پروندههای راهبردی
مسائل روز
ارجاع پرونده هستهای ایران به شورای امنیت؛ تشدید رویارویی تهران با غرب
ارجاع پرونده هستهای ایران به شورای امنیت؛ تشدید رویارویی تهران با غرب ،این امر از لحاظ اجرایی در سازمان ملل و شورای امنیت چه مراحلی را طی خواهد کرد و چه پیامدهایی می تواند بر وضعیت دیپلماتیک رژیم اسلامی بگذارد؟
ما می کوشیم مطابق رویه های پیشین در جهت آشنایی دست اول با آن چه که در سطح کلان و عمومی بر هریک از رویدادهای مرتبط با ایران غلبه دارد را مورد تحقیق و روشنگری نماییم؛تا از این طریق خوانندگان نوشته های ما خود بتوانند استنباط ها و قضاوت های درخور و شخصی خود را از این مقاله ها دریافت نمایند.و اما بعد.
این تحول از نظر حقوقی ـ دیپلماتیک بسیار مهم است، اما یک نکته اساسی را باید از ابتدا روشن کرد: ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت بهمعنای آن نیست که شورای امنیت بلافاصله تحریم جدید یا اقدام نظامی تصویب خواهد کرد. مرحله نخست، انتقال مسئله از چارچوب فنی آژانس به سطح سیاسی ـ امنیتی شورای امنیت است.
طبق گزارش امروز،نهم سپتامبر 2026، هیئت حکام آژانس بینالمللی انرژی اتمی با ۲۳ رأی موافق، ۳ مخالف و ۸ ممتنع تصمیم گرفته پرونده ایران را به شورای امنیت گزارش کند. روسیه، چین و نیجر مخالف بودند. این نخستین چنین ارجاعی از در حدود دو دهه گذشته است.
۱. از آژانس تا شورای امنیت چه اتفاقی میافتد؟ مسیر را میتوان به شکل زیر دید:
هیئت حکام آژانس → گزارش مدیرکل آژانس → ارسال به شورای امنیت → بررسی سیاسی شورای امنیت → مذاکره/قطعنامه احتمالی → تصمیم درباره اقدامات بعدی.
مرحله اول: تصمیم هیئت حکام آژانس این مرحله اکنون انجام شده است.
آژانس ادعا میکند که به دلیل عدم دسترسی کافی بازرسان و نبود اطلاعات لازم درباره وضعیت مواد هستهای ایران، قادر نیست درباره اجرای کامل تعهدات پادمانی ایران اطمینان بدهد. گزارشهای اخیر میگویند آژانس درباره وضعیت ذخایر اورانیوم غنیشده ایران نیز پیوستگی اطلاعاتی خود را از دست داده است.
بنابراین آژانس پرونده را به سطح شورای امنیت میفرستد.
اما شورای امنیت هنوز باید تصمیم سیاسی خود را بگیرد.
۲. در شورای امنیت چه اتفاقی خواهد افتاد؟ پس از دریافت گزارش آژانس، موضوع در دستور کار شورای امنیت قرار میگیرد.در این مرحله سه احتمال مهم وجود دارد:
سناریوی اول: مذاکرات و صدور قطعنامه آمریکا، بریتانیا و فرانسه احتمالاً تلاش خواهند کرد شورای امنیت را به تصویب قطعنامهای وادار کنند که از ایران بخواهد:
با آژانس همکاری کامل کند؛
دسترسی بازرسان را فراهم کند؛
وضعیت ذخایر اورانیوم را روشن کند؛
و فعالیتهای هستهای مورد مناقشه را محدود کند.
این قطعنامه اگر تحت فصل هفتم منشور ملل متحد قرار گیرد، میتواند الزامآور شود.اما برای تصویب آن باید مسئله بسیار مهم رأی روسیه و چین حل شود.
۳. آیا روسیه و چین میتوانند مانع شوند؟ بله.
روسیه و چین از اعضای دائم شورای امنیت هستند و حق وتو دارند.در رأیگیری امروز آژانس نیز هر دو کشور در کنار نیجر علیه ارجاع پرونده رأی دادند.بنابراین اگر آمریکا، بریتانیا و فرانسه بخواهند قطعنامهای بسیار سخت علیه ایران تصویب کنند، امکان دارد روسیه یا چین آن را وتو کنند.اما اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد:
وتوی روسیه و چین الزاماً به معنای پایان فشار دیپلماتیک نیست.چون کشورهای غربی ابزارهای دیگری نیز در اختیار دارند؛ از جمله تحریمهای یکجانبه و هماهنگ اروپایی، فشار مالی و بانکی و سازوکارهای مرتبط با قطعنامههای قبلی.
بریتانیا همین روزهای گذشته نیز مقررات جدیدی برای تشدید تحریمهای مرتبط با برنامه هستهای ایران منتشر کرده است.
۴. نکته بسیار مهمتر: «اسنپبک» در مورد ایران یک مسئله پیچیدهتر وجود دارد که باید از تصویری که معمولاً از «ارجاع پرونده به شورای امنیت» ارائه میشود جدا شود.
بازگشت تحریمهای سازمان ملل یا همان Snapback در واقع سازوکار متفاوتی از یک قطعنامه معمولی شورای امنیت است.
در سال ۲۰۲۵، بریتانیا، فرانسه و آلمان سازوکار بازگشت تحریمها را فعال کردند و طبق موضع رسمی برخی کشورهای اروپایی، این روند در سپتامبر ۲۰۲۵ تکمیل شد.بنابراین وضعیت کنونی را نباید به شکل ساده چنین تصور کرد:«امروز پرونده به شورای امنیت رفت؛ فردا شورای امنیت درباره تحریم ایران رأی میدهد.»واقعیت پیچیدهتر است.
بخشی از تحریمهای سازمان ملل که در چارچوب برجام تعلیق شده بودند، از قبل دوباره فعال شدهاند.
به همین دلیل، اقدام امروز بیشتر اهمیت سیاسی و دیپلماتیک دارد و میتواند مبنای فشارهای بعدی قرار گیرد.
۵. پس اهمیت واقعی اقدام امروز چیست؟ از نظر ما اهمیت اصلی آن در سه سطح است.
الف) ایران دوباره بهعنوان «پرونده امنیت بینالمللی» مطرح میشود این شاید مهمترین پیامد باشد.
پرونده هستهای ایران دیگر صرفاً اختلافی میان:ایران ↔ آژانس نیست.بلکه اکنون مسئله به شکل رسمیتر وارد چارچوب:ایران ↔ شورای امنیت سازمان ملل میشود.این تغییر، موقعیت دیپلماتیک جمهوری اسلامی را دشوارتر میکند.
۶. ضربه به موقعیت دیپلماتیک جمهوری اسلامی. جمهوری اسلامی در مذاکرات آینده مجبور خواهد بود با این واقعیت روبهرو شود که بسیاری از طرفهای مذاکرهکننده میتوانند بگویند:
«مسئله فقط اختلاف سیاسی با آمریکا نیست؛ آژانس نیز قادر به راستیآزمایی وضعیت برنامه هستهای ایران نیست.»
این استدلال برای کشورهای غربی بسیار مهم است.اتحادیه اروپا نیز امروز رسماً از نگرانی شدید خود درباره تعلیق کامل همکاری ایران با آژانس و ادامه عدم همکاری برای حل مسائل پادمانی سخن گفته است.بنابراین ایران از نظر دیپلماتیک با یک مشکل جدی مواجه است:
حتی کشورهایی که با سیاست آمریکا موافق نیستند، لزوماً نمیتوانند مسئله را صرفاً به اختلاف ایران و آمریکا تقلیل دهند.
۷. اما روسیه و چین یک «سپر کامل» برای ایران نیستند این نکته نیز برای تحلیل وضعیت آینده بسیار مهم است.
ایران احتمالاً روی حمایت روسیه و چین حساب خواهد کرد،و این دو کشور میتوانند در شورای امنیت مانع تصویب برخی قطعنامههای شدید شوند.اما این به معنای آن نیست که روسیه و چین حاضرند هر هزینهای را برای دفاع از برنامه هستهای ایران بپردازند.منافع روسیه و چین با منافع جمهوری اسلامی کاملاً یکسان نیست.چین به ثبات بازار انرژی و تجارت جهانی نیاز دارد.روسیه نیز در شرایط جنگ و فشار اقتصادی، منافع ژئوپلیتیکی خاص خود را دنبال میکند.بنابراین ممکن است در شورای امنیت از ایران حمایت کنند، اما همزمان تهران را به همکاری با آژانس و رسیدن به توافق جدید تشویق کنند.
۸. خطر بزرگتر برای جمهوری اسلامی: از دست رفتن فضای مانور دیپلماتیک. به نظر ما این قسمت برای تحلیل سیاسی مهمتر از خود رأیگیری امروز است.
اگر ایران بتواند با آژانس همکاری کند، اجازه بازرسی بدهد و درباره ذخایر اورانیوم توضیح قابل راستیآزمایی ارائه کند، هنوز امکان بازگشت به مذاکرات وجود دارد.اما اگر:عدم همکاری + عدم دسترسی آژانس + ادامه غنیسازی + جنگ منطقهای،همزمان ادامه پیدا کند، فضای مانور دیپلماتیک تهران بهشدت کوچکتر خواهد شد.در چنین شرایطی، آمریکا و اروپا میتوانند استدلال کنند که:
«مسئله دیگر صرفاً اختلاف بر سر تفسیر برجام نیست؛ مسئله عدم امکان راستیآزمایی برنامه هستهای ایران است.»
و این استدلال از نظر دیپلماتیک بسیار قدرتمندتر است.
۹. سه سناریوی محتمل آینده به نظر ما در ماههای آینده سه مسیر اصلی وجود دارد:
🟢 سناریوی اول: بازگشت به مذاکره ایران برای جلوگیری از فشار بیشتر:
دسترسی آژانس را افزایش دهد؛درباره ذخایر اورانیوم توضیح دهد؛بخشی از فعالیتهای حساس را محدود کند؛و وارد مذاکره با آمریکا و اروپا شود.این مسیر میتواند موجب کاهش فشار دیپلماتیک شود.
🟡 سناریوی دوم: رویارویی کنترلشده.رژیم اسلامی همکاری محدودی با آژانس انجام دهد، اما امتیازات اصلی را نپذیرد.غرب نیز تحریمها را تشدید کند ولی از اقدام نظامی مستقیم پرهیز کند.در این صورت شاهد یک بحران طولانی و فرسایشی خواهیم بود.این احتمال بهخصوص در شرایط کنونی مهم است، زیرا جنگ و بحران کشتیرانی در خلیج فارس همزمان ادامه دارد.
🔴 سناریوی سوم: تشدید شدید بحران. اگر رژیم حاکم درایران همکاری با آژانس را کاملاً کنار بگذارد و در مقابل فشارهای غرب نیز فعالیتهای هستهای حساس خود را افزایش دهد، ممکن است مسئله از سطح:تحریم و فشار دیپلماتیک به سطح:اقدام نظامی علیه تأسیسات هستهای کشیده شود.
این خطر را نمیتوان نادیده گرفت؛ بهخصوص در شرایطی که جنگ ایران و آمریکا و حملات متقابل در منطقه همچنان ادامه دارد.
۱۰. جمعبندی برای تحلیل سیاسی به نظر ما مهمترین پیامد اقدام امروز برای جمهوری اسلامی، حتی بیش از تحریمهای جدید، کاهش مشروعیت و اعتبار دیپلماتیک آن در پرونده هستهای است.تهران اکنون با یک معادله دشوار مواجه است:
عدم همکاری با آژانس → فشار غرب → انزوای دیپلماتیک بیشتر
و در نقطه مقابل:
همکاری کامل با آژانس → پذیرش بازرسی و محدودیت → کاهش بخشی از ظرفیت هستهای مورد مناقشه
و در هر دو حالت، حکومت ناگزیر از پرداخت هزینه سیاسی است.
در واقع، آنچه امروز اتفاق افتاده را میتوان مرحله جدیدی از بینالمللیشدن بحران جمهوری اسلامی دانست؛ بحرانی که دیگر فقط مسئله برنامه هستهای نیست، بلکه با جنگ، نفت، تنگه هرمز، تحریمها و رابطه ایران با آمریکا و اروپا درهم تنیده شده است.
از این منظر، ارجاع پرونده به شورای امنیت بهخودیخود به معنای «تحریم یا جنگ فوری» نیست؛ اما پنجره دیپلماتیک جمهوری اسلامی را کوچکتر و هزینه هر تصمیم اشتباه بعدی را بسیار بزرگتر میکند.
شوراها
09/09/2026 برابر 18 شهریور 1405
خبرنامه شورا | ژورنال روزانه ایران و جهان
📅 جهارشنبه 9 سپتامبر 2026 / 18 شهریور 1405
سیاست و روابط بینالملل
- آژانس بینالمللی انرژی اتمی برای نخستین بار در ۲۰ سال گذشته پرونده ایران را به شورای امنیت سازمان ملل ارجاع داد. هیئت حکام آژانس با ۲۳ رأی موافق در برابر ۳۵ عضو، ایران را به دلیل آنچه عدم همکاری در پرونده هستهای و تعهدات پادمانی خوانده شده، به شورای امنیت گزارش کرد. تهران این اقدام را سیاسی و در شرایط جنگی کنونی غیرقابل اجرا دانسته است.
- درگیری نظامی آمریکا و ایران وارد مرحله تازهای شد و حملات متقابل به نفتکشها شدت گرفت. گزارشهای امروز از بزرگترین موج حملات به کشتیرانی از آغاز جنگ حکایت دارند؛ این تحول مستقیماً بر بازار نفت و امنیت خلیج فارس اثر گذاشته است.
- بریتانیا تحریمهای گستردهای علیه شهرکهای اسرائیلی در کرانه باختری اعمال کرد. این اقدام شامل محدودیت واردات از شهرکهای غیرقانونی و تحریم برخی شرکتها و افراد مرتبط با گسترش شهرکسازی است و نشانه تغییر قابل توجه در موضع دولت بریتانیا نسبت به سیاست اسرائیل در کرانه باختری تلقی میشود.
- رشد راست افراطی در آلمان همچنان به بحران سیاسی مهمی تبدیل شده است. پس از پیروزی تاریخی AfD در انتخابات زاکسن-آنهالت، صدراعظم فریدریش مرتس این حزب را نیرویی «مخرب» خوانده و نسبت به گرایشهای آن هشدار داده است.
- جنگ اوکراین ادامه دارد و اروپا کمکهای نظامی خود به کییف را افزایش میدهد. اوکراین برای دریافت حدود هزار موشک پاتریوت برنامهریزی کرده و بریتانیا و اتحادیه اروپا نیز منابع تازهای برای تقویت دفاع هوایی اوکراین اختصاص دادهاند.
🟧 اقتصاد
- قیمت نفت برنت دوباره از مرز ۱۰۰ دلار عبور کرد. تشدید جنگ ایران و آمریکا، حملات به زیرساختهای انرژی عربستان و اختلال شدید در عبور نفت از تنگه هرمز مهمترین عوامل جهش قیمت هستند. برنت امروز به بالای ۱۰۰ دلار رسید و نسبت به ماه گذشته حدود ۲۵ درصد افزایش داشته است.
- بازارهای سهام آمریکا در واکنش به جهش نفت و نگرانی از تورم افت کردند. شاخصهای اصلی والاستریت کاهش یافتند و بازده اوراق خزانهداری آمریکا نیز به بالاترین سطح از سال ۲۰۲۳ رسید. نگرانی اصلی بازار، بازگشت تورم انرژی و احتمال بالا ماندن نرخ بهره است.
- آلمان خواستار کاهش صدها میلیارد یورو از بودجه پیشنهادی بلندمدت اتحادیه اروپا شد. دولت مرتس با پیشنهاد نزدیک به ۲ تریلیون یورویی کمیسیون اروپا برای بودجه ۲۰۲۸ تا ۲۰۳۴ مخالف است و خواهان تمرکز بیشتر بودجه اروپا بر رقابت اقتصادی و دفاع است.
- جنگ انرژی خاورمیانه بار دیگر خطر موج تورمی جهانی را افزایش داده است. کاهش عرضه نفت، پایین آمدن ذخایر استراتژیک و محدود شدن ظرفیت مازاد تولید باعث شده بازار جهانی در برابر هر اختلال تازه بسیار آسیبپذیرتر شود.
🟨 اجتماع و تحولات اجتماعی
- مهاجرت دوباره به یکی از محورهای اصلی سیاست اروپا تبدیل شده است. در اتحادیه اروپا، بحث کنترل مرزها، مهاجرت و تقویت احزاب راست افراطی همزمان در چند کشور تشدید شده است.
- بحران هزینه زندگی همچنان به مسئله مرکزی سیاست داخلی آمریکا تبدیل شده است. حزب دموکرات در آستانه انتخابات میاندورهای بر تورم و هزینه بالای زندگی تمرکز کرده و این موضوع را در برابر سیاستهای دولت ترامپ قرار داده است.
- اختلال گسترده در سیستم کنترل پرواز بریتانیا وارد دومین روز شد. لغو بیش از ۱۹۰۰ پرواز فشار سیاسی بر مسئولان سیستم کنترل ترافیک هوایی را افزایش داده است.
🟦 علم و فناوری
- پژوهشگران یک سازوکار مولکولی جدید برای افزایش تراکم استخوان شناسایی کردهاند. ترکیب آزمایشی AP503 در آزمایش روی موشها با فعال کردن گیرنده GPR133 باعث افزایش استخوانسازی و کاهش تحلیل استخوان شده است؛ البته هنوز نمیتوان آن را درمان اثباتشده برای انسان دانست.
- پژوهشگران در حال بررسی توانایی هوش مصنوعی برای بازتولید ایدههای علمی بزرگ هستند. یکی از موضوعات مورد توجه این روزها این است که آیا مدلهای زبانی میتوانند با تکیه بر دانش موجود، به کشفیاتی مشابه کشفهای بنیادی تاریخی دست پیدا کنند یا نه.
- کره شمالی ظرفیت غنیسازی اورانیوم خود را گسترش داده است. آژانس بینالمللی انرژی اتمی از ایجاد تأسیسات جدید در مجتمع هستهای یونگبیون خبر داده که میتواند تا ۲۸ آبشار سانتریفیوژ را در خود جای دهد.
- اروپا در رقابت فضایی با آمریکا و چین با مشکل پراکندگی و رقابت داخلی روبهروست. اختلاف فرانسه و آلمان درباره برنامههای فضایی و تأخیرهای موشک آریان ۶، اروپا را بیش از پیش به پرتابگرهای آمریکایی وابسته کرده است.
🟪 هنر، فرهنگ و اندیشه
- فرانسه و کره جنوبی برای حمایت از صنعت سینما یک میلیارد یورو اختصاص میدهند. این تصمیم در نخستین «اجلاس لومیر» در فرانسه و در واکنش به کاهش تماشای سینما و فشار پلتفرمهای آنلاین و هوش مصنوعی بر صنعت فیلم اعلام شد.
- هشتادوسومین جشنواره فیلم ونیز در مرکز توجه سینمای جهان قرار دارد. حضور فیلمهای جدید در بخش مسابقه و رقابت فیلمسازان، از مهمترین رویدادهای فرهنگی روزهای اخیر است.
- بحث درباره تأثیر هوش مصنوعی بر خلاقیت هنری و آینده سینما شدت گرفته است. مسئله مالکیت فکری، حق مؤلف، اشتغال هنرمندان و امکان تولید فیلم با هوش مصنوعی از موضوعات اصلی بحثهای فرهنگی جاری است.
🔴 اگر برای «شوراها» فقط ۱۰ تیتر مهم را انتخاب کنیم،این ده عنوان امروز از اهمیت بیشتری برخوردارند:
۱. ارجاع پرونده هستهای ایران به شورای امنیت؛ تشدید رویارویی تهران با غرب
۲. تشدید جنگ ایران و آمریکا و گسترش حملات به نفتکشها و زیرساختهای انرژی
۳. نفت ۱۰۰ دلاری؛ جنگ خاورمیانه دوباره اقتصاد جهانی را با خطر موج تورمی روبهرو کرد
۴. افزایش فشار اقتصادی بر ایران همزمان با بحران جنگ و کاهش قدرت خرید مردم
۵. بریتانیا تحریمهای گسترده علیه شهرکهای اسرائیلی در کرانه باختری وضع کرد
۶. پیروزی تاریخی راست افراطی در آلمان؛ بحران سیاسی جدید برای احزاب سنتی
۷. اروپا در برابر جنگ اوکراین؛ افزایش کمکهای نظامی و سفارش حدود هزار موشک پاتریوت
۸. گسترش ظرفیت غنیسازی اورانیوم کره شمالی؛ هشدار تازه آژانس بینالمللی انرژی اتمی
۹. هوش مصنوعی و آینده علم و خلاقیت؛ آیا ماشین میتواند به کشف علمی دست پیدا کند؟
۱۰. سینما در عصر استریم و هوش مصنوعی؛ فرانسه و کره جنوبی یک میلیارد یورو برای نجات صنعت فیلم اختصاص دادند
بنزین ۱۰ هزار تومانی؛ از سیاست تعدیل قیمت تا فشار تازه بر زندگی تودهها
افزایش دوباره قیمت بنزین و حافظه آبان ۱۳۹۸
دولت جمهوری اسلامی بار دیگر قیمت بخشی از بنزین را افزایش داده است. از سهشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، قیمت بنزین در نرخ سوم، یعنی مصرف بالاتر از ۱۱۰ لیتر در ماه، از هر لیتر ۵۰۰۰ تومان به ۱۰ هزار تومان رسیده است؛ افزایشی صددرصدی که بهگفته دولت تنها مصرفکنندگان پرمصرف را هدف قرار میدهد. سهمیههای اول و دوم، یعنی ۱۵۰۰ و ۳۰۰۰ تومان، ظاهراً بدون تغییر باقی ماندهاند.
اما مسئله فقط دو برابر شدن قیمت یک نوع بنزین نیست. مسئله مهمتر، جایگاه بنزین در ساختار اقتصاد ایران است: بنزین تنها یک کالای مصرفی نیست؛ بلکه بخشی از هزینه حملونقل، تولید، توزیع کالا، خدمات و در نهایت هزینه بازتولید نیروی کار است. بنابراین افزایش قیمت آن، حتی اگر مستقیماً تنها بخشی از مصرفکنندگان را شامل شود، میتواند از طریق زنجیره قیمتها بسیار فراتر از پمپ بنزین گسترش یابد.
این تصمیم همچنین در شرایطی اتخاذ شده که اقتصاد ایران با تورم بسیار بالا، کاهش قدرت خرید پول ملی و فشار شدید بر درآمدهای خانوارها روبهروست. خبرگزاری آسوشیتدپرس تورم ایران را در حدود ۶۷ درصد گزارش کرده و از کاهش شدید قدرت خرید مردم سخن گفته است.
از این منظر، افزایش اخیر را نمیتوان صرفاً یک تصمیم فنی برای «کنترل مصرف سوخت» دانست. این تصمیم بخشی از مسئله بزرگتری است: چه کسی هزینه بحران اقتصادی و کمبود منابع دولت را پرداخت میکند؟
بنزین از ۱۰ ریال تا ۱۰ هزار تومان
برای فهم اهمیت افزایش اخیر، باید به تاریخ قیمت بنزین در چهار دهه گذشته نگاه کرد.
در سال ۱۳۵۷، قیمت هر لیتر بنزین حدود ۱۰ ریال، یعنی یک تومان بود. در سال ۱۳۵۹ قیمت به ۳۰ ریال رسید. در سال ۱۳۶۹ به ۵ تومان افزایش یافت و در سال ۱۳۷۴ به ۱۰ تومان رسید.
در دهه ۱۳۷۰ افزایش قیمتها ادامه پیدا کرد: ۱۶ تومان در سال ۱۳۷۶، ۲۰ تومان در ۱۳۷۷، ۳۵ تومان در ۱۳۷۸ و حدود ۳۸٫۵ تومان در ۱۳۷۹.
در دهه ۱۳۸۰، قیمت بنزین به ۵۰ تومان در سال ۱۳۸۱، ۶۵ تومان در ۱۳۸۲ و ۸۰ تومان در ۱۳۸۳ رسید. با اجرای سهمیهبندی در سال ۱۳۸۶، بنزین سهمیهای ۱۰۰ تومان و بنزین آزاد ۴۰۰ تومان شد. در سال ۱۳۸۹ قیمت سهمیهای به ۴۰۰ و آزاد به ۷۰۰ تومان رسید.
در سال ۱۳۹۳ قیمت بنزین سهمیهای به ۷۰۰ و آزاد به ۱۰۰۰ تومان افزایش یافت و از سال ۱۳۹۴ نرخ ۱۰۰۰ تومان تثبیت شد.
سپس در آبان ۱۳۹۸، قیمت بنزین سهمیهای به ۱۵۰۰ تومان و قیمت آزاد به ۳۰۰۰ تومان رسید.
اکنون، پس از چند مرحله تغییر در نظام چندنرخی، نرخ سوم از ۵۰۰۰ تومان به ۱۰ هزار تومان رسیده است.
این جدول تصویر فشردهای از این مسیر ارائه میدهد:
| سال | قیمت تقریبی بنزین |
| ۱۳۵۷ | ۱ تومان |
| ۱۳۵۹ | ۳ تومان |
| ۱۳۶۹ | ۵ تومان |
| ۱۳۷۴ | ۱۰ تومان |
| ۱۳۷۶ | ۱۶ تومان |
| ۱۳۷۷ | ۲۰ تومان |
| ۱۳۷۸ | ۳۵ تومان |
| ۱۳۸۳ | ۸۰ تومان |
| ۱۳۸۶ | ۱۰۰ تومان سهمیهای / ۴۰۰ تومان آزاد |
| ۱۳۸۹ | ۴۰۰ تومان سهمیهای / ۷۰۰ تومان آزاد |
| ۱۳۹۳ | ۷۰۰ تومان سهمیهای / ۱۰۰۰ تومان آزاد |
| ۱۳۹۸ | ۱۵۰۰ تومان سهمیهای / ۳۰۰۰ تومان آزاد |
| ۱۴۰۵ | ۱۵۰۰ / ۳۰۰۰ / ۱۰٬۰۰۰ تومان |
این ارقام یک واقعیت مهم را نشان میدهند: قیمت اسمی بنزین در ایران طی کمتر از پنج دهه بالغ بر ده هزار برابر شده است.
اما همینجا باید از یک اشتباه تحلیلی پرهیز کرد. مقایسه قیمت اسمی سال ۱۳۵۷ با امروز بهتنهایی معنای اقتصادی چندانی ندارد؛ زیرا ارزش پول، سطح دستمزدها و سطح عمومی قیمتها نیز در این فاصله بهشدت تغییر کرده است. مسئله اصلی، نسبت قیمت سوخت به دستمزد و قدرت خرید مردم است.
بنزین و مسئله «یارانه»
استدلال رسمی دولتها برای افزایش قیمت بنزین معمولاً بر چند محور استوار بوده است:
- جلوگیری از قاچاق سوخت؛
- کاهش مصرف؛
- کاهش کسری بودجه؛
- جلوگیری از واردات بنزین؛
- نزدیک کردن قیمت داخلی به قیمتهای واقعیتر؛
- و هدایت منابع حاصل از افزایش قیمت به سمت خانوارها.
این استدلالها بخشی از واقعیت را بیان میکنند.
ایران با خودروهایی کممصرف و استانداردهای جهانی فاصله زیادی دارد و حملونقل عمومی نیز در بسیاری از مناطق پاسخگوی نیاز مردم نیست. افزایش مصرف بنزین و محدودیت ظرفیت پالایشگاهی نیز دولت را در مقاطعی به واردات بنزین وابسته کرده است. در شرایط کنونی نیز دولت افزایش اخیر را با افزایش مصرف و عدم تعادل میان عرضه و تقاضا توجیه کرده است.
اما سؤال اجتماعی بنیادیتر این است:
چرا اصلاح ساختار مصرف و حملونقل باید از جیب مصرفکننده و بهخصوص اقشار حقوقبگیر و کمدرآمد پرداخت شود؟
اگر مشکل اصلی خودروهای فرسوده، حملونقل عمومی ناکافی، پالایشگاههای ناکارآمد، قاچاق، اتلاف انرژی و ساختار نامناسب اقتصادی است، افزایش قیمت بنزین بهتنهایی هیچیک از این مشکلات را حل نمیکند.
ممکن است مصرف را کاهش دهد، اما همزمان میتواند هزینه زندگی را افزایش دهد.
بنزین فقط بنزین نیست
یکی از مهمترین خطاها در تحلیل افزایش قیمت سوخت این است که تأثیر آن را فقط با هزینهای که یک راننده در پمپ بنزین میپردازد اندازهگیری کنیم.
بنزین در اقتصاد نقش یک کالای واسطهای نیز دارد.
راننده تاکسی، وانتدار، پیک موتوری، کامیوندار، کشاورز، فروشنده سیار و بسیاری از صاحبان مشاغل مستقیماً با هزینه سوخت مواجهاند. اما حتی خانواری که خودرو ندارد نیز میتواند از افزایش قیمت سوخت تأثیر بگیرد.
چرا؟
زیرا کالا باید از کارخانه، مزرعه یا بندر به انبار و از انبار به فروشگاه برسد.
افزایش هزینه حملونقل میتواند به افزایش قیمت مواد غذایی، کالاهای مصرفی و خدمات منجر شود. به همین دلیل، اثر واقعی افزایش قیمت سوخت را باید در سبد مصرف خانوار جستوجو کرد، نه فقط در قبض پمپ بنزین.
تجربه ایران نیز نشان داده است که شوک قیمت انرژی میتواند با تورم عمومی پیوند بخورد. بررسیهای تاریخی درباره افزایشهای قبلی بنزین نشان میدهد که در برخی دورهها افزایش قیمت سوخت با تغییرات قابل توجه در تورم همراه بوده است، هرچند رابطه میان این دو همیشه مستقیم و یکسان نیست و شرایط کلان اقتصادی هر دوره اهمیت زیادی دارد.
در شرایط کنونی این مسئله حساستر است؛ زیرا اقتصاد ایران همزمان با تورم بالا، کاهش ارزش پول و افت قدرت خرید مواجه است. بنابراین همان افزایش قیمتی که در یک اقتصاد باثبات ممکن است قابل تحمل باشد، در اقتصاد تورمی میتواند به فشار بسیار شدیدتری بر زندگی مردم تبدیل شود.
تجربه آبان ۱۳۹۸
اما افزایش قیمت بنزین در ایران یک سابقه سیاسی و اجتماعی بسیار مهم دارد: آبان ۱۳۹۸.
در نیمهشب ۲۴ آبان ۱۳۹۸ دولت اعلام کرد قیمت بنزین سهمیهای از ۱۰۰۰ به ۱۵۰۰ تومان و قیمت آزاد به ۳۰۰۰ تومان افزایش یافته است.
افزایش ناگهانی قیمت، در شرایطی که فشار اقتصادی بر جامعه بالا بود، به سرعت اعتراضات گستردهای را در شهرهای مختلف ایران به وجود آورد.
اعتراضات تنها به تهران محدود نماند و در بیش از صد نقطه کشور گزارش شد.
واکنش حکومت نیز بسیار شدید بود.
دسترسی به اینترنت تقریباً بهطور سراسری قطع شد و نیروهای امنیتی با استفاده از نیروی مرگبار به سرکوب اعتراضات پرداختند. سازمان عفو بینالملل ابتدا از دستکم ۳۰۴ کشته سخن گفت و بعدها در تحقیقات خود شمار افرادی را که توانسته بود مستند کند به ۳۲۳ نفر افزایش داد؛ این سازمان تأکید کرده است که رقم واقعی میتواند بیشتر باشد.
گزارش دیگری از عفو بینالملل نیز ۳۲۱ مورد مرگ را مستند کرده است.
بنابراین وقتی امروز قیمت بنزین دوباره افزایش مییابد، مسئله فقط اقتصاد نیست. جامعه ایران تجربه آبان ۱۳۹۸ را در حافظه خود دارد.
تفاوت مهم افزایش امروز با آبان ۱۳۹۸
با این حال نباید میان افزایش اخیر و تصمیم سال ۱۳۹۸ یکسانی کامل برقرار کرد.
در سال ۱۳۹۸ قیمت بنزین سهمیهای برای مصرف عمومی افزایش یافت و قیمت آزاد نیز سه برابر شد.
اما تصمیم جدید، طبق اعلام دولت، نرخ سوم را هدف گرفته و سهمیههای ۱۵۰۰ و ۳۰۰۰ تومان را دستنخورده گذاشته است. قیمت جدید ۱۰ هزار تومان به مصرف بالاتر از ۱۱۰ لیتر در ماه تعلق میگیرد.
بنابراین از نظر مستقیم، دامنه این افزایش با شوک سال ۱۳۹۸ متفاوت است.
اما همین تفاوت نباید موجب کماهمیت تلقی کردن آن شود.
زیرا نرخ سوم میتواند بهتدریج به نقطه آزمایش سیاست افزایش قیمتها تبدیل شود. اگر حکومت بتواند افزایش نرخ سوم را بدون اعتراض گسترده اجرا کند، ممکن است در آینده استدلال کند که نظام چندنرخی باید بیشتر به سمت نرخهای بالاتر حرکت کند.
به بیان دیگر، مسئله فقط قیمت امروز نیست؛ بلکه جهت حرکت سیاست انرژی نیز اهمیت دارد.
چرا مردم نسبت به بنزین حساساند؟
بنزین در ایران ویژگیای دارد که بسیاری از کالاهای دیگر ندارند.
بنزین مستقیماً با حرکت مردم ارتباط دارد.
کارگر باید به محل کار برسد.
دانشجو باید به دانشگاه برود.
معلم باید به مدرسه برسد.
فروشنده باید کالا جابهجا کند.
خانواده باید فرزند یا سالمند خود را جابهجا کند.
و میلیونها نفر در شهرهای بزرگ ناچارند هر روز مسافتهای طولانی طی کنند.
در چنین شرایطی، خودرو و سوخت برای بسیاری از مردم نه یک کالای لوکس، بلکه بخشی از شرایط عادی زندگی و کار است.
از این رو افزایش قیمت سوخت در جامعهای که دستمزدها با تورم هماهنگ نمیشوند، میتواند به معنای انتقال بخشی از هزینه بحران اقتصادی به خانوارها باشد.
چه کسی هزینه بحران را میپردازد؟
این شاید بنیادیترین پرسش درباره افزایش اخیر باشد.
دولت میگوید منابع حاصل از افزایش قیمت قرار است به حمایت از معیشت خانوارها اختصاص یابد.
اما تجربه اقتصاد ایران نشان داده است که صرف اعلام بازتوزیع درآمد کافی نیست.
اگر یک خانوار در اثر افزایش قیمت سوخت و آثار غیرمستقیم آن، هزینه بیشتری برای غذا، حملونقل و خدمات بپردازد، پرداخت بخشی از درآمد حاصل از افزایش قیمت به خانوار تنها زمانی میتواند اثر واقعی داشته باشد که جبران آن متناسب، سریع و شفاف باشد.
در غیر این صورت، سیاست «اصلاح قیمت» میتواند در عمل به سیاستی برای کاهش قدرت خرید تبدیل شود.
بهخصوص برای کارگران و حقوقبگیرانی که درآمدشان ثابت است، افزایش قیمت کالاها بسیار سریعتر از افزایش دستمزد اتفاق میافتد.
در این شرایط، حتی خانواری که مصرف بنزین آن زیر سقف سهمیه باشد، از افزایش قیمت مصون نیست.
مسئله اصلی: اصلاح اقتصادی یا انتقال بار بحران؟
از منظر انتقادی، پرسش اصلی این نیست که آیا قیمت بنزین در ایران «باید» افزایش یابد یا نه.
پرسش مهمتر این است:
افزایش قیمت با چه سیاست اقتصادی، با چه نظام جبرانی و با چه توزیع اجتماعی هزینهها انجام میشود؟
اگر دولت همزمان:
- دستمزدها را از تورم عقب نگه دارد،
- خدمات عمومی را کاهش دهد،
- حملونقل عمومی را گسترش ندهد،
- خودروهای کممصرف را در دسترس مردم قرار ندهد،
- مالیات بر ثروت و درآمدهای بالا را بهطور مؤثر دریافت نکند،
- و هزینههای ناکارآمدی اقتصادی را از طریق افزایش قیمت کالاهای عمومی جبران کند،
آنگاه «اصلاح قیمت» میتواند به معنای انتقال هزینه بحران از ساختار قدرت اقتصادی به زندگی روزمره مردم باشد.
در مقابل، اصلاح واقعی مصرف انرژی باید مجموعهای از سیاستها را دربرگیرد: توسعه حملونقل عمومی، نوسازی ناوگان، کاهش مصرف خودروها، اصلاح پالایشگاهها، مبارزه با قاچاق، شفافیت در هزینهکرد درآمدهای نفتی و انرژی و در نهایت ایجاد یک نظام مالیاتی عادلانه.
آبان ۹۸ یک هشدار تاریخی است
آبان ۱۳۹۸ نشان داد که قیمت سوخت میتواند در جامعه ایران به نقطه انفجار اجتماعی تبدیل شود.
اعتراضات آن سال را نمیتوان صرفاً «اعتراض به قیمت بنزین» نامید. افزایش قیمت بنزین در واقع جرقهای بود که بر بستری از نارضایتی اقتصادی و اجتماعی انباشتهشده افتاد.
گزارشهای حقوق بشری درباره آن اعتراضات نیز نشان میدهند که واکنش حکومت بسیار خشن بود و صدها و به گفته برخی منابع از جمله خبرگزاری رویترز 4500 نفر کشته شدند. عفو بینالملل مستندات مربوط به صدها قربانی را منتشر کرده و تأکید کرده است که شمار واقعی کشتهشدگان احتمالاً بالاتر از ارقام مستندشده است.
به همین دلیل، هر سیاست جدید بنزینی در ایران ناگزیر باید با این تجربه تاریخی سنجیده شود.
جامعهای که قدرت خریدش کاهش یافته، تورم سنگینی را تجربه میکند و ارزش پول ملیاش پیوسته سقوط کرده است، ظرفیت بسیار محدودی برای تحمل شوکهای جدید دارد.
بنزین ۱۰ هزار تومانی؛ مسئلهای فراتر از یک عدد
افزایش نرخ سوم بنزین از ۵۰۰۰ به ۱۰ هزار تومان، در نگاه نخست شاید فقط افزایش قیمت یک گروه از مصرفکنندگان باشد.
اما در سطح اجتماعی، این تصمیم بخشی از روندی بزرگتر است: حرکت تدریجی از بنزین یارانهای به بنزین گرانتر و انتقال بخشی از هزینههای انرژی به مصرفکننده.
این روند اگر بدون افزایش واقعی درآمد و قدرت خرید اکثریت جامعه ادامه یابد، فشار بیشتری بر طبقات پایین و بخشهایی از طبقه متوسط وارد خواهد کرد.
مسئله بنزین در ایران بنابراین نه صرفاً مسئله «قیمت واقعی سوخت» بلکه مسئله عدالت اجتماعی، توزیع درآمد و تعیینکننده هزینه بحران اقتصادی است.
پرسش اساسی این است که آیا قرار است بحران اقتصادی از طریق کاهش قدرت خرید اکثریت مردم مدیریت شود یا از طریق تغییر ساختارهای اقتصادیای که این بحران را تولید کردهاند؟
تجربه آبان ۱۳۹۸ نشان داد که نمیتوان این پرسش را صرفاً با محاسبات حسابداری پاسخ داد.
بنزین ممکن است یک کالا باشد، اما قیمت بنزین در ایران یک مسئله اجتماعی و سیاسی است.
و هر بار که قیمت آن افزایش مییابد، جامعه فقط قیمت یک لیتر سوخت را نمیسنجد؛ بلکه از خود میپرسد:
هزینه بحران را چه کسی باید بپردازد؟
شوراها
نهم سپتامبر 2026 برابر 17 شهریور 1405

📰 خبرنامه شورا | ژورنال روزانه ایران و جهان
📅 سه شنبه 8 سپتامبر 2026 / 17 شهریور 1405
🟥 سیاست و روابط بینالملل
- ایران به آمریکا هشدار داد تأسیسات انرژی آمریکا در خلیج فارس در معرض حمله متقابل قرار دارند؛ همزمان تهران از ایجاد یک منطقه محدودشده جدید در خلیج فارس خبر داده است. این تحول در شرایطی رخ داده که حملات متقابل و اختلال در کشتیرانی در تنگه هرمز ادامه دارد. (Reuters)
- جنگ و فشار اقتصادی آمریکا علیه ایران وارد مرحله تازهای شده است. گزارشهای اخیر از تشدید محاصره صادرات نفت ایران و آثار آن بر اقتصاد کشور حکایت دارند. (Reuters)
- پیروزی تاریخی حزب راست افراطی AfD در انتخابات ایالتی زاکسن-آنهالت آلمان به یکی از مهمترین تحولات سیاسی اروپا تبدیل شده است؛ این نتیجه نشانه دیگری از رشد راست افراطی در آلمان تلقی میشود. (Reuters)
- اعتراضات ضد مهاجران در بریتانیا ادامه دارد و وزیر کشور دولت بریتانیا تظاهرات اخیر در پورتسموث را محکوم کرده است. مسئله مهاجرت بار دیگر به یکی از محورهای اصلی سیاست داخلی بریتانیا تبدیل شده است. (Reuters)
- وضعیت غزه همچنان در مرکز بحران خاورمیانه است. یک کارشناس سازمان ملل هشدار داده که پاکسازی آوارهای غزه ممکن است شواهد مربوط به جنایات احتمالی را از بین ببرد. (Reuters)
🟧 اقتصاد
- ایران قیمت بنزین برای مصرفکنندگان پرمصرف را دو برابر کرد. این تصمیم در شرایط بحران اقتصادی، کاهش درآمدهای نفتی و فشار تحریمها اتخاذ شده است. (Arab News)
- درآمدهای نفتی ایران بهشدت کاهش یافته است. گزارش والاستریت ژورنال میگوید صادرات نفت ایران در ماه اوت نسبت به ابتدای سال حدود ۸۵ درصد کاهش یافته و فشار بر منابع ارزی کشور افزایش یافته است. (The Wall Street Journal)
- بازارهای جهانی همچنان تحت تأثیر افزایش قیمت نفت و نرخ بهره قرار دارند. در آمریکا احتمال افزایش نرخ بهره فدرال رزرو دوباره جدی شده و بازارهای مالی نسبت به تورم و قیمت انرژی حساس شدهاند. (Reuters)
- اقتصاد اروپا نیز با بازگشت تورم بالای ۳ درصد روبهروست؛ افزایش هزینه انرژی احتمال افزایش نرخ بهره بانک مرکزی اروپا را بیشتر کرده است. (Reuters)
🟨 اجتماع و تحولات سیاسی ـ اجتماعی
- مهاجرت و مهاجرستیزی در اروپا در حال تبدیلشدن به یکی از مهمترین محورهای سیاست داخلی است؛ از اعتراضات بریتانیا تا بحران مهاجرت در اسپانیا و رشد راست افراطی در آلمان. (Reuters)
- محدودیت استفاده از تلفن همراه و صفحهنمایش در مدارس آمریکا گسترش مییابد. برخی مدارس حتی استفاده از صفحهنمایش برای تکالیف را محدود کردهاند و این موضوع به بحث گستردهای درباره تأثیر فناوری دیجیتال بر کودکان و آموزش تبدیل شده است. (KQED)
🟦 علم و فناوری
- تحقیقات جدید درباره حافظههای مغناطیسی کممصرف رایانهای نشان دادهاند که میتوان با بهینهسازی پالسهای مغناطیسی، انرژی لازم برای تغییر بیتهای دیجیتال را به میزان چشمگیری کاهش داد؛ موضوعی مهم برای نسل آینده تجهیزات محاسباتی. (ScienceDaily)
- هوش مصنوعی همچنان محور اصلی رقابت فناوری است. گوگل اخیراً نسل جدید مدلهای Gemini را معرفی کرده که تمرکز آن بر کارهای عاملمحور (Agentic) و امنیت سایبری است. (blog.google)
- پژوهشهای تازه درباره تأثیرات فناوری بر جامعه بر سه حوزه تأکید دارند: رباتهای عمومی، فناوری پاکسازی زبالههای فضایی و رابطهای عصبی انسان ـ ماشین؛ فناوریهایی که میتوانند ساختار زندگی اجتماعی را تغییر دهند. (EPTA Network)
🟪 هنر، فرهنگ و اندیشه
- هفته هنر برلین ۲۰۲۶ آغاز شده و مجموعهای از نمایشگاههای مهم هنر معاصر در کانون توجه قرار گرفته است. (Artsy)
- فرهنگ و سلامت به موضوع یک نشست بزرگ اروپایی در وین تبدیل شده است؛ هنرمندان، پژوهشگران و سیاستگذاران در روزهای ۸ و ۹ سپتامبر درباره رابطه فرهنگ، هنر، سلامت و جامعه بحث میکنند. (CultureAndHealth Platform)
- در حوزه موسیقی و فرهنگ عامه، درگذشت دالی پارتن در روزهای اخیر همچنان بازتاب گستردهای در رسانههای بینالمللی داشته است. (Reuters)
۱. ایران: هشدار تهران به آمریکا درباره آسیبپذیری تأسیسات انرژی در خلیج فارس
۲. تشدید محاصره اقتصادی ایران؛ کاهش شدید صادرات نفت و افزایش فشار بر اقتصاد
۳. دو برابر شدن قیمت بنزین برای مصرفکنندگان پرمصرف در ایران
۴. پیروزی تاریخی راست افراطی AfD در انتخابات ایالتی آلمان
۵. تشدید اعتراضات ضد مهاجرتی در بریتانیا
۶. ادامه بحران غزه؛ هشدار سازمان ملل درباره از بین رفتن شواهد جنایات احتمالی
۷. افزایش دوباره تورم اروپا؛ احتمال افزایش نرخ بهره بانک مرکزی اروپا
۸. فشار قیمت نفت بر اقتصاد جهانی و افزایش احتمال افزایش نرخ بهره آمریکا
۹. تشدید محدودیت استفاده از تلفن همراه و صفحهنمایش در مدارس
۱۰. رقابت جدید غولهای فناوری بر سر هوش مصنوعی عاملمحور و نسل تازه رایانش

فرهنگ و اندیشه
میراث نظری

مارکس، نظریهپرداز آنارشیسم ، ماکسیمیلیان روبل
مقاله ماکسیمیلیان روبل در سال ۱۹۷۳ که صرف نظر از انتقادات طولانی مارکس از نظریهپردازان مشهور آنارشیست، عناصر لیبرتارین موجود در آثار مارکس و اهمیت آن برای آنارشیسم را برجسته میکند.
برگردان به فارسی : آرمان جمهور
*
شاگردان مارکس که نه در ارزیابی محدودیتهای نظریه او و نه در تعیین استانداردها و حوزه کاربرد آن موفق بودهاند، به او خدمت بدی کردهاند و در نهایت نقش یک غول افسانهای، نمادی از علم و قدرت مطلق انسان سازنده ، سازنده سرنوشت خود را بر عهده گرفتهاند.
تاریخ این مکتب هنوز در حال نوشته شدن است، اما حداقل میدانیم که چگونه پدید آمد: مارکسیسم، به عنوان تدوین مجموعهای از اندیشههای بدفهمیده و بدتفسیر شده، در زمانی متولد و توسعه یافت که آثار مارکس هنوز به طور کامل در دسترس نبود و بخشهای مهمی از آن منتشر نشده بود. بنابراین، پیروزی مارکسیسم به عنوان یک دکترین دولتی و ایدئولوژی حزبی، چندین دهه قبل از انتشار نوشتههایی بود که در آنها مارکس به روشنترین و کاملترین شکل، مبانی علمی و هدف اخلاقی نظریه اجتماعی خود را بیان کرد. این تحولات بزرگ که به مجموعهای از اندیشهها دامن زد که اصول اصلی آن برای بازیگران اصلی درام تاریخ ناشناخته بود، باید برای نشان دادن اینکه مارکسیسم بزرگترین، اگر نگوییم غمانگیزترین، سوءتفاهم قرن بود، کافی میبود. اما در عین حال، این به ما اجازه میدهد تا اهمیت نظریه مارکس را درک کنیم که معتقد است این ایدههای انقلابی یا اصول اخلاقی نیستند که تغییرات را در جامعه ایجاد میکنند، بلکه نیروهای انسانی و مادی هستند؛ اینکه ایدهها و ایدئولوژیها اغلب فقط برای پنهان کردن منافع طبقهای که تحولات به نفع آن رخ میدهد، عمل میکنند. مارکسیسم سیاسی نمیتواند به علم مارکس متوسل شود و در عین حال از تحلیل انتقادی که این علم برای افشای ایدئولوژیهای قدرت و استثمار به کار میبرد، بگریزد.
مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی طبقهی حاکم، موفق شده است مفاهیم سوسیالیسم و کمونیسم را، آنطور که مارکس و پیشگامانش آنها را درک میکردند، از معنای اصلیشان تهی کند و آن را با تصویری از واقعیتی جایگزین کند که نفی کامل آن است. اگرچه مفهوم سوم – آنارشیسم – با دو مفهوم دیگر ارتباط نزدیکی دارد، اما به نظر میرسد که از سرنوشت تبدیل شدن به یک رازآلودگی رهایی یافته است. اما در حالی که مردم میدانند که مارکس با برخی از آنارشیستها همدردی بسیار کمی داشت، اما به طور کلی مشخص نیست که با وجود این، او همچنان آرمان و اهداف آنارشیستی را به اشتراک میگذاشت: ناپدید شدن دولت. بنابراین، یادآوری این نکته ضروری است که مارکس با پذیرش آرمان رهایی طبقهی کارگر، به جای سوسیالیسم یا کمونیسم، در سنت آنارشیستی شروع به کار کرد. و اینکه، هنگامی که سرانجام تصمیم گرفت خود را «کمونیست» بنامد، این اصطلاح برای او به یکی از جریانهای کمونیستی موجود در آن زمان اشاره نداشت، بلکه به جنبشی از تفکر و شیوهی عمل اشاره داشت که هنوز باید با گردآوری تمام عناصر انقلابی که از آموزههای موجود و از تجربهی مبارزات گذشته به ارث رسیده بود، تأسیس میشد.
در تأملاتی که در ادامه میآید، سعی خواهیم کرد نشان دهیم که مارکس، تحت عنوان کمونیسم، نظریهای در مورد آنارشیسم ارائه داد؛ و علاوه بر این، در واقع او بود که اولین کسی بود که مبنایی منطقی برای آرمانشهر آنارشیستی فراهم کرد و پروژهای برای دستیابی به آن ارائه داد. با توجه به محدودیت مقاله حاضر، این موضوع را فقط به عنوان یک موضوع برای بحث مطرح میکنیم. اثبات از طریق نقل قولها به حداقل خواهد رسید تا استدلال اصلی بهتر مطرح شود: مارکس نظریهپرداز آنارشیسم.
اول
مارکس در فوریه ۱۸۴۵، در آستانه عزیمت به تبعید در بروکسل، در پاریس قراردادی با یک ناشر آلمانی امضا کرد و خود را متعهد ساخت که ظرف چند ماه اثری دو جلدی با عنوان «نقد سیاست و اقتصاد سیاسی» را منتشر کند، بدون اینکه گمان کند وظیفهای را بر خود تحمیل کرده است که تمام عمرش را به خود اختصاص خواهد داد و تنها قادر به انجام بخش نسبتاً بزرگی از آن خواهد بود.
انتخاب موضوع تصادفی نبود. مارکس که تمام امید خود را برای شغل دانشگاهی از دست داده بود، نتایج مطالعات فلسفی خود را به روزنامهنگاری سیاسی منتقل کرد. مقالات او در روزنامه راینیشه زایتونگ کلن، مبارزه برای آزادی مطبوعات در پروس را به نام آزادیای که او آن را جوهر انسان و پوشش طبیعت انسانی میدانست، رهبری میکرد؛ اما همچنین به نام دولتی که به عنوان تحقق آزادی عقلانی، به عنوان «ارگانیسم بزرگی که در آن آزادی حقوقی، اخلاقی و سیاسی باید تحقق یابد و در آن هر شهروند با پیروی از قوانین دولت، تنها از قوانین طبیعی عقل خود، عقل انسانی، پیروی میکند» درک میشد. اما سانسور پروس به زودی فیلسوف-روزنامهنگار را ساکت کرد. مارکس، در خلوتگاه مطالعاتی، مدت زیادی طول نکشید تا از خود در مورد ماهیت واقعی دولت و اعتبار عقلانی و اخلاقی فلسفه سیاسی هگل بپرسد.
ما میدانیم که ثمره این تأمل که با مطالعه تاریخ انقلابهای بورژوایی در فرانسه، بریتانیای کبیر و ایالات متحده غنی شده است، چه بوده است: گذشته از یک اثر ناقص و منتشر نشده، نقد فلسفه دولت هگل (۱۸۴۳)، دو مقاله جدلی، مقدمهای بر نقد فلسفه حق هگل و درباره مسئله یهود (پاریس، ۱۸۴۴). این دو نوشته در واقع یک مانیفست واحد را تشکیل میدهند که در آن مارکس یک بار برای همیشه نهادهای اجتماعی – دولت و پول – را که او آنها را منشأ شرارتها و کاستیهایی میدانست که جامعه مدرن از آنها رنج میبرد و تا زمان وقوع یک انقلاب اجتماعی جدید برای لغو آنها، همچنان رنج خواهد برد، شناسایی و بیقید و شرط محکوم میکند. در عین حال، مارکس از نیرویی – پرولتاریای مدرن – که پس از قربانی اصلی این دو نهاد بودن، قرار بود به سلطنت آنها و همچنین هر شکل دیگری از سلطه طبقاتی، سیاسی و اقتصادی، پایان دهد، ستایش کرد. خودرهایی پرولتاریا، رهایی کامل بشریت خواهد بود؛ پس از شکست کامل بشریت، پیروزی کامل انسان.
در سیر تکامل فکری مارکس، رد دولت و پول و تأیید اینکه پرولتاریا طبقهای رهاییبخش است، پیش از مطالعات او در اقتصاد سیاسی رخ داد؛ این مطالعات همچنین مقدم بر کشف برداشت ماتریالیستی از تاریخ بودند، «خط راهنمایی» که تحقیقات تاریخی بعدی او را هدایت کرد. گسست او از فلسفه حقوق و سیاست هگل از یک سو و مطالعه انتقادی او از انقلابهای بورژوایی از سوی دیگر، به او اجازه داد تا اصول اخلاقی نظریه اجتماعی آینده خود را که قرار بود مبنای علمی آن توسط نقد اقتصاد سیاسی فراهم شود، به روشنی تثبیت کند. مارکس با درک نقش انقلابی دموکراسی و قدرت قانونگذاری در پیدایش دولت و قدرت حکومتی بورژوایی، از تحلیل روشنگرانه دو ناظر زیرک از امکانات انقلابی دموکراسی آمریکایی، الکسی دو توکویل و توماس همیلتون، استفاده کرد تا مبنایی منطقی برای یک آرمانشهر آنارشیستی به عنوان هدف آگاهانه جنبش انقلابی طبقهای که استادش سن سیمون آن را «پرتعدادترین و فقیرترین» نامیده بود، بنا نهد. از آنجا که نقد دولت او را به تصور امکان جامعهای آزاد از هرگونه اقتدار سیاسی سوق داد، مجبور شد به نقد سیستم اقتصادی که پایه مادی دولت را تضمین میکرد، بپردازد. طرد اخلاقی پول همچنین مستلزم تحلیل اقتصاد سیاسی، علم غنیسازی برخی و فقر برخی دیگر بود. بعدها او قرار بود پژوهشی را که قرار بود در مورد «آناتومی جامعه بورژوایی» آغاز کند، شرح دهد و با پرداختن به این کار آناتومی اجتماعی بود که قرار بود روششناسی خود را تدوین کند. بعدها، کشف مجدد دیالکتیک هگلی به او کمک کرد تا طرح «اقتصاد» را تحت شش «عنوان» یا «کتاب» تدوین کند: سرمایه ، مالکیت ارضی، کار مزدی؛ دولت ، تجارت خارجی، بازار جهانی ( به مقدمه نقد اقتصاد سیاسی ، ۱۸۵۹ مراجعه کنید). در واقع، این «سهگانه» دوگانه موارد تحقیق، مربوط به دو مسئلهای است که او چهارده سال قبل در اثری که قرار بود شامل نقدی بر اقتصاد سیاسی و سیاست باشد، پیشنهاد کرده بود به آنها بپردازد. مارکس کار خود را با تحلیل انتقادی شیوه تولید سرمایهداری آغاز کرد، اما امیدوار بود که نه تنها آنقدر زنده بماند و کار کند که این کار را به پایان برساند، بلکه پس از تکمیل سهگانه اول، به سهگانه دوم بپردازد که در نهایت به کتاب «درباره دولت» منجر میشد . 2 بنابراین، نظریه آنارشیسم بدون نیاز به اثبات غیرمستقیم، اولین نماینده شناختهشده خود را در مارکس مییافت. سوءتفاهم قرن مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی دولت، نتیجه این واقعیت بود که مارکس هرگز این کتاب را ننوشت. همین امر به اربابان دستگاه دولتی با برچسب سوسیالیست اجازه داده است که مارکس را در زمره طرفداران سوسیالیسم یا کمونیسم دولتی، و حتی سوسیالیسم «اقتدارگرا» قرار دهند.
مطمئناً، مانند هر آموزه انقلابی، آموزههای مارکس نیز عاری از ابهام نیست. با سوءاستفاده هوشمندانه از این ابهامات و با اشاره به برخی از نگرشهای شخصی استاد، برخی از شاگردان بیوجدان او موفق شدهاند آثار او را در خدمت آموزهها و اعمالی قرار دهند که هم در رابطه با حقیقت اساسی و هم در رابطه با هدف اعلامشدهاش، نفی کامل آن را نشان میدهند. در زمانی که دههها عقبگرد در روابط انسانی، همه نظریهها، ارزشها، سیستمها و پروژهها را زیر سوال برده است، گردآوری میراث فکری نویسندهای که با آگاهی از محدودیتهای تحقیقات خود، فراخوان خودآموزی انتقادی و خودرهایی انقلابی را به عنوان اصل دائمی جنبش کارگری مطرح کرد، مهم است. قضاوت در مورد مردی که دیگر نمیتواند از آرمان خود دفاع کند، بر عهده آیندگانی که بار مسئولیتهای سنگینی بر دوش دارند، نیست؛ اما از سوی دیگر، وظیفه ماست که آموزهای را که کاملاً معطوف به آینده بود، در پیش بگیریم، آیندهای که مطمئناً به زمان حال فاجعهبار ما تبدیل شد، اما هنوز بخش عمدهای از آن باید ساخته شود.
دوم
تکرار میکنیم: «کتاب» درباره دولت، که در طرح اقتصاد از پیش پیشبینی شده بود اما نانوشته ماند، تنها میتوانست شامل نظریه جامعه رها از دولت، یعنی جامعه آنارشیستی، باشد. اگرچه مستقیماً برای این اثر در نظر گرفته نشده بود، مطالب و آثاری که مارکس در جریان فعالیت ادبی خود تهیه یا منتشر کرد، به ما این امکان را میدهد که هم این فرضیه را در مورد محتوای اثر برنامهریزیشده مطرح کنیم و هم ساختار کلی آن را بررسی کنیم. در حالی که سهگانه اول عناوین بخشی از نقد اقتصاد سیاسی بود، دومی اساساً نقدی از سیاست را مطرح میکرد. پس از نقد سرمایه، نقد دولت مشخص میکرد که چه چیزی تکامل سیاسی جامعه مدرن را تعیین میکند، درست همانطور که هدف سرمایه (و به دنبال آن کتابهای «مالکیت زمین» و «کار مزدی») «آشکار کردن قانون اقتصادی حرکت جامعه مدرن» بود (رجوع کنید به مقدمه سرمایه ، ۱۸۶۷). به همان شیوهای که اصول و فرضیههایی که مارکس را هنگام نقد سرمایه برانگیخت، در نوشتههای منتشر شده و منتشر نشده او قبل از نقد اقتصاد سیاسی یافت میشوند.(۱۸۵۹)، بنابراین میتوانیم از این نوشتهها، نوشتههایی را استخراج کنیم که میتوانستند او را در توسعه انتقادش از دولت راهنمایی کنند. با این حال، اشتباه است که فرض کنیم در این زمان، اندیشه مارکس در مورد ماهیت سیاست به شکل نهایی خود، بدون امکان اصلاح جزئیات و بسته به هرگونه غنیسازی نظری، تثبیت شده است. کاملاً برعکس. مسئله دولت هرگز از دغدغههای مارکس دست نکشید، نه تنها به این دلیل که او نتوانست تعهد اخلاقی خود را برای اتمام اثر اصلیاش حفظ کند، بلکه مهمتر از همه به این دلیل که مشارکت و درگیریهای جدلی او پس از سپتامبر ۱۸۶۴ در انجمن بینالمللی کارگران و رویدادهای سیاسی، به ویژه رقابت برای رهبری بین فرانسه و پروس از یک سو و روسیه و اتریش از سوی دیگر، دائماً آن را در ذهن او نگه میداشت. اروپای عهدنامه وین در آن زمان چیزی بیش از یک افسانه نبود، در حالی که دو پدیده اجتماعی مهم در صحنه تاریخ ظاهر شده بودند: جنبشهای آزادیبخش ملی و جنبش کارگری. مبارزه بین ملتها و مبارزه طبقاتی، که از دیدگاه صرفاً مفهومی به سختی قابل تطبیق بودند، مسائلی نظری را مطرح میکردند که مستلزم تصمیمگیریهای مارکس و انگلس بود و ناگزیر آنها را در تضاد با اصول انقلابی خودشان قرار میداد. انگلس تخصص ویژهای در تمایز قائل شدن بین خلقها و ملتها بر اساس چگونگی ادعای حق تاریخی موجودیت ملی از نظر او یا عدم ادعای آن داشت. درک آنها از واقعیتهای تاریخی مانع از آن شد که این دو دوست از پرودون در مسیر فدرالیسمی پیروی کنند که در شرایط آن زمان، هم انتزاعی محض و هم آرمانشهری ناخالص به نظر میرسید؛ اما آنها در معرض خطر افتادن در ناسیونالیسمی قرار گرفتند که با جهانشمولی پرولتاریای مدرنی که آنها مطرح کرده بودند، ناسازگار بود.
اگر پرودون، با آرمانهای فدرالیستیاش، به نظر میرسد که از مارکس به موضع آنارشیستی نزدیکتر است، اما وقتی برداشت کلی پرودون از اصلاحاتی را که باید به لغو سرمایه و دولت منجر شود در نظر بگیریم، تصویر تغییر میکند. ستایش تقریباً بیش از حدی که پرودون در خانواده مقدس (۱۸۴۵) هدف آن است، نباید ما را گمراه کند. از این زمان به بعد، اختلافات نظری عمیقی بین این دو مرد وجود داشت؛ این ستایش تنها با یک قید بسیار مهم به سوسیالیست فرانسوی داده میشد: نقد پرودون از مالکیت در نظام اقتصادی بورژوایی ضمنی بود، اما هر چقدر هم که معتبر باشد، روابط اجتماعی نظامی را که مورد انتقاد قرار میداد، زیر سوال نمیبرد. کاملاً برعکس. در دکترین پرودون، مقولات اقتصادی، که بیان نظری نهادهای سرمایه بودند، همگی به طور سیستماتیک حفظ شده بودند. شایستگی پرودون این بود که تناقضات ذاتی علم اقتصاد را آشکار کرده و غیراخلاقی بودن اخلاق و قانون بورژوایی را نشان داده بود؛ نقطه ضعف او این بود که مقولات و نهادهای اقتصاد سرمایهداری را پذیرفته بود و در برنامه اصلاحات و راهحلهای خود، به تمام ابزارهای طبقه بورژوازی و قدرت سیاسی آن احترام میگذاشت: دستمزدها، اعتبار، بانکها، مبادله، قیمت، ارزش، سود، بهره، مالیات، رقابت، انحصار. پس از بهکارگیری دیالکتیک نفی در تحلیل خود از تکامل قانون و نظامهای حقوقی، او با عدم تعمیم روش انتقادی نفی خود به اقتصاد سرمایهداری، در نیمه راه متوقف شد. پرودون راه را برای چنین انتقادی باز کرد، اما این مارکس بود که این روش جدید انتقاد را ایجاد کرد و سعی کرد از آن بهعنوان سلاحی در مبارزه کار علیه سرمایه و دولت استفاده کند.
پرودون نقد خود را از اقتصاد و قانون بورژوایی به نام اخلاق بورژوایی مطرح کرده بود؛ مارکس قرار بود انتقاد خود را به نام اخلاق پرولتری مطرح کند، که معیارهای قضاوت آن از دیدگاهی کاملاً متفاوت از جامعه بشری گرفته شده بود. برای انجام این کار، او فقط باید اصل نفی پرودون – یا بهتر بگوییم هگل – را تا نتیجه منطقی آن دنبال میکرد: عدالتی که پرودون رویای آن را در سر میپروراند، تنها با نفی عدالت میتوانست برقرار شود، همانطور که فلسفه تنها با نفی فلسفه میتوانست عملی شود، یعنی با یک انقلاب اجتماعی که در نهایت به بشریت اجازه میداد اجتماعی شود و جامعه انسانی شود. این پایان پیش از تاریخ بشریت و آغاز زندگی فردی، ظهور انسان کاملاً توسعهیافته، با استعدادهای همهجانبه، و ظهور انسان کامل خواهد بود. مارکس با اخلاق واقعگرایانه پرودون که در پی نجات «جنبه خوب» نهادهای بورژوایی بود، با اخلاق آرمانشهری مخالفت کرد که خواستههای آن با امکانات ارائه شده توسط علم و فناوری به اندازه کافی توسعهیافته برای تأمین نیازهای نژاد سنجیده میشد. مارکس با آنارشیسمی که به تکثر طبقات و دستههای اجتماعی احترام میگذاشت، از تقسیم کار حمایت میکرد و با انجمنگراییهای پیشنهادی آرمانشهرگرایان دشمنی داشت، در مقابل آنارشیسمی قرار گرفت که طبقات اجتماعی و تقسیم کار را رد میکرد، کمونیسمی که در سوسیالیسم آرمانشهری، تمام آنچه را که میتوانست توسط پرولتاریایی که از نقش رهاییبخش خود آگاه بود و بر نیروهای تولید مسلط شده بود، به دست آید، در بر میگرفت. با این حال، علیرغم این ابزارهای متفاوت – به ویژه، همانطور که خواهیم دید، نگرش متفاوت نسبت به عمل سیاسی – دو نوع آنارشیسم هدف مشترکی را دنبال میکردند که مانیفست کمونیست آن را با این عبارات تعریف کرده است:
«به جای جامعهی بورژواییِ کهنه، با طبقات و تضادهای طبقاتیاش، ما اجتماعی خواهیم داشت که در آن رشد آزاد هر فرد، شرط رشد آزاد همگان است.»
سوم
مارکس از ابداع دستور پخت برای دیگهای پخت آینده خودداری کرد، اما او بهتر – یا بدتر – از این عمل کرد: او میخواست نشان دهد که ضرورت تاریخی – مانند نوعی سرنوشت کور – بشریت را به سمت یک وضعیت بحرانی سوق میدهد که در آن با یک دوراهی قطعی روبرو میشود: یا توسط اختراعات فنی خود نابود شود یا به لطف جهشی در آگاهی که به او اجازه میدهد از تمام اشکال بیگانگی و بردگی که مراحل تاریخ خود را مشخص کرده بود، جدا شود، زنده بماند. تنها این دوراهی مقدر شده بود، انتخاب واقعی به طبقه اجتماعی واگذار میشد که دلایل کافی برای رد نظم موجود و ایجاد یک شیوه زندگی اساساً متفاوت داشت. پرولتاریای مدرن به طور بالقوه نیروی مادی و اخلاقی بود که قادر به انجام این وظیفه مهم جهانی نجات بود. با این حال، این نیروی بالقوه تا زمانی که دوره بورژوازی به پایان نرسیده بود، نمیتوانست بالفعل شود. زیرا بورژوازی نیز نقشی تاریخی برای ایفا داشت. اگر همیشه از این امر آگاه نبود، مدافعان آن وظیفه داشتند نقش تمدنساز آن را به آن یادآوری کنند. بورژوازی کشورهای توسعهیافته صنعتی، با خلق جهان به شکل خود، جوامعی را که به تدریج تحت کنترل سیاسی و اقتصادی آن قرار میگرفتند، بورژوایی و پرولتریزه کرد. از دیدگاه منافع پرولتاریا، این ابزارهای فتح، یعنی سرمایه و دولت، صرفاً ابزارهای بردگی و سرکوب بودند، اما هنگامی که روابط تولید سرمایهداری و بنابراین دولتهای سرمایهداری در مقیاس جهانی تثبیت شدند، تضادهای درونی بازار جهانی محدودیتهای انباشت سرمایه را آشکار کرده و وضعیتی از بحران دائمی را ایجاد میکرد که بنیان جوامع بردهداری را به خطر میانداخت و بقای نژاد بشر را تهدید میکرد. ساعت انقلاب پرولتاریا در سراسر جهان به صدا در میآمد.
با قیاس منطقی، توانستهایم نتایج منطقی روش دیالکتیکی مورد استفاده مارکس در آشکار کردن قانون اقتصادی حرکت جامعه مدرن را ببینیم. میتوانیم این دیدگاه را با ارجاعات متنی، از جمله اظهارات مربوط به روششناسی که از بسیاری از نوشتههای مارکس در دورههای مختلف قابل استخراج است، تأیید کنیم. این نیز درست است که فرضیهای که مارکس اغلب در آثار سیاسی خود به ما ارائه میدهد، فرضیه انقلاب پرولتری در کشورهایی است که دوره طولانی تمدن بورژوایی و اقتصاد سرمایهداری را تجربه کردهاند. چنین انقلابی آغاز یک فرآیند توسعه خواهد بود که به تدریج بقیه جهان را درگیر خواهد کرد و پیشرفت تاریخی از طریق انقلاب مسری تسریع میشود. اما صرف نظر از فرضیهای که مارکس در ذهن داشت، یک چیز واضح است: نظریه اجتماعی او جایی برای راه انقلابی سوم نداشت که در آن کشورهایی که فاقد تجربه تاریخی سرمایهداری توسعهیافته و دموکراسی بورژوایی بودند، راه انقلاب پرولتری را به کشورهایی که گذشته طولانی سرمایهداری و بورژوایی داشتند، نشان دهند.
ما با اصرار ویژه این حقایق ابتدایی از مفهوم تاریخ را که ماتریالیستی نامیده میشود، به یاد میآوریم، زیرا اسطورهشناسی مارکسیستی که با انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ متولد شد، موفق شده است دیدگاه دیگری از روند این انقلاب را به جهانیان – و آنها لژیون بودند – تحمیل کند: بشریت به دو سیستم اقتصادی و سیاسی تقسیم شده است، جهان سرمایهداری تحت سلطه کشورهای توسعهیافته صنعتی و جهان سوسیالیستی، الگویی که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی پس از یک انقلاب «پرولتاریایی» به رتبه قدرت دوم جهانی رسیده بود. در واقع، صنعتی شدن روسیه به دلیل ایجاد و استثمار یک پرولتاریای عظیم بوده است و نه پیروزی و نابودی آن. افسانه «دیکتاتوری پرولتاریا» بخشی از زرادخانه ایدههایی است که اربابان جدید به نفع قدرت خود تحمیل کردهاند: شش دهه بربریت ناسیونالیستی و نظامی در مقیاس جهانی، سردرگمی ذهنی روشنفکرانی را توضیح میدهد که کاملاً توسط افسانه «اکتبر سوسیالیستی» گمراه شدهاند. ۳
از آنجایی که نمیتوانیم بحث را در اینجا عمیقتر کنیم، خود را به بیان دیدگاه خود در قالب یک جایگزین محدود میکنیم: یا نظریه ماتریالیستی توسعه اجتماعی از اعتبار علمی برخوردار است – خود مارکس طبیعتاً به این امر متقاعد شده بود – و در این صورت جهان «سوسیالیستی» یک افسانه است یا جهان سوسیالیستی واقعاً وجود دارد و نظریه ماتریالیستی توسعه اجتماعی کاملاً و مطلقاً بیاعتبار است. در فرضیه اول، افسانه جهان سوسیالیستی کاملاً توضیح داده شده است: این افسانه ثمره یک کارزار ایدئولوژیک سازمانیافته توسط «اولین دولت کارگری» با هدف پنهان کردن ماهیت واقعی آن خواهد بود. در فرضیه دوم، نظریه ماتریالیستی چگونگی سوسیالیستی شدن جهان قطعاً رد میشد، اما خواستههای اخلاقی و آرمانشهری آموزههای مارکس محقق میشد؛ به عبارت دیگر، مارکس که توسط تاریخ به عنوان یک مرد علم رد میشد، به عنوان یک انقلابی پیروز میشد.
اسطوره «سوسیالیسم واقعاً موجود» به منظور توجیه اخلاقی یکی از قدرتمندترین اشکال جامعه سلطهگر و استثمارگر که تاریخ به خود دیده است، ساخته شده است. مسئله ماهیت این جامعه، آگاهترین افراد در مورد نظریهها، دکترینها و ایدههایی را که در مجموع میراث فکری سوسیالیسم، کمونیسم و آنارشیسم را تشکیل میدهند، کاملاً گیج کرده است. از بین این سه مکتب – یا جریان – جنبش ایدهها که به دنبال تغییر اساسی در جامعه بشری هستند، آنارشیسم کمترین آسیب را از این انحراف دیده است. آنارشیسم که نظریهای واقعی از عمل انقلابی ایجاد نکرده است، توانسته خود را از فساد سیاسی و ایدئولوژیکی که دو مکتب فکری دیگر را درگیر کرده است، حفظ کند. آنارشیسم که از رویاها و آرزوهای گذشته و همچنین از طرد و شورش سرچشمه گرفته است، به عنوان انتقادی رادیکال از اصل اقتدار در تمام اشکال آن شکل گرفت و مهمتر از همه به همین دلیل در مفهوم ماتریالیستی تاریخ گنجانده شد. این مفهوم اخیر اساساً این دیدگاه است که تکامل تاریخی بشریت با مراحل مترقی از حالت دائمی تضاد اجتماعی به شیوهای از وجود مبتنی بر هماهنگی اجتماعی و توسعه فردی میگذرد. هدف مشترک آموزههای رادیکال و انقلابی پیش از مارکس، درست مانند نقد اجتماعی منتقلشده توسط آرمانشهر آنارشیستی، به بخش جداییناپذیر کمونیسم آنارشیستی مارکس تبدیل شد. با مارکس، آنارشیسم آرمانشهری با بُعد جدیدی غنی شد، بُعدی از درک دیالکتیکی از جنبش کارگری به عنوان یک خودرهایی اخلاقی که کل بشریت را در بر میگیرد. عنصر دیالکتیکی در نظریهای که ادعای علمی بودن، در واقع طبیعتگرایانه بودن، را داشت، باعث ایجاد یک فشار فکری شد که ناگزیر منشأ ابهام اساسی بود که آموزهها و فعالیت مارکس به طور غیرقابل انکاری با آن مشخص شده است. مارکس، که هم یک مبارز و هم یک نظریهپرداز بود، همیشه به دنبال هماهنگ کردن اهداف و ابزارهای کمونیسم آنارشیستی در فعالیت سیاسی خود نبود. اما این واقعیت که او به عنوان یک مبارز شکست خورد، به این معنی نیست که او دیگر نظریهپرداز آنارشیسم نبود. بنابراین، درست است که تز اخلاقی را که او در مورد ماتریالیسم فوئرباخ (1845) تدوین کرد، در مورد نظریه خود او به کار ببریم:
«این پرسش که آیا تفکر انسان میتواند وانمود به حقیقت عینی کند یا خیر، نه یک پرسش نظری، بلکه یک پرسش عملی است. انسان باید حقیقت، یعنی واقعیت و قدرت، «اینطرفی» بودن تفکر خود را در عمل اثبات کند.» 4
چهارم
نفی دولت و سرمایهداری توسط پرجمعیتترین و فقیرترین طبقه، پیش از آنکه مارکس به صورت دیالکتیکی نشان دهد که یک ضرورت تاریخی است، در اندیشههای او به عنوان یک الزام اخلاقی ظاهر میشود. در شکل اولیه خود، در ارزیابی انتقادی مارکس از انقلاب فرانسه، این امر نشاندهنده یک انتخاب تعیینکننده بود: هدفی که به گفته مارکس بشریت باید برای دستیابی به آن تلاش کند.
این هدف دقیقاً رهایی انسان با فراتر رفتن از رهایی سیاسی بود. آزادترین دولت سیاسی – که ایالات متحده آمریکا تنها نمونه آن بود – انسان را به برده تبدیل کرد زیرا به عنوان واسطه بین انسان و آزادی او مداخله میکرد، درست مانند مسیح که فرد مذهبی الوهیت خود را به او میسپارد. انسان هنگامی که از نظر سیاسی رهایی مییافت، هنوز فقط یک حاکمیت خیالی داشت. به عنوان یک موجود حاکم که از حقوق بشر برخوردار بود، وجودی دوگانه داشت: شهروند جامعه سیاسی و عضوی از جامعه؛ موجودی آسمانی و زمینی. به عنوان یک شهروند، او در آسمان سیاست، آن پادشاهی جهانی برابری، آزاد و حاکم بود. او به عنوان یک فرد، در زندگی واقعی خود، زندگی بورژوایی، تحقیر شد و به سطح وسیلهای برای همسایهاش تقلیل یافت؛ او بازیچهی نیروهای بیگانه، مادی و اخلاقی، مانند نهادهای مالکیت خصوصی، فرهنگ، مذهب و غیره بود. جامعهی بورژوایی جدا از دولت سیاسی، قلمرو خودخواهی، جنگ هر کس علیه همه، جدایی انسان از انسان بود. دموکراسی سیاسی با تضمین آزادی مذهبی انسان، او را از دین رها نکرده بود، همانطور که با تضمین حق مالکیت، او را از مالکیت رها نکرده بود. به همین ترتیب، وقتی دموکراسی سیاسی به هر کس آزادی انتخاب شغل خود را اعطا کرد، بردگی و خودخواهی شغلی را حفظ کرد. جامعهی بورژوایی دنیای قاچاق و سودجویی، سلطنت پول، قدرت جهانی بود که سیاست و از این رو دولت را مطیع خود کرده بود.
خلاصه، این تز اولیه مارکس بود. این تز نقدی بر دولت و سرمایه بود و به اندیشه آنارشیستی تعلق داشت تا به هرگونه سوسیالیسم یا کمونیسم. هنوز هیچ چیز علمی در مورد آن وجود نداشت، اما به طور ضمنی به یک برداشت اخلاقی از سرنوشت بشریت متوسل میشد و خود را بر آن بنا میکرد، به این صورت که بر لزوم انجام کاری در چارچوب زمان تاریخی اصرار داشت. به همین دلیل است که او نه تنها از رهایی سیاسی – که انسان را به یک واحد خودخواه و یک شهروند انتزاعی تقلیل میدهد – انتقاد کرد، بلکه هم هدفی را که باید به آن دست یافت و هم وسیلهای را برای دستیابی به آن مطرح کرد:
«تنها زمانی که انسان واقعی و منفرد، شهروند انتزاعی را دوباره در خود جذب کند و به عنوان یک انسان منفرد، در زندگی روزمره، در کار خاص خود و در موقعیت خاص خود به یک موجود نوعی تبدیل شود ، تنها زمانی که انسان «قدرتهای خود» را به عنوان قدرتهای اجتماعی بشناسد و سازماندهی کند و در نتیجه، دیگر قدرت اجتماعی را به عنوان قدرتهای اجتماعی بشناسد و سازماندهی کند و در نتیجه، دیگر قدرت اجتماعی را در قالب قدرت سیاسی از خود جدا نکند ، تنها در آن زمان رهایی بشر محقق خواهد شد.»5
مارکس با شروع از قرارداد اجتماعی روسو، نظریهپرداز شهروند انتزاعی و پیشگام هگل، نظریه خود را توسعه داد . او با رد جزئی از بیگانگی سیاسی که این دو متفکر مطرح کردند، به دیدگاه رهایی انسانی و اجتماعی رسید که فرد را به عنوان موجودی کامل با استعدادهای کاملاً توسعهیافته، دوباره تثبیت میکرد. این رد جزئی بود زیرا این وضعیت بیگانگی سیاسی، به عنوان یک واقعیت تاریخی، نمیتوانست با یک عمل ارادی از بین برود. رهایی سیاسی «پیشرفت بزرگی» بود، حتی آخرین شکل رهایی بشر در نظم مستقر بود و به همین دلیل است که میتواند به عنوان وسیلهای برای سرنگونی این نظم و آغاز مرحله رهایی واقعی بشر عمل کند. وسیله و هدف متضاد دیالکتیکی بودند، اما در آگاهی پرولتاریای مدرن که بدین ترتیب حامل و سوژه تاریخی انقلاب شد، از نظر اخلاقی آشتی داده شدند. پرولتاریا، به عنوان طبقهای که در آن همه شرارتها متمرکز شده بود و جنایات شناخته شده کل جامعه را تجسم میکرد، در نتیجه فقر جهانی خود، از شخصیتی جهانی برخوردار بود. نمیتوانست خود را بدون رهایی تمام حوزههای جامعه رها کند، و با عملی کردن مطالبات این اخلاق رهایی بود که خود را به عنوان پرولتاریا منقرض میکرد.
جایی که مارکس از فلسفه به عنوان «سر» و بازوی فکری رهایی بشر صحبت میکند که پرولتاریا «قلب» آن خواهد بود، ما ترجیح میدهیم از اخلاق صحبت کنیم تا نشان دهیم که این مسئله گمانهزنی متافیزیکی نیست، بلکه مسئلهای مربوط به هستی است: مردم نباید کاریکاتوری از جهان را تفسیر کنند، بلکه باید با بخشیدن چهرهای انسانی به آن، آن را تغییر دهند. هیچ فلسفهی گمانهزنندهای هیچ راهحلی برای ارائه به انسان برای مشکلات هستیاش نداشت. به همین دلیل بود که مارکس، هنگامی که انقلاب را به یک امر مطلق تبدیل کرد، از یک اخلاق هنجاری استدلال کرد و نه از یک فلسفهی تاریخ یا یک نظریهی جامعهشناختی. از آنجا که او نمیتوانست و نمیخواست خود را به یک مطالبه صرفاً اخلاقی برای بازسازی بشریت و جامعه محدود کند، علاقهی مارکس در آن زمان توسط یک علم خاص برانگیخته شد: علم تولید وسایل هستی طبق قانون سرمایه.
بنابراین مارکس مطالعه اقتصاد سیاسی را به عنوان وسیلهای برای مبارزه برای آرمانی که از آن زمان به بعد تمام وجود «بورژوازی» خود را وقف آن کرد، آغاز کرد. آنچه تا آن زمان تنها یک نهاد رؤیایی و یک انتخاب اخلاقی بود، به نظریهای برای توسعه اقتصادی و مطالعهای در مورد آنچه جوامع را تعیین میکرد، تبدیل شد. اما این [مطالعه] همچنین باید مشارکت فعال در جنبش اجتماعی میبود که وظیفه آن عملی کردن خواستههای اخلاقی ناشی از شرایط وجودی پرولتاریای مدرن بود. هم رؤیای جامعهای بدون دولت، بدون طبقات، بدون مبادله پولی، بدون ترسهای مذهبی و فکری و هم تحلیلی که فرآیند تکاملی را که با گامهای متوالی به اشکال جامعه آنارشیستی و کمونیستی منجر میشد، آشکار میکرد، مستلزم نقد نظری شیوه تولید سرمایهداری بود. مارکس بعدها نوشت:
«حتی وقتی جامعهای در مسیر درست کشف قوانین طبیعی حرکت خود قرار گرفته باشد… نه میتواند با جهشهای جسورانه موانع ناشی از مراحل متوالی توسعه عادی خود را از میان بردارد و نه با تصویب قوانین آنها را از میان بردارد. اما میتواند درد زایمان را کوتاه و سبک کند.» (مقدمه بر سرمایه ، جلد اول)
خلاصه اینکه، مارکس بر آن شد تا آنچه را که از قبل به طور شهودی به آن متقاعد شده بود و آنچه را که از نظر اخلاقی ضروری به نظر میرسید، به صورت علمی اثبات کند. در اولین تلاش خود برای نقد اقتصاد سیاسی بود که به تحلیل سرمایه از دیدگاه جامعهشناختی به عنوان قدرت فرماندهی بر کار و محصولات آن پرداخت، قدرتی که سرمایهدار نه به واسطه ویژگیهای شخصی یا انسانی خود، بلکه به عنوان مالک دارایی از آن برخوردار بود. سیستم دستمزد نوعی بردهداری بود؛ هرگونه افزایش مستبدانه دستمزدها تنها به معنای جیره غذایی بهتر برای بردگان بود:
«حتی برابری دستمزدها، که پرودون خواستار آن است، صرفاً رابطه کارگر امروزی با کارش را به رابطه همه انسانها با کار تبدیل میکند. در آن صورت جامعه به عنوان یک سرمایهدار انتزاعی تصور خواهد شد.» 6
بردگی اقتصادی و بردگی سیاسی در کنار هم قرار گرفتند. رهایی سیاسی، یعنی به رسمیت شناختن حقوق بشر توسط دولت مدرن، همان اهمیتی را داشت که به رسمیت شناختن بردگی توسط دولت باستان داشت ( خانواده مقدس ، ۱۸۴۵). کارگر برده شغل مزدی خود و همچنین برده نیازهای خودخواهانه خود بود که به عنوان نیازهای بیگانه تجربه میشد. مردم در دولت نماینده دموکراتیک به همان اندازه در یک سلطنت مشروطه تابع بردگی سیاسی بودند. “در دنیای مدرن، همه همزمان برده و عضوی از جامعه هستند”، اگرچه بردگی جامعه بورژوایی شکل حداکثر آزادی را به خود میگیرد ( همان ). مالکیت، صنعت و مذهب، که عموماً به عنوان تضمین آزادی فردی در نظر گرفته میشوند، در واقع نهادهایی بودند که این وضعیت بردگی را تقدیس میکردند. روبسپیر، سن ژوست و هواداران آنها شکست خوردند زیرا آنها بین دوران باستان مبتنی بر بردگی واقعی و دولت نماینده مدرن مبتنی بر بردگی رهایی یافته، یعنی جامعه بورژوایی با رقابت جهانی، منافع خصوصی افسارگسیخته و فردگرایی بیگانه شده آن، تمایز قائل نشدند. ناپلئون که ماهیت دولت مدرن و جامعه مدرن را به طور کامل درک میکرد، دولت را به عنوان هدفی در خود و جامعه بورژوایی را به عنوان ابزاری برای جاهطلبیهای سیاسی خود در نظر میگرفت. او برای ارضای خودخواهی ملت فرانسه، جنگ دائمی را به جای انقلاب دائمی برقرار کرد. شکست او پیروزی بورژوازی لیبرال را تأیید کرد که در سال ۱۸۳۰ سرانجام توانست رویاهای ۱۷۸۹ خود را به واقعیت تبدیل کند: تبدیل دولت نماینده مشروطه به بیان اجتماعی انحصار قدرت و منافع بخشی خود.
مارکس، به عنوان ناظر دائمی تکامل سیاسی و توسعه اقتصادی جامعه فرانسه، دائماً نگران مسئله بناپارتیسم بود.7 او معتقد بود که انقلاب فرانسه دوره کلاسیک ایده سیاسی است و سنت بناپارتیستی بخش ثابتی از سیاست داخلی و خارجی فرانسه است. او همچنین نظریهای درباره قیصرگرایی مدرن ارائه داد که حتی اگر به نظر میرسید تا حدی با اصول روششناختی نظریه دولت او در تضاد است، دیدگاه اولیه آنارشیستی او را تغییر نداد. زیرا در همان زمانی که او آماده میشد تا اصول اساسی برداشت ماتریالیستی خود از تاریخ را بیان کند، برداشت زیر از دولت را تدوین کرده بود که او را در زمره رادیکالترین آنارشیستها قرار میدهد:
«وجود دولت از وجود بردهداری جداییناپذیر است… هرچه یک دولت قدرتمندتر و از این رو هرچه یک ملت سیاسیتر باشد، کمتر تمایل دارد که اصل کلی حاکم بر بیماریهای اجتماعی را توضیح دهد و علل آنها را با نگاه به اصل دولت – یعنی در سازمان واقعی جامعه که دولت بیان فعال، خودآگاه و رسمی آن است – جستجو کند .» 8
نمونه انقلاب فرانسه در آن زمان برای او به اندازه کافی قانعکننده به نظر میرسید تا او را وادار به ارائه دیدگاهی کند که تنها تا حدی با جامعهشناسی سیاسی که او به زودی در ایدئولوژی آلمانی مطرح کرد، مطابقت داشت ، اما میتوان آن را مدتها بعد در تأملات او در مورد امپراتوری دوم و کمون ۱۸۷۱ یافت.
«قهرمانان انقلاب فرانسه، به جای اینکه اصل دولت را منبع بیماریهای اجتماعی بدانند، بیماریهای اجتماعی را منبع مشکلات سیاسی میدانستند. بنابراین روبسپیر ثروت و فقر عظیم را مانعی برای دموکراسی ناب میدانست. بنابراین او آرزو داشت یک سیستم جهانی از صرفهجویی اسپارتی ایجاد کند . اصل سیاست، اراده است .» 9
وقتی بیست و هفت سال بعد، در رابطه با کمون پاریس، مارکس به ریشههای تاریخی استبداد سیاسی که دولت بناپارتیستی نماینده آن بود، بازگشت، در تمرکزگرایی حاصل از انقلاب فرانسه، ادامه سنتهای سلطنت را دید:
«دستگاه متمرکز دولتی که با ارگانهای نظامی، بوروکراتیک، روحانی و قضایی فراگیر و پیچیدهاش، جامعه مدنی زنده را مانند مار بوآ در بر میگیرد، ابتدا در دوران سلطنت مطلقه به عنوان سلاحی برای جامعه مدرن نوپا در مبارزه برای رهایی از فئودالیسم ساخته شد… بنابراین، اولین انقلاب فرانسه با وظیفهاش ایجاد وحدت ملی (ایجاد یک ملت)… مجبور شد آنچه را که سلطنت مطلقه آغاز کرده بود، یعنی تمرکز و سازماندهی قدرت دولتی را توسعه دهد و دایره و ویژگیهای قدرت دولتی، تعداد ابزارهای آن، استقلال آن و سلطه ماوراءالطبیعه آن بر جامعه واقعی را گسترش دهد… هر منفعت جزئی و منفرد ناشی از روابط گروههای اجتماعی از خود جامعه جدا، تثبیت و مستقل از آن و در مقابل آن به شکل منفعت دولتی تثبیت و توسط کاهنان دولتی با عملکردهای سلسله مراتبی دقیقاً تعیینشده اداره میشد.» 10
این نکوهش پرشور قدرت دولت، به نوعی خلاصه تمام کار مطالعاتی و تأمل انتقادی است که مارکس در این زمینه انجام داد: مواجهه او با فلسفه اخلاقی و سیاسی هگل؛ دورهای که طی آن مفهوم ماتریالیستی تاریخ را تدوین کرد؛ پانزده سال روزنامهنگاری سیاسی و حرفهای او؛ و فراموشنشدنی، فعالیت شدید او در انجمن بینالمللی کارگران. به نظر میرسد کمون به مارکس این فرصت را داده است تا به افکار خود در مورد مسئلهای که یکی از شش کتاب اقتصاد خود را برای آن اختصاص داده بود، پایان دهد و تصویری، هرچند مختصر، از آن انجمن آزاد مردان آزاد که مانیفست کمونیست آمدنش را اعلام کرده بود، ارائه دهد .
«بنابراین، این انقلابی علیه این یا آن شکل مشروع، مشروطه، جمهوری یا امپریالیستی قدرت دولتی نبود. این انقلابی علیه خود دولت، علیه این سقط ماوراءالطبیعه جامعه، از سرگیری زندگی اجتماعی مردم برای مردم بود.» 11
پنجم
مارکس با مقایسه چگونگی رهایی رعایا از رژیم فئودالی با رهایی طبقه کارگر مدرن، خاطرنشان کرد که رعایا برخلاف پرولتاریاها، باید برای توسعه آزادانه شرایط اجتماعی موجود مبارزه میکردند و در نتیجه تنها میتوانستند به «کار آزاد» دست یابند. از سوی دیگر، پرولتاریاها برای تأیید خود به عنوان افراد، باید شرایط اجتماعی خود را از بین میبردند؛ از آنجا که این شرایط با شرایط کل جامعه یکسان بود، آنها باید کار مزدی را از بین میبردند. و او این جمله را اضافه کرد که از آن پس به عنوان مضمون آثار ادبی و فعالیت او به عنوان یک مبارز کمونیست عمل کرد:
«بنابراین آنها [پرولتاریاها] خود را مستقیماً در مقابل شکلی میبینند که تاکنون افراد، که جامعه از آن تشکیل شده است، به خود بیان جمعی دادهاند، یعنی دولت. بنابراین، برای اینکه بتوانند خود را به عنوان افراد ابراز کنند، باید دولت را سرنگون کنند.» 12
این دیدگاه که به آنارشیسم باکونین نزدیکتر بود تا به آنارشیسم پرودون، نه در بحبوحهی آن و نه به لفاظیهای یک سیاستمدار در حال سخنرانی در یک جلسهی کارگری، بیان شد. این نتیجهی منطقی بود که به عنوان یک مطالبه انقلابی، از کل توسعهی نظریهای بیان شد که هدف آن اثبات «ضرورت تاریخی» کمون آنارشیستی بود. به عبارت دیگر، در نظریهی مارکس، ظهور «جامعهی انسانی» به عنوان نتیجهی یک فرآیند تاریخی طولانی دیده میشد. در نهایت، یک طبقهی اجتماعی ظهور میکرد که اکثریت قریب به اتفاق جمعیت جامعهی صنعتی را تشکیل میداد و به این ترتیب قادر به انجام یک وظیفهی انقلابی خلاقانه بود. مارکس برای نشان دادن منطق این توسعه، در پی ایجاد یک پیوند علّی بین پیشرفت علمی – بیش از همه پیشرفت علوم طبیعی – و از یک سو، نهادهای سیاسی و حقوقی و از سوی دیگر، رفتار طبقات اجتماعی متخاصم بود. برخلاف انگلس، مارکس این را در نظر نمیگرفت که تحول انقلابی آینده به همان شیوه انقلابهای گذشته، مانند طوفانی از طبیعت که انسانها، اشیا و آگاهی را در هم میکوبد، رخ خواهد داد.
با ظهور طبقه کارگر مدرن، نژاد بشر چرخه تاریخ واقعی خود را آغاز کرد؛ در مسیر عقل قرار گرفت و قادر شد رویاهای خود را محقق کند و سرنوشتی مطابق با استعدادهای خلاقانه خود برای خود رقم بزند. فتوحات علم و فناوری چنین نتیجهای را ممکن ساخت، اما پرولتاریا مجبور بود مداخله کند تا مانع از آن شود که بورژوازی و سرمایه این تکامل را به یک حرکت به سوی ورطه تبدیل کنند:
«به نظر میرسد پیروزیهای هنر با از دست دادن شخصیت به دست آمدهاند. با همان سرعتی که بشر بر طبیعت تسلط مییابد، به نظر میرسد که انسان بردهی انسانهای دیگر یا بدنامی خود میشود.» ۱۳
بنابراین انقلاب پرولتری یک ماجراجویی سیاسی نخواهد بود؛ بلکه یک عمل جهانی خواهد بود که آگاهانه توسط اکثریت قریب به اتفاق اعضای جامعه پس از آگاهی از ضرورت و امکان بازسازی کامل بشریت انجام میشود. همانطور که تاریخ به تاریخ جهانی تبدیل شده بود، تهدید بردگی توسط سرمایه و بازار آن در سراسر زمین گسترش یافت. در نتیجه، باید یک آگاهی و اراده تودهای کاملاً معطوف به تغییر اساسی و کامل روابط انسانی و نهادهای اجتماعی ایجاد میشد. تا زمانی که بقای مردم با خطر بربریت در ابعاد سیارهای تهدید میشود، رویاها و آرمانشهرهای کمونیستی و آنارشیستی منبع فکری پروژههای عقلانی و اصلاحات عملی هستند که میتوانند به نژاد بشر طعم زندگی مطابق با معیارهای عقل و تخیل را بدهند که هر دو معطوف به تجدید سرنوشت بشریت هستند.
همانطور که انگلس فکر میکرد، هیچ جهشی از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی وجود ندارد و گذار مستقیم از سرمایهداری به آنارشیسم نمیتواند وجود داشته باشد. بربریت اقتصادی و اجتماعی ناشی از شیوه تولید سرمایهداری را نمیتوان با یک انقلاب سیاسی که توسط نخبگانی از انقلابیون حرفهای که ادعا میکنند به نام و برای منافع اکثریت استثمار شده و بیگانه عمل و فکر میکنند، آماده، سازماندهی و رهبری میشود، از بین برد. پرولتاریا که در شرایط دموکراسی بورژوایی به یک طبقه و یک حزب تبدیل شده است، با مبارزه برای فتح این دموکراسی خود را آزاد میکند: حق رأی عمومی را که تا آن زمان «ابزار فریب» بود، به وسیلهای برای رهایی تبدیل میکند. طبقهای که اکثریت عظیم جامعه مدرن را تشکیل میدهد، تنها برای پیروزی بر سیاست، به اقدامات سیاسی بیگانهکننده دست میزند و تنها برای استفاده از آن علیه اقلیت سابقاً مسلط، قدرت دولتی را فتح میکند. فتح قدرت سیاسی ذاتاً یک عمل «بورژوایی» است. تنها با هدف انقلابی که طراحان این سرنگونی به آن میدهند، به یک اقدام پرولتری تبدیل میشود. این معنای دوره تاریخی است که مارکس از نامیدن آن به عنوان «دیکتاتوری پرولتاریا» ابایی نداشت، دقیقاً برای تمایز آن از دیکتاتوری اعمال شده توسط نخبگان، دیکتاتوری به معنای ژاکوبنی و بلانکیستی این اصطلاح. مطمئناً، مارکس با ادعای شایستگی کشف راز توسعه تاریخی شیوههای تولید و سلطه، نمیتوانست پیشبینی کند که آموزههای او توسط انقلابیون حرفهای و سایر سیاستمدارانی که ادعای حق تجسم دیکتاتوری پرولتاریا را دارند، غصب شود. در واقع، او فقط این شکل از گذار اجتماعی را برای کشورهایی در نظر داشت که پرولتاریای آنها توانسته بود از دوره دموکراسی بورژوایی برای ایجاد نهادهای خود استفاده کند و خود را به طبقه مسلط در جامعه تبدیل کند. در مقایسه با قرنها خشونت و فسادی که سرمایهداری برای تسلط بر جهان نیاز داشت، طول فرآیند گذار به جامعه آنارشیستی کوتاهتر و کمخشونتتر خواهد بود، تا جایی که تمرکز قدرت سیاسی، پرولتاریای تودهای را با بورژوازی از نظر عددی ضعیف روبرو کند:
«تبدیل مالکیت خصوصی پراکنده، ناشی از کار فردی، به مالکیت خصوصی سرمایهداری، طبیعتاً فرآیندی است که به طور غیرقابل مقایسهای طولانیتر، خشنتر و دشوارتر از تبدیل مالکیت خصوصی سرمایهداری، که عملاً بر تولید اجتماعی استوار است، به مالکیت اجتماعی است. در مورد اول، ما شاهد سلب مالکیت از توده مردم توسط چند غاصب بودیم؛ در مورد دوم، شاهد سلب مالکیت از چند غاصب توسط توده مردم هستیم.» ۱۴
مارکس تمام جزئیات یک نظریه گذار را تدوین نکرد؛ در واقع، میتوان دیدگاههای کاملاً متفاوتی را در طرحهای نظری و عملی مختلفی که در سراسر آثار او پراکندهاند، یافت. با این وجود، در سراسر این تفاوتها، در واقع اظهارات متناقض، یک اصل اساسی دستنخورده و ثابت باقی میماند تا جایی که امکان بازسازی منسجم چنین نظریهای را فراهم میکند. شاید در همین نکته است که افسانه تأسیس «مارکسیسم» توسط مارکس و انگلس در مضرترین حالت خود دیده میشود.
در حالی که اولی اصل فعالیت خودجوش پرولتاریا را معیار همه کنشهای طبقاتی واقعی و همه فتحهای واقعی قدرت سیاسی قرار داد، دومی، به ویژه پس از مرگ دوستش، با جداسازی دو عنصر در ایجاد جنبش کارگری به این نتیجه رسید: کنش طبقاتی – Selbsttätigkeit – پرولتاریا از یک سو و سیاست حزب از سوی دیگر. مارکس معتقد بود که خودآموزی کمونیستی و آنارشیستی، بیش از هر عمل سیاسی مجزا، بخش جداییناپذیر فعالیت انقلابی کارگران است: وظیفه کارگران این بود که خود را برای فتح و اعمال قدرت سیاسی به عنوان وسیلهای برای مقاومت در برابر تلاشهای بورژوازی برای فتح مجدد و بازیابی قدرت خود، آماده کنند. پرولتاریا باید موقتاً و آگاهانه خود را به یک نیروی مادی تبدیل میکرد تا از حق خود دفاع کند و با ایجاد تدریجی جامعه انسانی، جامعه را متحول سازد. در تلاش برای اثبات خود به عنوان نیرویی برای لغو و آفرینش بود که طبقه کارگر – که “از میان همه ابزارهای تولید، پربارترین است” – پروژه دیالکتیکی نفی خلاق را در پیش گرفت. این طبقه خطر بیگانگی سیاسی را پذیرفت تا سیاست را زائد کند. چنین پروژهای هیچ وجه مشترکی با شور و شوق مخرب باکونین یا آخرالزمان آنارشیستی یک کوردروی نداشت. خلوص انقلابی در این پروژه سیاسی که هدف آن تحقق برتری بالقوه تودههای ستمدیده و استثمار شده بود، جایی نداشت. مارکس فکر میکرد که انجمن بینالمللی کارگران، که قدرت تعداد را با روحیهای انقلابی که به شیوهای کاملاً متفاوت از آنارشیسم پرودونی تصور میشد، ترکیب میکرد، میتواند به چنین سازمان مبارزی تبدیل شود. مارکس با پیوستن به IWMA، موضعی را که در سال ۱۸۴۷ علیه پرودون اتخاذ کرده بود، رها نکرد، زمانی که آنارشیسم ضدسیاسی را که قرار بود توسط یک جنبش سیاسی محقق شود، مطرح کرد:
«آیا این بدان معناست که پس از سقوط جامعهی کهن، سلطهی طبقاتی جدیدی به وجود خواهد آمد که به قدرت سیاسی جدیدی منجر میشود؟ خیر… طبقهی کارگر، در جریان توسعهی خود، جامعهی مدنی کهن را با جامعهای جایگزین خواهد کرد که طبقات و تضاد آنها را از بین میبرد و دیگر قدرت سیاسی به معنای واقعی کلمه وجود نخواهد داشت، زیرا قدرت سیاسی دقیقاً بیان رسمی تضاد در جامعهی مدنی است. در عین حال، تضاد بین پرولتاریا و بورژوازی، مبارزهی طبقه علیه طبقه است، مبارزهای که به بالاترین بیان خود، یعنی یک انقلاب کامل، میرسد. در واقع، آیا اصلاً جای تعجب است که جامعهای که بر اساس تضاد طبقات بنا شده است، به تضاد وحشیانه ، یعنی ضربهی بدن علیه بدن، به عنوان پایان نهایی خود، منجر شود؟ نگویید که جنبش اجتماعی، جنبش سیاسی را از بین میبرد. هرگز جنبش سیاسی وجود ندارد که در عین حال اجتماعی نباشد. تنها در نظمی از امور که در آن دیگر طبقات و تضادهای طبقاتی وجود نداشته باشد، تحولات اجتماعی دیگر انقلاب سیاسی نخواهند بود .» 15
نکتهی مارکس در اینجا کاملاً واقعبینانه و عاری از هرگونه ایدهآلیسم است. این خطاب به آینده را باید به وضوح به عنوان بیان یک پروژهی هنجاری درک کرد که کارگران را متعهد میکند در حین مبارزهی سیاسی، مانند انقلابیون رفتار کنند. «طبقهی کارگر انقلابی است یا هیچ چیز نیست» (نامه به جی. بی. شوایتزر، ۱۸۶۵). این زبان متفکری است که دیالکتیک دقیق او، برخلاف پرودون یا اشتیرنر، تحت تأثیر قرار دادن مردم با استفادهی سیستماتیک از پارادوکسهای بیمورد و خشونت کلامی را رد میکند. و اگرچه همه چیز با این نمایش وسیله و هدف حل نمیشود و نمیتواند حل شود، اما حداقل مزیت آن این است که قربانیان کار بیگانه را ترغیب میکند تا از طریق انجام یک کار بزرگ آفرینش جمعی، خود را درک و آموزش دهند. به این معنا، جذابیت مارکس، علیرغم پیروزی مارکسیسم و حتی به دلیل آن، همچنان مرتبط است.
محدودیتهای این مقاله به ما اجازه نمیدهد که در اثبات این موضوع بیشتر پیش برویم. بنابراین، خود را به نقل سه متن محدود میکنیم که از قبل افسانهی – باکونینیستی و لنینیستی – مارکس را که «پرستندهی دولت» و «رسول کمونیسم دولتی» یا دیکتاتوری پرولتاریا را به عنوان دیکتاتوری یک حزب، در واقع یک فرد واحد، میداند، در هم میشکند:
(الف) «یادداشتهای حاشیهای بر کتاب «دولت و آنارشی» باکونین (ژنو، ۱۸۷۳، به زبان روسی)». مضامین اصلی: دیکتاتوری پرولتاریا و حفظ مالکیت کوچک دهقانان؛ شرایط اقتصادی و انقلاب اجتماعی؛ ناپدید شدن دولت و تبدیل کارکردهای سیاسی به کارکردهای اداری کمونهای تعاونی خودگردان.
(ب) نقد برنامه حزب کارگران آلمان (برنامه گوتا ) (۱۸۷۵).
مضامین اصلی: دو مرحله جامعه کمونیستی مبتنی بر شیوه تولید تعاونی؛ بورژوازی به عنوان یک طبقه انقلابی؛ اقدام بینالمللی طبقه کارگر؛ نقد «قانون آهنین دستمزدها»؛ نقش انقلابی تعاونیهای تولیدی کارگران؛ آموزش ابتدایی رها از نفوذ دین و دولت؛ دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا به عنوان گذار سیاسی به تبدیل کارکردهای دولتی به کارکردهای اجتماعی.
(ج) کمون دهقانی و چشماندازهای انقلابی در روسیه (پاسخ به ورا زاسولیچ) (1881). مضامین اصلی: کمون روستایی به عنوان عنصری از بازسازی جامعه روسیه؛ دوگانگی کمون و تأثیر پیشینه تاریخی؛ توسعه کمون و بحران سرمایهداری؛ رهایی دهقانان و مالیات؛ تأثیرات منفی و خطرات ناپدید شدن کمون؛ کمون روسیه که توسط دولت و سرمایه تهدید میشود، تنها توسط انقلاب روسیه نجات خواهد یافت.
این سه سند تا حدودی جوهره کتابی را تشکیل میدهند که مارکس قصد داشت درباره دولت بنویسد.
از این اظهارات میتوان دریافت که مارکس صریحاً نظریه اجتماعی خود را به عنوان تلاشی برای تحلیل عینی یک جنبش تاریخی ارائه کرده است و نه به عنوان یک قانون اخلاقی یا سیاسی برای عمل انقلابی با هدف ایجاد یک جامعه ایدهآل؛ به عنوان آشکار کردن یک فرآیند توسعه شامل اشیا و افراد و نه به عنوان مجموعهای از قوانین برای استفاده احزاب و نخبگان جویای قدرت. با این حال، این تنها جنبه بیرونی و اعلام شده نظریهای است که دو مسیر مفهومی دارد، یکی به طور دقیق تعیین شده و دیگری آزادانه راه خود را به سمت هدف رویایی یک جامعه آنارشیستی باز میکند:
«انقلاب اجتماعی قرن نوزدهم نمیتواند شعر خود را از گذشته بگیرد، بلکه فقط از آینده میتواند الهام بگیرد. نمیتواند از خودش شروع کند، مگر اینکه تمام خرافات مربوط به گذشته را از بین برده باشد.» ۱۶
گذشته یک ضرورت تغییرناپذیر است؛ و ناظر، مجهز به تمام ابزارهای تحلیل، در موقعیتی است که میتواند مجموعه پدیدههایی را که درک شدهاند، توضیح دهد. اما اگرچه امید بیهودهای است که تمام رویاهایی که بشریت، از طریق پیامبران و پیشگویانش، در سر داشته است، به حقیقت بپیوندند، آینده حداقل میتواند به نهادهایی که زندگی مردم را در تمام زمینههای اجتماعی به حالت دائمی بردگی تقلیل دادهاند، پایان دهد. این، به طور خلاصه، پیوند بین نظریه و آرمانشهر در آموزههای مارکس است که صریحاً خود را «آنارشیست» اعلام کرد، زمانی که نوشت:
«همه سوسیالیستها آنارشی را به عنوان برنامه زیر میبینند: هنگامی که هدف جنبش پرولتاریا – یعنی لغو طبقات – محقق شود، قدرت دولت که در خدمت نگه داشتن اکثریت قریب به اتفاق تولیدکنندگان در بندگی یک اقلیت بسیار کوچک استثمارگر است، ناپدید میشود و وظایف حکومت به وظایف اداری ساده تبدیل میشود.» 17
پینوشت ۱۸
مقاله فوق ایدههای فردریک انگلس در مورد دولت و آنارشیسم را در نظر نمیگیرد. بدون ورود به جزئیات دیدگاه او، میتوانیم بگوییم که کاملاً با دیدگاه مارکس مطابقت ندارد، اگرچه او نیز ناپدید شدن نهایی دولت را مطرح میکند. مهمترین بخشها در این رابطه را میتوان در آنتی دورینگ (۱۸۷۷-۱۸۷۸) یافت که تا حدودی از مارکس اجازه گرفته است. انگلس در اینجا فتح قدرت دولت و تبدیل ابزار تولید به مالکیت دولتی را به عنوان خود-الغای پرولتاریا و الغای تضادهای طبقاتی، در واقع «سرکوب دولت به عنوان دولت» میبیند. در ادامه، او این «الغای» دولت را به عنوان «زوال» دولت توصیف میکند: «دولت از بین رفته است، از بین رفته است .» پس از مرگ مارکس، انگلس با الهام از یادداشتهای به جا مانده از دوستش در مورد کتاب «جامعه باستانی» نوشته لوئیس هنری مورگان ، دوباره به این موضوع پرداخت، اما در یک زمینه اجتماعی-تاریخی گستردهتر. انگلس بالاترین شکل دولت، جمهوری دموکراتیک، را مرحله نهایی سیاست میداند که طی آن مبارزه سرنوشتساز بین بورژوازی و پرولتاریا رخ خواهد داد؛ طبقه استثمار شده برای خودرهایی آماده میشود و خود را در یک حزب مستقل تشکیل میدهد: «حق رأی عمومی معیار بلوغ طبقه کارگر است» – و این برای نابودی سرمایهداری و دولت، و از این رو جامعه طبقاتی کافی است. «همراه با آنها [یعنی طبقات]، دولت نیز ناگزیر سقوط خواهد کرد. جامعه … کل دستگاه دولت را در جایی که به آن تعلق دارد قرار خواهد داد: در موزه آثار باستانی، در کنار چرخ ریسندگی و تبر برنزی.» ۱۹ همچنین به نامههای انگلس به فیلیپ ون پتن در ۱۸ آوریل ۱۸۸۳ و به ادوارد برنشتاین در ۲۸ ژانویه ۱۸۸۴ مراجعه کنید. در نامههای اخیر، انگلس بخشهایی از فقر فلسفه (۱۸۴۷) و مانیفست کمونیست (۱۸۴۸) را نقل میکند تا ثابت کند «که ما پایان [“Aufhören“] دولت را قبل از اینکه واقعاً آنارشیستی وجود داشته باشد، اعلام کردیم.» انگلس بدون شک اغراق کرده است – تنها ذکر ویلیام گادوین این دیدگاه را بیاعتبار میکند، بدون اشاره به دیگرانی که از طریق خواندن عدالت سیاسی (۱۷۹۳) به آنارشیسم گرایش پیدا کردند.
۱. مقاله پیشرو در شماره 179 روزنامه Kölnische Zeitung. Rheinische Zeitung ، 10-14 ژوئیه 1842.
۲. رجوع کنید به “طرح و روش اقتصاد” در M. Rubel, Marx, Critique du Marxisme , Payot, Paris, 1974, pp. 369-401.
۳. برای بسط بیشتر مضامین اسطوره «اکتبر پرولتری» و جامعه روسیه به عنوان شکلی از سرمایهداری، به مارکس، نقد مارکسیسم ، صفحات ۶۳-۱۶۸ مراجعه کنید .
۴. تز دوم درباره فوئرباخ، ترجمه شده در کارل مارکس، منتخب آثار در جامعهشناسی و فلسفه اجتماعی ، ویرایش تی.بی. باتامور و ام. روبل، پلیکان، ۱۹۶۳، صفحه ۸۲.
۵. «درباره مسئله یهود»، Deutsch-Französische Jarbücher ، فوریه 1844.
۶. دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ، بخش «کار بیگانهشده»، ۱۸۴۴.
۷. رجوع کنید به M. Rubel, Karl Marx devant le bonapartisme , Mouton & Co., Paris-The Hague, 1960.
۸. «ملاحظات انتقادی در مورد مقاله: پادشاه پروس و اصلاحات اجتماعی. نوشته یک پروسی»، فوروارتس ، ۷ و ۱۰ اوت ۱۸۴۴.
۹. همانجا.
۱۰. جنگ داخلی در فرانسه ، پیشنویس اول، بخش «خصلت کمون»، ۱۸۷۱.
۱۱. همانجا.
۱۲. ایدئولوژی آلمانی ، ۱۸۴۵، ویرایش شده توسط سی. جی. آرتور، لارنس و ویشارت، لندن، ۱۹۷۰، ص. ۸۵.
۱۳. سخنرانی در سالگرد روزنامه مردم، ۱۴ آوریل ۱۸۵۶.
۱۴. سرمایه ، جلد اول، پایان فصل XXXII.
۱۵. فقر فلسفه ، ۱۸۴۷، فصل دوم، بخش ۵.
۱۶. هجدهم برومر لویی ناپلئون ، ۱۸۵۱.
۱۷. انشعابهای ساختگی در بینالملل ، ۱۸۷۲.
۱۸ . برای این ترجمه.1978
۱۹. منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت ، فصل نهم.
سایر
سایر
ماشین سرکوب و اعدام، دستوپا زدن رژیم بحرانزده در هراس از خیزش عمومی
کارگران، زحمتکشان، زنان و جوانان مبارز!
ماشین اعدام و کشتار رژیم جمهوری اسلامی در روزها و هفتههای اخیر، در انتقامجویی از قیامها و مبارزات حماسی مردم ایران، شتابی بیسابقه و جنایتکارانه به خود گرفته است. موج فزاینده اعدامها و صدور احکام مرگ توسط دستگاه بیدادگری حاکم، نه نشان از قدرت، بلکه گواهی روشن بر رعب و هراس عمیق ساختاری است که در بنبست کامل تاریخی و فروپاشی مفرط دستوپا میزند.
از ابتدای فروزدین امسال تا کنون 40 انسان معترض و آزادی خواه که در قیام دی شرکت داشتند توسط آدمکشان دستگاه بیدادگری به دار آویخته شدند .سحر گاه امروز نیز در اقدامی ضد بشری دو تن از جوانان ما به نام های ابوالفضل سپاهی و امیر حسین صفری در اصفهان و در ملاء عام به صف طول جان فدایان انقلاب ملی ایرانیان پیوستند.هم اکنون نیز تعدادی دیگر از فرزندان میهن تنها به جرم اعتراض در انتظار اعدام به سر می برند و شماری دیگر نیز با همین اتهامات واهی که در تحت شکنجه جسمی و روانی انجام گرفته است در بیدادگاه های چند دقیقه ای با احکام مرک مواجه هستند.قریاد اعتراض خود را علیه این روند آدم کشی رژیم رساتر کنیم!
تشدید اعدامها و سرکوب خونین در شرایط کنونی، واکنش شتابزده حکومتی است که از چند سو تحت فشارهای خردکننده قرار گرفته است:
خشم و آمادگی اجتماعی برای خیزش علیه تفاله های باقیمانده رژیم پاشته آشیل آن است. خاکستر آتش قیامهای اخیر همچنان داغ است. خشم تراکمیافته طبقات فرودست، کارگران و زنان، تهدید مرگبار و همیشگی برای بقای این حکومت است. رژیم تلاش میکند با ایجاد ارعاب عمومی و صادر کردن احکام مرگ، جلوی شکلگیری موج بعدی اعتراضات سراسری را بگیرد.
از سوی دیگر در عرصه خارجی و جنگ کنونی، شکست و انزوا و عقبنشینی و بیافقی مطلق همچنان بالای سرش در پرواز است.حاکمیت ملایان و سپاه پاسداران که در برهههای مختلف تحت ضربات نظامی و دیپلماتیک قدرتهای منطقهای و جهانی (از جمله اسرائیل و آمریکا) قرار گرفته، ضربهپذیری و درماندگی خود را بیش از پیش به رخ هوادارانش کشیده است. رژیم بحرانزده، شکستها و بیافقی خود در عرصه بینالمللی را با تشدید فشار و خونریزی در داخل جبران میکند تا اقتدار بربادرفتهاش را در برابر جامعه تمثیل کند
در این شرایط درهمپاشیدگی و گسست ساختاری حکومت ،فساد نهادینهشده، بحران عمیق اقتصادی، و فروپاشی مشروعیت، بدنه حاکمیت را دچار سردرگمی و تعارضات درونی کرده است. اعدام، تنها ابزار باقیمانده در دست سران حکومت برای انسجامبخشی به نیروهای سرکوبگر و حفظ بقای کوتاهمدت است.
ما بر این باوریم که نجات جامعه از این دالان مرگ و استبداد،به طور نهایی توسط مبارزه و قیام سراسری مردم تحقق می یابد. از این روی در راستای مبارزات و اعتراض های پیشین و تجربه اندوزی از قیام دی 1404 این جنگ باید در مجاری زیر ادامه و گسترش یابد:
- نفی کامل ماشین سرکوب: ما خواستار لغو فوری و بیقیدوشرط تمامی احکام اعدام و آزادی کلیه زندانیان سیاسی و عقیدتی هستیم.
- قدرتگیری از پایین: پاسخ شایسته به جنایات رژیم، تشکلیابی مستقل، ایجاد شوراهای کارگری، مردمی و محلی، و ایجاد همبستگی سراسری میان جبهههای مختلف مبارزه (کارگران، پرستاران، معلمان، دانشجویان و بازنشستگان) است.
- استقلال طبقاتی: سرنگونی ماشین جنایت رژیم اسلامی باید به دست خود مردم و طبقات زحمتکش صورت گیرد تا راه برای تحقق حاکمیت مستقیم شورایی، آزادی و عدل اجتماعی هموار شود.
سرنگون باد رژیم آدمکشان اسلامی!
زنده باد حاکمیت شورایی مردم ایران!
گرایش کمونیسم شورایی
28 جولای 2026 برابر 6 مرداد 1405
پویایی مبارزه طبقاتی، گردنههای انقلاب و چشمانداز سوسیالیستی ما
- دیالکتیک توازن قوا در برابر آرمانخواهی فرقهای
ما به عنوان کمونیستهای شورایی، بر این باور هستیم که اهداف، ظرفیتها و افق یک انقلاب را بیانیهها، برنامههای ذهنی، یا آرمانخواهی مجرد این حزب و آن فرقه سیاسی تعیین نمیکند. فرآیند انقلاب یک پروژه مهندسیشده فرادستی نیست.
مبنای مادی سنجش انقلاب: آنچه در هر لحظه ظرفیت پیشروی یا عقبنشینی جنبش را تعیین میکند، سطح واقعی و انضمامی مبارزه طبقاتی در پهنه جامعه است. توازن قوا میان طبقه کارگر و متحدانش از یک سو، و دستگاه حاکمیت بورژوازی از سوی دیگر، تنها شاخص تعیینکننده میزان رادیکالیسم و پیشروی در هر مقطع است.
نقد ارادهگرایی (Voluntarism): سوسیالیسم و شوراها با صدور قطعنامه از بالا توسط سازمانها پدید نمیآیند؛ بلکه محصول مستقیمِ آرایش جنگی طبقات و ظرفیت مادی تودهها برای در هم شکستن ماشین دولتی در جریان مبارزه عملی هستند. وظیفه حزب پیشرو، نه تحمیل آرمانهای خود به جنبش، بلکه بازتعریف مداوم توازن قوا و راندن آن به سمت تعرض همهجانبه است.
- گردنههای تاریخی و فرآیند تکوین آگاهی انقلابی
انقلاب یک رویداد تکمرحلهای و آنی نیست، بلکه فرآیندی پویا، پرپیچوخم و عبورکننده از گردنهها و لحظات گوناگون است.
آگاهی در عمل، نه در انتزاع: تودهها آگاهی انقلابی و رادیکال را نه از طریق جزوههای نظری، بلکه در کوره گدازان مبارزه زنده خیابانی و اعتصابی به دست میآورند. هر رویارویی، هر سرکوب، و هر پیروزی موضعی، یک کلاس درس تاریخی است.
دیالکتیک تجربهاندوزی: جنبش تودهای در هر گردنه (نظیر خیزش ۱۴۰۱ یا دیماه ۱۴۰۴)، تجارب افزونتر، عمیقتر و رادیکالتری از ماهیت دشمن و ابزارهای صیانت از خود کسب میکند. شکستهای مقطعی، زمینهساز بازآرایی تاکتیکی تودهها در گردنه بعدی میشوند. وظیفه ما، متبلور کردن این تجارب پراکنده در قالب درسهای استراتژیک برای نبردهای آتی است.
- گذار از جامعه دموکراتیک انقلابی به سوی لغو کار مزدی
چشمانداز نهایی ما فروریختن کل مناسبات تولید سرمایهداری است؛ اما تحقق این هدف بزرگ مسیر انضمامی خود را میطلبد.ما معتقدیم سوسیالیسم شورایی از خلأ متولد نمیشود؛ بلکه پُل عبور به آن، تسخیر فضا و سازماندهی یک جامعه دموکراتیک، انقلابی، آگاه، متحد و خودسازمانیافته است.
دموکراسی انقلابی به مثابه بستر آمادهسازی کارگران: گذار دموکراتیک و انقلابی از رژیم اسلامی، فضا را برای تمرین حاکمیت تودهای آزاد میکند. در این دوره گذار، تودهها با اعمال اتوریته دموکراتیک خود در محلات، کارخانهها و دانشگاهها، تمرین اداره جامعه را آغاز میکنند.
از دموکراسی رادیکال به لغو کار مزدی: این جامعه دموکراتیک و انقلابی، ایستگاه آخر ما نیست، بلکه تخته پرش ماست. از طریق این تشکلیابی و آگاهی گسترشیافته تودهای است که طبقه کارگر میتواند گام نهایی را بردارد: لغو کار مزدی، پایان دادن به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، و برپایی نهایی جامعهای مبتنی بر اداره شورایی و سوسیالیسم.
- جمعبندی استراتژیک برای تحلیل کنونی
با توجه به شرایط بحرانی کنونی (منگنه جنگ و بحران معیشت)، ما هرگز اهداف نهایی خود را به آیندهای دور حواله نمیدهیم؛ اما در عین حال، گامهای عملی تودهها را بر اساس توهمات فرقه ای تنظیم نمیکنیم.پاسخ ما به وضعیت فعلی، پیوند زدن ضرورتهای عاجلِ دموکراتیک و ملی جامعه (سرنگونی رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی) با منافع استراتژیک طبقه کارگر است. طبقه کارگر تنها با قرار گرفتن در قامت رهبر عملی این تحول دموکراتیک در مصافهای میدانی، میتواند تضمین کند که فرجام این انقلاب، نه بازتولید سرمایهداری تحت اشکال دیگر، بلکه برچیدن ابدی استثمار و لغو کار مزدی باشد.
گرایش کمونیسم شورایی
20 جولای 2026 برابر 29 تیر 1405
ارزیابی شرایط جنگی، انقلاب ملی-دموکراتیک و افق سرنگونی رژیم اسلامی
رویدادهای پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، منطقه را در مارپیچی از جنگهای ویرانگر فرو برده است. این تقابل و بحرانهای ناشی از آن، زمینهساز بحران مشروعیت بیسابقه برای رژیم اسلامی شده است. ما با تکیه بر تحلیل طبقاتی و ضرورت خودسازمانیابی تودهها، ارزیابی خود را در هشت بخش زیر ارائه میدهیم.
۱. جایگاه جنگ ۱۲ روزه و ۳۹ روزه در تخریب سازوکار دستگاه سرکوب رژیم
جنگهای ۱۲ روزه و ۳۹ روزه (حملات ویرانگر به زیرساختهای نظامی و امنیتی رژیم)، فراتر از ابعاد نظامی، ضربهای کاری به سازوکار مادی دستگاه سرکوب داخلی وارد کرده است.
فرسایش توان لجستیکی: بخش بزرگی از زرادخانهها، پادگانهای آموزشی، سیستمهای ارتباطی و مراکز فرماندهی سپاه و بسیج که همواره ابزار اصلی مهار اعتراضات خیابانی بودند، نابود یا فلج شدهاند.
بحران وفاداری و روحیه ریزش: فروپاشی افسانه «امنیت و اقتدار رژیم»، بدنه پایینی نیروهای سرکوب را دچار تشتت، ترس و ابهام نسبت به آینده کرده است.
تمرکززدایی از سرکوب: رژیم دیگر قادر نیست با تمرکز کامل نیرو از نقطهای به نقطه دیگر، خیزشهای همزمان را سرکوب کند؛ زیرا بخش عمده انرژی مادی و پرسنلی آن درگیر پدافند و مدیریت بحرانهای ناشی از جنگ است.
۲. جنبش اعتراضی دیماه، سرکوب وحشیانه ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ و انتظارات بینالمللی
جنبش اعتراضی دیماه ۱۴۰۴، واکنش مستقیم تودههای جانبهلبآمده به فقر مفرط، تورم جنگی و ناامنی حیاتی بود. سرکوب وحشیانه و خونین تجمعات در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، اوج توحش رژیم در آستانه سقوط را نشان داد. این درجه از توحش و جنایت به روشن شدن قطعی مرزها در افکار عمومی مردم ایران شد. این سرکوب وحشیانه، آخرین بقایای توهم به امکان اصلاح یا گذار مسالمتآمیز را در افکار عمومی خاکستر کرد.
هم اکنون توهمزدایی از کمک دول امپریالیستی به بخشی جداناپذیر از آگاهی سیاسی مردم ما تبدیل شده است. تودههای معترض آموختند که از «جامعه بینالملل» (دولتهای سرمایهداری غربی) جز ابراز تاسفهای دیپلماتیک و استفاده ابزاری از خون لولهشده مردم در جهت منافع ژئوپلیتیک خودشان، چیزی حاصل نمیشود. سازمان ملل، پارلمان اروپا و انواع ائتلافها ریز و درشت در شرق و غرب، چیزی جز باشگاه دیپلماسی برای تقسیم بازارها و مراقبت از نظام سرمایه داری و حفظ منافع انحصارات و کارتلهای قانونی و غیر قانونی گوناگون نیست.
تنها کمک واقعی و نجاتبخش برای مردم ایران، همبستگی طبقه کارگر جهانی و نیروهای مترقی مدنی است که باید بوقهای تبلیغاتی رژیم و ماشین جنگی آن را بایکوت و محکوم کنند. مستقل از این که این انتظار تاکنون به چه میزان واقعیت عملی یافته و یا در تصمیم گیریهای دیپلماسی غرب موثر بوده است، کارگران و زحمتکشان ایران تنها به نیروی خود آزاد میشود و مساعی و همراهی دولتهای خارجی و نهادهای بین المللی و مردمان این کشورها جنبهی تقویت کننده و هموار کننده برای انقلاب ایران محسوب میگردند.
۳. قتل خامنهای در روز اول حمله جنگ ۳۹ روزه و شکست گفتمان «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره»
اصابت موشک به مقر رهبر رژیم در اولین روز جنگ ۳۹ روزه و مرگ وی، نقطه عطف بزرگی در فروپاشی هیرارشی (سلسلهمراتب) ایدئولوژیک و سیاسی رژیم بود. با حذف فیزیکی خامنهای، دکترین محوری او یعنی «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره» به شکستی مطلق انجامید. این دکترین سالها ابزاری بود برای معلق نگه داشتن جامعه در وضعیت «نه جنگ» (برقراری اختناق امنیتی به بهانه تهدید خارجی) و «نه صلح» (ادامه غارتگری تحت پوشش تحریمها). حذف او، رژیم را مستقیماً پرتاب کرد وسط دو راهی مرگباری که همیشه از آن فرار میکرد: یا تسلیم همهجانبه یا جنگ بقا.
۴. انشقاق در حاکمیت: طرفداران مذاکره در برابر طرفداران مقاومت و جنگ
مرگ خلیفه ارتجاع، شکافهای درونی حاکمیت ایران را به لرزههای ویرانگر تبدیل کرد. امروز ما با دو رویکرد مواجهیم:
جناح تسلیم و مذاکره (تکنوکراتها و بخشی از الیگارشی مالی): اینها بقای طبقاتی خود و حفظ اسکلت نظام را در گرو سازش فوری با آمریکا، پذیرش شروط غرب و ادغام مجدد در بازار جهانی میدانند. دست بالا پیداکردن این جناح تنها شانس بقای این رؤیم است که بتواند با پذیرش شرایط تسلیم خود را از انقلاب مردم و جنگ بنیان کن خارجی نجات بدهد.
جناح جنگ و مقاومت (باند مافیایی نظامی-امنیتی سپاه): اینها که منافعشان در غارتگری تحت شرایط انسداد و اقتصاد جنگی گره خورده، خواهان ادامه ماجراجویی نظامی، استفاده از آخرین ظرفیتهای نیابتی و به گروگان گرفتن کل جامعه برای حفظ بقای فیزیکی خود هستند. این که جنین رویگردی بتواند در معادلات رژیم و لانهها زیرزمینی و اولیگارشیک آ«ها دست بالا پیدا کند مستقیما به نوسانهای دلتهای درگیر دز این مخاصمه نظامی مربوط میگردد.
۵. جایگاه منافع ملی در تبیین سیاست انقلابی ما
برخلاف رژیم اسلامی که همواره با ماجراجوییهای منطقهای و هدر دادن منابع مادی و انسانی، حیات و منافع ملی را به تاراج گذاشته و به خطر انداخته است، سیاست انقلابی ما عمیقاً با منافع ملی پیوند خورده است.
افشای ماهیت ضد ملی و عدم کفایت و ناتوانی رژیم ولایت فقیه اکنون برای ملیونها انسان اسیر و زجر کشیده در ایران آشکار شده است. رژیم اسلامی فاقد هرگونه مشروعیت ملی است؛ زیرا به جای تامین امنیت، رفاه و آزادی شهروندان، کشور را به میدان جنگهای نیابتی و ویرانی کشانده است.
دفاع از منافع ملی از طریق یک انقلاب دموکراتیک امکان پذیر است. از نظر ما، بازسازی و دفاع از منافع ملی حقیقی تنها از مسیر یک انقلاب سراسری و همهجانبه میسر است. این انقلاب، حاکمیت ملی را به دست خودِ تودهها (کارگران، زحمتکشان، زنان، جوانان و اقلیتها) میسپارد و منافع غارتشده جامعه را بازپس میستاند.
۶. جنبش اعتراضی، مبارزات کارگری و ضرورت گذار به مصافهای میدانی و جنگ خیابانی
طبقه کارگر تنها از طریق مطالبات صنفی، پراکنده و انفعالی برای افزایش دستمزد نمیتواند اتوریته و هژمونی خود را بر جنبش اجتماعی هموار و تحمیل کند. دفاع از منافع طبقه کارگر و زحمتکشان در گرو حضور فعال، آگاهانه و سازمانیافته در خط مقدم مصافهای سیاسی است.
درسآموزی از خیزشهای پیشین، بخش مهمی از وظایف جاری جنبش کارگری میباشد. کارگران باید تجارب جنبش ۱۴۰۱ و دیماه ۱۴۰۴ را به کار بسته و به عنوان نیروی پیشرو در میدان حضور یابند. حضور فعال کارگران در این جنبشهای سراسری، ضامن دموکراتیک ماندن و انحراف نیافتن انقلاب است.
ناتوانی کنونی و ضرورت تشکلیابی: تودهها باید در بدون تشکلهای مستقل خودانگیخته (شوراهای انقلابی) توانایی عبور نهایی از رژیم را نخواهند داشت.
تحول به جنگ خیابانی: در لحظه معین توازن قوا، زمانی که دستگاه سرکوب تضعیف شده، مبارزات اعتصابی و تظاهرات باید جای خود را به نبردهای خیابانی سازمانیافته، تصرف مراکز حساس دولتی و تسلیح عمومی تودهها تحت اتوریته طبقه کارگر بدهند تا سقوط قطعی رژیم تضمین شود.
۷. تاکتیک ما در قبال مذاکرات رژیم با آمریکا: ترویج گفتمان «تسلیم رژیم»
ما به عنوان نیروهای پیشرو شورایی، از ضرورت تسلیم رژیم در برابر فشارهای خارجی و پذیرش شروط بینالمللی دفاع کرده و این گفتمان را در میان مردم ترویج میکنیم.
تضعیف ماشین سرکوب: خلع سلاح موشکی، هستهای و برچیدن بازوهای نیابتی رژیم، مستقیماً از توان نظامی و امنیتی رژیم در سرکوب داخلی میکاهد.
شکستن هیمنه رژیم: وادار شدن رژیم به تسلیم و نوشیدن جام زهر، ابهت پوشالی آن را پیش چشم جامعه فرو میریزد و جسارت تودهها را برای ضربه نهایی چند برابر میکند. این تاکتیک نه به معنای تایید امپریالیسم، بلکه به معنای استفاده هوشمندانه از شکنندگی رژیم برای تسهیل سقوط آن است.
۸. افق پیشرو: نفی وضع موجود و سناریوهای سرنگونی
ما خواهان ادامه وضعیت فرسایشی کنونی نیستیم. جامعه باید از این تنگنای مرگبار خارج شود. این خروج تنها از دو مسیر متصور است:
اول سرنگونی ترکیبی که سقوط رژیم از طریق تلفیق ضربات جنگ خارجی به ساختار نظامی رژیم و خیزش همهجانبه و مسلحانه مردم در داخل انجام میشود.
دوم تسلیم کامل رژیم، به معنای تن دادن رژیم به مفاد قطع غنیسازی، موشکسازی، نیابتپروی، خاتمه گروگانگیری در تنگه هرمز و مسائل دیگر. پذیرش این شروط، عملاً به معنای خلع سلاح سیاسی و مادی رژیم بوده و راه را برای پیشروی و پیروزی نهایی انقلاب دموکراتیک مردم ایران هموار میسازد.
هم در چشم انداز اول و نیز دوم، تحول دموکراتیک و رادیکال و تامین دموکراسی و مداخله مستقیم کارگران و زحمتکشان در ادارهی جامعه یک فراروی قطعی و تاریخی از شرایط استبدادی و دیکتاتوری و بی حقوقی مردم میباشد. در صورتی که میزان آمادگی و آگاهی و سازمان یافته گی طبقات و قشرهای مختلف مردم تکافو و تناسب بسنده و تعیین کننده و موثر در این تحول تاریخی نداشته باشد، راه برای جریانهای راست و لیبرال دموکراسی ناپیگیر و پایداری نهادهای بوروکراتیک و غیردموکراتیک هموار میگردد. مبارزه پیگیر و رادیگال از سوی چپ جامعه و اقلیتهای انقلابی و آگاه به شرایط سیاسی و اجتماعی کشور بایستی مساعی و تدارکات و آمادگیهای لازم و سراسری و موثر را برای قطعی کردن و یکسره کردن نابودی و شکست کلیه نهادهای ارتجاعی و عیردموکراتیک و سنتی را از کالبد جامعه فراهم و تامین و تضمین نماید.
واقعیت مواضع بینالمللی: ما آگاهیم که آمریکا اساساً به دنبال «تغییر رژیم» (Regime Change) نیست، بلکه خواستار رژیمی رامشده و ادغامشده در نظم بازار جهانی است که منافع ژئوپلیتیکش را تهدید نکند. در مقابل، اسرائیل برای تامین امنیت خود خواهان تضعیف بنیادی و فروپاشی ساختارهای قدرت رژیم است.
در میان این تضادها، وظیفه ما سوق دادن جامعه به سمت یک انقلاب ملی و دموکراتیک با اتوریته و رهبری آگاهانه طبقه کارگر و زحمتکشان است تا دستاوردهای آزادیبخش این تحول برای همیشه تضمین و تامین گردد.
نابود باد رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی!
زنده باد همبستگی و اتحاد کارگران و زحمتکشان!
پیش به سوی انقلاب دموکراتیک و تشکیل شوراهای مردمی!
گرایش کمونیسم شورایی
18 جولای 2026 برابر 27 تیر 1405
سرمایه کارل مارکس:خلاصه/اتو روهله
خلاصه زیر از جلد اول سرمایه – پایه و اساس کل سیستم اقتصادی مارکس – توسط اتو روله با دقت فراوان و با درک عمیق از وظیفه خود انجام شده است. ابتدا مثالهای منسوخ حذف شدند، سپس نقل قولهایی از نوشتههایی که امروزه فقط از نظر تاریخی اهمیت دارند، جدل با نویسندگانی که اکنون فراموش شدهاند، و در نهایت اسناد متعددی که، صرف نظر از اهمیتشان برای درک یک دوره معین، جایی در یک شرح مختصر که اهداف نظری را به جای اهداف تاریخی دنبال میکند، ندارند. در عین حال، روله تمام تلاش خود را برای حفظ تداوم در توسعه تحلیل علمی انجام داد. ما معتقدیم که استنتاجهای منطقی و انتقالهای دیالکتیکی اندیشه در هیچ مقطعی نقض نشدهاند. منطقی است که این گزیده نیاز به مطالعه دقیق دارد. – لئون تروتسکی
چاپ اول با مقدمهای از لئون تروتسکی، که بیشتر با عنوان « مارکسیسم در زمان ما » شناخته میشود، ارائه شد و تحت عنوان «اندیشههای زنده کارل مارکس» منتشر گردید.