما این امر هیچ رهایی و اِمپاتی به بار نمیآورد.
شعارهای دموکراسی، آزادی زنان، حمایت از اقلیتها، نجات بشردوستانه، ضدتروریسم، ضدصهیونیسم، مقاومت ضدغربی، یا دفاع تمدنی، فرمهای ایدئولوژیکی هستند که روی منافع استراتژیک سرپوش میگذارند.
- کارگران باید این توهم را رد کنند که جنگی که توسط یک امپریالیسم خارجی پیش برده میشود، آنان را آزاد خواهد کرد.
- کارگران باید به همان اندازه این توهم را رد کنند که دولت سرکوبگر «خودشان»، شرّ کمتری است که ارزش دفاع دارد چون دشمن بدتر است.
هیچ اردوگاه بورژوایی راهحلی برای استثمار و سلطه سرمایه ارائه نمیدهد، بلکه خود یکی از اشکال آن است: نه اردوگاه لیبرال-امپریالیست، نه اردوگاه تئوکراتیک (دینسالار) یا ناسیونالیست، و نه آن اردوگاهی که به نام ضدامپریالیسم سخن میگوید در حالی که کارِ دستمزدی، اجبار دولتی، نظامیگری و سیاستِ بلوکبندی را بازتولید میکند.
پرولتاریا نمیتواند از میان سناریوهای امپریالیستی دست به انتخاب بزند، مگر آنکه بهای این انتخاب را با خون، جان و کار تشدیدشده خود بپردازد.
۲۰. جنگ انرژی، تحریمها و بحران به عنوان فشار طبقاتی به زندگی روزمره بازمیگردند
محاصره و انسداد مسیرهای استراتژیک مانند تنگه هرمز مستقیماً نشان میدهد که امپریالیسم برای زیست روزمره چه معنایی دارد. جنگ انرژی پدیدهای بیرونی نسبت به طبقه کارگر نیست؛ بلکه در قالب تورم، کمبودها، فشار بر دستمزدها، بدهی، بیکاری، کاهش خدمات عمومی، اقدامات اضطراری، افزایش ساعات کار، قراردادهای بیثبات و ناامن، و تشدید انضباط کار به خانه برمیگردد.
وابستگی اروپا، آسیبپذیری چین، اهرم نیروی دریایی ایالات متحده، شکنندگی خلیج فارس، زنجیرههای تحریم و ناامنی دریایی، صرفاً فاکتهای ژئوپلیتیک نیستند؛ آنها مکانیسمهایی هستند که از طریقشان منازعه امپریالیستیِ جهانی به درون آشپزخانهها، کارخانهها، مدارس، بیمارستانها، شبکههای حملونقل و اجارهخانهها رسوخ میکند.
به این ترتیب، جنگ و بحران فشار را همهگیر و جهانی میسازند، حتی در شرایطی که پرولتاریا پارهپاره و متفرق باقی مانده است.
این همان بستر متناقضی است که در آن، مبارزه مستقل هم دشوارتر و هم ضروریتر میشود.
۲۱. پرولتاریا باید مبارزه دفاعی را به سازماندهی طبقاتیِ مستقل (خودگردان) تبدیل کند
مبارزه در ابتدا خصلتی دفاعی دارد:
علیه کاهش دستمزدها. علیه تورم. علیه هزینههای مسکن. علیه اخراجها. علیه بدهی. علیه نظامیسازی کار. علیه سربازگیری اجباری. علیه شکافهای نژادی و فرقهای. علیه سرکوب. علیه انتقال ثروت اجتماعی به تسلیحات و جنگ.
اما اگر این مبارزات، منزوی، صنفی، محلی، انتخاباتی، ناسیونالیستی، یا محصور در چارچوب مدیریت احزاب و اتحادیههای بورژوایی باقی بمانند، شکست خورده یا بلعیده میشوند.
بنابراین، هر مبارزهای باید تلاش کند تا با مبارزات دیگر پیوند بخورد و به صورت مستقل و خودگردان به کل پرولتاریا گسترش یابد.
- گسترش فراتر از بخشهای اقتصادی. گسترش فراتر از وضعیتهای حقوقی. گسترش فراتر از شهروندان و مهاجران. گسترش فراتر از شاغلان و بیکاران. گسترش فراتر از کار خصوصی و دولتی. گسترش فراتر از مناطق و ملتها.
این گسترش نیازمند فرمهایی از سازماندهی متناسب با آن است: مجمعهای عمومی، کمیتههای اعتصاب، نمایندگان قابل عزل، هماهنگی مستقیم، رویارویی علنی و پیوندهای بینالمللی.
با این حال، اگر موانع ایدئولوژیک به چالش کشیده نشوند، سازماندهی به تنهایی ناکافی است.
ناسیونالیسم، توهمات دموکراتیک، ایمان به نجات نظامی، دلبستگی به کالاها، رقابت بین بخشهای مختلف کارگران، فرماندهی پدرسالارانه، تقسیمات قومی، قانونیگرایی (لوگالیسم)، و واگذاری امور به رهبران، همگی انگیزه عمل مستقل را تضعیف میکنند.
از این رو، نیاز ما دو وجه دارد:
۱. مبارزه مستقل و فرمهای مستقل.
۲. مبارزه مداوم علیه ایدئولوژیهایی که استقلالِ جنبش پرولتاریایی در برابر سرمایه را فلج میکنند.
این هم ترجمه بخشهای ۲۲ و ۲۳ (بخشهای پایانی بیانیه)، بیانیه نهایی و یادداشت ذیل آن با حفظ دقیق اصطلاحات ماتریالیسم تاریخی و سنت چپ شورایی:
۲۲. انگیزه عمل نه تنها با سرکوب، بلکه با ایدئولوژی رسوبکرده در زندگی روزمره سد میشود
کارگران صرفاً به این دلیل از عمل باز نمیمانند که کتک میخورند، تحت نظرند یا به لحاظ اقتصادی در مضیقهاند — اگرچه همه اینها واقعیت دارد. آنها همچنین به این دلیل از عمل باز میمانند که جامعه سرمایهداری، تسلیم را امری طبیعی، قدرت جمعی را غیرواقعبینانه و راهحلهای بورژوایی را اجتنابناپذیر جلوه میدهد.
مردم منتظر انتخابات، مذاکرات، رهبران، پیروزیهای ملی، حمایتهای نظامی، احکام دادگاهها، درخواستهای اخلاقی یا رنج دیگران میمانند تا چیزی را حل کنند که تنها عمل جمعی خودشان میتواند با آن روبرو شود.
از این رو، روشنگری کمونیستی امری مبرم و فوری است. نه به عنوان موعظه، و نه به عنوان آزمون ورودی و آکادمیک در مارکسیسم؛ بلکه به عنوان نقدی عملی که از خودِ جنبش تفکیکناپذیر است.
مسئله، کمک به تبدیلِ رنجِ لال و بیصدا به خصومت علنی، تبدیل شکایتهای پراکنده به اتهام جمعی، و تبدیل مقاومت دفاعی به گسترش آگاهانه مبارزه است.
۲۳. افق ایجابی: قدرت جهانی شوراهای کارگری و تجدید سازمان کمونیستی زندگی
پرولتاریا فاقد هرگونه قلمرو ملی برای دفاع، فاقد ناوگان جنگی، فاقد بانک مرکزی و فاقد سرنوشت میهنپرستانه است. قدرت او در جایگاهی نهفته است که در تولید، حملونقل، لجستیک، سیستمهای انرژی، ارتباطات و بازتولید اجتماعی اشغال کرده و در ظرفیتش برای متوقف کردن آنها، و همچنین در تعداد و کمیتِ نفوسش.
اما برای اینکه این پتانسیل به قدرتی واقعی علیه سرمایه تبدیل شود، به عمل هماهنگ و همچنین شفافیت در قبال ابزارها و اهداف مبارزه نیاز است. عمل مستقل (خودگردان) به معنای پراکندگی نیروها که در آن هر کس ساز خود را بزند نیست؛ و همچنین به معنای دیکتاتوری از بالا (بلانکیسم، لنینیسم) نیز نمیباشد. استقلال طبقاتی یعنی ادغام همه تلاشها در یک طرح کلی و واحد که انرژی پرولتاریا را علیه سرمایه هدایت میکند. این تمرکزگرایی، اشاعه و گسترش جهانی پرولتاریا را به شیوهای هماهنگ و تحت کنترل خودِ شرکتکنندگان ممکن میسازد. این تمرکزگراییِ تلاشهای پرولتاریایی، هرگونه ساختار مجزا را که قدرت را برای یک اقلیت غصب کند و برای اهداف خاص خود (که با اهداف جنبش انقلابی عمومی بیگانه است) بجنگد، نفی و طرد میکند. به این ترتیب، تمرکز ظرفیتهای عمومی و مشترک، تمرکز نیروها، گروهبندی ابتکارات خاص، و اشاعه انگیزههای مستقل در شرایط گوناگون، به شکلی شایسته و به لحاظ عملی و دیالکتیکی با یکدیگر پیوند میخورند؛ یعنی با یکدیگر در ارتباط متقابل قرار گرفته و به طور پویا بر یکدیگر اثر میگذارند.
برای این منظور، حیاتی است که بخشهای پیشروتر و رادیکالتر طبقه کارگر به دنبال پیشبرد و رادیکالیزه کردن بخشهای عقبماندهتر و سازشکارتر و همچنین بخشهای میانی باشند. چنین رادیکالیزاسیونی، مانورهای اپورتونیستی (فرصتطلبانه) را نفی میکند. رادیکالیزهشدن تنها زمانی میتواند متقاعدکننده باشد که ضرورت و امکانهای رویارویی با سرمایه و عواقب تن دادن به سازش را نشان دهد.
به همین دلیل، ادغام سازمانیِ کارگران رادیکالتر، آگاهتر و مبارزتر در یک حزب سیاسیِ اقلیت، اهمیت شگرفی دارد. چنین حزبی میتواند به عنوان کاتالیزوری برای بسیج تودهها، جهتدهی تاریخیِ انقلابی و مبارزه رادیکال کمونیستی عمل کند، و مناسبترین فرمها و محتواها را پرورش دهد تا رهایی پرولتاریا به دست خودِ او محقق شود. یک حزب انقلابی مبرّا از خودپسندی فرقهای (سکتاریسم) و تلاشهای بلشویکمابانه برای جانشین کردن اقدامات اقلیت به جای فعالیت تودهها (جانشینپنداری/سوبستیتوتیونیسم) است. جانشینپنداری، فعالیتهای فاجعهبار و پیامدهای سرمایهدارانه بلشویسم در قدرت را از اکتبر ۱۹۱۷ به این سو بازتولید خواهد کرد. بنابراین، حزب باید درسهای انتقادیِ مربوط به جنبههای عمومی و خاص مبارزات گوناگون پرولتاریا را تدوین و منتشر کند. چنین ارزیابی عینی و سنجیدهای، بستری مناسب برای مبارزات بیشتر و باکیفیتتر خواهد بود. سرمایه میکوشد تا یا به پراکندگی انرژیهای مبارزه پرولتاریایی دامن بزند و یا حتی آنها را در درون ساختارها و جنبشهای بورژوایی ادغام کند. پرولتاریا باید در برابر این ظرفیتِ سرمایهداری، ظرفیتهای سازمانیافته و آگاهانه خود را قرار دهد؛ با این دانش که نباید این ظرفیتها را به هیچ نیروی بیگانهای نسبت به نیازهای انقلابیاش، و حتی به سازمانهای اقلیت انقلابی خودش واگذار کند.
هنگامی که پرولتاریا در زمینِ خود میجنگد، میتواند دیگر لایههای تحت ستم را نیز به دنبال خود بکشد: لایههای بیثبات و ناامن (پرهکاریا)، دهقانان فقیر، جمعیتهای آواره، عناصر خردهبورژوای ورشکسته، و همه کسانی که توسط بحران و جنگ له شدهاند. اما او تنها زمانی میتواند چنین کند که به عنوان یک طبقه، مستقل و خودگردان باقی بماند. جبهههای میانطبقاتی و چندطبقاتی، فرمهای کرپوراتیسم (صنفگرایی) بورژوایی مانند فمینیسم، جنبشهای اصلاح اکولوژیک (محیطزیستی) سرمایهداری، و جنبشهای خشمگین «شهروندی» که تکراراً توسط خردهبورژوازی تولید میشوند، یا جذابیت چپگرایی لومپنیستی و نظامیگرا، همگی نیروهایی در تضاد با جنبش مستقل پرولتاریا هستند. این جنبشهای غیرپرولتاریایی نمیتوانند علل ریشهای ستم، انحطاط و فرودستی جامعه و محیط طبیعی ناشی از سرمایهداری را حل کنند. همین امر در مورد جنبشهای آزادیبخش ملی نیز صدق میکند که همگی ثابت کردهاند در تضادها و رویاروییهای درون-امپریالیستی مشارکت دارند.
مشکلات زیربنایی که بستر وجودی این جنبشهای بورژوایی را شکل میدهند، باید توسط پرولتاریا مورد تامل قرار گیرند تا راهحل انقلابیِ خودِ او برای آنها ارائه شود. این امر تنها بدون هیچگونه تبعیت یا امتیازدهی به این جنبشها ممکن است؛ جنبشهایی که به عنوان مهمیزی برای تجدید سازمان و مدرنسازی سرمایهداری عمل میکنند. این جنبشهای بورژوایی به عنوان یک تخته پرشِ متقاطع (اینترسکشنال) برای ریشهکن کردن مشکلات زیربنایی عمل نمیکنند، بلکه به عنوان میدان نبردی هستند که در آن اختلافات درونبورژوایی، آرزوهای شرکتی و اصلاحطلبانه، و جدال بر سر بودجههای دولتی بازی میشود.
کمونیسم، کامل کردن و بهبود زندگی روزمره زیر سایه سرمایه نیست؛ بلکه دگرگونی انقلابی زندگی روزمره از طریق خودرهاییِ پرولتاریاست.
توزیع عادلانهتر در درون سرمایهداری، یا دولتی دموکراتیکتر، یا استقلال ملی، یا صلح میان سرمایههای رقیب، اهداف نهایی پرولتاریا نیستند و اهداف میانی یا تاکتیکی او نیز به شمار نمیروند.
هدف، نابودی تمامی دولتها، انحلال ارتشهای دائمی و دستگاههای سرکوب، سلب مالکیت از سرمایه، و انتقال قدرت به شوراهای کارگریِ هماهنگشده در سطح بینالمللی است.
در برابر حملات مستمر و دولتمحور به پرولتاریا و شوراهای آن، قیام مسلحانه و عمومیِ پرولتاریا خود را به عنوان بهترین دفاع مطرح میکند؛ امری که ابتدا به ناچار به منطقهای از جهان محدود است و سپس در مقیاسی جهانی رخ میدهد. شوراهای کارگری پیروزمند، در طول یک دوره انتقالی، دیکتاتوری طبقاتی را علیه روابط سرمایهدارانه و ساختارها، نیروها و منافع بورژوایی اعمال خواهند کرد. شوراهای کارگری انقلابی، قدرت پرولتاریا هستند؛ قدرتی که برای دستیابی به الغای خودِ پرولتاریا از طریق پایان دادن به طبقات و روابط آنها تلاش میکند؛ تلاشی که با لغو کارِ دستمزدی آغاز میشود و مدیریت سرمایهدارانه بر تولید و توزیع را با برنامهریزی و مصرف بر اساس حسابرسی زمان کار جایگزین میسازد. برای جلوگیری از تلاشها جهت بازسازی قدرت بورژوازی، ساختار انقلابی شوراهای کارگری (که از نوع کمون است) واجد خصلتهای نیمهدولتی است؛ خصلتهایی که با ناپدید شدن طبقات، مضمحل شده و از میان میروند (دولت زوال مییابد).
گذار به فراتر از جامعه کالایی چنین است: تولید بر اساس نیازهای اجتماعی؛ لغو سلطه ارزش مبادله؛ تنظیم آگاهانه کار و توزیع؛ امحا و گذر از تقسیم کار در اشکال مؤثری که تحت سرمایهداری دارد (یدکی-فکری، روستا-شهر، کار خانگی-اجتماعی)؛ سرکوب طبقات؛ انحلال تفکیک میان امر عمومی و امر خصوصی؛ پایان یافتن خانواده به عنوان واحد اقتصادیِ بقای اجباری؛ پایان یافتن ملتها به عنوان ظرفهای سیاسی و خصمانه برای محصور کردن نیروی کار؛ و پایان جنگ امپریالیستی.
بیانیه پایانی
پرولتاریا صرفاً به واسطه فقر و فلاکت، انقلابی نمیشود.
او صرفاً به واسطه دکترین و تئوری نیز انقلابی نمیشود.
او از طریق تکامل متناقضِ مبارزه علیه کل نظم اجتماعیای انقلابی میشود که او را استثمار میکند، متفرق میسازد، منضبط میکند، به فقر میکشاند، بسیج میکند، فریب میدهد و به کشتن میدهد. جنگهای کنونی که همگی زمینهساز یک رویارویی درون-امپریالیستی بزرگتر میان ایالات متحده (به عنوان قدرت رو به افول) و چین (به عنوان قدرت رو به صعود) هستند، و بحرانهای اقتصادی ناشی از این جنگها، توسط پرولتاریای جهانی با عرق جبین، خون و جانش پرداخت میشود. ضرورت مبارزات دفاعی در برابر این یورش های بورژوایی در همهجا احساس میشود، هرچند به درجات متفاوت؛ و این بستگی به فشاری دارد که بورژوازیهای محلی ناچارند یا دست خود را باز میبینند که بر پرولتاریای «خود» تحمیل کنند.
علیه تمامی اردوگاههای بورژوایی. علیه تمامی اسطورههای نجات ملی. علیه ارزش مبادله، کارِ دستمزدی، قدرت دولتی و جنگ امپریالیستی. علیه جامعهای سازمانیافته بر پایه طبقات اجتماعی مجزا، و در راستای یک جامعه انسانیِ اصیل.
برای گسترش مبارزات دفاعی. برای سازماندهی مستقل. برای آگاهی طبقاتیِ صیقلخورده در مبارزه. برای شوراهای کارگری و قدرت بینالمللی پرولتاریا. برای دگرگونی کمونیستی زندگی.
۲۴ آوریل ۲۰۲۶ (۲۴-۴-۲۰۲۶) | آنیبال (Aníbal)، م.س. (.MS)، س.س. (.SS)، فردو کوروو (Fredo Corvo)
[1] در زبان آلمانی: Bewusst-sein (به معنای هستیِ آگاهانه).
