نقش شوراهای کارگری در مبارزهٔ طبقاتی و نقد بوروکراسی حزبی

تعداد بازدید: 0
نویسنده: پل ماتیک
زمان مطالعه: 10 دقیقه

نقش شوراهای کارگری در مبارزهٔ طبقاتی و نقد بوروکراسی حزبی

𝐑𝐑|رادیکالیسم انقلابیJuly 24, 2026

منبع:توده ها و پیشتاز پل ماتیک

تغییرات اقتصادی و سیاسی از پایان جنگ جهانی با سرعتی گیج‌کننده پیش می‌روند. برداشت‌ها و تصورات قدیمی در جنبش کارگری نادرست و ناکافی شده‌اند و سازمان‌های طبقهٔ کارگر صحنه‌ای از دودلی و سردرگمی را نشان می‌دهند.

با توجه به تغییرات اوضاع اقتصادی و سیاسی، به نظر می‌رسد بازنگری کامل در وظایف طبقهٔ کارگر ضروری شده است تا مناسب‌ترین و مؤثرترین شکل‌های مبارزه و سازمان‌یابی پیدا شوند.

رابطهٔ حزب، سازمان یا پیشاهنگ با توده‌ها بخش مهمی از بحث‌های کنونی جنبش کارگری را تشکیل می‌دهد. اینکه در محافل کارگری اهمیت و ضرورت حزب یا پیشاهنگ بیش از اندازه بزرگ جلوه داده شده، تعجب‌آور نیست؛ زیرا تمام تاریخ و سنت جنبش کارگری در همین جهت حرکت کرده است.

جنبش کارگری امروز محصول تحولاتی اقتصادی و سیاسی است که نخستین بار در جنبش چارتیست انگلستان (۱۸۳۸ تا ۱۸۴۸)، سپس در رشد اتحادیه‌های کارگری از دههٔ ۱۸۵۰ به بعد، و نیز در جنبش لاسالی در آلمان در دههٔ ۱۸۶۰ پدیدار شدند.

متناسب با میزان رشد سرمایه‌داری، اتحادیه‌های کارگری و احزاب سیاسی نیز در دیگر کشورهای اروپا و آمریکا رشد کردند سرنگونی نظام فئودالی و نیازهای صنعت سرمایه‌داری، به‌خودی‌خود مستلزم بسیج و سازمان‌دهی پرولتاریا و اعطای برخی امتیازات دموکراتیک از سوی سرمایه‌داران بود. سرمایه‌داران جامعه را مطابق نیازهای خود از نو سازمان‌دهی کرده بودند. ساختار سیاسی فئودالیسم جای خود را به نظام پارلمانی سرمایه‌داری داد. دولت سرمایه‌داری، که ابزار ادارهٔ امور مشترک طبقهٔ سرمایه‌دار است، شکل گرفت و با نیازهای طبقهٔ جدید سازگار شد.

پرولتاریایی که وجودش برای مبارزه با نیروهای فئودالی ضروری بود، اکنون خود به مشکلی برای سرمایه‌داران تبدیل شده بود. پس از آنکه به میدان سیاست وارد شد، دیگر نمی‌شد آن را به‌طور کامل از صحنهٔ سیاسی حذف کرد. اما می‌شد آن را مهار و با نظام موجود هماهنگ کرد.

این کار، تا حدی آگاهانه و با زیرکی، و تا حدی نیز بر اثر خودِ پویایی اقتصاد سرمایه‌داری انجام شد؛ زیرا طبقهٔ کارگر خود را با نظم جدید سازگار کرد و به آن تن داد. کارگران اتحادیه‌هایی تشکیل دادند که هدف‌های محدودی مانند افزایش دستمزد و بهبود شرایط کار را دنبال می‌کردند؛ هدف‌هایی که در چارچوب اقتصاد رو‌به‌رشد سرمایه‌داری قابل تحقق بود. همچنین آنان وارد بازی سیاست سرمایه‌داری در درون دولت سرمایه‌داری شدند؛ دولتی که قواعد و شکل‌های آن اساساً بر پایهٔ نیازهای سرمایه‌داری تعیین شده بود. در همین چارچوب محدود نیز به موفقیت‌هایی ظاهری دست یافتند.

اما در نتیجه، پرولتاریا شکل‌های سازمانی و اندیشه‌های سرمایه‌داری را پذیرفت. احزاب کارگری نیز، همانند احزاب سرمایه‌داران، به سازمان‌هایی تبدیل شدند که بیش از هر چیز به حفظ موجودیت خود می‌اندیشیدند. نیازهای اساسی طبقهٔ کارگر فدای مصلحت‌های سیاسی شد. هدف‌های انقلابی جای خود را به معامله‌گری سیاسی و رقابت برای به دست آوردن مقام و موقعیت داد. حزب به مهم‌ترین چیز تبدیل شد و هدف‌های فوری آن بر هدف‌های واقعی طبقهٔ کارگر برتری یافت.

هرگاه شرایط انقلابی به وجود می‌آمد و طبقهٔ کارگر برای تحقق اهداف انقلاب به حرکت درمی‌آمد، احزاب کارگری خود را نمایندهٔ طبقهٔ کارگر معرفی می‌کردند؛ اما این احزاب نیز به نوبهٔ خود به‌وسیلهٔ نمایندگان پارلمانی نمایندگی می‌شدند، و همین حضور در پارلمان به معنای پذیرفتن نقش چانه‌زن در چارچوب نظم سرمایه‌داری بود؛ نظمی که دیگر به‌طور جدی به چالش کشیده نمی‌شد.هماهنگ شدن سازمان‌های کارگری با سرمایه‌داری، باعث شد همان تقسیم کار و تخصص‌گرایی‌ای که در صنایع سرمایه‌داری وجود داشت، در اتحادیه‌ها و احزاب کارگری نیز به وجود آید. همان‌گونه که در کارخانه‌ها مدیران، سرپرستان و ناظران وجود داشتند، در سازمان‌های کارگری نیز رؤسا، سازمان‌دهندگان و دبیران پدید آمدند. همان‌گونه که شرکت‌های سرمایه‌داری هیئت‌مدیره داشتند، اتحادیه‌ها و احزاب نیز کمیته‌های اجرایی و هیئت‌های رهبری تشکیل دادند. تودهٔ کارگران سازمان‌یافته، همانند تودهٔ کارگران مزدبگیر در کارخانه‌ها، وظیفهٔ هدایت و تصمیم‌گیری را به کسانی که «برتر» از خود می‌پنداشتند واگذار کردند.

این از میان رفتن ابتکار عمل کارگران، هرچه سرمایه‌داری گسترش یافت، با سرعت بیشتری ادامه پیدا کرد؛ تا اینکه جنگ جهانی به دورهٔ گسترش آرام و «منظم» سرمایه‌داری پایان داد.

قیام‌های روسیه، مجارستان و آلمان بار دیگر کنش و ابتکار عمل توده‌ها را زنده کردند. ضرورت‌های اجتماعی، توده‌ها را وادار به عمل کرد. اما سنت‌های جنبش کارگری قدیمی در اروپای غربی و عقب‌ماندگی اقتصادی اروپای شرقی مانع از آن شد که طبقهٔ کارگر بتواند مأموریت تاریخی خود را به انجام برساند.

در اروپای غربی، توده‌ها شکست خوردند و فاشیسم، به شیوهٔ موسولینی و هیتلر، قدرت گرفت. در روسیه نیز اقتصاد عقب‌مانده، شکل خاصی از «کمونیسم» را به وجود آورد که در آن جدایی میان طبقه و پیشاهنگ، تخصصی شدن وظایف و انضباط اجباری کار، به بالاترین درجهٔ خود رسید.

اصل رهبری، یعنی این اندیشه که یک پیشاهنگ باید مسئولیت انقلاب پرولتری را بر عهده بگیرد، بر برداشت‌های جنبش کارگری پیش از جنگ استوار است و اندیشه‌ای نادرست است. وظایف انقلاب و سازمان‌دهی کمونیستی جامعه، بدون گسترده‌ترین و کامل‌ترین فعالیت خودِ توده‌ها قابل تحقق نیست. این وظیفهٔ خود آنان است و تنها خود آنان می‌توانند آن را به انجام برسانند.

در جریان واقعی مبارزهٔ طبقاتی، اصول مبارزهٔ مستقل، همبستگی و کمونیسم خود را بر کارگران تحمیل می‌کنند. با وجود این گرایش نیرومند به اتحاد توده‌ای و اقدام توده‌ای، نظریهٔ گرد هم آوردن دوباره و تجدید آرایش سازمان‌های مبارز، دیگر کهنه شده به نظر می‌رسد.

البته تجدید سازمان ضروری است، اما این تجدید سازمان نباید صرفاً به معنای ادغام سازمان‌های موجود باشد. شرایط جدید، شکل‌های تازه‌ای از مبارزه را می‌طلبد. «نخست روشنی، سپس وحدت.» حتی گروه‌های کوچکی که اصول جنبش مستقل توده‌ای را درک کرده و از آن دفاع می‌کنند، از گروه‌های بزرگی که قدرت توده‌ها را دست‌کم می‌گیرند، اهمیت بیشتری دارند.

گروه‌هایی وجود دارند که نقص‌ها و ضعف‌های احزاب را می‌بینند و اغلب نقدهای درستی بر جبههٔ خلق و اتحادیه‌های کارگری وارد می‌کنند. اما نقد آنها محدود است، زیرا درک جامعی از جامعهٔ نوین ندارند.

وظیفهٔ پرولتاریا تنها با تصرف وسایل تولید و لغو مالکیت خصوصی پایان نمی‌یابد. مسئلهٔ سازمان‌دهی دوبارهٔ جامعه نیز باید مطرح شود و پاسخ بگیرد.

آیا باید سوسیالیسم دولتی رد شود؟

جامعه‌ای که در آن بردگی مزدی وجود نداشته باشد، بر چه اساسی سازمان خواهد یافت؟

این پرسش‌ها و پاسخ به آنها برای فهم شکل‌های مبارزه و سازمان‌یابی امروز ضروری‌اند.

در همین‌جا تضاد میان اصل رهبری و اصل اقدام مستقل توده‌ها آشکار می‌شود. زیرا فهم درست این مسائل انسان را به این نتیجه می‌رساند که تحقق کمونیسم تنها با فعالیت مستقیم، گسترده و همه‌جانبهٔ خودِ پرولتاریا به‌عنوان یک طبقه امکان‌پذیر است.

نخستین وظیفه، لغو نظام کارمزدی است. اراده و نیت خوب انسان‌ها آن‌قدر نیرومند نیست که اگر پس از انقلاب نظام مزدبگیری حفظ شود ــ همان‌گونه که در روسیه شد ــ بتواند مانع نتایج و پویایی‌هایی شود که خود این نظام ایجاد می‌کند.

بنابراین کافی نیست که وسایل تولید تصرف شوند و مالکیت خصوصی از میان برود. باید شرط اساسی استثمار در جامعهٔ مدرن، یعنی بردگی مزدی، نیز لغو شود. تنها با این اقدام است که دیگر اقدامات لازم برای سازمان‌دهی دوبارهٔ جامعه امکان‌پذیر خواهد شد؛ اقداماتی که بدون این گام نخست هرگز تحقق پیدا نمی‌کنند.

کمونیسم را نمی‌توان به وسیلهٔ یک حزب برقرار کرد یا به وجود آورد. تنها کل پرولتاریا قادر به انجام این کار است. کمونیسم یعنی کارگران سرنوشت خود را به دست گرفته‌اند؛ نظام مزدبگیری را از میان برده‌اند؛ و با برچیدن دستگاه بوروکراتیک، قدرت قانون‌گذاری و قدرت اجرایی را در یکدیگر ادغام کرده‌اند.

وحدت کارگران در ادغام مقدس احزاب یا اتحادیه‌های کارگری نیست، بلکه در یکسان بودن نیازهای آنان و در بیان این نیازها از طریق اقدام مشترک توده‌ای است. بنابراین، همهٔ مسائل کارگران باید در ارتباط با رشد و گسترش فعالیت مستقل خودِ توده‌ها بررسی شوند.

اینکه گفته شود روحیهٔ غیرمبارز احزاب سیاسی فقط ناشی از خیانت یا اصلاح‌طلبی رهبران آنهاست، نادرست است. احزاب سیاسی ناتوان‌اند. آنها کاری انجام نمی‌دهند، زیرا اساساً قادر به انجام آن نیستند.

سرمایه‌داری به سبب ضعف اقتصادی خود، برای حفظ موجودیتش به سرکوب و وحشت متوسل شده و از نظر سیاسی در موقعیت بسیار قدرتمندی قرار گرفته است؛ زیرا برای بقا مجبور است همهٔ توان خود را به کار گیرد.

انباشت عظیم سرمایه در سراسر جهان، نرخ سود را کاهش داده است. این واقعیت در سیاست خارجی به شکل تضاد میان ملت‌ها و در سیاست داخلی به صورت کاهش ارزش پول، مصادرهٔ بخشی از دارایی طبقهٔ متوسط، پایین آوردن سطح زندگی کارگران و تمرکز هرچه بیشتر قدرت سرمایه‌های بزرگ در دست دولت ظاهر می‌شود.

در برابر این قدرت متمرکز، جنبش‌های کوچک هیچ کاری از پیش نمی‌برند.

تنها توده‌ها می‌توانند با آن مقابله کنند، زیرا فقط آنها قادرند قدرت دولت را در هم بشکنند و خود به یک نیروی سیاسی تبدیل شوند.

در جایی که احزاب و اتحادیه‌ها ناتوان شده‌اند، توده‌ها مبارزه‌جویی خود را از طریق اعتصاب‌های خودجوش نشان می‌دهند. در آمریکا، انگلستان، فرانسه، بلژیک، هلند، اسپانیا و لهستان چنین اعتصاب‌هایی شکل گرفته‌اند و نشان داده‌اند که سازمان‌های قدیمی دیگر برای مبارزه مناسب نیستند.

با این حال، این اعتصاب‌ها، برخلاف آنچه از نامشان برمی‌آید، بی‌سازمان نیستند. بوروکرات‌های اتحادیه‌ای آنها را «بی‌نظم» می‌نامند، زیرا خارج از چارچوب رسمی اتحادیه‌ها شکل گرفته‌اند. اما خود اعتصاب‌کنندگان، اعتصاب را سازمان می‌دهند؛ زیرا حقیقتی قدیمی وجود دارد که می‌گوید کارگران فقط هنگامی که به صورت یک تودهٔ سازمان‌یافته عمل کنند، می‌توانند مبارزه کرده و پیروز شوند.

آنها صف‌های نگهبانی تشکیل می‌دهند، برای مقابله با اعتصاب‌شکنان برنامه‌ریزی می‌کنند، صندوق‌های کمک به اعتصاب ایجاد می‌کنند و با کارخانه‌های دیگر ارتباط برقرار می‌کنند. به بیان دیگر، رهبری اعتصاب را خودشان بر عهده می‌گیرند و آن را بر پایهٔ کارخانه سازمان می‌دهند.

گاه این مبارزهٔ مستقل جهشی بزرگ به پیش برمی‌دارد؛ مانند اعتصاب معدنچیان آستوریاس در سال ۱۹۳۴، معدنچیان بلژیک در سال ۱۹۳۵، اعتصاب‌های فرانسه، بلژیک و آمریکا در سال ۱۹۳۶ و انقلاب کاتالونیا در همان سال. این رخدادها نشان می‌دهند که نیروی اجتماعی تازه‌ای در میان کارگران در حال شکل‌گیری است؛ نیرویی که رهبری واقعی خود را در میان کارگران پیدا می‌کند، نهادهای اجتماعی را زیر نفوذ توده‌ها قرار می‌دهد و حرکت خود را آغاز کرده است.اعتصاب‌ها دیگر صرفاً وقفه‌ای در سودآوری سرمایه یا اختلالی اقتصادی نیستند. اهمیت اعتصاب مستقل از آن روست که کارگران در آن به‌عنوان یک طبقهٔ سازمان‌یافته دست به عمل می‌زنند.

اگر شبکه‌ای از کمیته‌های کارخانه و شوراهای کارگری در مناطق مختلف شکل بگیرد، پرولتاریا نهادهایی را به وجود می‌آورد که تولید، توزیع و همهٔ وظایف دیگر زندگی اجتماعی را تنظیم می‌کنند.

به بیان دیگر، دستگاه اداری دولت تمام قدرت خود را از دست می‌دهد و دیکتاتوری پرولتاریا برقرار می‌شود.

بدین‌ترتیب، سازمان طبقاتی که در جریان مبارزه برای به دست گرفتن قدرت شکل می‌گیرد، هم‌زمان سازمان اداره، کنترل و مدیریت نیروهای مولد کل جامعه نیز خواهد بود. این همان پایهٔ جامعه‌ای است که از تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان آزاد و برابر تشکیل شده است.

همین است خطری که جنبش مستقل طبقهٔ کارگر برای جامعهٔ سرمایه‌داری ایجاد می‌کند.

اعتصاب‌های خودجوش، هرچند در ظاهر کوچک و کم‌اهمیت به نظر برسند، در واقع جنین کمونیسم هستند. یک اعتصاب کوچک خودجوش، چون به دست خود کارگران و در جهت منافع خود آنان هدایت می‌شود، در مقیاسی کوچک ویژگی‌های قدرت آیندهٔ پرولتاریا را نشان می‌دهد.

هرگونه تجدید سازمان نیروهای مبارز باید بر این شناخت استوار باشد که شرایط مبارزه ایجاب می‌کند قدرت قانون‌گذاری و اجرایی در دست کارگران کارخانه‌ها متحد شود.

تمام قدرت به کمیته‌های اقدام و شوراهای کارگری.

این همان جبههٔ طبقاتی است.

وظیفهٔ مبارزان انقلابی آن است که کارگران را نسبت به وحدت شکل‌های سازمان مبارزه، دیکتاتوری طبقاتی و ساختار اقتصادی کمونیسم ــ که بر پایهٔ لغو نظام مزدبگیری استوار است ــ آگاه کنند.

کسانی که خود را «پیشاهنگ» می‌نامند، امروز همان ضعفی را دارند که در حال حاضر در میان توده‌ها نیز دیده می‌شود. آنان هنوز باور دارند که اتحادیه‌ها یا یکی از احزاب باید، هرچند با روش‌های انقلابی، مبارزهٔ طبقاتی را رهبری کنند.

اما اگر درست باشد که نبردهای سرنوشت‌ساز در حال نزدیک شدن هستند، دیگر کافی نیست که فقط گفته شود رهبران کارگری خائن‌اند.

برای رسیدن به این هدف، باید بدون هیچ قید و شرطی با سلطه و کنترل احزاب و اتحادیه‌ها بر مبارزهٔ کارگران مبارزه کرد.

Report content on this page

اشتراک‌گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اخبار مرتبط

پربازدیدترین‌ها

خبرنامه شوراها

آخرین نوشته های سایت را در ایمیل خود دریافت کنید.

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com