نامه نگاری آنتون پانه‌کوک با یک آنارشیست درباره مارکس و باکونین

تعداد بازدید: 9
نویسنده: آنتون پانه کوک
زمان مطالعه: 5 دقیقه

نامه نگاری آنتون پانه‌کوک با یک آنارشیست درباره مارکس و باکونین.

برگردان به فارسی:آرمان جمهور

 نامه‌ای به آنتون پانه‌کوک – کنت جوزف کنافیک

نامه کنت جوزف کنافیک، آنارشیست استرالیایی، به آنتون پانه‌کوک، کمونیست شورایی هلندی (۱۲ فوریه ۱۹۴۹) در مورد کتاب « مایکل باکونین و کارل مارکس» ، دیالکتیک مارکسی، و لزوم تلفیق ایده‌های مارکسیستی و آنارشیستی.

دکتر پانه‌کوک عزیز،

من با این پست، نسخه‌ای از کتاب تازه منتشر شده‌ام « مایکل باکونین و کارل مارکس » را برای شما ارسال می‌کنم که امیدوارم برایتان جالب باشد. بدون شک شما و من از قبل اطلاعات زیادی در مورد باکونین داریم، اما فکر کردم نتیجه‌گیری ایده‌های او برای جنبش‌های امروزی می‌تواند ارزشمند باشد. همانطور که در پایان مقاله اخیرم در مقاله جی. ای. داوسون گفتم، به نظر می‌رسد که تلفیق ایده‌های مارکسیستی و آنارشیستی در سطحی بالاتر، تنها مسیر ممکن برای جنبش طبقه کارگر در حال حاضر است.

من به تازگی خواندن کتاب « لنین به عنوان یک فیلسوف » شما را که اکنون در کتابخانه عمومی ملبورن است، تمام کرده‌ام. اگر آن را قبل از انتشار کتاب خودم خوانده بودم، شاید به اندازه دیالکتیک «مارکسی» با این دید انتقادی به آن نمی‌نگریستم، چرا که به نظر می‌رسد امروزه لنین و نه مارکس مسئول اصلی چنین سوءاستفاده‌ای از دیالکتیک توسط حزب «کمونیست» هستند.

احتمالاً با برخی از نکات کتاب من مخالف خواهید بود. اگر موافق باشید، خوشحال می‌شوم نظرات شما را بشنوم، زیرا همیشه می‌توان از انتقاد آگاهانه و صادقانه سود برد، همانطور که می‌دانم نظر شما نیز همین خواهد بود.

ارادتمند شما،

مارکس و باکونین – آنتون پانه کوک

نامه آنتون پانه‌کوک به کنت جوزف کنافیک، آنارشیست استرالیایی (۲۶ مه ۱۹۴۹) در مورد تفاوت‌های مارکس و باکونین، مارکسیسم و ​​آنارشیسم.

… من فکر می‌کنم که ما اکنون در حال و هوایی هستیم که به واسطه شرایط فعلی ناشی از توسعه اجتماعی، تعیین شده است تا بی‌طرفانه‌تر و بدون جانبداری، به رقابت بین دو انقلابی بزرگ که بر جنبش انقلابی در قرن نوزدهم تسلط داشتند، نگاه کنیم؛ قدر هر دوی آنها را بدانیم و تفاوت و مخالفت آنها را درک کنیم. هر دوی آنها در انقلاب 1848 به عنوان مبارز شرکت کردند؛ اما سپس راهشان از هم جدا شد؛ آنها در واقع محصول محیط‌های اجتماعی کاملاً متفاوتی بودند. ب. [باکونین] از روسیه آمد، جایی که استبداد تزاری تمام پیشرفت‌های اجتماعی و معنوی را سرکوب می‌کرد؛ مارکس توسط سرمایه‌داری صنعتی رو به رشد غرب شکل گرفت. بنابراین، برای باکونین آزادی ایده بزرگ بود؛ او در … قدرت دولتی را اساس بردگی و فقر توده‌ها می‌دید. مارکس در استثمار سرمایه‌داری علت بدبختی و بردگی را می‌دید؛ او آزادی سیاسی را در انگلستان می‌دید، جایی که، با وجود رقابت کسب و کارهای کوچک، سازماندهی نشده بود، او سازماندهی را به عنوان مطالبه اصلی می‌دانست، که تنها توسط یک قدرت مسلط مرکزی، قدرت دولتی دموکراتیک، تحت سلطه طبقه کارگر، قابل تحقق بود. بنابراین ایده‌های اساسی آنها در مقابل یکدیگر قرار گرفت؛ م. [مارکس] دید که آزادی سیاسی باکونین کافی نیست (به انگلستان مراجعه کنید)؛ ب. دید که قدرت دولتی سازمان‌یافته مارکس بدترین بردگی را به همراه خواهد داشت. باکونین، مانند بسیاری از روس‌ها، علم و دانش غربی را مطالعه و جذب کرده بود و برخلاف سایر روس‌ها، آنها را برای شرکت در مبارزه توده‌های استثمار شده در اروپای غربی به کار گرفت، با این تصور که نارضایتی‌های آنها مانند نارضایتی‌های اوست. مارکس علم غرب را متحول کرد و از این طریق، با ماتریالیسم تاریخی و نظریه اقتصادی سرمایه‌داری خود، مبنای جدیدی برای همه مبارزات طبقاتی بعدی قرار داد.

برخورد آنها در بین‌الملل اول از دو سو، توسط سوسیالیست‌ها و آنارشیست‌ها، مورد بررسی قرار گرفته است، هر کدام از پیشگامان بزرگ از خود دفاع کرده و تقریباً تمام استدلال‌ها و اتهامات قدیمی را تکرار کرده‌اند. شما اثر نویسنده سوئیسی بروپباخر در مورد مارکس و باکونین را می‌شناسید؛ وقتی مورخ و سوسیالیست مشهور آلمانی، فرانتس مهرینگ، سپس دیدگاه خود را تأیید کرد و نگرش انتقادی خود را نسبت به بسیاری از ادعاهای مارکس ابراز داشت، در میان رفقای حزب سوسیالیست خود مورد سرزنش زیادی قرار گرفت. فکر می‌کنم به یاد دارم که راجاسانوف، که مطمئناً یکی از بهترین متخصصان تاریخ سوسیالیسم است، مهرینگ را در این مورد مورد انتقاد قرار داد.

این صرفاً برخورد دو شخصیت متضاد نبود، اینجا روح آتشین که احساسات سرکش را به مبارزه برای آزادی فرا می‌خواند، آنجا دانشمند بنیادی که سعی در سازماندهی طبقه کارگر بیدار دارد. مسئله این بود که چگونه می‌توان سازمان و آزادی را در یک شکل و روش عمل انقلابی متحد کرد. این مشکل در آن زمان قابل حل نبود، زیرا راه‌حل آن نیازمند مرحله بالاتری از آگاهی پرولتاریا نسبت به قرن نوزدهم است. توسعه سرمایه‌داری از آن زمان این شرایط را تغییر داده است. سازمان به سلاحی از سرمایه‌داری تبدیل شده است و قدرت دولتی در دستان آن، در آلمان و روسیه، به ابزاری خردکننده برای سرکوب استبدادی هرگونه آزادی تبدیل شده است. اکنون که سوسیالیست‌هایی که خود را پیرو مارکس می‌نامند، با تحریف یکجانبه دیدگاه‌های او، به عنوان عامل سرمایه‌داری دولتی عمل می‌کنند، طبیعی است که توجه، در محافل گسترده‌ای، به نوشته‌های باکونین معطوف شود. و بنابراین فکر می‌کنم کتابی که دیدگاه‌های او را توضیح می‌دهد، در بین کارگران علاقه زیادی پیدا خواهد کرد.

با این حال، نباید فراموش کنیم که با این کار مشکل حل نمی‌شود. این راه حل تنها می‌تواند از عمل طبقه کارگر ناشی شود، زمانی که مجبور است علیه شرایط رو به وخامت تحت یک دیکتاتوری دولتی قدرتمندتر مبارزه کند. فکر می‌کنم باید روشن شده باشد که سازمان شورایی، ترکیبی از دیدگاه‌هایی را تشکیل می‌دهد که در قرن گذشته به نظر می‌رسید در تضاد کامل با هم قرار دارند. در آنجا اهداف سازماندهی و آزادی در یک واحد هماهنگ ترکیب می‌شوند. این ایده ابتدا به طور خودجوش در شوراهای انقلاب روسیه ظاهر شد، اما به زودی توسط سرمایه‌داری دولتی سرکوب و تحریف شد. سپس در آلمان ۱۹۱۸-۱۹۱۹ به عنوان Arbeiterrate ظهور کرد و در اینجا و در هلند، در گروه‌های پراکنده‌ای که با توسعه حزب کمونیست مخالف بودند، ایده شوراهای کارگری بیان روشن‌تری یافت. فکر می‌کنم با این دیدگاه جدید، می‌توانیم کار اسلاف بزرگ خود را بهتر درک کنیم. ……

اشتراک‌گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اخبار مرتبط

پربازدیدترین‌ها

خبرنامه شوراها

آخرین نوشته های سایت را در ایمیل خود دریافت کنید.