خاطراتی از کارل کرش،مصاحبه با هدا کرش (۱۹۷۲)

تعداد بازدید: 4
نویسنده: هدا کرش
زمان مطالعه: 33 دقیقه

مصاحبه با هدا کرش (۱۹۷۲)

خاطراتی از کارل کرش

منبع: نشریه نیو لفت ریویو (New Left Review)، شماره ۷۶، سال ۱۹۷۲.

برگردان:شوراها

*****

توجه و علاقه به آثار نظری کارل کرش، بخشی از جریان گسترده‌تر احیای علاقه به نظریه مارکسیستی در دهه گذشته بوده است. کرش که اغلب با لوکاچ (نظریه‌پرداز مجارستانی) مقایسه می‌شود و قرابت‌های نظری مشخصی نیز با او دارد، از جهات مهم متعددی با او متفاوت است. عمیق‌ترین تفاوت میان این دو، در انتخاب سیاسی متفاوتی نهفته است که در اواسط دهه ۱۹۲۰ انجام دادند: لوکاچ به‌طور کلی به «کمینترن» وفادار ماند، در حالی که کرش از حزب کمونیست گسست.

این اختلاف، بر نحوه «کشف مجدد» نوشته‌های این دو نظریه‌پرداز در سال‌های بعد نیز تاثیر گذاشت. لوکاچ تا زمان مرگش در سال ۱۹۷۱، به عنوان عضوی برجسته – و البته پرحاشیه – در حزب کمونیست مجارستان به نوشتن و فعالیت ادامه داد و درباره مسائل گوناگون نظری و سیاسی موضع‌گیری کرد. در مقابل، مواضع نظری و سیاسی متأخر کرش کم‌تر در دسترس و کم‌تر صریح بوده است؛ به طوری که به‌ویژه پس از مهاجرتش به ایالات متحده در سال ۱۹۳۶، ردیابی مسیر تفکر او اغلب دشوار است. این گمنامی نسبیِ آثار متأخر او و همچنین مرگش در سال ۱۹۶۱ (پیش از شکل‌گیری موج جدید علاقه به اندیشه‌هایش) سبب شد که پیشینه فکری و زندگینامه‌ایِ آثار اولیه او چندان کاویده نشود.

مصاحبه‌ای که در ادامه با دکتر هدا کرش می‌خوانید، پس‌زمینه شخصیِ زیست سیاسی و نظری کارل کرش را روشن می‌سازد و فضای فرهنگی آن روزگار آلمان را – که او از دل آن برآمده بود – به زیبایی تصویر می‌کند. هدا و کرش پیش از جنگ جهانی اول ازدواج کردند و در سال ۱۹۲۰ به حزب کمونیست آلمان (KPD) پیوستند. هدا در دوران جمهوری وایمار به عنوان معلم در مدارس تجربی مشغول به کار بود و در نمایندگی تجاری شوروی در برلین فعالیت می‌کرد؛ تا اینکه رهبران حزب کمونیست آلمان به دلیل ارتباطش با کرش، او را اخراج کردند. در اواخر دهه ۱۹۲۰ و اوایل دهه ۱۹۳۰، او در «مدرسه کارل مارکس» در برلین تدریس می‌کرد و در سال ۱۹۳۳، پس از قدرت‌گرفتن نازیسم، آلمان را ترک کرد. او در حال حاضر در فورت لیِ نیوجرسی زندگی می‌کند؛ جایی که این مصاحبه در سپتامبر ۱۹۷۲ در آنجا ضبط شده است.

  • کارل کرش در سال ۱۸۸۶ در تودشتد (Todstedt) در نزدیکی هامبورگ به دنیا آمد. پس‌زمینه خانوادگی او چگونه بود؟

هدا کرش: کرش از طبقه‌ای متوسط به دنیا آمد. پدرش دوره دبیرستان را تمام کرده بود، دیپلم (Abitur) داشت و از جاه‌طلبی فکری بالایی برخوردار بود. او علاقه زیادی به فلسفه داشت و مجلد عظیم و چاپ‌نشده‌ای درباره سیر تحول نظریه «مونادها»ی لاینبیتس نوشته بود. او تلاش می‌کرد کل جهان هستی را در این سیستم فلسفی بگنجاند. این کار، پروژه تمام زندگی او و کاملاً نظری بود.

خانواده آن‌ها از اهالی پروس شرقی و دارای پس‌زمینه کشاورزی بودند؛ اما پدرش خواهان زندگی شهری‌تر و فکری‌تر بود. مدت کوتاهی پس از ازدواجش با ترزا رایکوفسکی (مادر کارل)، آن‌ها به سمت غرب و به تودشتد نقل مکان کردند. پدرش می‌خواست به فرهنگ غربی نزدیک‌تر شود و از محیط کشاورزی و اشرافی‌گری (یونکرها) که در آن زندگی می‌کردند متنفر بود؛ چرا که هرچند خود خانواده کرش فقط یک مزرعه با اندازه‌ای متوسط داشتند، اما زمین‌های بزرگ اشرافی تمام اطراف آن‌ها را احاطه کرده بود و پدرش هیچ علاقه‌ای به کشاورزی نداشت.

مادر کارل اما کاملاً نسبت به مسائل فکری بی‌تفاوت بود و هرگز چیزی نمی‌خواند. او زنی زیبا و فوق‌العاده احساساتی و پرجوش‌وحروش بود: وقتی حالش خوب بود غذاهای عالی می‌پخت و وقتی عصبانی بود همه‌چیز را می‌سوزاند! او به‌شدت نامنظم و شلخته بود؛ و اگر تنها یک دلیل وجود داشته باشد که چرا کارل این‌قدر منظم و مرتب بود، آن دلیل دقیقاً مادرش بود!

به عنوان مثال، کارل در سال‌های آخر مدرسه‌اش آلونکی در ته باغ داشت که در آن کار و مطالعه می‌کرد. آنجا مثل سلول انفرادی راهبان بود؛ هیچ فرشی روی زمین نبود، فقط یک میز و چند صندلی سخت. او به من می‌گفت که این همان سبک زندگی است که دوست دارد. تمام مدادهایش کاملاً صاف و مرتب روی میز چیده شده بودند. این تمایل و علاقه او به نظم و شفافیت کامل، تا حد زیادی تحت تاثیر و در واکنش به بی‌نظمی مادرش شکل گرفته بود.

آن ۱۱ سالِ اول در آن شهر کوچک در دشت «لونبورگ هیت» (Lüneburg Heath)، تأثیر بسیار پررنگی بر کارل گذاشت. او می‌توانست به گویش شمال آلمان صحبت کند و تا پیش از جنگ جهانی اول، برخی هجاها – مانند حرف «s» در ابتدای واژگانی چون sprechen و stehen – را به سبک مردم شمال آلمان تلفظ می‌کرد. او در طول جنگ این لهجه را کنار گذاشت، چرا که تمام هم‌رزمانش در هنگ نظامی از اهالی منطقه «ماینینگن» بودند و متوجه حرف‌هایش نمی‌شدند؛ بنابراین برای اینکه مردم عادی – یعنی همان سربازان – حرفش را بفهمند، لهجه خود را تغییر داد. با این حال، او همواره پر از داستان‌ها، ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات اصیل آن گوشه از جهان بود.

وقتی ۱۱ ساله شد، خانواده‌اش نقل مکان کردند؛ چرا که در آن شهر کوچک هیچ مدرسه دبیرستان پیشرفته‌ای (Gymnasium) وجود نداشت و کارل چنان استعدادی از خود نشان داده بود که والدینی احساس می‌کردند او باید در مدرسه بهتری درس بخواند. ماینینگن در آن زمان هنوز یک «دوک‌نشین بزرگ» بود و من نمی‌دانم چرا آنجا را انتخاب کردند. شاید به این دلیل بود که یکی از لیبرال‌ترین و روشنفکرترین شاهزاده‌نشین‌ها به شمار می‌رفت؛ برخلاف پروس که بسیار مرتجع‌تر بود، ماینینگن دست به اصلاحات متعددی زده بود. این شهر دارای یک تئاتر دربار (Hoftheater) بود که نخستین تئاتر در آلمان محسوب می‌شد که نقش‌های کلاسیک را به شیوه‌ای واقع‌گرایانه اجرا می‌کرد، نه با لحنی خطابی و نمایش‌نامه‌خوانیِ خشک.

وقتی به آنجا نقل مکان کردند، پدر کرش در یک بانک مشغول به کار شد و در نهایت به مقام نایب‌رئیسی آن بانک در ماینینگن رسید. خانواده کرش در «اوبرماسفلد» (روستایی در همان نزدیکی) زندگی می‌کردند و کارل هر روز برای رفتن به مدرسه، یک ساعت رفت و یک ساعت بازگشت را پیاده طی می‌کرد. برخی افراد گمان کرده‌اند که خانواده کرش بسیار مرفه بوده‌اند؛ اما اگرچه فقیر نبودند، ۶ فرزند (چهار دختر و دو پسر) داشتند و زندگی‌شان قطعاً بسیار ساده اداره می‌شد. علت سکونتشان در این روستا این بود که اجاره‌بها نسبت به شهر ارزان‌تر بود و آن‌ها زیستی بسیار قانع و صرفه‌جویانه داشتند.

کرش تا زمان اخذ دیپلم (Abitur) در مدرسه ماینینگن ماند؛ اکثر معلمان او الکلی بودند و عادت به نوشیدن مفرط را از دوران دانشجویی خود به ارث برده بودند. او علاوه بر متون درسیِ تعیین‌شده – مانند جستارهای نظری شیلر که در دوره ادبیات آلمانی گنجانده شده بود – خودش به تنهایی شروع به خواندن فلسفه کرد. پدر کارل روی نظریه مونادهای خود کار می‌کرد و به همین دلیل او نیز کرش را به خواندن فلسفه تشویق می‌نمود. کارل بعدها به من گفت در همان دوران مدرسه بود که از شر تمام حماقت‌های رفتار دانشجویان سنتی آلمان در آن زمان خلاص شد؛ حماقت‌هایی نظیر میگساری‌های بی‌انتها، مراسم‌های فرقه‌ای و گروهی، آبجوی بیشتر و گردش‌های روزهای یکشنبه به میکده‌های روستا. او بعدها می‌گفت که در دو سال آخر مدرسه، این رفتارهای عبث را کاملاً از درون خود بیرون ریخته و دیگر کوچک‌ترین تمایلی به تکرار مجدد آن‌ها نداشته است.

  • او سپس به دانشگاه رفت، اما در چند مؤسسه آموزشی مختلف تحصیل کرد. وقتی دانشجو بود، در چه نوع فعالیت‌هایی مشارکت داشت؟

هدا کرش: پس از اخذ دیپلم، او ابتدا به دانشگاه ینا (Jena) رفت و تحصیلات خود را در آنجا به پایان رساند. او همچنین یک ترم را در مونیخ گذراند؛ زیرا معتقد بود باید چیزی از هنر بداند و مونیخ بهترین جا برای دیدن تابلوهای نقاشی و شنیدن موسیقی خوب بود. پس از آن، مدتی را در سوئیس سپری کرد و در آنجا توانست زبان فرانسوی را به روانی یاد بگیرد. او همچنین در آنجا تجربه ملموسی از جامعه بین‌المللی دانشجویان و تبعیدیان سیاسی به دست آورد. او با روس‌های زیادی که از دست حکومت تزار گریخته بودند ملاقات کرد، اگرچه هیچ‌یک از آن‌ها افراد مشهوری نبودند.

او حقوق خواند، زیرا پدرش فکر می‌کرد حقوق تنها رشته‌ای است که یک جوان باهوش باید بخواند. کارل از همان ابتدا در رشته حقوق بین‌الملل و فلسفه حقوق (جورسپرودنس) متخصص شد و تمام امتحاناتش را با نمرات عالی پشت سر گذاشت. او همچنین عضو «جنبش دانشجویان آزاد» (Freie Studentenschaft) بود؛ گروهی از دانشجویان که با انجمن‌های دانشجوییِ موجود (Bünde) مخالفت می‌کردند. کرش نقشی کلیدی در این جنبش ایفا کرد و برای فعالیت در آن به سراغ نقاط مختلف آلمان رفت — و اصلاً نخستین دیدار من و او نیز به همین شکل اتفاق افتاد.

این جنبش هیچ عضویت رسمی و شناسنامه‌داری نداشت. از نظر تاریخی، این جریان در مخالفت با انجمن‌های سنت‌گرا (Burschenschaften و Studentenkorps) شکل گرفت؛ انجمن‌هایی که نماینده یهودی‌ستیزی مرتجعانه و نظامی‌گری بودند و مراسم تشریفاتی فراوان، درجه‌بندی‌ها، میگساری و لیست‌های عضویت داشتند. اما «دانشجویان آزاد» هیچ لیستی نداشتند؛ آن‌ها گروه‌های باز داشتند — گروه‌های ورزشی، گروه‌های فلسفی و گروه‌های کمک متقابل. هرکس می‌خواست می‌توانست در جلسات شرکت کند. این جنبش حدود سال ۱۹۰۰ به وجود آمد و صراحتاً در هنجارشکنی و مخالفت با کدهای رفتاری سنتی آلمان فعال بود. گمان نمی‌کنم آن‌ها محتوای سیاسی صریح یا مشخصی داشتند، جز اینکه خواهان نوعی آزادی فردگرایانه بودند. آن‌ها تمایل مختصری به چپِ مرکز داشتند، اما قطعاً سوسیالیست نبودند.

  • شما به علاقه‌مندی‌های فلسفی او در دوران مدرسه اشاره کردید… این علاقمندی‌ها چه نسبتی با مواضع سیاسیِ بعدی او پیدا کردند؟

هدا کرش:اگرچه پدرش پیرو فلسفه لاینبیتس بود، اما کارل در آن زمان خودش را یک «کانتی» می‌دانست. او اغلب درباره موضوعات گوناگونی سخنرانی می‌کرد و همیشه می‌شد فهمید که اندیشه‌ای کانتی دارد. او اصرار داشت هر کسی که از نظرش به اندازه کافی باهوش است، نه تنها کتاب سنجش عقل محض، بلکه دیگر آثار کانت، به‌ویژه بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق را نیز بخواند. او همچنین تا سال آخر مدرسه، به سوسیالیسمی متقاعدکننده دست یافته بود. او به اطرافش نگاه می‌کرد تا ببیند آیا در میان هم‌کلاسی‌هایش سوسیالیستی وجود دارد یا نه، اما هیچ‌کس را نیافت.

او کتاب‌های زیادی می‌خواند… دقیقاً نمیدانم اولین بار چه زمانی آثار مارکس را خواند، اما تمایل دارم فکر کنم در دوران مدرسه بود؛ زیرا زمانی که دانشجو شد، یک سوسیالیستِ صریح و مصمم بود — از روی عقیده و باور شخصی، اگرچه عضو هیچ سازمان و حزبی نبود. او هرگز به «حزب سوسیال دموکرات آلمان» (SPD) نپیوست، هرچند دوستانی در این حزب، به ویژه در دانشگاه ینا داشت. او می‌خواست «دانشجویان آزاد» با کارگران و سوسیالیست‌ها دیدار کنند؛ به همین دلیل شب‌های بحث و گفتگویی را از طریق یکی از دوستانش به نام هایدمان (که پدرش نماینده SPD در پارلمان محلی مکلنبورگ بود) ترتیب داد. این نشست‌ها مثل یک وعده شام دسته‌جمعی طراحی شده بود که در آن زنان و مردان کنار هم می‌نشستند — در این مورد، کارگران و دانشجویان به صورت یکی در میان کنار هم قرار می‌گرفتند.

شهر ینا، شهری کوچک بود که تحت سیطره دانشگاه و کارخانجات نوری «تایس» (Zeiss) قرار داشت. آنجا یک مرکز فرهنگی بود؛ شیلر در آنجا زندگی کرده بود، فاصله‌ای تا «وایمارِ» گوته نداشت و حس قوی‌ای از سنت در آن موج می‌زد. مجموعه «تایس» توسط خود کارل تایس و ارنست آبه اداره می‌شد که با معیارهای خودشان، اصلاح‌طلبانی اجتماعی بودند. تایس بخش فنی و اپتیکال را اداره می‌کرد و آبه بخش اجتماعی و رفاهی را سازماندهی می‌کرد. آن‌ها از همان ابتدا سیستم بسیار پیشرفته‌ای برای تقسیم سود داشتند و می‌خواستند کل مجموعه را به کارگران واگذار کنند — اما کارگران آن را نپذیرفتند!

کارخانجات تایس همچنین نصف هزینه‌های دانشگاه را می‌پرداخت و نصف دیگر را دولت تأمین می‌کرد. مجموعه تایس یک «خانه مردم» (Volkshaus) با سالن‌های تئاتر و جلسات ساخت. نصف جمعیت ینا کارگر بودند و نصف دیگر دانشجو؛ و مردم به شوخی می‌گفتند هر شب نصف جمعیت برای نصف دیگر سخنرانی می‌کند! ینا تنها شهر آلمان بود که در آن زمان چنین آزمایشی در روابط کار در آن جریان داشت؛ و اگرچه کرش وابستگی رسمی به کارخانجات تایس نداشت، اما تحت تأثیر این فضا قرار گرفت و مرتباً به جلسات «خانه مردم» می‌رفت. پس از جنگ، او به‌شدت در این جریان درگیر شد و به یکی از رهبران سیاسی آن‌ها تبدیل گشت.

او همچنین به «حلقه دیدریش» (Diederichs) کشیده شد؛ جریانی که در آن افراد ملی‌گرا و غیرسیاسی یک گروه جوانان تشکیل داده بودند. دیدریش انتشاراتی در ینا داشت و مجله Die Tat (عمل) را منتشر می‌کرد. او دانشجویان زیادی را دور خود جمع کرده بود که با هم تعطیلات سنتی (مانند انقلاب تابستانی) را با روشن کردن آتش، سرودخوانی، رقص در خیابان‌ها و پریدن پسران و دختران از روی آتش جشن می‌گرفتند. بیشتر این جوانان لباس‌های سنت‌گرایانه (Schauben) می‌پوشیدند — کت‌های آلمانی قرون‌وسطایی بدون آستین یا یقه. آن‌ها با لباس‌های مردانه بی‌روح و تنگِ قرن نوزدهم مخالف بودند؛ هیچ‌کدام یقه یا دکمه سرآستین نداشتند؛ پیراهن‌های گشاد با یقه‌های باز می‌پوشیدند و عکس‌های آن زمان، کراوات‌های بزرگ و پهنی را نشان می‌دهد که کرش می‌بست. آن‌ها لباس‌های رنگارنگ می‌پوشیدند و دیدریش به شیوه‌ای کاملاً خلاقانه و پرشور، تلفیقی از سنت‌های قدیمی و شورش علیه جامعه بورژوایی را پرورش می‌داد. گمان نمی‌کنم آزادی جنسیِ زیاده‌روانه‌ای میان این جوانان وجود داشت، اما رفتارهایشان بسیار آزادانه‌تر از رفتارهای سنت‌گرایانه و متداول دختران و پسران جوان آن زمان بود.

  • پس از پایان تحصیلات در ینا، کرش به انگلستان رفت و از سال ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۴ در آنجا ماند. نوشته‌های اولیه او نشان می‌دهد که به ابعاد مختلف زندگی انگلیسی علاقه داشته است — فابیان‌ها، گالسورثی، جنبش حقوق زنان (سوفراژت‌ها) و دانشگاه‌ها. او در انگلستان چه می‌کرد؟

هدا کرش: برخلاف آنچه برخی نوشته‌اند، این حقیقت ندارد که او برای تحصیل به انگلستان رفته بود. او شغلی داشت که مستلزم همکاری با سر ارنست شوستر (Sir Ernest Schuster)، استاد برجسته حقوق بود. شوستر (که پدربزرگ استیون اسپندر، شاعر معروف بود) کتابی درباره حقوق مدنی و دادرسی انگلستان نوشته بود و فردی را می‌خواست که نه تنها آن را ترجمه کند، بلکه کتاب را به‌گونه‌ای ویراستاری کند که برای یک دانشجوی حقوق آلمانی قابل فهم باشد. خود شوستر در ینا تحصیل کرده بود و دانشگاه ینا، کرش را به او معرفی کرد. کرش و شوستر چنان رابطه خوبی پیدا کردند و آن‌قدر زمان صرف گفتگو می‌کردند که کار پیشرفت کتاب بسیار کند پیش رفت و تازه در بهار ۱۹۱۴ به مراحل پایانی رسید.

من هم در انگلستان همراه او بودم؛ از استادم کاری برای نسخه‌برداری از یک نسخه خطی انگلیسیِ میانه در موزه بریتانیا گرفته بودم. ما در آن زمان ابعاد زیادی از زندگی انگلیسی را از نزدیک مشاهده کردیم و به «جمعیت فابیان» (Fabian Society) پیوستیم — این نخستین سازمانی بود که کرش رسماً عضو آن شد. ما مرتباً در جلسات «نهالستان فابیان» (Fabian Nursery) که مخصوص اعضای جوان‌تر بود شرکت می‌کردیم و گزارش‌هایی، به‌ویژه درباره مسائل آلمان، ارائه می‌دادیم.

زمانی که کرش و شوستر سرانجام دست‌نوشته کتاب را تمام کردند، تابستان ۱۹۱۴ شده بود و کارل از سوی هنگ نظامی‌اش در ماینینگن فراخوانده شد. از او خواسته شده بود برای رزمایش‌های فوق‌العاده حاضر شود. او به من گفت این فراخوان به معنای حتمی بودن جنگ است، چرا که او پیشتر رزمایش‌های لازم و قانونی خود را گذرانده بود. ما مفصلاً بحث کردیم که آیا به آلمان بازگردیم یا نه؛ زیرا او هیچ تمایلی برای جنگیدن در راه «میهن» نداشت. اما در نهایت تصمیم گرفتیم برگردیم، چرا که او می‌گفت تمایلش برای زندانی شدن در یک کشور خارجی به عنوان «تبعه دشمن» بدون هیچ ارتباطی با جنبش‌های مردمی، از آن هم کمتر است! او می‌خواست همراه و در کنار توده‌ها باشد، و توده‌ها قرار بود در ارتش باشند.

  • واکنش او به تجربه جنگ و بحران‌ها و جهش‌های سیاسی عمومی‌تر در اروپا چه بود؟

هدا کرش: کرش در همان هنگی خدمت می‌کرد که در آن آموزش دیده بود و بسیاری از افسران، هم‌کلاسی‌های قدیمی او از ماینینگن بودند. این هنگ، «هنگ ۳۲ پیاده‌نظام» بود و اکثر افراد آن را پسران روستایی تشکیل می‌دادند. وقتی عازم جنگ می‌شدند، هیچ‌گونه شادی و ابرازی وجود نداشت. موسیقی و دسته‌های گل به‌طور رسمی تدارک دیده شده بود؛ گروه‌های موزیک مجبور به نواختن بودند و بانوان گل پرت می‌کردند، اما سربازان افسرده، خشمگین یا گریه‌کنان بودند. پدر کارل و من در ایستگاه قطار بدرقه‌اش کردیم — مادرش طاقت دیدن این صحنه را نداشت و نیامد.

آن‌ها به بلژیک فرستاده شدند و کرش همیشه می‌گفت که رژه رفتن و ورود نظامی به یک کشور بی‌طرف (بلژیک)، تجاوزی مجرمانه به حقوق بین‌الملل است. او این اقدام را با تمام وجود محکوم کرد و به همین دلیل، در همان هفته دوم جنگ، درجه‌اش از ستوانی به گروهبانی تنزل یافت! اما او در بلژیک وجود خود را مفید ساخت؛ چرا که مرتباً به افسران و سربازان فشار می‌آورد تا دست به غارت نزنند و غذاهای مردم را مصادره نکنند. او به نوعی مسئول تدارکات غیررسمی تبدیل شد که سربازان را مجبور می‌کرد پول مرغ و تخم‌مرغ‌هایی را که برمی‌دارند به مردم بپردازند.

از آنجا که او مخالف جنگ بود، هرگز تفنگ یا شمشیر حمل نمی‌کرد. او همواره یادآوری می‌کرد که داشتن یا نداشتن اسلحه هیچ تفاوتی ایجاد نمی‌کند، چرا که با اسلحه یا بدون اسلحه به یک اندازه در معرض خطرید؛ اصل مطلب این بود که در هیچ حالتی امنیت نداشتید. او شخصاً قصد کشتن هیچ انسانی را نداشت، اما رسالت خود می‌دانست که تا حد امکان، افراد بیشتری از یگانش را زنده به خانه بازگرداند.

این تنها «هدف جنگی» او بود. او داوطلبانه به دوره‌های گشتی و شناسایی می‌رفت و چندین بار نشان افتخار گرفت — نه به خاطر اقدام نظامی خاصی، بلکه صرفاً به خاطر زنده ماندن زیر آن حجم از آتش سنگین! آنچه ما در خانه هرگز نمی‌توانستیم درک کنیم این بود که چرا او در دادگاه نظامی محاکمه نشد؛ اما او بعدها گفت که دو دلیل احتمالی برای این موضوع وجود داشت: نخست اینکه او فردی مفید بود — به گشتی می‌رفت، گزارش‌های عالی می‌نوشت و به افسران ایده‌هایی درباره نحوه پیشروی و عقب‌نشینی می‌داد. دلیل دوم این بود که همه او را از دوران مدرسه می‌شناختند؛ آن‌ها فکر می‌کردند کرش همیشه دیوانه بوده، اما در عین حال «آدم بدی نیست»! اگر او در هنگ دیگری غیر از این بود، مستقیماً به دادگاه نظامی کشیده می‌شد.

در سال ۱۹۱۷، با افزایش تلفات جنگ، اعتصابات و ناآرامی‌هایی میان سربازان رخ داد؛ در این زمان درجه او دوباره به او بازگردانده شد و جنگ را با درجه سروانی به پایان رساند. مردم یگان او را «گروهان سرخ» می‌نامیدند، زیرا همه آن‌ها هوادار انقلاب و پایان دادن به جنگ از طریق زمین گذاشتن سلاح بودند. بعدها، وقتی شوراهای سربازان (سوویت‌ها) شکل گرفت، او بلافاصله به عنوان نماینده انتخاب شد؛ و از آنجا که مقامات از این شوراها می‌ترسیدند، یگان آن‌ها تا مدت‌ها مرخص نشد و ترخیصشان تا ژانویه ۱۹۱۹ طول کشید.

ترخیص آن‌ها در نزدیکی برلین انجام شد، اما چون اهل ماینینگن بودند، هیچ ارتباطی با انقلابیون برلین نداشتند و در قیام «اسپارتاکیست‌ها» در آن زمان مشارکتی نکردند. کرش در شش ماه آخر جنگ دچار ناامیدی مطلق شده بود. یک نارنجک به یگان او اصابت کرده بود و دسته اول آن‌ها تا آخرین نفر نابود شده بودند. او بعدها به من گفت که دچار حملات شدید گریه شده و سپس مست کرده است، زیرا تحمل آن وضعیت از توانش خارج شده بود. تقریباً تمام کسانی که او در سال ۱۹۱۴ با آن‌ها جنگ را شروع کرده بود کشته شده بودند و او به خاطر این کشتار دسته‌جمعی به شدت ناامید بود. اما زمانی که «انقلاب نوامبر» رخ داد، او دوباره روحیه گرفت و امیدوار شد که می‌توان آلمانی بهتر ساخت.

  • دوره زمانی از پایان جنگ تا اخراج او از حزب کمونیست در سال ۱۹۲۶، فعال‌ترین فاز سیاسی زندگی او بود. او پس از بازگشت از جنگ چه کرد؟

هدا کرش:وقتی او از جنگ بازگشت، به «حزب سوسیال دموکرات مستقل آلمان» (USPD) پیوست؛ حزبی که من پیش‌تر وقتی شنیدم نمایندگانی به کنفرانس «زیمروالد» فرستاده‌اند و خواهان پایان دادن به جنگ هستند، عضو آن شده بودم. او در کنفرانس ۱۹۲۰ حزب USPD شرکت کرد؛ همان کنفرانسی که حزب در آن دچار انشعاب شد و اکثریت اعضا به ادغام با کمونیست‌ها رای دادند. کرش با اکثریت همراه شد، هرچند در مورد ۲۱ شرط تعیین‌شده از سوی کمینترن (بین‌الملل سوم) تردیدهای بسیار بزرگی داشت.

اما وضعیت درست مانند زمانی بود که در لندن درباره بازگشتش به آلمان بحث می‌کردیم: او نمی‌خواست عضو یک فرقه کوچک و منزوی باشد، بلکه معتقد بود باید در جایی حضور داشته باشد که توده‌ها هستند، و باور داشت که کارگران آلمان دارند به سمت کمونیسم می‌روند. اصلی‌ترین تردید او درباره آن ۲۱ شرط، به انضباط متمرکزشده از سوی مسکو و میزان وابستگی‌ای مربوط می‌شد که به حزب روسیه تحمیل می‌کرد. او در همه چیز — همان‌طور که در میان دانشجویان بود — طرفدار تمرکززدایی بود و تا آن زمان به‌شدت متقاعد شده بود که اصل «شوراهای کارگری» (سوویت‌ها) راه درست است.

اگرچه او بلافاصله پس از جنگ دوباره تدریس در ینا را آغاز کرد و ما در ساختمانی زندگی می‌کردیم که دفتر روزنامه محلی حزب کمونیست (Die Neue Zeitung) در آن قرار داشت، اما او مدتی را هم در برلین گذراند و در «کمیسیون جامعه‌پذیری/سوسیالیزاسیون» (Socialization Commission) کار کرد. این کمیسیون نهادی بورژوایی با اعضای سوسیال دموکرات بود که وظیفه داشت طرح‌های عملی برای «اجتماعی‌سازی» و سوسیالیستی کردن اقتصاد آلمان تدوین کند. دولت اولیه ۱۹۱۹ شامل اعضای SPD و USPD بود و آن‌ها می‌خواستند مسائل سازمان‌دهی یک اقتصاد سوسیالیستی و این گذار پیش‌بینی‌شده را حل‌وفصل کنند. کارل در آن زمان اصلاً به اندازه‌ای که از فردی به آن باهوشی انتظار می‌رفت، بدبین و شکاک نبود! او فردی پرشور و شوریده بود و نوشته‌هایش درباره اجتماعی‌سازی اقتصاد تا نزدیک به یک سال منعکس‌کننده همین شور و اشتیاق بود. انقلاب روسیه تأثیر عظیمی بر او گذاشته بود و همه ما فکر می‌کردیم این رویداد، آغاز یک عصر جدید است.

  • او از سال ۱۹۲۱ به بعد روی مهم‌ترین متن خود، کتاب مارکسیسم و فلسفه کار می‌کرد. آیا او در آن زمان با لوکاچ (که کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی او در همان سال منتشر شد) همکاری داشت؟

هدا کرش: او هنگام کار روی کتاب مارکسیسم و فلسفه چیزی درباره لوکاچ نمی‌دانست. تنها پس از انتشار کتاب خودش بود که از وجود لوکاچ باخبر شد. او به من گفت کتاب دیگری تازه منتشر شده که از بسیاری جهات حاوی ایده‌هایی شبیه به ایده‌های خودش است. بعدها، وقتی کرش در دهه ۱۹۲۰ و درست تا فوریه ۱۹۳۳ دوره‌های آموزشی و سخنرانی درباره مارکسیسم برگزار می‌کرد، لوکاچ هم شرکت می‌کرد و کاملاً مرتب در جلسات حاضر می‌شد. بعد از جلسات، همیشه بحث و گفتگوهایی در «کافه آدلر» در میدان الکساندرپلاتز جریان داشت و لوکاچ خیلی اوقات آنجا بود.

در سال ۱۹۳۰، فلیکس وایل یک «مدرسه تابستانی» (آکادمی تابستانی) راه‌اندازی کرد — چیزی که امروزه به آن کارگاه آموزشی (ورکشاپ) می‌گویند — که در آن، همه ما یک هفته را در مسافرخانه‌ای روستایی در تورینگن به بحث و خواندن مقالات گذراندیم. این واقعیت که لوکاچ در حزب کمونیست بود و کرش آن را ترک کرده بود، خللی در رابطه آن‌ها ایجاد نکرد؛ هر دو، خود را «کمونیست‌های انتقادی» می‌دانستند.

کرش در مقدمه جدید کتاب مارکسیسم و فلسفه که در سال ۱۹۲۹ نوشت، اشاره کرد که نقاط توافق میان او و لوکاچ کمتر از آن چیزی بوده که ابتدا تصور می‌کرده است. این موضوع به مواضع متفاوت آن‌ها در قبال شوروی مربوط می‌شد. آن اختلاف‌نظر — و نه هیچ مسئله فلسفی دیگری — منشأ اصلی واگرایی و فاصله‌گرفتن آن‌ها از یکدیگر بود. کرش همچنین معتقد بود که لوکاچ نسبت به خودش، هنوز بخش بیشتری از پس‌زمینه فلسفی ایده‌آلیستی‌اش را حفظ کرده است. اما با وجود این مسائل، آن‌ها تا زمانی که لوکاچ به اتحاد جماهیر شوروی رفت، روابط دوستانه‌ای داشتند و پس از آن دیگر هیچ ارتباطی میانشان برقرار نبود.

  • کرش در سال ۱۹۲۳ یکی از وزرای دولت جبهه متحد KPD-USPD در تورینگن بود؛ دولتی که با مداخله ارتش آلمان (رایشس‌ور) سرکوب شد. نقش کرش در آن تجربه چه بود؟

هدا کرش: از ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۳ او در ینا حقوق تدریس می‌کرد؛ کاری که حتی وقتی نماینده پارلمان ایالتی (لندتاگ) تورینگن شد نیز آن را ادامه داد. او در نقاط مختلف سخنرانی‌های سیاسی می‌کرد و در سیاست‌های حزب کمونیست فعال بود. در تورینگن، اکثریت قاطع توده‌ها یا سوسیال دموکرات‌های چپ بودند یا کمونیست، و در سپتامبر ۱۹۲۳ یک دولت ائتلافی از این دو حزب تشکیل شد.

حزب کمونیست (KPD) از کادرهایی که تحصیلات رسمی داشتند حمایت می‌کرد؛ بنابراین او وزیر دادگستری شد و به مدت شش ماه در این سمت ماند. او نسبت به امکان یک قیام انقلابی — که تشکیل دولت ائتلافی قرار بود منطقه‌ را برای آن آماده کند — تردید داشت، اما با این استدلال که تا زمانی که کوچک‌ترین شانس موفقیت وجود دارد باید مشارکت کرد، فعال ماند. دیدگاه واقع‌بینانه او این بود که نازیسم پس از شکست کودتای هیتلر در مونیخ سعی خواهد کرد وارد تورینگن شود و حتی اگر یک انقلاب کارگری موفق به تسخیر قدرت نشود، دست‌کم می‌تواند از تصرف قهرآمیز دولت توسط نازی‌ها جلوگیری کند. کرش با توجه به تجربه نظامی‌اش، مسئول تدارکات شبه‌نظامی بود؛ اما کاری که می‌توانستند انجام دهند محدود بود. یک افسر عالی‌رتبه روسی به آن‌ها مشاوره می‌داد؛ آن‌ها تمرین نظامی می‌کردند، به پیاده‌روی‌های طولانی می‌رفتند و مشخص می‌کردند که در صورت حمله نازی‌ها کدام ارتفاعات را اشغال کنند.

قیام پیش‌بینی‌شده در تورینگن هرگز رخ نداد زیرا ارتش آلمان (رایشس‌ور) پیش از آماده شدن طرح‌ها دست به حمله زد. دولت فدرال در برلین اعلام کرد که نظم و قانون در تورینگن فروپاشیده و اوباش کنترل را به دست گرفته‌اند؛ در حالی که در واقعیت، زندگی مسالمت‌آمیز و روزمره متوقف نشده بود و سربازانی که وارد شدند گیج شده بودند، چون هیچ بی‌نظمی‌ای نمی‌دیدند و کسی به آن‌ها حمله نمی‌کرد!

اعضای دولت منطقه‌ای مجبور شدند به زندگی مخفیانه روی بیاورند و مطبوعات، از جمله روزنامه‌های خارجی، گزارش دادند که آن‌ها به هلند و دانمارک گریخته‌اند. در واقع آن‌ها فقط تا لاپیزیک (که یک ساعت با قطار محلی از ینا فاصله داشت) رفته بودند. کرش مجبور به زندگی مخفیانه شد و من بازداشت شدم، اما چهار ماه بعد، پس از منحل شدن دولت تورینگن، عفو عمومی اعلام شد.

در سال ۱۹۲۴ انتخابات جدیدی تحت مقررات اضطراری برگزار شد و رژیم برلین اطمینان حاصل کرد که هیچ دولت سوسیالیستی یا کمونیستی تشکیل نشود. در واقع، تورینگن بعدها یکی از نخستین دولت‌های نازی را در میان مناطق آلمان به خود دید که متعاقباً کارل را از تدریس در دانشگاه ینا منع کرد. اما در سال ۱۹۲۴، او مجدداً به پارلمان ایالتی انتخاب شد و به پارلمان ملی (رایشتاگ) نیز راه یافت؛ بنابراین ما به برلین نقل مکان کردیم.

  • او به مدت یک سال سردبیر نشریه نظری حزب بود و در مرکز سیاست‌ورزی KPD قرار داشت. اما درست در نقطه اوج نفوذش در داخل حزب، به چالش کشیدن خط‌مشی غالب آن را آغاز کرد. واکنش او به تغییرات بین‌الملل کمونیستی (کمینترن) در آن زمان چه بود؟

هدا کرش: او روزبه‌روز نسبت به تحولات روسیه، به‌ویژه پس از مرگ لنین، نگران‌تر می‌شد. البته او همیشه تردیدهایی داشت. اما در تورینگن، حزب کمونیست قوی و بزرگ بود و رفقای محلی افراد بسیار خوبی بودند که حاضر بودند آسایش شخصی، پول، زمان و شغل خود را فدای مبارزه طبقاتی کنند. جلسات و کمیسیون‌های فراوانی دایر بود. سپس دستورالعمل‌ها بیش از پیش از مسکو سرازیر شدند که دیکته می‌کردند در جلسات چه چیزی باید بحث شود و چه قطعنامه‌هایی باید به تصویب برسد.

در حالی که در اوایل دهه ۱۹۲۰، بدنه و اعضای عادی احساس می‌کردند که خودشان اقداماتشان را شکل می‌دهند، اکنون رهبری بین‌المللی شروع به مداخله و هدایت همه‌چیز کرده بود. اما کارل هنوز فکر می‌کرد که حزب کمونیست تنها حزبی است که همچنان به هر نحوی تلاش می‌کند مبارزه کند؛ چرا که هیچ گمانی وجود نداشت که سوسیال دموکرات‌ها دست به چنین کاری بزنند. بنابراین او در حزب ماند، اگرچه خیلی زود فهمید که اخراج خواهد شد.

او در سال ۱۹۲۴ به پنجمین کنگره کمینترن در موسکو رفت و در آنجا این احساس را داشت که در خطر است. برخی رفقا به او هشدار دادند که ممکن است جلوی رفتنش گرفته شود، زیرا شدیداً به انحراف عقیدتی و سخنان انحرافی علیه رهبری شوروی مظنون بود. او زودتر از زمان برنامه‌ریزی‌شده آنجا را ترک کرد و در مدتی که آنجا بود هیچ انطباق و تصویر واقعی از اتحاد شوروی به دست نیاورد؛ زیرا کاملاً غرق در خودِ کنفرانس بود.

او با دیگر گروه‌های اپوزیسیون در ارتباط بود. او با آمادئو بوردیگا (Amadeo Bordiga)، رهبر کمونیست‌های ایتالیا در موسکو ملاقات کرد. سپس با ساپرونوف (Sapronov)، از اعضای «اپوزیسیون کارگری» روسیه، زمانی که وی در سفری مخفیانه پس از سال ۱۹۲۵ به برلین آمده بود، دیدار کرد. آن‌ها گفتگوی زیادی داشتند، یکدیگر را بسیار خوب درک کردند و توافق کردند در کارهای اپوزیسیون با هم همکاری کنند.

ساپرونوف و کرش فکر می‌کردند که با پیشنهاد اقدامات و طرح‌هایی برای تمرکززدایی بیشتر و آزادی‌های افزون‌تر برای گروه‌های مختلف، می‌توانند کار ارزشمندی انجام دهند. آن‌ها به سادگی و حماقت روی کدی توافق کردند که با آن با یکدیگر مکاتبه کنند، و همین کد رمز بعدها وقتی در روسیه لو رفت، به نابودی ساپرونوف کمک کرد. دریافت یک نامه رمزگذاری‌شده از آلمان چیز خطرناکی بود، و البته رمزگشایی آن مکاتبه کار دشواری نبود، زیرا کارل خودش نحوه انجام آن را به من یاد داده بود!

تا آنجا که من می‌دانم، او هیچ ارتباطی با تروتسکی نداشت. او فکر می‌کرد تروتسکی در بسیاری از موارد درست می‌گوید و موافق ایده «انقلاب مداوم» بود؛ اما معتقد بود تروتسکی هم بازی قدرت را با ائتلاف‌ها به شیوه‌ای ملی‌گرایانه پیش خواهد برد که کرش با آن مخالف بود. تروتسکی همچنین چیزهایی نوشته و گفته بود که نشان می‌داد روش متفاوتی در مواجهه با مبارزه طبقاتی دارد: تروتسکی نسبت به کرش، تأکید کمتری بر نیاز به «آگاهی» در میان کارگران داشت و تأکید بیشتری بر مسئله «رهبری حزب» می‌کرد.

  • در سال ۱۹۲۵ او از سردبیری نشریه Die Internationale برکنار شد و در سال ۱۹۲۶ از حزب کمونیست (KPD) اخراج گردید. فعالیت‌های سیاسی بعدی او پیش از قدرت‌گرفتن نازیسم چه بود؟ کیفیت رابطه او با برتولت برشت چگونه بود؟

هدا کرش:وقتی از حزب کمونیست (KPD) اخراج شد، به مدت دو سال مجله Kommunistische Politik (سیاست کمونیستی) را منتشر کرد و هزینه‌های آن را از محل حقوقش به عنوان نماینده پارلمان (رایشتاگ) می‌پرداخت؛ این در حالی بود که ما با حقوق او از دانشگاه ینا و درآمد تدریس من زندگی می‌کردیم. این مجله در قطع روزنامه‌ای منتشر می‌شد و تقریباً خودکفا بود.

در تمام آن دوره تا سال ۱۹۳۳، کرش درک خود را از چند موضوع کلیدی ارتقا داد و به تدریس درباره مارکسیسم ادامه داد. او به مطالعه ژئوپلیتیک، تاریخ جهان و ریاضیات پرداخت. او با همکاری یکی از استادان دانشگاه برلین (که بعدها به دست نازی‌ها به قتل رسید)، اندیشه ریاضی مدرن را به صورتی کاملاً بنیادی و دقیق کاوید. او عضو «انجمن فلسفه تجربی» بود. همچنین به ابعاد عمیق مسائلی پرداخت که امروزه «جهان سوم» نامیده می‌شود. او سیر تحول کشورهای مستعمره مختلف را مطالعه می‌کرد، زیرا معتقد بود آزادی مستعمرات شاید قریب‌الوقوع باشد و بتواند سیاست جهان را به کلی تغییر دهد.

در آن دوره، ما ارتباط نزدیکی با کل گروه اطراف انتشارات «مالیک» (Malik Verlag) داشتیم، از جمله با فلیکس وایل — فرزند یک میلیونر که سرمایه این انتشارات و همچنین «مؤسسه تحقیقات اجتماعی فرانکفورت» را تأمین کرده بود. وایل دوست مهمی برای ما بود که پیش‌پرداخت خرید خانه‌مان را به ما داد. یک روز در اوت ۱۹۲۸، او ما را برای دیدن پیش‌نمایش «أپرای سه پولی» (Threepenny Opera) دعوت کرد و ما با هم رفتیم. پس از اجرا، همراه با برخی از دیگر هنرمندان چپ‌گرا به دیدن برتولت برشت رفتیم. جرج گروس (نقاش معروف) نیز آن شب آنجا بود و همه ما بسیار به وجد آمده بودیم؛ آن اثر به نظرمان واقعاً تازه و ارزشمند می‌آمد.

از آن زمان به بعد، کرش و برشت دیدارهای زیادی با هم داشتند و زمانی که کارل دوره‌های سخنرانی در برلین برگزار می‌کرد، برشت در آن‌ها شرکت می‌کرد. اما او و برشت خیلی زود دریافتند که این فرم از نشست‌ها کافی نیست و شروع به برگزاری جلسات اختصاصی کردند که هر کدام چهار یا پنج رفیق را همراه خود می‌آوردند. آن‌ها به این جلسات ادامه دادند تا زمانی که اوضاع به‌قدری ناامن شد که گرد هم آمدن ۱۰ یا ۱۲ نفر دیگر امکان‌پذیر نبود.

سخنرانی‌های کرش در «مدرسه کارل مارکس» برگزار می‌شد؛ مدرسه‌ای که من در آن تدریس می‌کردم. آنجا یک مدرسه تجربی بسیار رادیکال بود که همه‌چیز را شامل می‌شد: از مهدکودک گرفته تا آموزش معلمان دبیرستان و مقطع دکتری. ما می‌گفتیم این مدرسه دانش‌آموزان را «از گهواره تا گور» همراهی می‌کند! فوق‌العاده هیجان‌انگیز بود. مدیر مدرسه یک سوسیال دموکرات بود و تعدادی از معلمان قدیمی‌تر تلاش می‌کردند کل مجموعه را خرابکاری کنند. اما والدین بسیاری از دانش‌آموزان کمونیست بودند، زیرا مدرسه در «نویکلن» (Neukölln) قرار داشت که یک حومه کارگری در برلین بود.

مدرسه چهار شاخه/رشته داشت که سه تای آن‌ها از سن معمول ورود به دبیرستان، یعنی ۱۰ سالگی شروع می‌شدند: یکی برای مطالعات انسانی و زبان‌های باستانی؛ یکی برای ریاضیات و علوم؛ و یکی برای مطالعات انسانی با تأکید بر فلسفه، ادبیات و تاریخ. شاخه چهارم برای کودکان تیزهوش بود. ما نمی‌توانستیم سیستم آموزشی آلمان را یک‌باره دگرگون کنیم، اما می‌توانستیم کودکان را در سنین ۱۳–۱۴ سالگی از مدارس عمومی خارج کرده و آن‌ها را تا سطح دیپلم (Abitur) هدایت کنیم. این مدرسه «مدرسه کارل مارکس» نامیده می‌شد، نه به این دلیل که معلمان یا دانش‌آموزان چنین تصمیمی گرفته باشند، بلکه به این دلیل که آن منطقه، شهرداری‌ای کاملاً تحت کنترل حزب کمونیست داشت. ما اتاق‌هایی را در اختیار افراد بیرون از مدرسه قرار می‌دادیم تا سخنرانی کنند، به این شرط که در فضای اندیشه‌های کارل مارکس سخن بگویند؛ و اینجا همان جایی بود که کارل معمولاً سخنرانی می‌کرد.

آخرین سخنرانی او را در شب ۲۸ فوریه ۱۹۳۳ به یاد می‌آورم. پس از جلسه، همه ما در کافه بودیم که خبر رسید ساختمان پارلمان (رایشتاگ) در حال سوختن است. خیلی از شرکت‌کنندگان آن شب به خانه نرفتند. دیگرانی که به خانه رفتند، دستگیر شدند. قانون «عدم وابستگی سیاسی کارمندان دولت» در ماه آوریل تصویب شد و به این ترتیب، حقوق من و کرش قطع گردید. من در ۱ مه اخراج شدم و حساب بانکی ما مصادره شد. بنابراین ما بدون یک پنی پول ماندیم و من برای کار به سوئد رفتم.

کارل در ابتدا در برلین ماند؛ او شب‌ها در خانه نمی‌خوابید و تلاش می‌کرد فعالیت‌های زیرزمینی ضد هیتلر را سازماندهی کند. خیلی از مردم هنوز فکر می‌کردند این وضعیت نمی‌تواند دوام بیاورد و در بهار، او و یکی از دانش‌آموزان سابق من جلسه بسیار بزرگی را در جنگلی در خارج از برلین سازماندهی کردند که نمایندگانی از گروه‌های بسیار متنوع در آن حضور داشتند: از جمله مسیحیان، اتحادیه‌های کارگری، کمونیست‌ها، سوسیال دموکرات‌ها و سایر گروه‌های پراکنده مانند «انجمن فرهنگ زیبایی‌شناختی». آن‌ها کنفرانس بزرگی برگزار کردند؛ یکی از بزرگ‌ترین نشست‌هایی که تا آن زمان بدون لو رفتن زیر سایه حکومت هیتلر سازماندهی شده بود. آن‌ها تلاش کردند روش‌های مبارزه از داخل آلمان را تدوین کنند، اما اکثر آن‌ها به سرعت دستگیر، زندانی یا کشته شدند. کرش دستگیر نشد و تا اواخر پاییز ۱۹۳۳ ماند؛ یعنی تا زمانی که حتی خوابیدن در آلونک‌های باغچه‌های کارگری هم غیرممکن شد. او تا آن زمان دیگر بار سنگینی روی دوش دوستانش شده بود. برشت او را به دانمارک دعوت کرده بود، بنابراین او رفت و نزد برشت ماند.

  • او از سال ۱۹۳۶ تا زمان مرگش در سال ۱۹۶۱ در ایالات متحده زندگی کرد، هرچند پس از جنگ دیدارهایی از اروپا داشت. به نظر می‌رسد نوشته‌های او در این دوره متأخر لحن بدبینانه‌تری به خود می‌گیرند و گاهی به نظر می‌رسد مارکسیسم را به کلی کنار گذاشته است. فعالیت‌های سیاسی و نظری او در این سال‌ها چگونه بود؟

هدا کرش: او ابتدا به دانمارک رفت و سپس به انگلستان منتقل شد؛ جایی که هنوز ارتباطاتی در آنجا داشت. شوستر فوت کرده بود، اما همسرش زنده بود؛ همچنین او با جوانان انگلیسی زیادی مانند استیون اسپندر و کریستوفر ایشروود آشنا بود که در دوران جمهوری وایمار به آلمان آمده بودند (زیرا آلمان به نظرشان کانون آزادی و تجارب تازه می‌آمد) و در برلین به دیدن ما آمده بودند.

کارل تلاش کرد در انگلستان کاری پیدا کند، اما این کار فوق‌العاده دشوار بود زیرا کمونیست‌های محلی مرتباً او را به وزارت کشور (Home Office) لو می‌دادند! آن‌ها می‌گفتند او فردی مشکوک است که احتمالاً مامور نازی‌هاست؛ زیرا چون یهودی نیست، دلیلی ندارد رفتارهای عجیب نشان دهد و این‌گونه از آلمان خارج شود!

یکی از نتایج مثبت اقامت او در انگلستان این بود که از او خواسته شد کتابش را درباره کارل مارکس بنویسد؛ سفارشی که از سوی «مدرسه اقتصاد لندن» (LSE) داده شده بود. او کتاب کارل مارکس خود را پیشبردی در پژوهش‌های مارکسیستی یا یک اقدام سیاسی از جانب خود نمی‌دانست؛ بلکه برداشت شخصی خود را از اندیشه مارکس ارائه داد و آن را به عنوان یک کتاب درسی و اثری منصفانه و صادقانه نوشت.

در سال ۱۹۳۶ او به آمریکا رفت و وقتی تازه وارد شده بود، ذهن خود را نسبت به تحولات احتمالی در این کشور باز نگه داشت. اما این نگاه زیاد طول نکشید، زیرا خیلی زود سمتی را که امور به آن سو می‌رفت مشاهده کرد. از سوی دیگر، او می‌دید نیروهایی که در درون سرمایه‌داری آمریکا در حرکت‌اند چنان متفاوت و قوی هستند که نمی‌توان مسیر آن‌ها را با دقتی بالا پیش‌بینی کرد. او فکر می‌کرد ممکن است تحولاتی در اینجا رخ دهد، اما اوضاع به‌قدری بد بود که تنها راه تغییر امور این بود که ابتدا اوضاع خراب‌تر و بدتر شود! او در آمریکا دست به هیچ فعالیت سیاسی بزرگی نزد، هرچند گاهی برای سخنرانی در گروه‌های سیاسی کوچک دعوت می‌شد و در طول جنگ در مدارس نظامی سخنرانی می‌کرد. فعالیت اصلی او در ایالات متحده، نوشتن بود.

او در سال‌های پایانی عمرش نسبت به سرنوشت جنبش انقلابی جهان و به صورت مطلق نسبت به اتحاد جماهیر شوروی بدبین بود. او هیچ امیدی نداشت، حتی پس از مرگ استالین. او آن‌قدر در سلامت کامل زنده نماند (یعنی تا سال ۱۹۵۷) که بتواند درباره انقلاب چین نظر قطعی داشته باشد، هرچند به آنچه در چین می‌گذشت علاقه بسیار داشت و از زمان‌های دور در آلمان، از دشمنان قدیمی چیانگ کایچک بود. در آخرین سفرش به اروپا، از یوگسلاوی بازدید کرد و تحت تأثیر مثبت قرار گرفت؛ اما فکر می‌کرد آن کشور فوق‌العاده ابتدایی است و تامل می‌کرد که تا کجا می‌تواند پیش برود و در این مسیر چگونه ممکن است تغییر کند. امید اصلی او به ملت‌های مستعمره بود — او فکر می‌کرد آن‌ها روزبه‌روز اهمیت بیشتری پیدا خواهند کرد و اروپا اهمیت کمتری خواهد داشت.

سخنرانی سال ۱۹۵۰ او با عنوان ۱۰ تز درباره مارکسیسم به سادگی قابل برداشت اشتباه است و ردّ مارکسیسم محسوب نمی‌شود. این تزها برای انتشار نوشته نشده بودند، هرچند من بعدها اجازه چاپ آن‌ها را دادم. کانون توجه و علاقه او تا آخرین لحظات، مارکسیسم بود. اما او تلاش می‌کرد مارکسیسم را آن‌گونه که خود می‌فهمید، به‌ویژه از دو طریق با تحولات جدید تطبیق دهد:

نخست، همان‌طور که اشاره کردم، از طریق مطالعه جهان مستعمراتی: او معتقد بود مارکسیسم اولیه به دلایل موجه بر اروپا متمرکز شده بود، اما اکنون باید فراتر را دید؛ و این دغدغه با علاقه او به مورخان جهان پیوند می‌خورد. او در مقاله سال ۱۹۴۶ خود درباره فیلیپین، ماهیت استقلال اسمی و ظاهری مستعمرات را به روشنی دید.

دغدغه اصلی دیگر او در این زمان، گسترش دادن مارکسیسم برای پاسخگویی به پیشرفت‌های سایر علوم بود. او معتقد بود همان‌طور که جامعه سرمایه‌داری از زمان مارکس توسعه یافته، مارکسیسم نیز باید برای درک آن توسعه یابد. متن کامل‌نشده او با عنوان دست‌نوشته زوال‌ها/الغائات (Manuscript of Abolition)، تلاشی است برای تدوین یک نظریه مارکسیستی از تحول تاریخی، بر اساس الغای آتی تفرقه‌ها و تقسیماتی که جامعه ما را می‌سازند — مانند تقسیمات میان طبقات مختلف، میان شهر و روستا، و میان کار فکری و کار یدی.

مصاحبه‌کننده: ف. هـ. (FH)

اشتراک‌گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اخبار مرتبط

پربازدیدترین‌ها

خبرنامه شوراها

آخرین نوشته های سایت را در ایمیل خود دریافت کنید.