درک اشتباهات سیاسی «انقلاب» ۱۹۷۹ ایران
28-05-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
31 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
درک اشتباهات سیاسی «انقلاب» ۱۹۷۹ ایران
نوشتهی: آر. او. (R.O.) – ۷ مارس ۲۰۲۶
نقدی جنجالی بر بررسی کاوه دادگری درباره «انقلاب» ۱۹۷۹ ایران
منتشر شده در تاریخ ۷ مارس ۲۰۲۶ توسط فردو کوروو (Fredo Corvo)
برگردان فارسی:شوراها
*****
درک اشتباهات سیاسی «انقلاب» ۱۹۷۹ ایران
نوشتهی: آر. او. (R.O.) – ۷ مارس ۲۰۲۶
نقدی جنجالی بر بررسی کاوه دادگری درباره «انقلاب» ۱۹۷۹ ایران
منتشر شده در تاریخ ۷ مارس ۲۰۲۶ توسط فردو کوروو (Fredo Corvo)
برگردان فارسی:شوراها
*****
[توضیح شوراها:
این مقاله که اول بار به تاریخ 7 مارس 2026در سایت INTER-REV. Internacionalismo - Revolución Foro político-social internacionalista بیناانقلابی،مجمع سیاسی اجتماعی بین المللی به زبان اسپانیایی درج شد
Comprender los errores políticos de la «revolución» iraní de 1979 .Por R.O. 7 de marzo de 2026
و همان روز ترجمه انگلیسی آن در در سایت NOT an infantile disorder Left wing communism
(کمونیسم چپ نه یک اختلال کودکانه) چاپ گردید،نقدی است به مقاله رفیق کاوه دادگری تحت عنوان نقد «انقلاب ۵۷»: از آرمان خواهی تا درسهای ناآموخته، که در تاریخ 11-02-2026 در سایت شوراها درج گردیده بود.سایت یاد شده خود را این گونه معرفی می کند:
Leftdis یک وب سایت چندزبانه درباره واقعیت و تاریخ از دیدگاه بین المللی پرولتاریا است.
این سایت بر متونی از افراد و سازمان هایی تمرکز دارد که از چپ تاریخی کمونیست، به ویژه چپ کمونیست آلمان و هلند یا کمونیسم شورایی، الهام گرفته اند، که لنین در سال ۱۹۲۰ آن ها را افراطی و بیماری کودکانه کمونیسم دانست.]
*****
مقاله نوشته شده به زبان فارسی با عنوان «انقلاب ۱۳۵۷: از آرمانگرایی تا درسهای آموختهنشده» به قلم کاوه دادگری (مورخ فوریه ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶) توجه مرا به خود جلب کرد. به دلیل عدم آشنایی با زبان ایرانی (فارسی)، من تنها به یک ترجمه انگلیسی غیررسمی از طریق سایت Deepl.com دسترسی دارم؛ از این رو امیدوارم که محتوای مقاله را به درستی منعکس کرده باشم.
کاوه دادگری به خاطر حمله به چندین دروغ که هنوز فضای بحث درباره سال ۱۹۷۹ را مسموم میکنند، شایسته تقدیر است. او این اسطورهشناسی زاهدانه را رد میکند که بر اساس آن، سقوط شاه گویا تنها بعدها مورد خیانت قرار گرفت؛ گویی جنبش تودهای ابتدا افقی رهاییبخش گشوده بود و تنها بعداً توسط روحانیت ربوده شد. او همچنین به درستی به چپ بورژوایی به خاطر بزدلی، فرصتطلبی و تبرئه خودآگاهانهاش در نگاه به گذشته، حمله میکند. او به همین ترتیب، توهمات نسبت به ساختار قدرت جهانی — چه غربی و چه شرقی — را رد میکند؛ قدرتهای بزرگی که با ایران نه به عنوان آزادیبخش، بلکه به عنوان دولتهایی حسابگر رفتار کردهاند که به دنبال منافع استراتژیک خود هستند.
تا اینجا همه چیز خوب است. اما متن دادگری به طور قاطع با همان ایدئولوژی که شکست را ممکن ساخت، مرزبندی نمیکند؛ بلکه صرفاً آن را بازنویسی میکند. در زیر آن لحن تند و تیز، یک هسته سیاسی قدیمی و آشنا پنهان شده است: اپوزیسیونخواهیِ لیبرال-دمکراتیک. استبداد مذهبی به نام سکولاریسم، دموکراسی، حقوق، تکثرگرایی (پلورالیسم)، بازسازی ملی، رفاه و همزیستی مسالمتآمیز با جهان مدرن محکوم میشود. به عبارت دیگر، یک برنامه بورژوایی تنها به این دلیل محکوم میشود تا برنامه بورژوایی دیگری به عنوان راهکار قالب شود.
مسئله اصلی همینجاست. دادگری میخواهد حساب خود را با سال ۱۹۷۹ تسویه کند، اما در واقع این کار را نمیکند. او به نسخه اسلامیِ این توهم حمله میکند، اما نسخه دموکراتیک آن را حفظ میکند. او چپ بورژوایی را محکوم میکند، اما این کار را تنها برای بازسازی یک اپوزیسیونِ فراطبقاتی دیگر بر پایههای ایدئولوژیکی انجام میدهد که برای غرب مقبولتر باشد. او پیامد «انقلاب» را محکوم میکند، اما خود همچنان در دام همان افق سیاسی گرفتار میماند که تضمینکننده آن پیامد بود: یعنی تبعیت استثمارشدگان از یک جبهه به اصطلاح جهانیِ «مردم»، «آزادی» و «دموکراسی».
۱. هدف واقعی دادگری سرمایهداری نیست، بلکه سرمایهداری «عقبمانده» است
باید نکته اول را روشن کرد: دادگری با سلطه سرمایهداری به ماهو سرمایهداری مخالف نیست؛ او با شکل خاصی از آن که به شدت وحشیانه، کهنه و سازمانیافته توسط روحانیت است مخالفت دارد. شکایت او این نیست که کار مزدی، سلطه طبقاتی، دولت، سرمایه ملی و ادغام امپریالیستی دستنخورده باقی ماندهاند؛ شکایت او این است که این موارد به جای یک دولت سکولار، کثرتگرا و مدرن، توسط یک رژیم تئوکراتیک (دینسالار) و مرتجع اداره میشوند.
به همین دلیل است که واژگان مثبت و کلیدی متن او، همیشه همان واژگان استاندارد اپوزیسیون بورژوا-لیبرال است: دموکراسی، سکولاریسم، حقوق بشر، رفاه، پیشرفت، رهبری کثرتگرا و ادغام در جهان مدرن. آیندهی وعدهدادهشده، لغو نظم اجتماعی سرمایهداری نیست، بلکه تجدید حیات آن در یک شکل سیاسی متمدنانهتر است. محتوا کاملاً واضح است: ایرانِ مطلوب او، همچنان یک ایران ملی-سرمایهداری است؛ ایرانی که کمتر خفقانآور، کمتر مذهبی و با هنجارهای ایدئولوژیک حاکمیت لیبرال مدرن سازگارتر باشد، به جای اینکه با واقعیت عریان دیکتاتوری سرمایه مواجه شود.
این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که نشان میدهد نقد او چه کارهایی را میتواند و چه کارهایی را نمیتواند انجام دهد. این نقد میتواند بربریت جمهوری اسلامی را افشا کند؛ میتواند آن چپگرایانی را که در برابر خمینییسم زانو زدند یا آن را توجیه کردند، شرمسار سازد؛ و میتواند ریای ژئوپلیتیک را محکوم کند. اما هرگز نمیتواند تبیین کند که چرا طبقه کارگر شکست خورد، زیرا هرگز از آن چارچوب سیاسی بنیادینی که این شکست در آن رخ داد، فراتر نمیرود.
۲. فریب دموکراتیک: جایگزین کردن «مردم» به جای تضاد طبقاتی
تمام دیدگاه دادگری بر پایه یک فریب کلاسیک در سیاست اپوزیسیون بورژوایی بنا شده است: جایگزینی «طبقات» با مفهوم «مردم». این دستهبندی همیشه از نظر سیاسی ابزاری راحت است، چرا که تضاد تعیینکننده در جامعه را پاک میکند. از استثمارشدگان و استثمارکنندگان دعوت میشود تا بخشی از یک جامعه اخلاقی شوند که گویا در برابر استبداد با یکدیگر متحد هستند. کارگران، دانشجویان، متخصصان، سرمایهداران اصلاحطلب، روشنفکران لیبرال، نوسازان ملی و نخبگان سرخورده همگی در قالب یک سوژه اجتماعی بزرگ ادغام میشوند.
این یک ضعف بلاغی (رئوریک) کوچک نیست؛ بلکه سازوکاری است که از طریق آن، خودمختاری پرولتری دفن میشود. طبقه کارگر به این دلیل که به طور فیزیکی غایب باشد، ناپدید نمیشود؛ بلکه به این دلیل ناپدید میشود که از نظر سیاسی منحل میگردد. از این طبقه خواسته میشود که نه به عنوان یک طبقه با برنامه و روشهای خاص خود مبارزه کند، بلکه در یک بلوک دموکراتیک ذوب شود. به او گفته میشود که منافع مستقلش باید منتظر بمانند تا ابتدا استبداد از بین برود، نهادهای مدرن ساخته شوند، تکثرگرایی تثبیت گردد و حقوق تضمین شوند. بدین ترتیب، همان سم قدیمی، این بار در بطری تمیزتری بازمیگردد.
به همین دلیل است که متن دادگری، با وجود تمام سرسختی و شدت ضدروحانیت خود، به طور استوار بر زمین بورژوازی باقی میماند. او از کارگران نمیخواهد که صف خود را از تمامی جناحهای اپوزیسیون بورژوایی جدا کنند. او بر تشکلهای طبقاتی، روشهای طبقاتی، مطالبات طبقاتی و استقلال طبقاتی پافشاری نمیکند. در عوض، او خواهان نسخهای بهبودیافته از «جامعه سیاسی ملی» است. این دقیقاً همان نوع سیاستی است که از طریق آن، پرولتاریا (طبقه کارگر) خنثی و بیاثر میشود.
۳. محکوم کردن چپ بورژوایی بدون درک اینکه چرا بورژوایی بود
دادگری در محکوم کردن چپ بورژوایی حق دارد. بخش بزرگی از آن مایه شرمساری بود. این چپ به «مردم» قداست بخشید، پوپولیسم ضدشاهنشاهی را پرستش کرد، جریانهای مرتجع را به نام مبارزه با امپریالیسم آرمانگرایانه جلوه داد و برای همان نیروهایی پوشش ایدئولوژیک فراهم کرد که بعدها کارگران، زنان، اقلیتها و دگراندیشان را سرکوب کردند. حتی پس از آن فاجعه نیز بسیاری از این جریانها از انجام یک خودانتقادی جدی سر باز زدند. در این مورد، حق کاملاً با دادگری است.
اما او به اندازه کافی پیش نمیرود، زیرا ریشه شکست آنها را به اشتباه تشخیص میدهد. مشکل آنها صرفاً این نبود که درباره خمینی بد قضاوت کردند، یا بیش از حد ترسو یا بیش از حد رمانتیک بودند، یا به اندازه کافی دموکراتیک رفتار نکردند. مشکل آنها این بود که بورژوا بودند. آنها کاری را انجام دادند که جریانهای چپ بورژوایی همیشه انجام میدهند: فرودست کردن و تابع ساختن مبارزه طبقاتی در برابر یک آرمانِ بزرگترِ ملی یا مردمی.
آنها به دموکراسی خیانت نکردند؛ بلکه به استقلال پرولتاریا خیانت کردند.
این مرزبندی بسیار تعیینکننده است. زمانی که مشکل صرفاً به عنوان «شکست در دفاعِ به اندازه کافی محکم از دموکراسی سکولار» تعریف شود، راهکار آن نیز به یک سیاست دموکراتیکِ هوشمندانهتر تقلیل مییابد. اما این کار، سازوکار اصلی را دستنخورده باقی میگذارد. در این حالت نیز همچنان برای کارگران یک جبهه فراطبقاتی تعیین میشود. همچنان از آنها خواسته میشود برای یک تحول سیاسی ملی مبارزه کنند که محتوای اجتماعی آن سرمایهداری باقی میماند. آنها بار دیگر به سربازان پیادهنظام پروژه حاکمیت دیگری تبدیل میشوند.
بنابراین، نقد دادگری به همان منطقی عقبگرد میکند که خود مدعی رد کردن آن است. او یک نسخه از جبههگرایی (فصاحت جبههایِ روحانی-پوپولیستی) را محکوم میکند، تنها برای اینکه از نسخه دیگری دفاع کند: جبههگرایی دموکراتیک-سکولار.
۴. افسانهٔ بدیل (جایگزین) پیشرو
در سرتاسر متن دادگری این اشاره ضمنی وجود دارد که اگر رهبریِ سکولارتر، عقلانیتر، دموکراتیکتر و از نظر اجتماعی آگاهتری حاکم میشد، نتیجه متفاوتی ممکن بود به دست آید. این همان افسانه قدیمیِ «بدیل پیشرویِ از دست رفته» است. این ایده جذاب است چون اجازه میدهد بدون رها کردن زمین سیاست بورژوایی، پیامد واقعی و فعلی را محکوم کرد؛ کافی است تصور کنید که جناح اشتباهی برنده شده است.
اما این دقیقاً همان توهمی است که باید نابود شود.
در دوره مورد بحث، هیچیک از جناحهای بورژوازی ایران رهایی و آزادی را عرضه نکردند. هیچکدام؛ نه سلطنت، نه روحانیت، نه ملیگرایان، نه اصلاحطلبان، نه استالینیستها، نه چریکهای رمانتیک و نه جمهوریخواهان دموکراتیک. انتخاب، تنها میان اشکال مختلف مدیریت سرمایهداری تحت فشار امپریالیسم جهانی، بحران و تضاد طبقاتی بود.
زمانی که این نکته درک شود، تمام این سوگواریِ دموکراتیک ماهیتش تغییر میکند. تراژدی سال ۱۹۷۹ این نبود که ایران مدرنیته لیبرال خود را از دست داد؛ تراژدی این بود که طبقه کارگر نتوانست خود را به عنوان یک نیروی مستقل تثبیت کند و در یک جنبش فراطبقاتی بلعیده شد. این درس تعیینکننده است. دادگری از آن طفره میرود، زیرا مواجهه با آن مستلزم گسست از افق سیاسی خودش است.
۵. هوشمندی ضدامپریالیستی او دقیقاً همانجایی متوقف میشود که باید آغاز گردد
دادگری زمانی که به نظم بینالمللی حمله میکند، در قاطعترین حالت خود قرار دارد. او میبیند که قدرتهای بزرگ به عنوان نگهبانان آزادی به ایران نزدیک نشدند. او سازش، دستکاری، استفاده استراتژیک و محاسبات بدبینانه (سینیک) را میبیند. او این فانتزی کودکانه را که رهایی میتواند از طریق حامیان خارجی یا بازآرایی ژئوپلیتیک حاصل شود، رد میکند. این نکته مهم و درست است.
اما او در اینجا نیز در نیمه راه متوقف میشود. او مشکل را تا حد زیادی به عنوان ریاکاری، ورشکستگی اخلاقی و استانداردهای دوگانه میبیند؛ گویی نظم جهانی از این جهت رسواکننده است که به اصول اعلامشده خود پایبند نیست. این تحلیل هنوز بسیار ضعیف است.
مشکل اصلی، ریاکاری نیست؛ بلکه سرمایهداری است که در سطح بینالمللی به عنوان امپریالیسم سازمان یافته است. دولتها به این دلیل رفتار بدی ندارند که لیبرالهای ناپاکی هستند؛ آنها بر اساس الزامات رقابت نظامی، انباشت سرمایه، سیاست تحریمها، دسترسی به منابع، کریدورهای استراتژیک، نفوذ منطقهای و رقابت بین بلوکها عمل میکنند. زبان دموکراتیک یا سوسیالیستی آنها صرفاً یک ویترین و دکوراسیون است. محتوای واقعی آنها قدرت است.
محکوم کردن ساختار جهانی بدون نام بردن از منطق مادی آن، به معنای تضعیف و ملایم کردن تحلیل در نقطه بحرانی آن است. در این حالت، فرد در سطح یک اعتراض اخلاقی باقی میماند، نه یک تبیین تاریخی. و اعتراض اخلاقی، هرچند هم که خشمگینانه باشد، هرگز طبقه کارگر را از نظر سیاسی مسلح نمیکند.
۶. زنان، جوانان، دانشجویان: شجاعت واقعی، سیاست ناکافی
دادگری با امیدواری به سوی زنان، جوانان، دانشجویان و یک «چپ اجتماعی» جدید روی میآورد. این انگیزه قابل درک است. این بخشها اغلب شجاعت فوقالعادهای از خود نشان دادهاند، به ویژه زمانی که ترس، سرکوب و خفقان ایدئولوژیک مطلق به نظر میرسید. مبارزات آنها مشروعیت رژیم را تضعیف کرده و بسیاری از مهملات به ارث رسیده را در هم شکسته است.
اما شجاعت، یک چشمانداز طبقاتی نیست.
زنان یک طبقه نیستند. جوانان یک طبقه نیستند. دانشجویان یک طبقه نیستند. آنها میتوانند به گامهایی تعیینکننده در درون مبارزات گستردهتر تبدیل شوند و فضای اجتماعی را رادیکال کنند، اما به تنهایی اصل و بنیانِ جایگزینی برای سازماندهی اجتماعی ارائه نمیدهند. تنها طبقه کارگر در موقعیتی قرار دارد که میتواند بازتولید سرمایهداری را مختل، سراسری و از نظر سیاسی بازسازی کند. تنها پرولتاریا میتواند از سطح اعتراض فراتر رفته و به رویارویی اجتماعی با دولت در زمینی بپردازد که به پایه مادی سیستم حمله میکند.
دادگری کارگران را نفی نمیکند، اما آنها را به حاشیه میراند. او این مسئله را در یک جامعهشناسی دموکراتیکِ گسترده از مظلومان پراکنده میسازد. این کار از نظر سیاسی مهلک است. این رویکرد، طبقهای را که قادر به تغییر جامعه است، با ائتلافی از نارضایتیها و مطالبات گوناگون جایگزین میکند. نتیجه این کار، بار دیگر بازگشت به اپوزیسیونخواهی فراطبقاتی است.
۷. سکولاریسم یک برنامه طبقاتی نیست
بخش پایانی ترجمه این متن به شرح زیر است:
باید در این مورد کاملاً صریح بود: سکولاریسم به خودی خود یک اصل پرولتری نیست. از نظر تاریخی، شاید در دوران انقلابهای بورژوایی به عنوان شرطی برای مبارزه، بر تئوکراسی (دینسالاری) ترجیح داشته است. سکولاریسم میتواند برخی از اشکال اجبار ایدئولوژیک را با اشکال دیگر، که در ظاهر لیبرالتر هستند، جایگزین کند. همچنین میتواند فضای قانونی را گسترش دهد که در آن، منازعات در راستای منافع سرمایه حل و فصل شوند. اما استثمار را ملغی نخواهد کرد. یک جمهوری سرمایهداریِ سکولار، همچنان ماشینِ کار مزدی، پلیس، زندانها، مرزها، ارتشها و رقابت ملی است.
دادگری با دموکراسی سکولار به گونهای رفتار میکند که گویی خود دارای یک محتوای رهاییبخشِ ذاتی است؛ در حالی که اینطور نیست. این مفهوم در بهترین حالت، شکل حقوقی و ایدئولوژیکی را که سلطه طبقاتی از طریق آن اعمال میشود، تغییر میدهد؛ و در بدترین حالت، به زبانِ آبرومندانهای تبدیل میشود که کارگران با آن در پشت سر استثمارکنندگانِ خود بسیج میشوند.
به همین دلیل است که تقابل میان تئوکراسی و دموکراسی از نظر سیاسی ناکافی است. این تقابل واقعی، اما سطحی است؛ چرا که به شکل حکومت مربوط میشود و نه به جوهر طبقاتی آن. یک کارگر در هر دو حالت همچنان استثمار میشود. یک اعتصاب در هر دو حالت سرکوب میشود، اگرچه با شعارهایی متفاوت. دولتی که به نام خدا سخن میگوید و دولت دیگری که به نام شهروندان حرف میزند، هر دو دولتهای سرمایهداری هستند.
۸. آنچه یک تسویهحساب جدی با سال ۱۹۷۹ مستلزم آن است
یک بازاندیشیِ جدی درباره سال ۱۹۷۹ با رد کردن تمامی افسانههای تسلیبخش آغاز میشود.
چنین بازاندیشیای این افسانه را رد میکند که «انقلاب» در ذات خود خوب بود و صرفاً بعدها ربوده شد. این افسانه را رد میکند که چپ به این دلیل شکست خورد که به اندازه کافی لیبرال نبود. این افسانه را رد میکند که از نظر تاریخی، یک مسیر سکولار-دموکراتیکِ مناسب به عنوان راهی برای رهایی وجود داشته است. این افسانه را رد میکند که سوژه اصلی «مردم» است. و این افسانه را رد میکند که ادغام در جهان مدرن معنایی جز ادغامِ دوباره در سرمایهداری جهانی با شروطی اصلاحشده دارد.
در مقابل، این بازاندیشی به وضوح اعلام خواهد کرد که هر سیاستی که پرولتاریا را تابع یک بلوک ملی، دموکراتیک، ضددیکتاتوری، ضدامپریالیستی یا مردمی کند، سیاستِ شکست است. خواهد گفت که چپ بورژوایی نه بر حسب تصادف، بلکه به دلیل ماهیت اجتماعیاش به خطا رفت. خواهد گفت که هیچ رستگاریای در انتخاب جناحِ روشنفکرِ سرمایه ملی در برابر جناح تاریکاندیشِ (ظلمتپرست) آن وجود ندارد. خواهد گفت که تنها بدیل واقعی، استقلال و خودمختاری طبقه کارگر در برابر تمامی جناحهای بورژوازی است.
این یعنی: اعتصابات، مجامع عمومی تودهای، نمایندگانِ قابل عزل، گسترش مبارزه به تمامی بخشها، رد وحدت ملی، رد هرگونه جبهه مردمی، و یک مخالفتِ آشکارا انترناسیونالیستی هم با سرکوب داخلی و هم با رقابتهای امپریالیستی جهانی. هدف، رستگاری دموکراتیک نیست؛ بلکه مبارزه طبقاتی است.
نتیجهگیری
خشم دادگری اغلب موجه است؛ اهداف او نیز معمولاً درست هستند. حق با اوست که بر افسانهٔ قداستیافته سال ۱۹۷۹ تف میاندازد. حق با اوست که نقش حقیرانه چپ بورژوایی را افشا میکند. و حق با اوست که توهمات نسبت به خیرخواهی قدرتهای جهانی را رد میکند.
اما او از جهان سیاسیای که آن فاجعه را به بار آورد، فراتر نمیرود. او همچنان اسیر ایدئولوژی دموکراتیک-لیبرال باقی میماند. او خواهان یک سرمایهداریِ سکولار، کثرتگرا، حقمحور و از نظر اجتماعی مسئولیتپذیر است و این امر را با هوشمندی و وضوح تاریخی اشتباه میگیرد. او در حالی که از یک توهم بورژوایی دفاع میکند، به توهم بورژوایی دیگری یورش میبرد.
به همین دلیل است که نقد او، اگرچه از بسیاری از اراجیف توجیهگرانه تیزتر است، اما همچنان اساساً ناکافی باقی میماند. او مسمومیت و توهم مذهبی را میزداید، اما تنها برای اینکه توهم دموکراتیک را جایگزین آن کند. او جبهه مردمیِ قدیمی را محکوم میکند، اما صرفاً برای اینکه طرحی از یک جبهه جدید ترسیم کند. او شکست را تقبیح میکند، در حالی که چارچوب همان شکست را حفظ میکند.
وظیفه ما نجات سال ۱۹۷۹ برای دموکراسی نیست. وظیفه ما دفن کردن هر آن سیاستی است که طبقه کارگر را تابع دموکراسی، میهن، مذهب، نوسازی یا مردم میکند. تا زمانی که این گسست رخ ندهد، هرگونه تقبیحی همچنان کور خواهد بود و هر آغاز جدیدی، پایانی قدیمی را رقم خواهد زد.
ایران اکنون در مرکز یک جنگ در خاورمیانه قرار دارد. در پی فراخوانهای مکرر ترامپ از مردم ایران برای قیام، تکذیب دیگری از سوی آمریکا مطرح شد مبنی بر اینکه هدف جنگی ایالات متحده تغییر رژیم است. در واقع، به نظر میرسد سیاست آمریکا در قبال ونزوئلا به چند تغییر به نفع خود در رژیم مادورو — که در غیر این صورت تغییری نکرده — راضی است. هدف اصلی ایالات متحده در سراسر جهان، کاهش نفوذ بلوک امپریالیستی رقیب یعنی چین، روسیه، ایران و کره شمالی است. طبقه کارگر ایران توسط تمامی انواع ناسیونالیسم و امپریالیسم ایرانی در راستای هدف آنها یعنی کسب بیشترین مزیت ممکن از تقسیم دوباره جهان به حوزههای نفوذ، قربانی میشود. در مقابل، ما به عنوان کمونیستهای شورایی پیشنهاد میکنیم:
نه برای ایران، نه برای ایالات متحده یا اسرائیل، و نه برای چین یا روسیه. برای مبارزه طبقه کارگر در دفاع از خود در برابر حملاتی که به سطح معیشت و به جان آنها میشود. برای گسترش مبارزه پرولتری جهت رشد آگاهی انقلابی و سازماندهی در شوراهای انقلابی. برای آغاز انقلاب جهانی، برپایی قدرت جهانی شوراهای کارگری و دگرگونی جامعه سرمایهداری به جامعهای بدون سرمایه، بدون طبقه و بدون دولت.
آر. او. (R.O.)
۷ مارس ۲۰۲۶
منبع ترجمه:
[https://leftdis.wordpress.com/2026/03/07/understanding-the-political-missteps-of-irans-1979-revolution/](https://leftdis.wordpress.com/2026/03/07/understanding-the-political-missteps-of-irans-1979-revolution/)
Comprender los errores políticos de la «revolución» iraní de 1979
Por R.O. 7 de marzo de 2026
Una crítica polémica a la reseña de Kaveh Dadgari sobre la «revolución» iraní de 1979
Publicado el 7 de marzo de 2026 por Fredo Corvo