سیاست خارجی و دفاعی کشورهای عربی حوزه خلیج فارس در قبال جمهوری اسلامی ایران
نادر کار
در شرایطی که طی یک سال گذشته رژیم اسلامی بارها کشورهای عربی حوزه خلیج را مورد سنگینترین حملات قرار داده است چرا این کشورها علیرغم خریدهای میلیاردی شامل تجهیزات نظامی مدرن هیچگونه تهاجمی نسبت به رژیم اسلامی به عمل نمیآورند و صرفا به دفاع از خود مشغولند. از لحاظ سیاسی این به چه معناست و چه راهبرد سیاسی در پس جنین برخوردی است که در همه این کشورها با اندگی تفاوت حاکم است؟
سیاست خارجی و دفاعی کشورهای عربی حوزه خلیج فارس در قبال جمهوری اسلامی ایران، برآیند پیچیدهای از موازنهسازی ترجیحی (Restraint)، محاسبات ژئوپلیتیک و کاهش تنش است. برای درک اینکه چرا این کشورها با وجود خریدهای تسلیحاتی کلان، رویکرد تهاجمی اتخاذ نمیکنند و بر پدافند و دفاع تمرکز دارند، باید این مسئله را از چند بعد سیاسی و استراتژیک بررسی کرد:
۱. دکترین دفاعی و ساختار تسلیحات
خریدهای نظامی میلیاردی کشورهای خلیج فارس (بهویژه عربستان سعودی و امارات) عمدتاً ماهیت پدافندی و بازدارنده دارند تا تهاجمی.
- تمرکز بر پدافند هوایی: بخش عمدهای از این بودجه صرف خرید سامانههای ضدموشکی و پدافند هوایی (مانند پاتریوت و تاد) میشود تا از زیرساختهای حیاتی انرژی و شهری در برابر حملات موشکی و پهپادی محافظت کنند.
- فقدان عمق استراتژیک تهاجمی: ارتشهای این کشورها از نظر نیروی انسانی و ساختار لجستیکی برای راهاندازی یک جنگ تهاجمی تمامعیار و میانکشوری طراحی نشدهاند، بلکه هدف آنها ایجاد یک «سپر دفاعی» گرانقیمت برای بالا بردن هزینه هرگونه تعرض به خاکشان است.
۲. آسیبپذیری شدید اقتصادی و مدل توسعه
کشورهای شورای همکاری خلیج فارس (GCC) سرمایهگذاریهای کلانی روی مدلهای توسعه اقتصادی غیرنفتی، گردشگری، بورسهای بینالمللی و جذب سرمایه خارجی انجام دادهاند (مانند چشمانداز ۲۰۳۰ عربستان یا مدل اقتصادی دبی).
- شکنندگی زیرساختها: یک درگیری نظامی مستقیم، ثبات اقتصادی این کشورها را به شدت به خطر میاندازد. امنیت خطوط کشتیرانی در تنگه هرمز و مصونیت حوزه پیشرفته شهری آنها به صلح بستگی دارد. از این رو، ورود به یک فاز تهاجمی تحریمزا یا بیثباتکننده، با منافع حیاتی ملی آنها در تضاد است.
۳. استراتژی «بازدارندگی از طریق ائتلاف» و تردیدهای آمریکا
این کشورها امنیت بلندمدت خود را در چارچوب ائتلافهای بینالمللی، بهویژه با ایالات متحده آمریکا تعریف کردهاند. با این حال، در سالهای اخیر و پس از عدم پاسخ مستقیم آمریکا به برخی حملات به تأسیسات نفتی در منطقه، این کشورها به این نتیجه رسیدهاند که نمیتوانند برای ورود به یک جنگ تهاجمی، چک سفید امضا از واشنگتن دریافت کنند. بدون تضمین قاطع و همهجانبه آمریکا، اقدام تهاجمی یک ریسک محاسباتی غیرممکن خواهد بود.
۴. چرخش به سمت دیپلماسی و کاهش تنش (De-escalation)
از لحاظ سیاسی، رویکرد فعلی نشاندهنده یک واقعگرایی پراگماتیک (عملی) است. پایتختهای عربی به این جمعبندی رسیدهاند که تقابل نظامی مستقیم خروجی برنده-برنده ندارد.
- احیای روابط: توافقنامههای دیپلماتیک سالهای اخیر (مانند توافق پکن میان ایران و عربستان) نشان داد که این کشورها ترجیح میدهند تهدیدات امنیتی را از طریق کانالهای سیاسی و مدیریت بحران کنترل کنند تا از طریق درگیری نظامی.
خلاصه مدیریتی: از نظر علوم سیاسی، تسلیحات میلیاردی این کشورها ابزاری برای «موازنه قوا» (Balance of Power) و بازدارندگی است، نه بستری برای شروع یک جنگ. دکترین آنها بر این اصل استوار است که قوی شدن در پدافند، انگیزه طرف مقابل را برای حمله کاهش میدهد، در حالی که اقدامات تهاجمی میتواند جرقه یک جنگ منطقهای ویرانگر را بزند که اولین قربانیان آن، پروژههای توسعه اقتصادی خود این کشورها خواهند بود.
به نظر این کشورها حل مسئله خطر رژیم اسلامی برای منطقه چگونه تعریف میشود و برای آن چه راه حلی دارد آیا عمق استراتژیک رژیم و تجهیز نیروهای نیابتی و تروریسم اسلامی برای این کشورها طی دهههای اخیر زنگ خطر به صدا در نیاورده است؟
بدون شک، عمق استراتژیک جمهوری اسلامی، تجهیز نیروهای نیابتی (مانند حوثیها، حزبالله و شبهنظامیان عراقی) و صدور رویکردهای ایدئولوژیک، بزرگترین و دیرینهترین زنگ خطر را طی دهههای گذشته برای کشورهای عربی حوزه خلیج فارس به صدا درآورده است. این کشورها هرگز این تهدید را نادیده نگرفتهاند؛ اما نگاه آنها به «تعریف خطر» و «راه حل» آن، با مدلهای سنتی جنگ تهاجمی متفاوت است.
تحولات اخیر، بهویژه درگیریهای سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ (مانند حملات موشکی و پهپادی گسترده به زیرساختهای خلیج فارس در جریان تقابل ایران با آمریکا و اسرائیل)، خط بطلانی بر برخی تصورات قبلی کشید و استراتژی این کشورها را وارد فاز جدیدی کرد.
در ادامه، مدل ذهنی این کشورها برای تعریف و حل این مسئله تشریح شده است:
۱. تعریف خطر: «توازن نامتقارن» و تهدید موجودیتی برای توسعه
برای کشورهای شورای همکاری خلیج فارس (GCC)، خطر رژیم ایران در دو محور اصلی تعریف میشود:
- تهدید شبکهای (نیروهای نیابتی): این کشورها متوجه شدهاند که خطر اصلی، لزوماً حمله ارتش کلاسیک ایران نیست، بلکه محاصره ژئوپلیتیک از طریق نیروهای نیابتی است. حضور حوثیها در جنوب (یمن) و شبهنظامیان در شمال (عراق) به تهران این توانایی را داده که بدون پذیرش مسئولیت مستقیم، به عمق خاک این کشورها ضربه بزند.
- سقوط مدل اقتصادی: خطر رژیم اسلامی برای آنها یک تهدید مستقیم علیه «آینده اقتصادی» است. شلیک چند پهپاد به یک فرودگاه بینالمللی در دبی یا یک مرکز نفتی در عربستان، میلیاردها دلار سرمایهگذاری خارجی و صنعت گردشگری آنها را در یک شب تعلیق میکند.
۲. راه حل کشورهای عربی: استراتژی سهگانه
پایتختهای عربی برای مهار این خطر، سه مسیر موازی را دنبال میکنند:
الف) پدافند بومی و خروج از «پیمانسپاری مطلق امنیتی»
جنگهای اخیر نشان داد که نمیتوان امنیت را کاملاً به یک ابرقدرت خارجی (مثل آمریکا) واگذار کرد؛ چرا که در بزنگاهها، اولویتهای واشنگتن لزوماً با اولویتهای ریاض یا ابوظبی یکی نیست.
- راهحل: سرمایهگذاری میلیاردی آنها روی پیشرفتهترین سامانههای پدافند موشکی و پهپادی و ایجاد شبکههای راداری یکپارچه، برای بیاثر کردن «مزیت نسبی موشکی ایران» است. هدف، رساندن کشور به نقطهای است که هزینه هر حمله برای تهران از فایده آن بیشتر شود.
ب) مهار از طریق وابستگی متقابل اقتصادی (Economic Interdependence)
یکی از راهحلهای بلندمدت که تحلیلگران منطقه (مانند عبدالخالق عبدالله در امارات) روی آن تأکید دارند، مشروط کردن هرگونه گشایش اقتصادی به تغییر رفتار منطقهای ایران است.
- راهحل: این کشورها تلاش میکنند خطوط قرمز خود را درباره حمایت از گروههای نیابتی و برنامههای تسلیحاتی مشخص کنند و در مقابل، امتیازات اقتصادی و سرمایهگذاری در بخشهای انرژی ایران را به عنوان مشوق کاهش تنش قرار دهند. ایده آنها این است: «ایرانِ ثروتمندِ متصل به بازار جهانی، کمتر از ایرانِ منزوی و بحرانزده خطرناک است.»
ج) دیپلماسی بازدارنده و موازنه چندجانبه
کشورهای خلیج فارس به این نتیجه رسیدهاند که انزوای کامل ایران جواب نمیدهد و حتی ممکن است رفتار رژیم را غیرقابلپیشبینیتر کند. به همین دلیل، در کنار تقویت بنیه نظامی، کانالهای دیپلماتیک (مانند میانجیگری عمان و توافقات تحت نظارت چین) را فعال نگه میدارند تا از سوءتفاهمهای ناگهانی که جرقه جنگ را میزنند، جلوگیری کنند.
چرا راه حل آنها «حمله تهاجمی» نیست؟
پاسخ ساده است: جغرافیا تغییرناپذیر است. کشورهای عربی میدانند که حتی در صورت یک جنگ ویرانگر و تضعیف شدید رژیم ایران، آنها همچنان همسایه این کشور بزرگ ۱۲۰۰ کیلومتری در آن سوی خلیج فارس خواهند بود.
جنگ تهاجمی برای آنها به معنای نابودی کامل زیرساختهای شیشهای و مدرنی است که طی ۵۰ سال گذشته ساختهاند. بنابراین، راه حل آنها «مهار هوشمند، پدافند آهنین و ادغام مشروط سیاسی-اقتصادی» است، نه ورود به یک قمار نظامی پیشدستانه که برنده روانی آن مشخص نیست.
البته میدانم که قیاس شرایط کنونی مناسبات کشورهای عربی با رژیم اسلامی متفاوت از شرایط دوران پس از شکلگیری و مسئله فلسطین و چند دوره جنگ کشورهای عربی با اسرائیل میباشد. اما در هر حال از مقایسه این دو دوره چه ارزیابی سیاسی میتوانیم به عمل آوریم
مقایسه تغییر رفتار استراتژیک کشورهای عربی در مواجهه با دو بحران بزرگ تاریخ مدرن خود یعنی «مسئله اسرائیل (دهههای ۱۹۴۰ تا ۱۹۷۰)» و «مسئله جمهوری اسلامی ایران (دهههای اخیر به ویژه سالهای ۲۰۲۴ تا ۲۰۲۶)»، یکی از جذابترین و در عین حال آموزندهترین مباحث در فهم ترجیحات سیاسی خاورمیانه است.
این مقایسه نشان میدهد که چگونه مفهوم «امنیت»، «هویت» و «بقا» در ذهنیت رهبران عرب تغییر یافته است. در ادامه، این دو دوره از نظر متغیرهای کلیدی سیاسی ارزیابی شدهاند:
۱. دگرگونی در تعریف «ماهیت تهدید» (ایدئولوژی در برابر ژئوپلیتیک)
- در قبال اسرائیل (گذشته): تهدید اسرائیل در دهههای اول، یک تهدید «هویتی، قومی و ایدئولوژیک» تعریف میشد. ناسیونالیسم عربی (به رهبری جمال عبدالناصر) بقای خود را در نفی کامل وجود اسرائیل میدید. مسئله، خاک، ناموس عربی و آزادسازی فلسطین بود که فضایی برای سازش باقی نمیگذاشت و به جنگهای توتالیتر (۱۹۴۸، ۱۹۶۷، ۱۹۷۳) ختم شد.
- در قبال رژیم ایران (حال): هرچند جمهوری اسلامی تهدیدی جدی به شمار میرود، اما کشورهای عربی آن را نه یک تهدید هویتی برای محو خود از نقشه، بلکه یک «تهدید ژئوپلیتیک و امنیتی» (توازن قوا، موشکها و نیروهای نیابتی) میدانند. در علوم سیاسی، با تهدید ژئوپلیتیک میتوان «معامله و موازنه» کرد، اما با تهدید هویتی خیر.
۲. تغییر از «پانعربیسم آرمانگرا» به «ملیگرایی واقعگرا (پراگماتیسم)»
| شاخص | دوره جنگها با اسرائیل (۱۹۴۸ – ۱۹۷۳) | دوره مهار ایران (کنونی / ۲۰۲۶) |
| محور تصمیمگیری | آرمانهای فراملی (پانعربیسم، آزادی فلسطین) | منافع ملی درونمرزی (چشماندازهای اقتصادی، ثبات دبی و ریاض) |
| ارزش حیاتی | غرور نظامی و همبستگی عربی | رشد GDP، جذب سرمایه خارجی، تکنولوژی و خطوط امن انرژی |
| استراتژی اصلی | تهاجم نظامی دستهجمعی (ائتلاف ارتشهای عربی) | پدافند هوایی یکپارچه، دیپلماسی چندجانبه و بازدارندگی اقتصادی |
رهبران نسل جدید عرب (مانند محمد بن سلمان یا محمد بن زاید) برخلاف رهبران دهه ۶۰ میلادی، مشروعیت خود را نه از شعارهای پرطمطراق جنگی، بلکه از رفاه اقتصادی و مدرنیزاسیون شهروندانشان میگیرند. در این مدل ذهنی، ورود به یک جنگ تهاجمی به معنای خودکشی اقتصادی است.
۳. درسهای تاریخی از شکستهای نظامی گذشته
کشورهای عربی از چند دهه جنگ مستقیم با اسرائیل درسهای تلخی آموختند. جنگهای ۱۹۶۷ (شش روزه) و ۱۹۷۳ (یوم کیپور) به آنها ثابت کرد که:
- جنگهای تهاجمی ناگهانی، هزینههای اقتصادی و سرزمینی وحشتناکی دارد (مانند از دست رفتن سینا، جولان و کرانه باختری).
- پیروزی نظامی بر یک قدرت منطقهای مصمم و مسلح، با ارتشهای کلاسیک بسیار دشوار است.
این تجربه تاریخی سبب شده که امروز در قبال ایران، فریب شعارهای تهاجمی را نخورند. آنها میدانند که شروع یک جنگ تهاجمی علیه ایران میتواند به مراتب ویرانگرتر از جنگهای گذشته با اسرائیل باشد، زیرا ایران برخلاف اسرائیل دهه ۶۰، دارای شبکه موشکی مویرگی و نیروهای نیابتی در سراسر مرزهای آنهاست.
۴. تغییر در ساختار ائتلافها (پدیده پیمان ابراهیم)
بزرگترین نشانه تغییر دوران، موازنه جدیدی است که رخ داده است. در گذشته، کشورهای عربی برای نابودی اسرائیل میجنگیدند؛ اما امروز، بخشی از همان کشورها (مانند امارات و بحرین) اسرائیل را نه به عنوان دشمن، بلکه به عنوان یک متحد استراتژیک غیررسمی برای موازنه در برابر تهدید ایران میبینند.
حتی کشورهایی مثل عربستان سعودی، علیرغم تعلیق یا کند شدن روندهای علنی به دلیل بحرانهای اخیر غزه و منطقه، در لایههای امنیتی، پدافند خود را به گونهای چیدهاند که با چتر حمایتی آمریکا و سیستمهای راداری مشترک، خطرات پهپادی و موشکی تهران را مهار کنند.
نتیجهگیری ارزیابی سیاسی
اگر دوره جنگ با اسرائیل را «عصر رمانتیسیسم و ایدئولوژی عربی» بنامیم، دوره کنونی مواجهه با ایران «عصر رئالیسم محاسباتی و تجاری» است.
کشورهای خلیج فارس از یک «طرف جنگجوی فعال» در خاورمیانه، به «بنگاههای بزرگ اقتصادی و مراکز ترانزیت جهانی» تبدیل شدهاند. ارزیابی سیاسی این دگرگونی نشان میدهد که این کشورها سلاح خریدهاند تا «صلح مسلح» ایجاد کنند و از داشتههای نجومی خود محافظت نمایند، نه اینکه با باز کردن جعبه پاندورای یک جنگ جدید، تمام دستاوردهای توسعهای خود را به باد دهند.
آیا چنین سیاستی مورد اقبال و استقبال اسرائیل و آمریکا و اروپا نیز میباشد؟آیا این سیاست مصداق رئال پولیتیک است؟و نتیجهگیری سوم این است که آیا در حال حاضر آنها خطر اسرائیل را منتفی میدانند و بر خطر ایران تاکید دارند؟
برای پاسخ به این سه سؤال کلیدی، باید هر کدام را از منظر تئوری روابط بینالملل و واقعیتهای میدانی سال ۲۰۲۶ تحلیل کنیم. این پرسشها دقیقاً به قلب استراتژی کلان خاورمیانه اشاره دارند.
۱. آیا این سیاست مورد استقبال آمریکا، اروپا و اسرائیل است؟
پاسخ به این سؤال یک دست نیست؛ در حالی که غرب از این رویکرد استقبال میکند، موضع اسرائیل پیچیدهتر و همراه با ناامیدی پنهان است.
- آمریکا و اروپا (استقبال بالا): واشنگتن و پایتختهای اروپایی از سیاست «تنها پدافند و دیپلماسی» کشورهای خلیج فارس به شدت استقبال میکنند. غرب به هیچ وجه خواهان یک جنگ منطقهای جدید نیست که جریان نفت را قطع کند، قیمت انرژی را به عرش برساند و پای ارتش آمریکا را به یک باتلاق دیگر بکشد. از نظر آنها، اینکه کشورهای عربی خودشان هزینههای پدافندی خود را تامین کنند و در عین حال با ایران دیپلماسی داشته باشند، بهترین فرمول برای «ثبات کمهزینه» در منطقه است.
- اسرائیل (استقبال مشروط و ناامیدی استراتژیک): تلآویو از اینکه کشورهای عربی سیستمهای راداری و پدافندی مشترک (زیر چتر سنتکام) را برای ردیابی موشکهای ایران میپذیرند، خرسند است. اما اسرائیل ترجیح میداد یک «ناتوی عربی-اسرائیلی تهاجمی» شکل بگیرد که در آن کشورهای عربی مستقیماً در تقابل نظامی علیه شبکه نیابتی و برنامه هستهای ایران مشارکت فعال داشته باشند. امتناع کشورهای خلیج فارس از ورود به فاز تهاجمی و اصرار آنها بر حفظ روابط دیپلماتیک با تهران (مانند روابط ریاض-تهران)، تا حدی برنامههای استراتژیک اسرائیل را برای انزوای مطلق ایران ناکام گذاشته است.
۲. آیا این سیاست مصداق «رئالپولیتیک» است؟
پاسخ قطعاً مثبت است. این رویکرد، یکی از خالصترین و مدرنترین نمونههای رئالپولیتیک (سیاست واقعگرایانه) در قرن بیست و یکم است.
در چارچوب رئالپولیتیک، تصمیمات نه بر اساس احساسات، آرمانها، همبستگیهای مذهبی یا برادری قومی، بلکه صرفاً بر پایه سه اصل اتخاذ میشوند: بقا، ثبات و منافع ملی مادی.
- کشورهای عربی متوجه شدهاند که نه «عرب بودن» فلسطینیها و نه «سنی بودن» خودشان، هیچکدام امنیت مادی آنها را در برابر موشکهای نقطه زن تامین نمیکند.
- آنها با نگاهی کاملاً سرد و محاسباتی، متوجه شدهاند که داشتن رابطه دپلماتیک با یک دشمن خطرناک (ایران)، هزینه کمتری از جنگیدن با آن دارد. این یعنی ترجیح دادن «منافع ملموس اقتصادی» بر «شور و هیجان تقابل ایدئولوژیک».
۳. آیا آنها خطر اسرائیل را منتفی میدانند و بر خطر ایران تاکید دارند؟
پاسخ دقیقتر این است: آنها خطر اسرائیل را «منتفی» نکردهاند، بلکه «بازتعریف» کرده و اولویت آن را تغییر دادهاند.
برای درک این تفاوت، باید بین دو نوع خطر تمایز قائل شد:
| نوع خطر از دیدگاه کشورهای خلیج فارس | خطر جمهوری اسلامی ایران | خطر اسرائیل |
| ماهیت تهدید | تهدید امنیتی و موجودیتی فوری | تهدید سیاسی، ثبات منطقهای و افکار عمومی |
| کانون اصابت | حاکمیت داخلی، چاههای نفت، فرودگاهها و بقای سیستمهای پادشاهی (از طریق موشک و نیروهای نیابتی). | آرمان فلسطین، خشم افکار عمومی عربی و بیثباتی مرزهای شامات. |
| پتانسیل آسیب | ایران ابزار و انگیزه ضربه زدن به عمق خاک ریاض یا ابوظبی را دارد. | اسرائیل انگیزهای برای حمله به دبی یا ریاض ندارد و تعارضی در مرزهای سرزمینی با آنها ندارد. |
بنابراین، خطر اسرائیل برای پایتختهای عربی خلیج فارس منتفی نشده است؛ نادیده گرفتن حقوق فلسطینیها و راستگرایی افراطی در اسرائیل، همواره برای آنها یک سردرد بزرگ سیاسی ایجاد میکند، چرا که افکار عمومی داخلی این کشورها همچنان به شدت ضداسرائیلی است و هرگونه نزدیکی علنی هزینهزاست.
اما از نظر حیات استراتژیک و بقای سختافزاری، آنها جمهوری اسلامی و شبکه نیابتی آن را تهدیدی فعال، مستقیم و بسیار نزدیکتر به مرزهای خود میدانند. به همین دلیل، در خلوت استراتژیک خود، مهار تهران را در اولویت اول قرار دادهاند، در حالی که مسئله اسرائیل را به عنوان یک بحران مزمن سیاسی مدیریت میکنند.
نادر کار
20جولای 2026 برابر 29 تیر 1405
