جک لندن: پاشنه آهنین[۱]
پل ماتیک
Jack London: A Bota de Ferro – Paul Mattick
Jack London: A Bota de Ferro – Paul Mattick – Crítica Desapiedada
جک لندن. پاشنه آهنین. موجود در «کتابفروشی ادبیات کارگری»، برلین SO 36، لائوزیتسر پلاتس ۱۳[۲].
برگردان به فارسی:شوراها
«هنگامی که دستهای متبرک و نیرومند خود را به سوی کاخها و جلال ارغوانی ما دراز کنید، به شما نشان خواهیم داد که قدرت چیست. پاسخ ما در غرش نارنجکها و ترکشها و صدای رگبار مسلسلها خواهد بود. ما انقلابیون را زیر پاشنههایمان له خواهیم کرد و اجسادشان را لگدمال میکنیم. جهان از آنِ ماست، ما اربابان آن هستیم و از آنِ ما باقی خواهد ماند. اما درباره سپاه کار، میگویم که از آغاز تاریخ بر خاک افتاده است و من تاریخ را درست میخوانم. تا زمانی که من و خویشانم و نوادگانمان قدرت را در دست داشته باشیم، بر خاک باقی خواهد ماند. این است سخن، و پادشاه سخنها – قدرت! نه خدا و نه طلا، بلکه قدرت. آن را بر زبان خود جاری کنید تا به سوزش افتد! قدرت!»[۳]

*
پاشنه آهنین جک لندن که بیش از دو دهه پیش نوشته شده، پیشگویی نمیکند، هرچند این اثر امروزه تصویرگر وضعیت کنونیِ سیاسی-اقتصادی و روندهای توسعه آتی آن است. همانطور که اثر علمی کارل مارکس ارزش پایدار خود را نه از تخیل، بلکه از دقیقترین تلاش فکری در بستر واقعیت به دست میآورد، موفقیت مداوم پاشنه آهنین نیز ریشه در دقت علمیای دارد که جک لندن با آن نظریههای مارکس را در قالب داستان اقتباس کرد و به آنها مقبولیت عام بخشید. از همین رو، این بهترین رمان اجتماعی است و تنها لندنِ مارکسیست و انقلابی میتوانست آن را بنویسد.
دیگر نیازی به ارزیابی نظریِ دیدگاههای مارکسیستی نیست؛ آنها بیش از نیم قرن است که از طریق بهکارگیری عملپژوهانه، خود را به اثبات رساندهاند. ابعاد همهجانبه این نظریات امکان نفوذ به گذشته، روشن ساختن وظایف کنونی و نشان دادن تصویری از آینده نزدیک در بعد اقتصادی-سیاسی را با «دقت ریاضی» (به تعبیر جک لندن) فراهم میسازد.
جک لندن میدانست چگونه سلاحهای مارکسیستی را به کار گیرد. پاشنه آهنین برمیآشوبد و بخشی از این هنر انقلابی آن است که کارگران را به حوزه نفوذ تبلیغات خود کشیده و آنان را به خواندن کتابها ترغیب کند. دستکم گرفتن نیروی نظریه امری رایج است؛ فايرباخ پیشتر در نامهای به روگه ناچار شد پاسخ نادانان را اینگونه بدهد:
«نظریه چیست و عمل چیست؟ تفاوت آنها در چیست؟ نظریه آن چیزی است که تنها در ذهن من است، و عمل آن چیزی است که ذهنهای بسیاری را تسخیر میکند. آنچه ذهنهای بسیار را متحد میسازد، توده میآفریند، گسترش مییابد و بدین ترتیب جایگاه خود را در جهان فراختر میکند.»[۴]
کارل مارکس این عبارت را در یکی از نخستین آثار خود تکمیل کرده و آن را اینگونه خلاصهسازی میکند:
«سلاح نقد یقیناً نمیتواند جایگزین نقدِ سلاح شود؛ قدرت [Gewalt][۵] مادی را باید با قدرت [Gewalt] مادی سرنگون کرد، اما نظریه به محض آنکه تودهها را تسخیر کند، خود به قدرتی مادی بدل میشود. نظریه زمانی قادر به تسخیر تودههاست که رادیکال شود.»[۶]
تبدیل نظریه به عمل، هدفِ جک لندن—نویسنده و رهبر متعهد کارگران—بود و پاشنه آهنین بخشی جداییناپذیر از عمل انقلابی اوست. نقد او تنها متوجه جامعه سرمایهداری نیست، بلکه به خودِ ابزارهای انقلاب نیز تعمیم مییابد. در هیچ جای دیگری جز این اثر، مفاهیم با چنان سادگی بیان نشدهاند که به هر ذهنی نفوذ کنند؛ اکسیر مارکسیستی قاشققاشق خورانده میشود، هیچکس مدهوش نمیشود، اما چشمان همگان باز میگردد. پاشنه آهنین رادیکال است.
نیازی به توصیف جک لندن نیست؛ او زنده است، چرا که اثرش زنده است. او صندلی ثابتی در والاترین جایگاهی دارد که تاریخ بشر به خود دیده است: در دلهای بزرگ پروپلتاریا. اثر او همچنان بخش بنیادیِ آفرینش پرولتری باقی میماند.
پاشنه آهنین نیازی به ارزیابی شاعرانه ندارد، هرچند هنری است که در دنیای ادبیات کمنظیر است. توصیفهای رؤیاگون از «کمون شیکاگو» از قدرت ادبی بس شگرفی برخوردارند. با این حال، نقدِ فرم هنگامی که قدرت محتوا بر همهچیز سایه میافکند، تمرینی خندهدار است. به دور از اسکلاستیک فلسفی، حقیقت همچنان همان چیزی است که اثبات آن ممکن باشد؛ از این رو، هیچ مجادلهای علیه پاشنه آهنین وارد نیست، وگرنه دروغی پرگویی بیش نبود. نفوذ «ابرانسانیِ» [Kraftmenschentum] نیچهای و لغزش بعدی شاعر به سوی تخیلات رؤیاگونه، جزئیاتی هستند که برجسته کردنشان پستترین نوع نقد خواهد بود. با این حال، جانکلام این متن، بهرسمیتشناختن انکارناپذیر فاکتورهای واقعیِ توسعه است که در بالاترین سطح، در مبارزه طبقاتی پرولتاریا شفافیت مییابند.
اما لندن تنها تا حدی که خود میخواست به پژوهشگران فراموششده مارکس و نظریهپردازان سرسخت ادای دین کرد. او زندگی پرشور و عشق مردانه خود را پیشکش طبقه کارگر نمود. او آنچه در توان داشت انجام داد، از همین رو در میان روحیه متمایل به «کومونیستهای احساساتی» دستهبندی میشود، هرچند این ارزیابیِ یکجانبهای است. نباید فراموش کرد که او مبارزی بود که در سالها کار برای سازمانهای انقلابی ایالات متحده، بسیار بیشتر از قلب خود را مایه گذاشت. افراد ارزشمندی چون آپتون سینکلر که بدون شک وظیفه خود را به عنوان نویسندگان پرولتاریا به تمامی ایفا میکنند، برخلاف او، شروع کارشان از تقابلِ صرفاً انساندوستانه با جامعه سرمایهداری است، هرچند صادقانه میکوشند آثار خود را از نظر علمی-نظری پایهریزی کنند. چه کسی میخواهد ارج و قرب آنان را به این خاطر کاهش دهد؟ انجام آنچه در توان داشتند، تمام رسالتشان بود.
رمان در نهایت برای پرولتاریا نباید چیزی متفاوت از رساله علمی-مارکسیستی باشد: رمان باید کارگر را به انقلاب نزدیکتر کند؛ تنها ابزارهای آن متفاوت است و این ابزارها دوچندان به رسمیت شناخته شدهاند. ارزش رمان در شوراندن و تکان دادن انسانهاست؛ چرا که این نیز خود نوعی روشنگری است. اگرچه جک لندن بسیار فراتر از اینگونه رمانها رفت. او با هر دو روش و با تمامی ابزارها کار میکند؛ با دل و مغز، که تقابل آنها در اندامگان انسانی کاملاً خودخواسته به نظر میرسد. آنجا که فهم و احساس یکی میشوند، بیتردید انسان کاملی یافت میشود که میتوان او را الگویی برای انسان به طور کلی دانست.
«پاشنه آهنین» امروز یک واقعیت است. کمون شیکاگویی در کار نیست، اما قیامها و انقلابها برپاست. «پاشنه آهنین» هرچقدر هم که تا به امروز خونین بوده باشد، در آینده تنها مانند صدایی مبهم به نظر خواهد رسید. اینها نخستین قربانیانی هستند که له شد نشان را بر خاک میبینیم. «پاشنه آهنین» مختص آمریکا نیست؛ بلکه در تمام درندگیهایی که علیه رهایی پرولتاریا نشان داده میشود، تجسم یافته است. تفاوتی ندارد که انقلابیون در هند به دهانه توپها بسته شوند، دمشق به خاکستر تبدیل شود، در جاوه اعدامها صورت گیرد، یا کارگران بالکان و ترکیه نابود شوند؛ خواه تودههای کمونیست مجارستانی قتلعام شوند، خواه نوسکه با ۲۰ هزار کشته جشن گرفته شود، یا در وین به دست سوسیالدموکراتها و در ایتالیا به دست فاشیستها ترور رخ دهد؛ تفاوتی ندارد چه کسی نارنجکها را تأمین میکند، زندانها کجا پر میشوند یا چوبههای دار کجا برپا میگردند؛ اگر خونی در خیابانهای شانگهای یا بلوارهای پاریس ریخته میشود، این خون از قلب کارگران، یعنی قربانیان جانباخته پاشنه آهنین جاری میشود.
«پاشنه آهنین» تنها زمانی به یک مسئله خاص برای پلوتوکراسی (زرسالاری) آمریکا بدل میشود که پرولتاریای اروپا به قدرت [Herrschaft] دست یابد. و این کشتارهای کمنظیر و عملاً باورنکردنی انسانها که اوج رمان لندن را رقم میزند، بیتردید مقهور واقعیت خواهد شد. سرزمین فرصتهای نامحدود در همه زمینهها اینگونه است. پس از قصابی امپریالیستی، این کشور با گامهایی بلند به سوی این مواجهههای بزرگ پیش میرود.
یک روزنامه شیکاگویی چندی پیش این پرسش را مطرح کرد که در صورت پیروزی انقلاب کارگران اروپایی، چه چیزی برای ایالات متحده ضروری خواهد بود؛ و پاسخی که همانجا داده شد دقیقاً همان چیزی بود که جک لندن از زبان بورژوازی در پاشنه آهنین بیان میکند، که استوارترین تعبیر آن به عنوان شعار این بحث به کار میرود: پلوتوکراسی علیه انقلاب رژه خواهد رفت؛ اما برای اینکه بتواند چنین کند، ابتدا باید نیروهای انقلابی را در کشور خود سرکوب نماید. این روزِ کمون شیکاگو است. آنگاه در آمریکا نیز «مردمِ حضیض» میلیونی خواهند شد و همچون غولی به اندازه شهری که خود ساختهاند پیش خواهند رفت تا در قبرستانهای آن مدفون نشوند. این طبقه با نیروی موجه ناشی از نفرت و نفرتورزی خود ضربه میزند—نفرتی که به شکلی حیوانصفتانه بروز مییابد اما با این وجود، والاترین عمل انسانی را رقم میزند؛ و او نه ابزار دست «استراتژیستهای» سرمایهدار یا کمونیست، بلکه هدایتشده و شکلگرفته بهدست بخش خلاق و آگاه به طبقه پرولتاریا خواهد بود. شاید یک بار، یا بارها شکست بخورد، اما در نهایت پیروز خواهد شد.
رمان جک لندن در میان یک جمله قطع میشود. آخرین کلمه بر زبان آورده نمیشود؛ این انقلابِ پیروزمند است که گردن جامعه طبقاتی را برای همیشه میشکند. تا آن زمان، پاسخی که جک لندن به بورژوازی میدهد جاری است:
«[…] میگویم در آن روز، ما به شما پاسخ خواهیم داد؛ و پاسخ ما در غرش نارنجکها و ترکشها و صدای رگبار مسلسلها خواهد بود. شما نمیتوانید از ما بگریزید. […] درست است که تا زمانی که شما و خویشانتان قدرت را در دست داشته باشید، کارگر بر خاک خواهد بود. […] قدرت همانگونه که همواره ارباب بوده، ارباب خواهد ماند. این نبردی است طبقه در برابر طبقه. […] تفاوتی ندارد یک سال دیگر باشد یا ده سال یا هزار سال دیگر، طبقه شما سرنگون خواهد شد. و این کار با قدرت انجام خواهد شد. ما کارگران این کلمه را چنان مطالعه کردهایم که تمام حواسمان پژواکدهنده آن است. – قدرت! این کلمهای شاهانه است!»[۷]
این قطعیت برای جک لندن تزلزلناپذیر است. او به صداهای بدبینانه—که شجاعت خود را به دلیل پیوند خائنانه سندیکاها با طبقه حاکم از دست میدهند—میگوید:
«[…] یکی از قضایای نظری ما میگوید هر سیستمی که بر پایه طبقات و طبقات اجتماعی بنا شده باشد، از همان ابتدا نطفه فروپاشی خود را در خویش دارد.»[۸]
برای نشان دادن کیفیت پاشنه آهنین، بخشی از محتوای آن در اینجا طرح میشود. جک لندن جوان و انقلابیای را وارد داستان میکند که زندگیاش نشان از مبارزهجوییِ سازشناپذیر دارد و در نتیجه خود را فدای انقلاب میکند. او این جوان را رو در روی نمایندگان دیگر طبقات قرار میدهد و بدین ترتیب آنان را به تمامی کنار میزند. یک نقد خردکننده از جامعه بورژوایی در تمامی جلوههایش، دارای صدها جمله شکوهمند مانند جمله زیر است:
«اگر نیروی مولده انسانهای مدرن هزار برابر بیشتر از انسان غارنشین است، چرا در ایالات متحده ۱۵ میلیون نفر وجود دارند که از مسکن مناسب و تغذیه کافی برخوردار نیستند؟ چرا امروز ۳ میلیون کودک در ایالات متحده کار میکنند؟ اتهام من کاملاً بهجاست. طبقه سرمایهدار سوءمدیریت کرده است. در برابر این واقعیت که انسان مدرن در مقایسه با انسان غارنشین در فلاکت بیشتری زندگی میکند، هیچ نتیجهگیری دیگری جز این ممکن نیست که شما یک اقتصاد جنایتکارانه و خودخواهانه را اداره کردهاید. […] شما تمدن را به کشتارگاه بدل ساختید. […] شما بیشرمانه در صحنهای قانونگذاری برخاستید و اعلام کردید که بدون کار کودکان، سودآوری ممکن نیست. شما وجدان خود را با جملاتی درباره آرمانهای زیبا و اخلاقیات باشکوه آرام کردید.»[۹]
در هیچ کجای دیگری جز پاشنه آهنین و خردهبورژواهای گورکی، ایدئولوژی کوتهفکرانه (فیلستین) آنقدر دستمایه ریشخند قرار نگرفته است که واقعیت به تلخترین طنز بدل شود. با این حال، لندن بیش از گورکی انحطاط تاریخی خردهبورژوازی را که ناشی از انباشت سرمایه است نشان میدهد. لندن در چند صفحه قادر است مانند هیچکس دیگر، مبانی تاریخ سرمایهداری را منتقل کند. او در بخش درخشان «ریاضیات یک رؤیا»، استادانه شرایط پیدایش و زوال سرمایهداری را کالبدشکافی میکند. این دوران جهنمی با ریزترین جزئیات تحلیل میشود. چند جمله روش او را آشکار میسازد:
«من از متخصصان و هنرمندان به عنوان فرومایگان یاد کردم. مگر آنها چه چیز دیگری هستند؟ همه آنها، استادان، مبلغان و سردبیران، پستهای خود را با خدمت به پلوتوکراسی حفظ میکنند، و خدمت آنها تنها شامل انتشار افکاری است که یا هیچ زیانی به همراه ندارد یا به سود پلوتوکراسی است. […] امروز پلوتوکراسی تمام قدرت را در دست دارد. امروز اوست که قانون میگذارد، چرا که سنا، کنگره، دادگاهها و نهادهای قانونگذاری را در اختیار دارد. و نه تنها این؛ بلکه برای اعمال اراده خود، پلیس، ارتش و شبهنظامیان را در اختیار دارد.»[۱۰]
علاوه بر این، ارائهای از امکانات توسعه سرمایهداری دنبال میشود که ما امروز آن را بحران مرگبار مینامیم. مطبوعات پرولتری، تا جایی که مارکسیستیِ پیگیر باشند، تنها میتوانند همان تصویری را ترسیم کنند که اگر بخواهند زمان حال را به تصویر بکشند—که برای جک لندن در آن زمان، هنوز آینده بود. در اینجا چند نمونه آورده شده است:
«توسعه پیش میرفت، هوا از رویدادهایی که رخ میدادند یا نزدیک میشدند در اهتزاز بود. کشور وارد دوران سختی شده بود و این دوران به دلیل یک سری سالهای پررونق ایجاد شده بود که در آنها دشواری صادرات مازاد به خارج روز به روز بیشتر میشد. صنعت هنوز با ظرفیت محدود کار میکرد، بسیاری از کارخانههای بزرگ تعطیل بودند و دستمزدها در سطوح بالا و پایین کاهش یافته بود. […] یک سری از رهبران کارگری اعدام شدند، بسیاری دیگر به زندان محکوم گردیدند، در حالی که هزاران اعتصابکننده در آغلها گرد آورده شده و سربازان با آنها با بیرحمی رفتار کردند. اکنون زمان تاوان دادن برای سالهای رونق بود. همه بازارها لبریز بودند، تمام قیمتهای بازار در حال سقوط بود و در پشت سقوط عمومی قیمتها، قیمت کار با سرعتی بیشتر سقوط میکرد. زمین از اختلافات صنعتی میلرزید. در اینجا، آنجا و همهجا اعتصاب بود؛ و جایی که اعتصاب نبود، کارگران از شرکتها اخراج میشدند. روزنامهها پر از گزارشهای خشونتآمیز و خونین بود. و در همهجا “صدها سیاه” نقش خود را ایفا میکردند. اغتشاش، آتشسوزی عمدی و تخریب بیرویه وظیفه آنها بود و از این کارها زیاد انجام میدادند. تمام ارتش منظم در میدان بود. همه شهرها و شهرکها مانند میدان جنگ بودند و کارگران مانند سگ به رگبار بسته میشدند. اعتصابشکنان از ارتش بزرگ بیکاران استخدام میشدند. و هنگامی که اعتصابشکنان از کارگران شکست میخوردند، نیروهای نظامی همواره ظاهر میشدند و کارگران را زیر مشت و لگد میگرفتند.»[۱۱]
لندن در آن زمان نیز از آنچه امروز اکثریت همچنان تمایلی به پذیرش آن ندارند دفاع میکرد: اینکه هیچ گزینهای جز محکم کردن چکمههای خود برای له کردن دیگران وجود ندارد. حتی امروز، زمانی که شرایط توصیفشده در خود ایالات متحده نیز وجود دارد (اعتصاب بزرگ نساجی، اعتصاب معدنچیان کلرادو، ساکو و وانزتی بر روی صندلی الکتریکی؛ هزاران نمونه از این دست را میتوان در اینجا ذکر کرد). آپتون سینکلر تنها بخش بسیار کوچکی از وقاحتهای این دوران را در رمانهایش ثبت میکند—رمانهایی که همواره ارزش پیشنهاد دادن دارند و برخلاف تمامی ادبیات معاصر آمریکا تنها حقیقت را میگویند—تنها درصد کمی از پرولتاریا منطقی را دنبال کردند که لندن در آن زمان ترسیم کرده بود:
«پاشنه آهنین صورتهای ما را له میکند. هیچچیزی جز یک انقلاب خونین از سوی طبقه کارگر باقی نمانده است.»[۱۲]
در فصل «اعتصاب عمومی»، چهره سیاسیِ پیکرِ اقتصاداً بیمارِ سرمایهداری نشانههایی بروز میدهد که به معنای آغاز پایان است. در اینجا انقلاب اروپایی در مواجهه با فروپاشی سرمایه—به دلیل بیرون رانده شدنش از بازار جهانی توسط ایالات متحدهِ قدرتمندتر—پیشبینی میشود. لندن از قول کارل مارکس نقل میکند: «زنگ مرگ مالکیت خصوصی به صدا درآمد»[۱۳] و اثباتی درخشان برای مارکسیسم ارائه میدهد. امروز ما چندان از این وضعیت دور نیستیم و این وضعیت هیچ تفاوتی با آنچه قلم لندن توصیف کرده ندارد. حتی فرومایگیِ یهوداهایی که خیانت میکنند نیز پیشتر شناسایی شده و با تمام پلیدیاش برملا گشته است:
«ما سوسیالیستها عادتمان این بود که با شادمانی روزی را پیشبینی کنیم که کارگرانِ متشکل، که همواره در عرصه اقتصادی شکست میخوردند، سرانجام به عرصه سیاسی وارد شوند. پاشنه آهنین سندیکاها را در عرصه اقتصادی شکست داد و با این کار [طبق نظریه ما] آنها را به عرصه سیاسی راند. اما به جای اینکه این امر برای ما خوشایند باشد، سرچشمه مداوم نگرانیهای ما خواهد بود. پاشنه آهنین درس خود را آموخته است. ما قدرت خود را در طول اعتصاب عمومی به او نشان دادیم. به همین دلیل پاشنه آهنین تدابیری اتخاذ کرد تا از دومین اعتصاب عمومی جلوگیری کند. و این کار را زمانی انجام داد که سندیکاهای بزرگ را خرید.»[۱۴]
تیزبینی لندنِ سیاستمدار در توضیحاتش درباره صورتبندی قدرت پس از انقلاب اروپایی و نگرشش نسبت به کار در راه انقلاب کاملاً آشکار است؛ نگرشی که میتوان آن را به عنوان وصیتنامه او نیز نگریست و بار دیگر او را به عنوان یک انقلابی متعهد و پیگیر معرفی میکند:
«چند تفنگ داری؟ میدانی از کجا میتوانی سرب فراوان بخری؟ وقتی کار به اینجا میرسد، به یاد داشته باش که ترکیبات شیمیایی بهتر از نیروی عریان عمل میکنند!»[۱۵]
سقوط کمون شیکاگو و مرگ بهترین مبارزانش، ضرورت این اقدامات را نشان میدهد و کتاب را نیز به پایان میبرد. این راه توسط خودِ تاریخ و از طریق اقدام آگاهانه پرولتاریای بینالمللی ادامه خواهد یافت. والاترین وظیفه انسانی امروز، سرعت بخشیدن به آن و دگرگون ساختن ذهنها و قلبهاست. کارگرِ فقید، جک لندن—مردی از سازمان IWW—همچنان با صدای دانا و زیبای خود سخن میگوید. کسانی که به زبان او سخن بگویند و نویدبخش آغاز فرهنگ انسانی باشند که دیگر فرهنگ طبقاتی نیست، زیاد نیستند. رمان اجتماعی او را به دست کارگران بدهید تا کاری بزرگ انجام شود: بدین ترتیب، دوران پاشنه آهنین کوتاهتر شده و فلجِ بزدلانه از قلبهایشان زدوده میشود. تاریخ کارگران با خون نوشته میشود و پرولتاریا باید تاریخ را با خون بسازد.
پانویسها:
[۱] ترجمه نقد ادبی «جک لندن: پاشنه آهنین»، اصل مقاله در روزنامه Kommunistische Arbeiter-Zeitung (سال ۸، شماره ۸۶، ۷ نوامبر ۱۹۲۷، صفحات ۲-۴) منتشر شده، بر پایه بازنویسی توماس اشمیت برای آرشیو اینترنتی مارکسیستها. [توضیح مترجم]
[۲] ماتیک جزئیات بیشتری درباره این نسخه ارائه نمیدهد و شناسایی ترجمه آلمانی دقیق آن ممکن نشد: در برخی بخشها بسیار شبیه به نخستین ترجمه آلمانی اثر اروین مگنوس است، اما در بخشهای دیگر تفاوتهای زیادی دارد. تمامی نقلقولهای مقاله اصل آلمانی ترجمه شدهاند. [توضیح مترجم]
[۳] پاشنه آهنین، ص ۱۲۷-۱۲۸. [توضیح مترجم]
[۴] نامه فویرباخ به روگه، ژوئن ۱۸۴۳. [توضیح مترجم]
[۵] واژه آلمانی Gewalt دارای دوپهلویی قدرت/خشونت/نیرو است. این ایهام به خوبی توسط والتر بنیامین در «در نقد Gewalt» تحلیل شده است. [توضیح مترجم]
[۶] ماتیک بخشی از این عبارات را حذف کرده است: «نظریه به محض آنکه خود را ad hominem [متوجه انسان] نشان دهد قادر به تسخیر تودههاست…». درآمدی بر نقد فلسفه حق هگل. [توضیح مترجم]
[۷] پاشنه آهنین، ص ۱۲۹-۱۳۰. [توضیح مترجم]
[۸] پاشنه آهنین، ص ۲۶۹. [توضیح مترجم]
[۹] پاشنه آهنین، ص ۱۱۶-۱۱۷. ترجمه آلمانی تغییراتی در متن ایجاد کرده که مشخص شده است. [توضیح مترجم]
[۱۰] پاشنه آهنین، ص ۱۹۵؛ ۲۰۰. [توضیح مترجم]
[۱۱] پاشنه آهنین، ص ۲۱۱-۲۱۴. متن آلمانی تفاوتهای مهمی با اصل انگلیسی دارد. [توضیح مترجم]
[۱۲] پاشنه آهنین، ص ۲۱۶. [توضیح مترجم]
[۱۳] مارکس به نقل از لندن، پاشنه آهنین، ص ۲۶۲. ماتیک این نقلقول را بر اساس ترجمه مورداستفاده لندن آورده و زمان فعل و واژگان را تغییر داده است. در اصل کتاب سرمایه: «ساعت مرگ مالکیت خصوصی سرمایهداری فرارسیده است». [توضیح مترجم]
[۱۴] پاشنه آهنین، ص ۲۶۶-۲۶۷. عبارت داخل قلاب افزوده ماتیک است. [توضیح مترجم]
[۱۵] پاشنه آهنین، ص ۲۸۳. [توضیح مترجم]
