نقد و بررسی رمان «جاده» اثر جک لندن
نقد پل ماتیک بر کتاب خاطرات خودزندگینامهای جک لندن با عنوان «جاده». منتشر شده در «پرولتاریه، شماره نهم، اوت ۱۹۲۵»
نویسنده : پل متیک
برگردان به فارسی : آرمان جمهور
منبع :https://libcom.org/article/review-jack-londons-road
همانطور که خود جک لندن به ما میگوید، سرشار از لطافت و توجه است و زندگینامهنویسان او ادعا کردهاند که او فقط برای تحصیل جامعهشناسی به یک ولگرد تبدیل شده است. این یادآور قهرمان داستان «شاه زغالسنگ» سینکلر است که پسر یک مولتیمیلیونر، مدتی تلاش میکند تا در کنار نجاران زغالسنگ زندگی کند، زحمت بکشد و بجنگد، اما پس از تجربه مبارزه طبقاتی عملی، با ایدههای آرمانشهری به خانه پدرش بازمیگردد و احتمالاً بقیه عمر خود را در آنجا با ذهنیتی بشردوستانه میگذراند. احتمالاً، به این دلیل که بازگشت پایان داستان است. با این حال، اگر بخواهید، میتوانید استنباط کنید که سینکلر در اینجا سعی دارد بگوید که بورژوازی و پرولتاریا دو قطب متضاد آشتیناپذیر هستند، هیچکدام به دیگری نمیرسند، فقط بین آنها مبارزه وجود دارد، مبارزه طبقاتی سازشناپذیر. اما «شاه زغالسنگ» یک رمان است و بعید است که قهرمان آن وجود داشته باشد. جامعهشناسی در آمریکا، درست مانند هر جای دیگر، در دانشگاههایی که سینکلر در «رژه رژه» ثبت میکند، تحصیل میشود. جک لندن جامعهشناسی را مطالعه نکرد تا اینکه زندگی عملی مدتها او را به شناخت جامعه طبقاتی واداشت. تجربیات او روی ریلهای راهآهن، اولین مواد اولیه برای رمان دیالکتیکی بعدیاش «پاشنه آهنین» را در اختیار او قرار داد. جک لندن، که مارکسیسم را از طریق «پاشنه آهنین» به خوانندگانش به صورت قاشق قاشق ارائه میدهد، به اندازه کافی از درسهای مارکسیستی روی ریلهای راهآهن لذت برده است تا بتواند این کار را به طور کامل و بینقص انجام دهد. جک لندن شاعر طبقه کارگر است. حتی وقتی بورژوازی آثار او را میخواند، زیرا بورژوازی فقط به دنبال ماجراجویی است و آن را از ابتدا سرسری میگیرد. (ناشر میخواهد بهترین آثار سوسیالیستی جک لندن را آخر از همه منتشر کند). جک لندن یک کارگر، یک ولگرد بود، رنج کشید و برای رفقای طبقاتیاش نوشت و تا زمان مرگش به اعتقادات خود وفادار ماند. او از حلقههای کینگ کول نبود و به فرصتی برای رسیدن به آنجا اهمیتی نمیداد. درآمد حاصل از نوشتههایش او را از نظر اقتصادی مستقل کرد. ایدئولوژی او تغییر نکرد، بلکه به اراده طبقاتی پرولتاریا وابسته ماند. او به زبان بیکلام کارگر صحبت میکند، قدرت و طراوت عضلانی خود را دارد، بدون محاسبه آینده زندگی میکند و دائماً با حاکمان در تضاد است. موقعیت تهدیدکنندهی زندگیاش روی ضربهگیرهای قطارِ سراسیمه و پرسرعت، التماسهای ماهرانهاش برای گرفتن غذا، بدشانسیاش برای دستگیر شدن، رفتن به زندان کاملاً بیگناه (در این مورد)، ترس ابدیاش از پلیس، نقشش به عنوان متجاوز ارتش ولگرد ژنرال کلی، همه چیز را بدیهی میداند و هرگز نمیگوید: «چقدر ناعادلانه» یا «آیا این نمیتوانست متفاوت باشد؟» او یک کارگر است و نقشی را که در جامعه ایفا میکند میشناسد و تنها راه حل ممکن را میداند: دفاع و مبارزه! قویترین پیروز خواهد شد. و او همیشه میخواهد قویترین باشد. او به صورت تمام مخالفان کوچک خود لگد میزند، فقط از سازمان، سیستم دولت بورژوایی، دوری میکند. در اینجا او احساس اجبار میکند و باید سر تعظیم فرود آورد؛ با علم به اینکه فرد به تنهایی نمیتواند در مقابل جامعه بایستد،او نبرد طبقه علیه طبقه را موعظه میکند. قدرت صدای او، وضوح کلماتش روزی به ایجاد همبستگی در مبارزه بین همه ستمدیدگان کمک خواهد کرد. و میلیونها فقیر مانند او، نظم اجتماعی را که پرولتاریای بیکار و گرسنه را روی ریلهای راهآهن به قتل میرساند، از بین خواهند برد.
ساعت ۱ بعد از ظهر ، کلن.
پل ماتیک
