مارکس، تروتسکی و حزب
حزب کمونیست شورایی سوئد
1973
متن از حزب کمونیست شورایی سوئد، فوربونت آربتارمکت، در مورد مسئله حزب و سازمان انقلابی. در ابتدا در “Rådsmakt، شماره ۲، ۱۹۷۳” منتشر شد.
در شماره ۱ RÅDSMAKT مقالهای در مورد دیدگاههای مارکس و تروتسکی در مورد کمون پاریس وجود داشت. تروتسکی، به عنوان نماینده نگرش کلی بلشویکی و لنینیستی به کمون، بلکه به انقلاب و ساخت سوسیالیستی به طور کلی.
یکی از جنبههای مورد بحث، دیدگاههای مارکس، تروتسکی و تالس در مورد نقش حزب پرولتاریا در روزهای کمون بود. در این مقاله، از جمله آمده است:
«برای تروتسکی و تالس، هم از نظر تروتسکی و هم از نظر تالس، اشتباه بزرگ کمون فقدان رهبری انقلابی آن بود. تروتسکی تأکید کرد: «کمون به ما ناتوانی تودهها در انتخاب مسیر خود، تردید آنها در رهبری جنبش، تمایل مهلک آنها به توقف پس از اولین موفقیتها را نشان میدهد…» چگونه میتوان این را جبران کرد؟ تروتسکی پاسخ را میداند: «تنها با کمک حزب، حزبی که مبتنی بر درسهای تاریخ است، حزبی که از نظر تئوری مسیرهای مختلف توسعه، تمام مراحل آن را پیشبینی میکند و بر این اساس فرمولهای عمل درست را محاسبه میکند، پرولتاریا میتواند خود را از تکرار مداوم تاریخ خود خلاص کند.» او نظرات خود را با منطق معمول خلاصه میکند: «میتوان کل تاریخ کمون را صفحه به صفحه مطالعه کرد و ما میتوانیم به یک نتیجه واحد برسیم: اینکه پرولتاریا باید یک حزب قوی در رهبری داشته باشد.» 1
حزب کارگران
شاید جالب باشد که تفسیر تروتسکیستی از کمون پاریس را با برخی از بزرگترین وقایعنگاران آن، یعنی مارکس و انگلس، مقایسه کنیم. مارکس در کتاب «جنگ داخلی در فرانسه»، هیچ جا توضیح نمیدهد که شکست نتیجهی فقدان «یک حزب قوی در رهبری» بوده است. او از نتایج بهدستآمده توسط کمون بسیار تحت تأثیر قرار گرفته است. او آن را بهعنوان «اساساً یک دولت طبقهی کارگر، نتیجهی مبارزهی طبقهی حاکم علیه طبقهی فرودست، شکل سیاسیِ سرانجام کشفشدهای که رهایی کار میتوانست تحت آن انجام شود» توصیف میکند. 2
موارد فوق و سایر نکات مطرح شده در مقاله، قطعاً برای نشان دادن تفاوتهای عمیق در برداشتهای مارکس و تروتسکی از کمون پاریس کافی است، اما میتوانیم از این هم فراتر برویم. مارکس و تروتسکی در مورد اینکه «حزب طبقه کارگر»، «حزب کمونیست» چیست، توافق ندارند. این به دلیل ناتوانی تروتسکی در درک اهمیت کمون پاریس نیست، بلکه به این دلیل است که تروتسکی، مانند بسیاری دیگر، صرفاً تجدیدنظر لنین از نظریه حزب مارکس را پذیرفته است.
نقل قول بالا میگوید که مارکس، مانند تروتسکی و دیگر لنینیستها، در هیچ کجا اعلام نکرد که شکست کمون به دلیل فقدان حزب بوده است. خیر، و دلیل آن صرفاً این است که مارکس در کمون پاریس دقیقاً «حزب پرولتاریا» را یافت! در حالی که تروتسکی از نبود حزب شکایت دارد، مارکس در کمون پاریس دقیقاً نمونهای از پرولتاریای سازمانیافته به عنوان یک حزب را مییابد! مارکس در انتقاد از نظریهپردازان توطئه، کسانی که میخواهند انقلاب را برای پرولتاریا مدیریت کنند، مینویسد:
«میتوان فهمید که این توطئهگران به سازماندهی پرولتاریای انقلابی بسنده نمیکنند. کار آنها پیشبینی توسعه فرآیند انقلابی، سوق دادن عمدی آن به سمت بحران، و انجام انقلاب درجا، بدون فراهم شدن شرایط انقلاب است. آنها کیمیاگران انقلاب و سردرگمی کیمیاگران قدیمی هستند. آنها که غرق در پیشداوریهای خود هستند، هدف دیگری جز سرنگونی سریع دولت موجود ندارند و در فعالیت نظریترِ توضیح منافع طبقاتی کارگران به آنها، عمیقاً در اشتباهند. همزمان با اینکه پرولتاریای پاریس مستقیماً به عنوان یک حزب به جایگاه اول رسید، این توطئهگران نفوذ خود را از دست دادند.» 3
نکته جالب در این مورد این نیست که تروتسکی، برخلاف مارکس، از حزب پرولتاریا در چارچوب کمون پاریس صحبت میکند، بلکه این است که مارکس و تروتسکی، که به نوبه خود از لنین الهام میگیرد، از مفهوم حزب کمونیست معانی متفاوتی دارند. همچنین صرفاً مسئله «تعریف» نیست.
آنجا که مارکس از حزب صحبت میکرد، منظورش پرولتاریای سازمانیافته به عنوان یک طبقه برای خود بود، یعنی کل پرولتاریای سازمانیافته برای و آگاه از این واقعیت که به عنوان یک طبقه باید دولت بورژوایی را سرنگون کند و جامعه خود، سوسیالیسم، را برقرار کند. این در تضاد با آگاهی و سازماندهی به عنوان یک طبقه در خود است، یعنی پرولتاریای آگاه و سازمانیافته برای مبارزه طبقاتی در چارچوب جامعه سرمایهداری.
وقتی کل، یا حداقل اکثریت، پرولتاریا به عنوان یک طبقه مستقل، به عنوان یک حزب، یعنی در شوراهای کارگری، شبهنظامیان کارگری و سایر ارگانهای قدرت پرولتری که در انقلاب وجود دارند، سازماندهی شود، آنگاه طبقه نیز اراده عینی خود را بیان میکند: سرنگونی دولت بورژوازی و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا. میتوان گفت که این نوع حزب، اراده طبقه را بیان میکند زیرا طبقه را در بر میگیرد، این حزب، طبقه سازمانیافته به عنوان یک کل است.
از سوی دیگر، «حزب» لنینیستی چیزی کاملاً متفاوت است. این یک سازمان آوانگارد است که در بهترین حالت از «پیشرفتهترین کارگران» تشکیل شده است. مطمئناً (حداقل قرار است که باشد) سازمانی از کسانی است که آگاهی دارند که پرولتاریا باید دولت بورژوایی را در هم بشکند و سوسیالیسم را برقرار کند. اما این سازمان، سازمان کل طبقه نیست و هدف آن هم نیست. برعکس، ادعا میشود که این سازمان، پس از آنکه خود را «حزب» اعلام کرد (و حتی قبل از آن، مثلاً به KFMLr مراجعه کنید)، آرمانهای عینی کل طبقه را بیان میکند. پس از تثبیت این امر، اقلیت، یعنی پیشتاز، به خود حق داده است که علیه طبقه عمل کند، به این دلیل که «کارگران منافع خود را درک نکردهاند». به عنوان مثال، به خود حق میدهد که تلاشهای کارگران برای ایجاد شوراهای کارگری بر اساس اصول کمون پاریس را سرکوب کند، همانطور که مائوئیستها در چین (شانگهای) در طول انقلاب فرهنگی انجام دادند.
سازمان انقلابی
از سوی دیگر، این بدان معنا نیست که نیازی به یک سازمان پیشتاز نیست، که آگاهترین کارگران نیازی به سازماندهی ندارند. کاملاً ضروری است که آنها خود را سازماندهی کنند، «تا حدی برای آموزش خود در نظریه سوسیالیستی و چیزهای دیگر، و تا حدی برای کمک مؤثرتر به توسعه آگاهی سوسیالیستی در بخشهای هرچه وسیعتری از طبقه خود. این سازمان انقلابیون، یک سازمان انقلابی («سیاسی»)، طبیعتاً در مبارزه روزمره طبقه کارگر برای شرایط زندگی بهتر نیز مداخله خواهد کرد، تا حدی برای حمایت از این مبارزه، تا حدی برای استفاده از این مبارزه برای توسعه آگاهی سوسیالیستی.» 4
در انقلاب و ساختمان سوسیالیستی، سازمان پیشتاز، سازمان انقلابی، مورد نیاز است، «این سازمان نیازمند یک سازمان سیاسی است که قادر به دفاع و تقویت گرایشی باشد که نمایانگر قویترین گسست از تمام ساختارهای اجتماعی موجود است – عمل و سازماندهی مستقل پرولتاریا، اراده آن برای به دست گرفتن سرنوشت خود.» 5
بنابراین، آنچه این سازمان انقلابی را از «حزب» لنینیستی متمایز میکند این است که در حالی که سازمان انقلابی ادعای نمایندگی چیزی جز اعضای خود را ندارد، لنینیستها ادعا میکنند که سازمان آنها نماینده چیز دیگری است، چیزی بیش از خود سازمان، و ادعا میکند که نماینده طبقه کارگر است.
لنینیستها نیز نمیتوانند از این ادعا دفاع کنند که حزب میتواند نماینده طبقه باشد، زیرا فعالیتهای خود را بر یک نظریه اجتماعی علمی و عینی، یعنی مارکسیسم، بنا میکند. همانطور که میدانیم، چندین دیدگاه (یا اگر دوست دارید – تفسیر) از مارکسیسم وجود دارد. این مقاله تنها یک نمونه از این موارد است و همه مفسران، یعنی «احزاب» یا انجمنها، طبیعتاً ادعا میکنند که مارکسیستهای درستی هستند. متأسفانه، تصمیمگیری در مورد اینکه چه کسی درست میگوید، حداقل در کوتاهمدت، همیشه آسان نیست. در این صورت، تفسیر سوسیالیستها در سوئد، مائوئیستها در چین و غیره درست خواهد بود. با این حال، در درازمدت، عمل البته نشان خواهد داد که چه کسی درست میگوید. تا آن زمان، ما باید به بازپسگیری مداوم مارکسیسم از طریق مبارزه سیاسی و نظری بسنده کنیم. به نقل از روساندا روساندا (فعال در سازمان ایتالیایی «ایل مانیفست»):
«تنشی که بر نهادهای تاریخی طبقه، احزاب و اتحادیههای کارگری سایه افکنده است، تنها به دلیل محدودیتهای ذهنی آنها نیست. بلکه به دلیل بُعد رو به رشدی است که بیش از پیش با کالای اجتماعی پیوند میخورد، که به طور فزایندهای نیازمند آگاهی طبقاتی است و واگذاری آن به دیگران دشوارتر و دشوارتر میشود. به عبارت دیگر، فاصله بین پیشتاز و طبقه که پیشفرض حزب لنین بود، در برابر چشمان ما در حال کاهش است. فرضیه مارکس در طول جنبش روز کارگر در فرانسه، در شور و اشتیاقی که در جوامع ما جریان دارد و تمایل دارد از روانترین و دقیقترین چارچوببندی، در یک شکلگیری صرفاً سیاسی، فرار کند، احیا شد. در این مشاهده است که مسئله سازماندهی اکنون میتواند نقطه شروع خود را بگیرد. از مارکس، ما بار دیگر در مسیر بازگشت به مارکس هستیم.»
کارولینای شمالی
۱RÅDSMAKT-، شماره ۱، صفحه ۲۰
۲RÅDSMAKT-، شماره ۱، صفحه ۲۰
۳-“Aus dem litterarischen Nachlass von Karl Marx, Friedrich Engels und Ferdinand Lassalle”، ed. مهرینگ، اشتوتگارت 1902، ج. III، ص. 426. به نقل از Rossanda Rossanda: “Från Marx till Marx“، ترجمه سوئدی در “Il Manifesto” (Tema Teori شماره 9).
۴- سکوی سیاسی Förbundet Arbetarmakt، ص. 14، چاپ اول، ص. 18، چاپ دوم.
۵Aa– ص. 20 چاپ اول، ص. 27. چاپ دوم