چه باید کرد: سوال اشتباه

تعداد بازدید: 1
نویسنده: روی فریرو
زمان مطالعه: 36 دقیقه

چه باید کرد: سوال اشتباه – روی فریرو

بازنگری رابطه بین نظریه و عمل پس از نابودی جنبش کارگری و پیشنهادی برای شیوه‌ای جدید برای نگریستن به مسائل آگاهی، اصلاح‌طلبی، سازماندهی، جانشین‌گرایی، فرقه‌گرایی، خودانگیختگی، خودمختاری و نظریه از منظر یک جنبش انقلابی کمونیستی شورایی جدید که به عنوان «خوددگرگونی کامل طبقه انقلابی از طریق مبارزه» تعریف می‌شود.

نویسنده روی فریرو

برگردان به فارسی: آرمان جمهور

What is to be done: the wrong question – Roi Ferreiro | libcom.org

چه باید کرد: سوال اشتباه – روی فریرو

وقتی از خودمان می‌پرسیم «چه باید کرد»، همانطور که در عنوان کتاب معروف لنین آمده است، اگر هدفمان مشارکت واقعی در توسعه یک جنبش انقلابی برای زمان خودمان باشد، سوال اشتباهی را مطرح می‌کنیم.

۱. اساس «چه باید کرد»

هر چقدر هم که همه اصلاح‌طلبان و مریدان شبه‌انقلابی‌شان، که صفات «چپ»، «انقلابی»، «رادیکال» و غیره را به مارکسیسم و ​​آنارشیسم فوق‌العاده تحریف‌شده (و مشتقات آنها) چسبانده‌اند، از شنیدن این حرف بدشان بیاید، نقطه عزیمت اصلی آنها – تاریخی و نه «منطقی» – در ویرانه‌ها نهفته است.

آنها از پایه یک جنبش کارگری گسترده شروع کردند که پس از رد انقلاب، رشد کرد تا به نیرویی فعال برای سازماندهی جامعه سرمایه‌داری تبدیل شد. این جنبش به پایان رسیده است، نه به این دلیل که دیگر این نقش – نقش تاریخی اساسی خود – را به طور مؤثر ایفا نمی‌کند، بلکه به این دلیل که به طور فزاینده‌ای با منافع طبقه کارگر مخالف است. و در همین مخالفت با طبقه کارگر است که اساس ناکارآمدی بالقوه آن به عنوان کنترل‌کننده نیروی کار و به عنوان میانجی بین طبقه و سرمایه نهفته است.

با این حال، این تضاد بین جنبش قدیمی و طبقه کارگر قابل مشاهده نیست، زیرا به صورت رویارویی بین اراده ذهنی منفرد کارگران و ابزار عمل آنها، یعنی سازمان‌های سنتی «کارگری»، ساختار یافته است. از این رو، ظاهری از تضاد بین بدنه این سازمان‌ها و رهبری آنها وجود دارد و به نظر می‌رسد که این تضاد را می‌توان با تعویض یک گروه از رهبران با گروه دیگر حل کرد.

با توجه به این نکته، باید اهمیت نگریستن به سازمان را به عنوان یک جنبه ذاتی از عمل درک کنیم. جدا از مسئله ویژگی اجتماعی آنها به عنوان اشکال سازمان، سازمان‌های تجربی تنها زمانی سازمان‌های طبقه کارگر هستند که به طور مؤثر به عنوان ابزار مبارزه طبقه کارگر عمل کنند. در غیر این صورت، آنها به سازمان‌های سرمایه‌داری برای کنترل کارگران تبدیل می‌شوند. اگر این مورد در نظر گرفته نشود، توسعه طبقه کارگر در مبارزه‌اش به عنوان توسعه‌ای درک خواهد شد که سازمان خود را در خارج از خود ، در سازمان‌های کارگری موجود، دارد و حداکثر چیزی که می‌توان گفت این است که مشکل در این واقعیت نهفته است که سازمان‌های کارگری بوروکراتیک شده‌اند، توسط خائنین رهبری می‌شوند، یا حتی اعضای آنها از اشراف تشکیل شده‌اند و غیره و غیره. به این ترتیب، یک عارضه جانبی با ریشه مشکل اشتباه گرفته می‌شود.

(در واقع، سازمان‌های سنتی به دلیل شکل تطبیق‌یافته‌شان با روابط اجتماعی سرمایه‌داری، همیشه مانع توسعه‌ی سازمان خودمختار طبقه‌ی کارگر بر اساس مبارزاتش می‌شوند: آن‌ها طبقه را به سطح صرفاً فوری‌ترین خواسته‌ها – سازماندهی در رابطه با هر مبارزه‌ی مشخص – تقلیل می‌دهند و به طبقه اجازه نمی‌دهند سطوح جدید و اشکال پیشرفته‌تری از سازماندهی را که مستقیماً با سازمان سنتی در تضاد باشد، توسعه دهد. در واقع، ظهور مجامع و کمیته‌های واحد بیشتر به دلیل نیروی شرایط بود تا خواسته‌های اتحادیه‌های کارگری، که ترجیح می‌دادند تمام ابتکار عمل را در دست خود نگه دارند، همه چیز را در دفاتر یا کمیته‌های خود تصمیم بگیرند، یا حق انحصاری مذاکره در مورد شرایط کار را قبل از یک مجمع کمابیش منفعل داشته باشند. پویایی این سازمان‌ها ذاتاً توسط ماهیت روابط اجتماعی که به فعالیت‌های داخلی و خارجی آن‌ها شکل می‌دهد، محدود می‌شود. به همین دلیل، گفتمان و فعالیت‌های آن‌ها به سمت حفظ خود به عنوان اشکال ابدی جهت‌گیری می‌شود و با توسعه‌ی کیفی متفاوت مخالف است.)

بنابراین، سوال این نیست که چه باید کرد – که با تدوین یک برنامه و تاکتیک‌ها و رسمیت بخشیدن به نوع خاصی از سازمان پاسخ داده می‌شود و محدود به اجرای همه اینها، یعنی اجرای آن است . گذشته از انتقادات دیگری که باید به این شیوه تفکر وارد شود، این شیوه تفکر نمی‌تواند در عمل کارایی داشته باشد، زیرا این شیوه طرح سوال به ریشه مشکل نمی‌پردازد:  تضاد بین فعالیت خودمختار توده‌ها و سازمان‌های بیگانه‌شده آنها .

این پرسش، وقتی به این شکل ( چه باید کرد ) مطرح شد،  فی نفسه اشتباه بود و هست.

۲. تمرکز مجدد بر مسئله از منظر رابطه بین نظریه و عمل

سوال این نیست که چه باید کرد ، بلکه این است که چگونه باید کرد – که می‌توان آن را به صورت صحیح‌تر اینگونه بیان کرد:  چگونه برای هدف انقلابی اقدام کنیم . اما این تغییر تمرکز، « انجام دادن » یا « ساختن » را نیز از سوال ما حذف می‌کند. انقلاب زمانی «ساخته» می‌شود که از قبل برنامه‌ریزی شده باشد. در عوض، آنچه ما باید «بسازیم»، علاوه بر این، کل فرآیندی است که به انقلاب منجر می‌شود، که شامل تدوین یک برنامه و بقیه موارد نمی‌شود – این تنها جنبه نظری‌تر و انتزاعی‌تر کار است – بلکه اساساً شامل فرآیندی است که شامل خود-دگرگونی کامل طبقه انقلابی از طریق مبارزه است. این فرآیند از مراحل متمایزی عبور می‌کند: اول، سازماندهی خودمختار برای مبارزه فوری؛ دوم، تبدیل خودمختار به یک طبقه مستقل و ساختن جنبش خودمختار خود؛ و سوم، توسعه نهایی یک عمل انقلابی رادیکال و یکپارچه.

علاوه بر این، بُعد نظری نمی‌تواند قبل و مستقل از این فرآیند توسعه یابد، و بدون آن ارزشی بیش از یک فرضیه‌ی عملی ندارد – نه یک حقیقت مؤثر. اگر نظریه و «سازمان» نظریه جدا از جنبش واقعی ساخته شوند، در نهایت از نیازهای واقعی طبقه منحرف می‌شوند و تا جایی انتزاعی‌تر می‌شوند که انتزاعات خود را با واقعیت اشتباه می‌گیرند. این در مورد نظریه‌پردازان پست‌مدرن از همه مکاتب صادق است. اگر به دلیل فقدان مبنای عملی نمی‌توانیم پیشرفت نظری داشته باشیم، معقول‌ترین کاری که باید انجام دهیم این است که برای روشن کردن نظریه خود و به‌روز کردن آن دقیقاً در پرتو سیر تاریخ، با بهره‌گیری حداکثری از تجربه انباشته‌شده‌مان، تلاش کنیم. در واقع، آنچه برای توسعه نظریه حیاتی است، کمیت تجربه نیست، بلکه از یک سو، کیفیت آن تجربه – سطح توسعه‌ای که بیان می‌کند – و از سوی دیگر، کیفیت توانایی تحلیلی و ترکیبی کسانی است که این تجربه را پردازش می‌کنند تا آن را به مفاهیم کلی تبدیل کنند و کاربردپذیری آنها را مشخص کنند.

جایی که مبارزه طبقاتی خصلت انقلابی پیدا نکرده است، نمی‌توانیم تفاسیر نظری مختلف را به آزمون عمل بگذاریم، مگر به شکلی محدود. بنابراین باید فرض کرد که تنها مرجع مستقیم در مورد صحت این نظریه‌ها، خود طبقه کارگر در موجودیت تاریخی‌اش است و ارزش سیاسی آنها تنها در حد پیشنهادهایی برای عمل و تأمل برای امروز و فردا است. هرگونه تلاشی برای تدوین برنامه‌ها، ایجاد سازمان‌ها و غیره، به معنای فرمالیستی حداقل تعریف «نطفه‌های» برنامه‌ها و سازمان‌های واقعی آینده و غیره، اقدامی محکوم به شکست یا حتی بدتر از آن، معطوف به اهداف دیگری است.

ماهیت پراکنده و منزوی گروه‌های انقلابی، به هیچ پیشرفت عمیقی در این زمینه منجر نمی‌شود، مگر تلاش برای ایفای نقش «پشتیبان» در برابر همه این خطاها، و حفظ یک نگرش انتقادی تیز و غیر تأملی نسبت به این تلاش‌های نظری و تحلیلی، و قرار دادن آنها در معرض تجدیدنظر مداوم و دیدن آنها به عنوان تنها تقریب‌های محدود. آنها محدود هستند زیرا دیدگاه‌های گروه‌های بسیار کوچکی را در طبقه کارگر بیان می‌کنند و به این دلیل که نفوذ تاریخی آنها نیز محدود است – حداقل تا آینده. در مورد گروه‌های فرصت‌طلب یا فرقه‌گرا، این مشکل با فقدان تکیه‌گاه‌های عملی آنها نیز همراه است که آنها را از این نوع خودپرسشی دور می‌کند. گروه اول به دنبال حل مشکلات طبقه کارگر در همکاری – انتقادی یا غیرانتقادی – با سازمان‌های اصلاح‌طلب هستند. گروه دوم وانمود می‌کنند که خود را از این همکاری جدا می‌کنند، اگرچه این در عمل غیرممکن است.

در هر دو مورد، این گروه‌ها نمی‌توانند مشکل روابط (یا اگر ترجیح می‌دهید، تعاملات) خود با نیروهای اصلاح‌طلب را به عنوان یک واقعیت عملی اجتناب‌ناپذیر، تا زمانی که خود طبقه کارگر به تعداد زیاد از آنها جدا نشود، به طور جدی مطرح کنند. دفاع ضمنی یا مخالفت کینه‌توزانه با همکاری، در مورد اول، منجر به تقلیل نقد همکاری طبقاتی به انتزاعی بدون هیچ کاربرد عملی واقعی می‌شود. در مورد دوم، وقتی به انزوای کامل منجر نمی‌شود، به شیوه‌ای ناخودآگاه و برنامه‌ریزی نشده همکاری می‌کند و باعث سردرگمی در صفوف خود و در میان طبقه کارگر به طور کلی می‌شود. 1

در بهترین موارد، طبیعتاً برای گروه‌های فرقه‌گرای رادیکال بسیار آسان است که از مبارزات «خودمختار» کارگران حمایت کنند. با این حال، در واقعیت، آنچه آنها اغلب از آن حمایت می‌کنند،  مبارزات اصلاح‌طلبانه‌ی خودگردان سازمان‌یافته‌ای هستند که حتی سطح قابل توجهی از خودمختاری را تثبیت نکرده‌اند – فراتر از الزام عملی دفاع از منافع خود در برابر بی‌عملی یا بی‌تفاوتی سازمان‌های رسمی‌شان. این، در صورت امکان، مسائل را حتی بیشتر گیج می‌کند و به فرد اجازه می‌دهد گرایش‌های انقلابی آگاهانه (و بنابراین از نظر سیاسی مهم) را در جایی که وجود ندارند و هنوز هیچ مخالفت واقعی در میان پرولتاریا با سیستم سرمایه‌داری و جنبش کارگری قدیمی وجود ندارد، ببیند.

درست است که در جنبش‌هایی که کم و بیش خودسازمان‌یافته هستند، گرایش‌های خودآیین آگاهانه می‌توانند در میان اقلیتی از هوادارانشان ظهور و توسعه یابند، اما هنوز بر جنبش به طور کلی تأثیری ندارند و با توجه به مسیر تاریخی مبارزه طبقاتی تا به امروز، نمی‌توان انتظار داشت که این امر در مقیاس قابل توجهی رخ دهد (اگرچه هر چیزی ممکن است). اکثر این جنبش‌ها هنوز بیشتر تحت تأثیر نیروی شرایط و در پاسخ به شرایط تحمیل‌شده تاریخی هدایت می‌شوند تا در نتیجه آگاهی‌ای که حداقل ضرورت تشکیل سازمان‌های جدیدی را که اساساً با سازمان‌های سنتی متفاوت هستند، تشخیص می‌دهد (حتی اگر این امر محدود به اشکال تجمعی در طول مبارزاتی باشد که آگاهانه از کنترل حزب و اتحادیه کارگری خارج می‌شوند).

این سوال که آیا یک مبارزه واقعاً خودمختار است یا خیر، یا اینکه آیا گرایش‌هایی به نفع خودمختاری طبقاتی واقعاً وجود دارد، به خوبی توسط مشخص‌ترین مورد مجامع توده‌ای نشان داده می‌شود. دومی اشکال بسیار انعطاف‌پذیری هستند، بنابراین ممکن است دارای ویژگی خودمختاری باشند یا نباشند. تنها زمانی که خود مجمع واقعاً مبارزه را هدایت کند، می‌توانیم از سازمان خودمختار در اساسی‌ترین شکل آن صحبت کنیم. اگر مجمع در واقع فقط یک نهاد مشورتی باشد – حتی اگر رسماً چنین ویژگی‌ای نداشته باشد – اگر به عنوان پایگاهی برای حمایت از پیشنهادات اتحادیه کارگری مورد استفاده قرار گیرد، یا اگر از پایه توسط اقلیتی آگاه رهبری شود که اکثریتی را که هنوز برای مشارکت جدی در تصمیم‌گیری بسیار نابالغ است، به دنبال خود می‌کشد، در همه این موارد هیچ خودمختاری کارگری مؤثری وجود ندارد، بلکه حداکثر، نگاهی اجمالی به چنین خودمختاری وجود دارد. همیشه لازم است بین شکل و محتوا تمایز قائل شویم. همین امر در مورد اشکال مبارزه مانند خرابکاری، مسدود کردن جاده‌ها و غیره نیز صادق است.

وقتی دامنه‌ی مسئله را از نظر عملی در نظر گرفتیم، که مستلزم بیشترین تیزبینی نظری، توجه به موقعیت مشخص و ظرفیت انتقاد مداوم از خود است، به این سؤال می‌رسیم: چگونه عمل کنیم؟

۳. دانش و عمل: کنش خلاقانه و کنش اجرایی

کسانی که فقط به آنچه باید انجام شود فکر می‌کنند، اساساً دغدغه‌ی اجرای «موثر» برنامه‌ها و سازمان‌های از پیش ساخته شده‌ی خود را دارند. اما اگر مشکل نه با اقدام اجرایی ، بلکه با اقدام خلاقانه یا شکل‌دهنده آغاز شود، آنگاه دیدگاه کاملاً برعکس می‌شود.

نظریه باید به عنوان واسطه‌ای بین عمل خلاقانه ، که منجر به دانش می‌شود، و عمل اجرایی ، که این دانش را به مؤلفه‌ای از عمل بعدی تبدیل می‌کند، عمل کند. 2

کنش اجرایی ، کنشی است که توسط نظریه‌پردازی‌های پیشین تعیین می‌شود. از سوی دیگر،  کنش خلاقانه، کنشی است که تجربیات جدیدی را تولید می‌کند که به نوبه خود به تولید نظریه‌پردازی‌های جدید یا اصلاح نظریه‌پردازی‌های پیشین کمک می‌کند. به این معنا، صحبت از کنش خلاقانه ، صحبت از کنشی است که توسط نظریه‌پردازی‌های پیشین (طرح‌ها، برنامه‌ها، دستورالعمل‌ها و غیره) قبل از خود کنش تعیین نمی‌شود. با این حال، لازم است تصریح شود که واقعیت به خود اجازه نمی‌دهد که توسط این دوگانگی‌ها و تضادهای یک‌جانبه، که فقط در زمینه عملیات ذهنی ما مورد توجه هستند، طبقه‌بندی شود.

در واقعیت عملی، کنش انسانی همیشه شامل هر دو جنبه اجرایی و خلاقانه است، اگرچه در فعالیت بیگانه‌شده، این جنبه‌ها در سطح آگاهانه، به طور متقابل و در رابطه‌شان با محیطی که کنش در آن رخ می‌دهد، کم و بیش از هم جدا هستند. بنابراین، این روابط متقابل بین جنبه‌های اجرایی و خلاقانه کنش، و بین هر دو جنبه و کل محیط انسانی، به صورت ناخودآگاه تولید می‌شوند. در واقع،  کنش خلاقانه عموماً به این صورت شناخته نمی‌شود یا حداقل، با توجه به مبنای دگرگون‌کننده‌اش شناخته نمی‌شود: آگاهی غالب تمایل دارد خلاقیت را به خلق اشکال جدید، برخلاف خلق محتواهای عملی و فکری جدید، تقلیل دهد.3 فرآیند ساختن آگاهی، برای اکثر افراد، یک فرآیند خودجوش است و فقط به صورت رسمی آگاهانه است (وقتی به مرحله ساخت مفهومی تجربه می‌رسد، اما حتی در آن صورت نیز بدون اینکه شامل ارزیابی آگاهانه از محتوای آن باشد).

به همه این دلایل، جنبه خلاقانه فعالیت انسانی – که ذاتی تعاملات مربوط به عمل در درون خود فرد، بین او و محیطش، و بین تأثیرات بر محیطش و سایر نیروهایی است که در آن محیط عمل می‌کنند – به صورت ذهنی به عنوان امری ثانویه و تابع عمل اجرایی در نظر گرفته می‌شود که ذاتاً نظریه را به نقش تعیین‌کننده در عمل انسانی ارتقا می‌دهد . بنابراین، مسئله تغییر خود عمل انسانی از دیدگاه تغییر نظریه به منظور تغییر عمل، به جای عکس آن – یعنی به جای پایبندی به معیار ماتریالیسم تاریخی – مطرح می‌شود. در عین حال،  تقویت خلاقیت و ارتقاء آن به آگاهی به عنوان امری اساسی برای حرکت به سمت توسعه آگاهانه و به کارگیری توانایی‌های ذهن برای فعالیت در فرآیند عمل خلاقانه (در هر دو لحظه عملی و تأملی آن) در نظر گرفته نمی‌شود، که مستلزم توسعه توجه، ظرفیت جذب آگاهانه اطلاعات و هماهنگی انرژی‌ها و تکانه‌های فرد است که برتر از شیوه‌های بیگانه‌شده فعالیت هستند.

اما این توسعه خلاقانه توانایی‌ها و عمل آگاهانه، به همان اندازه که برای انقلابیون ضروری است، برای کل طبقه نیز ضروری است. در غیر این صورت، نمی‌توانست برای آزادسازی پتانسیل خلاقانه طبقه و هدایت آن به سمت خودسازی آن به عنوان سوژه انقلابی مورد استفاده قرار گیرد. برای تجسم همه اینها در عمل، نیازی به اشاره به یک مثال بسیار پیچیده، مانند فرآیند آفرینش هنری نیست؛ می‌توانیم مثال توسعه یک مبارزه خودجوش پرولتاریا در یک کارخانه را در نظر بگیریم. 4

با بازگشت به موضوع خود، آنچه باید مورد تأکید قرار گیرد این است که ایده اولویت مؤثر نظریه بر عمل ، به جای توسعه پایه‌های فعالیت خلاقانه، منجر به حاشیه‌نشینی جنبه خلاقانه فعالیت به نفع یک توسعه فکری صرفاً مفهومی می‌شود. بنابراین، این یک توسعه فکری بیگانه از ویژگی‌های خلاقانه عمل است و بنابراین دگماتیک و جزمی و همچنین بیگانه از تعامل بین تفکر و عمل (که خود به خود خلاق است) است و در نتیجه به تفکر اساساً انتزاعی تسلیم می‌شود. نه تنها به این دلیل که تفکر به این ترتیب به “روح” تجربه تبدیل می‌شود و دومی را مجبور به قرار گرفتن در قالب پارامترهای خود می‌کند، به جای اینکه خلاقانه از آن برای تولید روابط ذهنی جدید و اصلاح روابط قدیمی به منظور هدایت به یک دیدگاه کلی همیشه جدید و یک توانایی نظری همیشه گسترده‌تر استفاده کند. همچنین، این امر به ویژه صادق است زیرا تفکر عادت به حفظ یک رابطه دیالکتیکی ثابت با عمل در طول خود عمل را از دست می‌دهد و برای حفظ آن آموزش نمی‌بیند.

با این حال، عمل در حال انجام ، زمینه واقعی تفکر دگرگون‌کننده است. اینجاست که تمام غنا، پیچیدگی و سطوح مختلف عمق ممکن برای تحلیل واقعیت فراهم می‌شود، آنها در پویایی واقعی و حسی خود در زندگی واقعی ما حضور دارند و بنابراین به آگاهی انسان در زندگی واقعی نیز داده می‌شوند. تفکر به عنوان یک فعالیت پسینی پس از تجربه، بیانگر یا بیگانگی مفهوم‌سازی عمل است، یا حداقل بیانگر ناتوانی ذهن در مواجهه با پیچیدگی بی‌نهایت واقعیت – ناتوانی‌ای که باید همیشه برای کاهش آن تلاش کنیم.

۴. خلاقیت و عمل بیگانه‌شده

بنابراین، مسئله عبارت است از کشف چگونگی ارتباط جنبه‌های خلاقانه و اجرایی کنش اجتماعی. با استفاده از اصطلاحات دیگر (که جنبه‌های جزئی از اصطلاحات قبلی هستند) می‌توانیم دوگانه خودانگیختگی/سازمان یا جنبش/رهبری را در نظر بگیریم .

با توسعه روابط اجتماعی بیگانه‌شده، این دوگانگی‌ها به شکل تقسیم کار بین تصمیم‌گیرندگان و مجریان، بین سازمان‌یافته‌ها و سازمان‌نیافته‌ها و غیره درمی‌آیند. بنابراین به نقطه‌ای می‌رسیم که جدایی واقعی بین عمل خلاقانه – که اقلیتی در پی انحصار آن است و با تصور آن به عنوان چیزی که اندیشه باید بر آن حکومت کند، بیگانه شده است و سپس توسط متخصصان رهبری (به شیوه‌ای نادرست و ایدئولوژیک) ادغام می‌شود – و عمل اجرایی – که برای اکثریت طبقه کارگر محفوظ است، در تلاش برای سلب بُعد خلاقانه مبارزه خود از آن. از این منظر، می‌توانیم به وضوح ببینیم که این تقسیم کار بیگانه‌شده در جنبش کارگری، تنها بازتابی از حکومت معنوی است که بورژوازی و متخصصان آن بر پرولتاریا در سطح کل جامعه اعمال می‌کنند .

قصد ما بحث در مورد ادعاهای ذاتی «سیاست رهبری» نیست. علاقه اصلی ما کنش جمعی از سوی طبقه است. اگر در چنین کنش جمعی، جنبه اجرایی بر جنبه خلاقانه غالب باشد، زیرا از پیش به عنوان یک کنش اجرایی تعیین شده است (و بنابراین توسط اقلیتی تعیین می‌شود)، می‌توانیم از یک کنش بسته صحبت کنیم که تحت سلطه یک استاندارد تکراری است که باعث می‌شود کنش دایره‌ای باشد که همیشه به یک نقطه واحد بازمی‌گردد: با اجرای یک نظریه، طرح یا برنامه از پیش تدوین شده آغاز می‌شود و با تأیید نظریه، طرح یا برنامه در نتایج کنش پایان می‌یابد. این یک دیالکتیک بسته است.

اگر جنبه خلاقانه در یک عمل غالب باشد – به عبارت دیگر، اگر عمل در برابر پیچیدگی پویای واقعیت گشوده بماند – آنگاه نظریه تنها می‌تواند راهنمایی برای درک واقعیت باشد (نه برای عمل، نه چیزی که عمل را تعیین می‌کند) و پیچیدگی متغیر واقعیت همیشه از نظریه پیشی می‌گیرد . (یعنی، در واقعیت، جنبه خلاقانه همیشه عامل غالب در فعالیت عملی است و جنبه اجرایی صرفاً یک لحظه در میان تغییرات مداومی است که همزمان هم وضعیت محیط و هم آگاهی را تغییر می‌دهد.) چنین عملی،  عملی گشوده است . این یک دایره بسته نیست، بلکه یک مارپیچ است: عمل نقطه عزیمت خود را تغییر می‌دهد، نه تنها به معنای مادی مبتذل (چیزی که کم و بیش در مبارزه طبقاتی آشکار است)، بلکه در سطح سوژه نیز: عمل، افرادی را که در آن شرکت می‌کنند، دگرگون می‌کند؛ از نظر کمی و کیفی سطح واقعی یا بالقوه فعالیت خودمختار آنها را تغییر می‌دهد.

از دیدگاه انقلابی، نظریه باید ادعای خود را برای تعیین عمل (چه عمل خود و چه – بالاتر از همه – عمل دیگران) کنار بگذارد. نظریه راهنمای عمل نیست، بلکه راهنمایی برای تفکر در مورد عمل است : هر تصمیمی که می‌گیریم تحت تأثیر کلیت تعاملاتی است که واقعیت را شکل می‌دهند، و خود تصمیم، تلاقی همه این عوامل است که توسط نیازهای ما تنظیم می‌شوند، به گونه‌ای که همه اینها از طریق تفکر بیان می‌شوند. نظریه به عنوان راهنمای عمل، اساساً یک مفهوم اجرایی است نه یک مفهوم دیالکتیکی از نظریه. البته مواقعی وجود دارد که ما قادر به تفکر در مورد عمل در پاسخ فوری به وقایع در حال وقوع نیستیم و باید به «بایگانی» حافظه خود متوسل شویم تا نکات کلیدی را برای به کار بستن فوری آنها استخراج کنیم، و حتی به سختی زمان کافی برای حداقل ارائه شکلی مناسب‌تر به آنها در چارچوب کلیت شرایطی که بر عمل ما در هر مورد مشخص تأثیر می‌گذارند، داریم.

در واقعیت، عمل همیشه متفاوت، خلاقانه و نوآورانه است. می‌تواند تعیین‌کننده‌های درونی خود را کم و بیش ثابت و جهانی نگه دارد، اما همیشه جزئیات و ویژگی‌های منحصر به فرد جدیدی ایجاد می‌کند. استانداردهای قابل پیش‌بینی جای خود را به تغییرات غیرقابل پیش‌بینی می‌دهند. آگاهی دائماً توسط واقعیت پشت سر گذاشته می‌شود، و در قبال آن می‌تواند رویکردی از گشودگی و تسلیم در برابر تعامل دیالکتیکی، یا رویکردی از انسداد ذهنی عمدی و جدایی داوطلبانه اتخاذ کند. اما نگرش دوم فقط برای مدافع شکلی ایستا از تفکر که در پی حرکت برخلاف جریان خود واقعیت است، که می‌خواهد واقعیت را به زور در قالب اصول انتزاعی خود قرار دهد، و خلاقیت ذاتی زندگی طبیعت، جامعه و افراد را تهدیدی برای یکپارچگی خود و تحقق اهداف خودخواهانه خود می‌بیند، منطقی است. بنابراین می‌بینیم که این مفهوم از عمل دارای یک ویژگی خودارجاعی است، یعنی تفکر را در یک دایره خودایمن محصور می‌کند که نمی‌تواند از آن فرار کند، که با بازسازی خود هر بار که نیروی واقعیت فرد را از ثبات ذهنی‌اش جدا می‌کند و او را به شدت به هرج و مرج خلاق واقعیت می‌کشاند، تقویت می‌شود.

کسانی که به این نوع ذهنیت پایبندند، ممکن است فکر کنند که کل این بحث غیرواقعی است (چه وقتی که به زبان آورده می‌شود، همانطور که ما اینجا داریم، و چه وقتی که در زندگی روزمره خود با آن روبرو می‌شوند). در این جامعه که توسط روابط بیگانه اداره می‌شود، و در جنبش کارگری بیگانه‌ای که آن روابط را در درون خود بازتولید می‌کند،  رهبری بسته ،  جزمی و همیشه تلاش می‌کند تا عمل را تعیین کند، در حالی که خودانگیختگی معمولاً به عنوان فاقد آرمان‌ها و برنامه‌های آگاهانه ارائه می‌شود . اینکه رهبری نظری که قبلاً شکل گرفته است باید نسبت به بُعد خلاقانه عمل باز باشد، و خودانگیختگی باید به موازات عمل، جهت‌گیری‌های خاص خود را ایجاد کند (جهت‌گیری‌هایی که بنابراین توسط محتوای عمل جاری تعیین می‌شوند و نه تعیین‌کننده آن)؛ این امر نسبتاً نادر است، و اگر جدایی بین رهبری و خودانگیختگی به شکل تقسیم کار بین رهبران و مجریان درآید، بسیار بیشتر است.

طبیعتاً، ما قصد نداریم در توهم یکجانبه فرو رویم. لنین خود کاملاً از این واقعیت آگاه بود که دانش او از عمل سرچشمه می‌گیرد؛ او به سادگی این رابطه و میانجیگری آن توسط فرآیند ساخت فکری دانش را در معرض تحلیلی بسیار عمیق یا انتقادی قرار نداد. او همچنین جنبه فعال رابطه سوژه-ابژه (طبقه کارگر) را به عنوان عامل تعیین‌کننده دانش (نظریه انقلابی) در نظر نمی‌گرفت. دیدگاه او دیدگاه فرد متفکر بود، نه دیدگاه کارگری که در معرض تضاد طبقاتی قرار دارد و مجبور است برای زنده ماندن و به دست آوردن آزادی خود، برای خودش فکر کند. پانه‌کوک، به نوبه خود، این موضوع را تنها از یک جنبه بررسی نکرد، بلکه این واقعیت را در نظر گرفت که عمل، نه تفکر، عامل تعیین‌کننده است و تمام جزئیات نظری فقط شکل و درجه‌ای را که این عمل به آگاهی تبدیل می‌شود، تعیین می‌کند. برای او نه عقل، بلکه خود طبقه کارگر است که آگاهی خود را از طریق فعالیت خودمختار خود به عنوان یک طبقه توسعه می‌دهد.

۵. جانشین‌گرایی و محدودیت‌های تفکر

پیشرفته‌ترین و ملموس‌ترین اندیشه نیز به خودی خود نمی‌تواند کلیتِ فرآیندِ شدن را که واقعیت عملی هر زمان و مکان خاصی را تشکیل می‌دهد، درک کند. تعریف پیشینِ نتیجه‌ی عمل توسط نظریه، به ادعایی اراده‌گرایانه پاسخ می‌دهد و اساساً آرمان‌شهری است. تنها زمانی که خود را در مواجهه با توده‌های منفعل جامعه تصور کنیم، این مفهوم می‌تواند اعتبار عملی داشته باشد. در لحظه‌ای که توده‌ها دست به عمل می‌زنند، این ادعاها علیه توسعه‌ی فعالیت خودمختار افراد و گروه‌هایی عمل می‌کنند که با نیت‌های خوب یا بد، تلاش می‌کنند کل جنبش را در جهتی خاص هدایت کنند، و همچنین علیه فعالیت خودمختار توده‌ها.

با این وجود، تا جایی که توده‌ها هنوز جهت‌گیری روشنی از خود ایجاد نکرده‌اند، این افراد و گروه‌ها می‌توانند در صورت درک ماهیت کلی جنبش، موقتاً نقش نمایندگان توده‌ها را ایفا کنند. علاوه بر این، از آنجا که این درک لزوماً محدود است، باید پیوسته با پویایی در حال تغییر توده‌ها در تضاد باشد و برخلاف موردی که خود نظریه به عنوان ابزاری انعطاف‌پذیر و مصمم در نظر گرفته می‌شود، عمل بیگانه و توجیه ایدئولوژیک آن، هواداران آنها را به مخالفت آشکار با گرایش‌های توده‌ها سوق می‌دهد تا آنها را مطابق با پارامترهای انتزاعی خود شکل دهند.

در شرایط امروزی، این تضاد بین عناصر جانشین‌گرا و فعالیت خودمختار توده‌ها هنوز ضعیف است، زیرا با توجه به قدرت معنوی عظیم سرمایه‌داری، گرایش خودجوش توده‌های بیگانه‌شده، پایبندی به سیستم و ماندن در چارچوب اصلاح‌طلبی و دموکراسی بورژوایی است. تا زمانی که این تغییر نکند، اگرچه تا حدودی با تأثیر فزاینده و قدرتمندتر گرایش سرمایه‌داری رو به زوال به تخریب مطلق نیروی کار و تجزیه ساختار اجتماعی بر وضعیت توده‌ها، فرسایش می‌یابد، عناصر جانشین‌گرا در بسیاری از موارد سعی می‌کنند از ترس طرد شدن توسط توده‌ها، پلتفرم سیاسی خود را برای آنها «رقیق» کنند و بدین ترتیب گرایش سیاسی واقعی خود و اساساً نیات واقعی خود را پنهان کنند.

در تضاد کامل با هرگونه عمل جانشین‌گرایانه، کمونیست‌های شورایی نه تلاش می‌کنند تا عمل طبقه را از پیش تعیین کنند و نه مشارکت‌های نظری ما در فرآیند شکل‌گیری آگاهی طبقاتی از طریق تأمل و بحث، راهنمای عمل به معنای از پیش تعیین کردن ابزار، مسیر و نتیجه عمل، مستقل از پیشرفت خود و توسعه فعالیت آگاهانه و خودمختار طبقه، هستند. یعنی، برای ما، سوژه واقعاً عمل‌کننده، طبقه پرولتاریا به عنوان یک کل، است که باید مسیر عمل خود را تعیین کند و تمام نظریه انقلابی در این زمینه به عنوان وسیله، محرک و کاتالیزوری برای این خودتعیینی در عمل کار می‌کند، نه به عنوان جایگزینی برای آن.

نظریه به شکل پیشنهادهایی به طبقه ارائه می‌شود که منوط به بررسی نظری و آزمایش عملی آن است. نظریه انقلابی کمونیسم شورایی ادعا نمی‌کند که به خودی خود به عنوان نقطه عزیمت و محور عمل برای فعالیت خودمختار طبقه کارگر عمل می‌کند، بلکه حداکثر به عنوان بخش خاصی از آن فعالیت عمل می‌کند.

حتی آگاهی عمومی موجود در طبقه، به عنوان محصول انباشت تجربیات عملی قبلی، که می‌توانیم آن را به عنوان یک «نظریه عمومی» در نظر بگیریم، واقعاً به عنوان نقطه عزیمت و محور عمل برای کل طبقه عمل نمی‌کند، زیرا این «نظریه عمومی» بیان گذشته است، در حالی که نقطه عزیمت و محور عمل در زمان حال قرار دارند و در فرآیند تغییر مداوم به سمت آینده هستند. به طوری که در واقع، نقطه عزیمت مبارزه، عمل قبلی است که شکل این آگاهی عمومی را به خود گرفته است و محور مبارزه (ابزار و جهت‌گیری‌های اساسی آن) از دگرگونی مداوم آگاهی عمومی طبقه در عمل پدیدار می‌شود، به طوری که آگاهی فقط نقش تعیین‌کننده‌ای در سطح تاکتیک‌ها دارد: ارزیابی تغییرات در وضعیت در حین وقوع و تصمیم‌گیری مطابق با این تغییرات.

به عبارت دیگر، نظریه می‌تواند در پیروزی‌ها و شکست‌ها تعیین‌کننده باشد، اما خود موتور پیشرفت طبقه نیست (که با این پیروزی‌ها یا شکست‌های لحظه‌ای نیز سنجیده نمی‌شود). این موتور حتی در سطح آگاهی قرار ندارد. حداکثر می‌تواند با پیش‌بینی موانع موجود در مسیر خود و با افزایش توانایی برای ایجاد پاسخی ذهنی به این موانع، اجتناب از خطاها یا حداقل اجتناب از تکرار خطاها، این پیشرفت را تسریع کند.

اما قصد من این نیست که جنبه خلاقانه عمل (که همزمان شامل تغییر وضعیت عینی، تصمیم‌گیری، آگاهی و روانشناسی به طور کلی است) را با خودانگیختگی یکی بدانم. خودانگیختگی حتی زمانی که طبقه کارگر هنوز به عنوان توده‌ای از افراد منزوی و بیگانه عمل می‌کند، یک واقعیت است. چنین وضعیتی،  خودانگیختگی بیگانه‌ای را نشان می‌دهد که پارامترهای جامعه موجود را بازتولید می‌کند، پارامترهایی که قبلاً طبقه را مطابق با آن پارامترها «آموزش» داده و «اجتماعی» کرده بود. بنابراین، خودانگیختگی، تا حدی که هنوز در معرض بیگانگی سرمایه‌داری باشد،  خودانگیختگی خلاقانه نیست . همین امر در مورد دموکراسی مستقیم نیز صادق است: اگر دموکراسی مستقیم شرط لازم اما نه کافی برای خودمختاری کارگران باشد، این نیز درست است که خودانگیختگی جنبه‌ای ضروری از فعالیت خلاق و خودمختار است، اما کافی نیست. به طور دقیق‌تر،  تنها زمانی که فعالیت خودمختار، و بنابراین خودانگیختگی نیز، به سطحی برسد که با روابط اجتماعی موجود ناسازگار باشد، می‌توان گفت که خودانگیختگی به عنوان کلیدی عمل می‌کند که درهای توانایی‌های خلاقانه سرکوب‌شده یا ناخودآگاه کارگران را باز می‌کند . به این ترتیب، طبقه کارگر، به وسیله فعالیت خودمختار خود، با انرژی عملی خود، پتانسیل خلاقانه‌ای را که در درونش می‌جوشد و توسط سرمایه‌داری سرکوب شده است، آزاد می‌کند و حالت بیگانگی خود را در سطح ذهنی (آگاهی، عقل) و در سطح عینی (سازمان طبقاتی، مبارزه طبقاتی) از بین می‌برد.

۶. کنش خلاقانه‌ی طبقه و توسعه‌ی خودگردان پرولتاریا به عنوان سوژه‌ی انقلابی

اگر مسئله‌ی پیکربندی شیوه‌ی عمل طبقه‌ی کارگر – همانطور که در بالا گفتیم – در کنش خلاقانه و اولیه، در «آغازی که به بقیه‌ی موارد منجر می‌شود» آغاز شود،  6 پس این مسئله باید به عنوان مسئله‌ی توسعه‌ی خود طبقه مطرح شود، و نه به عنوان مسئله‌ی پیشتاز آن.

بار دیگر، مسئله بر سر رابطه‌ی نظریه با عمل است، که اکنون به عنوان تقسیم کار بین توده‌ها و پیشتاز، یعنی در شکل عینی و ذهنی آن در جنبش پرولتاریا، دیده می‌شود. سؤال این است:  چگونه می‌توانیم به توسعه‌ی کنش خلاقانه‌ی طبقه به گونه‌ای کمک کنیم که آن را به سوی آگاهی انقلابی سوق دهد؟

اگر نظریه در اینجا تعیین‌کننده نباشد، پس تأمل ما باید صرفاً بر شرایط موجود قبلی متمرکز شود: یک سوژه اجتماعی که در روابط اجتماعی تعیین‌شده‌ای حک شده است، که در آن به عنوان یک نیروی مولد کلیدی عمل می‌کند، و کنش آن با ایجاد روابط اجتماعی خاص خود برای بیان خود به عنوان یک سوژه مشخص می‌شود – زیرا روابط اجتماعی عادی آن را به یک ابژه تبدیل می‌کنند . با توجه به این وضعیت، توسعه فعالیت خلاقانه آن تنها می‌تواند به دو عامل بستگی داشته باشد که ما آنها را در سطحی کاملاً کلی بررسی خواهیم کرد:

۱. تضاد بین طبقه کارگر به عنوان نیروی مولد سرمایه و خود روابط تولید سرمایه‌داری (که منجر به زوال سرمایه‌داری به عنوان یک شیوه تولید می‌شود)؛

۲. تضاد بین طبقه کارگر به عنوان یک نیروی مولد برای خود، از جنبش خود، و روابط اجتماعی که در میان آن قرار دارد، به منظور ایجاد خود به عنوان یک سوژه اجتماعی مستقل در چارچوب امروزی (که، به جز تلاش‌های جزئی و کوتاه، تقریباً همیشه تاکنون نه به خودمختاری طبقاتی، بلکه به خودمختاری سازمان‌های کارگری علیه خود طبقه و تحت شرایط خاص، به تبدیل آنها به امتداد مستقیم قدرت سرمایه‌داری منجر شده است).

تقابل اول در بحران سرمایه‌داری و تشدید گرایشی مبارزه طبقاتی بیان می‌شود. تقابل دوم در بحران جنبش کارگری و در مبارزه درون طبقه کارگر برای یک جنبش کارگری انقلابی بیان می‌شود. تقابل اول مبنای عینی توسعه تقابل دوم است، در حالی که این تقابل دوم است که تعیین می‌کند آیا سرکوب تقابل اول امکان‌پذیر است یا خیر.

تا جایی که روابط اجتماعی ایجاد شده توسط پرولتاریا برای خودش، توسعه نیروی مولد آن، یعنی کل توانایی‌های اجتماعی و فعالیت خودمختار آن را ممکن سازد، به گونه‌ای که با حاکمیت سرمایه و با تسلیم خود به کار مزدی (که در آن زمان به عنوان پست‌ترین شکل انحطاط انسانی شناخته می‌شود) و همچنین با اشکال اوقات فراغت و فرهنگ سازگار با این بردگی ناسازگار شود، پرولتاریا خود را متحول می‌کند و برای تغییر جامعه به شیوه‌ای انقلابی مبارزه می‌کند. بنابراین، ما یک پاسخ کلی به این سوال داریم که « چگونه عمل کنیم؟  » ما باید به گونه‌ای عمل کنیم که پراکسیس ما در خدمت این توسعه خودمختار پرولتاریا به عنوان یک سوژه انقلابی باشد، که در تمام جنبه‌های آن (عملی، سازمانی و نظری) و در لحظات مختلف مؤثر و سازنده وجود جمعی آن (خلاق، تأملی و اجرایی) در نظر گرفته شود.

پیروان احزاب انقلابی این را نمی‌فهمند و تنها واکنش آنها به فروپاشی تاریخی جنبش کارگری قدیمی، نگریستن به آن به عنوان فاجعه‌ای است که باید از آن جلوگیری شود. یعنی از آنجایی که آنها تلاشی برای نابودی قطعی آن انجام ندادند – این تاریخ است که باید تحت تازیانه بورژوازی، که مسئول نابودی سریع و تدریجی هر چیزی است که هنوز بوی «کارگری» می‌دهد، مسئول این وظیفه باشد – آنها نیز بر جلوگیری از چنین نتیجه‌ای اصرار دارند. از نقطه نظر تاریخی، این «چپ انقلابی» خودخوانده، ارتجاعی‌ترین نیرو است، زیرا سعی در جلوگیری از امر اجتناب‌ناپذیر دارد و علاوه بر این، این تلاش را توجیه و مبهم می‌کند و بدین ترتیب خود را در مقابل پیشرفت آینده قرار می‌دهد.

با شروع از این فرض که کاری که باید انجام شود تبلیغ ایدئولوژی، برنامه و سازمان حزب است، این «مردان و زنان حزبی» باید نابودی پایگاه‌های سنتی فعالیت خود – جنبش قدیمی کارگران – را به عنوان یک فاجعه واقعی ببینند. برای آنها این پایان کار است. و آنها یک نکته دارند:  یا ناپدید می‌شوند، یا به آخرین مأموران سرمایه تبدیل می‌شوند . (به عنوان یک احتمال سوم، آنها می‌توانند به درک جدیدی برسند، اما تمام بار و بنه آنها در هر قدم آنها را سنگین می‌کند و آنها را در یک زندان ایدئولوژیک واقعی حبس می‌کند.) در واقعیت، با قرار دادن خود در مقابل امر اجتناب‌ناپذیر، آنها ناخودآگاه نقش مأموران سرمایه را بر عهده می‌گیرند و – با اشتیاق واقعی – تلاش می‌کنند تا آن را به بهترین شکل ممکن در تئاتری که توسط سرمایه برای منحرف کردن کارگران از زندگی فقر معنوی و مادی آنها به صحنه آمده است، تفسیر کنند.

فعالیت ما باید کاملاً متفاوت باشد، زیرا کنش خلاقانه‌ای که قادر به ایجاد یک شکل‌گیری اجتماعی نوظهور – جامعه پرولتاریای انقلابی – باشد، اساساً تنها می‌تواند به عنوان فعالیتی خودمختار وجود داشته باشد، نه به عنوان فعالیتی که از بیرون یا توسط عوامل خارجی تعیین می‌شود (مانند مورد نظریه‌ای فرضی از پیشتاز که بدین ترتیب به «مکمل» ضرورت کنش جمعی تبدیل می‌شود، که شرکت‌کنندگان آن ظاهراً ناآگاه هستند). اگر طبقه کارگر نیز بحران و نابودی اشکال قدیمی کنش، تفکر و سازمان خود را که در حال ناکارآمد شدن، دلسردکننده و بورژوایی شدن هستند، تجربه نکند، هرگز قادر به گسست از آنها و غوطه‌ور شدن در کنش خلاقانه و آشکاری نخواهد بود که می‌تواند جهان بشری را به طور رادیکال دگرگون کند. زیرا تکرار این نکته که خلاقیت از اندیشه نمی‌آید، بلکه مقدم بر اندیشه است ، ارزشمند است: خلاقیت از تعامل آزاد عوامل مختلف پراکسیس به عنوان یک کل ناشی می‌شود. 7

در نتیجه، خلاقیت نمی‌تواند بر اساس طرفداری از نظریه‌ها توسعه یابد، بلکه بر اساس اشکال جدیدی از عمل است که امکان توسعه آزاد افراد را، هم در زندگی بیرونی و هم در زندگی درونی‌شان به طور همزمان، به عنوان پیش‌شرط توسعه جمعی آزاد فراهم می‌کند.

۷. عمل انقلابی باید یکپارچه باشد

این مستلزم یک فرآیند مداوم یادگیری آزاد است؛ این فرآیند نمی‌تواند توسط حقایق به اصطلاح «ابدی» گذشته از پیش تعیین شود، حتی اگر آنها فقط در رابطه با «جنبش کارگری تحت سرمایه‌داری» «ابدی» باشند. تمام این مزخرفات ایدئولوژیک بی‌ارزش هستند. بدون ذهن باز و بدون توسعه توانایی‌های فرد برای تفکر و عمل، یک عمل انقلابی امکان‌پذیر نیست، گذشته از این سوال که، به معنای مشخص – در هر لحظه خاص و در هر شرایط معین – آیا این یک عمل صحیح یا منسجم است و غیره، که به نوبه خود مستلزم تلاش مداوم برای رسیدن به حقیقت مشخص و پویای چیزها و افراد است.

به این ترتیب، کاری که آن دسته از ما که می‌خواهیم آگاهانه برای آماده شدن برای انقلاب تلاش کنیم، باید انجام دهیم این است که قادر به اتحاد خود-دگرگونی و دگرگونی در عمل فردی خود شویم. در غیر این صورت، قادر به درک این فرآیند در مقیاس اجتماعی نخواهیم بود و بدون درک این فرآیند در مقیاس اجتماعی، نخواهیم فهمید که فرآیند فردی ما چگونه در حال توسعه است. در اینجا کافی نیست که تمایزی اساسی بین «زندگی خصوصی» و «زندگی عمومی»، بین منافع اجتماعی و عمیق‌ترین خواسته‌های روانی خود، بین «اندیشه مبارزه» و تمام حوزه‌های دیگر زندگی بشر قائل شویم.

طبقه کارگر با تبدیل خود به یک نیروی مولد برای مبارزه، خود را آزاد نخواهد کرد. این طبقه به دلیل شرایط اجتماعی خود که در تضاد با سرمایه است، از قبل یک نیروی مولد برای مبارزه است. در نتیجه، نمی‌تواند در این زمینه (مبارزه طبقاتی) و در تکنیک‌های خود، که شامل یک فعالیت کاملاً بیرونی است که یک گروه از افراد را بر اساس تعلق آنها به طبقات اجتماعی با گروه دیگری از افراد روبرو می‌کند، پاسخی برای این سوال که چگونه خود را از این وضعیت اجتماعی رها کند، پیدا کند. مسئله این نیست که چگونه مبارزه کنیم ، زیرا مبارزه، وقتی به این شکل مطرح می‌شود، تنها یک حرکت اجرایی است. فرد به نحوی از انحاء زندگی، احساس و فکر می‌کند، می‌جنگد. این سوال مربوط به بُعد درونی و اساساً معنوی است که از طریق مبارزه توسعه می‌یابد، اما ذاتی مبارزه نیست و خود مبارزه برای توسعه آن تنها وسیله‌ای است (زمانی که شرایط تاریخی، توسعه انقلابی طبقه حاکم را به یک ضرورت تبدیل کند 8 ). این ارتباط بین مبارزه اجتماعی و خود-دگرگونی فردی امکان‌پذیر است زیرا کل بُعد معنوی و شخصی زندگی و وجود فردی به طور فعال در پیکربندی مبارزات دخیل است.

خود-رهایی طبقه کارگر باید فرآیند رهایی کامل تمام توانایی‌ها و احساسات انسانی آن باشد، وگرنه اتفاق نخواهد افتاد.

روی فریرو، ژانویه ۲۰۰۶

ترجمه شده از متن اصلی اسپانیایی در ماه مه ۲۰۰۹.

منبع: http: //proyectocai.zymichost.com/nuestros/index_nuestros.html

  1. برای مثال: مشارکت «انتقادی» در مبارزاتی که به معنای مستقیم مترقی هستند، زیرا به دنبال بهبودهای ضروری هستند، اما در عمل تحت کنترل اتحادیه‌های کارگری و احزاب، چه اصلاح‌طلب و چه شبه‌انقلابی، قرار دارند. در عمل، با ترویج مبارزه، این کار به نفع این نهادها انجام می‌شود، مگر اینکه از ابتدا خط مستقل و منسجمی را حفظ کنیم که مبتنی بر تحلیل شرایط مشخص باشد. حفظ انسجام انقلابی خارج از مبارزه طبقاتی واقعی بسیار آسان است، اما وقتی در میانه آن قرار می‌گیریم، مواضع انتزاعی اهمیتی ندارند، آنچه مهم است عمل واقعی است. از طریق عمل واقعی، برای تشویق و جهت‌دهی به مبارزه، مشارکت ما ارزش عینی خواهد داشت. لازم است همه چیز را روشن کنیم و در لحظه مناسب مداخله کنیم؛ تعریف چند اصل و جهت‌گیری کلی کافی نیست. حتی هنگام زیر سوال بردن آشکار رهبری رسمی، لازم است پیشنهادهای روشنی در مورد نحوه عمل و چگونگی غلبه بر موانعی که با آنها روبرو هستیم، داشته باشیم.
  2. این همان چیزی است که در پسِ تفاسیرِ به‌شدت واگرا از نظریه‌ی مارکسی نهفته است که هم از کمونیسم شورایی و هم از بلشویسم حمایت می‌کنند.
  3. یعنی، خلاقیت اساساً به عنوان یک ظرفیت مولد برای سازگاری و تنوع‌بخشی در نظر گرفته می‌شود،  نه به عنوان یک ظرفیت مولد برای محتواهای کاملاً جدید و اصیل ، که ممکن است قبلاً غیرقابل تصور یا غیرقابل تصور به نظر می‌رسیدند، یا حتی چیزی که هیچ کس هرگز به آن فکر نمی‌کرد. توسعه جنبه اول، یعنی تطبیقی ​​و تنوع‌بخش خلاقیت، منجر به تولید ایده‌ها، اشکال فعالیت و اشیایی می‌شود که به عنوان ابزارهای مؤثرتر یا انعطاف‌پذیرتر برای دستیابی به اهداف عملی مشخصی که قبلاً توسط عمل یا تفکر مطرح شده بودند، عمل می‌کنند. نتیجه کلی آن فناوری و علم است. اما این خلاقیت نوآورانه است که ایده‌ها، اشکال فعالیت و اهدافی را ایجاد می‌کند که آگاهی انسان را از نیازهای جدید تحریک می‌کند و تجربیات جدید را ممکن می‌سازد. نتیجه کلی آن تغییر نحوه درک، احساس و لذت بردن از زندگی است. با این حال، در جامعه امروز، این جنبه از خلاقیت تابع تولید کالا است و فقط به عنوان کیفیتی شناخته می‌شود که منحصراً به افراد استثنایی مربوط می‌شود.
  • مبارزه مستلزم فرآیندی از تعامل در درون هر فرد بین نیازها و آگاهی او، بین خود افراد، و بین افراد و نیروها و شرایط خارجی است. همین فرآیند تعامل است که می‌تواند تمام این تعاملات را به شیوه‌ای انقلابی دگرگون کند.انعطاف‌ناپذیری‌های ناشی از روابط ذهنی، اجتماعی و بیرونیِ از پیش شکل‌گرفته یا درونی‌شده، به نوبه خود، این تعامل را که نشان‌دهنده‌ی فعال‌سازی کل پتانسیل ذهنیِ تحول است، مسدود و محدود می‌کنند.این فرآیند در لحظات و عرصه‌های مختلف روند مبارزه، تعیین‌کننده و تکامل‌دهنده است. این فرآیند شامل ارزیابی موقعیت و امکانات عمل؛ تعریف اهداف، روشن کردن نیازهای واقعی؛ تعیین روش‌های مبارزه و سازماندهی؛ تعریف تاکتیک‌ها و وظایف مشخص است. هر کس، متناسب با شرایط، باید پیوسته همه این جنبه‌ها را از نو ارزیابی کند.البته درست است که توسعه‌ی تعامل خلاقانه مستقیماً با بلوغ و دانش مورد نیاز برای مبارزه مرتبط نیست، اما برای بهینه‌سازی این فرآیند، فراهم کردن امکان ارائه‌ی بهترین عملکرد برای هر فرد و همچنین برای استفاده‌ی جمعی از این پتانسیل در یک همگرایی منسجم با شرایط دائماً در حال تغییر، اساسی است.در عین حال، تعامل خلاق منجر به ایجاد آگاهی از وجود نیازهای جدید و قبلاً ناشناخته و ایجاد درک جدیدی از واقعیت به عنوان یک کل می‌شود که برای تعریف اهداف جدید و اشکال جدید عمل که با آن اهداف مطابقت دارند، ترکیب می‌شوند.خلاصه کنم: این فرآیند تعامل مشخص است که هم اثربخشی مبارزه و هم سودمندی آن را به عنوان شکلی از توسعه پتانسیل انقلابی طبقه کارگر تعیین می‌کند. پیشرفت مبارزه، جنبش و آگاهی طبقاتی به معنای انقلابی و رو به رشد، نه در نتیجه قدرت اعداد، رهبری کم و بیش مؤثر، نه در نتیجه سازماندهی، نه در نتیجه توسعه نظری یا به عنوان محصول یک «روشنگری» ناگهانی و مرموز، بلکه در نتیجه فرآیندهای مشخص تعامل خلاقانه‌ای که در پرولتاریا، به ویژه در بستر مبارزه، توسعه می‌یابد، حاصل خواهد شد.تمام شرایط مشخص، مربوط به محل کار، صنعت، موقعیت، ترکیب کارکنان، ویژگی‌های افراد، آگاهی موجود آنها و غیره، بر این فرآیند تأثیر می‌گذارند. از طریق این تعاملات پیچیده است که فرهنگ مبارزه در محیط‌های مختلف پرولتری شکل می‌گیرد و همچنین به وسیله آنها است که این فرهنگ تغییر می‌کند. البته همه مبارزات همیشه ویژگی‌های مشترکی خواهند داشت، اما هرگونه تلاشی برای قالب‌بندی مبارزات خاص بر اساس یک الگوی جهانی یا یک رهبری از پیش تعیین‌شده، به جای اینکه باعث شود مبارزات به عرصه شکوفایی آزاد توانایی‌های افراد تبدیل شوند، ممکن است به دستیابی به پیشرفت‌های کوتاه‌مدت کمک کند، اما در درازمدت حتی برای چنین اهداف کوتاه‌مدتی (با تغییر در شرایط عینی و ذهنی) مضر خواهد بود و هیچ فایده‌ای برای توسعه خودمختار طبقه کارگر ندارد.
  • بدین ترتیب، دو محور بزرگِ حکومت معنوی سرمایه‌داری بر کسانی که بار کل ساختار پیچیده‌ی روابط اجتماعی بیگانه‌کننده را که زندگی روزمره‌ی استثمارشدگان را تشکیل می‌دهد، بر دوش می‌کشند، شکل گرفته‌اند.
  • صرف نظر از این واقعیت که برای اقلیت بسیار کوچکی از طبقه کارگر، درک نظری از قبل یک واقعیت است – اگرچه برای اکثریت این اقلیت، هنوز فقط مسئله، رازآلود کردن رادیکال ایدئولوژی اصلاح‌طلبی است که تا حدی با عناصر مشخصاً بورژوایی ترکیب شده است.
  • در رابطه با فعالیت فکری خودمختار، خلاقیت از تعامل آشفته‌ی کلیت ذهن و به طور ضمنی، سیستم عصبی ناشی می‌شود – که اگر آگاهانه تجربه شود،  سکوت روشنی است که تفکر از آن پدیدار می‌شود و در آن تأمل آگاهانه در مورد محتویات ذهنی امکان‌پذیر است.
  •  ممکن است طبقه کارگر به فاجعه خود واکنشی نشان ندهد و به عنوان یک طبقه نابود شود. بیکاری مزمن، جوانان به حاشیه رانده شده، فقر فزاینده. اما این پایان ماجرا نیست. همانطور که وقایع فرانسه نشان داده است، سوال این نیست که آیا مبارزه خواهد کرد یا نه، بلکه محتوای آگاهانه مبارزه چه خواهد بود. وقتی چاره دیگری نباشد، «لومپن‌ها» خود را در شورشی غیرمنطقی ابراز می‌کنند، که به حق به جامعه – از جمله طبقه کارگر منفعل – آنچه را که از آن دریافت کرده‌اند، بازمی‌گرداند:  خیانت و ریاکاری به شکل بی‌شرمی و خشونت . طبیعتاً همه آنها «لومپن» نیستند، همانطور که همه «خرابکاران ماشین‌آلات» قرن نوزدهم صنعتگران خرده‌پا نبودند. همچنین همه چیزهایی که علیه این شورش‌ها گفته می‌شود از موضع انقلابی گرفته نشده است، بلکه معمولاً همان مواضعی را منعکس می‌کند که اتحادیه‌های کارگری اشرافی در زمان خود علیه جنبش‌های لودیت اتخاذ می‌کردند: همکاری در سرکوب آنها. در نهایت، پرولتاریا باید به وسیله ابزارهایی که تاریخ تعیین می‌کند، نه به دلیل اراده یک حزب یا هر نوع ارتدکسی، وارد عمل شود و در آگاهی خود به بلوغ برسد. در مورد فرانسه، پیامدهای آنچه رخ داد، تأثیر ماندگاری بر پرولتاریای فرانسه خواهد داشت. در حال حاضر، به نظر می‌رسد که این طبقه تا حد زیادی با بورژوازی خود علیه «خشونت» متحد شده و به راست افراطی بیگانه‌هراس دلگرمی داده است. اما این [وضعیت] هنوز به پایان نرسیده است.

اشتراک‌گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اخبار مرتبط

پربازدیدترین‌ها

خبرنامه شوراها

آخرین نوشته های سایت را در ایمیل خود دریافت کنید.