بنیادگرایی اسلامی: تعصب مذهبی برای تقویت دولت از دیدگاه بین‌المللی (۱۹۸۹)

تعداد بازدید: 3
نویسنده: مک اینتاش
زمان مطالعه: 11 دقیقه

بنیادگرایی اسلامی: تعصب مذهبی برای تقویت دولت از دیدگاه بین‌المللی (۱۹۸۹)

مک اینتاش

برگردان به فارسی:آرمان جمهور

نوشته شده توسط مک اینتاش برای نشریه انترناسیونالیست پرسپکتیو ۱۵. برگرفته از https://web.archive.org/web/20200202230146/http://www.internationalist-perspective.org/IP/ip-archive/ip_15_islamic.html .

دهه گذشته موجی از «بنیادگرایی اسلامی» جهان اسلام را فرا گرفته است. جهان شیعه شاهد تثبیت «جمهوری اسلامی» در ایران، تحت رهبری کاریزماتیک آیت‌الله خمینی بوده است. در حومه بیروت غربی، حزب‌الله به یک نیروی نظامی و سیاسی قدرتمند تبدیل شده است که به همان اندازه که با رژیم بعثی سوریه دشمنی دارد، با دولت صهیونیستی اسرائیل نیز دشمنی دارد و عامل اصلی بحران لبنان است. در جهان سنی، اخوان المسلمین «بنیادگرا» یک نیروی سیاسی فزاینده در تعدادی از کشورهای عربی است و به ویژه خاری در چشم اسد در سوریه و مبارک در مصر است که مصمم به سرنگونی رژیم‌های آنهاست. در لیبی، سرهنگ قذافی خود را به نماد «بنیادگرایی اسلامی» تبدیل کرده است که مصمم است آن را در سراسر شمال آفریقا گسترش دهد. بنیادگرایی اسلامی همچنین به یک عامل تعیین‌کننده در سیاست آسیای جنوبی، از افغانستان، پاکستان و هند گرفته تا مالزی، اندونزی و فیلیپین تبدیل شده است.

هم دانشگاهیان و سیاستمداران در غرب و هم ملاها و هواداران «بنیادگرایی» در جهان اسلام، این پدیده را به عنوان احیای دین و تجدید حیات ایمان پیامبر معرفی می‌کنند، که در غرب می‌توان آن را به عنوان بازگشت خرافات و تاریک‌اندیشی و در شرق به عنوان احیای اخلاقی-آرمانی علیه شرارت‌های مدرنیته و سرمایه‌داری به تصویر کشید. هر دو دیدگاه در مورد بنیادگرایی اسلامی، که هر کدام در خدمت منافع ایدئولوژیک کسانی است که آنها را بیان می‌کنند، اشتباه هستند. متأسفانه، مارکسیست‌های انقلابی، که مجذوب زرق و برق‌ها و نمادهای مذهبی این پدیده شده‌اند، ادعاهای آن را مبنی بر تشکیل یک احیای مذهبی پذیرفته‌اند، که در برابر آن کافی است با عبارت معروف مارکس – که اغلب از متن اصلی خود جدا شده است – در مورد «افیون مردم» پاسخ دهیم. اگرچه شکی نیست که بنیادگرایی اسلامی یک فریب و گمراهی است، اما اگر به عنوان یک پدیده مذهبی دیده شود، توان سیاسی آن، ظرفیت آن برای بسیج توده‌ای و تشکیل یا تثبیت یک دستگاه دولتی، و نیروی واقعی آن به عنوان سدی در برابر سوسیالیسم و ​​انقلاب پرولتری در جهان اسلام، کاملاً گمراه‌کننده خواهد بود.

رمزگشایی واقعی از بنیادگرایی اسلامی بر دو بینش اساسی استوار است که در این مقاله به تفصیل شرح داده خواهد شد. اول، خودِ اصطلاح «بنیادگرایی اسلامی» با بار الهیاتی‌اش، نامی بی‌مسما است. بنیادگرایی اسلامی، علیرغم جلوه‌ها و نمادهای مذهبی‌اش، به هیچ وجه یک پدیده مذهبی نیست. در واقع، این جنبش به جای اینکه نمایانگر احیای آموزه‌ها و سنت‌های اسلام باشد، مبتنی بر رد بسیاری از هسته‌های اعتقادی و پایه‌های نهادی سنتی اسلام است. دوم، ویژگی واقعی بنیادگرایی اسلامی، یک ایدئولوژی سیاسی است که توسط الزام سرمایه‌داری دولتی ایجاد شده است. شرایط اجتماعی خاص جهان اسلام در دوران انحطاط سرمایه‌داری، ضرورت پاسخ ایدئولوژیک مناسب به نیازهای سرمایه‌داری، پدیده‌ای را که به عنوان «بنیادگرایی اسلامی» شناخته می‌شود، ایجاد کرده است.

میزانی که بنیادگرایی اسلامی سنت‌های اسلامی را که ادعای دفاع از آنها را دارد، رد کرده است، می‌توان در تک‌گانگی فرهنگی و سیاسی آن مشاهده کرد. اسلام کلاسیک از نظر اعتقادی و الهیاتی کثرت‌گرا بود. فقدان هرگونه مرجعیت اعتقادی برتر در اسلام، مانند مسیحیت غربی که از نظر تاریخی در قالب شوراها و پاپ‌ها وجود داشت، هم مشوق و هم منعکس‌کننده کثرت‌گرایی آن بود. در حالی که در جهان مسیحیت، خارج از ارتدکس اعتقادی، تنها بدعت‌گذاری وجود داشت، در جهان اسلام کلاسیک، مکاتب فکری بسیار متنوع و فرقه‌ها و جنبش‌های متعددی شکوفا شدند – همه در محدوده آنچه که عموماً به عنوان اسلام پذیرفته شده بود. تک‌گانگی بی‌رحمانه و عدم تحمل که از ویژگی‌های بنیادگرایی اسلامی و رژیم‌های سیاسی آن است، در تضاد کامل با کثرت‌گرایی جهان اسلام کلاسیک قرار دارد. در واقع، این ویژگی‌های بنیادگرایی اسلامی با فاشیسم و ​​استالینیسم مشترک است و تجسم وحشیانه‌ترین گرایش‌های سرمایه‌داری دولتی قرن بیستم را تشکیل می‌دهد. شاید این امر به بهترین وجه در ماجرای سلمان رشدی قابل مشاهده باشد، جایی که حکم اعدام صادر شده توسط آیت‌الله خمینی نه تنها روح اسلام سنتی و نص قانون آن را نقض می‌کند، بلکه منحصراً با نیاز تمامیت‌خواهانه دولت سرمایه‌داری مدرن برای بسیج توده‌ای و واکنش بیگانه‌ستیزانه مطابقت دارد تا کنترل ایدئولوژیک بر جمعیت را تضمین کند.

رابطه بین جامعه مدنی و دولت، نشانه دیگری از میزان نقض چارچوب سنتی جهان اسلام توسط بنیادگرایی است. در اسلام کلاسیک، هیچ مبنایی برای ادغام دین در دولت وجود ندارد. هیچ چیز قابل مقایسه با سنت قیصر پاپیسم در مسیحیت غربی و شرقی با ادغام کلیسا و دولت در آن نیست. علاوه بر این، اسلام کلاسیک هیچ گونه تقلیل جامعه مدنی به دولت را مجاز نمی‌داند. در واقع، قانون مسلمانان، شریعت، به عنوان تدوین یک سیستم اخلاقی ایده‌آل، مانعی بر قدرت سیاسی نامحدود دولت استبدادی بود. علما، متخصصان دکترین و تفسیر قانون، به طور سنتی وزنه تعادل قدرتمندی در برابر و مخالف دستگاه دولت بودند. در واقع، پس از غارتگری‌های عباسیان (قرن هشتم)، علما و شریعت «به مظهر استقلال جامعه در کل علیه سلطنت مطلقه تبدیل شدند.» (مارشال جی. اس. هاجسون، «اسلام و تصویر»، تاریخ ادیان ، جلد ۳، ۱۹۶۴، صفحه ۲۳۴). این الگو محدود به جهان اهل سنت نیست. در تشیع، بی‌اعتمادی به قدرت دنیوی و دولت از نظر تاریخی فراگیر است.

در مقابل، بنیادگرایی اسلامی متعهد به سرکوب بی‌رحمانه جامعه مدنی و تابع کردن دین در برابر نیازهای دولت تمامیت‌خواه است. بافت اجتماعی جامعه سنتی مسلمان، که از قبل تحت تأثیر سرمایه‌داری در حال فروپاشی است، تیر خلاص خود را از دستگاه دولتی ساخته شده توسط کسانی که مدعی حفظ آن هستند، دریافت می‌کند: جمهوری اسلامی تحت اشکال خمینیستی یا قذافی خود، شکل دولت تمامیت‌خواه است که آخرین بقایای اشکال اجتماعی و فرهنگی سنتی نامناسب با الزامات سرمایه‌داری در جهان اسلام را ریشه‌کن می‌کند. این تنها یک نمونه دیگر از نیرنگ تاریخ است!

حتی از نظر جامعه‌شناختی، بنیادگرایی اسلامی تجلی اسلام سنتی نیست. ریشه‌های اجتماعی و پایگاه‌های طبقاتی بنیادگرایی اسلامی، روحانیون (عالم و ملاها) جهان سنتی سنی و شیعه نیستند، که بقایای آنها هنوز وجود دارد، بلکه عمدتاً باید در بخش‌های مدرن و سرمایه‌داری جامعه جستجو شوند: مراکز شهری، دانشگاه‌ها، معلمان مدارس، دانشگاهیان، مهندسان و غیره. حتی در «جمهوری اسلامی» خمینی که ملاها نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا می‌کنند، این قشر در واقع عمیقاً دچار تفرقه بود. بسیاری از ملاها به نقشی که به دولت داده شده بود، اعتراض داشتند، نقشی که با الگوهای سنتی در تضاد بود، و بسیاری از آیت‌الله‌ها با فرض قدرت‌های دیکتاتوری و ادعای امام بودن توسط خمینی مخالف بودند و آن را مغایر با آموزه‌های اسلام شیعه می‌دانستند (برای مثال، می‌توان به آیت‌الله شریعت‌مداری نگون‌بخت اشاره کرد). در بسیاری از موارد، این روحانیونی که با پروژه خمینی مخالف بودند، در دفاع از منافع سنتی زمین‌داران عمل می‌کردند. با این وجود، این تنها به ناسازگاری اسلام سنتی و بنیادگراییِ نهفته در «جمهوری اسلامی» اشاره دارد. آن دسته از ملاهایی که در خط مقدم رژیم خمینی قرار دارند، ارتباط نزدیکی با اقشار شهری دارند که پایگاه اجتماعی تعیین‌کننده‌ی بنیادگرایی در سراسر جهان اسلام امروز را تشکیل می‌دهند. هدف آنها جذب جامعه‌ی مدنی در یک دولت تمامیت‌خواه است که خود آن را هدایت و اداره خواهند کرد – دولتی که لزوماً تجسم قانون ارزش سرمایه‌داری است.

این اقشار شهری که جنبش‌های بنیادگرا را هدایت می‌کنند، تحت پوشش ایدئولوژیک بازسازی ساختار سیاسی اولین جامعه مسلمانان و با معطوف کردن توجه عمومی خود به توده‌های دهقان و خرده بورژوازی سنتی که از نارضایتی لبریزند، در پی آن هستند که به کارگزاران یک پایتخت دولتی تبدیل شوند. در حالی که اسلام سنتی نسبت به دولت بی‌تفاوت بود، اگر نگوییم کاملاً خصمانه، بنیادگرایی اسلامی ایدئولوژی‌ای است که به تشکیل یک دولت قدرتمند اختصاص دارد. تعصب بنیادگرایی اسلامی یک تعصب مذهبی یا بازگشت به قرون وسطی آنطور که در غرب به تصویر کشیده شده است، نیست، بلکه یک تعصب دولتی است که نمونه بارز سرمایه‌داری رو به زوال در همه جا است، هر چقدر هم که اشکال خاص آن از یک بخش بازار جهانی به بخش دیگر متفاوت باشد.

این سوال باقی می‌ماند که چه چیزی پیکربندی نیروهایی را مشخص می‌کند که بنیادگرایی را در جهان اسلام به عنوان یک جنبش و ایدئولوژی ایجاد کرده است، در حالی که می‌تواند به الزامات سرمایه‌داری دولتی پاسخ دهد. سرمایه‌داری دولتی پدیده‌ای محدود به جوامع سرمایه‌داری عقب‌مانده یا نتیجه یک انقلاب پرولتری شکست‌خورده، آنطور که برخی ادعا کرده‌اند، نیست. این گرایش جهانی سرمایه‌داری در مرحله بحران دائمی آن است و به همین ترتیب تجسم کلاسیک آن در پیشرفته‌ترین جوامع سرمایه‌داری اروپای غربی و آمریکای شمالی است. در این جوامع، سرمایه‌داری دولتی به اصطلاح از پایین به بالا ساخته شده است. قانون ارزش سرمایه‌داری، که در ابتدا محدود به فرآیند واقعی تولید فوری (سلطه رسمی سرمایه) بود، به فرآیند گردش و مصرف گسترش یافت و در نهایت به هر جنبه‌ای از زندگی اجتماعی و شخصی حمله کرد و کل جامعه مدنی را تحت سلطه خود قرار داد (سلطه واقعی سرمایه). این همزمان با بحران دائمی سرمایه‌داری بود و در نهایت به تبلور قانون ارزش و بلعیدن خود جامعه مدنی منجر شد. در جوامع عقب‌مانده که فرآیند سرمایه‌دارانه شدن خود تا حد زیادی با دوره انحطاط سرمایه‌داری همزمان بود، ضرورت سرمایه‌داری دولتی پیش از آنکه چنین فرآیند ارگانیکی بتواند مسیر خود را طی کند (در برخی موارد، زمانی که به سختی آغاز شده بود)، خود را به خوبی نشان داد. در نتیجه، در بخش‌های بزرگی از جهان، سرمایه‌داری دولتی در غیاب بنیان‌های اجتماعی-اقتصادی و سیاسی موجود در غرب ظهور کرد؛ تا حد قابل توجهی، باید از بالا به پایین ساخته می‌شد. برای جبران ضعف بنیان‌های آن، سرمایه‌داری دولتی در این جوامع اشکال خشونت‌آمیزتری به خود گرفت، دولت تمامیت‌خواه کمتر با قدرت عظیم نظارت و کنترل که توسط یک جامعه مدنی منسجم که اکنون کاملاً در آن ادغام شده بود، نمایندگی می‌شد، عمل می‌کرد، بلکه بیشتر از طریق اعمال مستقیم‌تر زور و خشونت که بیان ضعیف آن ایجاب می‌کرد، عمل می‌کرد.

دولت سرمایه‌داری در این جوامع، برای جبران نقاط ضعف خود، معمولاً به نژادپرستانه‌ترین و بیگانه‌ستیزانه‌ترین اشکال ناسیونالیسم به عنوان تنها چسب ایدئولوژیکی که قادر به تحکیم حکومت خود است، متوسل شده است. با این حال، در جهان اسلام، حتی ناسیونالیسم، در غیاب دولت-ملت‌های کاملاً مشخص، اغلب برای فراهم کردن مبنای ایدئولوژیکی برای دولت سرمایه‌داری ناکافی بوده است. به عنوان مثال، در سراسر شمال آفریقا، وجود گروه‌های قومی مختلف (عرب، بربر) و تداوم قبیله‌گرایی، یک ایدئولوژی اسلامی را به مبنایی بسیار مؤثرتر برای بسیج توده‌ای نسبت به درخواست‌های ناسیونالیستی تبدیل می‌کند. همین امر در افغانستان و پاکستان نیز صادق است، جایی که چیزی به عنوان ملت افغان یا پاکستانی وجود ندارد و تنها یک ایدئولوژی اسلامی نویدبخش فراهم کردن مبنایی برای ساخت یک موجودیت پایدار است. در ایران و اندونزی، وجود گروه‌های قومی رقیب در مرزهای یک کشور (مانند آذری‌ها، بلوچ‌ها، اعراب و همچنین فارسی زبانان در ایران) توسل به یک ایدئولوژی اسلامی را به جایگزینی برای جنگ‌های داخلی احتمالی و فروپاشی موجودیت سیاسی-اقتصادی تبدیل کرده است. در هر یک از این موارد، ایدئولوژی اسلامی نه به عنوان یک دین، بلکه به عنوان یک ناسیونالیسم ساختگی عمل می‌کند، ابزاری که کارگزاران سرمایه می‌توانند از طریق آن به دنبال ایجاد پایگاه توده‌ای و مشروعیت بخشیدن به حکومت خود باشند.

گسترش بنیادگرایی اسلامی در سراسر جهان اسلام تنها در صورتی قابل درک و مقاومت است که روشن شود ما با پدیده‌ای مدرن، نه قرون وسطایی، و سرمایه‌داری، نه سنتی روبرو هستیم. ظرفیت ایدئولوژی اسلامی برای بسیج توده‌های فقیر جهان اسلام قطعاً با لفاظی‌های ضدسرمایه‌داری آن، و جذابیت خام آن برای جهانی سنتی که توسط نیروهای «شیطانی» مدرنیته و غرب‌گرایی نابود شده است، افزایش می‌یابد. با این وجود، در پشت این پوشش ایدئولوژیک، الزام سرمایه‌داری دولتی و خود قانون ارزش پنهان است. به این معنا، ایدئولوژی اسلامی نمی‌تواند امیدهایی را که توده‌هایی که به آرمان آن پیوسته‌اند و به آن امید بسته‌اند، برآورده کند. علاوه بر این، بنیادگرایی اسلامی نمی‌تواند ساخت یک نهاد اجتماعی-سیاسی پایدار را به عنوان چارچوبی ضروری برای عملکرد قانون ارزش سرمایه‌داری تضمین کند. این تلاش برای ساخت یک نهاد سرمایه‌داری دولتی پایدار از بالا به پایین محکوم به شکست است. وجود بحران دائمی سرمایه‌داری به عنوان یک شیوه تولید، وجود بحران اقتصادی آشکار که در جهان سوم بسیار مخرب است، و فقدان چارچوب لازم برای یک جامعه مدنی منسجم که توسط قانون ارزش شکل گرفته باشد، به این معنی است که دستگاه دولتی که به نام ایدئولوژی اسلامی ساخته شده است، صرفاً بر فرآیند بربریت فزاینده سرمایه‌داری نظارت خواهد کرد.

جهان اسلام سنتی مرده است، و ایدئولوژی اسلامی که وعده حفظ آن را می‌دهد، در واقع گورکن آن است. با این حال، آنچه جایگزین آن می‌شود، پیشرفت تاریخی نیست، که در این دوران فقط می‌تواند به شکل انقلاب پرولتاریای بین‌المللی باشد، بلکه شب تاریک سرمایه‌داری دولتی تمامیت‌خواه است.

اشتراک‌گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اخبار مرتبط

پربازدیدترین‌ها

خبرنامه شوراها

آخرین نوشته های سایت را در ایمیل خود دریافت کنید.