در کاخ سفید ترامپ چه میگذرد؟!هنر معامله یا هنر سردرگمی

تعداد بازدید: 1
نویسنده: امیر آذر
زمان مطالعه: 11 دقیقه

در کاخ سفید ترامپ چه میگذرد؟!هنر معامله یا هنر سردرگمی

سیاست خارجی زمانی مؤثر است که میان اهداف، ابزارها و پیام‌های سیاسی آن هماهنگی وجود داشته باشد. در ادبیات روابط بین‌الملل، قدرت تنها به توان نظامی یا اقتصادی محدود نمی‌شود؛ اعتبار، پیش‌بینی‌پذیری و ثبات در تصمیم‌گیری نیز بخشی از قدرت ملی محسوب می‌شوند. هنگامی که یک رهبر سیاسی در فاصله زمانی کوتاه، پیام‌های متضاد به رقبا و متحدان ارسال می‌کند، نه‌تنها بازدارندگی تضعیف می‌شود، بلکه محاسبات بازیگران منطقه‌ای نیز دچار ابهام خواهد شد.در دو ماه اخیر، سیاست دونالد ترامپ در قبال جمهوری اسلامی، بیش از هر زمان دیگری در معرض چنین انتقاداتی قرار گرفته است. رئیس‌جمهوری که سال‌ها جمهوری اسلامی را غیرقابل اعتماد، حامی تروریسم و فاقد صلاحیت برای هرگونه توافق پایدار معرفی می‌کرد، بار دیگر از مذاکره سخن گفته است. این تغییر لحن، تنها با انتقاد مخالفان جمهوری اسلامی یا دولت اسرائیل روبه‌رو نشده، بلکه بخشی از تحلیلگران امنیت ملی آمریکا نیز درباره آثار آن هشدار داده‌اند.موضوع اصلی این مقاله نه دفاع از جنگ است و نه دفاع از مذاکره؛ بلکه بررسی این پرسش بنیادین است که آیا سیاست کنونی واشنگتن از انسجام راهبردی برخوردار است یا خیر.

راهبرد بدون انسجام؛ مهم‌ترین انتقاد به سیاست اخیر ترامپ

در مطالعات راهبردی، شکست یک سیاست الزاماً به معنای شکست نظامی نیست. گاهی یک دولت بدون آنکه وارد جنگ شود، با ارسال پیام‌های متناقض، اعتبار راهبردی خود را کاهش می‌دهد.در پرونده جمهوری اسلامی، دونالد ترامپ بارها اعلام کرده بود که رهبران این نظام قابل اعتماد نیستند، توافق‌های آنان ضمانت اجرایی ندارد و تجربه گذشته نشان داده است که تهران از مذاکرات برای خرید زمان استفاده می‌کند. همین مواضع، یکی از دلایل اصلی خروج دولت او از برجام بود.

اما در ادامه، همان دولت بار دیگر بر مذاکره تأکید کرد. این تغییر، پرسشی اساسی را پیش روی تحلیلگران قرار داد: اگر ارزیابی رئیس‌جمهور از ماهیت طرف مقابل تغییر نکرده است، چرا ابزار انتخابی او تغییر کرده است؟

این همان نقطه‌ای است که برخی صاحب‌نظران از آن با عنوان ناهمخوانی راهبردی یاد می‌کنند؛ وضعیتی که در آن اهداف اعلامی و ابزارهای عملیاتی هم‌جهت نیستند.

در مطالعات راهبردی، شکست یک سیاست الزاماً به معنای شکست نظامی نیست. گاهی یک دولت بدون آنکه وارد جنگ شود، با ارسال پیام‌های متناقض، اعتبار راهبردی خود را کاهش می‌دهد.در پرونده جمهوری اسلامی، دونالد ترامپ بارها اعلام کرده بود که رهبران این نظام قابل اعتماد نیستند، توافق‌های آنان ضمانت اجرایی ندارد و تجربه گذشته نشان داده است که تهران از مذاکرات برای خرید زمان استفاده می‌کند.اما در ادامه، همان دولت بار دیگر بر مذاکره تأکید کرد.این همان نقطه‌ای است که برخی صاحب‌نظران از آن با عنوان «ناهمخوانی راهبردی» یاد می‌کنند؛ وضعیتی که در آن اهداف اعلامی و ابزارهای عملیاتی هم‌جهت نیستند.

مشکل اصلی، اصل مذاکره نیست؛ زیرا در روابط بین‌الملل، مذاکره همواره یکی از ابزارهای مشروع سیاست خارجی به شمار می‌رود. پرسش اساسی آن است که آیا این ابزار با ارزیابی رسمی دولت آمریکا از رفتار و ساختار تصمیم‌گیری جمهوری اسلامی همخوانی دارد یا خیر. هنگامی که عالی‌ترین مقام سیاسی یک کشور، بارها طرف مقابل را غیرقابل اعتماد معرفی می‌کند و سپس بدون آنکه شواهدی از تغییر بنیادین در رفتار آن طرف ارائه شود، مجدداً بر همان ابزار تکیه می‌کند، این تغییر جهت، پرسش‌های جدی درباره منطق راهبردی تصمیم‌گیری ایجاد می‌کند.سیاست خارجی تنها مجموعه‌ای از تصمیمات روزمره نیست؛ بلکه فرآیند مستمر «سیگنال‌دهی راهبردی» نیز هست. دولت‌ها نه‌تنها با اقدامات خود، بلکه با سخنان رهبرانشان نیز محیط امنیتی را شکل می‌دهند. هنگامی که پیام‌های سیاسی در بازه‌ای کوتاه میان تهدید قاطع، تمجید از روند مذاکرات، توصیف طرف مقابل به‌عنوان بازیگری غیرقابل اعتماد و سپس دعوت مجدد به گفت‌وگو در نوسان باشد، محیط تصمیم‌گیری برای همه بازیگران دچار ابهام می‌شود. در چنین شرایطی، رقیب، متحد و حتی افکار عمومی، برداشت واحدی از اهداف واقعی سیاست خارجی آمریکا نخواهند داشت.این مسئله زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که موضوع مورد بحث، جمهوری اسلامی باشد؛ نظامی که حتی بسیاری از منتقدان سیاست‌های ترامپ نیز اذعان دارند ساختار تصمیم‌گیری آن با دولت‌های متعارف تفاوت دارد. در این ساختار، نهادهای متعدد سیاسی، امنیتی و نظامی در فرآیند تصمیم‌سازی نقش دارند و همین امر، مسئله ضمانت اجرای توافقات را پیچیده‌تر می‌کند. از این رو، اگر فرض اولیه دولت آمریکا بر این باشد که مشکل اصلی، فقدان قابلیت اعتماد و نبود تضمین اجرایی است، بازگشت مکرر به همان الگوی مذاکره بدون ارائه سازوکارهای جدید، از منظر راهبردی نیازمند تبیین قانع‌کننده است.

نکته مهم‌تر آن است که این نوسان صرفاً بر روابط واشنگتن و تهران اثر نمی‌گذارد، بلکه مستقیماً بر محاسبات متحدان آمریکا نیز تأثیرگذار است. اعتبار بازدارندگی ایالات متحده، تنها به تعداد ناوهای هواپیمابر یا توان نظامی آن وابسته نیست؛ بلکه به میزان باورپذیری تصمیمات سیاسی واشنگتن نیز بستگی دارد. اگر متحدان منطقه‌ای احساس کنند که مواضع کاخ سفید ممکن است ظرف چند هفته دستخوش تغییرات اساسی شود، طبیعی است که بخشی از برنامه‌ریزی امنیتی خود را بر مبنای عدم قطعیت تنظیم کنند.در مقابل، بازیگر رقیب نیز ممکن است این تغییرات را نشانه‌ای از تردید در اراده سیاسی آمریکا تلقی کند. در ادبیات بازدارندگی، آنچه مانع اقدام طرف مقابل می‌شود، صرفاً قدرت نظامی نیست، بلکه باور به اراده استفاده از آن قدرت است. هر اندازه این باور تضعیف شود، کارآمدی بازدارندگی نیز کاهش می‌یابد؛ حتی اگر توازن قوای نظامی تغییری نکرده باشد.از سوی دیگر، یکی از انتقادهای مطرح‌شده از سوی برخی تحلیلگران این است که ترامپ در مقاطع مختلف، توصیف‌های کاملاً متفاوتی از مقامات جمهوری اسلامی ارائه کرده است. او زمانی آنان را مسئول بی‌ثباتی منطقه، حامی تروریسم و غیرقابل اعتماد معرفی می‌کند و در مقاطعی دیگر، امکان دستیابی به توافق با همان ساختار را مطرح می‌سازد. این تغییرات لزوماً به معنای نادرست بودن مذاکره نیست، اما زمانی که چارچوب نظری این تغییر برای افکار عمومی و متحدان توضیح داده نشود، این تصور شکل می‌گیرد که سیاست خارجی بیش از آنکه بر یک نقشه راه بلندمدت استوار باشد، تحت تأثیر ملاحظات تاکتیکی و تصمیمات مقطعی قرار گرفته است.

برخی تحلیلگران همچنین معتقدند که ترامپ همچنان تلاش می‌کند الگوی موفقیت خود در مذاکرات تجاری را به عرصه ژئوپلیتیک تعمیم دهد. این رویکرد بر این فرض استوار است که با ترکیبی از فشار، تهدید، انعطاف و امتیازدهی متقابل می‌توان طرف مقابل را به توافق مطلوب رساند. اما منتقدان این دیدگاه استدلال می‌کنند که جمهوری اسلامی، برخلاف یک بازیگر اقتصادی، تصمیمات خود را صرفاً بر مبنای محاسبات هزینه و فایده اقتصادی اتخاذ نمی‌کند، بلکه مؤلفه‌های ایدئولوژیک، امنیتی و هویتی نیز در فرآیند تصمیم‌گیری آن نقش تعیین‌کننده دارند. از این منظر، تعمیم منطق «هنر معامله» به چنین پرونده‌ای، ممکن است به برآوردهای نادرست از رفتار طرف مقابل بینجامد.

در نهایت، اگر سیاست خارجی آمریکا در قبال جمهوری اسلامی قرار است بر اصل فشار حداکثری استوار باشد، استمرار پیام‌های متناقض می‌تواند اثربخشی همان فشار را نیز کاهش دهد. اگر هم هدف، دستیابی به توافقی پایدار است، لازمه آن ارائه چارچوبی روشن درباره سازوکارهای راستی‌آزمایی، تضمین اجرا و نحوه مواجهه با نقض احتمالی تعهدات است. در غیاب چنین چارچوبی، انتقاد از ناهماهنگی راهبردی همچنان یکی از مهم‌ترین محورهای نقد سیاست اخیر ترامپ باقی خواهد ماند.

در روابط بین‌الملل، اعتبار یک رهبر بخشی از سرمایه ملی کشور اوست. هنگامی که یک رئیس‌جمهور طی مدت کوتاهی مواضعی کاملاً متفاوت اتخاذ می‌کند، این تغییرات صرفاً یک مسئله رسانه‌ای نیست؛ بلکه بر محاسبات دشمنان و متحدان نیز اثر می‌گذارد.ترامپ در مقاطع مختلف، مقامات جمهوری اسلامی را خطرناک، غیرقابل اعتماد و مسئول بی‌ثباتی منطقه معرفی کرده است. در برخی سخنان نیز تصریح کرده بود که توافق با چنین ساختاری ارزشی ندارد، زیرا امکان نقض آن وجود دارد.با این حال، بازگشت دوباره به ادبیات مذاکره، این تصور را ایجاد کرده است که واشنگتن هنوز میان دو راهبرد متفاوت سرگردان است؛ راهبرد نخست، افزایش فشار برای تغییر رفتار جمهوری اسلامی و راهبرد دوم، تلاش برای رسیدن به توافق از طریق گفت‌وگو.این نوسان مداوم، حتی اگر با هدف افزایش قدرت چانه‌زنی انجام شود، ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد و پیام‌های آمریکا را از دید بازیگران منطقه‌ای کم‌اعتبارتر کند.

آیا «هنر معامله» برای جمهوری اسلامی کارآمد است؟

دونالد ترامپ همواره خود را مذاکره‌کننده‌ای معرفی کرده است که می‌تواند از طریق فشار، تهدید و معامله، امتیازات بیشتری به دست آورد. این رویکرد، در کتاب مشهور او The Art of the Deal (هنر معامله) نیز به روشنی دیده می‌شود.اما پرسش اینجاست که آیا همان منطق در برابر جمهوری اسلامی نیز کارایی دارد؟منتقدان معتقدند پاسخ منفی است.زیرا جمهوری اسلامی نه یک شرکت اقتصادی است، نه یک بنگاه خصوصی و نه حتی یک دولت متعارف. تصمیم‌گیری در این ساختار، تحت تأثیر مجموعه‌ای از عوامل ایدئولوژیک، امنیتی، نظامی و شبکه‌ای از مراکز قدرت انجام می‌شود.به همین دلیل، حتی اگر یک هیئت مذاکره‌کننده توافقی را امضا کند، تضمینی وجود ندارد که تمام بازیگران مؤثر در ساختار قدرت، خود را به اجرای آن متعهد بدانند.به بیان دیگر، مشکل اصلی صرفاً متن توافق نیست؛ بلکه ماهیت ساختار تصمیم‌گیری است.از همین منظر، انتقال الگوی مذاکرات تجاری به چنین پرونده‌ای، می‌تواند با خطاهای محاسباتی همراه باشد.

هزینه‌های انسانی گزینه نظامی

در مقابل، طرفداران فشار نظامی استدلال می‌کنند که تنها راه متوقف کردن ظرفیت‌های نظامی جمهوری اسلامی، حمله به زیرساخت‌های راهبردی آن است.

بی‌تردید هرگونه حمله گسترده می‌تواند بخشی از توان نظامی و لجستیکی حکومت را کاهش دهد، اما تجربه عراق، سوریه، لبنان و اوکراین نشان می‌دهد که تخریب زیرساخت‌ها تقریباً همیشه پیامدهای گسترده‌ای برای شهروندان غیرنظامی نیز دارد.قطع برق، آسیب به شبکه‌های حمل‌ونقل، اختلال در تأمین سوخت، مشکلات درمانی و فشارهای اقتصادی، نخستین آثار چنین درگیری‌هایی هستند.در این میان، مردم عادی که نقشی در تصمیمات سیاسی ندارند، معمولاً بیشترین هزینه را می‌پردازند.از سوی دیگر، در بسیاری از کشورها، تهدید خارجی می‌تواند به حکومت‌ها فرصت دهد تا با اتکا به فضای امنیتی، محدودیت‌های بیشتری اعمال کنند یا مخالفان داخلی را تحت فشار قرار دهند. اینکه چنین الگویی در هر مورد تا چه حد رخ دهد، به شرایط داخلی و واکنش جامعه بستگی دارد، اما این احتمال در ادبیات علوم سیاسی مورد بحث قرار گرفته است.

متحدان آمریکا و مسئله اعتماد

یکی دیگر از پیامدهای سیاست‌های متغیر، تأثیر آن بر اعتماد متحدان است.برای اسرائیل و بسیاری از کشورهای عربی، پیش‌بینی‌پذیری رفتار آمریکا اهمیت بالایی دارد. هنگامی که واشنگتن میان تهدید، مذاکره، عقب‌نشینی و تشدید فشار در رفت‌وآمد باشد، برنامه‌ریزی امنیتی برای شرکای منطقه‌ای دشوارتر می‌شود.البته نباید همه بازیگران منطقه را دارای دیدگاهی یکسان دانست. کشورهای مختلف بر اساس منافع، تهدیدها و اولویت‌های خود ارزیابی‌های متفاوتی دارند. با این حال، یکی از دغدغه‌های مشترک در بسیاری از تحلیل‌ها، حفظ انسجام و قابلیت پیش‌بینی سیاست ایالات متحده است.بعضی بر این باورند که تصمیمات شخصی ترامپ فاجعه اور شده !، در ادبیات علمی، به‌کار بردن واژه‌هایی مانند «فاجعه» باید به عملکرد یک سیاست در یک بازه زمانی مشخص ناظر باشد، نه داوری کلی درباره یک فرد یا تمام کارنامه او.اگر سیاستی در یک دوره مشخص هم‌زمان به کاهش اعتبار بازدارندگی، افزایش ابهام برای متحدان، ایجاد فرصت برای بازیگر رقیب و تضعیف انسجام راهبردی منجر شود، برخی تحلیلگران آن را یک شکست جدی یا حتی سیاستی فاجعه‌آمیز در همان مقطع زمانی توصیف می‌کنند.

بنابراین، می‌توان استدلال کرد که منتقدان ترامپ، سیاست اخیر او در قبال جمهوری اسلامی را از این منظر مورد نقد قرار می‌دهند؛ نه صرفاً به دلیل اصل مذاکره، بلکه به دلیل تناقض میان ارزیابی او از طرف مقابل و ابزارهایی که برای مواجهه با آن برگزیده است.پرونده جمهوری اسلامی، آزمونی برای سنجش میزان انسجام راهبردی سیاست خارجی آمریکا است. تجربه سال‌های اخیر نشان داده است که نه فشار اقتصادی به‌تنهایی به تغییر رفتار تهران انجامیده و نه تلاش‌های دیپلماتیک به توافقی پایدار و مورد قبول همه طرف‌ها منتهی شده است.از منظر راهبردی، مهم‌ترین نقدی که می‌توان به سیاست اخیر ترامپ وارد کرد، نه صرفاً تغییر مواضع، بلکه تکرار تغییراتی است که پیام‌های متناقض به محیط بین‌المللی ارسال می‌کند. این وضعیت می‌تواند بر اعتبار بازدارندگی آمریکا، اعتماد متحدان و محاسبات رقبای منطقه‌ای اثر بگذارد.در عین حال، هرگونه راه‌حل نظامی نیز باید با در نظر گرفتن پیامدهای انسانی، اقتصادی و اجتماعی آن ارزیابی شود. تجربه جنگ‌های معاصر نشان داده است که حتی اگر اهداف نظامی محقق شوند، هزینه‌های سنگینی ممکن است بر دوش غیرنظامیان قرار گیرد و پویایی‌های داخلی کشور هدف را به شکلی پیچیده و گاه پیش‌بینی‌ناپذیر تغییر دهد.در نهایت، موفقیت یا ناکامی هر راهبرد نه با شعارهای سیاسی، بلکه با میزان انطباق میان هدف، ابزار، پیام و نتیجه سنجیده می‌شود. هرگاه این چهار مؤلفه از یکدیگر فاصله بگیرند، احتمال بروز ناهماهنگی راهبردی افزایش می‌یابد؛ وضعیتی که می‌تواند حتی قدرت‌های بزرگ را نیز با چالش‌های جدی در تحقق اهداف سیاست خارجی مواجه سازد.

نظریه‌ها و منابع

این مقاله بر مفاهیم نظری بازدارندگی، دیپلماسی اجبار، واقع‌گرایی در روابط بین‌الملل، اعتبار راهبردی و نظریه بازی دو سطحی استوار است. منابع کلاسیک عبارت‌اند از:

* Schelling, Thomas C. Arms and Influence. Yale University Press, 1966.

* George, Alexander L. Forceful Persuasion: Coercive Diplomacy as an Alternative to War. United States Institute of Peace Press, 1991.

* Morgenthau, Hans J. Politics Among Nations: The Struggle for Power and Peace. McGraw-Hill.

* Waltz, Kenneth N. Theory of International Politics. Addison-Wesley, 1979.

* Putnam, Robert D. “Diplomacy and Domestic Politics: The Logic of Two-Level Games.” International Organization, Vol. 42, No. 3 (1988), pp. 427–460.

امیر آذر

۲۴/۷۲۶

اشتراک‌گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اخبار مرتبط

پربازدیدترین‌ها

خبرنامه شوراها

آخرین نوشته های سایت را در ایمیل خود دریافت کنید.

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com