کارفرمایان کشوری ندارند: مارکسیست‌ها و به اصطلاح مسئله امپریالیسم

تعداد بازدید: 3
نویسنده: وایلدکت
زمان مطالعه: 28 دقیقه

کارفرمایان کشوری ندارند: مارکسیست‌ها و به اصطلاح مسئله امپریالیسم

توسط وایلدکت (۱۹۸۸)

با عنوان فرعی «متن بحث گربه وحشی». منشأ و تاریخ مقدمه نامشخص است، اما اشاره آن به فهرست ایمیل intsdisctnet قدمت آن را به کمی بعد از ۱۹۸۸ می‌رساند. از http://wildcat.international/imperialism-discussion.html با برخی اصلاحات املایی و تغییرات قالب‌بندی، عمدتاً در پاورقی‌ها.

برگردان به فارسی : آرمان جمهور

پیشگفتار

این یک متن قدیمی از وایلدکت است، و یادداشت کوچکی که هنگام ارسال آن به intsdiscnet در سال گذشته اضافه شد. (این متن سر و صدای زیادی به پا کرد.) این متن توسط یکی از اعضای وایلدکت برای کنفرانسی که در سال ۱۹۸۸ در لندن برگزار شد، نوشته شده بود. این متن، به ویژه توسط سایر اعضای وایلدکت، به شدت مورد انتقاد قرار گرفت، به ویژه به دلیل حملاتش به روش مارکس. با این وجود، استدلال اساسی، مبنی بر اینکه نظریه‌های امپریالیسم برای کمونیسم مفید نیستند و باید کنار گذاشته شوند، بیانگر یک موضع «معمول» بود.

مقدمه

این مقاله از مشکلات معمول ناشی از کمبود منابع وایلدکت رنج می‌برد. برخی از اجزای آن از قلم افتاده و نیاز به ویرایش دارد. با وجود این، این مقاله سهم مهمی در کار نظری ضروری جنبش کمونیستی دارد. در ابتدا قرار بود به عنوان بحثی در مورد مسئله امپریالیسم باشد. با این حال، همانطور که مقاله توضیح می‌دهد، در جریان نوشتن آن متقاعد شدم که امپریالیسم یک انحراف است. در عوض، این مقاله به موضوع واقعی، ملت‌ها و ناسیونالیسم، می‌پردازد. در ضمن، از سایر مسائل مهم مانند انحطاط و روش مارکسیستی چشم‌پوشی می‌کند. هدف این مقاله و جلسه‌ای که برای آن نوشته شده است، مشارکت در بحث در مورد یک پلتفرم بین‌المللی برای تشکیل مبنای نظری گروه‌بندی مجدد انقلابیون با هدف کمک به تمرکز مبارزه طبقاتی بین‌المللی است.

مارکس و انگلس

مارکس و انگلس در مورد امپریالیسم حرف زیادی برای گفتن نداشتند. اظهارات آنها در مورد استعمار و تجارت خارجی، به ویژه بخش مربوط به گرایش‌های مخالف با گرایش نزولی نرخ سود، در جلد 3 سرمایه ، به خوبی توسط پیروانشان توضیح داده شده و به تحقیقات خودشان اعتبار بخشیده است. جانشینان قرن بیستمی آنها در موقعیت بهتری برای روشن کردن تحولاتی که منجر به اوت ۱۹۱۴ شد، بوده‌اند، بنابراین من در بخش بعدی بر آنها تمرکز می‌کنم. دیدگاه‌های مارکس و انگلس در مورد روش، که زیربنای بسیاری از آثار بعدی است، از اهمیت بیشتری برخوردارند. به عنوان مثال، اشتباهات لنین را نمی‌توان همیشه به راحتی به عنوان انحراف از روش مارکس توجیه کرد. ما نمی‌خواهیم مارکس را از سر راه برداریم. قبل از اینکه خود را “مارکسیست” بنامیم، باید مشخص کنیم که چه مقدار از روش یا روش‌های مارکس و انگلس را باید اتخاذ کنیم. در ایدئولوژی آلمانی (۱۸۴۶)، مارکس در برابر همکلاسی‌های هگلی خود به جدل پرداخت و مفهوم ماتریالیستی تاریخ را تشریح کرد. «مقدماتی که از آنها شروع می‌کنیم، نه دلبخواهی هستند، نه جزمی، بلکه مقدمات واقعی هستند که انتزاع از آنها فقط در تخیل امکان‌پذیر است. آنها افراد واقعی، فعالیت آنها و شرایط مادی هستند که تحت آن زندگی می‌کنند، چه آنهایی که از قبل موجودیت می‌یابند و چه آنهایی که توسط فعالیت آنها ایجاد می‌شوند. بنابراین، این مقدمات را می‌توان به روشی کاملاً تجربی تأیید کرد.» 2

اما تأیید ایده‌های مارکس از این طریق اغلب بسیار دشوار، اگر نگوییم غیرممکن، است. به گزیده‌های زیر از مقدمه‌ی «نقدی بر اقتصاد سیاسی» توجه کنید . «نیروهای تولیدی مادی جامعه در مرحله‌ی خاصی از توسعه‌ی خود، با روابط تولیدی موجود، یا – چیزی که جز بیان قانونی همان چیز نیست- با روابط مالکیتی که تاکنون در آن فعالیت داشته‌اند، در تضاد قرار می‌گیرند. این روابط از اشکال توسعه‌ی نیروهای تولیدی به قید و بندهای آنها تبدیل می‌شوند… روابط تولیدی جدید و بالاتر هرگز قبل از اینکه شرایط مادی وجودشان در رحم جامعه‌ی قدیمی بالغ شده باشد، ظاهر نمی‌شوند. بنابراین، بشر همیشه فقط وظایفی را برای خود تعیین می‌کند که می‌تواند حل کند.» 3 همچنین به انگلس، دیالکتیک طبیعت مراجعه کنید .

در سال ۱۸۴۶، به نظر می‌رسید که مارکس از ایدئولوژی هگلی جدا می‌شود. اما در طول بقیه آثارش، به نظر می‌رسید که شبح دیالکتیک همچنان در گوش او زمزمه می‌کند. جای تأسف است که مارکس قبل از مسیر فلسفی هگل که در آغاز قرن بیستم در انگلستان رخ داد، درگذشت. عبارت فوق از مقدمه، به خوبی اغواگری ظریف اندیشه دیالکتیکی را نشان می‌دهد. ما باید به همان اندازه که از فیزیکدانان مدرنی که ادعا می‌کنند نظریه‌هایشان باید درست باشند، محتاط هستیم، از آن نیز محتاط باشیم. ببینید استدلال دیالکتیکی مارکس را به کجا رساند. این گفته که بشر فقط مسائلی را برای خود مطرح می‌کند که می‌تواند حل کند، آشکارا نادرست است. مسئله سفر به کهکشان‌های دوردست در مدت زمان کوتاه مطرح شده است، اما قابل حل نیست. و هیچ مدرک تجربی برای این دیدگاه وجود ندارد که تاریخ طبق الگویی از اشکال و قید و بندها پیش می‌رود. «روابط» و «نیروهای» تولید، مقولات انتزاعی دلخواهی هستند. همانطور که در بخش بعدی می‌بینیم، اندیشه دیالکتیکی به گمراه کردن شاگردان مارکس کمک کرد.

… و پیروان آنها.

عناصر رادیکال‌تر در انترناسیونال دوم، دلایل سازمانی و سیاسی خوبی برای خود به عنوان جانشینان مارکس و انگلس داشتند. در حدود آغاز قرن بیستم، بحث‌های مختلفی در میان این سوسیال دموکرات‌های رادیکال در مورد امپریالیسم و ​​ناسیونالیسم درگرفت. مشهورترین آنها لنین است. این جای تأسف دارد. لنین استدلال می‌کرد که امپریالیسم تا حدودی یک استراتژی آگاهانه برای خرید طبقات کارگر در کشورهای امپریالیستی است. شاهد او نقل قولی از سیسیل رودز است. 4 لنین از نظر رودز مبنی بر اینکه امپریالیسم به جلوگیری از انقلاب در بریتانیا کمک می‌کند، نظریه اشرافیت کارگری خود را استخراج کرد که اخلاق‌گرایی او را در خام‌ترین حالت خود نشان می‌دهد. اما او همچنین از انگلس نقل قول می‌کند که کارگران انگلستان «با خوشحالی در ضیافت» مستعمرات انگلستان سهیم هستند. او «انگل‌گرایی اقتصادی» را که طبقه حاکم انگلیس از طریق آن «طبقات پایین را برای رضایت دادن رشوه می‌دهد» محکوم می‌کند. چه مزخرفات کودکانه و خرده‌بورژوایی! طبقه حاکم در همه کشورها به کارگران به اندازه‌ای که فکر می‌کنند باید بپردازند، دستمزد می‌دهند که این مبلغ از (الف) نیاز به زنده ماندن کارگران و تا حد زیادی سلامت آنها، (ب) کمبود یا فقدان کارگرانی که قادر به انجام کار باشند، و (ج) مبارزه طبقاتی محاسبه می‌شود. افزایش دستمزد حاصل از مبارزه از کجا به پایان می‌رسد و رشوه از کجا شروع می‌شود؟ کارگران بریتانیایی چگونه می‌توانند استنباط کنند که چه نسبتی از بسته‌های دستمزدی آنها حاصل از استثمار مستعمرات است و آیا باید آن نسبت را به کارفرمایان خود برگردانند و امتناع خود را از رشوه اعلام کنند؟ در واقع، اگر ایده تقسیم طبقه کارگر به بخش‌های کم و بیش استثمار شده را بپذیرید، لزوماً درست نیست که «با این حال، تا آنجا که به سرمایه سرمایه‌گذاری شده در مستعمرات و غیره مربوط می‌شود، دلیل اینکه این امر می‌تواند نرخ سود بالاتری به همراه داشته باشد این است که نرخ سود در آنجا به دلیل درجه پایین‌تر توسعه، عموماً بالاتر است و همچنین استثمار کار از طریق استفاده از بردگان و کولبران و غیره.» 5

در واقعیت، کارگران در کشورهای «پیشرفته» اغلب سود بیشتری نسبت به کارگران در کشورهای «عقب‌مانده» به نسبت دستمزدشان تولید می‌کنند. لنین دیدگاه‌های خود را بر اساس اظهارات فی‌البداهه مارکس و انگلس بنا می‌کند و بخش‌های بهتر و پخته‌تری را که می‌توانند برای توسعه تحلیلی از اقتصاد جهانی بدون مفهوم امپریالیسم مورد استفاده قرار گیرند، نادیده می‌گیرد (برای مثال به ۶ مراجعه کنید ). دیگر نیازی نیست وقت خود را صرف لنین کنیم.

بوخارین دشوارتر است. اگرچه او از نظریه لنین در مورد اشرافیت کارگری حمایت می‌کند، اما درک عمیق‌تری از جنبه‌های جدی‌تر ایده‌های مارکس دارد. در واقع او رویکردی دیالکتیکی دارد و ادعا می‌کند که بین دولت‌های ملی و سرمایه‌داری بین‌المللی تضادی می‌بیند. 7

سرمایه‌داری، اقتصاد جهانی، یعنی اساس کمونیسم را ایجاد کرده است، اما «اقتصادهای ملی» و «تراست‌های سرمایه‌داری دولتی» با این امر در تضاد هستند و منجر به امپریالیسم و ​​جنگ می‌شوند. امپریالیسم در سال ۱۹۱۵ نوشته شده است و تمایل او برای نشان دادن اجتناب‌ناپذیر بودن امپریالیسم، بدیهی است که نتیجه جنگ و رد امکان راه‌حل اصلاح‌طلبانه برای آن است. دلیل اینکه او باید تضاد دیالکتیکی بین ملت‌ها و اقتصاد جهانی را نشان دهد، رد نظریه اولترا امپریالیسم است که معتقد بود سرمایه‌داری می‌تواند به تدریج به یک شرکت بزرگ تبدیل شود و جنگ را از بین ببرد. اما رد او ناشیانه است. «توسعه سرمایه‌داری جهانی از یک سو به بین‌المللی شدن زندگی اقتصادی و از سوی دیگر به یکسان‌سازی اختلافات اقتصادی منجر می‌شود – و به میزان بی‌نهایت بیشتر، همین فرآیند توسعه اقتصادی، تمایل به «ملی‌سازی» منافع سرمایه‌داری، تشکیل گروه‌های «ملی» باریکی که تا دندان مسلح هستند و آماده‌اند تا در هر لحظه خود را به یکدیگر پرتاب کنند، را تشدید می‌کند.» ۸ دلیل این امر این است که او می‌گوید، سرمایه‌داری دولتی، سرمایه‌داری دولت‌های ملی موجود است. اگرچه اقتصاد به طور فزاینده‌ای بین‌المللی است، «با این حال، اکتساب، ویژگی اکتساب «ملی» (دولتی) را به خود می‌گیرد که در آن ذینفعان، شرکت‌های دولتی عظیم بورژوازی سرمایه مالی هستند». 9 با توجه به اینکه این مفهوم چقدر در نظریه او محوری است، او موظف است توضیح دهد که منظورش از «ملی» چیست، که آن را در سراسر کتاب داخل گیومه قرار می‌دهد. دلیل انجام این کار از پاورقی صفحه 80 مشخص است که تنها جایی است که او سعی در توضیح مفهوم حیاتی خود دارد. «وقتی از سرمایه «ملی» و اقتصاد «ملی» صحبت می‌کنیم، در اینجا و در جاهای دیگر، نه عنصر ملیت به معنای دقیق کلمه، بلکه مفهوم دولت سرزمینی از زندگی اقتصادی را در نظر داریم.» آنچه همچنین واضح است این است که او تنها مبهم‌ترین تصور را از چیستی سرمایه‌های ملی دارد. این امر نظریه او را به طور جدی تضعیف می‌کند. بوخارین فرض می‌کند که سرمایه به «گروه‌های محدود «ملی»» خاص تقسیم می‌شود، در حالی که این همان چیزی است که او باید برای رد اولترا امپریالیسم اثبات کند. او انعطاف‌پذیری سرمایه‌داری و مهارت آن در ایجاد انقلابی مداوم در نیروهای تولیدی را دست کم می‌گیرد. آیا دلیلی وجود دارد که شرکت‌های سرمایه‌داری واحد باید به یک دولت وابسته باشند؟ آیا برای سرمایه غیرممکن است که دولت‌های ملی خاص را منحل کند و آنها را با نهادهای بزرگ‌تری مانند جامعه اروپا جایگزین کند؟ آیا محدودیتی برای اندازه چنین نهادهایی وجود دارد؟ بوخارین پاسخ می‌دهد بله، اما توضیح نمی‌دهد که چرا.

مهم‌ترین سهم لوکزامبورگ در بحث امپریالیسم، مخالفت او با این ایده بود که می‌توان با حمایت از جنبش‌های رهایی‌بخش ملی با امپریالیسم مخالفت کرد. برعکس، او استدلال می‌کرد که امپریالیسم تمایل دارد رهایی ملی را ارتجاعی و غیرممکن کند. مشاهدات تجربی او از تأثیرات جنبش‌های رهایی‌بخش ملی لهستان بر مبارزه طبقاتی در امپراتوری روسیه، شکافی در زره مارکس را آشکار می‌کند. او در «مقدمه‌ای بر گلچین» (۱۹۰۵) علیه حمایت از این جنبش‌ها استدلال می‌کند. ۱۰ او بی‌باکانه به مارکس به خاطر حمایت از ناسیونالیسم لهستانی تا زمان مرگش حمله کرد و او را به اعمال مکانیکی نظریه خودش متهم کرد! اگر مارکس نمی‌تواند از روش خودش به درستی استفاده کند، ما چه شانسی داریم؟ او با نگاه به حقایق ادغام لهستان در امپراتوری روسیه، تمایل به اتحاد طبقه کارگر روسیه و لهستان، و چگونگی عملکرد ناسیونالیسم لهستانی علیه آن وحدت در طول انقلاب ۱۹۰۵، نشان می‌دهد که او اشتباه می‌کرده است. لوکزامبورگ «حقایق ابدی» مانند حمایت از آزادی ملی را به نفع یک رویکرد تجربی و موردی رد می‌کند و ادعا می‌کند که این روش مارکسیستی است. او به جای اینکه استنتاج کند که آزادی ملی همیشه ضد پرولتاریا بوده است، ادعا می‌کند که دلیلی برای حمایت از برخی جنبش‌های آزادی‌بخش در قرن نوزدهم وجود داشته است. استدلال‌های لوکزامبورگ در آن زمان به طور جدی مورد بحث قرار گرفت و بسیاری از سوسیال دموکرات‌ها، از جمله بخش قابل توجهی از بلشویک‌ها، از دیدگاه‌های او علیه «حق ملت‌ها برای تعیین سرنوشت» لنین حمایت کردند. سرانجام دیدگاه‌های لنین پیروز شد و انترناسیونال کمونیست از جنبش‌های آزادی‌بخش ملی و در نتیجه قتل عام پرولتاریا در چین، آلمان و غیره حمایت کرد. واضح‌ترین دلیل موفقیت لنین، قدرت اتحاد جماهیر شوروی بود. دلیل دیگر ضعف مخالفت با موضع لیبرال خرده‌بورژوایی لنین، ناتوانی مخالفان او در گسست از جنبه‌های لیبرال دموکراتیک سنت مارکسیستی بود. مارکسیست‌ها، از جمله مارکس و انگلس، تمایل داشته‌اند استدلال کنند که بورژوازی به آرمان‌های انقلاب خود «خیانت» می‌کند. در سوی دیگر این طیف، ما با باورهای برخی از اعضای سابق وایلدکت آشنا هستیم که بورژوازی واقعاً دموکراتیک نیست. بسیاری از نقاط ضعف مواضع لوکزامبورگ از این نوع خطا ناشی می‌شود. او از پرولتاریا به عنوان مدافع واقعی دموکراسی در برابر استبداد و حتی به عنوان حامل تمدن غرب در برابر بربریت تزاری دفاع می‌کند. ما می‌دانیم که این موضع به کجا منجر شد، اما گاهی اوقات دوست داریم فراموش کنیم که چه کسی آن را اختراع کرد. بورژوازی به انقلاب‌های قرن نوزدهم خیانت نکرد. این [ایدئولوژی] صرفاً از منافع طبقاتی خود در برابر پرولتاریا دفاع می‌کرد و از آن به عنوان گوشت دم توپ علیه موجودیت‌های تاریخی نامطلوب استفاده می‌کرد. بررسی روایت‌های خود مارکس و انگلس از جنبش‌های بورژوازی قرن نوزدهم نشان می‌دهد که آنها در حمایت از آنها اشتباه می‌کردند. این یک «حقیقت ابدی» نیست، اما حداقل ۲۰۰ سال قدمت دارد. دموکراسی، لوکزامبورگ را به سمت اعطای امتیازات عمده به ایده خودمختاری ملی سوق می‌دهد و استدلال می‌کند که طبقه کارگر «اکثریت» ملت را تشکیل می‌دهد. او به جای اینکه صرفاً نشان دهد ناسیونالیسم دشمن طبقه کارگر است، ادعا می‌کند که بورژوازی ایده ناسیونالیسم را تحریف یا بی‌معنی می‌کند. این منجر به ضعیف‌ترین اما مشهورترین استدلال‌های او علیه لنین می‌شود – آزادی ملی به دلیل سلطه امپریالیسم بر کره زمین غیرممکن است. ۱۱ما ناسیونالیسم را به عنوان ضد طبقه کارگر رد می‌کنیم، نه به این دلیل که بورژوازی به آن خیانت می‌کند، نه به این دلیل که غیرممکن است، بلکه به این دلیل که پرولتاریا را به دشمن طبقاتی‌اش پیوند می‌دهد و آن را بین خود تقسیم می‌کند. لوکزامبورگ از یک موضع بین‌المللی شروع نمی‌کند، بلکه از اشتیاق برای «هماهنگی منافع همه ملیت‌ها» به عنوان «سیاست ملی پرولتاریا» شروع می‌کند.12 او فرض می‌کند که ملت‌ها واقعی هستند. با این حال، او می‌تواند مارکس را به عنوان پدر این ایده ادعا کند، حتی در حالی که با برخی از نتیجه‌گیری‌های او بحث می‌کند. ایده پیشرفت، این ایده که پرولتاریا باید از بورژوازی انقلابی برای شکستن قید و بندهای قدیمی فئودالی حمایت کند، و نتیجه دموکراتیک آن، توسط مارکس بهتر از هر کسی دفاع شده است. ما باید این ایده‌ها را از انتقاد جونده موش‌ها نجات دهیم و آنها را به گربه بدهیم.

امپریالیسم چیست؟

در این بخش، به طور خلاصه به برخی از مهمترین تعاریف امپریالیسم می‌پردازم تا ببینم آیا هیچ یک از آنها برای تحلیل ما از جهان سرمایه‌داری مدرن مفید هستند یا خیر.

امپریالیسم = امپراتوری‌ها

این درک نام‌گرایانه از امپریالیسم آشکارا بی‌فایده است، زیرا ملت‌هایی با امپراتوری‌های مشخص مانند اتحاد جماهیر شوروی را امپریالیست‌تر از ملت‌هایی با مستعمرات رسمی کم مانند ایالات متحده آمریکا جلوه می‌دهد. این برداشت پرتغال را تا سال ۱۹۷۴ امپریالیست می‌دانست اما اسپانیا را نه. بدیهی است که اگر تصویر بورژوایی از جهان تقسیم‌شده به ملت‌ها را بپذیریم، می‌توانیم به راحتی ببینیم که برخی از ملت‌ها با ابزارهایی غیر از استعمار نظامی خام بر دیگران تسلط دارند.

ملت‌ها تمایل دارند بر دیگران تسلط داشته باشند

باز هم با فرض واقعیت دولت‌های ملی (هرچند برخلاف بوخارین، من این فرض را در بخش‌های بعدی عمیقاً بررسی می‌کنم)، حتی با در نظر گرفتن این فرض، این تعریف نیز بی‌فایده است. تقریباً هر کشوری از کشورهای دیگر قدرتمندتر است و سعی در تسلط بر آنها دارد. روسیه تمایل دارد بر ویتنام تسلط یابد، که تمایل به تسلط بر کامپوچیا دارد. هند، ظاهراً از توصیه مارکس غافل است که ملتی که بر ملت دیگری حکومت می‌کند هرگز نمی‌تواند خود آزاد باشد، به شدت به بوتان، سیکیم، نپال، بنگلادش، سریلانکا و مالدیو تکیه می‌کند و اگر پاکستان تحت سلطه ایالات متحده نبود، به آن نیز تکیه می‌کرد. حتی کوچکترین کشورها نیز طرح‌های امپریالیستی برای همسایگان خود دارند، مثلاً آلبانی از کوزوو که در حال حاضر در یوگسلاوی است، بدش نمی‌آید. «ملت‌ها تمایل به تسلط بر دیگران دارند» به این دیدگاه منجر می‌شود که تقریباً همه کشورها امپریالیست هستند و بنابراین خوب نیست.

سرمایه‌داری بین‌المللی در عصر انحطاط

تعریف امپریالیسم به عنوان سرمایه‌داری بین‌المللی نیز فاقد کاربرد است. وقتی روزنامه کمونیست چپ‌گرای «صدای معلمان » خواستار «خروج امپریالیسم از خلیج فارس» شد، منظورش سرمایه‌داری بین‌المللی از خلیج فارس نبود. منظورش سیاست خاصی از بخش خاصی از سرمایه جهانی بود، یا به عبارت دیگر «یانکی، برو خانه». امپریالیسم تنها زمانی به عنوان یک تعریف مفید است که به معنای نوع خاصی از سرمایه‌داری باشد. اگر این ارزش مبارزه کردن بیشتر از سرمایه‌داری معمولی و پیش پا افتاده (یعنی بیشتر از صرفاً به راه انداختن یک جنگ دائمی و تمام عیار) را داشته باشد، آنگاه تعریف مفیدی پیدا کرده‌ایم. تنها امکان برای تعریف امپریالیسم به عنوان سرمایه‌داری بین‌المللی، استفاده از آن به عنوان مترادفی برای زوال سرمایه‌داری است. این نظریه به دیدگاه غایت‌شناختی مارکس از تاریخ به عنوان توالی مراحل، از شیوه‌های تولیدی که هر کدام جانشین خود را به دنیا می‌آورند و هر کدام «وظیفه» تاریخی مشخصی دارند، بستگی دارد. ما می‌توانیم ایده ابطال را به عنوان معیار معنا بپذیریم یا رد کنیم – این ایده که یک گزاره در صورتی معنادار است که بتوانید بگویید چگونه آن را اثبات یا رد کنید. اگر آن را رد کنیم، بر چه اساسی می‌توانیم غایت‌شناسی مارکس را بپذیریم یا رد کنیم؟ برای مثال، چرا به جای آن، الگوی رومی تاریخ را نپذیریم؟ رومیان باستان کاملاً متقاعد شده بودند که تاریخ مجموعه‌ای از مراحل به طور فزاینده‌ای رو به انحطاط است. اما اگر رد آن را بپذیریم، چگونه می‌توانیم دیدگاه مارکس از تاریخ را رد یا تأیید کنیم؟ تطبیق انحطاط با مفهوم ماتریالیستی آنطور که در ایدئولوژی آلمانی تعریف شده است، دشوار است.(به بخش ۱ مراجعه کنید). منسجم‌ترین استدلال برای زوال از این دیدگاه ناشی می‌شود که سرمایه‌داری اقتصاد جهانی را ایجاد کرده و بنابراین وظیفه تاریخی خود را به پایان رسانده است. اما اندازه‌گیری این موضوع دشوار است. سرمایه‌داری هنوز در حال افزایش سلطه خود بر جهان است. پانه‌کوک از نظریه زوال برای توجیه مشارکت خود در سوسیال دموکراسی پارلمانی تا سال ۱۹۱۴ استفاده کرد. این یکی از مشکلات عمده زوال را نشان می‌دهد – اگر تاریخ زوال سرمایه‌داری را کمی دیر متوجه شوید، ممکن است در نهایت از یک جناح بورژوازی در برابر جناح دیگر حمایت کنید. در هر صورت، زوال برای پانه‌کوک و چپ آلمان و هلند فایده چندانی نداشت – آنها تا بعد از جنگ جهانی دوم از مبارزات ملی حمایت می‌کردند. چگونه بفهمیم که شیوه تولید شما رو به زوال است؟ آسان است – فقط به روابط تولید نگاه کنید. آیا آنها اشکالی برای توسعه نیروهای تولید هستند یا موانعی بر سر راه این توسعه؟ اگر دومی باشد، شیوه تولید شما رو به زوال است. به همین سادگی! سرمایه‌داری، از جمله موارد دیگر، پرولتاریا را توسعه می‌دهد. ممکن است استدلال شود که به همین دلیل، ارزش حمایت در مراحل خاصی را دارد. اما پرولتاریایی که قادر به حمایت از سرمایه‌داری برای توسعه بیشتر پرولتاریا باشد، به اندازه کافی آگاه خواهد بود تا سرمایه‌داری را سرنگون و خود را نابود کند. سرمایه‌داری به هر حال، بدون حمایت آگاهانه پرولتاریا، نیروهای مولده را توسعه می‌دهد. سلسله‌های قدیمی برای توسعه نیروهای مولده نیازی به سرنگونی توسط بورژوازی نداشتند – آنها خودشان بورژوا شدند. ژاپن نمونه درخشانی است. ممکن است زمانی بوده باشد که به نفع پرولتاریا بوده باشد که از بورژوازی حمایت کند. این موضوعی برای تحقیقات تجربی است. مطمئناً قبل از انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ بود. از آن زمان تاکنون هیچ مبارزه بورژوایی ارزش حمایت نداشته است. یاوه‌گویی‌های دیالکتیکی مارکس پوششی برای ایدئولوژی پیشرفت ویکتوریایی بود. نظریه انحطاط تلاشی برای گنجاندن اشتباهات مارکس در پلتفرم کمونیستی است. ما آنها را در پلتفرم خود نمی‌خواهیم.

ایدئولوژی امپریالیسم

در پایان قرن گذشته، برخی از حاکمان برخی از قدرتمندترین کشورهای سرمایه‌داری آگاهانه تصمیم گرفتند که طبقات کارگر خود را با استفاده از ایدئولوژی امپریالیسم به دشمن طبقاتی گره بزنند. قرار بود فتح آفریقا و آسیا توسط کشور مادر، کارگران را به اتباع مطیع‌تری تبدیل کند، به‌ویژه اگر احساس می‌کردند که در استعمار منافع مادی دارند. این ایدئولوژی مؤثر بوده است. به‌عنوان مثال، کارگران بریتانیایی و فرانسوی حدود یک قرن است که کاملاً غرق در ایده‌های امپریالیسم بوده‌اند و این به بورژوازی کمک کرده است تا میلیون‌ها نفر از آنها را برای دولت‌های ملی «خود» به کشتن دهد و امکان انقلاب را سرکوب کند. جنگ فالکلند یادآوری هوشیارکننده‌ای بود از اینکه بورژوازی چقدر آسان می‌تواند میهن‌پرستی را در میان توده‌های سرزمین‌های مرکزی امپریالیستی تحریک کند. اما هرچند ممکن است مخرب و مؤثر باشد، اما بیش از هر شکل دیگری از ناسیونالیسم مؤثر نبوده است. به‌عنوان مثال، ضد امپریالیسم، اعتقاد کارگران به مبارزه ملت‌های ستمدیده، به بورژوازی ویتنام کمک کرد تا پس از جنگ ویتنام به کامپوچیا حمله کند. در حالی که طبق افسانه‌های لنینیستی، فریب‌خوردگان ایدئولوژی امپریالیستی، طبقه کارگر آمریکا هنوز ایده جنگیدن در جنگی دیگر را پس از آنکه مقاومت آنها به پایان جنگ ویتنام کمک کرد، نپذیرفته‌اند. ایدئولوژی امپریالیستی بدتر از هیچ ایدئولوژی ناسیونالیستی دیگری نیست. نمونه بارز بی‌ربط بودن تمایز بین امپریالیسم، ضد امپریالیسم و ​​ناسیونالیسم، مورد آلمان است.

همانطور که کریس هارمن، از اعضای حزب کارگران سوسیالیست، در تاریخ انقلاب آلمان اذعان می‌کند، کمینترن در دهه ۲۰ میلادی از نازی‌ها به عنوان یک مبارزه آزادی‌بخش ملی و ضد امپریالیستی در ملت ستمدیده آلمان حمایت می‌کرد. این کشور توسط امپریالیسم فرانسه و بریتانیا اشغال و سرکوب شده بود. کمینترنیست‌ها و ناسیونال سوسیالیست‌ها در کنار هم با امپریالیسم مبارزه کردند. در عرض یک دهه، این ضد امپریالیسم به امپریالیسم آلمان تبدیل شد. بنابراین ایدئولوژی امپریالیسم برای ما، اگر نگوییم برای بورژوازی، بی‌فایده است. در یک متن یا پلتفرم منتشر شده، این بخش به بحث در مورد میراث ضد امپریالیسم گسترش می‌یابد و نشان می‌دهد که چگونه توسط بورژوازی بین‌المللی برای سرکوب مبارزه طبقاتی در کشورهایی از آرژانتین گرفته تا الجزایر، زیمبابوه و زئیر استفاده شده است. با این حال، این امر در یک جلسه کمونیست‌ها به سختی ضروری است. من در اینجا به طور خلاصه اشاره می‌کنم که همچنین ادامه می‌دهم که ضد امپریالیسم در حال فرسایش است، عمدتاً به این دلیل که نمی‌توانید آزادی ملی را بخورید. اولین نمونه‌ای که من می‌شناسم که در آن رد آگاهانه یک ایدئولوژی ملی خاص صورت گرفته است، اخیراً در الجزایر است. شورشیان صراحتاً خود را با انتفاضه پرولتاریای فلسطین علیه دولت صهیونیستی یکی می‌دانستند. این به معنای آن نیست که بورژوازی ملی‌گرای عرب و صهیونیست‌ها را دشمن یکسانی بدانیم. جای تعجب نیست که عرفات اخیراً در پایتخت‌های خاورمیانه پرسه می‌زد.

تعریف هیلفردینگ از امپریالیسم

«سیاست سرمایه مالی یک هدف سه‌گانه را دنبال می‌کند: اول، ایجاد بزرگترین قلمرو اقتصادی ممکن که ثانیاً باید توسط دیوارهای تعرفه‌ای در برابر رقابت خارجی محافظت شود و بنابراین، ثالثاً، باید به منطقه‌ای برای استثمار شرکت‌های انحصاری ملی تبدیل شود.» ۱۳ تعریف هیلفردینگ، که بیشتر جانشینان او به آن متکی بودند، به مفهوم دولت‌های ملی بستگی دارد. او به جای اینکه سرمایه را در جستجوی سود در سراسر جهان ببیند، امپریالیسم را بر اساس انحصارهای ملی صادرکننده سرمایه و کالا تعریف می‌کند. ملت‌ها اساسی‌تر از سرمایه هستند. اما امپریالیسم همیشه توسط ملت‌ها انجام نمی‌شد: «هند» و مستعمره که اندونزی شد توسط شرکت‌ها تأسیس شدند. اما من از بحث اصلی جلوتر می‌روم. همانطور که در مورد بوخارین دیدیم، تعریف ملت‌ها دشوار است. او با عجله «مفهوم دولت سرزمینی از زندگی اقتصادی» را ارائه می‌دهد. ۱۴ آیا منظور او این است که ملت‌ها هر آن چیزی هستند که بورژوازی فکر می‌کند هستند و آنها بر اساس «مفاهیم» خود جنگ می‌کنند؟ دولت‌های ملی جنگ‌ها را آغاز می‌کنند، و تعریف هیلفردینگ را تنها می‌توان به عنوان سیاست دولت‌ها، ائتلاف‌های خاص گروه‌های سرمایه‌داری با حاکمیت (انحصار نیروی مسلح) بر یک بخش خاص از سطح زمین، درک کرد. من وجود این ائتلاف‌ها را انکار نمی‌کنم. اما قصد دارم به این سوال بپردازم که این تشکل‌های خاص، در مقایسه با سایرین، چقدر اساسی هستند. آیا بورژوازی بیش از همه به بخش‌های ملی تقسیم شده است؟ اگر اینطور نباشد، تعریف فوق از امپریالیسم، اگرچه تاکنون بهترین است، اما به اندازه سایر تعاریف، ناکارآمد است.

رویکرد بین‌المللی

یک فرض رایج در میان مارکسیست‌ها وجود دارد که سازمان سرمایه‌داری مبتنی بر دولت-ملت است. جهان فئودالی هیچ تصوری از ملت‌ها نداشت زیرا توسط یک سلسله مراتب مذهبی جهانی اداره می‌شد که هیچ محدودیت سرزمینی ذاتی نداشت. طبقات حاکم رژیم‌های باستانی هیچ ملیتی نداشتند – نه پاپ، نه بوربون‌ها و نه هاپسبورگ‌ها. این حاکمان الهیِ مرتبط، به بخش‌های خاصی از جهان تعلق نداشتند. انگلستان از قرن یازدهم پادشاهان انگلیسی نداشته است.

ظهور ملت‌ها توسط بی. اندرسون در کتاب «اجتماعات خیالی» به عنوان نتیجه سه عامل اصلی توضیح داده شده است. ۱۵ یکی از آنها فروپاشی دین است. به گفته اندرسون، اضطراب وجودی ناشی از زوال دین تا حدودی ظهور ناسیونالیسم را به عنوان یک جامعه جایگزین توضیح می‌دهد. نابودی جوامع به طور کلی توسط سرمایه‌داری تا حدودی ناسیونالیسم را توضیح می‌دهد. سرمایه انواع مختلف جامعه را با اختراع خود، جامعه ملی، جایگزین می‌کند. عامل اصلی دیگر صنعت چاپ است. بازار لاتین اشباع شد و برای چاپخانه‌داران مقرون به صرفه بود که گروه‌های مطالعه نسبتاً بزرگی را بر اساس ترکیب گویش‌های متعدد به زبان‌های انگلیسی، آلمانی و فرانسوی ایجاد کنند. ترجمه‌های لوتر در اوایل قرن شانزدهم، بیش از همه سیاستمدارانی که پس از او آمدند، در ایجاد «ملت آلمان» نقش داشتند. اما جالب‌ترین عاملی که اندرسون به آن اشاره می‌کند، ایجاد آگاهانه ناسیونالیسم توسط طبقه حاکم است. سلسله‌های پیش از ملی عمداً ناسیونالیسم را ترویج می‌کردند. اندرسون نمونه‌های تجربی زیادی برای پشتیبانی از استدلال خود ارائه می‌دهد – رومانوف‌ها، هاپسبورگ‌ها، چولالونگکورن – همگی «ناسیونالیسم رسمی» را برای حفظ قدرت خود بر کارگران و سایر طبقات ترویج می‌کردند. ملی‌گرایی‌های قرن نوزدهم به الگو تبدیل شدند. از سال ۱۹۱۸، این الگوها توسط دانشجویان بورژوا از سراسر جهان در دانشگاه‌های اروپایی اقتباس شده و برای ایجاد ملت‌ها به «خانه» برده شده‌اند. این امر منجر به ایجاد برخی ملت‌های نسبتاً خودسرانه شده است. اندرسون خاطرنشان می‌کند که اندونزی «به هیچ وجه با هیچ قلمرو پیشااستعماری مطابقت ندارد» و در ادامه به توصیف تنوع عظیم مردم، فرهنگ‌ها، زبان‌ها و مذاهب آن می‌پردازد، اینکه چگونه مردم یک سر آن با همسایگان خود در آن سوی مرز ملی اشتراکات بسیار بیشتری نسبت به هموطنان «اندونزیایی» خود دارند، و اینکه چگونه شکل آن توسط آخرین فتوحات هلندی‌ها تعیین شده است. ۱۶

بورژوازی یک طبقه جهانی است. ملت‌ها قبل از سرمایه‌داری ظهور نکردند. در هر نقطه از جهان، بورژوازی قبل از سرمایه‌داری وجود داشته است. سرمایه‌داری آگاهانه یا ناآگاهانه (و نمونه‌های بی‌شماری از توطئه آگاهانه وجود دارد)، ملت‌ها را ایجاد کرده است. این نشان می‌دهد، هرچند ثابت نمی‌کند که آنها برای سرمایه‌داری ضروری نیستند. برخی از ملت‌ها کمتر از دیگران خودسرانه هستند. به عنوان مثال، شکل شیلی نتیجه خطوط ارتباطی در استان‌های مختلف امپراتوری اسپانیا است. اما ملت‌های فعلی آمریکای لاتین پس از چندین تلاش برای ایجاد ملت‌های بزرگتر پدیدار شدند. اندرسون، به طور منحصر به فرد در میان نویسندگان ذکر شده در این مقاله، سوال درست را می‌پرسد: ملت‌ها چه هستند و از کجا می‌آیند؟ بوخارین، به پیروی از مارکس و هیلفردینگ، واقعیت آنها، بنابراین «تقسیم کار جهانی» بین آنها را فرض می‌کند و بنابراین قادر به ابداع اسطوره امپریالیسم است. تا حدودی یک جامعه کاذب خودجوش ناشی از زوال جوامع دیگر (اگرچه برخلاف دین، «به آرگی‌ها حمله کن» بیانگر قلب یک دنیای بی‌رحم نیست)، تا حدودی نتیجه تمرکزگرایی‌های زبانی ناشی از ظهور تولید انبوه کتاب‌های بومی (غیر لاتین) در قرن‌های شانزدهم و هفدهم، و تا حدودی در نتیجه تصمیمات آگاهانه الف) سلسله‌های قدیمی غیرملی، و ب) روشنفکران بورژوازی بین‌المللی مدرن، «ناسیونالیسم بیداری ملت‌ها به خودآگاهی نیست: ملت‌ها را در جایی که وجود ندارند، اختراع می‌کند.» 17اندرسون با نشان دادن اینکه ملت‌ها جوامع خیالی هستند (ما تمایل داریم فکر کنیم که با هموطنان خود وجه مشترکی داریم، که اکثر آنها را هرگز ملاقات نخواهیم کرد) شروع می‌کند و سپس سعی می‌کند بفهمد که چگونه و توسط چه کسی ایجاد شده‌اند. نتایج را می‌توان به این صورت خلاصه کرد: رؤسا کشوری ندارند. اگر ملت‌ها خیالی هستند و رؤسا کشوری ندارند، آیا می‌توان نتیجه گرفت که تقسیمات ملی جهان و اختلافات آنها، از جمله جنگ‌های عظیم و ذخایر هسته‌ای، همگی نتیجه یک توطئه عظیم هستند؟ آیا طبقه سرمایه‌دار بین‌المللی جنگ‌ها را برای حمله به مبارزه طبقاتی، کاهش ارزش سرمایه و همیشه دانستن اینکه علیه ما متحد هستند، ترتیب می‌دهد؟ آیا آنها به جنگ‌های جهانی مانند یک بازی کریکت نزدیک می‌شوند؟ سوال این نیست که آیا بورژوازی فکر می‌کند که به ملت‌ها تقسیم شده است؟ اما تا حدی، اگر ملت‌ها واقعاً داستان باشند، انتظار داریم که آگاهی آنها ارتباطی با واقعیت داشته باشد. نمونه‌هایی از توطئه‌های بین‌المللی وجود دارد که دعواهای جناحی بین بورژوازی را آشکار می‌کند که دعواهای ملی نیستند. همکاری خاندان ویندزور-هیتلر قبل از جنگ جهانی دوم وجود دارد. به احتمال زیاد در طول جنگ نوعی همکاری بین «بورژوازی‌های» مختلف وجود داشته است. مطمئناً هس به تنهایی به بریتانیا فرار نکرد؟ از سوی دیگر، متفقین پس از جنگ برخی از نازی‌های ارشد را به دار آویختند، اگرچه این یک استثنا است. رویکرد ما به آگاهی بورژوازی از منافع بین‌المللی خود بستگی ندارد. برخی از آنها آگاه‌تر از دیگران هستند. جورج پنجم و ژاک دلور بین‌المللی‌تر از گالتی‌یری هستند. چه گالتی‌یری می‌دانست که با حمله به جزایر فالکلند به نفع سرمایه بریتانیا و بین‌المللی عمل می‌کند یا نه، واقعیت این است. بهترین نمونه‌های ناسیونالیسم ماکیاولیستی در روسیه هستند. رومانوف‌ها از روی انتخاب آگاهانه تصمیم گرفتند که ناسیونالیست روسی هستند. استالین ناسیونالیسم روسی را دوباره به اتحاد جماهیر شوروی وارد کرد تا به مبارزه طبقاتی حمله کند و در جنگ پیروز شود. استالین یک انترناسیونالیست بود که آگاهانه ناسیونالیسم را ترویج می‌کرد زیرا به نفع سرمایه‌داری بود. چرا باید فکر کنیم که اکثر بورژوازی جهان کمتر ماکیاولیستی هستند؟

اما ملت‌ها، صرف نظر از ریشه‌هایشان، از نوعی استحکام برخوردارند. تراست‌های سرمایه‌داری دولتی وجود دارند. جناحی از بورژوازی بین‌المللی پیرامون دولت بروش متحد شده‌اند. این «تراست» از شرکتی مانند IBM مستحکم‌تر است. مدیران IBM می‌توانند آنجا را ترک کنند و شرکت‌های جدیدی تشکیل دهند یا به آنها بپیوندند. تاچر به سختی می‌تواند نخست وزیر کشور دیگری شود. اما در کنار این استحکام، انعطاف‌پذیری قابل توجهی نیز وجود دارد. اتحادیه اروپا به آرامی اما مطمئناً به عنوان یک نهاد سرمایه‌داری جدید، قدرتمندتر از هر یک از کشورهای تشکیل‌دهنده آن، در حال ظهور است. وقتی اندرسون با لحنی لفاظانه می‌پرسد: «آیا کسی حاضر است برای کومکون یا جامعه اقتصادی اروپا بمیرد؟» او تلویحاً می‌گوید که فقط ملت می‌تواند حماقت فداکارانه‌ای را که سرمایه‌داری می‌طلبد، القا کند. اما مردم قبل از اینکه اتحاد جماهیر شوروی رسماً به یک ملت تبدیل شود، برای آن جان باختند و برخی احتمالاً در افغانستان برای کومکون، تحت عنوان «برادری سوسیالیستی ملت‌ها» جان باختند. ما نباید از ظهور EC-ism راضی باشیم. اگر مردم بتوانند برای حقوق ساکنان جزایر فالکلند برای بریتانیایی ماندن جان خود را فدا کنند، هر چیزی را خواهند بلعید. بورژوازی در انواع نهادهای فراملی سازماندهی شده است. گاردین اخیراً کابوس‌هایی دیده بود که سعی می‌کرد بفهمد ConsGold متعلق به کدام «ملت» است – بریتانیا یا آفریقای جنوبی؟ (به نمودار صفحه بعد مراجعه کنید). مانند سایر نهادهای سرمایه‌داری، ملت‌ها نیز واقعیت خاصی دارند. اما دعواهای جناحی بین بورژوازی می‌تواند از ملت‌ها مهم‌تر باشد، و منافع مشترک بورژوازی علیه مبارزه ما همیشه مهم‌تر است.

پیامدها

سرمایه‌داری تضادی بین یک اقتصاد بین‌المللی سوسیالیستی و اشکال ملی که با آن در تضاد هستند، نیست. سرمایه‌داری می‌تواند این تضاد را از بین ببرد. هدف ما آزاد کردن نیروهای مولد از قید و بندهایشان نیست، بلکه نابودی آنها و ساختن کمونیسم است. به همین دلیل، باید نظریه زوال و جنبه‌های مهم روش مارکس که زیربنای آن است را رد کنیم، هرچند این سوال را که آیا تا به حال امکان مبارزه مشترک بین سرمایه‌داران و کارگران قبل از انقلاب فرانسه وجود داشته است یا خیر، تا زمانی که شواهد تجربی بیشتری پدیدار شود، بی‌پاسخ می‌گذاریم. امپریالیسم یک مسئله نیست. دولت‌های ملی وجود دارند و در میان ائتلاف‌های گروه‌های ذی‌نفع بورژوازی علیه یکدیگر و علیه پرولتاریا اهمیت خاصی دارند، اما ملت‌ها پیش از سرمایه‌داری وجود نداشتند، برای آن ضروری نیستند و توسط سرمایه ایجاد شده‌اند و می‌توانند توسط سرمایه از بین بروند. نهادهای دیگر ممکن است در آینده ائتلاف‌های سرمایه‌داری مهم‌تری باشند. ماکیاولیسم یکی از ویژگی‌های مهم نحوه عملکرد بورژوازی است. با انداختن چرخ‌دنده‌های مختلف به واحد دفع زباله تاریخ، ملت‌ها، پیشرفت، زوال و امپریالیسم، تنها یک تضاد اساسی باقی می‌ماند که تضادهای طبقاتی ثابت بین کار بین‌المللی و سرمایه بین‌المللی است. این باید همچنان نقطه مرجع ما در تحلیل‌هایمان از دنیای در حال تغییر اطرافمان باشد.

آر بی.

لندن، ۲۵۱۱۸۸.

پانویس ها:

1.مبانی اقتصادی انحطاط سرمایه‌داری . انتشارات CWO لندن، ۱۹۸۵. صفحه ۱۵. 

2.منتخب آثار . کارل مارکس. ویرایش. دی. مک‌للان، انتشارات OUP، ۱۹۷۷. صفحه ۱۶۰. 

3.گزیده آثار . کارل مارکس. ویرایش. دی. مک‌للان، انتشارات OUP، ۱۹۷۷. صفحات ۳۸۹-۳۹۰ 

4.امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه‌داری . وی. آی. لنین. پکن ۱۹۷۳. ص. ۹۳. 

5.سرمایه، جلد ۳. کارل مارکس. انتشارات پنگوئن، ۱۹۸۱. صفحه ۳۴۵. 

6.توسعه و توسعه نیافتگی . جی. کی. مک میلان ۱۹۷۵. 

7.امپریالیسم و ​​اقتصاد جهانی . ن. بوخارین. مرلین، لندن ۱۹۷۶. 

8.امپریالیسم و ​​اقتصاد جهانی . ن. بوخارین. مرلین، لندن ۱۹۷۶. صفحات ۱۰۶-۱۰۷. 

9.امپریالیسم و ​​اقتصاد جهانی . ن. بوخارین. مرلین، لندن ۱۹۷۶. ص. ۱۰۶. 

10.مسئله ملی . ر. لوکزامبورگ. انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۷. صفحه ۹۵. 

11.«مسئله ملی و خودمختاری»، در «مسئله ملی » ، آر. لوکزامبورگ. انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۷، صفحات ۱۳۰-۱۳۱. 

12.مسئله ملی . ر. لوکزامبورگ. انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۷. صفحه ۱۶۸. 

13.هیلفردینگ، سرمایه مالی ، نقل شده در ن. بوخارین، امپریالیسم و ​​اقتصاد جهانی ، صفحه ۱۰۷. 

14.امپریالیسم و ​​اقتصاد جهانی . ن. بوخارین. مرلین، لندن ۱۹۷۶. ص. ۸۰. 

15.جوامع خیالی . بی. اندرسون. ورسو لندن ۱۹۸۳. ↩︎

16.جوامع خیالی ، ص. ۱۱۰. 

17.گلنر، اندیشه و تغییر ، نقل شده در بی. اندرسون، جوامع خیالی ، صفحه ۱۵

اشتراک‌گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اخبار مرتبط

پربازدیدترین‌ها

خبرنامه شوراها

آخرین نوشته های سایت را در ایمیل خود دریافت کنید.