پرونده‌های راهبردی

جنگ یا انقلاب: یک مناقشه

34 دقیقه مطالعه

مباحثه جمعی از کمونیست های شورایی(5)

8 دقیقه مطالعه

شوراهای ضد کار مزدی

6 دقیقه مطالعه

مباحثه جمعی از کمونیست های شورایی(4)

14 دقیقه مطالعه

مسائل روز

نیویورک پست: انقلاب ایران «هر لحظه» ممکن است به وقوع بپیوندد

نیویورک پست: انقلاب ایران «هر لحظه» ممکن است به وقوع بپیوندد

نگارش از یورونیوز فارسی تاریخ انتشار ۰۳/۰۸/۲۰۲۶

دو تن از چهره‌های مخالف رژیم در تهران، در گفتگوی تلفنی با روزنامه «نیویورک پست» تایید کرده‌اند که مردم ایران به دلیل اعدام‌های گسترده، فروپاشی اقتصادی و جنگی که بیش از پنج ماه است ادامه دارد، به نقطه انفجار نزدیک شده‌اند. یکی از رهبران معترضان، با اشاره به سرکوب وحشیانه دی‌ماه توسط رژیم که به گفته دونالد ترامپ منجر به کشته شدن ۵۲۰۰۰ نفر شد، به این خبرگزاری گفت: «مردم انتقام می‌خواهند و هر لحظه ممکن است انقلابی روی دهد

یک روزنامه‌نگار مستقل در جنبش زیرزمینی ایران نیز افزود که مقدمات قیام بعدی از قبل در حال انجام است و فعالان از هر قشری مصمم هستند که ضربه نهایی و قاطع را به رژیم وارد کنند.

او گفت: «ما در حال بررسی اعتراضات دی‌ماه گذشته هستیم تا دریابیم کدام تاکتیک‌ها موثر بوده‌اند و کدام‌ها موثر نبودند؛ ما در حال تجزیه و تحلیل نقشه‌ها برای تعیین امن‌ترین و خطرناک‌ترین مناطق برای تجمع هستیم

او ادعا کرد که نیروهای جنبش مقاومت ایران، سلاح‌ها و حتی ابزارهای اولیه‌ای همچون آجر، سنگ، چماق‌های چوبی، صندلی و لاستیک‌هایی که برای مسدود کردن جاده‌ها استفاده می‌شوند را در سراسر کشور پنهان کردند و منتظر روزی هستند که مردم دوباره به خیابان‌ها بیایند.

رهبر معترضان نیز ادعا کرد که گروه‌های کوچکی، بطور مخفیانه برای تهیه سلاح گرم و توزیع آن بین تظاهرکنندگان تلاش می‌کنند. او مشخص نکرد که چه کسی این سلاح‌ها را تهیه خواهد کرد و افزود: «وقتی در دی ماه بیرون رفتیم، مانند بره‌هایی بودیم که به کشتارگاه می‌رفتیم؛ نیروهای بسیج از قدرت آتشی استفاده می‌کردند که باورتان نمی‌شد؛ خیابان‌ها مانند گورستان بودند، همه جا پر از جسد بود، خیابان‌ها از خون سرخ شده بودند…. اما این‌دفعه که بیرون بیاییم، مسلح بیرون خواهیم آمد

این روزنامه آمریکایی نام دو فردی را که با آنها مصاحبه کرده، ذکر نکرده است.

استفاده گسترده سپاه از مزدوران خارجی برای سرکوب مردم هر دو ایرانی گفتند آسیب‌های ناشی از اعتراضات دی‌ماه که در آن هزاران تظاهرکننده غیرمسلح توسط رژیم به خاک و خون کشیده شدند، دلیل اصلی عدم وقوع یک قیام مردمی دیگر بوده است زیرا «هر کسی را که می‌بینی، کسی را از دست داده است».

مزدوران خارجی که سپاه پاسداران از کشورهایی مانند عراق، افغانستان و پاکستان به داخل ایران آورده‌اند نیز از دیگر موانع وقوع انقلاب هستند.

این روزنامه‌نگار مستقل گفت: «آنها مردم را هنگام رانندگی از ماشین‌هایشان بیرون می‌کشند و بازرسی می‌کنند و وسایل نقلیه‌شان را تفتیش می‌کنند

رهبر معترضان نیز افزود: «آنها در کشور ما طوری پرسه می‌زنند که انگار مردم محلی هستند و ما مهاجمان خارجی. رژیم به جای دفاع از آسمان خود تصمیم گرفته است با شهروندان خود وارد جنگ شود

Related محمدرضا پهلوی و دولت توسعه‌گرا؛ چرا ایران به ژاپن و کره جنوبی تبدیل نشد؟ مسیر متفاوت اعدام در ایران و اروپا؛ چگونه اروپا به منطقه عاری از اعدام تبدیل شد؟ این روزنامه‌نگار به اقدام رژیم در مسلح کردن نوجوانان (برخی حتی ۱۳ یا ۱۴ ساله) برای گشت‌زنی در محله‌ها، همچنین اعتراضات حدودا ۲۰۰۰ نفری مردم در اصفهان به اعدام‌ ابوالفضل سپاهی بادجانی و امیرحسین صفری حسین‌آبادی اشاره کرد و افزود که با تداوم این وضعیت، «یک فاجعه روی خواهد داد».

او افزود که تورم سرسام‌آور و کمبود برق و آب در مناطق جنوبی کشور، خشم عمومی نسبت به ملاها را تشدید کرده و تورم بگونه‌ای است که «حتی افراد طبقه متوسط ​​هم یک یا دو وعده غذا در روز را از دست می‌دهند»؛ زیرا اگرچه در قفسه‌های فروشگاه‌های مواد غذایی غذا وجود دارد، اما هیچ‌کس نمی‌تواند از پس هزینه آن برآید.

به گفته این روزنامه‌نگار معترض، شکاف‌ها در داخل رژیم نیز شروع به نمایان شدن کرده است.

با این وجود، هیچ‌کدام از آنها نمی‌توانند دقیقا بگویند چه زمانی این قیام گسترده روی خواهد داد؛ اگرچه تاکید دارند که اگر سرکوب و اعدام‌ها ادامه یابد و اقتصاد بهبود نیابد، هر حادثه‌ای می‌تواند جرقه‌ای باشد.

رهبر معترضان می‌گوید: «ما از خطرات آگاه هستیم؛ یا رژیم می‌رود یا ما

احتمال ازسرگیری قریب‌الوقوع حملات آمریکا علیه ایران؛ از گزینه‌های روی میز ترامپ چه می‌دانیم؟

احتمال ازسرگیری قریب‌الوقوع حملات آمریکا علیه ایران؛ از گزینه‌های روی میز ترامپ چه می‌دانیم؟

نگارش از Farhad Mirmohammadsadeghi

یورونیوز

تاریخ انتشار ۰۱/۰۸/۲۰۲۶

رسانه‌های آمریکایی شامگاه جمعه از احتمال ازسرگیری قریب‌الوقوع حملات آمریکا علیه ایران خبر دادند. وال‌استریت ژورنال حتی به نقل از منابعی اعلام کرد که دونالد ترامپ دستور این حملات را صادر کرده و عملیات نظامی آمریکا به‌زودی آغاز می‌شود. اهداف احتمالی این حملات و شیوه احتمالی این عملیات چه خواهد بود؟ سی‌بی‌اس نیوز شامگاه جمعه به نقل از منابعی از تدارک آمریکا و اسرائیل برای حمله به زیرساخت‌های انرژی ایران خبر داد. بنابر این گزارش، این حمله ممکن است شدیدترین کارزار بمباران علیه زیرساخت‌های انرژی ایران باشد و حتی ممکن است از روز شنبه یا یکشنبه آغاز شود.

بنابر این گزارش، اسرائیل در جریان قرار گرفته و در حال هماهنگی با آمریکاست. با این حال،‌ به گفته منابع این گزارش، آقای ترامپ هنوز دستور نهایی آغاز حملات را صادر نکرده است.

اکسیوس نیز در گزارش مشابهی به نقل از مقامات آمریکایی اعلام کرد که دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری آمریکا به‌صورت جدی در حال بررسی حملات علیه زیرساخت‌های انرژی در ایران است، اما هنوز دستور نهایی را صادر نکرده است.

اما به گزارش وال‌استریت ژورنال به نقل از مقامات آمریکایی، طرح انجام این حملات روز جمعه در «کمپ دیوید»، اقامتگاه ریاست‌جمهوری آمریکا به آقای ترامپ ارائه شد، او این طرح را تایید کرد و این حملات ممکن است به‌زودی، حتی از روز شنبه یا یکشنبه آغاز شوند.

با این حال، به گفته این مقامات، هرگونه پیشرفت ناگهانی در عرصه دیپلماسی ممکن است آقای ترامپ را به توقف حملات برنامه‌ریزی‌شده و بازگشت به مذاکرات قانع کند. او همچنین ممکن است که صرفا نظرش را تغییر دهد.

از اهداف و شیوه حملات احتمالی چه می‌دانیم؟

به گزارش سی‌بی‌اس نیوز به نقل از یک مقام اسرائیلی، بنیامین نتانیاهو،‌ نخست‌وزیر اسرائیل در دیدار روز سه‌شنبه با دونالد ترامپ در کاخ سفید درباره جنگ با ایران سه‌ گزینه به رئیس‌جمهوری آمریکا پیشنهاد کرد.

نخست، دستیابی به توافقی قابل‌اجرا با تمرکز بر خارج کردن ذخایر اورانیوم غنی‌شده از ایران؛ دوم، اعمال محاصره همراه با افزایش فشار اقتصادی؛ و سوم، انجام حملات نظامی با تمرکز ویژه بر مسیرهای زمینی انتقال تجهیزات در ایران.

به گزارش اکسیوس، هدف از حملات احتمالی آمریکا علیه تاسیسات انرژی و زیرساخت‌های ایران، وادار کردن جمهوری اسلامی به پذیرش شرایط آمریکا در مذاکرات جاری آتش‌بس خواهد بود.

آقای ترامپ روز جمعه در جریان نشست کابینه در «کمپ دیوید» به خبرنگاران گفت: «ما ضربات بسیار سنگینی به آن‌ها وارد خواهیم کرد و می‌دانید، بالاخره در مقطعی خواهند گفت که دیگر نمی‌توانیم تحمل کنیم.»

او افزود که هرچه آمریکا حملات بیشتری انجام دهد، ایرانی‌ها ضعیف‌تر می‌شوند «و در نهایت از پا درمی‌آیند.»

به گزارش اکسیوس و سی‌بی‌اس نیوز، ارتش اسرائیل نیز ممکن است در این حملات مشارکت داشته باشد. در این صورت، این نخستین‌بار از زمان انعقاد تفاهم‌نامه آتش‌بس خواهد بود که اسرائیل در این حملات مشارکت خواهد کرد. ایران نیز احتمالا با شلیک موشک به سوی اهدافی در اسرائیل به این حملات پاسخ خواهد داد.

«یک مقام ارشد امنیتی» ایران بامداد شنبه در گفتگو با تسنیم، گزارش‌های رسانه‌های آمریکایی درباره حملات احتمالی آمریکا و اسرائیل به زیرساخت‌های ایران را «نوعی دیوانگی» دانست.

او گفت: «ما برنامه گسترده‌ای برای پاسخ آماده کرده‌ایم که شامل زیرساخت‌های حیاتی اسرائیل و زیرساخت‌های انرژی آمریکا در منطقه است و برای آن آماده‌ایم.»

کوه کلنگ و تاسیسات موشکی

آقای ترامپ پیش‌تر گفته بود که «کوه کلنگ» یکی از اهداف حملات احتمالی آمریکا خواهد بود. نهاد‌های اطلاعاتی اسرائیل پیش‌تر اعلام کرده بودند که ایران پاییز سال گذشته هزاران سانتریفیوژ غنی‌سازی اورانیوم را به تونل‌هایی در اعماق «کوه کلنگ» منتقل کرده است.

مجموعه «کوه کلنگ» در نزدیکی تاسیسات نطنز و بنابر تخمین کارشناسان، در عمق حدود ۹۰ تا ۱۴۰ متری زیر لایه‌هایی از سنگ سخت واقع است. اطلاعات اندک موجود درباره فعالیت‌های ایران در این مجموعه نشان می‌دهد هرگونه حمله هوایی به این تاسیسات با چالش‌هایی رو‌برو خواهد بود.

یکی دیگر از گزینه‌های پیش روی آقای ترامپ، کارزار پیشنهادی شامل دو هفته حملات هوایی گسترده با هدف تضعیف توان موشکی ایران است. با این حال، به گزارش وال‌استریت ژورنال، مشاوران نظامی آقای ترامپ، کاهش ذخایر مهمات را یکی از خطرات احتمالی این طرح دانسته‌اند.

به گزارش سی‌ان‌ان، فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) گزینه‌هایی را برای گسترش جنگ با ایران آماده کرده و نیروهای خود را برای اجرای آن‌ها، از جمله طرح بمباران سنگین و دوهفته‌ای مواضع موشکی ایران به حالت آماده‌باش درآورده است.

تاسیسات مرموز در دل زاگرس؛ اسرائیل می‌گوید ایران هزاران سانتریفیوژ را به «کوه کلنگ» منتقل کرده است محاصره زمینی روزنامه بریتانیایی تلگراف روز جمعه اعلام کرد به اطلاعاتی دست یافته است مبنی بر این‌که آمریکا و اسرائیل در حال بررسی محاصره زمینی ایران هستند.

اجرای چنین طرحی احتمالا مستلزم آن است که آمریکا و اسرائیل همسایگان ایران و شرکای منطقه‌ای خود را برای محدود یا مسدود کردن گذرگاه‌های مرزی تحت فشار قرار دهند تا جریان صادرات و واردات ایران محدود شود.

یک مقام ارشد اسرائیلی با اشاره به یکی از گزینه‌های مورد بحث میان دو کشور به تلگراف گفت: «چه می‌شود اگر صرفا مسیرهای زمینی را مسدود کنید؟ فرض کنید ایران نتواند چیزی وارد یا صادر کند. در آن صورت اتفاقاتی خواهد افتاد.»

شان مک‌فارلند، ژنرال بازنشسته ارتش آمریکا گفت که اگرچه محاصره زمینی ایران «تقریبا غیرممکن» است، اما «اگر توانایی تجارت را از ایران بگیرید، آن را از نظر اقتصادی منزوی خواهید کرد. این راهی است که می‌توان آن‌ها را به زانو درآورد.»

آقای مک‌فارلند گفت: «رویکرد اقتصادی، هدفمندترین رویکرد است، اما باید دارای مولفه‌های نظامی نیز باشد.»

او افزود: «ایران با کشورهای زیادی مرز زمینی دارد و عراق نیز بسیار همسو با ایران است. این موضوع جلوگیری از ورود هرگونه کمک به ایران را بسیار دشوار می‌کند.»

به گزارش تلگراف، محاصره زمینی می‌تواند گذرگاه‌های مرزی مهمی همچون «اینچه‌برون» و «سرخس» را که ایران را به ترکمنستان متصل می‌کنند، هدف قرار دهد.

ایران با عراق، ترکیه، پاکستان، افغانستان، ترکمنستان، ارمنستان و جمهوری آذربایجان مرز مشترک دارد. بنابراین رهبران آمریکا و اسرائیل باید این کشورها را که بسیاری از آن‌ها متحدشان محسوب نمی‌شوند، به همکاری متقاعد کنند.

از سوی دیگر، اگر هر یک از هفت کشور با این طرح موافقت کنند، با پیامدهای اقتصادی و همچنین تهدید حملات تلافی‌جویانه جمهوری اسلامی روبه‌رو خواهند شد.

همچنین ممکن است که اسرائیل و آمریکا طرح محاصره زمینی را به‌عنوان عملیات فریب مطرح کرده باشند تا توجه تهران را از اقدام واقعی بعدی خود منحرف کنند.

به گزارش تلگراف به نقل از یک منبع آگاه، آقای ترامپ معتقد است راهبرد کنونی او برای بازگشایی تنگه هرمز به بن‌بست رسیده است. به همین دلیل در حال بررسی گزینه‌های مختلفی برای تشدید تنش است که می‌تواند ایران را به میز مذاکره بازگرداند.

یک مقام آمریکایی به اکسیوس گفت که ایرانی‌ها در روزهای اخیر «بسیار تهاجمی» عمل کرده‌اند و برخی مقامات آمریکایی از میزان تمایل ایران برای تشدید تنش‌ها شگفت‌زده شده‌اند.

یک مقام آمریکایی بدون پرداختن به جزئیات گفت که ایران پس از حمله موشکی غافلگیرانه روز چهارشنبه به یک پایگاه آمریکا در اردن، حملات دیگری را نیز علیه نیروهای آمریکایی در منطقه انجام داده است. ایران همچنین روز پنجشنبه بار دیگر کشتی‌های تجاری را در تنگه هرمز هدف قرار داد.

به گزارش وال‌استریت ژورنال، برخی مقامات آمریکایی بر این باورند که ایران به طولانی کردن مذاکرات ادامه خواهد داد. به گفته آن‌ها، بنابر محاسبات تهران، آقای ترامپ در بلندمدت و در پی افزایش مخالفت‌های سیاسی داخلی از ادامه جنگ منصرف خواهد شد.

شوراهای ضد کار مزدی

نشریه علیه سرمایه:

شوراهای ضد کار مزدی

“در کل نوشته منظور از شورا شوراهای ضد کار مزدی است”

سرمایه داری مبنایش بر استثمار، بر امتیازات طبقاتی، بر فقر توده ای، بر ایجاد اختلاف در طبقه کارگر بر مبنای جنسیت، قومیت، سن، شغل، دست مزد، نژاد و رنگ پوست، مدرک تحصیلی و غیره قرار دارد. همه ی این موارد با شدت کم و بیش در همه ی کشورهای سرمایه داری با هر نامی اعم از پیشرفته و ثروتمند، مدرن، دموکراتیک، سکولار، لیبرال، نئولیبرال، ملی گرا، جمهوری، سلطنتی، نظامی و غیره جریان دارد. کارگران به عنوان طبقه در مقابل طبقه سرمایه دار،  اگر خواهان رهایی از استثمار و ستم طبقاتی هستند نیاز به سازمان یابی در شوراهای ضد سرمایه داری دارند زیرا شورا تنها ابزاری است که با آن طبقه کارگر توان غلبه بر سرمایه داری و برقراری جامعه ی سوسیالیستی را پیدا می کند. ساختن شورا نیاز به قانون و اجازه ندارد بلکه فقط به این درک نیاز دارد که سرمایه دارد کل طبقه ی ما را استثمار می کند نه فقط من را، نه فقط کارخانه و کارگاهی را که من در آن کار می کنیم ، بلکه کل کارگران را، کل زنان خانه دار را. سرمایه دارد کل بیکاران را، کل آن هایی را که فقرا می نامد و خود به فقر کشانده و کل اکثریت آحاد جامعه را از زندگی محروم می کند تا در خدمت بخش اندکی از جمعیت هر جامعه باشد. اگر مساله این طوردیده شود به این جا می رسد که پس ما باید باهم مبارزه کنیم تا از این شرایط رها شویم. باید با هم در ارتباط باشیم تا تصمیم بگیریم چگونه عمل کنیم که تنها نمانیم که سرکوب شویم. تا به موقع از اعتراض و اعتصاب و مبارزه ی هم دیگر عملی و نظری دفاع کنیم. ازاین نگاه، مبارزه برای یک زندگی شایسته انسانی است که شورا و شوراها به عنوان ابزار عمل مستقیم پا به عرضه می گذارد.

تفکر ایجاد شورا در مراکز کار و تولید در آغاز تک تک درآگاه ترین بخش های کارگری شکل می گیرد، گسترده می شود، شبکه ی ارتباطی می شود و از پیوند آن ها شبکه ی سراسری شوراها به وجود می آید. اما درزمره ی بخش آگاه طبقه ی کارگر بودن امتیاز نیست بلکه ایجاد وظیفه می کند تا آگاهی به امر همگانی طبقه کارگر تبدیل شود یعنی این بخش در طی عمل تکثیر می شود و هر کارگری به آگاهی از هستی طبقاتی خود مسلح می شود. هر اعتصاب با اعلام همبستگی و در صورت لزوم خواباندن کوتاه مدت چرخه ی کار و تولید به طور عملی ادامه می یابد تا به حمایت در محل اعتصاب برای مقابله با نیروهای سرکوب می رسد. این شیوه و طرز عمل در همان شبکه و تک تک شوراها مورد بحث قرار می گیرد و اتحاذ تصمیم می شود. به این طریق هر اعتراض، هر اعتصاب منشا حرکت می شود و نطفه ی اتحاد علیه سرمایه را برای به جوجه نشستن گرم نگه می دارد. برای این شیوه ی عمل نیاز به سازمان یابی است نه سازمان دهی از بالا یا خارج از جمع. سازمان یابی از پایین و در همه جا رخ می دهد: در کارخانه، در کارگاه در مدرسه، در بیمارستان، در سربازخانه ها، درمحل زندگی در کوجه و در خیابان، در مزارع، در روستا، در شهر، بین بیکاران، بین بیکار شده گان. این شیوه مبارزه در قالب صنف و سندیکا و اتحادیه نمی گنجد زیرا آن ها از جمله ی سنگرهای جامعه ی مدنی بورژوایی هستند که سیستم را تلطیف و کارگران را با حداقل ها هماهنگ می سازند و این شامل حتی رادیکال ترین شان هم می شود.

شورا قدرت اش را از کارگران یا افراد تشکیل دهنده اش کسب می کند نه از یک حزب سیاسی، شورا برخلاف اتحادیه ها و سندیکاها وابسته به هیج حزبی نیست و نباید باشد. شوراها در درون سیستم سرمایه داری، یک طرف جنگ طبقاتی است؛ جنگی که در آن در طرف دیگر طبقه ی سرمایه دار ایستاده است با همه ی ابزار تحمیق و سرکوب. ارتش دارد. زندان دارد. دستگاه قضایی با قضات و بازجو و بازپرس و دادستان و نیروی انتظامی دارد. دستگاه تبلیغاتی سراسری دارد. سیستم آموزشی دارد. سخنور و فیلسوف و شاعر دارد که بی وقفه در حال فعالیت و ساختن فکر و دادن جهت به افکار هستند. این جنگ جنگی لامحاله برای رفع استثمار، برای حذف قدرت های بالای سرو بر دوش نشین طبقه کارگراست. شورا از خواست های عاجل رفاهی تا سرنگونی سرمایه داری را در زمره ی وظیفه خود دارد. شورا سندیکا و اتحادیه نیست که اهدافش در محدوده ی کوچک و گاه چند میلیونی اعضا بگردد و هر سال یا هر چند سال یک بار کارگران را برای اندک درصد اضافه دست مزد با سوت سوتک به خیابان ها بکشاند، بلکه کل جامعه و حل مشکلاتش را پوشش می دهد. از افزایش دست مزد تا قلع و قمع نیروهای سرکوب؛ از عقب راندن بورژوازی در خواست های فوری تا حذف کاملش در مناسبات اجتماعی، تا آماده سازی طبقه کارگر برای برنامه ریزی برای صنعت، کشاورزی، معادن، خدمات، آموزش، بهداشت، حمل و نقل، توزیع مجدد ثروت و نعمات و در یک کلام برای ایجاد جامعه ی نوین سوسیالیستی. مسلم در این راه سدهای بسیاری را باید خراب کند، اگر افتاد دوباره بپا خیزد، اگر اشتباه کرد عذر بخواهد و تصحیح کند، اگر با سوارکاران سنتی که آماده نشستن بر دوش های توده ها هستند مواجه شد بگوید: نه، ما به شانه های مان نیاز داریم، ما دیگر به شماها نیاز نداریم.

شورا ابزاری در جنبش ضد سرمایه داری است که علاوه بر ضد استثمار بودن علیه همه ی اشکال بی حقوقی است. به همین سبب کل حوزه های زندگی اجتماعی مثل: دست مزد، شرایط کار، رفاه اجتماعی، مسکن، محیط زیست، تبعیض های جنسیتی، ملی، قومی، نژادی، عقیدتی، محدوده زندگی کودکان، سالمندان، ناتوانان جسمی و ذهنی، آزادی های سیاسی و کل حقوق اجتماعی یعنی همه ی حوزه هایی که قلمرو تاخت و تاز سرمایه بود را بعنوان امری که باید برایش مبارزه کند وظیفه خود می سازد.  با شوراها شرایطی فراهم می شود که طبقه کارگر در آن به هستی اجتماعی خود بر می گردد و برمبنای آن عمل می کند. به دخالت گری آگاه در زندگی خود و اجتماع دست می زند. در آن رشد می کند. به معنی واقعی آزادی پی می برد و به لزوم مبارزه برای آن می رسد. مبارزه ای که در ضمن رهایی خود رهایی جامعه را سبب می شود.

فریده ثابتی

آپریل 2024/ فروردین 1403

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع سایت شوراها را منعکس نمی کند

چرا چپ سنتی نمی تواند از جمهوری اسلامی جدا شود؟

چرا چپ سنتی نمی تواند از جمهوری اسلامی جدا شود؟

هر بار که آتش جنگ میان جمهوری اسلامی، اسرائیل و آمریکا شعله ور می شود، یک واقعیت سیاسی هم دوباره خود را نشان می دهد. چپ سنتی ایران، با همه انتقادهایی که ممکن است به جمهوری اسلامی داشته باشد، بار دیگر در همان زمینی بازی می کند که جمهوری اسلامی سال هاست آن را تعریف کرده است. دلیل این اتفاق تصادفی نیست. برای بخش بزرگی از این چپ، مسئله فلسطین دیگر فقط یک مسئله مهم نیست. به مسئله اصلی خاورمیانه و حتی مهمتر از معضلات جامعه ایران تبدیل شده است. گویی تا زمانی که تکلیف اسرائیل روشن نشود، مردم ایران باید مطالبات خود را کنار بگذارند و منتظر بمانند.

در این نگاه، سرنگونی جمهوری اسلامی، آزادی زندانیان سیاسی، پایان اعدام ها، حقوق زنان، مبارزات کارگری، فقر و تبعیض، همگی به اولویت های درجه دوم تبدیل می شوند. اول باید تکلیف اسرائیل روشن شود. همین جاست که فاصله چپ سنتی با جمهوری اسلامی، برخلاف ظاهر، بسیار کمتر از آن چیزی است که ادعا می کند. جمهوری اسلامی نزدیک به ۵۰ سال است که موجودیت خود را با شعار “آزادی قدس” و نابودی اسرائیل گره زده است. این حکومت هر بار که زیر فشار مردم قرار گرفته، مسئله فلسطین را به عنوان مهمترین مسئله جهان مطرح کرده تا افکار عمومی را از جنایت های خود منحرف کند.

بخش بزرگی از چپ سنتی نیز، خواسته یا ناخواسته، همین اولویت را پذیرفته است. شاید زبانش متفاوت باشد، اما نتیجه یکی است. تا اسرائیل هست، گویا هیچ مسئله دیگری فوریت ندارد. این همان نقطه ای است که این چپ نمی تواند از جمهوری اسلامی جدا شود. چون هر دو، با وجود همه اختلافاتشان، جهان را از دریچه واحدی می بینند. فلسطین بر همه چیز مقدم است.

اما جامعه ایران این گونه فکر نمی کند. جامعه ایران نزدیک به ۵۰ سال است که زیر سنگین ترین اشکال سرکوب زندگی کرده است. در تمام این سال ها، فضای کشور عملا فضای جنگی بوده است. یک روز جنگ با عراق، روز دیگر تنش تا سرحد جنگ با طالبان، روز دیگر جنگ با آمریکا، اسرائیل یا “دشمنان خارجی”. جمهوری اسلامی همواره بقای خود را در تولید بحران و جنگ جستجو کرده است.

در تمام این سال ها، مردم ایران حتی یک دوره پایدار امنیت، آرامش و آزادی را تجربه نکرده اند. سرکوب های دهه ۶۰، کشتارهای دوره ای، قتل عام های حکومتی، اقتصاد مافیایی، فساد ساختاری، غارت منابع کشور و صرف میلیاردها دلار برای پرورش نیروهای نیابتی که نه فقط ایران، بلکه کل منطقه را به میدان جنگ تبدیل کرده اند، جامعه را به نقطه انفجار رسانده است. مردمی که هر روز با گرانی، فقر، سرکوب، اعدام، زندان، تبعیض و فساد حکومتی زندگی می کنند، به چشم خود می بینند که جمهوری اسلامی حاضر است میلیاردها دلار برای “محور مقاومت” هزینه کند، اما برای زندگی مردم ایران هیچ مسئولیتی احساس نمی کند.

نتیجه این سیاست هم روشن است. بخشی از جامعه، نه از سر دشمنی با مردم فلسطین، بلکه از سر نفرت نسبت به سیاست های جمهوری اسلامی، نسبت به مسئله فلسطین فاصله می گیرد. این کاملا طبیعی است که مردم ابتدا به زندگی و آزادی خود فکر کنند و بعد به بحران های منطقه. این فاصله را اسرائیل به وجود نیاورده است. این فاصله را جمهوری اسلامی ساخته است.

مسئله را وارونه می بینند

اشتباه چپ سنتی فقط در پاسخ نیست. مسئله را نیز از ابتدا وارونه طرح می کند. در ذهن این جریان، گویا راه رهایی فلسطین از نابودی اسرائیل می گذرد. به همین دلیل، هر نیرویی که در این مسیر حرکت کند، دیر یا زود به متحد سیاسی، یا دست کم همسنگر موقت آن تبدیل می شود. از حماس و حزب الله گرفته تا حکومت اسد و جمهوری اسلامی. این دقیقا همان بن بستی است که خاورمیانه دهه هاست در آن گرفتار شده است. نه مردم فلسطین با موشک های حماس آزاد می شوند و نه با بمباران های دولت اسرائیل امنیت برقرار می شود.

همان گونه که راست افراطی در اسرائیل بزرگترین مانع صلح است، نیروهای اسلامی نیز بزرگترین مانع آزادی مردم فلسطین هستند. فلسطین زمانی می تواند به صلح و آزادی نزدیک شود که هر دو قطب ارتجاع، هم دولت های راست افراطی اسرائیل و هم جریان های اسلامی، به حاشیه رانده شوند. اما چپی که هنوز این حقیقت را درک نکرده، ناچار در هر بحران منطقه ای دوباره کنار جمهوری اسلامی قرار می گیرد. به همین دلیل است که هر بار تنش بالا می گیرد، تمام توان خود را برای سازمان دادن اعتراض علیه اسرائیل و آمریکا به میدان می آورد، اما مبارزه علیه جمهوری اسلامی را به حالت تعلیق درمی آورد. گویی مردم ایران باید تا پایان جنگی که هیچ نقشی در آغاز آن نداشته اند، صبر کنند.

اما یک حقیقت را نمی توان نادیده گرفت. هیچ کس نمی تواند و حق ندارد قربانیان جمهوری اسلامی را به جنگ دیگران بفرستد. مردمی که نزدیک به ۵۰ سال هزینه جنگ طلبی، سرکوب، اعدام، فقر و فساد این حکومت را پرداخته اند، قرار نیست امروز سرباز جنگ جمهوری اسلامی با اسرائیل یا آمریکا شوند. اتفاقا هر کس که مردم ایران را به چنین جنگی فرامی خواند، یا اولویت مبارزه با جمهوری اسلامی را به بهانه “دشمن خارجی” کنار می گذارد، عملا همان سیاستی را ادامه می دهد که جمهوری اسلامی نزدیک به نیم قرن بر آن بنا شده است.

کسی که در هر شرایطی خواهان پایان جمهوری اسلامی نباشد، نمی تواند با ادعای مبارزه با امپریالیسم، این حکومت را به حاشیه امن ببرد. مبارزه با امپریالیسم، اگر به چشم پوشی از بزرگ ترین دشمن آزادی و برابری در ایران منجر شود، دیگر مبارزه با امپریالیسم نیست، بلکه به پوششی برای بقای جمهوری اسلامی تبدیل می شود. این سیاست نه به سود مردم فلسطین است و نه به سود مردم ایران. این سیاست فقط اولویت های جمهوری اسلامی را بازتولید می کند.

اگر چپی می خواهد در جامعه ایران جایگاهی داشته باشد، باید از این چرخه خارج شود. باید نشان دهد که جمهوری اسلامی، نه شریک ناخواسته در مبارزه با اسرائیل، بلکه دشمن مستقیم آزادی، برابری و رفاه مردم ایران و فلسطین است. تا زمانی که این گسست صورت نگیرد، هر شعار ضد اسرائیلی، هر شعار دفاع از حقوق مردم فلسطین، هر قدر هم رادیکال به نظر برسد، در چشم بخش بزرگی از جامعه ایران ادامه همان سیاستی خواهد بود که جمهوری اسلامی نزدیک به ۵۰ سال است دنبال می کند.

منبع:روزنه

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع سایت شوراها را منعکس نمی کند.

میراث نظری

خاطراتی از کارل کرش،مصاحبه با هدا کرش (۱۹۷۲)

مصاحبه با هدا کرش (۱۹۷۲)

خاطراتی از کارل کرش

منبع: نشریه نیو لفت ریویو (New Left Review)، شماره ۷۶، سال ۱۹۷۲.

برگردان:شوراها

*****

توجه و علاقه به آثار نظری کارل کرش، بخشی از جریان گسترده‌تر احیای علاقه به نظریه مارکسیستی در دهه گذشته بوده است. کرش که اغلب با لوکاچ (نظریه‌پرداز مجارستانی) مقایسه می‌شود و قرابت‌های نظری مشخصی نیز با او دارد، از جهات مهم متعددی با او متفاوت است. عمیق‌ترین تفاوت میان این دو، در انتخاب سیاسی متفاوتی نهفته است که در اواسط دهه ۱۹۲۰ انجام دادند: لوکاچ به‌طور کلی به «کمینترن» وفادار ماند، در حالی که کرش از حزب کمونیست گسست.

این اختلاف، بر نحوه «کشف مجدد» نوشته‌های این دو نظریه‌پرداز در سال‌های بعد نیز تاثیر گذاشت. لوکاچ تا زمان مرگش در سال ۱۹۷۱، به عنوان عضوی برجسته – و البته پرحاشیه – در حزب کمونیست مجارستان به نوشتن و فعالیت ادامه داد و درباره مسائل گوناگون نظری و سیاسی موضع‌گیری کرد. در مقابل، مواضع نظری و سیاسی متأخر کرش کم‌تر در دسترس و کم‌تر صریح بوده است؛ به طوری که به‌ویژه پس از مهاجرتش به ایالات متحده در سال ۱۹۳۶، ردیابی مسیر تفکر او اغلب دشوار است. این گمنامی نسبیِ آثار متأخر او و همچنین مرگش در سال ۱۹۶۱ (پیش از شکل‌گیری موج جدید علاقه به اندیشه‌هایش) سبب شد که پیشینه فکری و زندگینامه‌ایِ آثار اولیه او چندان کاویده نشود.

مصاحبه‌ای که در ادامه با دکتر هدا کرش می‌خوانید، پس‌زمینه شخصیِ زیست سیاسی و نظری کارل کرش را روشن می‌سازد و فضای فرهنگی آن روزگار آلمان را – که او از دل آن برآمده بود – به زیبایی تصویر می‌کند. هدا و کرش پیش از جنگ جهانی اول ازدواج کردند و در سال ۱۹۲۰ به حزب کمونیست آلمان (KPD) پیوستند. هدا در دوران جمهوری وایمار به عنوان معلم در مدارس تجربی مشغول به کار بود و در نمایندگی تجاری شوروی در برلین فعالیت می‌کرد؛ تا اینکه رهبران حزب کمونیست آلمان به دلیل ارتباطش با کرش، او را اخراج کردند. در اواخر دهه ۱۹۲۰ و اوایل دهه ۱۹۳۰، او در «مدرسه کارل مارکس» در برلین تدریس می‌کرد و در سال ۱۹۳۳، پس از قدرت‌گرفتن نازیسم، آلمان را ترک کرد. او در حال حاضر در فورت لیِ نیوجرسی زندگی می‌کند؛ جایی که این مصاحبه در سپتامبر ۱۹۷۲ در آنجا ضبط شده است.

  • کارل کرش در سال ۱۸۸۶ در تودشتد (Todstedt) در نزدیکی هامبورگ به دنیا آمد. پس‌زمینه خانوادگی او چگونه بود؟

هدا کرش: کرش از طبقه‌ای متوسط به دنیا آمد. پدرش دوره دبیرستان را تمام کرده بود، دیپلم (Abitur) داشت و از جاه‌طلبی فکری بالایی برخوردار بود. او علاقه زیادی به فلسفه داشت و مجلد عظیم و چاپ‌نشده‌ای درباره سیر تحول نظریه «مونادها»ی لاینبیتس نوشته بود. او تلاش می‌کرد کل جهان هستی را در این سیستم فلسفی بگنجاند. این کار، پروژه تمام زندگی او و کاملاً نظری بود.

خانواده آن‌ها از اهالی پروس شرقی و دارای پس‌زمینه کشاورزی بودند؛ اما پدرش خواهان زندگی شهری‌تر و فکری‌تر بود. مدت کوتاهی پس از ازدواجش با ترزا رایکوفسکی (مادر کارل)، آن‌ها به سمت غرب و به تودشتد نقل مکان کردند. پدرش می‌خواست به فرهنگ غربی نزدیک‌تر شود و از محیط کشاورزی و اشرافی‌گری (یونکرها) که در آن زندگی می‌کردند متنفر بود؛ چرا که هرچند خود خانواده کرش فقط یک مزرعه با اندازه‌ای متوسط داشتند، اما زمین‌های بزرگ اشرافی تمام اطراف آن‌ها را احاطه کرده بود و پدرش هیچ علاقه‌ای به کشاورزی نداشت.

مادر کارل اما کاملاً نسبت به مسائل فکری بی‌تفاوت بود و هرگز چیزی نمی‌خواند. او زنی زیبا و فوق‌العاده احساساتی و پرجوش‌وحروش بود: وقتی حالش خوب بود غذاهای عالی می‌پخت و وقتی عصبانی بود همه‌چیز را می‌سوزاند! او به‌شدت نامنظم و شلخته بود؛ و اگر تنها یک دلیل وجود داشته باشد که چرا کارل این‌قدر منظم و مرتب بود، آن دلیل دقیقاً مادرش بود!

به عنوان مثال، کارل در سال‌های آخر مدرسه‌اش آلونکی در ته باغ داشت که در آن کار و مطالعه می‌کرد. آنجا مثل سلول انفرادی راهبان بود؛ هیچ فرشی روی زمین نبود، فقط یک میز و چند صندلی سخت. او به من می‌گفت که این همان سبک زندگی است که دوست دارد. تمام مدادهایش کاملاً صاف و مرتب روی میز چیده شده بودند. این تمایل و علاقه او به نظم و شفافیت کامل، تا حد زیادی تحت تاثیر و در واکنش به بی‌نظمی مادرش شکل گرفته بود.

آن ۱۱ سالِ اول در آن شهر کوچک در دشت «لونبورگ هیت» (Lüneburg Heath)، تأثیر بسیار پررنگی بر کارل گذاشت. او می‌توانست به گویش شمال آلمان صحبت کند و تا پیش از جنگ جهانی اول، برخی هجاها – مانند حرف «s» در ابتدای واژگانی چون sprechen و stehen – را به سبک مردم شمال آلمان تلفظ می‌کرد. او در طول جنگ این لهجه را کنار گذاشت، چرا که تمام هم‌رزمانش در هنگ نظامی از اهالی منطقه «ماینینگن» بودند و متوجه حرف‌هایش نمی‌شدند؛ بنابراین برای اینکه مردم عادی – یعنی همان سربازان – حرفش را بفهمند، لهجه خود را تغییر داد. با این حال، او همواره پر از داستان‌ها، ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات اصیل آن گوشه از جهان بود.

وقتی ۱۱ ساله شد، خانواده‌اش نقل مکان کردند؛ چرا که در آن شهر کوچک هیچ مدرسه دبیرستان پیشرفته‌ای (Gymnasium) وجود نداشت و کارل چنان استعدادی از خود نشان داده بود که والدینی احساس می‌کردند او باید در مدرسه بهتری درس بخواند. ماینینگن در آن زمان هنوز یک «دوک‌نشین بزرگ» بود و من نمی‌دانم چرا آنجا را انتخاب کردند. شاید به این دلیل بود که یکی از لیبرال‌ترین و روشنفکرترین شاهزاده‌نشین‌ها به شمار می‌رفت؛ برخلاف پروس که بسیار مرتجع‌تر بود، ماینینگن دست به اصلاحات متعددی زده بود. این شهر دارای یک تئاتر دربار (Hoftheater) بود که نخستین تئاتر در آلمان محسوب می‌شد که نقش‌های کلاسیک را به شیوه‌ای واقع‌گرایانه اجرا می‌کرد، نه با لحنی خطابی و نمایش‌نامه‌خوانیِ خشک.

وقتی به آنجا نقل مکان کردند، پدر کرش در یک بانک مشغول به کار شد و در نهایت به مقام نایب‌رئیسی آن بانک در ماینینگن رسید. خانواده کرش در «اوبرماسفلد» (روستایی در همان نزدیکی) زندگی می‌کردند و کارل هر روز برای رفتن به مدرسه، یک ساعت رفت و یک ساعت بازگشت را پیاده طی می‌کرد. برخی افراد گمان کرده‌اند که خانواده کرش بسیار مرفه بوده‌اند؛ اما اگرچه فقیر نبودند، ۶ فرزند (چهار دختر و دو پسر) داشتند و زندگی‌شان قطعاً بسیار ساده اداره می‌شد. علت سکونتشان در این روستا این بود که اجاره‌بها نسبت به شهر ارزان‌تر بود و آن‌ها زیستی بسیار قانع و صرفه‌جویانه داشتند.

کرش تا زمان اخذ دیپلم (Abitur) در مدرسه ماینینگن ماند؛ اکثر معلمان او الکلی بودند و عادت به نوشیدن مفرط را از دوران دانشجویی خود به ارث برده بودند. او علاوه بر متون درسیِ تعیین‌شده – مانند جستارهای نظری شیلر که در دوره ادبیات آلمانی گنجانده شده بود – خودش به تنهایی شروع به خواندن فلسفه کرد. پدر کارل روی نظریه مونادهای خود کار می‌کرد و به همین دلیل او نیز کرش را به خواندن فلسفه تشویق می‌نمود. کارل بعدها به من گفت در همان دوران مدرسه بود که از شر تمام حماقت‌های رفتار دانشجویان سنتی آلمان در آن زمان خلاص شد؛ حماقت‌هایی نظیر میگساری‌های بی‌انتها، مراسم‌های فرقه‌ای و گروهی، آبجوی بیشتر و گردش‌های روزهای یکشنبه به میکده‌های روستا. او بعدها می‌گفت که در دو سال آخر مدرسه، این رفتارهای عبث را کاملاً از درون خود بیرون ریخته و دیگر کوچک‌ترین تمایلی به تکرار مجدد آن‌ها نداشته است.

  • او سپس به دانشگاه رفت، اما در چند مؤسسه آموزشی مختلف تحصیل کرد. وقتی دانشجو بود، در چه نوع فعالیت‌هایی مشارکت داشت؟

هدا کرش: پس از اخذ دیپلم، او ابتدا به دانشگاه ینا (Jena) رفت و تحصیلات خود را در آنجا به پایان رساند. او همچنین یک ترم را در مونیخ گذراند؛ زیرا معتقد بود باید چیزی از هنر بداند و مونیخ بهترین جا برای دیدن تابلوهای نقاشی و شنیدن موسیقی خوب بود. پس از آن، مدتی را در سوئیس سپری کرد و در آنجا توانست زبان فرانسوی را به روانی یاد بگیرد. او همچنین در آنجا تجربه ملموسی از جامعه بین‌المللی دانشجویان و تبعیدیان سیاسی به دست آورد. او با روس‌های زیادی که از دست حکومت تزار گریخته بودند ملاقات کرد، اگرچه هیچ‌یک از آن‌ها افراد مشهوری نبودند.

او حقوق خواند، زیرا پدرش فکر می‌کرد حقوق تنها رشته‌ای است که یک جوان باهوش باید بخواند. کارل از همان ابتدا در رشته حقوق بین‌الملل و فلسفه حقوق (جورسپرودنس) متخصص شد و تمام امتحاناتش را با نمرات عالی پشت سر گذاشت. او همچنین عضو «جنبش دانشجویان آزاد» (Freie Studentenschaft) بود؛ گروهی از دانشجویان که با انجمن‌های دانشجوییِ موجود (Bünde) مخالفت می‌کردند. کرش نقشی کلیدی در این جنبش ایفا کرد و برای فعالیت در آن به سراغ نقاط مختلف آلمان رفت — و اصلاً نخستین دیدار من و او نیز به همین شکل اتفاق افتاد.

این جنبش هیچ عضویت رسمی و شناسنامه‌داری نداشت. از نظر تاریخی، این جریان در مخالفت با انجمن‌های سنت‌گرا (Burschenschaften و Studentenkorps) شکل گرفت؛ انجمن‌هایی که نماینده یهودی‌ستیزی مرتجعانه و نظامی‌گری بودند و مراسم تشریفاتی فراوان، درجه‌بندی‌ها، میگساری و لیست‌های عضویت داشتند. اما «دانشجویان آزاد» هیچ لیستی نداشتند؛ آن‌ها گروه‌های باز داشتند — گروه‌های ورزشی، گروه‌های فلسفی و گروه‌های کمک متقابل. هرکس می‌خواست می‌توانست در جلسات شرکت کند. این جنبش حدود سال ۱۹۰۰ به وجود آمد و صراحتاً در هنجارشکنی و مخالفت با کدهای رفتاری سنتی آلمان فعال بود. گمان نمی‌کنم آن‌ها محتوای سیاسی صریح یا مشخصی داشتند، جز اینکه خواهان نوعی آزادی فردگرایانه بودند. آن‌ها تمایل مختصری به چپِ مرکز داشتند، اما قطعاً سوسیالیست نبودند.

  • شما به علاقه‌مندی‌های فلسفی او در دوران مدرسه اشاره کردید… این علاقمندی‌ها چه نسبتی با مواضع سیاسیِ بعدی او پیدا کردند؟

هدا کرش:اگرچه پدرش پیرو فلسفه لاینبیتس بود، اما کارل در آن زمان خودش را یک «کانتی» می‌دانست. او اغلب درباره موضوعات گوناگونی سخنرانی می‌کرد و همیشه می‌شد فهمید که اندیشه‌ای کانتی دارد. او اصرار داشت هر کسی که از نظرش به اندازه کافی باهوش است، نه تنها کتاب سنجش عقل محض، بلکه دیگر آثار کانت، به‌ویژه بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق را نیز بخواند. او همچنین تا سال آخر مدرسه، به سوسیالیسمی متقاعدکننده دست یافته بود. او به اطرافش نگاه می‌کرد تا ببیند آیا در میان هم‌کلاسی‌هایش سوسیالیستی وجود دارد یا نه، اما هیچ‌کس را نیافت.

او کتاب‌های زیادی می‌خواند… دقیقاً نمیدانم اولین بار چه زمانی آثار مارکس را خواند، اما تمایل دارم فکر کنم در دوران مدرسه بود؛ زیرا زمانی که دانشجو شد، یک سوسیالیستِ صریح و مصمم بود — از روی عقیده و باور شخصی، اگرچه عضو هیچ سازمان و حزبی نبود. او هرگز به «حزب سوسیال دموکرات آلمان» (SPD) نپیوست، هرچند دوستانی در این حزب، به ویژه در دانشگاه ینا داشت. او می‌خواست «دانشجویان آزاد» با کارگران و سوسیالیست‌ها دیدار کنند؛ به همین دلیل شب‌های بحث و گفتگویی را از طریق یکی از دوستانش به نام هایدمان (که پدرش نماینده SPD در پارلمان محلی مکلنبورگ بود) ترتیب داد. این نشست‌ها مثل یک وعده شام دسته‌جمعی طراحی شده بود که در آن زنان و مردان کنار هم می‌نشستند — در این مورد، کارگران و دانشجویان به صورت یکی در میان کنار هم قرار می‌گرفتند.

شهر ینا، شهری کوچک بود که تحت سیطره دانشگاه و کارخانجات نوری «تایس» (Zeiss) قرار داشت. آنجا یک مرکز فرهنگی بود؛ شیلر در آنجا زندگی کرده بود، فاصله‌ای تا «وایمارِ» گوته نداشت و حس قوی‌ای از سنت در آن موج می‌زد. مجموعه «تایس» توسط خود کارل تایس و ارنست آبه اداره می‌شد که با معیارهای خودشان، اصلاح‌طلبانی اجتماعی بودند. تایس بخش فنی و اپتیکال را اداره می‌کرد و آبه بخش اجتماعی و رفاهی را سازماندهی می‌کرد. آن‌ها از همان ابتدا سیستم بسیار پیشرفته‌ای برای تقسیم سود داشتند و می‌خواستند کل مجموعه را به کارگران واگذار کنند — اما کارگران آن را نپذیرفتند!

کارخانجات تایس همچنین نصف هزینه‌های دانشگاه را می‌پرداخت و نصف دیگر را دولت تأمین می‌کرد. مجموعه تایس یک «خانه مردم» (Volkshaus) با سالن‌های تئاتر و جلسات ساخت. نصف جمعیت ینا کارگر بودند و نصف دیگر دانشجو؛ و مردم به شوخی می‌گفتند هر شب نصف جمعیت برای نصف دیگر سخنرانی می‌کند! ینا تنها شهر آلمان بود که در آن زمان چنین آزمایشی در روابط کار در آن جریان داشت؛ و اگرچه کرش وابستگی رسمی به کارخانجات تایس نداشت، اما تحت تأثیر این فضا قرار گرفت و مرتباً به جلسات «خانه مردم» می‌رفت. پس از جنگ، او به‌شدت در این جریان درگیر شد و به یکی از رهبران سیاسی آن‌ها تبدیل گشت.

او همچنین به «حلقه دیدریش» (Diederichs) کشیده شد؛ جریانی که در آن افراد ملی‌گرا و غیرسیاسی یک گروه جوانان تشکیل داده بودند. دیدریش انتشاراتی در ینا داشت و مجله Die Tat (عمل) را منتشر می‌کرد. او دانشجویان زیادی را دور خود جمع کرده بود که با هم تعطیلات سنتی (مانند انقلاب تابستانی) را با روشن کردن آتش، سرودخوانی، رقص در خیابان‌ها و پریدن پسران و دختران از روی آتش جشن می‌گرفتند. بیشتر این جوانان لباس‌های سنت‌گرایانه (Schauben) می‌پوشیدند — کت‌های آلمانی قرون‌وسطایی بدون آستین یا یقه. آن‌ها با لباس‌های مردانه بی‌روح و تنگِ قرن نوزدهم مخالف بودند؛ هیچ‌کدام یقه یا دکمه سرآستین نداشتند؛ پیراهن‌های گشاد با یقه‌های باز می‌پوشیدند و عکس‌های آن زمان، کراوات‌های بزرگ و پهنی را نشان می‌دهد که کرش می‌بست. آن‌ها لباس‌های رنگارنگ می‌پوشیدند و دیدریش به شیوه‌ای کاملاً خلاقانه و پرشور، تلفیقی از سنت‌های قدیمی و شورش علیه جامعه بورژوایی را پرورش می‌داد. گمان نمی‌کنم آزادی جنسیِ زیاده‌روانه‌ای میان این جوانان وجود داشت، اما رفتارهایشان بسیار آزادانه‌تر از رفتارهای سنت‌گرایانه و متداول دختران و پسران جوان آن زمان بود.

  • پس از پایان تحصیلات در ینا، کرش به انگلستان رفت و از سال ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۴ در آنجا ماند. نوشته‌های اولیه او نشان می‌دهد که به ابعاد مختلف زندگی انگلیسی علاقه داشته است — فابیان‌ها، گالسورثی، جنبش حقوق زنان (سوفراژت‌ها) و دانشگاه‌ها. او در انگلستان چه می‌کرد؟

هدا کرش: برخلاف آنچه برخی نوشته‌اند، این حقیقت ندارد که او برای تحصیل به انگلستان رفته بود. او شغلی داشت که مستلزم همکاری با سر ارنست شوستر (Sir Ernest Schuster)، استاد برجسته حقوق بود. شوستر (که پدربزرگ استیون اسپندر، شاعر معروف بود) کتابی درباره حقوق مدنی و دادرسی انگلستان نوشته بود و فردی را می‌خواست که نه تنها آن را ترجمه کند، بلکه کتاب را به‌گونه‌ای ویراستاری کند که برای یک دانشجوی حقوق آلمانی قابل فهم باشد. خود شوستر در ینا تحصیل کرده بود و دانشگاه ینا، کرش را به او معرفی کرد. کرش و شوستر چنان رابطه خوبی پیدا کردند و آن‌قدر زمان صرف گفتگو می‌کردند که کار پیشرفت کتاب بسیار کند پیش رفت و تازه در بهار ۱۹۱۴ به مراحل پایانی رسید.

من هم در انگلستان همراه او بودم؛ از استادم کاری برای نسخه‌برداری از یک نسخه خطی انگلیسیِ میانه در موزه بریتانیا گرفته بودم. ما در آن زمان ابعاد زیادی از زندگی انگلیسی را از نزدیک مشاهده کردیم و به «جمعیت فابیان» (Fabian Society) پیوستیم — این نخستین سازمانی بود که کرش رسماً عضو آن شد. ما مرتباً در جلسات «نهالستان فابیان» (Fabian Nursery) که مخصوص اعضای جوان‌تر بود شرکت می‌کردیم و گزارش‌هایی، به‌ویژه درباره مسائل آلمان، ارائه می‌دادیم.

زمانی که کرش و شوستر سرانجام دست‌نوشته کتاب را تمام کردند، تابستان ۱۹۱۴ شده بود و کارل از سوی هنگ نظامی‌اش در ماینینگن فراخوانده شد. از او خواسته شده بود برای رزمایش‌های فوق‌العاده حاضر شود. او به من گفت این فراخوان به معنای حتمی بودن جنگ است، چرا که او پیشتر رزمایش‌های لازم و قانونی خود را گذرانده بود. ما مفصلاً بحث کردیم که آیا به آلمان بازگردیم یا نه؛ زیرا او هیچ تمایلی برای جنگیدن در راه «میهن» نداشت. اما در نهایت تصمیم گرفتیم برگردیم، چرا که او می‌گفت تمایلش برای زندانی شدن در یک کشور خارجی به عنوان «تبعه دشمن» بدون هیچ ارتباطی با جنبش‌های مردمی، از آن هم کمتر است! او می‌خواست همراه و در کنار توده‌ها باشد، و توده‌ها قرار بود در ارتش باشند.

  • واکنش او به تجربه جنگ و بحران‌ها و جهش‌های سیاسی عمومی‌تر در اروپا چه بود؟

هدا کرش: کرش در همان هنگی خدمت می‌کرد که در آن آموزش دیده بود و بسیاری از افسران، هم‌کلاسی‌های قدیمی او از ماینینگن بودند. این هنگ، «هنگ ۳۲ پیاده‌نظام» بود و اکثر افراد آن را پسران روستایی تشکیل می‌دادند. وقتی عازم جنگ می‌شدند، هیچ‌گونه شادی و ابرازی وجود نداشت. موسیقی و دسته‌های گل به‌طور رسمی تدارک دیده شده بود؛ گروه‌های موزیک مجبور به نواختن بودند و بانوان گل پرت می‌کردند، اما سربازان افسرده، خشمگین یا گریه‌کنان بودند. پدر کارل و من در ایستگاه قطار بدرقه‌اش کردیم — مادرش طاقت دیدن این صحنه را نداشت و نیامد.

آن‌ها به بلژیک فرستاده شدند و کرش همیشه می‌گفت که رژه رفتن و ورود نظامی به یک کشور بی‌طرف (بلژیک)، تجاوزی مجرمانه به حقوق بین‌الملل است. او این اقدام را با تمام وجود محکوم کرد و به همین دلیل، در همان هفته دوم جنگ، درجه‌اش از ستوانی به گروهبانی تنزل یافت! اما او در بلژیک وجود خود را مفید ساخت؛ چرا که مرتباً به افسران و سربازان فشار می‌آورد تا دست به غارت نزنند و غذاهای مردم را مصادره نکنند. او به نوعی مسئول تدارکات غیررسمی تبدیل شد که سربازان را مجبور می‌کرد پول مرغ و تخم‌مرغ‌هایی را که برمی‌دارند به مردم بپردازند.

از آنجا که او مخالف جنگ بود، هرگز تفنگ یا شمشیر حمل نمی‌کرد. او همواره یادآوری می‌کرد که داشتن یا نداشتن اسلحه هیچ تفاوتی ایجاد نمی‌کند، چرا که با اسلحه یا بدون اسلحه به یک اندازه در معرض خطرید؛ اصل مطلب این بود که در هیچ حالتی امنیت نداشتید. او شخصاً قصد کشتن هیچ انسانی را نداشت، اما رسالت خود می‌دانست که تا حد امکان، افراد بیشتری از یگانش را زنده به خانه بازگرداند.

این تنها «هدف جنگی» او بود. او داوطلبانه به دوره‌های گشتی و شناسایی می‌رفت و چندین بار نشان افتخار گرفت — نه به خاطر اقدام نظامی خاصی، بلکه صرفاً به خاطر زنده ماندن زیر آن حجم از آتش سنگین! آنچه ما در خانه هرگز نمی‌توانستیم درک کنیم این بود که چرا او در دادگاه نظامی محاکمه نشد؛ اما او بعدها گفت که دو دلیل احتمالی برای این موضوع وجود داشت: نخست اینکه او فردی مفید بود — به گشتی می‌رفت، گزارش‌های عالی می‌نوشت و به افسران ایده‌هایی درباره نحوه پیشروی و عقب‌نشینی می‌داد. دلیل دوم این بود که همه او را از دوران مدرسه می‌شناختند؛ آن‌ها فکر می‌کردند کرش همیشه دیوانه بوده، اما در عین حال «آدم بدی نیست»! اگر او در هنگ دیگری غیر از این بود، مستقیماً به دادگاه نظامی کشیده می‌شد.

در سال ۱۹۱۷، با افزایش تلفات جنگ، اعتصابات و ناآرامی‌هایی میان سربازان رخ داد؛ در این زمان درجه او دوباره به او بازگردانده شد و جنگ را با درجه سروانی به پایان رساند. مردم یگان او را «گروهان سرخ» می‌نامیدند، زیرا همه آن‌ها هوادار انقلاب و پایان دادن به جنگ از طریق زمین گذاشتن سلاح بودند. بعدها، وقتی شوراهای سربازان (سوویت‌ها) شکل گرفت، او بلافاصله به عنوان نماینده انتخاب شد؛ و از آنجا که مقامات از این شوراها می‌ترسیدند، یگان آن‌ها تا مدت‌ها مرخص نشد و ترخیصشان تا ژانویه ۱۹۱۹ طول کشید.

ترخیص آن‌ها در نزدیکی برلین انجام شد، اما چون اهل ماینینگن بودند، هیچ ارتباطی با انقلابیون برلین نداشتند و در قیام «اسپارتاکیست‌ها» در آن زمان مشارکتی نکردند. کرش در شش ماه آخر جنگ دچار ناامیدی مطلق شده بود. یک نارنجک به یگان او اصابت کرده بود و دسته اول آن‌ها تا آخرین نفر نابود شده بودند. او بعدها به من گفت که دچار حملات شدید گریه شده و سپس مست کرده است، زیرا تحمل آن وضعیت از توانش خارج شده بود. تقریباً تمام کسانی که او در سال ۱۹۱۴ با آن‌ها جنگ را شروع کرده بود کشته شده بودند و او به خاطر این کشتار دسته‌جمعی به شدت ناامید بود. اما زمانی که «انقلاب نوامبر» رخ داد، او دوباره روحیه گرفت و امیدوار شد که می‌توان آلمانی بهتر ساخت.

  • دوره زمانی از پایان جنگ تا اخراج او از حزب کمونیست در سال ۱۹۲۶، فعال‌ترین فاز سیاسی زندگی او بود. او پس از بازگشت از جنگ چه کرد؟

هدا کرش:وقتی او از جنگ بازگشت، به «حزب سوسیال دموکرات مستقل آلمان» (USPD) پیوست؛ حزبی که من پیش‌تر وقتی شنیدم نمایندگانی به کنفرانس «زیمروالد» فرستاده‌اند و خواهان پایان دادن به جنگ هستند، عضو آن شده بودم. او در کنفرانس ۱۹۲۰ حزب USPD شرکت کرد؛ همان کنفرانسی که حزب در آن دچار انشعاب شد و اکثریت اعضا به ادغام با کمونیست‌ها رای دادند. کرش با اکثریت همراه شد، هرچند در مورد ۲۱ شرط تعیین‌شده از سوی کمینترن (بین‌الملل سوم) تردیدهای بسیار بزرگی داشت.

اما وضعیت درست مانند زمانی بود که در لندن درباره بازگشتش به آلمان بحث می‌کردیم: او نمی‌خواست عضو یک فرقه کوچک و منزوی باشد، بلکه معتقد بود باید در جایی حضور داشته باشد که توده‌ها هستند، و باور داشت که کارگران آلمان دارند به سمت کمونیسم می‌روند. اصلی‌ترین تردید او درباره آن ۲۱ شرط، به انضباط متمرکزشده از سوی مسکو و میزان وابستگی‌ای مربوط می‌شد که به حزب روسیه تحمیل می‌کرد. او در همه چیز — همان‌طور که در میان دانشجویان بود — طرفدار تمرکززدایی بود و تا آن زمان به‌شدت متقاعد شده بود که اصل «شوراهای کارگری» (سوویت‌ها) راه درست است.

اگرچه او بلافاصله پس از جنگ دوباره تدریس در ینا را آغاز کرد و ما در ساختمانی زندگی می‌کردیم که دفتر روزنامه محلی حزب کمونیست (Die Neue Zeitung) در آن قرار داشت، اما او مدتی را هم در برلین گذراند و در «کمیسیون جامعه‌پذیری/سوسیالیزاسیون» (Socialization Commission) کار کرد. این کمیسیون نهادی بورژوایی با اعضای سوسیال دموکرات بود که وظیفه داشت طرح‌های عملی برای «اجتماعی‌سازی» و سوسیالیستی کردن اقتصاد آلمان تدوین کند. دولت اولیه ۱۹۱۹ شامل اعضای SPD و USPD بود و آن‌ها می‌خواستند مسائل سازمان‌دهی یک اقتصاد سوسیالیستی و این گذار پیش‌بینی‌شده را حل‌وفصل کنند. کارل در آن زمان اصلاً به اندازه‌ای که از فردی به آن باهوشی انتظار می‌رفت، بدبین و شکاک نبود! او فردی پرشور و شوریده بود و نوشته‌هایش درباره اجتماعی‌سازی اقتصاد تا نزدیک به یک سال منعکس‌کننده همین شور و اشتیاق بود. انقلاب روسیه تأثیر عظیمی بر او گذاشته بود و همه ما فکر می‌کردیم این رویداد، آغاز یک عصر جدید است.

  • او از سال ۱۹۲۱ به بعد روی مهم‌ترین متن خود، کتاب مارکسیسم و فلسفه کار می‌کرد. آیا او در آن زمان با لوکاچ (که کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی او در همان سال منتشر شد) همکاری داشت؟

هدا کرش: او هنگام کار روی کتاب مارکسیسم و فلسفه چیزی درباره لوکاچ نمی‌دانست. تنها پس از انتشار کتاب خودش بود که از وجود لوکاچ باخبر شد. او به من گفت کتاب دیگری تازه منتشر شده که از بسیاری جهات حاوی ایده‌هایی شبیه به ایده‌های خودش است. بعدها، وقتی کرش در دهه ۱۹۲۰ و درست تا فوریه ۱۹۳۳ دوره‌های آموزشی و سخنرانی درباره مارکسیسم برگزار می‌کرد، لوکاچ هم شرکت می‌کرد و کاملاً مرتب در جلسات حاضر می‌شد. بعد از جلسات، همیشه بحث و گفتگوهایی در «کافه آدلر» در میدان الکساندرپلاتز جریان داشت و لوکاچ خیلی اوقات آنجا بود.

در سال ۱۹۳۰، فلیکس وایل یک «مدرسه تابستانی» (آکادمی تابستانی) راه‌اندازی کرد — چیزی که امروزه به آن کارگاه آموزشی (ورکشاپ) می‌گویند — که در آن، همه ما یک هفته را در مسافرخانه‌ای روستایی در تورینگن به بحث و خواندن مقالات گذراندیم. این واقعیت که لوکاچ در حزب کمونیست بود و کرش آن را ترک کرده بود، خللی در رابطه آن‌ها ایجاد نکرد؛ هر دو، خود را «کمونیست‌های انتقادی» می‌دانستند.

کرش در مقدمه جدید کتاب مارکسیسم و فلسفه که در سال ۱۹۲۹ نوشت، اشاره کرد که نقاط توافق میان او و لوکاچ کمتر از آن چیزی بوده که ابتدا تصور می‌کرده است. این موضوع به مواضع متفاوت آن‌ها در قبال شوروی مربوط می‌شد. آن اختلاف‌نظر — و نه هیچ مسئله فلسفی دیگری — منشأ اصلی واگرایی و فاصله‌گرفتن آن‌ها از یکدیگر بود. کرش همچنین معتقد بود که لوکاچ نسبت به خودش، هنوز بخش بیشتری از پس‌زمینه فلسفی ایده‌آلیستی‌اش را حفظ کرده است. اما با وجود این مسائل، آن‌ها تا زمانی که لوکاچ به اتحاد جماهیر شوروی رفت، روابط دوستانه‌ای داشتند و پس از آن دیگر هیچ ارتباطی میانشان برقرار نبود.

  • کرش در سال ۱۹۲۳ یکی از وزرای دولت جبهه متحد KPD-USPD در تورینگن بود؛ دولتی که با مداخله ارتش آلمان (رایشس‌ور) سرکوب شد. نقش کرش در آن تجربه چه بود؟

هدا کرش: از ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۳ او در ینا حقوق تدریس می‌کرد؛ کاری که حتی وقتی نماینده پارلمان ایالتی (لندتاگ) تورینگن شد نیز آن را ادامه داد. او در نقاط مختلف سخنرانی‌های سیاسی می‌کرد و در سیاست‌های حزب کمونیست فعال بود. در تورینگن، اکثریت قاطع توده‌ها یا سوسیال دموکرات‌های چپ بودند یا کمونیست، و در سپتامبر ۱۹۲۳ یک دولت ائتلافی از این دو حزب تشکیل شد.

حزب کمونیست (KPD) از کادرهایی که تحصیلات رسمی داشتند حمایت می‌کرد؛ بنابراین او وزیر دادگستری شد و به مدت شش ماه در این سمت ماند. او نسبت به امکان یک قیام انقلابی — که تشکیل دولت ائتلافی قرار بود منطقه‌ را برای آن آماده کند — تردید داشت، اما با این استدلال که تا زمانی که کوچک‌ترین شانس موفقیت وجود دارد باید مشارکت کرد، فعال ماند. دیدگاه واقع‌بینانه او این بود که نازیسم پس از شکست کودتای هیتلر در مونیخ سعی خواهد کرد وارد تورینگن شود و حتی اگر یک انقلاب کارگری موفق به تسخیر قدرت نشود، دست‌کم می‌تواند از تصرف قهرآمیز دولت توسط نازی‌ها جلوگیری کند. کرش با توجه به تجربه نظامی‌اش، مسئول تدارکات شبه‌نظامی بود؛ اما کاری که می‌توانستند انجام دهند محدود بود. یک افسر عالی‌رتبه روسی به آن‌ها مشاوره می‌داد؛ آن‌ها تمرین نظامی می‌کردند، به پیاده‌روی‌های طولانی می‌رفتند و مشخص می‌کردند که در صورت حمله نازی‌ها کدام ارتفاعات را اشغال کنند.

قیام پیش‌بینی‌شده در تورینگن هرگز رخ نداد زیرا ارتش آلمان (رایشس‌ور) پیش از آماده شدن طرح‌ها دست به حمله زد. دولت فدرال در برلین اعلام کرد که نظم و قانون در تورینگن فروپاشیده و اوباش کنترل را به دست گرفته‌اند؛ در حالی که در واقعیت، زندگی مسالمت‌آمیز و روزمره متوقف نشده بود و سربازانی که وارد شدند گیج شده بودند، چون هیچ بی‌نظمی‌ای نمی‌دیدند و کسی به آن‌ها حمله نمی‌کرد!

اعضای دولت منطقه‌ای مجبور شدند به زندگی مخفیانه روی بیاورند و مطبوعات، از جمله روزنامه‌های خارجی، گزارش دادند که آن‌ها به هلند و دانمارک گریخته‌اند. در واقع آن‌ها فقط تا لاپیزیک (که یک ساعت با قطار محلی از ینا فاصله داشت) رفته بودند. کرش مجبور به زندگی مخفیانه شد و من بازداشت شدم، اما چهار ماه بعد، پس از منحل شدن دولت تورینگن، عفو عمومی اعلام شد.

در سال ۱۹۲۴ انتخابات جدیدی تحت مقررات اضطراری برگزار شد و رژیم برلین اطمینان حاصل کرد که هیچ دولت سوسیالیستی یا کمونیستی تشکیل نشود. در واقع، تورینگن بعدها یکی از نخستین دولت‌های نازی را در میان مناطق آلمان به خود دید که متعاقباً کارل را از تدریس در دانشگاه ینا منع کرد. اما در سال ۱۹۲۴، او مجدداً به پارلمان ایالتی انتخاب شد و به پارلمان ملی (رایشتاگ) نیز راه یافت؛ بنابراین ما به برلین نقل مکان کردیم.

  • او به مدت یک سال سردبیر نشریه نظری حزب بود و در مرکز سیاست‌ورزی KPD قرار داشت. اما درست در نقطه اوج نفوذش در داخل حزب، به چالش کشیدن خط‌مشی غالب آن را آغاز کرد. واکنش او به تغییرات بین‌الملل کمونیستی (کمینترن) در آن زمان چه بود؟

هدا کرش: او روزبه‌روز نسبت به تحولات روسیه، به‌ویژه پس از مرگ لنین، نگران‌تر می‌شد. البته او همیشه تردیدهایی داشت. اما در تورینگن، حزب کمونیست قوی و بزرگ بود و رفقای محلی افراد بسیار خوبی بودند که حاضر بودند آسایش شخصی، پول، زمان و شغل خود را فدای مبارزه طبقاتی کنند. جلسات و کمیسیون‌های فراوانی دایر بود. سپس دستورالعمل‌ها بیش از پیش از مسکو سرازیر شدند که دیکته می‌کردند در جلسات چه چیزی باید بحث شود و چه قطعنامه‌هایی باید به تصویب برسد.

در حالی که در اوایل دهه ۱۹۲۰، بدنه و اعضای عادی احساس می‌کردند که خودشان اقداماتشان را شکل می‌دهند، اکنون رهبری بین‌المللی شروع به مداخله و هدایت همه‌چیز کرده بود. اما کارل هنوز فکر می‌کرد که حزب کمونیست تنها حزبی است که همچنان به هر نحوی تلاش می‌کند مبارزه کند؛ چرا که هیچ گمانی وجود نداشت که سوسیال دموکرات‌ها دست به چنین کاری بزنند. بنابراین او در حزب ماند، اگرچه خیلی زود فهمید که اخراج خواهد شد.

او در سال ۱۹۲۴ به پنجمین کنگره کمینترن در موسکو رفت و در آنجا این احساس را داشت که در خطر است. برخی رفقا به او هشدار دادند که ممکن است جلوی رفتنش گرفته شود، زیرا شدیداً به انحراف عقیدتی و سخنان انحرافی علیه رهبری شوروی مظنون بود. او زودتر از زمان برنامه‌ریزی‌شده آنجا را ترک کرد و در مدتی که آنجا بود هیچ انطباق و تصویر واقعی از اتحاد شوروی به دست نیاورد؛ زیرا کاملاً غرق در خودِ کنفرانس بود.

او با دیگر گروه‌های اپوزیسیون در ارتباط بود. او با آمادئو بوردیگا (Amadeo Bordiga)، رهبر کمونیست‌های ایتالیا در موسکو ملاقات کرد. سپس با ساپرونوف (Sapronov)، از اعضای «اپوزیسیون کارگری» روسیه، زمانی که وی در سفری مخفیانه پس از سال ۱۹۲۵ به برلین آمده بود، دیدار کرد. آن‌ها گفتگوی زیادی داشتند، یکدیگر را بسیار خوب درک کردند و توافق کردند در کارهای اپوزیسیون با هم همکاری کنند.

ساپرونوف و کرش فکر می‌کردند که با پیشنهاد اقدامات و طرح‌هایی برای تمرکززدایی بیشتر و آزادی‌های افزون‌تر برای گروه‌های مختلف، می‌توانند کار ارزشمندی انجام دهند. آن‌ها به سادگی و حماقت روی کدی توافق کردند که با آن با یکدیگر مکاتبه کنند، و همین کد رمز بعدها وقتی در روسیه لو رفت، به نابودی ساپرونوف کمک کرد. دریافت یک نامه رمزگذاری‌شده از آلمان چیز خطرناکی بود، و البته رمزگشایی آن مکاتبه کار دشواری نبود، زیرا کارل خودش نحوه انجام آن را به من یاد داده بود!

تا آنجا که من می‌دانم، او هیچ ارتباطی با تروتسکی نداشت. او فکر می‌کرد تروتسکی در بسیاری از موارد درست می‌گوید و موافق ایده «انقلاب مداوم» بود؛ اما معتقد بود تروتسکی هم بازی قدرت را با ائتلاف‌ها به شیوه‌ای ملی‌گرایانه پیش خواهد برد که کرش با آن مخالف بود. تروتسکی همچنین چیزهایی نوشته و گفته بود که نشان می‌داد روش متفاوتی در مواجهه با مبارزه طبقاتی دارد: تروتسکی نسبت به کرش، تأکید کمتری بر نیاز به «آگاهی» در میان کارگران داشت و تأکید بیشتری بر مسئله «رهبری حزب» می‌کرد.

  • در سال ۱۹۲۵ او از سردبیری نشریه Die Internationale برکنار شد و در سال ۱۹۲۶ از حزب کمونیست (KPD) اخراج گردید. فعالیت‌های سیاسی بعدی او پیش از قدرت‌گرفتن نازیسم چه بود؟ کیفیت رابطه او با برتولت برشت چگونه بود؟

هدا کرش:وقتی از حزب کمونیست (KPD) اخراج شد، به مدت دو سال مجله Kommunistische Politik (سیاست کمونیستی) را منتشر کرد و هزینه‌های آن را از محل حقوقش به عنوان نماینده پارلمان (رایشتاگ) می‌پرداخت؛ این در حالی بود که ما با حقوق او از دانشگاه ینا و درآمد تدریس من زندگی می‌کردیم. این مجله در قطع روزنامه‌ای منتشر می‌شد و تقریباً خودکفا بود.

در تمام آن دوره تا سال ۱۹۳۳، کرش درک خود را از چند موضوع کلیدی ارتقا داد و به تدریس درباره مارکسیسم ادامه داد. او به مطالعه ژئوپلیتیک، تاریخ جهان و ریاضیات پرداخت. او با همکاری یکی از استادان دانشگاه برلین (که بعدها به دست نازی‌ها به قتل رسید)، اندیشه ریاضی مدرن را به صورتی کاملاً بنیادی و دقیق کاوید. او عضو «انجمن فلسفه تجربی» بود. همچنین به ابعاد عمیق مسائلی پرداخت که امروزه «جهان سوم» نامیده می‌شود. او سیر تحول کشورهای مستعمره مختلف را مطالعه می‌کرد، زیرا معتقد بود آزادی مستعمرات شاید قریب‌الوقوع باشد و بتواند سیاست جهان را به کلی تغییر دهد.

در آن دوره، ما ارتباط نزدیکی با کل گروه اطراف انتشارات «مالیک» (Malik Verlag) داشتیم، از جمله با فلیکس وایل — فرزند یک میلیونر که سرمایه این انتشارات و همچنین «مؤسسه تحقیقات اجتماعی فرانکفورت» را تأمین کرده بود. وایل دوست مهمی برای ما بود که پیش‌پرداخت خرید خانه‌مان را به ما داد. یک روز در اوت ۱۹۲۸، او ما را برای دیدن پیش‌نمایش «أپرای سه پولی» (Threepenny Opera) دعوت کرد و ما با هم رفتیم. پس از اجرا، همراه با برخی از دیگر هنرمندان چپ‌گرا به دیدن برتولت برشت رفتیم. جرج گروس (نقاش معروف) نیز آن شب آنجا بود و همه ما بسیار به وجد آمده بودیم؛ آن اثر به نظرمان واقعاً تازه و ارزشمند می‌آمد.

از آن زمان به بعد، کرش و برشت دیدارهای زیادی با هم داشتند و زمانی که کارل دوره‌های سخنرانی در برلین برگزار می‌کرد، برشت در آن‌ها شرکت می‌کرد. اما او و برشت خیلی زود دریافتند که این فرم از نشست‌ها کافی نیست و شروع به برگزاری جلسات اختصاصی کردند که هر کدام چهار یا پنج رفیق را همراه خود می‌آوردند. آن‌ها به این جلسات ادامه دادند تا زمانی که اوضاع به‌قدری ناامن شد که گرد هم آمدن ۱۰ یا ۱۲ نفر دیگر امکان‌پذیر نبود.

سخنرانی‌های کرش در «مدرسه کارل مارکس» برگزار می‌شد؛ مدرسه‌ای که من در آن تدریس می‌کردم. آنجا یک مدرسه تجربی بسیار رادیکال بود که همه‌چیز را شامل می‌شد: از مهدکودک گرفته تا آموزش معلمان دبیرستان و مقطع دکتری. ما می‌گفتیم این مدرسه دانش‌آموزان را «از گهواره تا گور» همراهی می‌کند! فوق‌العاده هیجان‌انگیز بود. مدیر مدرسه یک سوسیال دموکرات بود و تعدادی از معلمان قدیمی‌تر تلاش می‌کردند کل مجموعه را خرابکاری کنند. اما والدین بسیاری از دانش‌آموزان کمونیست بودند، زیرا مدرسه در «نویکلن» (Neukölln) قرار داشت که یک حومه کارگری در برلین بود.

مدرسه چهار شاخه/رشته داشت که سه تای آن‌ها از سن معمول ورود به دبیرستان، یعنی ۱۰ سالگی شروع می‌شدند: یکی برای مطالعات انسانی و زبان‌های باستانی؛ یکی برای ریاضیات و علوم؛ و یکی برای مطالعات انسانی با تأکید بر فلسفه، ادبیات و تاریخ. شاخه چهارم برای کودکان تیزهوش بود. ما نمی‌توانستیم سیستم آموزشی آلمان را یک‌باره دگرگون کنیم، اما می‌توانستیم کودکان را در سنین ۱۳–۱۴ سالگی از مدارس عمومی خارج کرده و آن‌ها را تا سطح دیپلم (Abitur) هدایت کنیم. این مدرسه «مدرسه کارل مارکس» نامیده می‌شد، نه به این دلیل که معلمان یا دانش‌آموزان چنین تصمیمی گرفته باشند، بلکه به این دلیل که آن منطقه، شهرداری‌ای کاملاً تحت کنترل حزب کمونیست داشت. ما اتاق‌هایی را در اختیار افراد بیرون از مدرسه قرار می‌دادیم تا سخنرانی کنند، به این شرط که در فضای اندیشه‌های کارل مارکس سخن بگویند؛ و اینجا همان جایی بود که کارل معمولاً سخنرانی می‌کرد.

آخرین سخنرانی او را در شب ۲۸ فوریه ۱۹۳۳ به یاد می‌آورم. پس از جلسه، همه ما در کافه بودیم که خبر رسید ساختمان پارلمان (رایشتاگ) در حال سوختن است. خیلی از شرکت‌کنندگان آن شب به خانه نرفتند. دیگرانی که به خانه رفتند، دستگیر شدند. قانون «عدم وابستگی سیاسی کارمندان دولت» در ماه آوریل تصویب شد و به این ترتیب، حقوق من و کرش قطع گردید. من در ۱ مه اخراج شدم و حساب بانکی ما مصادره شد. بنابراین ما بدون یک پنی پول ماندیم و من برای کار به سوئد رفتم.

کارل در ابتدا در برلین ماند؛ او شب‌ها در خانه نمی‌خوابید و تلاش می‌کرد فعالیت‌های زیرزمینی ضد هیتلر را سازماندهی کند. خیلی از مردم هنوز فکر می‌کردند این وضعیت نمی‌تواند دوام بیاورد و در بهار، او و یکی از دانش‌آموزان سابق من جلسه بسیار بزرگی را در جنگلی در خارج از برلین سازماندهی کردند که نمایندگانی از گروه‌های بسیار متنوع در آن حضور داشتند: از جمله مسیحیان، اتحادیه‌های کارگری، کمونیست‌ها، سوسیال دموکرات‌ها و سایر گروه‌های پراکنده مانند «انجمن فرهنگ زیبایی‌شناختی». آن‌ها کنفرانس بزرگی برگزار کردند؛ یکی از بزرگ‌ترین نشست‌هایی که تا آن زمان بدون لو رفتن زیر سایه حکومت هیتلر سازماندهی شده بود. آن‌ها تلاش کردند روش‌های مبارزه از داخل آلمان را تدوین کنند، اما اکثر آن‌ها به سرعت دستگیر، زندانی یا کشته شدند. کرش دستگیر نشد و تا اواخر پاییز ۱۹۳۳ ماند؛ یعنی تا زمانی که حتی خوابیدن در آلونک‌های باغچه‌های کارگری هم غیرممکن شد. او تا آن زمان دیگر بار سنگینی روی دوش دوستانش شده بود. برشت او را به دانمارک دعوت کرده بود، بنابراین او رفت و نزد برشت ماند.

  • او از سال ۱۹۳۶ تا زمان مرگش در سال ۱۹۶۱ در ایالات متحده زندگی کرد، هرچند پس از جنگ دیدارهایی از اروپا داشت. به نظر می‌رسد نوشته‌های او در این دوره متأخر لحن بدبینانه‌تری به خود می‌گیرند و گاهی به نظر می‌رسد مارکسیسم را به کلی کنار گذاشته است. فعالیت‌های سیاسی و نظری او در این سال‌ها چگونه بود؟

هدا کرش: او ابتدا به دانمارک رفت و سپس به انگلستان منتقل شد؛ جایی که هنوز ارتباطاتی در آنجا داشت. شوستر فوت کرده بود، اما همسرش زنده بود؛ همچنین او با جوانان انگلیسی زیادی مانند استیون اسپندر و کریستوفر ایشروود آشنا بود که در دوران جمهوری وایمار به آلمان آمده بودند (زیرا آلمان به نظرشان کانون آزادی و تجارب تازه می‌آمد) و در برلین به دیدن ما آمده بودند.

کارل تلاش کرد در انگلستان کاری پیدا کند، اما این کار فوق‌العاده دشوار بود زیرا کمونیست‌های محلی مرتباً او را به وزارت کشور (Home Office) لو می‌دادند! آن‌ها می‌گفتند او فردی مشکوک است که احتمالاً مامور نازی‌هاست؛ زیرا چون یهودی نیست، دلیلی ندارد رفتارهای عجیب نشان دهد و این‌گونه از آلمان خارج شود!

یکی از نتایج مثبت اقامت او در انگلستان این بود که از او خواسته شد کتابش را درباره کارل مارکس بنویسد؛ سفارشی که از سوی «مدرسه اقتصاد لندن» (LSE) داده شده بود. او کتاب کارل مارکس خود را پیشبردی در پژوهش‌های مارکسیستی یا یک اقدام سیاسی از جانب خود نمی‌دانست؛ بلکه برداشت شخصی خود را از اندیشه مارکس ارائه داد و آن را به عنوان یک کتاب درسی و اثری منصفانه و صادقانه نوشت.

در سال ۱۹۳۶ او به آمریکا رفت و وقتی تازه وارد شده بود، ذهن خود را نسبت به تحولات احتمالی در این کشور باز نگه داشت. اما این نگاه زیاد طول نکشید، زیرا خیلی زود سمتی را که امور به آن سو می‌رفت مشاهده کرد. از سوی دیگر، او می‌دید نیروهایی که در درون سرمایه‌داری آمریکا در حرکت‌اند چنان متفاوت و قوی هستند که نمی‌توان مسیر آن‌ها را با دقتی بالا پیش‌بینی کرد. او فکر می‌کرد ممکن است تحولاتی در اینجا رخ دهد، اما اوضاع به‌قدری بد بود که تنها راه تغییر امور این بود که ابتدا اوضاع خراب‌تر و بدتر شود! او در آمریکا دست به هیچ فعالیت سیاسی بزرگی نزد، هرچند گاهی برای سخنرانی در گروه‌های سیاسی کوچک دعوت می‌شد و در طول جنگ در مدارس نظامی سخنرانی می‌کرد. فعالیت اصلی او در ایالات متحده، نوشتن بود.

او در سال‌های پایانی عمرش نسبت به سرنوشت جنبش انقلابی جهان و به صورت مطلق نسبت به اتحاد جماهیر شوروی بدبین بود. او هیچ امیدی نداشت، حتی پس از مرگ استالین. او آن‌قدر در سلامت کامل زنده نماند (یعنی تا سال ۱۹۵۷) که بتواند درباره انقلاب چین نظر قطعی داشته باشد، هرچند به آنچه در چین می‌گذشت علاقه بسیار داشت و از زمان‌های دور در آلمان، از دشمنان قدیمی چیانگ کایچک بود. در آخرین سفرش به اروپا، از یوگسلاوی بازدید کرد و تحت تأثیر مثبت قرار گرفت؛ اما فکر می‌کرد آن کشور فوق‌العاده ابتدایی است و تامل می‌کرد که تا کجا می‌تواند پیش برود و در این مسیر چگونه ممکن است تغییر کند. امید اصلی او به ملت‌های مستعمره بود — او فکر می‌کرد آن‌ها روزبه‌روز اهمیت بیشتری پیدا خواهند کرد و اروپا اهمیت کمتری خواهد داشت.

سخنرانی سال ۱۹۵۰ او با عنوان ۱۰ تز درباره مارکسیسم به سادگی قابل برداشت اشتباه است و ردّ مارکسیسم محسوب نمی‌شود. این تزها برای انتشار نوشته نشده بودند، هرچند من بعدها اجازه چاپ آن‌ها را دادم. کانون توجه و علاقه او تا آخرین لحظات، مارکسیسم بود. اما او تلاش می‌کرد مارکسیسم را آن‌گونه که خود می‌فهمید، به‌ویژه از دو طریق با تحولات جدید تطبیق دهد:

نخست، همان‌طور که اشاره کردم، از طریق مطالعه جهان مستعمراتی: او معتقد بود مارکسیسم اولیه به دلایل موجه بر اروپا متمرکز شده بود، اما اکنون باید فراتر را دید؛ و این دغدغه با علاقه او به مورخان جهان پیوند می‌خورد. او در مقاله سال ۱۹۴۶ خود درباره فیلیپین، ماهیت استقلال اسمی و ظاهری مستعمرات را به روشنی دید.

دغدغه اصلی دیگر او در این زمان، گسترش دادن مارکسیسم برای پاسخگویی به پیشرفت‌های سایر علوم بود. او معتقد بود همان‌طور که جامعه سرمایه‌داری از زمان مارکس توسعه یافته، مارکسیسم نیز باید برای درک آن توسعه یابد. متن کامل‌نشده او با عنوان دست‌نوشته زوال‌ها/الغائات (Manuscript of Abolition)، تلاشی است برای تدوین یک نظریه مارکسیستی از تحول تاریخی، بر اساس الغای آتی تفرقه‌ها و تقسیماتی که جامعه ما را می‌سازند — مانند تقسیمات میان طبقات مختلف، میان شهر و روستا، و میان کار فکری و کار یدی.

مصاحبه‌کننده: ف. هـ. (FH)

پویایی مبارزه طبقاتی، گردنه‌های انقلاب و چشم‌انداز سوسیالیستی ما

پویایی مبارزه طبقاتی، گردنه‌های انقلاب و چشم‌انداز سوسیالیستی ما

  • دیالکتیک توازن قوا در برابر آرمان‌خواهی فرقه‌ای

ما به عنوان کمونیست‌های شورایی، بر این باور هستیم که اهداف، ظرفیت‌ها و افق یک انقلاب را بیانیه‌ها، برنامه‌های ذهنی، یا آرمان‌خواهی مجرد این حزب و آن فرقه سیاسی تعیین نمی‌کند. فرآیند انقلاب یک پروژه‌ مهندسی‌شده فرادستی نیست.

مبنای مادی سنجش انقلاب: آنچه در هر لحظه ظرفیت پیشروی یا عقب‌نشینی جنبش را تعیین می‌کند، سطح واقعی و انضمامی مبارزه طبقاتی در پهنه جامعه است. توازن قوا میان طبقه کارگر و متحدانش از یک سو، و دستگاه حاکمیت بورژوازی از سوی دیگر، تنها شاخص تعیین‌کننده میزان رادیکالیسم و پیشروی در هر مقطع است.

نقد اراده‌گرایی (Voluntarism): سوسیالیسم و شوراها با صدور قطعنامه از بالا توسط سازمان‌ها پدید نمی‌آیند؛ بلکه محصول مستقیمِ آرایش جنگی طبقات و ظرفیت مادی توده‌ها برای در هم شکستن ماشین دولتی در جریان مبارزه عملی هستند. وظیفه حزب پیشرو، نه تحمیل آرمان‌های خود به جنبش، بلکه بازتعریف مداوم توازن قوا و راندن آن به سمت تعرض همه‌جانبه است.

  • گردنه‌های تاریخی و فرآیند تکوین آگاهی انقلابی

انقلاب یک رویداد تک‌مرحله‌ای و آنی نیست، بلکه فرآیندی پویا، پرپیچ‌وخم و عبورکننده از گردنه‌ها و لحظات گوناگون است.

آگاهی در عمل، نه در انتزاع: توده‌ها آگاهی انقلابی و رادیکال را نه از طریق جزوه‌های نظری، بلکه در کوره گدازان مبارزه زنده خیابانی و اعتصابی به دست می‌آورند. هر رویارویی، هر سرکوب، و هر پیروزی موضعی، یک کلاس درس تاریخی است.

دیالکتیک تجربه‌اندوزی: جنبش توده‌ای در هر گردنه (نظیر خیزش ۱۴۰۱ یا دی‌ماه ۱۴۰۴)، تجارب افزون‌تر، عمیق‌تر و رادیکال‌تری از ماهیت دشمن و ابزارهای صیانت از خود کسب می‌کند. شکست‌های مقطعی، زمینه‌ساز بازآرایی تاکتیکی توده‌ها در گردنه بعدی می‌شوند. وظیفه ما، متبلور کردن این تجارب پراکنده در قالب درس‌های استراتژیک برای نبردهای آتی است.

  • گذار از جامعه دموکراتیک انقلابی به سوی لغو کار مزدی

چشم‌انداز نهایی ما فروریختن کل مناسبات تولید سرمایه‌داری است؛ اما تحقق این هدف بزرگ مسیر انضمامی خود را می‌طلبد.ما معتقدیم سوسیالیسم شورایی از خلأ متولد نمی‌شود؛ بلکه پُل عبور به آن، تسخیر فضا و سازماندهی یک جامعه دموکراتیک، انقلابی، آگاه، متحد و خودسازمان‌یافته است.

دموکراسی انقلابی به مثابه بستر آماده‌سازی کارگران: گذار دموکراتیک و انقلابی از رژیم اسلامی، فضا را برای تمرین حاکمیت توده‌ای آزاد می‌کند. در این دوره گذار، توده‌ها با اعمال اتوریته دموکراتیک خود در محلات، کارخانه‌ها و دانشگاه‌ها، تمرین اداره جامعه را آغاز می‌کنند.

از دموکراسی رادیکال به لغو کار مزدی: این جامعه دموکراتیک و انقلابی، ایستگاه آخر ما نیست، بلکه تخته پرش ماست. از طریق این تشکل‌یابی و آگاهی گسترش‌یافته توده‌ای است که طبقه کارگر می‌تواند گام نهایی را بردارد: لغو کار مزدی، پایان دادن به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، و برپایی نهایی جامعه‌ای مبتنی بر اداره شورایی و سوسیالیسم.

  • جمع‌بندی استراتژیک برای تحلیل کنونی

با توجه به شرایط بحرانی کنونی (منگنه جنگ و بحران معیشت)، ما هرگز اهداف نهایی خود را به آینده‌ای دور حواله نمی‌دهیم؛ اما در عین حال، گام‌های عملی توده‌ها را بر اساس توهمات فرقه ای تنظیم نمی‌کنیم.پاسخ ما به وضعیت فعلی، پیوند زدن ضرورت‌های عاجلِ دموکراتیک و ملی جامعه (سرنگونی رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی) با منافع استراتژیک طبقه کارگر است. طبقه کارگر تنها با قرار گرفتن در قامت رهبر عملی این تحول دموکراتیک در مصاف‌های میدانی، می‌تواند تضمین کند که فرجام این انقلاب، نه بازتولید سرمایه‌داری تحت اشکال دیگر، بلکه برچیدن ابدی استثمار و لغو کار مزدی باشد.

گرایش کمونیسم شورایی

20 جولای 2026 برابر 29 تیر 1405

ارزیابی شرایط جنگی، انقلاب ملی-دموکراتیک و افق سرنگونی رژیم اسلامی

ارزیابی شرایط جنگی، انقلاب ملی-دموکراتیک و افق سرنگونی رژیم اسلامی

 رویدادهای پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، منطقه را در مارپیچی از جنگ‌های ویرانگر فرو برده است. این تقابل و بحران‌های ناشی از آن، زمینه‌ساز بحران مشروعیت بی‌سابقه برای رژیم اسلامی شده است. ما با تکیه بر تحلیل طبقاتی و ضرورت خودسازمان‌یابی توده‌ها، ارزیابی خود را در هشت بخش زیر ارائه می‌دهیم.

۱. جایگاه جنگ ۱۲ روزه و ۳۹ روزه در تخریب ساز‌و‌کار دستگاه سرکوب رژیم 

جنگ‌های ۱۲ روزه و ۳۹ روزه (حملات ویرانگر به زیرساخت‌های نظامی و امنیتی رژیم)، فراتر از ابعاد نظامی، ضربه‌ای کاری به ساز‌و‌کار مادی دستگاه سرکوب داخلی وارد کرده است.

فرسایش توان لجستیکی: بخش بزرگی از زرادخانه‌ها، پادگان‌های آموزشی، سیستم‌های ارتباطی و مراکز فرماندهی سپاه و بسیج که همواره ابزار اصلی مهار اعتراضات خیابانی بودند، نابود یا فلج شده‌اند.

بحران وفاداری و روحیه ریزش: فروپاشی افسانه «امنیت و اقتدار رژیم»، بدنه پایینی نیروهای سرکوب را دچار تشتت، ترس و ابهام نسبت به آینده کرده است.

تمرکززدایی از سرکوب: رژیم دیگر قادر نیست با تمرکز کامل نیرو از نقطه‌ای به نقطه دیگر، خیزش‌های همزمان را سرکوب کند؛ زیرا بخش عمده انرژی مادی و پرسنلی آن درگیر پدافند و مدیریت بحران‌های ناشی از جنگ است.

۲. جنبش اعتراضی دی‌ماه، سرکوب وحشیانه ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ و انتظارات بین‌المللی 

جنبش اعتراضی دی‌ماه ۱۴۰۴، واکنش مستقیم توده‌های جان‌به‌لب‌آمده به فقر مفرط، تورم جنگی و ناامنی حیاتی بود. سرکوب وحشیانه و خونین تجمعات در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، اوج توحش رژیم در آستانه سقوط را نشان داد. این درجه از توحش و جنایت به روشن شدن قطعی مرزها در افکار عمومی مردم ایران شد. این سرکوب وحشیانه، آخرین بقایای توهم به امکان اصلاح یا گذار مسالمت‌آمیز را در افکار عمومی خاکستر کرد.

هم اکنون توهم‌زدایی از کمک دول امپریالیستی به بخشی جداناپذیر از آگاهی سیاسی مردم ما تبدیل شده است. توده‌های معترض آموختند که از «جامعه بین‌الملل» (دولت‌های سرمایه‌داری غربی) جز ابراز تاسف‌های دیپلماتیک و استفاده ابزاری از خون لوله‌شده مردم در جهت منافع ژئوپلیتیک خودشان، چیزی حاصل نمی‌شود. سازمان ملل، پارلمان اروپا و انواع ائتلاف‌ها ریز و درشت در شرق و غرب، چیزی جز باشگاه دیپلماسی برای تقسیم بازارها و مراقبت از نظام سرمایه داری و حفظ منافع انحصارات و کارتل‌های قانونی و غیر قانونی گوناگون نیست.

تنها کمک واقعی و نجات‌بخش برای مردم ایران، همبستگی طبقه کارگر جهانی و نیروهای مترقی مدنی است که باید بوق‌های تبلیغاتی رژیم و ماشین جنگی آن را بایکوت و محکوم کنند. مستقل از این که این انتظار تاکنون به چه میزان واقعیت عملی یافته و یا در تصمیم گیری‌های دیپلماسی غرب موثر بوده است، کارگران و زحمتکشان ایران تنها به نیروی خود آزاد می‌شود و مساعی و همراهی دولت‌های خارجی و نهادهای بین المللی و مردمان این کشورها جنبه‌ی تقویت کننده و هموار کننده برای انقلاب ایران محسوب می‌گردند.

۳. قتل خامنه‌ای در روز اول حمله جنگ ۳۹ روزه و شکست گفتمان «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره» 

اصابت موشک به مقر رهبر رژیم در اولین روز جنگ ۳۹ روزه و مرگ وی، نقطه عطف بزرگی در فروپاشی هیرارشی (سلسله‌مراتب) ایدئولوژیک و سیاسی رژیم بود. با حذف فیزیکی خامنه‌ای، دکترین محوری او یعنی «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره» به شکستی مطلق انجامید. این دکترین سال‌ها ابزاری بود برای معلق نگه داشتن جامعه در وضعیت «نه جنگ» (برقراری اختناق امنیتی به بهانه تهدید خارجی) و «نه صلح» (ادامه غارتگری تحت پوشش تحریم‌ها). حذف او، رژیم را مستقیماً پرتاب کرد وسط دو راهی مرگباری که همیشه از آن فرار می‌کرد: یا تسلیم همه‌جانبه یا جنگ بقا.

۴. انشقاق در حاکمیت: طرفداران مذاکره در برابر طرفداران مقاومت و جنگ 

مرگ خلیفه ارتجاع، شکاف‌های درونی حاکمیت ایران را به لرزه‌های ویرانگر تبدیل کرد. امروز ما با دو رویکرد مواجهیم:

جناح تسلیم و مذاکره (تکنوکرات‌ها و بخشی از الیگارشی مالی): این‌ها بقای طبقاتی خود و حفظ اسکلت نظام را در گرو سازش فوری با آمریکا، پذیرش شروط غرب و ادغام مجدد در بازار جهانی می‌دانند. دست بالا پیداکردن این جناح تنها شانس بقای این رؤیم است که بتواند با پذیرش شرایط تسلیم خود را از انقلاب مردم و جنگ بنیان کن خارجی نجات بدهد.

جناح جنگ و مقاومت (باند مافیایی نظامی-امنیتی سپاه): این‌ها که منافعشان در غارتگری تحت شرایط انسداد و اقتصاد جنگی گره خورده، خواهان ادامه ماجراجویی نظامی، استفاده از آخرین ظرفیت‌های نیابتی و به گروگان گرفتن کل جامعه برای حفظ بقای فیزیکی خود هستند. این که جنین رویگردی بتواند در معادلات رژیم و لانه‌ها زیرزمینی و اولیگارشیک آ«‌ها دست بالا پیدا کند مستقیما به نوسان‌های دلت‌های درگیر دز این مخاصمه نظامی مربوط می‌گردد.

۵. جایگاه منافع ملی در تبیین سیاست انقلابی ما 

برخلاف رژیم اسلامی که همواره با ماجراجویی‌های منطقه‌ای و هدر دادن منابع مادی و انسانی، حیات و منافع ملی را به تاراج گذاشته و به خطر انداخته است، سیاست انقلابی ما عمیقاً با منافع ملی پیوند خورده است.

افشای ماهیت ضد ملی و عدم کفایت و ناتوانی رژیم ولایت فقیه اکنون برای ملیون‌ها انسان اسیر و زجر کشیده در ایران آشکار شده است.  رژیم اسلامی فاقد هرگونه مشروعیت ملی است؛ زیرا به جای تامین امنیت، رفاه و آزادی شهروندان، کشور را به میدان جنگ‌های نیابتی و ویرانی کشانده است.

دفاع از منافع ملی از طریق یک انقلاب دموکراتیک امکان پذیر است. از نظر ما، بازسازی و دفاع از منافع ملی حقیقی تنها از مسیر یک انقلاب سراسری و همه‌جانبه میسر است. این انقلاب، حاکمیت ملی را به دست خودِ توده‌ها (کارگران، زحمت‌کشان، زنان، جوانان و اقلیت‌ها) می‌سپارد و منافع غارت‌شده جامعه را بازپس می‌ستاند.

۶. جنبش اعتراضی، مبارزات کارگری و ضرورت گذار به مصاف‌های میدانی و جنگ خیابانی 

طبقه کارگر تنها از طریق مطالبات صنفی، پراکنده و انفعالی برای افزایش دستمزد نمی‌تواند اتوریته و هژمونی خود را بر جنبش اجتماعی هموار و تحمیل کند. دفاع از منافع طبقه کارگر و زحمت‌کشان در گرو حضور فعال، آگاهانه و سازمان‌یافته در خط مقدم مصاف‌های سیاسی است.

درس‌آموزی از خیزش‌های پیشین، بخش مهمی از وظایف جاری جنبش کارگری می‌باشد. کارگران باید تجارب جنبش ۱۴۰۱ و دی‌ماه ۱۴۰۴ را به کار بسته و به عنوان نیروی پیشرو در میدان حضور یابند. حضور فعال کارگران در این جنبش‌های سراسری، ضامن دموکراتیک ماندن و انحراف نیافتن انقلاب است.

ناتوانی کنونی و ضرورت تشکل‌یابی: توده‌ها  باید در بدون تشکل‌های مستقل خودانگیخته (شوراهای انقلابی) توانایی عبور نهایی از رژیم را نخواهند داشت.

تحول به جنگ خیابانی: در لحظه معین توازن قوا، زمانی که دستگاه سرکوب تضعیف شده، مبارزات اعتصابی و تظاهرات باید جای خود را به نبردهای خیابانی سازمان‌یافته، تصرف مراکز حساس دولتی و تسلیح عمومی توده‌ها تحت اتوریته طبقه کارگر بدهند تا سقوط قطعی رژیم تضمین شود.

۷. تاکتیک ما در قبال مذاکرات رژیم با آمریکا: ترویج گفتمان «تسلیم رژیم» 

 ما به عنوان نیروهای پیشرو شورایی، از ضرورت تسلیم رژیم در برابر فشارهای خارجی و پذیرش شروط بین‌المللی دفاع کرده و این گفتمان را در میان مردم ترویج می‌کنیم.

تضعیف ماشین سرکوب: خلع سلاح موشکی، هسته‌ای و برچیدن بازوهای نیابتی رژیم، مستقیماً از توان نظامی و امنیتی رژیم در سرکوب داخلی می‌کاهد.

شکستن هیمنه رژیم: وادار شدن رژیم به تسلیم و نوشیدن جام زهر، ابهت پوشالی آن را پیش چشم جامعه فرو می‌ریزد و جسارت توده‌ها را برای ضربه نهایی چند برابر می‌کند. این تاکتیک نه به معنای تایید امپریالیسم، بلکه به معنای استفاده هوشمندانه از شکنندگی رژیم برای تسهیل سقوط آن است.

۸. افق پیش‌رو: نفی وضع موجود و سناریوهای سرنگونی 

ما خواهان ادامه وضعیت فرسایشی کنونی نیستیم. جامعه باید از این تنگنای مرگبار خارج شود. این خروج تنها از دو مسیر متصور است:

اول سرنگونی ترکیبی که  سقوط رژیم از طریق تلفیق ضربات جنگ خارجی به ساختار نظامی رژیم و خیزش همه‌جانبه و مسلحانه مردم در داخل انجام می‌شود.

دوم تسلیم کامل رژیم، به معنای تن دادن رژیم به مفاد قطع غنی‌سازی، موشک‌سازی، نیابت‌پروی، خاتمه گروگان‌گیری در تنگه هرمز و مسائل دیگر. پذیرش این شروط، عملاً به معنای خلع سلاح سیاسی و مادی رژیم بوده و راه را برای پیشروی و پیروزی نهایی انقلاب دموکراتیک مردم ایران هموار می‌سازد.

هم در چشم انداز اول و نیز دوم، تحول دموکراتیک و رادیکال و تامین دموکراسی و مداخله مستقیم کارگران و زحمتکشان در اداره‌ی جامعه یک فراروی قطعی و تاریخی از شرایط استبدادی و دیکتاتوری و بی حقوقی مردم می‌باشد. در صورتی که میزان آمادگی و آگاهی و سازمان یافته گی طبقات و قشرهای مختلف مردم تکافو و تناسب بسنده و تعیین کننده و موثر در این تحول تاریخی نداشته باشد، راه برای جریان‌های راست و لیبرال دموکراسی ناپیگیر و پایداری نهادهای بوروکراتیک و غیردموکراتیک  هموار می‌گردد. مبارزه پیگیر و رادیگال از سوی چپ جامعه و اقلیت‌های انقلابی و آگاه به شرایط سیاسی و اجتماعی کشور بایستی مساعی و تدارکات و آمادگی‌های لازم و سراسری و موثر  را برای قطعی کردن و یکسره کردن نابودی و شکست کلیه نهادهای ارتجاعی و عیردموکراتیک و سنتی را از کالبد جامعه فراهم و تامین و تضمین نماید.

واقعیت مواضع بین‌المللی: ما آگاهیم که آمریکا اساساً به دنبال «تغییر رژیم» (Regime Change) نیست، بلکه خواستار رژیمی رام‌شده و ادغام‌شده در نظم بازار جهانی است که منافع ژئوپلیتیکش را تهدید نکند. در مقابل، اسرائیل برای تامین امنیت خود خواهان تضعیف بنیادی و فروپاشی ساختارهای قدرت رژیم است.

در میان این تضادها، وظیفه ما سوق دادن جامعه به سمت یک انقلاب ملی و دموکراتیک با اتوریته و رهبری آگاهانه طبقه کارگر و زحمت‌کشان است تا دستاوردهای آزادی‌بخش این تحول برای همیشه تضمین و تامین گردد.

نابود باد رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی! 

زنده باد همبستگی و اتحاد کارگران و زحمت‌کشان! 

پیش به سوی انقلاب دموکراتیک و تشکیل شوراهای مردمی!

گرایش کمونیسم شورایی

18 جولای 2026 برابر 27 تیر 1405

سرمایه کارل مارکس:خلاصه/اتو روهله

سرمایه کارل مارکس:خلاصه/اتو روهله

خلاصه زیر از جلد اول سرمایه – پایه و اساس کل سیستم اقتصادی مارکس – توسط اتو روله با دقت فراوان و با درک عمیق از وظیفه خود انجام شده است. ابتدا مثال‌های منسوخ حذف شدند، سپس نقل قول‌هایی از نوشته‌هایی که امروزه فقط از نظر تاریخی اهمیت دارند، جدل با نویسندگانی که اکنون فراموش شده‌اند، و در نهایت اسناد متعددی که، صرف نظر از اهمیتشان برای درک یک دوره معین، جایی در یک شرح مختصر که اهداف نظری را به جای اهداف تاریخی دنبال می‌کند، ندارند. در عین حال، روله تمام تلاش خود را برای حفظ تداوم در توسعه تحلیل علمی انجام داد. ما معتقدیم که استنتاج‌های منطقی و انتقال‌های دیالکتیکی اندیشه در هیچ مقطعی نقض نشده‌اند. منطقی است که این گزیده نیاز به مطالعه دقیق دارد. – لئون تروتسکی

چاپ اول با مقدمه‌ای از لئون تروتسکی، که بیشتر با عنوان « مارکسیسم در زمان ما » شناخته می‌شود، ارائه شد و تحت عنوان «اندیشه‌های زنده کارل مارکس» منتشر گردید.

 

اقتصاد،سیاست و عصر تورم/پل ماتیک

اقتصاد،سیاست و عصر تورم/پل ماتیک

پیشگفتار

در سرمقاله‌ای در نیویورک تایمز، در مورد روند برگزاری کنوانسیون انجمن اقتصادی آمریکا در سال ۱۹۷۷، از این واقعیت ابراز تاسف شد که «به نظر می‌رسد اقتصاددانان امروزی صرفاً در حال تفنن در تاریخ فکری هستند. آنها ممکن است به خاطر تلاش‌هایشان در پیش‌بینی و تحلیل‌هایشان از مقررات دولتی یا نرخ ارز شناور، از سوی کسب و کار پاداش فراوانی دریافت کنند. اما حملات به بزرگترین مشکل زمان ما، یعنی دستیابی به رشد بدون تورم فزاینده، کجا هستند؟… – اکثر اقتصاددانان هنگام ورود، دانشمندانی ناامید بودند. با وجود نوشیدنی‌ها و گپ و گفت‌ها، سه روز بعد که آنجا را ترک کردند، هیچ تغییری نکرده بودند.»

اقتصاددانان دقیقاً به این دلیل در وضعیت اسفناک و اسفناک قرار دارند که به رشته خود به عنوان یک علم نگاه می‌کنند، در حالی که در واقع چیزی بیش از یک توجیه پیچیده برای وضع موجود اجتماعی و اقتصادی نیست. آنها آشکارا ماهیت واقعی حرفه خود را درک نمی‌کنند و بنابراین از اختلاف فزاینده بین نظریه‌های خود و واقعیت عمیقاً آشفته هستند. از آنجا که «وضعیت اقتصادی» برای مدت طولانی به نفع آنها بوده است، ممکن است واقعاً تصور کرده باشند که ریاضی‌سازی اقتصاد، مشغله‌های ذهنی آنها با قیمت و روابط بازار را به یک علم اثباتی تبدیل کرده است. همانطور که توماس بالوگ در مقاله‌ای که در سال ۱۹۷۵ در کالج دانشگاهی لندن ارائه شد، اظهار داشت: «به تعداد مجهولات، معادلات وجود داشت و ادعا می‌شد که این معادلات می‌توانند واقعیت را به تصویر بکشند و امکان ارائه توصیه‌های عینی و مثبت به رهبران سیاسی را فراهم کنند. نابرابری کاهش می‌یابد و افراد در برابر سختی‌های استثنایی محافظت می‌شوند. علاوه بر این، اقتصاد، تزهای قابل آزمایش تولید می‌کند و امکان تولید «منوهای سیاستی» را فراهم می‌کند که مبنای محکمی برای تصمیم‌گیری علمی و «مبادله‌های» کمی‌شده، یعنی به زبان ساده، «انتخاب‌ها» را در اختیار ما قرار می‌دهد. تابع مصرف، شتاب‌دهنده، «قانون» اوکان در مورد رابطه درآمد با اشتغال، منحنی فیلیپس که دستمزدها را به بیکاری مرتبط می‌کند، برنامه‌ریزی خطی و غیره، اکنون همگی بی‌معنی بودن خود را نشان داده‌اند – بالاخره اقتصاددان را به سطح فیزیکدان ارتقا داده‌اند. چقدر از این حرف‌ها گذشته به نظر می‌رسد.

اقتصاد دیگر به عنوان یک علم دقیق دیده نمی‌شود. به عنوان یک علم «غیردقیق»، قدرت پیش‌بینی آن بسیار مورد تردید است، بنابراین «تلاش‌های پیش‌بینی» که قرار بود وجود آن را توجیه کنند، بی‌اعتبار می‌شود. پیش‌بینی‌ها «بیانیه‌های احتمالی» هستند که پیش‌بینی‌کننده را به هیچ چیز متعهد نمی‌کنند. حدس او به خوبی هر حدس دیگری است، زیرا هیچ کس نمی‌داند تاس چگونه خواهد افتاد. اقتصاد به نقطه شروع خود – تسلیم شدن در برابر «دست نامرئی» آدام اسمیت – بازگشته است، بدون این توهم تسلی‌بخش از نتایج سودمند آن. با این حال، معضل اقتصاد هنوز به خود سیستم اقتصادی مربوط نمی‌شود، بلکه به ناقص بودن علم اقتصاد مربوط می‌شود که هنوز راه‌ها و ابزارهایی برای عملی کردن اقتصادِ به وضوح ناکارآمد پیدا نکرده است.

دغدغه‌ی فعلی و مستقیم‌تر علم اقتصاد، ترکیب رکود اقتصادی با تورم است که هم نظریه‌ی کینزی و هم سنتز نئوکینزی را که به عنوان نظریه‌ی استاندارد اقتصاد پذیرفته شده بود، نابود کرد. مجموعه مقالات زیر با رویکرد اقتصاد سیاسی انتقادی، به این جنبه از موضوع اختصاص دارد.

اگرچه این مقالات باید خود گویای همه چیز باشند، اما باید اشاره کرد که آنها برای مناسبت‌های مختلف نوشته شده‌اند و مخاطبان متفاوتی را مخاطب قرار می‌دهند. بنابراین، تکرار برخی از گزاره‌های اساسی که بدون آنها هر مورد به خودی خود کمتر قابل درک خواهد بود، اجتناب‌ناپذیر بود. اما این ضرورت می‌تواند به جای یک مزاحمت، یک مزیت باشد، زیرا ارتباطات متقابل بین دنیای پدیداری سرمایه‌داری و روابط تولید اجتماعی زیربنایی آن را نشان می‌دهد.

به استثنای یکی، تمام مقالات به مسائل اصلی امروز، یعنی نقش دولت یا حکومت، در امور اقتصادی با اشاره به اقتصادهای به اصطلاح مختلط و نظام‌های سرمایه‌داری دولتی مربوط می‌شوند. استثنا به رکود بزرگ ۱۹۲۹ و طرح نیو دیل می‌پردازد که آغازگر دوران مداخله گسترده دولت در اقتصاد ایالات متحده بود.

پی ام[پل ماتیک]

زمستان سرخ،گزارشی جامع از 50 روز

1 دقیقه مطالعه