پروندههای راهبردی
مسائل روز
ماشین سرکوب و اعدام، دستوپا زدن رژیم بحرانزده در هراس از خیزش عمومی
کارگران، زحمتکشان، زنان و جوانان مبارز!
ماشین اعدام و کشتار رژیم جمهوری اسلامی در روزها و هفتههای اخیر، در انتقامجویی از قیامها و مبارزات حماسی مردم ایران، شتابی بیسابقه و جنایتکارانه به خود گرفته است. موج فزاینده اعدامها و صدور احکام مرگ توسط دستگاه بیدادگری حاکم، نه نشان از قدرت، بلکه گواهی روشن بر رعب و هراس عمیق ساختاری است که در بنبست کامل تاریخی و فروپاشی مفرط دستوپا میزند.
از ابتدای فروزدین امسال تا کنون 40 انسان معترض و آزادی خواه که در قیام دی شرکت داشتند توسط آدمکشان دستگاه بیدادگری به دار آویخته شدند .سحر گاه امروز نیز در اقدامی ضد بشری دو تن از جوانان ما به نام های ابوالفضل سپاهی و امیر حسین صفری در اصفهان و در ملاء عام به صف طول جان فدایان انقلاب ملی ایرانیان پیوستند.هم اکنون نیز تعدادی دیگر از فرزندان میهن تنها به جرم اعتراض در انتظار اعدام به سر می برند و شماری دیگر نیز با همین اتهامات واهی که در تحت شکنجه جسمی و روانی انجام گرفته است در بیدادگاه های چند دقیقه ای با احکام مرک مواجه هستند.قریاد اعتراض خود را علیه این روند آدم کشی رژیم رساتر کنیم!
تشدید اعدامها و سرکوب خونین در شرایط کنونی، واکنش شتابزده حکومتی است که از چند سو تحت فشارهای خردکننده قرار گرفته است:
خشم و آمادگی اجتماعی برای خیزش علیه تفاله های باقیمانده رژیم پاشته آشیل آن است. خاکستر آتش قیامهای اخیر همچنان داغ است. خشم تراکمیافته طبقات فرودست، کارگران و زنان، تهدید مرگبار و همیشگی برای بقای این حکومت است. رژیم تلاش میکند با ایجاد ارعاب عمومی و صادر کردن احکام مرگ، جلوی شکلگیری موج بعدی اعتراضات سراسری را بگیرد.
از سوی دیگر در عرصه خارجی و جنگ کنونی، شکست و انزوا و عقبنشینی و بیافقی مطلق همچنان بالای سرش در پرواز است.حاکمیت ملایان و سپاه پاسداران که در برهههای مختلف تحت ضربات نظامی و دیپلماتیک قدرتهای منطقهای و جهانی (از جمله اسرائیل و آمریکا) قرار گرفته، ضربهپذیری و درماندگی خود را بیش از پیش به رخ هوادارانش کشیده است. رژیم بحرانزده، شکستها و بیافقی خود در عرصه بینالمللی را با تشدید فشار و خونریزی در داخل جبران میکند تا اقتدار بربادرفتهاش را در برابر جامعه تمثیل کند
در این شرایط درهمپاشیدگی و گسست ساختاری حکومت ،فساد نهادینهشده، بحران عمیق اقتصادی، و فروپاشی مشروعیت، بدنه حاکمیت را دچار سردرگمی و تعارضات درونی کرده است. اعدام، تنها ابزار باقیمانده در دست سران حکومت برای انسجامبخشی به نیروهای سرکوبگر و حفظ بقای کوتاهمدت است.
ما بر این باوریم که نجات جامعه از این دالان مرگ و استبداد،به طور نهایی توسط مبارزه و قیام سراسری مردم تحقق می یابد. از این روی در راستای مبارزات و اعتراض های پیشین و تجربه اندوزی از قیام دی 1404 این جنگ باید در مجاری زیر ادامه و گسترش یابد:
- نفی کامل ماشین سرکوب: ما خواستار لغو فوری و بیقیدوشرط تمامی احکام اعدام و آزادی کلیه زندانیان سیاسی و عقیدتی هستیم.
- قدرتگیری از پایین: پاسخ شایسته به جنایات رژیم، تشکلیابی مستقل، ایجاد شوراهای کارگری، مردمی و محلی، و ایجاد همبستگی سراسری میان جبهههای مختلف مبارزه (کارگران، پرستاران، معلمان، دانشجویان و بازنشستگان) است.
- استقلال طبقاتی: سرنگونی ماشین جنایت رژیم اسلامی باید به دست خود مردم و طبقات زحمتکش صورت گیرد تا راه برای تحقق حاکمیت مستقیم شورایی، آزادی و عدل اجتماعی هموار شود.
سرنگون باد رژیم آدمکشان اسلامی!
زنده باد حاکمیت شورایی مردم ایران!
گرایش کمونیسم شورایی
28 جولای 2026 برابر 6 مرداد 1405
فرار ۱۵ «تراستی» و کاسب تحریم با میلیاردها دلار از ثروت ملی ایران
اساس همکاری حکومت ایران با تراستیها با هدف دور زدن تحریمها و بر پایه رانت و توافقهای خارج از سازوکار رسمی و بانکی استوار است
ایندیپندنت فارسی سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۲۸ ژوئیه ۲۰۲۶
درحالی که مقامات حکومت ایران تحریمها را «برکت» و «کاغذپاره» میخوانند و «کاسبان تحریم» سودهای کلانی به جیب میزنند، گزارشها حاکی از به تاراج رفتن میلیاردها دلار از سرمایه ملی مردم ایران به دست پدیده موسوم به «تراستیها» است.
یکی از مهمترین پیامدهای تحریمهای بینالمللی، قد علم کردن افراد و شرکتهای واسطهای موسوم به «تراستی» و شکلگیری مسیرهای غیررسمی انتقال پول تحت حمایت و هدایت حکومت بوده است؛ شبکهای غیرشفاف و دارای رانت و فساد بسیار که امکان نظارت دقیق بر آن هم وجود نداشت و حالا آنطور که قوه قضاییه اذعان میکند، همین تراستیها میلیاردها دلار از منابع کشور را دریافت کرده، اما به ایران بازنگرداندهاند.
ذبیحالله خداییان، رئیس سازمان بازرسی کل کشور، بهتازگی در سخنانی از «اعتماد» حاکمیت به برخی تراستیها سخن گفت و افزود که این افراد «خیانت» کردند و پولها را برداشتند. به گفته او، تنها در یک مورد ۲۰۰ میلیون دلار در اختیار یکی از تراستیها گذاشته شد که او هم پول را بازنگرداند و از کشور خارج شد.
رئیس سازمان بازرسی گفت که در حال حاضر ۱۱ میلیارد دلار از پولهای ایران نزد تراستیها مانده که از حدود ۱.۶ میلیارد دلار این رقم هم سوءاستفاده شده است.
بر اساس روایت مقامات حکومت ایران، تراستیها در ایران بهعنوان سازوکاری برای «دور زدن تحریمهای نفتی و محدودیتهای بانکی و مالی» ظاهر شدند و همکاری با آنها در شرایط تحریمی «اجتنابناپذیر» بود.
«تراستی» (Trustee) در معنای حقوقی به شخص یا نهادی گفته میشود که بهطور امانی و به نمایندگی از دیگری، مسئول نگهداری، مدیریت یا انتقال دارایی و پول است. این جایگاه بر پایه اعتماد تعریف میشود و فرد یا شرکت متعهد است دارایی امانی را مطابق قرارداد و در زمان مقرر به مالک اصلی بازگرداند.
در واقع میتوان گفت که هرچند «تراستی» واژهای با معنای فنی و حقوقی است، معادل آن در قاموس نظام ایران چیزی جز «کاسبی تحریم» نیست و تراستیها افراد و شرکتهاییاند که بهعنوان واسطه، مامور خریدوفروش نفت و دیگر کالاها در خارج از کشور و دریافت پول حاصل از آن میشوند تا ردپای دولت پنهان بماند.
این افراد یا شبکهها پول حاصل از فروش نفت و دیگر کالاها را از خریداران دریافت میکنند تا از مسیرهای غیررسمی و پنهان به ایران بازگردانند، اما نبود شفافیت، نظارت و ضمانتهای حقوقی، این موقعیت را در عمل به ابزاری برای سوداگری تبدیل کرده است؛ به طوری که گاه بخشی از ارز حاصل از فروش نفت اصلا بازگردانده نمیشود یا با تاخیر و پس از کسر مبالغی نامشخص، به ایران میرسد.
اکنون به گفته مجیدرضا حریری، رئیس اتاق بازرگانی ایران و چین، حداقل ۱۵ نفر از تراستیها، میلیاردها دلار از ثروت ملی را برداشته و فرار کردهاند. بر اساس اعلام علی صالحی، دادستان تهران، نیز ۵۹ پرونده قضایی برای مدیران شرکتهای تراستی تشکیل شده است و ۲۲ نفر از متهمان این پروندهها به زندان معرفی شدهاند. صالحی ادعا کرد که برای ۱۵ نفر از تراستیها که از کشور خارج شدهاند، هم اعلان قرمز (اخطار بینالمللی پلیس اینترپل) صادر شده است.
با این حال، این ادعا از آن جهت سوالبرانگیز است که اساس همکاری حکومت ایران با تراستیها با هدف دور زدن تحریمها و بر پایه رانت و توافقهای خارج از سازوکار رسمی و بانکی استوار است. بنابراین مشخص نیست مقامهای قضایی برای اثبات وقوع جرم، میزان وجوه واگذارشده و تعهد این افراد به بازگرداندن پولها، چه اسناد و مدارکی در اختیار اینترپل قرار دادهاند وبا توجه به سازوکار همکاری بدون اسناد مالی آیا اصلا پیگرد قانونی تراستیها امکانپذیر است؟
ادعای دادستان تهران درباره صدور اعلان قرمز اینترپل برای ۱۵ تراستی، در کنار سخنان ذبیحالله خداییان، رئیس سازمان بازرسی کل کشور، درباره پدیده «خالیخوانی» در بازگشت ارز، هم پرسشهای مهمی را درباره امکان پیگیری قضایی این افراد مطرح میکند.
بر اساس گفته خداییان، در برخی موارد اعلام میشود پول به حساب کارگزار یا تراستی واریز شده و همان کارگزار نیز دریافت منابع را تایید میکند، بیآنکه منابع به حسابی قابلدسترسی منتقل شده باشد یا امکان بهرهبرداری واقعی از آن برای اقتصاد ایران وجود داشته باشد.
اگر در پرونده ۱۵ تراستی خارجشده از کشور نیز چنین اتفاقی رخ داده باشد، این پرسش مطرح است که مقامهای قضایی جمهوری اسلامی ایران بر پایه کدام اسناد، انتقال پول به حساب این افراد، تصرف منابع و خودداری آنان از بازگرداندن ارز را اثبات کردهاند.
صدور اعلان قرمز اینترپل مستلزم ارائه اطلاعات هویتی دقیق، تصمیم قضایی معتبر و مستنداتی درباره اتهام کیفری است. حال آنکه ماهیت پنهان، غیررسمی و مبتنی بر اعتماد فعالیت تراستیها و نیز احتمال ثبت صوری جابهجایی پول میتواند اثبات مالکیت منابع، میزان بدهی و حتی وقوع جرم را در مراجع بینالمللی دشوار کند.
پیشتر نشریه اکونومیست در گزارشی درباره تجارت پنهان نفت ایران، نوشت که شبکه فروش نفت تحریمی از طریق مجموعهای محدود (حدود ۲۰۰ نفر) از واسطهها اداره میشود که عمدتا نیز ایرانیان دوتابعیتی یا افرادی دارای اقامت یا تابعیت دیگر کشورها هستند.
بر اساس این گزارش، جمهوری اسلامی ایران از محل فروش غیررسمی نفت و از طریق حسابهای بانکی و سازوکارهای مالی پنهان در سراسر جهان، سالانه دهها میلیارد دلار جابهجا میکند؛ رقمی که از آن بهعنوان نوعی «گنج پنهان» یاد شده است.
نام برخی از افراد و شبکههای دخیل در فروش غیررسمی در بیانیههای رسمی تحریمی دولت آمریکا و کشورهای اروپایی قابلردیابی است. در این اسناد، از نقش حسین شمخانی، پسر علی شمخانی، در اداره شبکهای از شرکتهای کشتیرانی و بازرگانی مرتبط با فروش نفت جمهوری اسلامی ایران نام برده شده است و شرکتهایی مانند «ادمیرال شیپینگ گروپ»، «میلاووس گروپ»، «اوشن لئونید اینوستمنتس» و «پتروکمیکال کامرشال کامپنی» بهعنوان اجزای این شبکه معرفی شدهاند.
چه کسانی مسئول افزایش شدید اعدامهای معترضان هستند؛ ۴۰ اعدام در کمتر از سه ماه
خبرگزاری هرانا – گزارش جدید «ابتکار دادگستر» نشان میدهد که اعدامهای سیاسی و امنیتی در ایران پس از اعتراضات سراسری دیماه ۱۴۰۴ وارد مرحلهای بیسابقه شده است. بر اساس یافتههای این گزارش، تنها در فاصله ۲۸ اسفند ۱۴۰۴ تا ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ دستکم ۴۰ نفر پس از دادرسیهایی که فاقد معیارهای دادرسی عادلانه توصیف شدهاند اعدام شدهاند؛ روندی که به گفته تهیهکنندگان گزارش با نقشآفرینی مستقیم شماری از قضات و نهادهای امنیتی و قضایی کشور همراه بوده است.
دادگستر گزارش خود را با این سئوال آغاز می کند، چه کسانی مسئول افزایش شدید اعدامهای سیاسی و امنیتی پس از اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در ایران هستند؟
از اسفند ۱۴۰۴، ایران شاهد تشدید چشمگیر اعدامها با اتهامات سیاسی و امنیتی بوده است (در مجموع ۴۰ مورد از ۲۸ اسفند ۱۴۰۴ تا ۱۳ خرداد ۱۴۰۵).
در واکنش به این افزایش، ابتکار دادگستر مقامات و نهادهای مسئول تسهیل این اعدامها را بررسی و شناسایی کرده است. اگرچه این اعدامها فراتر از دوره مورد بررسی همچنان ادامه دارند، این گزارش بر بازه دوماهه بین ۲۸ اسفند ۱۴۰۴ تا ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ تمرکز دارد؛ دورهای که طی آن دستکم ۳۲ نفر پس از محاکمههایی بهشدت ناعادلانه اعدام شدند. جوانترین آنها، امیرحسین حاتمی، تنها ۱۸ سال داشت. با وجود محدود بودن دامنه زمانی این گزارش، یافتهها بازتابدهنده الگویی گستردهتر و مستمر هستند؛ بهگونهای که اعدامها با اتهامات سیاسی و امنیتی همچنان با سرعتی نگرانکننده ادامه دارند.
تعداد قابل توجهی از اعدامشدگان به مشارکت در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، معروف به اعتراضات دی، متهم شده بودند؛ اعتراضاتی که در ۷ دیماه ۱۴۰۴ آغاز شد و در میان خشم گسترده عمومی نسبت به فروپاشی اقتصادی، فساد و سرکوب دولتی، بهسرعت در سراسر کشور گسترش یافت. با وجود سرکوب خشونتآمیز دولت شامل بازداشتهای گسترده و استفاده فراگیر از نیروی مرگبار، تظاهرات برای هفتهها ادامه یافت و به کشته شدن دستکم ۷,۰۰۷ فرد در سرکوبهایی انجامید که احتمالاً مصداق جنایت علیه بشریت است. در همین دوره، بیشترین شمار ثبتشده اعترافات اجباری در سالهای اخیر نیز مشاهده شد که از ۳۵۰ مورد مستند فراتر رفت. دیگر افرادی که در این دوره اعدام شدند، به مشارکت در اعتراضات زن، زندگی، آزادی در سال ۱۴۰۱ یا فعالیت ادعایی مرتبط با جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل در دیماه ۱۴۰۳ متهم شده بودند.
بر اساس مستندات مجموعه فعالان حقوق بشر، در بازه زمانی ۲۸ اسفند ۱۴۰۳ تا ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، در مجموع ۱۹۸ نفر در ایران اعدام شدند، در حالی که در دوره مشابه در سال ۱۴۰۴–۱۴۰۵، ۶۵ اعدام انجام شد. با این حال، در سال ۱۴۰۳–۱۴۰۴ تنها ۸ نفر به اتهامات سیاسی و امنیتی اعدام شدند که نشاندهنده تشدید شدید استفاده از اعدام بهعنوان ابزاری برای سرکوب سیاسی در سال ۱۴۰۴–۱۴۰۵ است.
ابتکار دادگستر، مقامهای قضایی مسئول صدور این احکام اعدام خودسرانه را شناسایی کرده است. این افراد سابقهای طولانی در نقض حق حیات و محرومسازی نظاممند از تضمینهای دادرسی عادلانه دارند. در میان آنان، قاضی ایمان افشاری نقشی بهویژه محوری ایفا کرده است. در همین دوره، افشاری دستکم هشت نفر را به اتهامات سیاسی و امنیتی به اعدام محکوم کرد، از جمله:
● احسان حسینیپور حصارلو (حکم تأیید شد)
● متین محمدی (حکم تأیید شد)
● عرفان امیری (حکم تأیید شد)
● مریم هداوند (حکم تأیید شد)
● محمدرضا مجیدی اصل (حکم نقض شد)
● بیتا همتی (حکم نقض شد)
● بهروز زمانینژاد
● کوروش زمانینژاد
افشاری همچنین در دستکم شش پرونده دیگر، که جزئیات آنها در ادامه این گزارش ارائه شده است، دخیل بوده که به صدور احکام اعدام خودسرانه انجامیدهاند.
نسخه اصلی مقاله را از اینجا دانلود کنید(PDF)
https://shoraha.net/wp-content/uploads/2026/07/اعدام-شدگان.-اعدامهای-سیاسی-و-امنیتی-1.pdf
در کاخ سفید ترامپ چه میگذرد؟!هنر معامله یا هنر سردرگمی
سیاست خارجی زمانی مؤثر است که میان اهداف، ابزارها و پیامهای سیاسی آن هماهنگی وجود داشته باشد. در ادبیات روابط بینالملل، قدرت تنها به توان نظامی یا اقتصادی محدود نمیشود؛ اعتبار، پیشبینیپذیری و ثبات در تصمیمگیری نیز بخشی از قدرت ملی محسوب میشوند. هنگامی که یک رهبر سیاسی در فاصله زمانی کوتاه، پیامهای متضاد به رقبا و متحدان ارسال میکند، نهتنها بازدارندگی تضعیف میشود، بلکه محاسبات بازیگران منطقهای نیز دچار ابهام خواهد شد.در دو ماه اخیر، سیاست دونالد ترامپ در قبال جمهوری اسلامی، بیش از هر زمان دیگری در معرض چنین انتقاداتی قرار گرفته است. رئیسجمهوری که سالها جمهوری اسلامی را غیرقابل اعتماد، حامی تروریسم و فاقد صلاحیت برای هرگونه توافق پایدار معرفی میکرد، بار دیگر از مذاکره سخن گفته است. این تغییر لحن، تنها با انتقاد مخالفان جمهوری اسلامی یا دولت اسرائیل روبهرو نشده، بلکه بخشی از تحلیلگران امنیت ملی آمریکا نیز درباره آثار آن هشدار دادهاند.موضوع اصلی این مقاله نه دفاع از جنگ است و نه دفاع از مذاکره؛ بلکه بررسی این پرسش بنیادین است که آیا سیاست کنونی واشنگتن از انسجام راهبردی برخوردار است یا خیر.
راهبرد بدون انسجام؛ مهمترین انتقاد به سیاست اخیر ترامپ
در مطالعات راهبردی، شکست یک سیاست الزاماً به معنای شکست نظامی نیست. گاهی یک دولت بدون آنکه وارد جنگ شود، با ارسال پیامهای متناقض، اعتبار راهبردی خود را کاهش میدهد.در پرونده جمهوری اسلامی، دونالد ترامپ بارها اعلام کرده بود که رهبران این نظام قابل اعتماد نیستند، توافقهای آنان ضمانت اجرایی ندارد و تجربه گذشته نشان داده است که تهران از مذاکرات برای خرید زمان استفاده میکند. همین مواضع، یکی از دلایل اصلی خروج دولت او از برجام بود.
اما در ادامه، همان دولت بار دیگر بر مذاکره تأکید کرد. این تغییر، پرسشی اساسی را پیش روی تحلیلگران قرار داد: اگر ارزیابی رئیسجمهور از ماهیت طرف مقابل تغییر نکرده است، چرا ابزار انتخابی او تغییر کرده است؟
این همان نقطهای است که برخی صاحبنظران از آن با عنوان ناهمخوانی راهبردی یاد میکنند؛ وضعیتی که در آن اهداف اعلامی و ابزارهای عملیاتی همجهت نیستند.
در مطالعات راهبردی، شکست یک سیاست الزاماً به معنای شکست نظامی نیست. گاهی یک دولت بدون آنکه وارد جنگ شود، با ارسال پیامهای متناقض، اعتبار راهبردی خود را کاهش میدهد.در پرونده جمهوری اسلامی، دونالد ترامپ بارها اعلام کرده بود که رهبران این نظام قابل اعتماد نیستند، توافقهای آنان ضمانت اجرایی ندارد و تجربه گذشته نشان داده است که تهران از مذاکرات برای خرید زمان استفاده میکند.اما در ادامه، همان دولت بار دیگر بر مذاکره تأکید کرد.این همان نقطهای است که برخی صاحبنظران از آن با عنوان «ناهمخوانی راهبردی» یاد میکنند؛ وضعیتی که در آن اهداف اعلامی و ابزارهای عملیاتی همجهت نیستند.
مشکل اصلی، اصل مذاکره نیست؛ زیرا در روابط بینالملل، مذاکره همواره یکی از ابزارهای مشروع سیاست خارجی به شمار میرود. پرسش اساسی آن است که آیا این ابزار با ارزیابی رسمی دولت آمریکا از رفتار و ساختار تصمیمگیری جمهوری اسلامی همخوانی دارد یا خیر. هنگامی که عالیترین مقام سیاسی یک کشور، بارها طرف مقابل را غیرقابل اعتماد معرفی میکند و سپس بدون آنکه شواهدی از تغییر بنیادین در رفتار آن طرف ارائه شود، مجدداً بر همان ابزار تکیه میکند، این تغییر جهت، پرسشهای جدی درباره منطق راهبردی تصمیمگیری ایجاد میکند.سیاست خارجی تنها مجموعهای از تصمیمات روزمره نیست؛ بلکه فرآیند مستمر «سیگنالدهی راهبردی» نیز هست. دولتها نهتنها با اقدامات خود، بلکه با سخنان رهبرانشان نیز محیط امنیتی را شکل میدهند. هنگامی که پیامهای سیاسی در بازهای کوتاه میان تهدید قاطع، تمجید از روند مذاکرات، توصیف طرف مقابل بهعنوان بازیگری غیرقابل اعتماد و سپس دعوت مجدد به گفتوگو در نوسان باشد، محیط تصمیمگیری برای همه بازیگران دچار ابهام میشود. در چنین شرایطی، رقیب، متحد و حتی افکار عمومی، برداشت واحدی از اهداف واقعی سیاست خارجی آمریکا نخواهند داشت.این مسئله زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که موضوع مورد بحث، جمهوری اسلامی باشد؛ نظامی که حتی بسیاری از منتقدان سیاستهای ترامپ نیز اذعان دارند ساختار تصمیمگیری آن با دولتهای متعارف تفاوت دارد. در این ساختار، نهادهای متعدد سیاسی، امنیتی و نظامی در فرآیند تصمیمسازی نقش دارند و همین امر، مسئله ضمانت اجرای توافقات را پیچیدهتر میکند. از این رو، اگر فرض اولیه دولت آمریکا بر این باشد که مشکل اصلی، فقدان قابلیت اعتماد و نبود تضمین اجرایی است، بازگشت مکرر به همان الگوی مذاکره بدون ارائه سازوکارهای جدید، از منظر راهبردی نیازمند تبیین قانعکننده است.
نکته مهمتر آن است که این نوسان صرفاً بر روابط واشنگتن و تهران اثر نمیگذارد، بلکه مستقیماً بر محاسبات متحدان آمریکا نیز تأثیرگذار است. اعتبار بازدارندگی ایالات متحده، تنها به تعداد ناوهای هواپیمابر یا توان نظامی آن وابسته نیست؛ بلکه به میزان باورپذیری تصمیمات سیاسی واشنگتن نیز بستگی دارد. اگر متحدان منطقهای احساس کنند که مواضع کاخ سفید ممکن است ظرف چند هفته دستخوش تغییرات اساسی شود، طبیعی است که بخشی از برنامهریزی امنیتی خود را بر مبنای عدم قطعیت تنظیم کنند.در مقابل، بازیگر رقیب نیز ممکن است این تغییرات را نشانهای از تردید در اراده سیاسی آمریکا تلقی کند. در ادبیات بازدارندگی، آنچه مانع اقدام طرف مقابل میشود، صرفاً قدرت نظامی نیست، بلکه باور به اراده استفاده از آن قدرت است. هر اندازه این باور تضعیف شود، کارآمدی بازدارندگی نیز کاهش مییابد؛ حتی اگر توازن قوای نظامی تغییری نکرده باشد.از سوی دیگر، یکی از انتقادهای مطرحشده از سوی برخی تحلیلگران این است که ترامپ در مقاطع مختلف، توصیفهای کاملاً متفاوتی از مقامات جمهوری اسلامی ارائه کرده است. او زمانی آنان را مسئول بیثباتی منطقه، حامی تروریسم و غیرقابل اعتماد معرفی میکند و در مقاطعی دیگر، امکان دستیابی به توافق با همان ساختار را مطرح میسازد. این تغییرات لزوماً به معنای نادرست بودن مذاکره نیست، اما زمانی که چارچوب نظری این تغییر برای افکار عمومی و متحدان توضیح داده نشود، این تصور شکل میگیرد که سیاست خارجی بیش از آنکه بر یک نقشه راه بلندمدت استوار باشد، تحت تأثیر ملاحظات تاکتیکی و تصمیمات مقطعی قرار گرفته است.
برخی تحلیلگران همچنین معتقدند که ترامپ همچنان تلاش میکند الگوی موفقیت خود در مذاکرات تجاری را به عرصه ژئوپلیتیک تعمیم دهد. این رویکرد بر این فرض استوار است که با ترکیبی از فشار، تهدید، انعطاف و امتیازدهی متقابل میتوان طرف مقابل را به توافق مطلوب رساند. اما منتقدان این دیدگاه استدلال میکنند که جمهوری اسلامی، برخلاف یک بازیگر اقتصادی، تصمیمات خود را صرفاً بر مبنای محاسبات هزینه و فایده اقتصادی اتخاذ نمیکند، بلکه مؤلفههای ایدئولوژیک، امنیتی و هویتی نیز در فرآیند تصمیمگیری آن نقش تعیینکننده دارند. از این منظر، تعمیم منطق «هنر معامله» به چنین پروندهای، ممکن است به برآوردهای نادرست از رفتار طرف مقابل بینجامد.
در نهایت، اگر سیاست خارجی آمریکا در قبال جمهوری اسلامی قرار است بر اصل فشار حداکثری استوار باشد، استمرار پیامهای متناقض میتواند اثربخشی همان فشار را نیز کاهش دهد. اگر هم هدف، دستیابی به توافقی پایدار است، لازمه آن ارائه چارچوبی روشن درباره سازوکارهای راستیآزمایی، تضمین اجرا و نحوه مواجهه با نقض احتمالی تعهدات است. در غیاب چنین چارچوبی، انتقاد از ناهماهنگی راهبردی همچنان یکی از مهمترین محورهای نقد سیاست اخیر ترامپ باقی خواهد ماند.
در روابط بینالملل، اعتبار یک رهبر بخشی از سرمایه ملی کشور اوست. هنگامی که یک رئیسجمهور طی مدت کوتاهی مواضعی کاملاً متفاوت اتخاذ میکند، این تغییرات صرفاً یک مسئله رسانهای نیست؛ بلکه بر محاسبات دشمنان و متحدان نیز اثر میگذارد.ترامپ در مقاطع مختلف، مقامات جمهوری اسلامی را خطرناک، غیرقابل اعتماد و مسئول بیثباتی منطقه معرفی کرده است. در برخی سخنان نیز تصریح کرده بود که توافق با چنین ساختاری ارزشی ندارد، زیرا امکان نقض آن وجود دارد.با این حال، بازگشت دوباره به ادبیات مذاکره، این تصور را ایجاد کرده است که واشنگتن هنوز میان دو راهبرد متفاوت سرگردان است؛ راهبرد نخست، افزایش فشار برای تغییر رفتار جمهوری اسلامی و راهبرد دوم، تلاش برای رسیدن به توافق از طریق گفتوگو.این نوسان مداوم، حتی اگر با هدف افزایش قدرت چانهزنی انجام شود، ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد و پیامهای آمریکا را از دید بازیگران منطقهای کماعتبارتر کند.
آیا «هنر معامله» برای جمهوری اسلامی کارآمد است؟
دونالد ترامپ همواره خود را مذاکرهکنندهای معرفی کرده است که میتواند از طریق فشار، تهدید و معامله، امتیازات بیشتری به دست آورد. این رویکرد، در کتاب مشهور او The Art of the Deal (هنر معامله) نیز به روشنی دیده میشود.اما پرسش اینجاست که آیا همان منطق در برابر جمهوری اسلامی نیز کارایی دارد؟منتقدان معتقدند پاسخ منفی است.زیرا جمهوری اسلامی نه یک شرکت اقتصادی است، نه یک بنگاه خصوصی و نه حتی یک دولت متعارف. تصمیمگیری در این ساختار، تحت تأثیر مجموعهای از عوامل ایدئولوژیک، امنیتی، نظامی و شبکهای از مراکز قدرت انجام میشود.به همین دلیل، حتی اگر یک هیئت مذاکرهکننده توافقی را امضا کند، تضمینی وجود ندارد که تمام بازیگران مؤثر در ساختار قدرت، خود را به اجرای آن متعهد بدانند.به بیان دیگر، مشکل اصلی صرفاً متن توافق نیست؛ بلکه ماهیت ساختار تصمیمگیری است.از همین منظر، انتقال الگوی مذاکرات تجاری به چنین پروندهای، میتواند با خطاهای محاسباتی همراه باشد.
هزینههای انسانی گزینه نظامی
در مقابل، طرفداران فشار نظامی استدلال میکنند که تنها راه متوقف کردن ظرفیتهای نظامی جمهوری اسلامی، حمله به زیرساختهای راهبردی آن است.
بیتردید هرگونه حمله گسترده میتواند بخشی از توان نظامی و لجستیکی حکومت را کاهش دهد، اما تجربه عراق، سوریه، لبنان و اوکراین نشان میدهد که تخریب زیرساختها تقریباً همیشه پیامدهای گستردهای برای شهروندان غیرنظامی نیز دارد.قطع برق، آسیب به شبکههای حملونقل، اختلال در تأمین سوخت، مشکلات درمانی و فشارهای اقتصادی، نخستین آثار چنین درگیریهایی هستند.در این میان، مردم عادی که نقشی در تصمیمات سیاسی ندارند، معمولاً بیشترین هزینه را میپردازند.از سوی دیگر، در بسیاری از کشورها، تهدید خارجی میتواند به حکومتها فرصت دهد تا با اتکا به فضای امنیتی، محدودیتهای بیشتری اعمال کنند یا مخالفان داخلی را تحت فشار قرار دهند. اینکه چنین الگویی در هر مورد تا چه حد رخ دهد، به شرایط داخلی و واکنش جامعه بستگی دارد، اما این احتمال در ادبیات علوم سیاسی مورد بحث قرار گرفته است.
متحدان آمریکا و مسئله اعتماد
یکی دیگر از پیامدهای سیاستهای متغیر، تأثیر آن بر اعتماد متحدان است.برای اسرائیل و بسیاری از کشورهای عربی، پیشبینیپذیری رفتار آمریکا اهمیت بالایی دارد. هنگامی که واشنگتن میان تهدید، مذاکره، عقبنشینی و تشدید فشار در رفتوآمد باشد، برنامهریزی امنیتی برای شرکای منطقهای دشوارتر میشود.البته نباید همه بازیگران منطقه را دارای دیدگاهی یکسان دانست. کشورهای مختلف بر اساس منافع، تهدیدها و اولویتهای خود ارزیابیهای متفاوتی دارند. با این حال، یکی از دغدغههای مشترک در بسیاری از تحلیلها، حفظ انسجام و قابلیت پیشبینی سیاست ایالات متحده است.بعضی بر این باورند که تصمیمات شخصی ترامپ فاجعه اور شده !، در ادبیات علمی، بهکار بردن واژههایی مانند «فاجعه» باید به عملکرد یک سیاست در یک بازه زمانی مشخص ناظر باشد، نه داوری کلی درباره یک فرد یا تمام کارنامه او.اگر سیاستی در یک دوره مشخص همزمان به کاهش اعتبار بازدارندگی، افزایش ابهام برای متحدان، ایجاد فرصت برای بازیگر رقیب و تضعیف انسجام راهبردی منجر شود، برخی تحلیلگران آن را یک شکست جدی یا حتی سیاستی فاجعهآمیز در همان مقطع زمانی توصیف میکنند.
بنابراین، میتوان استدلال کرد که منتقدان ترامپ، سیاست اخیر او در قبال جمهوری اسلامی را از این منظر مورد نقد قرار میدهند؛ نه صرفاً به دلیل اصل مذاکره، بلکه به دلیل تناقض میان ارزیابی او از طرف مقابل و ابزارهایی که برای مواجهه با آن برگزیده است.پرونده جمهوری اسلامی، آزمونی برای سنجش میزان انسجام راهبردی سیاست خارجی آمریکا است. تجربه سالهای اخیر نشان داده است که نه فشار اقتصادی بهتنهایی به تغییر رفتار تهران انجامیده و نه تلاشهای دیپلماتیک به توافقی پایدار و مورد قبول همه طرفها منتهی شده است.از منظر راهبردی، مهمترین نقدی که میتوان به سیاست اخیر ترامپ وارد کرد، نه صرفاً تغییر مواضع، بلکه تکرار تغییراتی است که پیامهای متناقض به محیط بینالمللی ارسال میکند. این وضعیت میتواند بر اعتبار بازدارندگی آمریکا، اعتماد متحدان و محاسبات رقبای منطقهای اثر بگذارد.در عین حال، هرگونه راهحل نظامی نیز باید با در نظر گرفتن پیامدهای انسانی، اقتصادی و اجتماعی آن ارزیابی شود. تجربه جنگهای معاصر نشان داده است که حتی اگر اهداف نظامی محقق شوند، هزینههای سنگینی ممکن است بر دوش غیرنظامیان قرار گیرد و پویاییهای داخلی کشور هدف را به شکلی پیچیده و گاه پیشبینیناپذیر تغییر دهد.در نهایت، موفقیت یا ناکامی هر راهبرد نه با شعارهای سیاسی، بلکه با میزان انطباق میان هدف، ابزار، پیام و نتیجه سنجیده میشود. هرگاه این چهار مؤلفه از یکدیگر فاصله بگیرند، احتمال بروز ناهماهنگی راهبردی افزایش مییابد؛ وضعیتی که میتواند حتی قدرتهای بزرگ را نیز با چالشهای جدی در تحقق اهداف سیاست خارجی مواجه سازد.
نظریهها و منابع
این مقاله بر مفاهیم نظری بازدارندگی، دیپلماسی اجبار، واقعگرایی در روابط بینالملل، اعتبار راهبردی و نظریه بازی دو سطحی استوار است. منابع کلاسیک عبارتاند از:
* Schelling, Thomas C. Arms and Influence. Yale University Press, 1966.
* George, Alexander L. Forceful Persuasion: Coercive Diplomacy as an Alternative to War. United States Institute of Peace Press, 1991.
* Morgenthau, Hans J. Politics Among Nations: The Struggle for Power and Peace. McGraw-Hill.
* Waltz, Kenneth N. Theory of International Politics. Addison-Wesley, 1979.
* Putnam, Robert D. “Diplomacy and Domestic Politics: The Logic of Two-Level Games.” International Organization, Vol. 42, No. 3 (1988), pp. 427–460.
امیر آذر
۲۴/۷۲۶
فرهنگ و اندیشه
میراث نظری

نقش شوراهای کارگری در مبارزهٔ طبقاتی و نقد بوروکراسی حزبی
𝐑𝐑|رادیکالیسم انقلابیJuly 24, 2026
منبع:توده ها و پیشتاز پل ماتیک

تغییرات اقتصادی و سیاسی از پایان جنگ جهانی با سرعتی گیجکننده پیش میروند. برداشتها و تصورات قدیمی در جنبش کارگری نادرست و ناکافی شدهاند و سازمانهای طبقهٔ کارگر صحنهای از دودلی و سردرگمی را نشان میدهند.
با توجه به تغییرات اوضاع اقتصادی و سیاسی، به نظر میرسد بازنگری کامل در وظایف طبقهٔ کارگر ضروری شده است تا مناسبترین و مؤثرترین شکلهای مبارزه و سازمانیابی پیدا شوند.
رابطهٔ حزب، سازمان یا پیشاهنگ با تودهها بخش مهمی از بحثهای کنونی جنبش کارگری را تشکیل میدهد. اینکه در محافل کارگری اهمیت و ضرورت حزب یا پیشاهنگ بیش از اندازه بزرگ جلوه داده شده، تعجبآور نیست؛ زیرا تمام تاریخ و سنت جنبش کارگری در همین جهت حرکت کرده است.
جنبش کارگری امروز محصول تحولاتی اقتصادی و سیاسی است که نخستین بار در جنبش چارتیست انگلستان (۱۸۳۸ تا ۱۸۴۸)، سپس در رشد اتحادیههای کارگری از دههٔ ۱۸۵۰ به بعد، و نیز در جنبش لاسالی در آلمان در دههٔ ۱۸۶۰ پدیدار شدند.
متناسب با میزان رشد سرمایهداری، اتحادیههای کارگری و احزاب سیاسی نیز در دیگر کشورهای اروپا و آمریکا رشد کردند سرنگونی نظام فئودالی و نیازهای صنعت سرمایهداری، بهخودیخود مستلزم بسیج و سازماندهی پرولتاریا و اعطای برخی امتیازات دموکراتیک از سوی سرمایهداران بود. سرمایهداران جامعه را مطابق نیازهای خود از نو سازماندهی کرده بودند. ساختار سیاسی فئودالیسم جای خود را به نظام پارلمانی سرمایهداری داد. دولت سرمایهداری، که ابزار ادارهٔ امور مشترک طبقهٔ سرمایهدار است، شکل گرفت و با نیازهای طبقهٔ جدید سازگار شد.
پرولتاریایی که وجودش برای مبارزه با نیروهای فئودالی ضروری بود، اکنون خود به مشکلی برای سرمایهداران تبدیل شده بود. پس از آنکه به میدان سیاست وارد شد، دیگر نمیشد آن را بهطور کامل از صحنهٔ سیاسی حذف کرد. اما میشد آن را مهار و با نظام موجود هماهنگ کرد.
این کار، تا حدی آگاهانه و با زیرکی، و تا حدی نیز بر اثر خودِ پویایی اقتصاد سرمایهداری انجام شد؛ زیرا طبقهٔ کارگر خود را با نظم جدید سازگار کرد و به آن تن داد. کارگران اتحادیههایی تشکیل دادند که هدفهای محدودی مانند افزایش دستمزد و بهبود شرایط کار را دنبال میکردند؛ هدفهایی که در چارچوب اقتصاد روبهرشد سرمایهداری قابل تحقق بود. همچنین آنان وارد بازی سیاست سرمایهداری در درون دولت سرمایهداری شدند؛ دولتی که قواعد و شکلهای آن اساساً بر پایهٔ نیازهای سرمایهداری تعیین شده بود. در همین چارچوب محدود نیز به موفقیتهایی ظاهری دست یافتند.
اما در نتیجه، پرولتاریا شکلهای سازمانی و اندیشههای سرمایهداری را پذیرفت. احزاب کارگری نیز، همانند احزاب سرمایهداران، به سازمانهایی تبدیل شدند که بیش از هر چیز به حفظ موجودیت خود میاندیشیدند. نیازهای اساسی طبقهٔ کارگر فدای مصلحتهای سیاسی شد. هدفهای انقلابی جای خود را به معاملهگری سیاسی و رقابت برای به دست آوردن مقام و موقعیت داد. حزب به مهمترین چیز تبدیل شد و هدفهای فوری آن بر هدفهای واقعی طبقهٔ کارگر برتری یافت.
هرگاه شرایط انقلابی به وجود میآمد و طبقهٔ کارگر برای تحقق اهداف انقلاب به حرکت درمیآمد، احزاب کارگری خود را نمایندهٔ طبقهٔ کارگر معرفی میکردند؛ اما این احزاب نیز به نوبهٔ خود بهوسیلهٔ نمایندگان پارلمانی نمایندگی میشدند، و همین حضور در پارلمان به معنای پذیرفتن نقش چانهزن در چارچوب نظم سرمایهداری بود؛ نظمی که دیگر بهطور جدی به چالش کشیده نمیشد.هماهنگ شدن سازمانهای کارگری با سرمایهداری، باعث شد همان تقسیم کار و تخصصگراییای که در صنایع سرمایهداری وجود داشت، در اتحادیهها و احزاب کارگری نیز به وجود آید. همانگونه که در کارخانهها مدیران، سرپرستان و ناظران وجود داشتند، در سازمانهای کارگری نیز رؤسا، سازماندهندگان و دبیران پدید آمدند. همانگونه که شرکتهای سرمایهداری هیئتمدیره داشتند، اتحادیهها و احزاب نیز کمیتههای اجرایی و هیئتهای رهبری تشکیل دادند. تودهٔ کارگران سازمانیافته، همانند تودهٔ کارگران مزدبگیر در کارخانهها، وظیفهٔ هدایت و تصمیمگیری را به کسانی که «برتر» از خود میپنداشتند واگذار کردند.
این از میان رفتن ابتکار عمل کارگران، هرچه سرمایهداری گسترش یافت، با سرعت بیشتری ادامه پیدا کرد؛ تا اینکه جنگ جهانی به دورهٔ گسترش آرام و «منظم» سرمایهداری پایان داد.
قیامهای روسیه، مجارستان و آلمان بار دیگر کنش و ابتکار عمل تودهها را زنده کردند. ضرورتهای اجتماعی، تودهها را وادار به عمل کرد. اما سنتهای جنبش کارگری قدیمی در اروپای غربی و عقبماندگی اقتصادی اروپای شرقی مانع از آن شد که طبقهٔ کارگر بتواند مأموریت تاریخی خود را به انجام برساند.
در اروپای غربی، تودهها شکست خوردند و فاشیسم، به شیوهٔ موسولینی و هیتلر، قدرت گرفت. در روسیه نیز اقتصاد عقبمانده، شکل خاصی از «کمونیسم» را به وجود آورد که در آن جدایی میان طبقه و پیشاهنگ، تخصصی شدن وظایف و انضباط اجباری کار، به بالاترین درجهٔ خود رسید.
اصل رهبری، یعنی این اندیشه که یک پیشاهنگ باید مسئولیت انقلاب پرولتری را بر عهده بگیرد، بر برداشتهای جنبش کارگری پیش از جنگ استوار است و اندیشهای نادرست است. وظایف انقلاب و سازماندهی کمونیستی جامعه، بدون گستردهترین و کاملترین فعالیت خودِ تودهها قابل تحقق نیست. این وظیفهٔ خود آنان است و تنها خود آنان میتوانند آن را به انجام برسانند.
در جریان واقعی مبارزهٔ طبقاتی، اصول مبارزهٔ مستقل، همبستگی و کمونیسم خود را بر کارگران تحمیل میکنند. با وجود این گرایش نیرومند به اتحاد تودهای و اقدام تودهای، نظریهٔ گرد هم آوردن دوباره و تجدید آرایش سازمانهای مبارز، دیگر کهنه شده به نظر میرسد.
البته تجدید سازمان ضروری است، اما این تجدید سازمان نباید صرفاً به معنای ادغام سازمانهای موجود باشد. شرایط جدید، شکلهای تازهای از مبارزه را میطلبد. «نخست روشنی، سپس وحدت.» حتی گروههای کوچکی که اصول جنبش مستقل تودهای را درک کرده و از آن دفاع میکنند، از گروههای بزرگی که قدرت تودهها را دستکم میگیرند، اهمیت بیشتری دارند.
گروههایی وجود دارند که نقصها و ضعفهای احزاب را میبینند و اغلب نقدهای درستی بر جبههٔ خلق و اتحادیههای کارگری وارد میکنند. اما نقد آنها محدود است، زیرا درک جامعی از جامعهٔ نوین ندارند.
وظیفهٔ پرولتاریا تنها با تصرف وسایل تولید و لغو مالکیت خصوصی پایان نمییابد. مسئلهٔ سازماندهی دوبارهٔ جامعه نیز باید مطرح شود و پاسخ بگیرد.
آیا باید سوسیالیسم دولتی رد شود؟
جامعهای که در آن بردگی مزدی وجود نداشته باشد، بر چه اساسی سازمان خواهد یافت؟
این پرسشها و پاسخ به آنها برای فهم شکلهای مبارزه و سازمانیابی امروز ضروریاند.
در همینجا تضاد میان اصل رهبری و اصل اقدام مستقل تودهها آشکار میشود. زیرا فهم درست این مسائل انسان را به این نتیجه میرساند که تحقق کمونیسم تنها با فعالیت مستقیم، گسترده و همهجانبهٔ خودِ پرولتاریا بهعنوان یک طبقه امکانپذیر است.
نخستین وظیفه، لغو نظام کارمزدی است. اراده و نیت خوب انسانها آنقدر نیرومند نیست که اگر پس از انقلاب نظام مزدبگیری حفظ شود ــ همانگونه که در روسیه شد ــ بتواند مانع نتایج و پویاییهایی شود که خود این نظام ایجاد میکند.
بنابراین کافی نیست که وسایل تولید تصرف شوند و مالکیت خصوصی از میان برود. باید شرط اساسی استثمار در جامعهٔ مدرن، یعنی بردگی مزدی، نیز لغو شود. تنها با این اقدام است که دیگر اقدامات لازم برای سازماندهی دوبارهٔ جامعه امکانپذیر خواهد شد؛ اقداماتی که بدون این گام نخست هرگز تحقق پیدا نمیکنند.
کمونیسم را نمیتوان به وسیلهٔ یک حزب برقرار کرد یا به وجود آورد. تنها کل پرولتاریا قادر به انجام این کار است. کمونیسم یعنی کارگران سرنوشت خود را به دست گرفتهاند؛ نظام مزدبگیری را از میان بردهاند؛ و با برچیدن دستگاه بوروکراتیک، قدرت قانونگذاری و قدرت اجرایی را در یکدیگر ادغام کردهاند.
وحدت کارگران در ادغام مقدس احزاب یا اتحادیههای کارگری نیست، بلکه در یکسان بودن نیازهای آنان و در بیان این نیازها از طریق اقدام مشترک تودهای است. بنابراین، همهٔ مسائل کارگران باید در ارتباط با رشد و گسترش فعالیت مستقل خودِ تودهها بررسی شوند.
اینکه گفته شود روحیهٔ غیرمبارز احزاب سیاسی فقط ناشی از خیانت یا اصلاحطلبی رهبران آنهاست، نادرست است. احزاب سیاسی ناتواناند. آنها کاری انجام نمیدهند، زیرا اساساً قادر به انجام آن نیستند.
سرمایهداری به سبب ضعف اقتصادی خود، برای حفظ موجودیتش به سرکوب و وحشت متوسل شده و از نظر سیاسی در موقعیت بسیار قدرتمندی قرار گرفته است؛ زیرا برای بقا مجبور است همهٔ توان خود را به کار گیرد.
انباشت عظیم سرمایه در سراسر جهان، نرخ سود را کاهش داده است. این واقعیت در سیاست خارجی به شکل تضاد میان ملتها و در سیاست داخلی به صورت کاهش ارزش پول، مصادرهٔ بخشی از دارایی طبقهٔ متوسط، پایین آوردن سطح زندگی کارگران و تمرکز هرچه بیشتر قدرت سرمایههای بزرگ در دست دولت ظاهر میشود.
در برابر این قدرت متمرکز، جنبشهای کوچک هیچ کاری از پیش نمیبرند.
تنها تودهها میتوانند با آن مقابله کنند، زیرا فقط آنها قادرند قدرت دولت را در هم بشکنند و خود به یک نیروی سیاسی تبدیل شوند.
در جایی که احزاب و اتحادیهها ناتوان شدهاند، تودهها مبارزهجویی خود را از طریق اعتصابهای خودجوش نشان میدهند. در آمریکا، انگلستان، فرانسه، بلژیک، هلند، اسپانیا و لهستان چنین اعتصابهایی شکل گرفتهاند و نشان دادهاند که سازمانهای قدیمی دیگر برای مبارزه مناسب نیستند.
با این حال، این اعتصابها، برخلاف آنچه از نامشان برمیآید، بیسازمان نیستند. بوروکراتهای اتحادیهای آنها را «بینظم» مینامند، زیرا خارج از چارچوب رسمی اتحادیهها شکل گرفتهاند. اما خود اعتصابکنندگان، اعتصاب را سازمان میدهند؛ زیرا حقیقتی قدیمی وجود دارد که میگوید کارگران فقط هنگامی که به صورت یک تودهٔ سازمانیافته عمل کنند، میتوانند مبارزه کرده و پیروز شوند.
آنها صفهای نگهبانی تشکیل میدهند، برای مقابله با اعتصابشکنان برنامهریزی میکنند، صندوقهای کمک به اعتصاب ایجاد میکنند و با کارخانههای دیگر ارتباط برقرار میکنند. به بیان دیگر، رهبری اعتصاب را خودشان بر عهده میگیرند و آن را بر پایهٔ کارخانه سازمان میدهند.
گاه این مبارزهٔ مستقل جهشی بزرگ به پیش برمیدارد؛ مانند اعتصاب معدنچیان آستوریاس در سال ۱۹۳۴، معدنچیان بلژیک در سال ۱۹۳۵، اعتصابهای فرانسه، بلژیک و آمریکا در سال ۱۹۳۶ و انقلاب کاتالونیا در همان سال. این رخدادها نشان میدهند که نیروی اجتماعی تازهای در میان کارگران در حال شکلگیری است؛ نیرویی که رهبری واقعی خود را در میان کارگران پیدا میکند، نهادهای اجتماعی را زیر نفوذ تودهها قرار میدهد و حرکت خود را آغاز کرده است.اعتصابها دیگر صرفاً وقفهای در سودآوری سرمایه یا اختلالی اقتصادی نیستند. اهمیت اعتصاب مستقل از آن روست که کارگران در آن بهعنوان یک طبقهٔ سازمانیافته دست به عمل میزنند.
اگر شبکهای از کمیتههای کارخانه و شوراهای کارگری در مناطق مختلف شکل بگیرد، پرولتاریا نهادهایی را به وجود میآورد که تولید، توزیع و همهٔ وظایف دیگر زندگی اجتماعی را تنظیم میکنند.
به بیان دیگر، دستگاه اداری دولت تمام قدرت خود را از دست میدهد و دیکتاتوری پرولتاریا برقرار میشود.
بدینترتیب، سازمان طبقاتی که در جریان مبارزه برای به دست گرفتن قدرت شکل میگیرد، همزمان سازمان اداره، کنترل و مدیریت نیروهای مولد کل جامعه نیز خواهد بود. این همان پایهٔ جامعهای است که از تولیدکنندگان و مصرفکنندگان آزاد و برابر تشکیل شده است.
همین است خطری که جنبش مستقل طبقهٔ کارگر برای جامعهٔ سرمایهداری ایجاد میکند.
اعتصابهای خودجوش، هرچند در ظاهر کوچک و کماهمیت به نظر برسند، در واقع جنین کمونیسم هستند. یک اعتصاب کوچک خودجوش، چون به دست خود کارگران و در جهت منافع خود آنان هدایت میشود، در مقیاسی کوچک ویژگیهای قدرت آیندهٔ پرولتاریا را نشان میدهد.
هرگونه تجدید سازمان نیروهای مبارز باید بر این شناخت استوار باشد که شرایط مبارزه ایجاب میکند قدرت قانونگذاری و اجرایی در دست کارگران کارخانهها متحد شود.
تمام قدرت به کمیتههای اقدام و شوراهای کارگری.
این همان جبههٔ طبقاتی است.
وظیفهٔ مبارزان انقلابی آن است که کارگران را نسبت به وحدت شکلهای سازمان مبارزه، دیکتاتوری طبقاتی و ساختار اقتصادی کمونیسم ــ که بر پایهٔ لغو نظام مزدبگیری استوار است ــ آگاه کنند.
کسانی که خود را «پیشاهنگ» مینامند، امروز همان ضعفی را دارند که در حال حاضر در میان تودهها نیز دیده میشود. آنان هنوز باور دارند که اتحادیهها یا یکی از احزاب باید، هرچند با روشهای انقلابی، مبارزهٔ طبقاتی را رهبری کنند.
اما اگر درست باشد که نبردهای سرنوشتساز در حال نزدیک شدن هستند، دیگر کافی نیست که فقط گفته شود رهبران کارگری خائناند.
برای رسیدن به این هدف، باید بدون هیچ قید و شرطی با سلطه و کنترل احزاب و اتحادیهها بر مبارزهٔ کارگران مبارزه کرد.
Report content on this page
سایر
سایر
پویایی مبارزه طبقاتی، گردنههای انقلاب و چشمانداز سوسیالیستی ما
- دیالکتیک توازن قوا در برابر آرمانخواهی فرقهای
ما به عنوان کمونیستهای شورایی، بر این باور هستیم که اهداف، ظرفیتها و افق یک انقلاب را بیانیهها، برنامههای ذهنی، یا آرمانخواهی مجرد این حزب و آن فرقه سیاسی تعیین نمیکند. فرآیند انقلاب یک پروژه مهندسیشده فرادستی نیست.
مبنای مادی سنجش انقلاب: آنچه در هر لحظه ظرفیت پیشروی یا عقبنشینی جنبش را تعیین میکند، سطح واقعی و انضمامی مبارزه طبقاتی در پهنه جامعه است. توازن قوا میان طبقه کارگر و متحدانش از یک سو، و دستگاه حاکمیت بورژوازی از سوی دیگر، تنها شاخص تعیینکننده میزان رادیکالیسم و پیشروی در هر مقطع است.
نقد ارادهگرایی (Voluntarism): سوسیالیسم و شوراها با صدور قطعنامه از بالا توسط سازمانها پدید نمیآیند؛ بلکه محصول مستقیمِ آرایش جنگی طبقات و ظرفیت مادی تودهها برای در هم شکستن ماشین دولتی در جریان مبارزه عملی هستند. وظیفه حزب پیشرو، نه تحمیل آرمانهای خود به جنبش، بلکه بازتعریف مداوم توازن قوا و راندن آن به سمت تعرض همهجانبه است.
- گردنههای تاریخی و فرآیند تکوین آگاهی انقلابی
انقلاب یک رویداد تکمرحلهای و آنی نیست، بلکه فرآیندی پویا، پرپیچوخم و عبورکننده از گردنهها و لحظات گوناگون است.
آگاهی در عمل، نه در انتزاع: تودهها آگاهی انقلابی و رادیکال را نه از طریق جزوههای نظری، بلکه در کوره گدازان مبارزه زنده خیابانی و اعتصابی به دست میآورند. هر رویارویی، هر سرکوب، و هر پیروزی موضعی، یک کلاس درس تاریخی است.
دیالکتیک تجربهاندوزی: جنبش تودهای در هر گردنه (نظیر خیزش ۱۴۰۱ یا دیماه ۱۴۰۴)، تجارب افزونتر، عمیقتر و رادیکالتری از ماهیت دشمن و ابزارهای صیانت از خود کسب میکند. شکستهای مقطعی، زمینهساز بازآرایی تاکتیکی تودهها در گردنه بعدی میشوند. وظیفه ما، متبلور کردن این تجارب پراکنده در قالب درسهای استراتژیک برای نبردهای آتی است.
- گذار از جامعه دموکراتیک انقلابی به سوی لغو کار مزدی
چشمانداز نهایی ما فروریختن کل مناسبات تولید سرمایهداری است؛ اما تحقق این هدف بزرگ مسیر انضمامی خود را میطلبد.ما معتقدیم سوسیالیسم شورایی از خلأ متولد نمیشود؛ بلکه پُل عبور به آن، تسخیر فضا و سازماندهی یک جامعه دموکراتیک، انقلابی، آگاه، متحد و خودسازمانیافته است.
دموکراسی انقلابی به مثابه بستر آمادهسازی کارگران: گذار دموکراتیک و انقلابی از رژیم اسلامی، فضا را برای تمرین حاکمیت تودهای آزاد میکند. در این دوره گذار، تودهها با اعمال اتوریته دموکراتیک خود در محلات، کارخانهها و دانشگاهها، تمرین اداره جامعه را آغاز میکنند.
از دموکراسی رادیکال به لغو کار مزدی: این جامعه دموکراتیک و انقلابی، ایستگاه آخر ما نیست، بلکه تخته پرش ماست. از طریق این تشکلیابی و آگاهی گسترشیافته تودهای است که طبقه کارگر میتواند گام نهایی را بردارد: لغو کار مزدی، پایان دادن به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، و برپایی نهایی جامعهای مبتنی بر اداره شورایی و سوسیالیسم.
- جمعبندی استراتژیک برای تحلیل کنونی
با توجه به شرایط بحرانی کنونی (منگنه جنگ و بحران معیشت)، ما هرگز اهداف نهایی خود را به آیندهای دور حواله نمیدهیم؛ اما در عین حال، گامهای عملی تودهها را بر اساس توهمات فرقه ای تنظیم نمیکنیم.پاسخ ما به وضعیت فعلی، پیوند زدن ضرورتهای عاجلِ دموکراتیک و ملی جامعه (سرنگونی رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی) با منافع استراتژیک طبقه کارگر است. طبقه کارگر تنها با قرار گرفتن در قامت رهبر عملی این تحول دموکراتیک در مصافهای میدانی، میتواند تضمین کند که فرجام این انقلاب، نه بازتولید سرمایهداری تحت اشکال دیگر، بلکه برچیدن ابدی استثمار و لغو کار مزدی باشد.
گرایش کمونیسم شورایی
20 جولای 2026 برابر 29 تیر 1405
ارزیابی شرایط جنگی، انقلاب ملی-دموکراتیک و افق سرنگونی رژیم اسلامی
رویدادهای پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، منطقه را در مارپیچی از جنگهای ویرانگر فرو برده است. این تقابل و بحرانهای ناشی از آن، زمینهساز بحران مشروعیت بیسابقه برای رژیم اسلامی شده است. ما با تکیه بر تحلیل طبقاتی و ضرورت خودسازمانیابی تودهها، ارزیابی خود را در هشت بخش زیر ارائه میدهیم.
۱. جایگاه جنگ ۱۲ روزه و ۳۹ روزه در تخریب سازوکار دستگاه سرکوب رژیم
جنگهای ۱۲ روزه و ۳۹ روزه (حملات ویرانگر به زیرساختهای نظامی و امنیتی رژیم)، فراتر از ابعاد نظامی، ضربهای کاری به سازوکار مادی دستگاه سرکوب داخلی وارد کرده است.
فرسایش توان لجستیکی: بخش بزرگی از زرادخانهها، پادگانهای آموزشی، سیستمهای ارتباطی و مراکز فرماندهی سپاه و بسیج که همواره ابزار اصلی مهار اعتراضات خیابانی بودند، نابود یا فلج شدهاند.
بحران وفاداری و روحیه ریزش: فروپاشی افسانه «امنیت و اقتدار رژیم»، بدنه پایینی نیروهای سرکوب را دچار تشتت، ترس و ابهام نسبت به آینده کرده است.
تمرکززدایی از سرکوب: رژیم دیگر قادر نیست با تمرکز کامل نیرو از نقطهای به نقطه دیگر، خیزشهای همزمان را سرکوب کند؛ زیرا بخش عمده انرژی مادی و پرسنلی آن درگیر پدافند و مدیریت بحرانهای ناشی از جنگ است.
۲. جنبش اعتراضی دیماه، سرکوب وحشیانه ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ و انتظارات بینالمللی
جنبش اعتراضی دیماه ۱۴۰۴، واکنش مستقیم تودههای جانبهلبآمده به فقر مفرط، تورم جنگی و ناامنی حیاتی بود. سرکوب وحشیانه و خونین تجمعات در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، اوج توحش رژیم در آستانه سقوط را نشان داد. این درجه از توحش و جنایت به روشن شدن قطعی مرزها در افکار عمومی مردم ایران شد. این سرکوب وحشیانه، آخرین بقایای توهم به امکان اصلاح یا گذار مسالمتآمیز را در افکار عمومی خاکستر کرد.
هم اکنون توهمزدایی از کمک دول امپریالیستی به بخشی جداناپذیر از آگاهی سیاسی مردم ما تبدیل شده است. تودههای معترض آموختند که از «جامعه بینالملل» (دولتهای سرمایهداری غربی) جز ابراز تاسفهای دیپلماتیک و استفاده ابزاری از خون لولهشده مردم در جهت منافع ژئوپلیتیک خودشان، چیزی حاصل نمیشود. سازمان ملل، پارلمان اروپا و انواع ائتلافها ریز و درشت در شرق و غرب، چیزی جز باشگاه دیپلماسی برای تقسیم بازارها و مراقبت از نظام سرمایه داری و حفظ منافع انحصارات و کارتلهای قانونی و غیر قانونی گوناگون نیست.
تنها کمک واقعی و نجاتبخش برای مردم ایران، همبستگی طبقه کارگر جهانی و نیروهای مترقی مدنی است که باید بوقهای تبلیغاتی رژیم و ماشین جنگی آن را بایکوت و محکوم کنند. مستقل از این که این انتظار تاکنون به چه میزان واقعیت عملی یافته و یا در تصمیم گیریهای دیپلماسی غرب موثر بوده است، کارگران و زحمتکشان ایران تنها به نیروی خود آزاد میشود و مساعی و همراهی دولتهای خارجی و نهادهای بین المللی و مردمان این کشورها جنبهی تقویت کننده و هموار کننده برای انقلاب ایران محسوب میگردند.
۳. قتل خامنهای در روز اول حمله جنگ ۳۹ روزه و شکست گفتمان «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره»
اصابت موشک به مقر رهبر رژیم در اولین روز جنگ ۳۹ روزه و مرگ وی، نقطه عطف بزرگی در فروپاشی هیرارشی (سلسلهمراتب) ایدئولوژیک و سیاسی رژیم بود. با حذف فیزیکی خامنهای، دکترین محوری او یعنی «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره» به شکستی مطلق انجامید. این دکترین سالها ابزاری بود برای معلق نگه داشتن جامعه در وضعیت «نه جنگ» (برقراری اختناق امنیتی به بهانه تهدید خارجی) و «نه صلح» (ادامه غارتگری تحت پوشش تحریمها). حذف او، رژیم را مستقیماً پرتاب کرد وسط دو راهی مرگباری که همیشه از آن فرار میکرد: یا تسلیم همهجانبه یا جنگ بقا.
۴. انشقاق در حاکمیت: طرفداران مذاکره در برابر طرفداران مقاومت و جنگ
مرگ خلیفه ارتجاع، شکافهای درونی حاکمیت ایران را به لرزههای ویرانگر تبدیل کرد. امروز ما با دو رویکرد مواجهیم:
جناح تسلیم و مذاکره (تکنوکراتها و بخشی از الیگارشی مالی): اینها بقای طبقاتی خود و حفظ اسکلت نظام را در گرو سازش فوری با آمریکا، پذیرش شروط غرب و ادغام مجدد در بازار جهانی میدانند. دست بالا پیداکردن این جناح تنها شانس بقای این رؤیم است که بتواند با پذیرش شرایط تسلیم خود را از انقلاب مردم و جنگ بنیان کن خارجی نجات بدهد.
جناح جنگ و مقاومت (باند مافیایی نظامی-امنیتی سپاه): اینها که منافعشان در غارتگری تحت شرایط انسداد و اقتصاد جنگی گره خورده، خواهان ادامه ماجراجویی نظامی، استفاده از آخرین ظرفیتهای نیابتی و به گروگان گرفتن کل جامعه برای حفظ بقای فیزیکی خود هستند. این که جنین رویگردی بتواند در معادلات رژیم و لانهها زیرزمینی و اولیگارشیک آ«ها دست بالا پیدا کند مستقیما به نوسانهای دلتهای درگیر دز این مخاصمه نظامی مربوط میگردد.
۵. جایگاه منافع ملی در تبیین سیاست انقلابی ما
برخلاف رژیم اسلامی که همواره با ماجراجوییهای منطقهای و هدر دادن منابع مادی و انسانی، حیات و منافع ملی را به تاراج گذاشته و به خطر انداخته است، سیاست انقلابی ما عمیقاً با منافع ملی پیوند خورده است.
افشای ماهیت ضد ملی و عدم کفایت و ناتوانی رژیم ولایت فقیه اکنون برای ملیونها انسان اسیر و زجر کشیده در ایران آشکار شده است. رژیم اسلامی فاقد هرگونه مشروعیت ملی است؛ زیرا به جای تامین امنیت، رفاه و آزادی شهروندان، کشور را به میدان جنگهای نیابتی و ویرانی کشانده است.
دفاع از منافع ملی از طریق یک انقلاب دموکراتیک امکان پذیر است. از نظر ما، بازسازی و دفاع از منافع ملی حقیقی تنها از مسیر یک انقلاب سراسری و همهجانبه میسر است. این انقلاب، حاکمیت ملی را به دست خودِ تودهها (کارگران، زحمتکشان، زنان، جوانان و اقلیتها) میسپارد و منافع غارتشده جامعه را بازپس میستاند.
۶. جنبش اعتراضی، مبارزات کارگری و ضرورت گذار به مصافهای میدانی و جنگ خیابانی
طبقه کارگر تنها از طریق مطالبات صنفی، پراکنده و انفعالی برای افزایش دستمزد نمیتواند اتوریته و هژمونی خود را بر جنبش اجتماعی هموار و تحمیل کند. دفاع از منافع طبقه کارگر و زحمتکشان در گرو حضور فعال، آگاهانه و سازمانیافته در خط مقدم مصافهای سیاسی است.
درسآموزی از خیزشهای پیشین، بخش مهمی از وظایف جاری جنبش کارگری میباشد. کارگران باید تجارب جنبش ۱۴۰۱ و دیماه ۱۴۰۴ را به کار بسته و به عنوان نیروی پیشرو در میدان حضور یابند. حضور فعال کارگران در این جنبشهای سراسری، ضامن دموکراتیک ماندن و انحراف نیافتن انقلاب است.
ناتوانی کنونی و ضرورت تشکلیابی: تودهها باید در بدون تشکلهای مستقل خودانگیخته (شوراهای انقلابی) توانایی عبور نهایی از رژیم را نخواهند داشت.
تحول به جنگ خیابانی: در لحظه معین توازن قوا، زمانی که دستگاه سرکوب تضعیف شده، مبارزات اعتصابی و تظاهرات باید جای خود را به نبردهای خیابانی سازمانیافته، تصرف مراکز حساس دولتی و تسلیح عمومی تودهها تحت اتوریته طبقه کارگر بدهند تا سقوط قطعی رژیم تضمین شود.
۷. تاکتیک ما در قبال مذاکرات رژیم با آمریکا: ترویج گفتمان «تسلیم رژیم»
ما به عنوان نیروهای پیشرو شورایی، از ضرورت تسلیم رژیم در برابر فشارهای خارجی و پذیرش شروط بینالمللی دفاع کرده و این گفتمان را در میان مردم ترویج میکنیم.
تضعیف ماشین سرکوب: خلع سلاح موشکی، هستهای و برچیدن بازوهای نیابتی رژیم، مستقیماً از توان نظامی و امنیتی رژیم در سرکوب داخلی میکاهد.
شکستن هیمنه رژیم: وادار شدن رژیم به تسلیم و نوشیدن جام زهر، ابهت پوشالی آن را پیش چشم جامعه فرو میریزد و جسارت تودهها را برای ضربه نهایی چند برابر میکند. این تاکتیک نه به معنای تایید امپریالیسم، بلکه به معنای استفاده هوشمندانه از شکنندگی رژیم برای تسهیل سقوط آن است.
۸. افق پیشرو: نفی وضع موجود و سناریوهای سرنگونی
ما خواهان ادامه وضعیت فرسایشی کنونی نیستیم. جامعه باید از این تنگنای مرگبار خارج شود. این خروج تنها از دو مسیر متصور است:
اول سرنگونی ترکیبی که سقوط رژیم از طریق تلفیق ضربات جنگ خارجی به ساختار نظامی رژیم و خیزش همهجانبه و مسلحانه مردم در داخل انجام میشود.
دوم تسلیم کامل رژیم، به معنای تن دادن رژیم به مفاد قطع غنیسازی، موشکسازی، نیابتپروی، خاتمه گروگانگیری در تنگه هرمز و مسائل دیگر. پذیرش این شروط، عملاً به معنای خلع سلاح سیاسی و مادی رژیم بوده و راه را برای پیشروی و پیروزی نهایی انقلاب دموکراتیک مردم ایران هموار میسازد.
هم در چشم انداز اول و نیز دوم، تحول دموکراتیک و رادیکال و تامین دموکراسی و مداخله مستقیم کارگران و زحمتکشان در ادارهی جامعه یک فراروی قطعی و تاریخی از شرایط استبدادی و دیکتاتوری و بی حقوقی مردم میباشد. در صورتی که میزان آمادگی و آگاهی و سازمان یافته گی طبقات و قشرهای مختلف مردم تکافو و تناسب بسنده و تعیین کننده و موثر در این تحول تاریخی نداشته باشد، راه برای جریانهای راست و لیبرال دموکراسی ناپیگیر و پایداری نهادهای بوروکراتیک و غیردموکراتیک هموار میگردد. مبارزه پیگیر و رادیگال از سوی چپ جامعه و اقلیتهای انقلابی و آگاه به شرایط سیاسی و اجتماعی کشور بایستی مساعی و تدارکات و آمادگیهای لازم و سراسری و موثر را برای قطعی کردن و یکسره کردن نابودی و شکست کلیه نهادهای ارتجاعی و عیردموکراتیک و سنتی را از کالبد جامعه فراهم و تامین و تضمین نماید.
واقعیت مواضع بینالمللی: ما آگاهیم که آمریکا اساساً به دنبال «تغییر رژیم» (Regime Change) نیست، بلکه خواستار رژیمی رامشده و ادغامشده در نظم بازار جهانی است که منافع ژئوپلیتیکش را تهدید نکند. در مقابل، اسرائیل برای تامین امنیت خود خواهان تضعیف بنیادی و فروپاشی ساختارهای قدرت رژیم است.
در میان این تضادها، وظیفه ما سوق دادن جامعه به سمت یک انقلاب ملی و دموکراتیک با اتوریته و رهبری آگاهانه طبقه کارگر و زحمتکشان است تا دستاوردهای آزادیبخش این تحول برای همیشه تضمین و تامین گردد.
نابود باد رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی!
زنده باد همبستگی و اتحاد کارگران و زحمتکشان!
پیش به سوی انقلاب دموکراتیک و تشکیل شوراهای مردمی!
گرایش کمونیسم شورایی
18 جولای 2026 برابر 27 تیر 1405
سرمایه کارل مارکس:خلاصه/اتو روهله
خلاصه زیر از جلد اول سرمایه – پایه و اساس کل سیستم اقتصادی مارکس – توسط اتو روله با دقت فراوان و با درک عمیق از وظیفه خود انجام شده است. ابتدا مثالهای منسوخ حذف شدند، سپس نقل قولهایی از نوشتههایی که امروزه فقط از نظر تاریخی اهمیت دارند، جدل با نویسندگانی که اکنون فراموش شدهاند، و در نهایت اسناد متعددی که، صرف نظر از اهمیتشان برای درک یک دوره معین، جایی در یک شرح مختصر که اهداف نظری را به جای اهداف تاریخی دنبال میکند، ندارند. در عین حال، روله تمام تلاش خود را برای حفظ تداوم در توسعه تحلیل علمی انجام داد. ما معتقدیم که استنتاجهای منطقی و انتقالهای دیالکتیکی اندیشه در هیچ مقطعی نقض نشدهاند. منطقی است که این گزیده نیاز به مطالعه دقیق دارد. – لئون تروتسکی
چاپ اول با مقدمهای از لئون تروتسکی، که بیشتر با عنوان « مارکسیسم در زمان ما » شناخته میشود، ارائه شد و تحت عنوان «اندیشههای زنده کارل مارکس» منتشر گردید.
اقتصاد،سیاست و عصر تورم/پل ماتیک
پیشگفتار
در سرمقالهای در نیویورک تایمز، در مورد روند برگزاری کنوانسیون انجمن اقتصادی آمریکا در سال ۱۹۷۷، از این واقعیت ابراز تاسف شد که «به نظر میرسد اقتصاددانان امروزی صرفاً در حال تفنن در تاریخ فکری هستند. آنها ممکن است به خاطر تلاشهایشان در پیشبینی و تحلیلهایشان از مقررات دولتی یا نرخ ارز شناور، از سوی کسب و کار پاداش فراوانی دریافت کنند. اما حملات به بزرگترین مشکل زمان ما، یعنی دستیابی به رشد بدون تورم فزاینده، کجا هستند؟… – اکثر اقتصاددانان هنگام ورود، دانشمندانی ناامید بودند. با وجود نوشیدنیها و گپ و گفتها، سه روز بعد که آنجا را ترک کردند، هیچ تغییری نکرده بودند.»
اقتصاددانان دقیقاً به این دلیل در وضعیت اسفناک و اسفناک قرار دارند که به رشته خود به عنوان یک علم نگاه میکنند، در حالی که در واقع چیزی بیش از یک توجیه پیچیده برای وضع موجود اجتماعی و اقتصادی نیست. آنها آشکارا ماهیت واقعی حرفه خود را درک نمیکنند و بنابراین از اختلاف فزاینده بین نظریههای خود و واقعیت عمیقاً آشفته هستند. از آنجا که «وضعیت اقتصادی» برای مدت طولانی به نفع آنها بوده است، ممکن است واقعاً تصور کرده باشند که ریاضیسازی اقتصاد، مشغلههای ذهنی آنها با قیمت و روابط بازار را به یک علم اثباتی تبدیل کرده است. همانطور که توماس بالوگ در مقالهای که در سال ۱۹۷۵ در کالج دانشگاهی لندن ارائه شد، اظهار داشت: «به تعداد مجهولات، معادلات وجود داشت و ادعا میشد که این معادلات میتوانند واقعیت را به تصویر بکشند و امکان ارائه توصیههای عینی و مثبت به رهبران سیاسی را فراهم کنند. نابرابری کاهش مییابد و افراد در برابر سختیهای استثنایی محافظت میشوند. علاوه بر این، اقتصاد، تزهای قابل آزمایش تولید میکند و امکان تولید «منوهای سیاستی» را فراهم میکند که مبنای محکمی برای تصمیمگیری علمی و «مبادلههای» کمیشده، یعنی به زبان ساده، «انتخابها» را در اختیار ما قرار میدهد. تابع مصرف، شتابدهنده، «قانون» اوکان در مورد رابطه درآمد با اشتغال، منحنی فیلیپس که دستمزدها را به بیکاری مرتبط میکند، برنامهریزی خطی و غیره، اکنون همگی بیمعنی بودن خود را نشان دادهاند – بالاخره اقتصاددان را به سطح فیزیکدان ارتقا دادهاند. چقدر از این حرفها گذشته به نظر میرسد.
اقتصاد دیگر به عنوان یک علم دقیق دیده نمیشود. به عنوان یک علم «غیردقیق»، قدرت پیشبینی آن بسیار مورد تردید است، بنابراین «تلاشهای پیشبینی» که قرار بود وجود آن را توجیه کنند، بیاعتبار میشود. پیشبینیها «بیانیههای احتمالی» هستند که پیشبینیکننده را به هیچ چیز متعهد نمیکنند. حدس او به خوبی هر حدس دیگری است، زیرا هیچ کس نمیداند تاس چگونه خواهد افتاد. اقتصاد به نقطه شروع خود – تسلیم شدن در برابر «دست نامرئی» آدام اسمیت – بازگشته است، بدون این توهم تسلیبخش از نتایج سودمند آن. با این حال، معضل اقتصاد هنوز به خود سیستم اقتصادی مربوط نمیشود، بلکه به ناقص بودن علم اقتصاد مربوط میشود که هنوز راهها و ابزارهایی برای عملی کردن اقتصادِ به وضوح ناکارآمد پیدا نکرده است.
دغدغهی فعلی و مستقیمتر علم اقتصاد، ترکیب رکود اقتصادی با تورم است که هم نظریهی کینزی و هم سنتز نئوکینزی را که به عنوان نظریهی استاندارد اقتصاد پذیرفته شده بود، نابود کرد. مجموعه مقالات زیر با رویکرد اقتصاد سیاسی انتقادی، به این جنبه از موضوع اختصاص دارد.
اگرچه این مقالات باید خود گویای همه چیز باشند، اما باید اشاره کرد که آنها برای مناسبتهای مختلف نوشته شدهاند و مخاطبان متفاوتی را مخاطب قرار میدهند. بنابراین، تکرار برخی از گزارههای اساسی که بدون آنها هر مورد به خودی خود کمتر قابل درک خواهد بود، اجتنابناپذیر بود. اما این ضرورت میتواند به جای یک مزاحمت، یک مزیت باشد، زیرا ارتباطات متقابل بین دنیای پدیداری سرمایهداری و روابط تولید اجتماعی زیربنایی آن را نشان میدهد.
به استثنای یکی، تمام مقالات به مسائل اصلی امروز، یعنی نقش دولت یا حکومت، در امور اقتصادی با اشاره به اقتصادهای به اصطلاح مختلط و نظامهای سرمایهداری دولتی مربوط میشوند. استثنا به رکود بزرگ ۱۹۲۹ و طرح نیو دیل میپردازد که آغازگر دوران مداخله گسترده دولت در اقتصاد ایالات متحده بود.
پی ام[پل ماتیک]