ابراهیم، کوروش و خاورمیانه جدید/راگو کندری


06-06-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
10 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

ابراهیم، کوروش و خاورمیانه جدید

نویسنده: راگو کندری | ژوئن ۲۰۲۶

برگردان:شوراها

سال‌هاست که زبان ژئوپلیتیکِ غالب پیرامون خاورمیانه، بر محور «چندقطبی‌گرایی» چرخیده است: ظهور چین، بازگشت روسیه، افول آمریکا، پایان جهان تک‌قطبی، بریکس، بلوک‌های مقاومت، سیستم‌های موازی و همسویی اوراسیایی.

اما واقعیتِ درون منطقه کاملاً در مسیر دیگری در حال حرکت است.

خاورمیانه در حال ورود به یک عصر چندقطبی نیست؛ بلکه در حال ورود به عصر «یکپارچه‌سازی اجباری» است. موتور محرک این یکپارچه‌سازی نیز تنها دیپلماسی نیست؛ بلکه فشار، فرسودگی استراتژیک، ضرورت اقتصادی و فروپاشی توهمات منطقه‌ای قدیمی است.

«پیمان‌های ابراهیم» هرگز صرفاً درباره عادی‌سازی روابط میان اسرائیل و چند کشور عربی نبودند. آن تنها لایه ظاهری ماجرا بود. معماری عمیق‌تر این پیمان‌ها همواره ادغام استراتژیک در شرایط بی‌ثباتی فزاینده بود. این توافق‌ها بیش از آنکه برای صلح در یک منطقه پایدار طراحی شده باشند، برای هماهنگی در یک منطقه ناپایدار طراحی شده بودند.

این تمایز بسیار حائز اهمیت است.

برای دهه‌ها، جهان عرب رابطه‌ای تعمداً تکه‌تکه و چندپاره با اسرائیل داشت. برخی کشورها آشکارا خصمانه باقی ماندند، برخی دیگر در سکوت همکاری کردند، در حالی که بسیاری از آن‌ها با تزلزل میان لفاظی‌های ایدئولوژیک و پراگماتیسم (عمل‌گرایی) استراتژیک تعادل برقرار می‌کردند. گفتمان عمومی اغلب در زبان تقابل منجمد مانده بود، حتی در شرایطی که هماهنگی‌های اطلاعاتی و ارتباطات امنیتی به‌آرامی در زیر پوست منطقه گسترش می‌یافت.

مسئله فلسطین هم به عنوان یک آرمان اخلاقی و هم به عنوان یک مانع ژئوپلیتیک عمل می‌کرد. این مسئله ادغام علنی را به تاخیر انداخت و هم‌زمان به دولت‌های منطقه اجازه داد تا از مواجهه با دگرگونی استراتژیک عمیق‌تری که پیش از آن در زیرساخت خود منطقه در حال شکل‌گیری بود، خودداری کنند.

اما تاریخ به‌ندرت از طریق بیانیه‌ها حرکت می‌کند؛ تاریخ با شوک‌ها جلو می‌رود.

توسعه‌طلبی ایران در سراسر عراق، سوریه، لبنان و یمن به‌تدریج ادراکِ خطر را در منطقه تغییر داد. ظهور بازیگران غیردولتیِ تا دندان مسلح، نقشه استراتژیک خاورمیانه را دگرگون کرد. شبکه‌های موشکی، جنگ‌های نیابتی، اختلال در خطوط کشتیرانی دریایی، شبه‌نظامی‌گری ایدئولوژیک و تشدید تنش‌های نامتقارن، محیط امنیتی پدید آورد که کشورهای حوزه خلیج فارس دیگر نمی‌توانستند آن را با فرمول‌های سیاسی قدیمی مدیریت کنند.

سپس درک عمیق‌تری حاصل شد.

زمانی که منطقه وارد یک رویارویی واقعی می‌شود، آن جهانِ به‌اصطلاح «چندقطبی» هرگز سر نمی‌رسد. چین در زمان تشدید تنش‌ها، ناوگان خود را برای تامین امنیت خطوط کشتیرانی خلیج فارس اعزام نمی‌کند. روسیه چتر امنیتی منطقه‌ای برای پادشاهی‌های عربی فراهم نمی‌سازد. اروپا نیز فاقد انسجام نظامی و قاطعیت عملیاتی در درون منطقه است. نهادهای بین‌المللی بیانیه صادر می‌کنند، اما بیانیه‌ها مانع موشک‌ها نمی‌شوند و امنیت گذرگاه‌های دریایی را تامین نمی‌کنند.

هنگامی که تشدید تنش‌ها جنبه حیاتی و وجودی پیدا می‌کند، تنها معماری امنیتیِ عملیاتی که قادر به پاسخگویی فوری در منطقه است، همچنان محور آمریکایی-اسرائیلی است.

این همان واقعیت ژئوپلیتیکِ ناخوشایندی است که از زیر سال‌ها سر و صدای ایدئولوژیک بیرون می‌آید. منطقه کم‌کم دارد می‌فهمد که بحث درباره نظم‌های جهانی جایگزین در کنفرانس‌ها بسیار آسان‌تر از اتکا به آن‌ها در زمان تبادل زنده موشک‌هاست. این آگاهی، رفتار استراتژیک را بسیار سریع تغییر می‌دهد.

لفاظی‌های عمومی ممکن است همچنان عقب‌تر از واقعیت باشند، اما نهادهای دولتی سریع‌تر از توده‌های مردم خود را وفق می‌دهند. نهادهای امنیتی، برنامه‌ریزان انرژی، شبکه‌های لجستیکی و وزارتخانه‌های اقتصادی به‌طور فزاینده‌ای بر اساس منطقی متفاوت از زبان ایدئولوژیکی که هنوز بر بخش‌هایی از فضای عمومی سیطره دارد، عمل می‌کنند.

از این رو، خاورمیانه مدرن در حال ورود به مرحله‌ای است که در آن منطق بقا کم‌کم بر میراث ایدئولوژیک چیره می‌شود.

این همان اهمیت واقعی چارچوب پیمان ابراهیم است:

نه صلح به عنوان یک احساس.

نه همزیستی به عنوان یک نماد.

بلکه ادغام به عنوان یک ضرورت.

کشورهای خلیج فارس درک می‌کنند که تحول اقتصادی نیازمند ثبات بلندمدت است. مدل‌های گذار اقتصادی آن‌ها (دوران پس از نفت) به مسیرهای تجاری امن، اکوسیستم‌های فناوری، کریدورهای سرمایه‌گذاری، زیرساخت‌های هوش مصنوعی، امنیت دریایی، دفاع موشکی و محیط‌های منطقه‌ای قابل پیش‌بینی وابسته است. هیچ‌یک از این‌ها با آشوب دائمی در منطقه سازگار نیست.

در این میان، اسرائیل دیگر صرفاً به عنوان یک دولت نظامی که توسط بازیگران خصمانه احاطه شده عمل نمی‌کند. این کشور به‌طور فزاینده‌ای خود را به عنوان یک هسته فناوری-امنیتی در درون یک معماری منطقه‌ای بزرگ‌تر پوزیشن‌دهی می‌کند؛ معماری خاصی که دریای مدیترانه، خلیج فارس، دریای سرخ و سیستم اقیانوس هند را به هم متصل می‌سازد.

در این چارچوب نوظهور، عادی‌سازی روابط تنها لایه نخست است. پروژه عمیق‌تر، همسویی سیستماتیک است:

تجارت، اطلاعات، امنیت سایبری، سیستم‌های انرژی، امنیت دریایی، زیرساخت‌های آب، زنجیره‌های تامین، هوش مصنوعی، ادغام دفاعی و سیاست‌های کریدوری.

این دیگر یک دیپلماسی موقت نیست، بلکه یک بازسازی ساختاری در منطقه است.

و اینجاست که «ابراهیم» و «کوروش» به چیزی فراتر از چهره‌های تاریخی تبدیل می‌شوند. آن‌ها به دو منطق سیاسی رقیب بدل می‌گردند که قرن‌هاست منطقه را شکل داده‌اند.

«ابراهیم» نماد میراث معنوی و ایدئولوژیک خاورمیانه است: یقین اخلاقی، مشروعیت مقدس، هویت تمدنی و جستجو برای حقیقت مطلق. سنت‌های ابراهیمی عمق تمدنی عظیمی به منطقه بخشیدند، اما در عین حال چالش‌های مکرری را بر سر اقتدار، مشروعیت و سرنوشت تاریخی ایجاد کردند.

«کوروش» نماینده مدل کاملاً دیگری بود.

چارچوب شاهنشاهی پارس تلاشی برای حذف تفاوت‌ها نکرد؛ بلکه همزیستی را از طریق نظم سیاسی سازماندهی نمود. دوام آن نه از یکدستی ایدئولوژیک، بلکه از مدیریت تکثر و فراوانی در میان مسیرهای تجاری، قومیت‌ها، ادیان و سیستم‌های منطقه‌ای حاصل می‌شد.

این دو نیرو هرگز از خاورمیانه ناپدید نشدند. آن‌ها همچنان در زیر لایه‌های امپراتوری‌ها، انقلاب‌ها، پروژه‌های ملی‌گرایانه و جنبش‌های ایدئولوژیک مدرن بازتولید شده‌اند.

«اسلام سیاسی» آخرین تلاش بزرگ برای تحمیل یک انسجام ایدئولوژیک بر واقعیت منطقه‌ایِ به‌شدت تکه‌تکه‌شده بود. اما در نهایت، چندپارگی قوی‌تر از ایدئولوژی ظاهر شد. عراق دچار گسست شد، سوریه از هم پاشید، لبنان تهی گشت و یمن در یک جنگ نیابتی طولانی‌مدت سقوط کرد. حتی دولت‌هایی که دست‌نخورده باقی ماندند، به‌طور فزاینده‌ای اولویت‌های خود را به سمت تداوم، تاب‌آوری اقتصادی و تثبیت استراتژیک تغییر دادند.

«محور مقاومت» ناخواسته به این دگرگونی شتاب بخشید.

هر پرتاب موشک، هر اختلال دریایی در دریای سرخ و هر تشدید تنش منطقه‌ای، کشورهای عربی را به جای دور کردن، به هماهنگی امنیتی (با اسرائیل و آمریکا) نزدیک‌تر کرد.

ترس به یک نیروی یکپارچه‌کننده تبدیل شد. و ژئوپلیتیک اغلب از طریق ترس، سریع‌تر از ایده‌آل‌گرایی پیشروی می‌کند.

نادیده گرفتن این طنز تاریخی دشوار است: نیروهایی که خود را به عنوان بازیگران ضدعادی‌سازی تعریف می‌کردند، ممکن است در نهایت به کاتالیزورهایی تبدیل شوند که ادغام نظامی منطقه را در سطوحی بی‌سابقه عادی‌سازی کنند؛ چرا که دولت‌ها در نهایت، تداوم و بقا را بر «روایت‌ها» ترجیح می‌دهند.

به همین دلیل است که هند نیز در حال تبدیل شدن به مهره‌ای به‌شدت مهم در معماری آینده خاورمیانه است.

منطقه دیگر تنها حول محور ایدئولوژی یا اتحادهای نظامی سازماندهی نمی‌شود، بلکه به‌طور فزاینده‌ای حول کریدورها، لجستیک، امنیت دریایی، ادغام فناوری و اتصال اقتصادی بلندمدتی پدید می‌آید که از مدیترانه تا اقیانوس هند امتداد دارد.

هند نه به عنوان یک قدرت سنتی خاورمیانه، بلکه به عنوان یک لنگر اقتصادی و استراتژیک برای نظم کریدوریِ نوظهور وارد این معادله می‌شود. همانطور که اقتصادهای خلیج فارس به سمت زیرساخت‌ها، فناوری، تولید و زنجیره‌های تامین جهانی حرکت می‌کنند، هند برای بعد شرقیِ این تحول غیرقابل جایگزین می‌شود.

خاورمیانه به‌آرامی از کارکرد صرف خود به عنوان میدان نبردِ ایدئولوژی‌های رقیب دست می‌کشد و بار دیگر به عنوان یک «تمدن ترانزیت استراتژیک» پدیدار می‌شود که انرژی، تجارت، فناوری و سیستم‌های دریایی را در میان چندین منطقه به هم پیوند می‌دهد.

مصر به دلایل متفاوتی در قلب این گذار باقی می‌ماند.

اهمیت امروز مصر کمتر در رهبری ایدئولوژیک و بیشتر در جغرافیا، تعادل استراتژیک و اهمیت زیرساختی آن نهفته است. کانال سوئز، کریدور دریای سرخ، رابطه مصر با اسرائیل و وزن سیاسی مستمر قاهره در جهان عرب، مصر را به یکی از لولاهای سرزمینیِ حیاتی برای هرگونه نظم منطقه‌ای در آینده تبدیل کرده است.

این بخشی از دگرگونی بزرگ‌تری است که اکنون در سراسر منطقه در حال رخ دادن است.

خاورمیانه قدیم حول محور «روایت‌های انقلابی» سازماندهی شده بود؛ خاورمیانه نوظهور به‌طور فزاینده‌ای حول «سیستم‌های تداوم» شکل می‌گیرد.

یک جبهه هنوز از طریق بسیج دائمی و مقاومت ایدئولوژیک عمل می‌کند. جبهه دیگر به‌تدریج خود را به سمت شبکه‌های ادغام هدایت می‌کند: کریدورها، زیرساخت‌ها، سیستم‌های هوش مصنوعی، مسیرهای دریایی، شبکه‌های دفاعی، جریان‌های سرمایه‌گذاری و تثبیت اقتصادی.

تاریخ همیشه به جبهه‌ای که از نظر اخلاقی برتر است پاداش نمی‌دهد، اما همواره از سیستم‌هایی حمایت می‌کند که قادر به حفظ تداوم و بقا هستند.

این واقعیت، تراژدی فلسطین را پاک نمی‌کند. این امر نارضایتی‌های منطقه‌ای، رنج غیرنظامیان یا زخم‌های تاریخیِ حل‌نشده را از بین نمی‌برد. آن واقعیت‌ها عمیقاً در درون منطقه ریشه دوانده‌اند. اما ژئوپلیتیک به‌ندرت پیش از بازسازی ساختار قدرت، منتظر یک اجماع اخلاقی می‌ماند. تاریخ حرکت می‌کند، در حالی که مجادلات و بحث‌ها همچنان ادامه دارند.

به نظر می‌رسد خاورمیانه اکنون در حال ورود به یکی از آن دوره‌هایی است که در آن ضرورت استراتژیک، شروع به غلبه بر اسطوره‌شناسی سیاسیِ موروثی می‌کند.

پیمان‌های ابراهیم پایان آن دگرگونی نبودند، بلکه سیگنال آغازین آن بودند.

آنچه ممکن است در دهه‌های آینده پدیدار شود، نه یک خاورمیانه کاملاً غربی است، نه یک خاورمیانه کاملاً عربی و نه یک نظم تحت رهبری اسرائیل به معنای کلاسیک آن. در عوض، به نظر می‌رسد منطقه به سمت یک سیستم ترکیبی امنیتی-اقتصادی حرکت می‌کند؛ سیستمی زاده‌شده از دهه‌ها فرسودگی، چندپارگی، گذار فناوری و بازنگری‌های استراتژیک.

از بسیاری جهات، منطقه ممکن است در حال بازگشت به یک منطق سیاسی باشد که بسیار قدیمی‌تر از عصر ایدئولوژیک مدرن است: اینکه همزیستی، اتصال (ارتباط شبکه‌ای) و تکثرِ مدیریت‌شده، اغلب بیشتر از سیستم‌هایی دوام می‌آورند که کاملاً بر پایه تقابل دائمی بنا شده‌اند.

*راگو کندری

نویسنده و فیلم‌ساز ایرانی-فرانسوی و رئیس اندیشکده «شهروند». او نویسنده کتاب‌های «رنسانس اخلاقی ایران» و «بینش‌هایی در هوش سیاسی: ناوبری در پیوند سیاست، روان‌شناسی و استراتژی» است. او در حال حاضر در تایوان اقامت دارد و پژوهش‌های او بر ابعاد فرهنگی و تمدنی دموکراسی در آسیا تمرکز دارد.

Abraham, Cyrus, and the New Middle East – The Jerusalem Strategic Tribune

 

اسم
نظر ...