مباحثه جمعی از کمونیست های شورایی(4)
ادامه روز 04/07/2026
Union of Council Communists خب رفیق، جنبش کارگریِ سوسیالیستی همانطور که باید، در کشورهایی ظهور میکند که به اندازه کافی توسعهیافته باشند، یعنی جایی که طبقه کارگر اکثریت جمعیت را تشکیل میدهد. دلیل اینکه انقلاب ناسیونالیستی در روسیه با یک انقلاب سوسیالیستی اشتباه گرفته میشود دقیقاً همین نکته است: فقدان یک تحلیل ماتریالیستی و طبقاتی از آن جامعه.
Reynold The Dragonآره، از این موضوع باخبرم. با این حال من نمیگم بلشویکها یک انقلاب ناسیونالیستی انجام دادن، بلکه بیشتر یک انقلاب ضد فئودالی بود.
Union of Council Communistsفرقی نمیکند؛ یکی از وظایف آنها ایجاد دولت-ملتها زیر پرچم فدراسیون روسیه بود. یک انقلاب انترناسیونالیستی را تنها پرولتاریا میتواند پیش ببرد.
Reynold The Dragon، راستش آره، یه جورایی اون بخش از تاریخ شوروی رو فراموش کرده بودم؛ اونها واقعاً به توسعه دولت-ملتها، به خصوص در آسیای مرکزی کمک کردن.
Union of Council Communists اصلاً این تاریخ کشور خودته — تو کسی هستی که قرار بود این چیزها رو به ما یاد بدی، هاها. Reynold The Dragon: میدونم. ولی خب فکر کنم روی یک فاکتور بیشتر از فاکتور دیگه تمرکز کرده بودم.
N. Diaz: آیا کسی اینجا شمارههای نشریه LAW [کارگر علیه کار مزدی] رو که CCC [کمونیستهای شورایی] منتشر کرده، خونده؟ ما به همکارانی نیاز داریم که کمک کنن تا این رو به عنوان یک ابتکار مشترک بهبود بدیم و توسعه بدیم. هرگونه دیدگاه یا نظری هم میتونه مفید باشه.
برای شماره ۵ بعدیمون کم آوردیم و دستمون خالیه، اما تلاش میکنیم واسه شماره بعدی بهتر عمل کنیم.
Reynold The Dragon: میتونی یکم بیشتر دربارهاش بگی؟ به نظرم آشنا میرسه.
N. Diaz: فرآیند کندِ ادیت و ویرایش، در حال حاضر فوریترین مانع و مشکلمون بوده.
آره، میتونم شمارههای منتشر شده رو به اشتراک بذارم.
فعلاً این صرفاً ابتکاریه که دعوت به همکاری میکنه تا پویاییِ جنگهای امپریالیستی و مبارزات طبقاتی رو با تأکید بر چشمانداز کمونیستی تبیین و روشن کنه (چشماندازی مثل شوراهای کارگری، انترناسیونالیسم مستقل، ضد اتحادیه، ضد انتخابات، ضد ناسیونالیسم، ضد دولت و غیره).
در حال حاضر، این ابتکار عمدتاً شامل من و همادیتورم از طرف CCC [کمونیستهای شورایی] و «آنیبال»، یک مبارز کمونیست قدیمی و باسابقه از اسپانیا میشه.
Reynold The Dragon: آره، آنیبال رو میشناسم.
خب من احتمالاً میتونم کمک کنم، هرچند هنوز واقعاً هیچ تجربه نویسندگی ندارم.
N. Diaz: مشکلی نیست، همیشه با سرعت و روال خودت پیش برو و فقط زمانی که دیدی راحت میتونی مطلبی بنویسی، به همکاری فکر کن.
آخرین شماره ما:
[لینک ارسال شده به شماره ۴ نشریه نامهها علیه جنگ]
سه تا گروه اسپانیاییزبان دیگه هم با ما در ارتباط بودن و امیدواریم که بهمون ملحق بشن:
- هسته کارگران کمونیست (colectivo obrero comunista)
- تشکل وحدت و مبارزه (agrupación unidad y lucha)
- آگاهی و پرکسیس (conciencia y praxis)
Union of Council Communists: سلام؛ این ائتلاف اهداف جالبی دارد. اهداف اعلامشده باید کمی روشنتر و دقیقتر شوند؛ من چندتا از مقالات شما را در مورد جنگ امپریالیستی خواندهام. این مسائل باید در ارتباط با سطح مبارزه طبقاتی در هر کشور بررسی شوند. صرفِ اتخاذ یک موضع ضد جنگ کافی نیست؛ این موضع باید به یک سطح ضد سرمایهداری و انقلابی ارتقا یابد.
وقتی این مقاله را برای من فرستادید، انتقادی را نسبت به تحلیل اقتصادی-سیاسی آن مطرح کردم؛ اکنون منبعی را در همان زمینه برای شما میفرستم تا مطالعه کنید.
[لینک مقاله پل ماتیک درباره اضافهتولید – ۱۹۳۷]
Emily: سلام!
Union of Council Communists: سلام، به گروه خوش آمدید.از طریق تیکتاک آمدید؟
Emily: نه، من عضو یه گروه از کمونیستهای شورایی مثل خودم هستم و اونها حدوداً یک روز پیش لینک دعوت رو فرستادن.
Union of Council Communists: بسیار هم عالی. اهل کجا هستید؟
Emily: من اصالتاً اهل مصر هستم، اما در حال حاضر در ایالات متحده زندگی میکنم.
Reynold The Dragon: خوشآمدی!
Emily: ممنون!
Reynold The Dragon: چقدر جالب، پس فکر کنم این اولین باره که دارم با یک رفیق کمونیست اهل آفریقا (حداقل اصالتاً آفریقایی) صحبت میکنم.
Emily: فکر کنم همینطوره! راستش رو بخوای من آدمهای شبیه به خودم رو در مصر زیاد ندیدم!
Union of Council Communists: گرایش چپ کمونیست و کمونیسم شورایی در بیشتر کشورها، به ویژه در کشورهای کمتر توسعهیافته، پیروان کمی دارد. به همین دلیل، ما این گروه را تشکیل دادیم تا رفقایی را از بخشهای مختلف جهان — از جمله روسیه، ترکیه، اسپانیا، ایران و مصر — گرد هم بیاوریم تا درباره دیدگاههای مشترکمان تبادل نظر کنیم. از اینکه شما را در کنار خود داریم بسیار خوشحالیم.
Emily: ممنون! عـالیه.
Lupus Audens: به نظر من اصطلاح «گرایش» یا «جریان» ایده رو به خوبی منتقل نمیکنه، همونطور که هیچوقت از تعریف «چپ کمونیست» خوشم نیومده؛ چون برای من کلمه «مارکسیست» کافیه، چرا که بقیه جنبشها با وجود پرچمها و رودهدرازیهاشون، هرگز چیزی از مارکس نفهمیدن و روش انتقادی او رو پیاده نکردن.
Reynold The Dragon: چند وقت پیش نقلمکان کردی به آمریکا؟ اوضاع اونجا برات چطور بوده؟
Emily: اوه، سالها پیش. دقیق یادم نیست. در واقع شهروندیِ [آمریکا] رو دارم.
Union of Council Communists: درست است. اصطلاحات «چپ کمونیست» و «کمونیست شورایی» در بافتهای تاریخی خاص خودشان پدید آمدند، و اهمیت تاریخی این جریانها از ارزش مارکسیسم کم نمیکند؛ هر چه باشد، هدف همه آنها پیشبرد و تکامل مارکسیسم بود.
Reynold The Dragon: آه خب، خوشحالم که پاسپورتش رو داری، مخصوصاً زیر سایه این دولت فعلی هه هه .
Emily: آره، میدونم. ممنون!
Reynold The Dragon: راستی مسیرت برای رسیدن به کمونیسم شورایی چطور بود؟
Emily: چیز خاصی من رو به این سمت «هل» نداد. من با خوندن مارکس شروع کردم، اما زمانی مارکس میخوندم که آنارشیست بودم. با کتابهای «کار مزدی و سرمایه» و «دستمزد، قیمت و سود» شروع کردم، بعد «سرمایه» رو در کنار «جنگ داخلی در فرانسه» و «نقد برنامه گوتا» خوندم؛ یعنی داشتم سرمایه (هر سه جلد) رو میخوندم و همزمان بخش سیاسی رو هم دنبال میکردم. قبل از اینکه تمامش کنم، کتاب «قانون انباشت» [هنریک گروسمان] رو هم خوندم. واسه همین وقتی رفتم سراغ لنین، دیدم اصلاً ارضام نمیکنه. از نثرش و سبک نوشتنش متنفر بودم و هر چیزی که نوشته بود با تمام چیزهایی که خونده بودم، یعنی مثلاً با «ایدئولوژی آلمانی»، در تضاد بود. بعدش بوردیگا رو امتحان کردم، اما از اون هم خوشم نیومد. تا اینکه شروع کردم به خوندن نویسندههایی مثل پانهکوک و روله، و مطالعه چهرههایی مثل برندل، و خوندن ماتیک و گورتر و غیره؛ اینها بیشتر به دلم نشست و واقعاً از خوندنشون لذت بردم. اونها برام مثل یک تداومِ طبیعی و منطقی از چیزهایی بودن که در مارکس خونده بودم، به خصوص کتاب «اصول بنیادین تولید و توزیع کمونیستی» از GIC (گروه کمونیستهای بینالمللی). تلاش میکنم به زودی چندتا تئوری اتونومیسم (خودمختاریگرایی) رو هم بخونم، اما هنوز وقتش رو پیدا نکردم.
Lupus Audens: از بوردیگا چه چیزهایی خوندی؟
Reynold The Dragon: آه، عجب مسیر تئوریک و روشنفکرانهای برای شورایی شدن داشتی. برای من مسیر طولانیای بود؛ از میهنپرستیِ بدویِ شوروی و اصطلاحاً سوسیال دموکراسی و آتئیسم ستیزهجو شروع شد، بعد به استالینیسم رسید و بعد به یک مارکسیست-لنینیستِ معمولیتر تبدیل شدم. من اوایل کار، جز «مانیفست کمونیست» و لنین چیز زیادی نخونده بودم، چون از طریق یوتیوب وارد سیاست شدم، جایی که متأسفانه مارکسیست-لنینیستها و استالینیستها حرف اول رو میزنن.
فقط بعد از اینکه خودم بیشتر مطالعه کردم، شروع کردم به زیر سوال بردن مارکسیسم-لنینیسم و نگاه انتقادیتر به اتحاد جماهیر شوروی. از اون زمان خودم رو یک کمونیست آزادیخواه (لیبرتارین) میدونستم، اما تا مدتی درباره جزئیات اینکه سیستمی که من میخوام چطور قراره کار کنه، مطمئن نبودم. یه مدتی هم درباره کمونیسم شورایی میدونستم، اما با مخالفتش با احزاب موافق نبودم. فکر کنم خوندن «نامه سرگشاده به رفیق لنین» و «شوراهای کارگری» نظرم رو عوض کرد.
Emily: عمدتاً کتابهای «دیالوگ با استالین»، «تزهای لیون» و «اصول بنیادین».
*****
[05/07/2026 13:18]
Kara Kızıl Turkuاز: یک سازمان کمونیست شورایی توی مکزیک هست.
[لینک ارسال شده به وبسایت مانیفست هسته کارگران کمونیست]
Union of Council Communists: فکر نمیکنم آنها خودشان را کمونیست شورایی بدانند؛ در بیانیهشان صراحتاً اعلام میکنند که هدایت انقلابی بدون یک «اقتدار و مرجعیت» غیرممکن است، یا از تسخیر دولت صحبت میکنند بدون اینکه دقیقاً مشخص کنند چه نیرویی باید این کار را انجام دهد. آیا این وظیفه پرولتاریا و شورا است، یا وظیفه حزب کمونیست؟
Lupus Audens: همونطور که قبلاً توصیه شد، من کتاب «روسیه و انقلاب در تئوری مارکسیستی» رو پیشنهاد میکنم و کتاب «ساختار اقتصادی و اجتماعی روسیه امروز» رو هم بهش اضافه میکنم. از «دیالوگ با استالین» خوشت نیومد؟ به نظر من نوشته فوقالعادهایه چون بدون هیچگونه رویکرد اخلاقیِ لیبرالی، به اصل و جوهر استالینیسم ضربه میزنه. وبسایت N+1 اگر علاقهمند باشی، خیلی از متنهای بوردیگا رو منتشر میکنه (فکر کنم به چند زبان).
Union of Council Communists: درود رفیق. من هم آن اثر (گفتگوها با استالین) را خواندهام. با این حال، معتقدم کتاب استالینیسم و بلشویسم اثر پل ماتیک منعکسکننده یک موضعِ اصیلتر و پرولتاریاییتر است. نقد استالینیسم بدون نقد دقیق و بیرحمانه بلشویسم غیرممکن است. بوردیگا و تروتسکی، استالین را خائن به انقلاب میدانستند؛ این بدان معنا بود که آنها خود را به بلشویسم وفادار میدانستند و در نتیجه، هر دو به دنبال بازسازی بلشویسم بودند — یکی در چارچوب بینالملل چهارم و دیگری در جریان چپ ایتالیا. با این حال، هیچکدام از این دو جنبش — نه ایدههایشان و نه تاکتیکهایشان — هرگز واقعاً در پرولتاریا ریشه ندواندند.
اگرچه هر دو تلاشهایی شریف برای مبارزه با تحریفات استالینیستی بودند، اما نتوانستند بپذیرند که بازگشت به لنین یک خطای مرگبار برای طبقه کارگر خواهد بود. در سایه بلشویسم، کارگران به قدرت نمیرسند؛ بلکه سرکوب و قتلعام میشوند — درست مانند آنچه در کرونشتات رخ داد.
من در ابتدا با مطالعه آثار فلسفی مارکس، مانند نقد فلسفه حق هگل و دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی به مارکسیسم روی آوردم. بعدها تحت تأثیر آثار پختهتر او — یعنی گروندریسه و سرمایه — نقد اقتصاد سیاسی را در مرکز چارچوب تحلیلی خود قرار دادم. با این حال، آشنایی من با چشمانداز شورایی و مارکسیسمِ عملگرا (پراکسیسمحور) عمدتاً از طریق بحثها و جدلها با فعالان جنبش چپ و تحولات سیاسی شکل گرفت. بیشتر چپهایی که با آنها در هسته اصلی جنبش ز.ز.آ [زن زندگی آزادی](Z.Z.A) همکاری میکردم، لنینیستهای سرسختی بودند. من از همان ابتدا نسبت به مواضع و اقدامات لنین بدبین بودم، اگرچه انتقادهای اصلاحطلبانهای (رفورمیستی) را که از سوی منشویکها و کائوتسکی به او وارد میشد، قبول نداشتم.
آشنایی من با رزا لوکزامبورگ تفکرم را رادیکالتر کرد و من وارد بحثهای متعددی با دیگر چپها بر سر همین مواضع شدم. برای مدتی، تحت تأثیر وبینارها و جلسات انتقادی قرار داشتم که توسط فعالان مارکسیست در یوتیوب برگزار میشد و هدفشان ارائه یک خوانش انتقادی از مارکسیسم و میراث جنبش پرولتاریایی بود.
آشنایی اصلی من با چشمانداز کمونیسم شورایی از طریق مقاله حزب و طبقه اثر آنتون پانهکوک و کتاب نامه سرگشاده به رفیق لنین او اتفاق افتاد.
Lupus Audens: درود؛ من تا حدودی موافقم، چون بوردیگا مراحل مختلفی رو پشت سر گذاشت و حتی در زمان حیات لنین مواضع انتقادی نسبت به اتحاد جماهیر شوروی گرفت (در واقع، او حتی در جامعه بینالمللی هم به عنوان یک مهره سختگیر و کلهشق شناخته میشد). در متنهایی که ذکر کردم، به خصوص اولی، او قطعاً از ملاحظات انتقادی درباره نقش بلشویکها (که به نوعی توسط بافت مادی مجبور به مدیریت پایههای سرمایهداری دولتی شده بودن) دریغ نمیکنه. حالا البته اگه به دنبال محکوم کردن لنین بگردی، منطقاً چیزی پیدا نمیکنی. در ضمن، من بوردیگیست نیستم.
Union of Council Communists: محکوم کردن لنین یا بوردیگا اصل مطلب نیست. تنها دغدغه من، ضرورتِ یک گسستِ رادیکال از بلشویسم است — به ویژه از آن نسخه از مارکسیسم که توسط لنین ارائه شد؛ نسخهای که توسط شرایط روسیه تغییر یافته و تحریف شده بود و در نتیجه نمیتوانست به عنوان یک ابزار انتقادی علیه سرمایهداری به کارِ جنبش پرولتاریایی بیاید. آن شکل از مارکسیسم برای توجیه خودِ سرمایهداری دولتی طراحی شده بود: یک ماتریالیسم مکانیکی که آگاهی را صرفاً بازتابی از واقعیت عینی میدید؛ یک تحلیل اقتصادی که به جای تمرکز بر تضاد بین کار و سرمایه، ماهیت آنارشیک تولید را زیر سوال میبرد؛ و یک رویکرد سیاسی که عامل بودن (آژنسی) را از طبقه سلب کرده و آن را به یک اقلیت انقلابیِ حرفهای منتقل میکرد. متأسفانه، بخش بزرگی از اپوزیسیون چپ در برابر لنینیسم، نتوانست از این اصول گسست کند.
Lupus Audens: ماتریالیسم لنین به نظر من آنقدرها هم مکانیکی نیست. اگر قرار باشد چیزی در آن ببینم، علاوه بر نفوذ و تأثیر کائوتسکی، یکسری عناصرِ آنارشیستیِ پنهان (کریپتو-آنارشیک) و ارادهگراییِ (ولونتاریسم) بیش از حد در آن میبینم. به باور من، عدم درک شیوه تولید و توسعه تولیدی در روسیه بود که راه را برای سرمایهداری دولتی هموار کرد، نه دستکم گرفتنِ تضاد میان کار و سرمایه. در مورد ایده — اشتباهِ — تزریق آگاهی از بیرون و ایجاد ارگانی مجزا از طبقه، که خطای دیگری بود، اساساً با «ژیل دووه» (Dauvé) همعقیدهام.
من، همانطور که فکر کنم در فرصتهای دیگر هم نوشتهام، فرمها و قالبها را حاملِ محتوا نمیدانم، بلکه آنها را صرفاً ابزارهایی میبینم که باید به کار گرفته شوند. یک مجمع [شورایی] هم میتواند درست به اندازه یک حزب، جنبههای مخرب و خفهکننده خودش را نشان دهد. حال اگر منظورمان از حزب، صرفاً همان ایده کهنه و منسوخ لنینیستی همراه با سانترالیسم و تمام مهملاتش باشد، که هیچ، حرفی نیست. اما اگر آن را به عنوان راهی برای سازماندهیِ خودِ پرولتاریا در نظر بگیریم، قضیه فرق میکند. در هر صورت، نمیخواستم دوباره به مسائل مربوط به حزب برگردم، چرا که در حال حاضر این بحثها فقط تا حدی و به صورت حاشیهای مرتبط هستند.
Union of Council Communists: بله، موضع لنین در واقع شامل ارادهگرایی (ولونتاریسم) هم میشد. با این حال، منظور از «ماتریالیسم مکانیکی»، تصورِ آگاهی به عنوان انعکاسِ منفعلانه تصاویر بیرونی در ذهن است. از چشمانداز مارکسیستی، آگاهی در جریان تعامل با طبیعت و جامعه شکل میگیرد؛ آگاهی امرِ پراکسیس (عمل انقلابی) است و نه صرفاً تئوری محض.
تمرکز بر جنبههای غیرعقلانی سرمایهداری، در عمل، تلاشی است برای جایگزین کردن آن با یک سیستم عقلانی، به جای لغوِ کامل سیستم کار مزدی. مفهوم برنامهریزی متمرکز نیز از همین خط فکری نشأت میگیرد؛ درست مانند ایدههایی که شبیه به تئوریهای اضافهتولید، کممصرفی، یا فقدان تقاضای مؤثر هستند.
چرا بلشویکها نتوانستند یک تئوری پرولتاریایی تدوین کنند؟ پاسخ ساده است: چون آنها نمیتوانستند سرمایهداری را از منظر جنبههای منفی و متناقض آن بررسی کنند. پروژه آنها بازسازیِ سرمایهداری به شیوهای اقتدارگرایانه بود! لنین را نباید در کنار مارکس یا رهبران جنبش پرولتاریایی همچون رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت قرار داد؛ جایگاه تاریخی او در کنار روبسپیر و سنژوست (Saint-Just)* است.
نکته مترجم: در متن اصلی نام Simone de Beauvoir (سیمون دوبووار) آمده، اما با توجه به بافت تاریخی و مقایسه با روبسپیر، به نظر میرسد اشتباه تایپی چت از سوی نویسنده بوده و منظورش Saint-Just (انقلابی معروف ژاکوبن فرانسه) یا سیمون بولیوار بوده است. در هر صورت نام متن اصلی دوبووار است.
من ادعا نمیکنم که حزب به دلیل تجربیات مبارزاتی طبقه کارگر منسوخ شده است. حزب فرمی منسوخ است چون خودِ جامعه سرمایهداری منسوخ و تاریخگذشته است. حزب بخش جداییناپذیری از جامعه سرمایهداری است؛ اساساً تمام سازمانهایی که تا به امروز وجود داشتهاند، به دنبال حفظ رابطه کار-سرمایه بودهاند. برخلاف تروتسکیستها — که بحران را به شکستِ رهبری و نبود یک سازمان به اندازه کافی مارکسیست نسبت میدهند — بحران واقعی را باید در رکودِ جنبش کارگری جستجو کرد که ناشی از برجسته شدن و هژمونی سازمانهای واسطهای [مانند احزاب و اتحادیهها] است.
Lupus Audens: بله، تا اینجای کار موافقم. اما احتمالاً با من همعقیده خواهید بود که مسئله آگاهی، یکی از پیچیدهترین مباحث تئوریک در این متد [ماتریالیسم تاریخی] است.
با تمام احترام، این تصویر [و تحلیل شما] به نظر من بیش از حد صریح، سادهانگارانه و یکجانبه است. من به عنوان یک غیرلنینیست، یک تجربه تاریخیِ تا این حد بنیادین را اینطور راحت کنار نمیگذارم؛ و با اینکه اصلاً از بلشویسم خوشم نمیآید، باور ندارم که اراده برای ساختن یک سرمایهداری اقتدارگرا، از همان ابتدا در هسته و عمق نیات آنها پنهان بوده باشد. تا سال ۱۹۲۱، حتی [برای خودشان هم] اصلاً روشن نبود که چه اتفاقی دارد میافتد.
تمرکز [مطلق] روش نه، اما زیر ذرهبین گذاشتنِ اون جنبه و در نظر گرفتنش ضرری نداره.
