مارکس، نظریهپرداز آنارشیسم ، ماکسیمیلیان روبل
مقاله ماکسیمیلیان روبل در سال ۱۹۷۳ که صرف نظر از انتقادات طولانی مارکس از نظریهپردازان مشهور آنارشیست، عناصر لیبرتارین موجود در آثار مارکس و اهمیت آن برای آنارشیسم را برجسته میکند.
برگردان به فارسی : آرمان جمهور
*
شاگردان مارکس که نه در ارزیابی محدودیتهای نظریه او و نه در تعیین استانداردها و حوزه کاربرد آن موفق بودهاند، به او خدمت بدی کردهاند و در نهایت نقش یک غول افسانهای، نمادی از علم و قدرت مطلق انسان سازنده ، سازنده سرنوشت خود را بر عهده گرفتهاند.
تاریخ این مکتب هنوز در حال نوشته شدن است، اما حداقل میدانیم که چگونه پدید آمد: مارکسیسم، به عنوان تدوین مجموعهای از اندیشههای بدفهمیده و بدتفسیر شده، در زمانی متولد و توسعه یافت که آثار مارکس هنوز به طور کامل در دسترس نبود و بخشهای مهمی از آن منتشر نشده بود. بنابراین، پیروزی مارکسیسم به عنوان یک دکترین دولتی و ایدئولوژی حزبی، چندین دهه قبل از انتشار نوشتههایی بود که در آنها مارکس به روشنترین و کاملترین شکل، مبانی علمی و هدف اخلاقی نظریه اجتماعی خود را بیان کرد. این تحولات بزرگ که به مجموعهای از اندیشهها دامن زد که اصول اصلی آن برای بازیگران اصلی درام تاریخ ناشناخته بود، باید برای نشان دادن اینکه مارکسیسم بزرگترین، اگر نگوییم غمانگیزترین، سوءتفاهم قرن بود، کافی میبود. اما در عین حال، این به ما اجازه میدهد تا اهمیت نظریه مارکس را درک کنیم که معتقد است این ایدههای انقلابی یا اصول اخلاقی نیستند که تغییرات را در جامعه ایجاد میکنند، بلکه نیروهای انسانی و مادی هستند؛ اینکه ایدهها و ایدئولوژیها اغلب فقط برای پنهان کردن منافع طبقهای که تحولات به نفع آن رخ میدهد، عمل میکنند. مارکسیسم سیاسی نمیتواند به علم مارکس متوسل شود و در عین حال از تحلیل انتقادی که این علم برای افشای ایدئولوژیهای قدرت و استثمار به کار میبرد، بگریزد.
مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی طبقهی حاکم، موفق شده است مفاهیم سوسیالیسم و کمونیسم را، آنطور که مارکس و پیشگامانش آنها را درک میکردند، از معنای اصلیشان تهی کند و آن را با تصویری از واقعیتی جایگزین کند که نفی کامل آن است. اگرچه مفهوم سوم – آنارشیسم – با دو مفهوم دیگر ارتباط نزدیکی دارد، اما به نظر میرسد که از سرنوشت تبدیل شدن به یک رازآلودگی رهایی یافته است. اما در حالی که مردم میدانند که مارکس با برخی از آنارشیستها همدردی بسیار کمی داشت، اما به طور کلی مشخص نیست که با وجود این، او همچنان آرمان و اهداف آنارشیستی را به اشتراک میگذاشت: ناپدید شدن دولت. بنابراین، یادآوری این نکته ضروری است که مارکس با پذیرش آرمان رهایی طبقهی کارگر، به جای سوسیالیسم یا کمونیسم، در سنت آنارشیستی شروع به کار کرد. و اینکه، هنگامی که سرانجام تصمیم گرفت خود را «کمونیست» بنامد، این اصطلاح برای او به یکی از جریانهای کمونیستی موجود در آن زمان اشاره نداشت، بلکه به جنبشی از تفکر و شیوهی عمل اشاره داشت که هنوز باید با گردآوری تمام عناصر انقلابی که از آموزههای موجود و از تجربهی مبارزات گذشته به ارث رسیده بود، تأسیس میشد.
در تأملاتی که در ادامه میآید، سعی خواهیم کرد نشان دهیم که مارکس، تحت عنوان کمونیسم، نظریهای در مورد آنارشیسم ارائه داد؛ و علاوه بر این، در واقع او بود که اولین کسی بود که مبنایی منطقی برای آرمانشهر آنارشیستی فراهم کرد و پروژهای برای دستیابی به آن ارائه داد. با توجه به محدودیت مقاله حاضر، این موضوع را فقط به عنوان یک موضوع برای بحث مطرح میکنیم. اثبات از طریق نقل قولها به حداقل خواهد رسید تا استدلال اصلی بهتر مطرح شود: مارکس نظریهپرداز آنارشیسم.
اول
مارکس در فوریه ۱۸۴۵، در آستانه عزیمت به تبعید در بروکسل، در پاریس قراردادی با یک ناشر آلمانی امضا کرد و خود را متعهد ساخت که ظرف چند ماه اثری دو جلدی با عنوان «نقد سیاست و اقتصاد سیاسی» را منتشر کند، بدون اینکه گمان کند وظیفهای را بر خود تحمیل کرده است که تمام عمرش را به خود اختصاص خواهد داد و تنها قادر به انجام بخش نسبتاً بزرگی از آن خواهد بود.
انتخاب موضوع تصادفی نبود. مارکس که تمام امید خود را برای شغل دانشگاهی از دست داده بود، نتایج مطالعات فلسفی خود را به روزنامهنگاری سیاسی منتقل کرد. مقالات او در روزنامه راینیشه زایتونگ کلن، مبارزه برای آزادی مطبوعات در پروس را به نام آزادیای که او آن را جوهر انسان و پوشش طبیعت انسانی میدانست، رهبری میکرد؛ اما همچنین به نام دولتی که به عنوان تحقق آزادی عقلانی، به عنوان «ارگانیسم بزرگی که در آن آزادی حقوقی، اخلاقی و سیاسی باید تحقق یابد و در آن هر شهروند با پیروی از قوانین دولت، تنها از قوانین طبیعی عقل خود، عقل انسانی، پیروی میکند» درک میشد. اما سانسور پروس به زودی فیلسوف-روزنامهنگار را ساکت کرد. مارکس، در خلوتگاه مطالعاتی، مدت زیادی طول نکشید تا از خود در مورد ماهیت واقعی دولت و اعتبار عقلانی و اخلاقی فلسفه سیاسی هگل بپرسد.
ما میدانیم که ثمره این تأمل که با مطالعه تاریخ انقلابهای بورژوایی در فرانسه، بریتانیای کبیر و ایالات متحده غنی شده است، چه بوده است: گذشته از یک اثر ناقص و منتشر نشده، نقد فلسفه دولت هگل (۱۸۴۳)، دو مقاله جدلی، مقدمهای بر نقد فلسفه حق هگل و درباره مسئله یهود (پاریس، ۱۸۴۴). این دو نوشته در واقع یک مانیفست واحد را تشکیل میدهند که در آن مارکس یک بار برای همیشه نهادهای اجتماعی – دولت و پول – را که او آنها را منشأ شرارتها و کاستیهایی میدانست که جامعه مدرن از آنها رنج میبرد و تا زمان وقوع یک انقلاب اجتماعی جدید برای لغو آنها، همچنان رنج خواهد برد، شناسایی و بیقید و شرط محکوم میکند. در عین حال، مارکس از نیرویی – پرولتاریای مدرن – که پس از قربانی اصلی این دو نهاد بودن، قرار بود به سلطنت آنها و همچنین هر شکل دیگری از سلطه طبقاتی، سیاسی و اقتصادی، پایان دهد، ستایش کرد. خودرهایی پرولتاریا، رهایی کامل بشریت خواهد بود؛ پس از شکست کامل بشریت، پیروزی کامل انسان.
در سیر تکامل فکری مارکس، رد دولت و پول و تأیید اینکه پرولتاریا طبقهای رهاییبخش است، پیش از مطالعات او در اقتصاد سیاسی رخ داد؛ این مطالعات همچنین مقدم بر کشف برداشت ماتریالیستی از تاریخ بودند، «خط راهنمایی» که تحقیقات تاریخی بعدی او را هدایت کرد. گسست او از فلسفه حقوق و سیاست هگل از یک سو و مطالعه انتقادی او از انقلابهای بورژوایی از سوی دیگر، به او اجازه داد تا اصول اخلاقی نظریه اجتماعی آینده خود را که قرار بود مبنای علمی آن توسط نقد اقتصاد سیاسی فراهم شود، به روشنی تثبیت کند. مارکس با درک نقش انقلابی دموکراسی و قدرت قانونگذاری در پیدایش دولت و قدرت حکومتی بورژوایی، از تحلیل روشنگرانه دو ناظر زیرک از امکانات انقلابی دموکراسی آمریکایی، الکسی دو توکویل و توماس همیلتون، استفاده کرد تا مبنایی منطقی برای یک آرمانشهر آنارشیستی به عنوان هدف آگاهانه جنبش انقلابی طبقهای که استادش سن سیمون آن را «پرتعدادترین و فقیرترین» نامیده بود، بنا نهد. از آنجا که نقد دولت او را به تصور امکان جامعهای آزاد از هرگونه اقتدار سیاسی سوق داد، مجبور شد به نقد سیستم اقتصادی که پایه مادی دولت را تضمین میکرد، بپردازد. طرد اخلاقی پول همچنین مستلزم تحلیل اقتصاد سیاسی، علم غنیسازی برخی و فقر برخی دیگر بود. بعدها او قرار بود پژوهشی را که قرار بود در مورد «آناتومی جامعه بورژوایی» آغاز کند، شرح دهد و با پرداختن به این کار آناتومی اجتماعی بود که قرار بود روششناسی خود را تدوین کند. بعدها، کشف مجدد دیالکتیک هگلی به او کمک کرد تا طرح «اقتصاد» را تحت شش «عنوان» یا «کتاب» تدوین کند: سرمایه ، مالکیت ارضی، کار مزدی؛ دولت ، تجارت خارجی، بازار جهانی ( به مقدمه نقد اقتصاد سیاسی ، ۱۸۵۹ مراجعه کنید). در واقع، این «سهگانه» دوگانه موارد تحقیق، مربوط به دو مسئلهای است که او چهارده سال قبل در اثری که قرار بود شامل نقدی بر اقتصاد سیاسی و سیاست باشد، پیشنهاد کرده بود به آنها بپردازد. مارکس کار خود را با تحلیل انتقادی شیوه تولید سرمایهداری آغاز کرد، اما امیدوار بود که نه تنها آنقدر زنده بماند و کار کند که این کار را به پایان برساند، بلکه پس از تکمیل سهگانه اول، به سهگانه دوم بپردازد که در نهایت به کتاب «درباره دولت» منجر میشد . 2 بنابراین، نظریه آنارشیسم بدون نیاز به اثبات غیرمستقیم، اولین نماینده شناختهشده خود را در مارکس مییافت. سوءتفاهم قرن مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی دولت، نتیجه این واقعیت بود که مارکس هرگز این کتاب را ننوشت. همین امر به اربابان دستگاه دولتی با برچسب سوسیالیست اجازه داده است که مارکس را در زمره طرفداران سوسیالیسم یا کمونیسم دولتی، و حتی سوسیالیسم «اقتدارگرا» قرار دهند.
مطمئناً، مانند هر آموزه انقلابی، آموزههای مارکس نیز عاری از ابهام نیست. با سوءاستفاده هوشمندانه از این ابهامات و با اشاره به برخی از نگرشهای شخصی استاد، برخی از شاگردان بیوجدان او موفق شدهاند آثار او را در خدمت آموزهها و اعمالی قرار دهند که هم در رابطه با حقیقت اساسی و هم در رابطه با هدف اعلامشدهاش، نفی کامل آن را نشان میدهند. در زمانی که دههها عقبگرد در روابط انسانی، همه نظریهها، ارزشها، سیستمها و پروژهها را زیر سوال برده است، گردآوری میراث فکری نویسندهای که با آگاهی از محدودیتهای تحقیقات خود، فراخوان خودآموزی انتقادی و خودرهایی انقلابی را به عنوان اصل دائمی جنبش کارگری مطرح کرد، مهم است. قضاوت در مورد مردی که دیگر نمیتواند از آرمان خود دفاع کند، بر عهده آیندگانی که بار مسئولیتهای سنگینی بر دوش دارند، نیست؛ اما از سوی دیگر، وظیفه ماست که آموزهای را که کاملاً معطوف به آینده بود، در پیش بگیریم، آیندهای که مطمئناً به زمان حال فاجعهبار ما تبدیل شد، اما هنوز بخش عمدهای از آن باید ساخته شود.
دوم
تکرار میکنیم: «کتاب» درباره دولت، که در طرح اقتصاد از پیش پیشبینی شده بود اما نانوشته ماند، تنها میتوانست شامل نظریه جامعه رها از دولت، یعنی جامعه آنارشیستی، باشد. اگرچه مستقیماً برای این اثر در نظر گرفته نشده بود، مطالب و آثاری که مارکس در جریان فعالیت ادبی خود تهیه یا منتشر کرد، به ما این امکان را میدهد که هم این فرضیه را در مورد محتوای اثر برنامهریزیشده مطرح کنیم و هم ساختار کلی آن را بررسی کنیم. در حالی که سهگانه اول عناوین بخشی از نقد اقتصاد سیاسی بود، دومی اساساً نقدی از سیاست را مطرح میکرد. پس از نقد سرمایه، نقد دولت مشخص میکرد که چه چیزی تکامل سیاسی جامعه مدرن را تعیین میکند، درست همانطور که هدف سرمایه (و به دنبال آن کتابهای «مالکیت زمین» و «کار مزدی») «آشکار کردن قانون اقتصادی حرکت جامعه مدرن» بود (رجوع کنید به مقدمه سرمایه ، ۱۸۶۷). به همان شیوهای که اصول و فرضیههایی که مارکس را هنگام نقد سرمایه برانگیخت، در نوشتههای منتشر شده و منتشر نشده او قبل از نقد اقتصاد سیاسی یافت میشوند.(۱۸۵۹)، بنابراین میتوانیم از این نوشتهها، نوشتههایی را استخراج کنیم که میتوانستند او را در توسعه انتقادش از دولت راهنمایی کنند. با این حال، اشتباه است که فرض کنیم در این زمان، اندیشه مارکس در مورد ماهیت سیاست به شکل نهایی خود، بدون امکان اصلاح جزئیات و بسته به هرگونه غنیسازی نظری، تثبیت شده است. کاملاً برعکس. مسئله دولت هرگز از دغدغههای مارکس دست نکشید، نه تنها به این دلیل که او نتوانست تعهد اخلاقی خود را برای اتمام اثر اصلیاش حفظ کند، بلکه مهمتر از همه به این دلیل که مشارکت و درگیریهای جدلی او پس از سپتامبر ۱۸۶۴ در انجمن بینالمللی کارگران و رویدادهای سیاسی، به ویژه رقابت برای رهبری بین فرانسه و پروس از یک سو و روسیه و اتریش از سوی دیگر، دائماً آن را در ذهن او نگه میداشت. اروپای عهدنامه وین در آن زمان چیزی بیش از یک افسانه نبود، در حالی که دو پدیده اجتماعی مهم در صحنه تاریخ ظاهر شده بودند: جنبشهای آزادیبخش ملی و جنبش کارگری. مبارزه بین ملتها و مبارزه طبقاتی، که از دیدگاه صرفاً مفهومی به سختی قابل تطبیق بودند، مسائلی نظری را مطرح میکردند که مستلزم تصمیمگیریهای مارکس و انگلس بود و ناگزیر آنها را در تضاد با اصول انقلابی خودشان قرار میداد. انگلس تخصص ویژهای در تمایز قائل شدن بین خلقها و ملتها بر اساس چگونگی ادعای حق تاریخی موجودیت ملی از نظر او یا عدم ادعای آن داشت. درک آنها از واقعیتهای تاریخی مانع از آن شد که این دو دوست از پرودون در مسیر فدرالیسمی پیروی کنند که در شرایط آن زمان، هم انتزاعی محض و هم آرمانشهری ناخالص به نظر میرسید؛ اما آنها در معرض خطر افتادن در ناسیونالیسمی قرار گرفتند که با جهانشمولی پرولتاریای مدرنی که آنها مطرح کرده بودند، ناسازگار بود.
اگر پرودون، با آرمانهای فدرالیستیاش، به نظر میرسد که از مارکس به موضع آنارشیستی نزدیکتر است، اما وقتی برداشت کلی پرودون از اصلاحاتی را که باید به لغو سرمایه و دولت منجر شود در نظر بگیریم، تصویر تغییر میکند. ستایش تقریباً بیش از حدی که پرودون در خانواده مقدس (۱۸۴۵) هدف آن است، نباید ما را گمراه کند. از این زمان به بعد، اختلافات نظری عمیقی بین این دو مرد وجود داشت؛ این ستایش تنها با یک قید بسیار مهم به سوسیالیست فرانسوی داده میشد: نقد پرودون از مالکیت در نظام اقتصادی بورژوایی ضمنی بود، اما هر چقدر هم که معتبر باشد، روابط اجتماعی نظامی را که مورد انتقاد قرار میداد، زیر سوال نمیبرد. کاملاً برعکس. در دکترین پرودون، مقولات اقتصادی، که بیان نظری نهادهای سرمایه بودند، همگی به طور سیستماتیک حفظ شده بودند. شایستگی پرودون این بود که تناقضات ذاتی علم اقتصاد را آشکار کرده و غیراخلاقی بودن اخلاق و قانون بورژوایی را نشان داده بود؛ نقطه ضعف او این بود که مقولات و نهادهای اقتصاد سرمایهداری را پذیرفته بود و در برنامه اصلاحات و راهحلهای خود، به تمام ابزارهای طبقه بورژوازی و قدرت سیاسی آن احترام میگذاشت: دستمزدها، اعتبار، بانکها، مبادله، قیمت، ارزش، سود، بهره، مالیات، رقابت، انحصار. پس از بهکارگیری دیالکتیک نفی در تحلیل خود از تکامل قانون و نظامهای حقوقی، او با عدم تعمیم روش انتقادی نفی خود به اقتصاد سرمایهداری، در نیمه راه متوقف شد. پرودون راه را برای چنین انتقادی باز کرد، اما این مارکس بود که این روش جدید انتقاد را ایجاد کرد و سعی کرد از آن بهعنوان سلاحی در مبارزه کار علیه سرمایه و دولت استفاده کند.
پرودون نقد خود را از اقتصاد و قانون بورژوایی به نام اخلاق بورژوایی مطرح کرده بود؛ مارکس قرار بود انتقاد خود را به نام اخلاق پرولتری مطرح کند، که معیارهای قضاوت آن از دیدگاهی کاملاً متفاوت از جامعه بشری گرفته شده بود. برای انجام این کار، او فقط باید اصل نفی پرودون – یا بهتر بگوییم هگل – را تا نتیجه منطقی آن دنبال میکرد: عدالتی که پرودون رویای آن را در سر میپروراند، تنها با نفی عدالت میتوانست برقرار شود، همانطور که فلسفه تنها با نفی فلسفه میتوانست عملی شود، یعنی با یک انقلاب اجتماعی که در نهایت به بشریت اجازه میداد اجتماعی شود و جامعه انسانی شود. این پایان پیش از تاریخ بشریت و آغاز زندگی فردی، ظهور انسان کاملاً توسعهیافته، با استعدادهای همهجانبه، و ظهور انسان کامل خواهد بود. مارکس با اخلاق واقعگرایانه پرودون که در پی نجات «جنبه خوب» نهادهای بورژوایی بود، با اخلاق آرمانشهری مخالفت کرد که خواستههای آن با امکانات ارائه شده توسط علم و فناوری به اندازه کافی توسعهیافته برای تأمین نیازهای نژاد سنجیده میشد. مارکس با آنارشیسمی که به تکثر طبقات و دستههای اجتماعی احترام میگذاشت، از تقسیم کار حمایت میکرد و با انجمنگراییهای پیشنهادی آرمانشهرگرایان دشمنی داشت، در مقابل آنارشیسمی قرار گرفت که طبقات اجتماعی و تقسیم کار را رد میکرد، کمونیسمی که در سوسیالیسم آرمانشهری، تمام آنچه را که میتوانست توسط پرولتاریایی که از نقش رهاییبخش خود آگاه بود و بر نیروهای تولید مسلط شده بود، به دست آید، در بر میگرفت. با این حال، علیرغم این ابزارهای متفاوت – به ویژه، همانطور که خواهیم دید، نگرش متفاوت نسبت به عمل سیاسی – دو نوع آنارشیسم هدف مشترکی را دنبال میکردند که مانیفست کمونیست آن را با این عبارات تعریف کرده است:
«به جای جامعهی بورژواییِ کهنه، با طبقات و تضادهای طبقاتیاش، ما اجتماعی خواهیم داشت که در آن رشد آزاد هر فرد، شرط رشد آزاد همگان است.»
سوم
مارکس از ابداع دستور پخت برای دیگهای پخت آینده خودداری کرد، اما او بهتر – یا بدتر – از این عمل کرد: او میخواست نشان دهد که ضرورت تاریخی – مانند نوعی سرنوشت کور – بشریت را به سمت یک وضعیت بحرانی سوق میدهد که در آن با یک دوراهی قطعی روبرو میشود: یا توسط اختراعات فنی خود نابود شود یا به لطف جهشی در آگاهی که به او اجازه میدهد از تمام اشکال بیگانگی و بردگی که مراحل تاریخ خود را مشخص کرده بود، جدا شود، زنده بماند. تنها این دوراهی مقدر شده بود، انتخاب واقعی به طبقه اجتماعی واگذار میشد که دلایل کافی برای رد نظم موجود و ایجاد یک شیوه زندگی اساساً متفاوت داشت. پرولتاریای مدرن به طور بالقوه نیروی مادی و اخلاقی بود که قادر به انجام این وظیفه مهم جهانی نجات بود. با این حال، این نیروی بالقوه تا زمانی که دوره بورژوازی به پایان نرسیده بود، نمیتوانست بالفعل شود. زیرا بورژوازی نیز نقشی تاریخی برای ایفا داشت. اگر همیشه از این امر آگاه نبود، مدافعان آن وظیفه داشتند نقش تمدنساز آن را به آن یادآوری کنند. بورژوازی کشورهای توسعهیافته صنعتی، با خلق جهان به شکل خود، جوامعی را که به تدریج تحت کنترل سیاسی و اقتصادی آن قرار میگرفتند، بورژوایی و پرولتریزه کرد. از دیدگاه منافع پرولتاریا، این ابزارهای فتح، یعنی سرمایه و دولت، صرفاً ابزارهای بردگی و سرکوب بودند، اما هنگامی که روابط تولید سرمایهداری و بنابراین دولتهای سرمایهداری در مقیاس جهانی تثبیت شدند، تضادهای درونی بازار جهانی محدودیتهای انباشت سرمایه را آشکار کرده و وضعیتی از بحران دائمی را ایجاد میکرد که بنیان جوامع بردهداری را به خطر میانداخت و بقای نژاد بشر را تهدید میکرد. ساعت انقلاب پرولتاریا در سراسر جهان به صدا در میآمد.
با قیاس منطقی، توانستهایم نتایج منطقی روش دیالکتیکی مورد استفاده مارکس در آشکار کردن قانون اقتصادی حرکت جامعه مدرن را ببینیم. میتوانیم این دیدگاه را با ارجاعات متنی، از جمله اظهارات مربوط به روششناسی که از بسیاری از نوشتههای مارکس در دورههای مختلف قابل استخراج است، تأیید کنیم. این نیز درست است که فرضیهای که مارکس اغلب در آثار سیاسی خود به ما ارائه میدهد، فرضیه انقلاب پرولتری در کشورهایی است که دوره طولانی تمدن بورژوایی و اقتصاد سرمایهداری را تجربه کردهاند. چنین انقلابی آغاز یک فرآیند توسعه خواهد بود که به تدریج بقیه جهان را درگیر خواهد کرد و پیشرفت تاریخی از طریق انقلاب مسری تسریع میشود. اما صرف نظر از فرضیهای که مارکس در ذهن داشت، یک چیز واضح است: نظریه اجتماعی او جایی برای راه انقلابی سوم نداشت که در آن کشورهایی که فاقد تجربه تاریخی سرمایهداری توسعهیافته و دموکراسی بورژوایی بودند، راه انقلاب پرولتری را به کشورهایی که گذشته طولانی سرمایهداری و بورژوایی داشتند، نشان دهند.
ما با اصرار ویژه این حقایق ابتدایی از مفهوم تاریخ را که ماتریالیستی نامیده میشود، به یاد میآوریم، زیرا اسطورهشناسی مارکسیستی که با انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ متولد شد، موفق شده است دیدگاه دیگری از روند این انقلاب را به جهانیان – و آنها لژیون بودند – تحمیل کند: بشریت به دو سیستم اقتصادی و سیاسی تقسیم شده است، جهان سرمایهداری تحت سلطه کشورهای توسعهیافته صنعتی و جهان سوسیالیستی، الگویی که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی پس از یک انقلاب «پرولتاریایی» به رتبه قدرت دوم جهانی رسیده بود. در واقع، صنعتی شدن روسیه به دلیل ایجاد و استثمار یک پرولتاریای عظیم بوده است و نه پیروزی و نابودی آن. افسانه «دیکتاتوری پرولتاریا» بخشی از زرادخانه ایدههایی است که اربابان جدید به نفع قدرت خود تحمیل کردهاند: شش دهه بربریت ناسیونالیستی و نظامی در مقیاس جهانی، سردرگمی ذهنی روشنفکرانی را توضیح میدهد که کاملاً توسط افسانه «اکتبر سوسیالیستی» گمراه شدهاند. ۳
از آنجایی که نمیتوانیم بحث را در اینجا عمیقتر کنیم، خود را به بیان دیدگاه خود در قالب یک جایگزین محدود میکنیم: یا نظریه ماتریالیستی توسعه اجتماعی از اعتبار علمی برخوردار است – خود مارکس طبیعتاً به این امر متقاعد شده بود – و در این صورت جهان «سوسیالیستی» یک افسانه است یا جهان سوسیالیستی واقعاً وجود دارد و نظریه ماتریالیستی توسعه اجتماعی کاملاً و مطلقاً بیاعتبار است. در فرضیه اول، افسانه جهان سوسیالیستی کاملاً توضیح داده شده است: این افسانه ثمره یک کارزار ایدئولوژیک سازمانیافته توسط «اولین دولت کارگری» با هدف پنهان کردن ماهیت واقعی آن خواهد بود. در فرضیه دوم، نظریه ماتریالیستی چگونگی سوسیالیستی شدن جهان قطعاً رد میشد، اما خواستههای اخلاقی و آرمانشهری آموزههای مارکس محقق میشد؛ به عبارت دیگر، مارکس که توسط تاریخ به عنوان یک مرد علم رد میشد، به عنوان یک انقلابی پیروز میشد.
اسطوره «سوسیالیسم واقعاً موجود» به منظور توجیه اخلاقی یکی از قدرتمندترین اشکال جامعه سلطهگر و استثمارگر که تاریخ به خود دیده است، ساخته شده است. مسئله ماهیت این جامعه، آگاهترین افراد در مورد نظریهها، دکترینها و ایدههایی را که در مجموع میراث فکری سوسیالیسم، کمونیسم و آنارشیسم را تشکیل میدهند، کاملاً گیج کرده است. از بین این سه مکتب – یا جریان – جنبش ایدهها که به دنبال تغییر اساسی در جامعه بشری هستند، آنارشیسم کمترین آسیب را از این انحراف دیده است. آنارشیسم که نظریهای واقعی از عمل انقلابی ایجاد نکرده است، توانسته خود را از فساد سیاسی و ایدئولوژیکی که دو مکتب فکری دیگر را درگیر کرده است، حفظ کند. آنارشیسم که از رویاها و آرزوهای گذشته و همچنین از طرد و شورش سرچشمه گرفته است، به عنوان انتقادی رادیکال از اصل اقتدار در تمام اشکال آن شکل گرفت و مهمتر از همه به همین دلیل در مفهوم ماتریالیستی تاریخ گنجانده شد. این مفهوم اخیر اساساً این دیدگاه است که تکامل تاریخی بشریت با مراحل مترقی از حالت دائمی تضاد اجتماعی به شیوهای از وجود مبتنی بر هماهنگی اجتماعی و توسعه فردی میگذرد. هدف مشترک آموزههای رادیکال و انقلابی پیش از مارکس، درست مانند نقد اجتماعی منتقلشده توسط آرمانشهر آنارشیستی، به بخش جداییناپذیر کمونیسم آنارشیستی مارکس تبدیل شد. با مارکس، آنارشیسم آرمانشهری با بُعد جدیدی غنی شد، بُعدی از درک دیالکتیکی از جنبش کارگری به عنوان یک خودرهایی اخلاقی که کل بشریت را در بر میگیرد. عنصر دیالکتیکی در نظریهای که ادعای علمی بودن، در واقع طبیعتگرایانه بودن، را داشت، باعث ایجاد یک فشار فکری شد که ناگزیر منشأ ابهام اساسی بود که آموزهها و فعالیت مارکس به طور غیرقابل انکاری با آن مشخص شده است. مارکس، که هم یک مبارز و هم یک نظریهپرداز بود، همیشه به دنبال هماهنگ کردن اهداف و ابزارهای کمونیسم آنارشیستی در فعالیت سیاسی خود نبود. اما این واقعیت که او به عنوان یک مبارز شکست خورد، به این معنی نیست که او دیگر نظریهپرداز آنارشیسم نبود. بنابراین، درست است که تز اخلاقی را که او در مورد ماتریالیسم فوئرباخ (1845) تدوین کرد، در مورد نظریه خود او به کار ببریم:
«این پرسش که آیا تفکر انسان میتواند وانمود به حقیقت عینی کند یا خیر، نه یک پرسش نظری، بلکه یک پرسش عملی است. انسان باید حقیقت، یعنی واقعیت و قدرت، «اینطرفی» بودن تفکر خود را در عمل اثبات کند.» 4
چهارم
نفی دولت و سرمایهداری توسط پرجمعیتترین و فقیرترین طبقه، پیش از آنکه مارکس به صورت دیالکتیکی نشان دهد که یک ضرورت تاریخی است، در اندیشههای او به عنوان یک الزام اخلاقی ظاهر میشود. در شکل اولیه خود، در ارزیابی انتقادی مارکس از انقلاب فرانسه، این امر نشاندهنده یک انتخاب تعیینکننده بود: هدفی که به گفته مارکس بشریت باید برای دستیابی به آن تلاش کند.
این هدف دقیقاً رهایی انسان با فراتر رفتن از رهایی سیاسی بود. آزادترین دولت سیاسی – که ایالات متحده آمریکا تنها نمونه آن بود – انسان را به برده تبدیل کرد زیرا به عنوان واسطه بین انسان و آزادی او مداخله میکرد، درست مانند مسیح که فرد مذهبی الوهیت خود را به او میسپارد. انسان هنگامی که از نظر سیاسی رهایی مییافت، هنوز فقط یک حاکمیت خیالی داشت. به عنوان یک موجود حاکم که از حقوق بشر برخوردار بود، وجودی دوگانه داشت: شهروند جامعه سیاسی و عضوی از جامعه؛ موجودی آسمانی و زمینی. به عنوان یک شهروند، او در آسمان سیاست، آن پادشاهی جهانی برابری، آزاد و حاکم بود. او به عنوان یک فرد، در زندگی واقعی خود، زندگی بورژوایی، تحقیر شد و به سطح وسیلهای برای همسایهاش تقلیل یافت؛ او بازیچهی نیروهای بیگانه، مادی و اخلاقی، مانند نهادهای مالکیت خصوصی، فرهنگ، مذهب و غیره بود. جامعهی بورژوایی جدا از دولت سیاسی، قلمرو خودخواهی، جنگ هر کس علیه همه، جدایی انسان از انسان بود. دموکراسی سیاسی با تضمین آزادی مذهبی انسان، او را از دین رها نکرده بود، همانطور که با تضمین حق مالکیت، او را از مالکیت رها نکرده بود. به همین ترتیب، وقتی دموکراسی سیاسی به هر کس آزادی انتخاب شغل خود را اعطا کرد، بردگی و خودخواهی شغلی را حفظ کرد. جامعهی بورژوایی دنیای قاچاق و سودجویی، سلطنت پول، قدرت جهانی بود که سیاست و از این رو دولت را مطیع خود کرده بود.
خلاصه، این تز اولیه مارکس بود. این تز نقدی بر دولت و سرمایه بود و به اندیشه آنارشیستی تعلق داشت تا به هرگونه سوسیالیسم یا کمونیسم. هنوز هیچ چیز علمی در مورد آن وجود نداشت، اما به طور ضمنی به یک برداشت اخلاقی از سرنوشت بشریت متوسل میشد و خود را بر آن بنا میکرد، به این صورت که بر لزوم انجام کاری در چارچوب زمان تاریخی اصرار داشت. به همین دلیل است که او نه تنها از رهایی سیاسی – که انسان را به یک واحد خودخواه و یک شهروند انتزاعی تقلیل میدهد – انتقاد کرد، بلکه هم هدفی را که باید به آن دست یافت و هم وسیلهای را برای دستیابی به آن مطرح کرد:
«تنها زمانی که انسان واقعی و منفرد، شهروند انتزاعی را دوباره در خود جذب کند و به عنوان یک انسان منفرد، در زندگی روزمره، در کار خاص خود و در موقعیت خاص خود به یک موجود نوعی تبدیل شود ، تنها زمانی که انسان «قدرتهای خود» را به عنوان قدرتهای اجتماعی بشناسد و سازماندهی کند و در نتیجه، دیگر قدرت اجتماعی را به عنوان قدرتهای اجتماعی بشناسد و سازماندهی کند و در نتیجه، دیگر قدرت اجتماعی را در قالب قدرت سیاسی از خود جدا نکند ، تنها در آن زمان رهایی بشر محقق خواهد شد.»5
مارکس با شروع از قرارداد اجتماعی روسو، نظریهپرداز شهروند انتزاعی و پیشگام هگل، نظریه خود را توسعه داد . او با رد جزئی از بیگانگی سیاسی که این دو متفکر مطرح کردند، به دیدگاه رهایی انسانی و اجتماعی رسید که فرد را به عنوان موجودی کامل با استعدادهای کاملاً توسعهیافته، دوباره تثبیت میکرد. این رد جزئی بود زیرا این وضعیت بیگانگی سیاسی، به عنوان یک واقعیت تاریخی، نمیتوانست با یک عمل ارادی از بین برود. رهایی سیاسی «پیشرفت بزرگی» بود، حتی آخرین شکل رهایی بشر در نظم مستقر بود و به همین دلیل است که میتواند به عنوان وسیلهای برای سرنگونی این نظم و آغاز مرحله رهایی واقعی بشر عمل کند. وسیله و هدف متضاد دیالکتیکی بودند، اما در آگاهی پرولتاریای مدرن که بدین ترتیب حامل و سوژه تاریخی انقلاب شد، از نظر اخلاقی آشتی داده شدند. پرولتاریا، به عنوان طبقهای که در آن همه شرارتها متمرکز شده بود و جنایات شناخته شده کل جامعه را تجسم میکرد، در نتیجه فقر جهانی خود، از شخصیتی جهانی برخوردار بود. نمیتوانست خود را بدون رهایی تمام حوزههای جامعه رها کند، و با عملی کردن مطالبات این اخلاق رهایی بود که خود را به عنوان پرولتاریا منقرض میکرد.
جایی که مارکس از فلسفه به عنوان «سر» و بازوی فکری رهایی بشر صحبت میکند که پرولتاریا «قلب» آن خواهد بود، ما ترجیح میدهیم از اخلاق صحبت کنیم تا نشان دهیم که این مسئله گمانهزنی متافیزیکی نیست، بلکه مسئلهای مربوط به هستی است: مردم نباید کاریکاتوری از جهان را تفسیر کنند، بلکه باید با بخشیدن چهرهای انسانی به آن، آن را تغییر دهند. هیچ فلسفهی گمانهزنندهای هیچ راهحلی برای ارائه به انسان برای مشکلات هستیاش نداشت. به همین دلیل بود که مارکس، هنگامی که انقلاب را به یک امر مطلق تبدیل کرد، از یک اخلاق هنجاری استدلال کرد و نه از یک فلسفهی تاریخ یا یک نظریهی جامعهشناختی. از آنجا که او نمیتوانست و نمیخواست خود را به یک مطالبه صرفاً اخلاقی برای بازسازی بشریت و جامعه محدود کند، علاقهی مارکس در آن زمان توسط یک علم خاص برانگیخته شد: علم تولید وسایل هستی طبق قانون سرمایه.
بنابراین مارکس مطالعه اقتصاد سیاسی را به عنوان وسیلهای برای مبارزه برای آرمانی که از آن زمان به بعد تمام وجود «بورژوازی» خود را وقف آن کرد، آغاز کرد. آنچه تا آن زمان تنها یک نهاد رؤیایی و یک انتخاب اخلاقی بود، به نظریهای برای توسعه اقتصادی و مطالعهای در مورد آنچه جوامع را تعیین میکرد، تبدیل شد. اما این [مطالعه] همچنین باید مشارکت فعال در جنبش اجتماعی میبود که وظیفه آن عملی کردن خواستههای اخلاقی ناشی از شرایط وجودی پرولتاریای مدرن بود. هم رؤیای جامعهای بدون دولت، بدون طبقات، بدون مبادله پولی، بدون ترسهای مذهبی و فکری و هم تحلیلی که فرآیند تکاملی را که با گامهای متوالی به اشکال جامعه آنارشیستی و کمونیستی منجر میشد، آشکار میکرد، مستلزم نقد نظری شیوه تولید سرمایهداری بود. مارکس بعدها نوشت:
«حتی وقتی جامعهای در مسیر درست کشف قوانین طبیعی حرکت خود قرار گرفته باشد… نه میتواند با جهشهای جسورانه موانع ناشی از مراحل متوالی توسعه عادی خود را از میان بردارد و نه با تصویب قوانین آنها را از میان بردارد. اما میتواند درد زایمان را کوتاه و سبک کند.» (مقدمه بر سرمایه ، جلد اول)
خلاصه اینکه، مارکس بر آن شد تا آنچه را که از قبل به طور شهودی به آن متقاعد شده بود و آنچه را که از نظر اخلاقی ضروری به نظر میرسید، به صورت علمی اثبات کند. در اولین تلاش خود برای نقد اقتصاد سیاسی بود که به تحلیل سرمایه از دیدگاه جامعهشناختی به عنوان قدرت فرماندهی بر کار و محصولات آن پرداخت، قدرتی که سرمایهدار نه به واسطه ویژگیهای شخصی یا انسانی خود، بلکه به عنوان مالک دارایی از آن برخوردار بود. سیستم دستمزد نوعی بردهداری بود؛ هرگونه افزایش مستبدانه دستمزدها تنها به معنای جیره غذایی بهتر برای بردگان بود:
«حتی برابری دستمزدها، که پرودون خواستار آن است، صرفاً رابطه کارگر امروزی با کارش را به رابطه همه انسانها با کار تبدیل میکند. در آن صورت جامعه به عنوان یک سرمایهدار انتزاعی تصور خواهد شد.» 6
بردگی اقتصادی و بردگی سیاسی در کنار هم قرار گرفتند. رهایی سیاسی، یعنی به رسمیت شناختن حقوق بشر توسط دولت مدرن، همان اهمیتی را داشت که به رسمیت شناختن بردگی توسط دولت باستان داشت ( خانواده مقدس ، ۱۸۴۵). کارگر برده شغل مزدی خود و همچنین برده نیازهای خودخواهانه خود بود که به عنوان نیازهای بیگانه تجربه میشد. مردم در دولت نماینده دموکراتیک به همان اندازه در یک سلطنت مشروطه تابع بردگی سیاسی بودند. “در دنیای مدرن، همه همزمان برده و عضوی از جامعه هستند”، اگرچه بردگی جامعه بورژوایی شکل حداکثر آزادی را به خود میگیرد ( همان ). مالکیت، صنعت و مذهب، که عموماً به عنوان تضمین آزادی فردی در نظر گرفته میشوند، در واقع نهادهایی بودند که این وضعیت بردگی را تقدیس میکردند. روبسپیر، سن ژوست و هواداران آنها شکست خوردند زیرا آنها بین دوران باستان مبتنی بر بردگی واقعی و دولت نماینده مدرن مبتنی بر بردگی رهایی یافته، یعنی جامعه بورژوایی با رقابت جهانی، منافع خصوصی افسارگسیخته و فردگرایی بیگانه شده آن، تمایز قائل نشدند. ناپلئون که ماهیت دولت مدرن و جامعه مدرن را به طور کامل درک میکرد، دولت را به عنوان هدفی در خود و جامعه بورژوایی را به عنوان ابزاری برای جاهطلبیهای سیاسی خود در نظر میگرفت. او برای ارضای خودخواهی ملت فرانسه، جنگ دائمی را به جای انقلاب دائمی برقرار کرد. شکست او پیروزی بورژوازی لیبرال را تأیید کرد که در سال ۱۸۳۰ سرانجام توانست رویاهای ۱۷۸۹ خود را به واقعیت تبدیل کند: تبدیل دولت نماینده مشروطه به بیان اجتماعی انحصار قدرت و منافع بخشی خود.
مارکس، به عنوان ناظر دائمی تکامل سیاسی و توسعه اقتصادی جامعه فرانسه، دائماً نگران مسئله بناپارتیسم بود.7 او معتقد بود که انقلاب فرانسه دوره کلاسیک ایده سیاسی است و سنت بناپارتیستی بخش ثابتی از سیاست داخلی و خارجی فرانسه است. او همچنین نظریهای درباره قیصرگرایی مدرن ارائه داد که حتی اگر به نظر میرسید تا حدی با اصول روششناختی نظریه دولت او در تضاد است، دیدگاه اولیه آنارشیستی او را تغییر نداد. زیرا در همان زمانی که او آماده میشد تا اصول اساسی برداشت ماتریالیستی خود از تاریخ را بیان کند، برداشت زیر از دولت را تدوین کرده بود که او را در زمره رادیکالترین آنارشیستها قرار میدهد:
«وجود دولت از وجود بردهداری جداییناپذیر است… هرچه یک دولت قدرتمندتر و از این رو هرچه یک ملت سیاسیتر باشد، کمتر تمایل دارد که اصل کلی حاکم بر بیماریهای اجتماعی را توضیح دهد و علل آنها را با نگاه به اصل دولت – یعنی در سازمان واقعی جامعه که دولت بیان فعال، خودآگاه و رسمی آن است – جستجو کند .» 8
نمونه انقلاب فرانسه در آن زمان برای او به اندازه کافی قانعکننده به نظر میرسید تا او را وادار به ارائه دیدگاهی کند که تنها تا حدی با جامعهشناسی سیاسی که او به زودی در ایدئولوژی آلمانی مطرح کرد، مطابقت داشت ، اما میتوان آن را مدتها بعد در تأملات او در مورد امپراتوری دوم و کمون ۱۸۷۱ یافت.
«قهرمانان انقلاب فرانسه، به جای اینکه اصل دولت را منبع بیماریهای اجتماعی بدانند، بیماریهای اجتماعی را منبع مشکلات سیاسی میدانستند. بنابراین روبسپیر ثروت و فقر عظیم را مانعی برای دموکراسی ناب میدانست. بنابراین او آرزو داشت یک سیستم جهانی از صرفهجویی اسپارتی ایجاد کند . اصل سیاست، اراده است .» 9
وقتی بیست و هفت سال بعد، در رابطه با کمون پاریس، مارکس به ریشههای تاریخی استبداد سیاسی که دولت بناپارتیستی نماینده آن بود، بازگشت، در تمرکزگرایی حاصل از انقلاب فرانسه، ادامه سنتهای سلطنت را دید:
«دستگاه متمرکز دولتی که با ارگانهای نظامی، بوروکراتیک، روحانی و قضایی فراگیر و پیچیدهاش، جامعه مدنی زنده را مانند مار بوآ در بر میگیرد، ابتدا در دوران سلطنت مطلقه به عنوان سلاحی برای جامعه مدرن نوپا در مبارزه برای رهایی از فئودالیسم ساخته شد… بنابراین، اولین انقلاب فرانسه با وظیفهاش ایجاد وحدت ملی (ایجاد یک ملت)… مجبور شد آنچه را که سلطنت مطلقه آغاز کرده بود، یعنی تمرکز و سازماندهی قدرت دولتی را توسعه دهد و دایره و ویژگیهای قدرت دولتی، تعداد ابزارهای آن، استقلال آن و سلطه ماوراءالطبیعه آن بر جامعه واقعی را گسترش دهد… هر منفعت جزئی و منفرد ناشی از روابط گروههای اجتماعی از خود جامعه جدا، تثبیت و مستقل از آن و در مقابل آن به شکل منفعت دولتی تثبیت و توسط کاهنان دولتی با عملکردهای سلسله مراتبی دقیقاً تعیینشده اداره میشد.» 10
این نکوهش پرشور قدرت دولت، به نوعی خلاصه تمام کار مطالعاتی و تأمل انتقادی است که مارکس در این زمینه انجام داد: مواجهه او با فلسفه اخلاقی و سیاسی هگل؛ دورهای که طی آن مفهوم ماتریالیستی تاریخ را تدوین کرد؛ پانزده سال روزنامهنگاری سیاسی و حرفهای او؛ و فراموشنشدنی، فعالیت شدید او در انجمن بینالمللی کارگران. به نظر میرسد کمون به مارکس این فرصت را داده است تا به افکار خود در مورد مسئلهای که یکی از شش کتاب اقتصاد خود را برای آن اختصاص داده بود، پایان دهد و تصویری، هرچند مختصر، از آن انجمن آزاد مردان آزاد که مانیفست کمونیست آمدنش را اعلام کرده بود، ارائه دهد .
«بنابراین، این انقلابی علیه این یا آن شکل مشروع، مشروطه، جمهوری یا امپریالیستی قدرت دولتی نبود. این انقلابی علیه خود دولت، علیه این سقط ماوراءالطبیعه جامعه، از سرگیری زندگی اجتماعی مردم برای مردم بود.» 11
پنجم
مارکس با مقایسه چگونگی رهایی رعایا از رژیم فئودالی با رهایی طبقه کارگر مدرن، خاطرنشان کرد که رعایا برخلاف پرولتاریاها، باید برای توسعه آزادانه شرایط اجتماعی موجود مبارزه میکردند و در نتیجه تنها میتوانستند به «کار آزاد» دست یابند. از سوی دیگر، پرولتاریاها برای تأیید خود به عنوان افراد، باید شرایط اجتماعی خود را از بین میبردند؛ از آنجا که این شرایط با شرایط کل جامعه یکسان بود، آنها باید کار مزدی را از بین میبردند. و او این جمله را اضافه کرد که از آن پس به عنوان مضمون آثار ادبی و فعالیت او به عنوان یک مبارز کمونیست عمل کرد:
«بنابراین آنها [پرولتاریاها] خود را مستقیماً در مقابل شکلی میبینند که تاکنون افراد، که جامعه از آن تشکیل شده است، به خود بیان جمعی دادهاند، یعنی دولت. بنابراین، برای اینکه بتوانند خود را به عنوان افراد ابراز کنند، باید دولت را سرنگون کنند.» 12
این دیدگاه که به آنارشیسم باکونین نزدیکتر بود تا به آنارشیسم پرودون، نه در بحبوحهی آن و نه به لفاظیهای یک سیاستمدار در حال سخنرانی در یک جلسهی کارگری، بیان شد. این نتیجهی منطقی بود که به عنوان یک مطالبه انقلابی، از کل توسعهی نظریهای بیان شد که هدف آن اثبات «ضرورت تاریخی» کمون آنارشیستی بود. به عبارت دیگر، در نظریهی مارکس، ظهور «جامعهی انسانی» به عنوان نتیجهی یک فرآیند تاریخی طولانی دیده میشد. در نهایت، یک طبقهی اجتماعی ظهور میکرد که اکثریت قریب به اتفاق جمعیت جامعهی صنعتی را تشکیل میداد و به این ترتیب قادر به انجام یک وظیفهی انقلابی خلاقانه بود. مارکس برای نشان دادن منطق این توسعه، در پی ایجاد یک پیوند علّی بین پیشرفت علمی – بیش از همه پیشرفت علوم طبیعی – و از یک سو، نهادهای سیاسی و حقوقی و از سوی دیگر، رفتار طبقات اجتماعی متخاصم بود. برخلاف انگلس، مارکس این را در نظر نمیگرفت که تحول انقلابی آینده به همان شیوه انقلابهای گذشته، مانند طوفانی از طبیعت که انسانها، اشیا و آگاهی را در هم میکوبد، رخ خواهد داد.
با ظهور طبقه کارگر مدرن، نژاد بشر چرخه تاریخ واقعی خود را آغاز کرد؛ در مسیر عقل قرار گرفت و قادر شد رویاهای خود را محقق کند و سرنوشتی مطابق با استعدادهای خلاقانه خود برای خود رقم بزند. فتوحات علم و فناوری چنین نتیجهای را ممکن ساخت، اما پرولتاریا مجبور بود مداخله کند تا مانع از آن شود که بورژوازی و سرمایه این تکامل را به یک حرکت به سوی ورطه تبدیل کنند:
«به نظر میرسد پیروزیهای هنر با از دست دادن شخصیت به دست آمدهاند. با همان سرعتی که بشر بر طبیعت تسلط مییابد، به نظر میرسد که انسان بردهی انسانهای دیگر یا بدنامی خود میشود.» ۱۳
بنابراین انقلاب پرولتری یک ماجراجویی سیاسی نخواهد بود؛ بلکه یک عمل جهانی خواهد بود که آگاهانه توسط اکثریت قریب به اتفاق اعضای جامعه پس از آگاهی از ضرورت و امکان بازسازی کامل بشریت انجام میشود. همانطور که تاریخ به تاریخ جهانی تبدیل شده بود، تهدید بردگی توسط سرمایه و بازار آن در سراسر زمین گسترش یافت. در نتیجه، باید یک آگاهی و اراده تودهای کاملاً معطوف به تغییر اساسی و کامل روابط انسانی و نهادهای اجتماعی ایجاد میشد. تا زمانی که بقای مردم با خطر بربریت در ابعاد سیارهای تهدید میشود، رویاها و آرمانشهرهای کمونیستی و آنارشیستی منبع فکری پروژههای عقلانی و اصلاحات عملی هستند که میتوانند به نژاد بشر طعم زندگی مطابق با معیارهای عقل و تخیل را بدهند که هر دو معطوف به تجدید سرنوشت بشریت هستند.
همانطور که انگلس فکر میکرد، هیچ جهشی از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی وجود ندارد و گذار مستقیم از سرمایهداری به آنارشیسم نمیتواند وجود داشته باشد. بربریت اقتصادی و اجتماعی ناشی از شیوه تولید سرمایهداری را نمیتوان با یک انقلاب سیاسی که توسط نخبگانی از انقلابیون حرفهای که ادعا میکنند به نام و برای منافع اکثریت استثمار شده و بیگانه عمل و فکر میکنند، آماده، سازماندهی و رهبری میشود، از بین برد. پرولتاریا که در شرایط دموکراسی بورژوایی به یک طبقه و یک حزب تبدیل شده است، با مبارزه برای فتح این دموکراسی خود را آزاد میکند: حق رأی عمومی را که تا آن زمان «ابزار فریب» بود، به وسیلهای برای رهایی تبدیل میکند. طبقهای که اکثریت عظیم جامعه مدرن را تشکیل میدهد، تنها برای پیروزی بر سیاست، به اقدامات سیاسی بیگانهکننده دست میزند و تنها برای استفاده از آن علیه اقلیت سابقاً مسلط، قدرت دولتی را فتح میکند. فتح قدرت سیاسی ذاتاً یک عمل «بورژوایی» است. تنها با هدف انقلابی که طراحان این سرنگونی به آن میدهند، به یک اقدام پرولتری تبدیل میشود. این معنای دوره تاریخی است که مارکس از نامیدن آن به عنوان «دیکتاتوری پرولتاریا» ابایی نداشت، دقیقاً برای تمایز آن از دیکتاتوری اعمال شده توسط نخبگان، دیکتاتوری به معنای ژاکوبنی و بلانکیستی این اصطلاح. مطمئناً، مارکس با ادعای شایستگی کشف راز توسعه تاریخی شیوههای تولید و سلطه، نمیتوانست پیشبینی کند که آموزههای او توسط انقلابیون حرفهای و سایر سیاستمدارانی که ادعای حق تجسم دیکتاتوری پرولتاریا را دارند، غصب شود. در واقع، او فقط این شکل از گذار اجتماعی را برای کشورهایی در نظر داشت که پرولتاریای آنها توانسته بود از دوره دموکراسی بورژوایی برای ایجاد نهادهای خود استفاده کند و خود را به طبقه مسلط در جامعه تبدیل کند. در مقایسه با قرنها خشونت و فسادی که سرمایهداری برای تسلط بر جهان نیاز داشت، طول فرآیند گذار به جامعه آنارشیستی کوتاهتر و کمخشونتتر خواهد بود، تا جایی که تمرکز قدرت سیاسی، پرولتاریای تودهای را با بورژوازی از نظر عددی ضعیف روبرو کند:
«تبدیل مالکیت خصوصی پراکنده، ناشی از کار فردی، به مالکیت خصوصی سرمایهداری، طبیعتاً فرآیندی است که به طور غیرقابل مقایسهای طولانیتر، خشنتر و دشوارتر از تبدیل مالکیت خصوصی سرمایهداری، که عملاً بر تولید اجتماعی استوار است، به مالکیت اجتماعی است. در مورد اول، ما شاهد سلب مالکیت از توده مردم توسط چند غاصب بودیم؛ در مورد دوم، شاهد سلب مالکیت از چند غاصب توسط توده مردم هستیم.» ۱۴
مارکس تمام جزئیات یک نظریه گذار را تدوین نکرد؛ در واقع، میتوان دیدگاههای کاملاً متفاوتی را در طرحهای نظری و عملی مختلفی که در سراسر آثار او پراکندهاند، یافت. با این وجود، در سراسر این تفاوتها، در واقع اظهارات متناقض، یک اصل اساسی دستنخورده و ثابت باقی میماند تا جایی که امکان بازسازی منسجم چنین نظریهای را فراهم میکند. شاید در همین نکته است که افسانه تأسیس «مارکسیسم» توسط مارکس و انگلس در مضرترین حالت خود دیده میشود.
در حالی که اولی اصل فعالیت خودجوش پرولتاریا را معیار همه کنشهای طبقاتی واقعی و همه فتحهای واقعی قدرت سیاسی قرار داد، دومی، به ویژه پس از مرگ دوستش، با جداسازی دو عنصر در ایجاد جنبش کارگری به این نتیجه رسید: کنش طبقاتی – Selbsttätigkeit – پرولتاریا از یک سو و سیاست حزب از سوی دیگر. مارکس معتقد بود که خودآموزی کمونیستی و آنارشیستی، بیش از هر عمل سیاسی مجزا، بخش جداییناپذیر فعالیت انقلابی کارگران است: وظیفه کارگران این بود که خود را برای فتح و اعمال قدرت سیاسی به عنوان وسیلهای برای مقاومت در برابر تلاشهای بورژوازی برای فتح مجدد و بازیابی قدرت خود، آماده کنند. پرولتاریا باید موقتاً و آگاهانه خود را به یک نیروی مادی تبدیل میکرد تا از حق خود دفاع کند و با ایجاد تدریجی جامعه انسانی، جامعه را متحول سازد. در تلاش برای اثبات خود به عنوان نیرویی برای لغو و آفرینش بود که طبقه کارگر – که “از میان همه ابزارهای تولید، پربارترین است” – پروژه دیالکتیکی نفی خلاق را در پیش گرفت. این طبقه خطر بیگانگی سیاسی را پذیرفت تا سیاست را زائد کند. چنین پروژهای هیچ وجه مشترکی با شور و شوق مخرب باکونین یا آخرالزمان آنارشیستی یک کوردروی نداشت. خلوص انقلابی در این پروژه سیاسی که هدف آن تحقق برتری بالقوه تودههای ستمدیده و استثمار شده بود، جایی نداشت. مارکس فکر میکرد که انجمن بینالمللی کارگران، که قدرت تعداد را با روحیهای انقلابی که به شیوهای کاملاً متفاوت از آنارشیسم پرودونی تصور میشد، ترکیب میکرد، میتواند به چنین سازمان مبارزی تبدیل شود. مارکس با پیوستن به IWMA، موضعی را که در سال ۱۸۴۷ علیه پرودون اتخاذ کرده بود، رها نکرد، زمانی که آنارشیسم ضدسیاسی را که قرار بود توسط یک جنبش سیاسی محقق شود، مطرح کرد:
«آیا این بدان معناست که پس از سقوط جامعهی کهن، سلطهی طبقاتی جدیدی به وجود خواهد آمد که به قدرت سیاسی جدیدی منجر میشود؟ خیر… طبقهی کارگر، در جریان توسعهی خود، جامعهی مدنی کهن را با جامعهای جایگزین خواهد کرد که طبقات و تضاد آنها را از بین میبرد و دیگر قدرت سیاسی به معنای واقعی کلمه وجود نخواهد داشت، زیرا قدرت سیاسی دقیقاً بیان رسمی تضاد در جامعهی مدنی است. در عین حال، تضاد بین پرولتاریا و بورژوازی، مبارزهی طبقه علیه طبقه است، مبارزهای که به بالاترین بیان خود، یعنی یک انقلاب کامل، میرسد. در واقع، آیا اصلاً جای تعجب است که جامعهای که بر اساس تضاد طبقات بنا شده است، به تضاد وحشیانه ، یعنی ضربهی بدن علیه بدن، به عنوان پایان نهایی خود، منجر شود؟ نگویید که جنبش اجتماعی، جنبش سیاسی را از بین میبرد. هرگز جنبش سیاسی وجود ندارد که در عین حال اجتماعی نباشد. تنها در نظمی از امور که در آن دیگر طبقات و تضادهای طبقاتی وجود نداشته باشد، تحولات اجتماعی دیگر انقلاب سیاسی نخواهند بود .» 15
نکتهی مارکس در اینجا کاملاً واقعبینانه و عاری از هرگونه ایدهآلیسم است. این خطاب به آینده را باید به وضوح به عنوان بیان یک پروژهی هنجاری درک کرد که کارگران را متعهد میکند در حین مبارزهی سیاسی، مانند انقلابیون رفتار کنند. «طبقهی کارگر انقلابی است یا هیچ چیز نیست» (نامه به جی. بی. شوایتزر، ۱۸۶۵). این زبان متفکری است که دیالکتیک دقیق او، برخلاف پرودون یا اشتیرنر، تحت تأثیر قرار دادن مردم با استفادهی سیستماتیک از پارادوکسهای بیمورد و خشونت کلامی را رد میکند. و اگرچه همه چیز با این نمایش وسیله و هدف حل نمیشود و نمیتواند حل شود، اما حداقل مزیت آن این است که قربانیان کار بیگانه را ترغیب میکند تا از طریق انجام یک کار بزرگ آفرینش جمعی، خود را درک و آموزش دهند. به این معنا، جذابیت مارکس، علیرغم پیروزی مارکسیسم و حتی به دلیل آن، همچنان مرتبط است.
محدودیتهای این مقاله به ما اجازه نمیدهد که در اثبات این موضوع بیشتر پیش برویم. بنابراین، خود را به نقل سه متن محدود میکنیم که از قبل افسانهی – باکونینیستی و لنینیستی – مارکس را که «پرستندهی دولت» و «رسول کمونیسم دولتی» یا دیکتاتوری پرولتاریا را به عنوان دیکتاتوری یک حزب، در واقع یک فرد واحد، میداند، در هم میشکند:
(الف) «یادداشتهای حاشیهای بر کتاب «دولت و آنارشی» باکونین (ژنو، ۱۸۷۳، به زبان روسی)». مضامین اصلی: دیکتاتوری پرولتاریا و حفظ مالکیت کوچک دهقانان؛ شرایط اقتصادی و انقلاب اجتماعی؛ ناپدید شدن دولت و تبدیل کارکردهای سیاسی به کارکردهای اداری کمونهای تعاونی خودگردان.
(ب) نقد برنامه حزب کارگران آلمان (برنامه گوتا ) (۱۸۷۵).
مضامین اصلی: دو مرحله جامعه کمونیستی مبتنی بر شیوه تولید تعاونی؛ بورژوازی به عنوان یک طبقه انقلابی؛ اقدام بینالمللی طبقه کارگر؛ نقد «قانون آهنین دستمزدها»؛ نقش انقلابی تعاونیهای تولیدی کارگران؛ آموزش ابتدایی رها از نفوذ دین و دولت؛ دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا به عنوان گذار سیاسی به تبدیل کارکردهای دولتی به کارکردهای اجتماعی.
(ج) کمون دهقانی و چشماندازهای انقلابی در روسیه (پاسخ به ورا زاسولیچ) (1881). مضامین اصلی: کمون روستایی به عنوان عنصری از بازسازی جامعه روسیه؛ دوگانگی کمون و تأثیر پیشینه تاریخی؛ توسعه کمون و بحران سرمایهداری؛ رهایی دهقانان و مالیات؛ تأثیرات منفی و خطرات ناپدید شدن کمون؛ کمون روسیه که توسط دولت و سرمایه تهدید میشود، تنها توسط انقلاب روسیه نجات خواهد یافت.
این سه سند تا حدودی جوهره کتابی را تشکیل میدهند که مارکس قصد داشت درباره دولت بنویسد.
از این اظهارات میتوان دریافت که مارکس صریحاً نظریه اجتماعی خود را به عنوان تلاشی برای تحلیل عینی یک جنبش تاریخی ارائه کرده است و نه به عنوان یک قانون اخلاقی یا سیاسی برای عمل انقلابی با هدف ایجاد یک جامعه ایدهآل؛ به عنوان آشکار کردن یک فرآیند توسعه شامل اشیا و افراد و نه به عنوان مجموعهای از قوانین برای استفاده احزاب و نخبگان جویای قدرت. با این حال، این تنها جنبه بیرونی و اعلام شده نظریهای است که دو مسیر مفهومی دارد، یکی به طور دقیق تعیین شده و دیگری آزادانه راه خود را به سمت هدف رویایی یک جامعه آنارشیستی باز میکند:
«انقلاب اجتماعی قرن نوزدهم نمیتواند شعر خود را از گذشته بگیرد، بلکه فقط از آینده میتواند الهام بگیرد. نمیتواند از خودش شروع کند، مگر اینکه تمام خرافات مربوط به گذشته را از بین برده باشد.» ۱۶
گذشته یک ضرورت تغییرناپذیر است؛ و ناظر، مجهز به تمام ابزارهای تحلیل، در موقعیتی است که میتواند مجموعه پدیدههایی را که درک شدهاند، توضیح دهد. اما اگرچه امید بیهودهای است که تمام رویاهایی که بشریت، از طریق پیامبران و پیشگویانش، در سر داشته است، به حقیقت بپیوندند، آینده حداقل میتواند به نهادهایی که زندگی مردم را در تمام زمینههای اجتماعی به حالت دائمی بردگی تقلیل دادهاند، پایان دهد. این، به طور خلاصه، پیوند بین نظریه و آرمانشهر در آموزههای مارکس است که صریحاً خود را «آنارشیست» اعلام کرد، زمانی که نوشت:
«همه سوسیالیستها آنارشی را به عنوان برنامه زیر میبینند: هنگامی که هدف جنبش پرولتاریا – یعنی لغو طبقات – محقق شود، قدرت دولت که در خدمت نگه داشتن اکثریت قریب به اتفاق تولیدکنندگان در بندگی یک اقلیت بسیار کوچک استثمارگر است، ناپدید میشود و وظایف حکومت به وظایف اداری ساده تبدیل میشود.» 17
پینوشت ۱۸
مقاله فوق ایدههای فردریک انگلس در مورد دولت و آنارشیسم را در نظر نمیگیرد. بدون ورود به جزئیات دیدگاه او، میتوانیم بگوییم که کاملاً با دیدگاه مارکس مطابقت ندارد، اگرچه او نیز ناپدید شدن نهایی دولت را مطرح میکند. مهمترین بخشها در این رابطه را میتوان در آنتی دورینگ (۱۸۷۷-۱۸۷۸) یافت که تا حدودی از مارکس اجازه گرفته است. انگلس در اینجا فتح قدرت دولت و تبدیل ابزار تولید به مالکیت دولتی را به عنوان خود-الغای پرولتاریا و الغای تضادهای طبقاتی، در واقع «سرکوب دولت به عنوان دولت» میبیند. در ادامه، او این «الغای» دولت را به عنوان «زوال» دولت توصیف میکند: «دولت از بین رفته است، از بین رفته است .» پس از مرگ مارکس، انگلس با الهام از یادداشتهای به جا مانده از دوستش در مورد کتاب «جامعه باستانی» نوشته لوئیس هنری مورگان ، دوباره به این موضوع پرداخت، اما در یک زمینه اجتماعی-تاریخی گستردهتر. انگلس بالاترین شکل دولت، جمهوری دموکراتیک، را مرحله نهایی سیاست میداند که طی آن مبارزه سرنوشتساز بین بورژوازی و پرولتاریا رخ خواهد داد؛ طبقه استثمار شده برای خودرهایی آماده میشود و خود را در یک حزب مستقل تشکیل میدهد: «حق رأی عمومی معیار بلوغ طبقه کارگر است» – و این برای نابودی سرمایهداری و دولت، و از این رو جامعه طبقاتی کافی است. «همراه با آنها [یعنی طبقات]، دولت نیز ناگزیر سقوط خواهد کرد. جامعه … کل دستگاه دولت را در جایی که به آن تعلق دارد قرار خواهد داد: در موزه آثار باستانی، در کنار چرخ ریسندگی و تبر برنزی.» ۱۹ همچنین به نامههای انگلس به فیلیپ ون پتن در ۱۸ آوریل ۱۸۸۳ و به ادوارد برنشتاین در ۲۸ ژانویه ۱۸۸۴ مراجعه کنید. در نامههای اخیر، انگلس بخشهایی از فقر فلسفه (۱۸۴۷) و مانیفست کمونیست (۱۸۴۸) را نقل میکند تا ثابت کند «که ما پایان [“Aufhören“] دولت را قبل از اینکه واقعاً آنارشیستی وجود داشته باشد، اعلام کردیم.» انگلس بدون شک اغراق کرده است – تنها ذکر ویلیام گادوین این دیدگاه را بیاعتبار میکند، بدون اشاره به دیگرانی که از طریق خواندن عدالت سیاسی (۱۷۹۳) به آنارشیسم گرایش پیدا کردند.
۱. مقاله پیشرو در شماره 179 روزنامه Kölnische Zeitung. Rheinische Zeitung ، 10-14 ژوئیه 1842.
۲. رجوع کنید به “طرح و روش اقتصاد” در M. Rubel, Marx, Critique du Marxisme , Payot, Paris, 1974, pp. 369-401.
۳. برای بسط بیشتر مضامین اسطوره «اکتبر پرولتری» و جامعه روسیه به عنوان شکلی از سرمایهداری، به مارکس، نقد مارکسیسم ، صفحات ۶۳-۱۶۸ مراجعه کنید .
۴. تز دوم درباره فوئرباخ، ترجمه شده در کارل مارکس، منتخب آثار در جامعهشناسی و فلسفه اجتماعی ، ویرایش تی.بی. باتامور و ام. روبل، پلیکان، ۱۹۶۳، صفحه ۸۲.
۵. «درباره مسئله یهود»، Deutsch-Französische Jarbücher ، فوریه 1844.
۶. دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ، بخش «کار بیگانهشده»، ۱۸۴۴.
۷. رجوع کنید به M. Rubel, Karl Marx devant le bonapartisme , Mouton & Co., Paris-The Hague, 1960.
۸. «ملاحظات انتقادی در مورد مقاله: پادشاه پروس و اصلاحات اجتماعی. نوشته یک پروسی»، فوروارتس ، ۷ و ۱۰ اوت ۱۸۴۴.
۹. همانجا.
۱۰. جنگ داخلی در فرانسه ، پیشنویس اول، بخش «خصلت کمون»، ۱۸۷۱.
۱۱. همانجا.
۱۲. ایدئولوژی آلمانی ، ۱۸۴۵، ویرایش شده توسط سی. جی. آرتور، لارنس و ویشارت، لندن، ۱۹۷۰، ص. ۸۵.
۱۳. سخنرانی در سالگرد روزنامه مردم، ۱۴ آوریل ۱۸۵۶.
۱۴. سرمایه ، جلد اول، پایان فصل XXXII.
۱۵. فقر فلسفه ، ۱۸۴۷، فصل دوم، بخش ۵.
۱۶. هجدهم برومر لویی ناپلئون ، ۱۸۵۱.
۱۷. انشعابهای ساختگی در بینالملل ، ۱۸۷۲.
۱۸ . برای این ترجمه.1978
۱۹. منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت ، فصل نهم.
