سی‌آی‌ای مرکز واقعی قدرت در ایران را می‌شناسد، اما واشنگتن خود را به نادانی می‌زند


26-05-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
5 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

 

 

 

سی‌آی‌ای مرکز واقعی قدرت در ایران را می‌شناسد، اما واشنگتن خود را به نادانی می‌زند

اکنون پس از ۴۷ سال، سی‌آی‌ای (سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا) در هماهنگی با موساد، ممکن است مسئولیت کارزاری علیه جمهوری اسلامی را در راستای تحقق آنچه بسیاری آن را «خاورمیانه جدید» می‌نامند، بر عهده گرفته باشد.

  • نویسنده: عرفان فرد
  • ۲۵ مه ۲۰۲۶ (۴ خرداد ۱۴۰۵)
  • جروزالم پست
  • برگردان:شوراها

در حالی که مذاکرات میان واشنگتن و تهران همچنان در بن‌بست کامل قرار دارد، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، روز جمعه نشست سطح بالایی را با مقامات ارشد امنیت ملی ایالات متحده — از جمله رئیس سی‌آی‌ای، وزیر دفاع و معاون رئیس‌جمهور — برگزار کرد تا سناریوهای بازگشت احتمالی به تقابل نظامی با جمهوری اسلامی را بررسی کند.

هم‌زمان، قطر و پاکستان تلاش‌های میانجی‌گرانه‌ای را در آخرین لحظات آغاز کردند که در نهایت برای جلوگیری از تشدید بیشتر تنش‌ها بی‌ثمر ماند.

منابع نزدیک به کاخ سفید می‌گویند ترامپ به شدت از دیپلماسی متوقف‌شده ناامید شده و اکنون در حال بررسی گزینه یک «عملیات نظامی قطعی و نهایی» به عنوان راهی برای پایان دادن به این بحران است.

اگرچه هنوز تصمیم نهایی اتخاذ نشده، اما این تقابل به نظر به یک نقطه عطف بالقوه خطرناک نزدیک می‌شود؛ موضوعی که یک سوال استراتژیک عمیق‌تر را ایجاد می‌کند: آیا سی‌آی‌ای در هماهنگی با موساد، اکنون تغییر رژیم را نه به عنوان یک آرزوی دوردست، بلکه به عنوان یک هدف فزاینده و واقع‌بینانه می‌بیند؟

اگر کسی فراتر از بررسی صرفِ «رفتار رژیم» قدم بردارد و با این پرسش بزرگ‌تر مواجه شود که ایالات متحده دقیقاً در رژیم ایران با چه کسی طرف است؟، به معمایی می‌رسد که جامعه اطلاعاتی آمریکا، به ویژه سی‌آی‌ای، دهه‌هاست با آن دست‌وپنجه نرم می‌کند.

ایالات متحده هنوز با «ویترین دیپلماتیک» جمهوری اسلامی سخن می‌گوید، در حالی که اقتدار واقعی همچنان در ساختار ایدئولوژیک-امنیتی سپاه پاسداران و در ظاهر، دفتر خامنه‌ای متمرکز است.

هنگامی که تحولات سال ۱۹۷۹ (۱۳۵۷) در ایران به پیروزی رسید، سی‌آی‌ای واقعاً درک نکرد که خمینی کیست و کاملاً متوجه نشد که موتور محرک ایدئولوژیک او — یعنی دیکتاتوری روحانیت شیعه و دکترین ولایت فقیه — در نهایت به تولد یک دیکتاتوری مذهبی و یک خلافت اسلامی شیعی در تهران منجر خواهد شد.

سی‌آی‌ای همچنین نتوانست به درستی پیش‌بینی کند که وفادارترین و استراتژیک‌ترین متحد آمریکا در خاورمیانه، محمدرضا شاه پهلوی، در نهایت قدرت را از دست خواهد داد. حتی پس از بمب‌گذاری سال ۱۹۸۳ در سفارت آمریکا در بیروت، سی‌آی‌ای هنوز ناتوان از درک کامل رشد قارچ‌گونه تروریسم اسلام‌گرا در سراسر منطقه به نظر می‌رسید. این واقعیتی است که نمی‌توان آن را به سادگی پنهان یا از تاریخ پاک کرد.

در طول سال‌های ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۸، هر زمان که ساواک (به عنوان یکی از نزدیک‌ترین شرکای اطلاعاتی سی‌آی‌ای و موساد در دوران جنگ سرد) به سی‌آی‌ای هشدار می‌داد که کی‌جی‌بی (سازمان اطلاعاتی شوروی) پشت پرده جنبش‌های تروریستی مارکسیستی و شبکه‌های شبه‌نظامی اسلام‌گرا قرار دارد، آن هشدارها غالباً نادیده گرفته شده یا دست‌کم گرفته می‌شدند.

حلقه نزدیکان خمینی نیز این توهم را پرورش دادند که سی‌آی‌ای در سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲) در ایران کودتا کرده و یک نخست‌وزیر به اصطلاح «محبوب و مردمی» را برکنار کرده است. با این حال، کمتر کسی این سوال بنیادی‌تر را مطرح کرد: آن نخست‌وزیر دقیقاً چه زمانی توسط مردم ایران، در کدام انتخابات و از طریق کدام قوه قانونی و مشروطه انتخاب شده بود؟

تحت نظام پادشاهی مشروطه ایران، شاه از اختیار قانونی برای عزل و نصب نخست‌وزیران برخوردار بود. آن نخست‌وزیر پوپولیست تحت حکومت نظامی حکومت کرده بود، به روزنامه‌های مخالف حمله کرده و آن‌ها را به آتش کشیده بود و عملاً پارلمان ملی (مجلس) را فلج کرده بود. اگر او موفق می‌شد، خود ایران به احتمال بسیار زیاد در سال ۱۹۵۳ در مدار اتحاد جماهیر شوروی قرار می‌گرفت.

نکته قابل توجه این است که حتی چهره‌های نزدیک به خمینی نیز بعدها به حفظ تماس‌های خود با ایالات متحده و سی‌آی‌ای بین سال‌های ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۹ اعتراف کردند. از این حیث، روایتِ به اصطلاح «کودتای سی‌آی‌ای» در ایران به تدریج به یک افسانه تکراری، اسطوره‌سازی‌شده و از نظر سیاسی سودمند تبدیل شد. خود شاه فقید نیز بعدها در خاطراتش نوشت که سی‌آی‌ای نه از او محافظت کرد و نه در کنار متحد دیرینه خود ایستاد، و در سال ۱۹۷۹ در نهایت «از پشت به او خنجر زد.»

خلق یک «خاورمیانه جدید»

اکنون پس از ۴۷ سال، سی‌آی‌ای در هماهنگی با موساد، ممکن است مسئولیت کارزاری علیه جمهوری اسلامی را در راستای تحقق آنچه بسیاری آن را «خاورمیانه جدید» می‌نامند، بر عهده گرفته باشد.

در نخستین روز حمله، دیکتاتور تهران، علی خامنه‌ای، از صحنه حذف شد. از سال ۲۰۰۱ و در پی حملات ۱۱ سپتامبر و آغاز رسمی جنگ علیه تروریسم، سی‌آی‌ای به تدریج مجموعه‌ای از چهره‌های مانع را از سر راه خود برداشته است: از عماد مغنیه (۲۰۰۸) و اسامه بن لادن (۲۰۱۱) گرفته تا قاسم سلیمانی (۲۰۲۰) و علی خامنه‌ای (۲۰۲۶).

گزارش‌ها حاکی از آن است که در هر یک از این حذف‌های تاریخی، همکاری با موساد به اشکال مختلف ادامه داشته است.

اما چرا رژیم تهران پس از مرگ تحقیرآمیز علی خامنه‌ای فرو نپاشید؟ زیرا تغییر رژیم هرگز هدف اصلی واشنگتن نبوده است. همچنین اراده سیاسی واقعی برای تغییر رژیم هیچ‌گاه در بدنه استراتژیک واشنگتن وجود نداشته است؛ حتی با وجود اینکه در طول ۴۷ سال گذشته، با ظهور خلافت شیعی رادیکال خمینیستی در تهران، آمریکا عملاً میدان ایران را به نفوذ شوروی واگذار کرد و خود رژیم به طور فزاینده‌ای تحت سلطه شبکه‌ها و چهره‌های روس‌وفیل (روسیه‌گرا) قرار گرفت.

تحت این شرایط، سی‌آی‌ای اکنون با چندین معضل بزرگ مواجه است. دولت رسمی ایران دیگر مرکز واقعی قدرت نیست. در عمل، ریاست‌جمهوری، وزارت امور خارجه و حتی مجلس به تدریج به نهادهایی تشریفاتی، توخالی و تا حد زیادی بی‌خاصیت تبدیل شده‌اند.

تصمیمات استراتژیک در خصوص فعالیت‌های هسته‌ای، توانمندی‌های شیمیایی و میکروبی، تروریسم منطقه‌ای، ساختارهای نظامی و شبکه‌های امنیتی، در نهایت توسط هسته اصلی ساختار قدرت رژیم اتخاذ می‌شوند.

در واقع، حملات ترامپ-نتانیاهو به ظهور یک خونتای نظامی (شورای فرماندهی نظامی) در ایران سرعت بخشید و هرگونه مذاکره در آینده را به مراتب دشوارتر کرد؛ چرا که قدرت دیگر خود را صرفاً پشت ویترین نهاد روحانیت شیعه پنهان نمی‌کند.

به بیان دیگر: آمریکا با دولتی که ایران به نمایش می‌گذارد مذاکره می‌کند، نه با سیستمی که در واقعیت بر آن حکومت می‌راند. زمان زیادی از وقتی که ترامپ به درستی سپاه پاسداران را به عنوان یک سازمان تروریستی تعیین کرد، نمی‌گذرد.

بسیاری از پیروان خمینی که آموزش‌های نظامی و تروریستی را در اردوگاه‌های یاسر عرفات در فلسطین دیده بودند، بعدها از بنیان‌گذاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شدند؛ نهادی که به طرز قابل توجهی، حتی کلمه «ایران» در نام آن وجود ندارد.

در جریان این جنگ ۴۰ روزه، نهاد امنیتی آمریکا به تدریج متوجه شد که ایران به طور فزاینده‌ای شبیه به یک پادگان نظامی است که خود را در لباس یک کشور-ملت جا زده است.

سپاه پاسداران «خودِ سیستم شده است»

سپاه پاسداران دیگر صرفاً یک نیروی نظامی نیست؛ بلکه به یک ارتش ایدئولوژیک، یک امپراتوری اقتصادی، شبکه وسیعی از سازمان‌های اطلاعاتی، یک دستگاه امنیت داخلی و موتور مافیایی هدایت‌کننده تروریسم منطقه‌ای تبدیل شده است. حتی در دوره آتش‌بس، سپاه پاسداران به طور موثر به عنوان بازیگر دوفاکتو (عملی) شکل‌دهنده به جانشینی خامنه‌ای ظاهر شد.

یک جزئیات بسیار تکان‌دهنده این بود که افراد وابسته به سپاه پاسداران — که گزارش شده برخی از آن‌ها در لیست‌های تحت نظر سی‌آی‌ای قرار داشتند — همچنان به طور علنی در هیئت‌های دیپلماتیک ایران در پاکستان حضور می‌یافتند، در حالی که سی‌آی‌ای بدون هیچ واکنش معناداری اوضاع را نظاره می‌کرد.

و نکته حیاتی اینجاست: سپاه پاسداران دیگر از سیستم محافظت نمی‌کند، بلکه خود به سیستم تبدیل شده است.

در طول ۱۴۰۰ سال خلافت‌های اسلامی، بحران‌های جانشینی بارها و بارها سرنوشت رژیم‌ها و ساختارهای حاکم را رقم زده‌اند. پس از مرگ خامنه‌ای، ایران وارد همین الگوی تاریخی شد. با این حال، پس از ۳۷ سال دیکتاتوری، حذف خامنه‌ای به فروپاشی خود ساختار منجر نگردید.

اگرچه ساختار قدرت به شدت تکه‌تکه شد، اما سپاه پاسداران به طور پیوسته اقتدار را به دستان خود منتقل کرد. آن‌ها تصاویر مقوایی مجتبی خامنه‌ای را بالا بردند و مدعی شدند که او زنده است، به این امید که انسجام امنیتی رژیم را حفظ کنند، کنترل داخلی را برقرار نگه دارند و بقای نهادی را تضمین نمایند.

سپاه پاسداران تنها به خلق یک رهبر نمادین بسنده نکرد. این نهاد مراکز فرماندهی، شبکه‌های اطلاعاتی، ساختارهای مالی و سیستم‌های فرماندهی امنیتی را بازسازی کرد و هم‌زمان معماری کلان‌تر نظم آینده ایران را شکل داد.

سی‌آی‌ای احتمالاً این دگرگونی را درک می‌کند؛ اما سیاستمداران واشنگتن خیر.

یقیناً عناصری در جامعه اطلاعاتی آمریکا می‌دانند که «دیپلماسی غیرنظامی» در ایران به شدت محدود است و هسته واقعی قدرت، بقای رژیم را بالاتر از هر چیز دیگری اولویت‌بندی می‌کند. حذف فرماندهان یا مقامات فردی برای خود سیستم اهمیت چندانی ندارد. در بحبوحه فروپاشی اقتصادی و نابودی گسترده‌تر ایران، بقا همچنان هدف اصلی و مطلق رژیم است.

با این حال، واشنگتن هنوز خود را مجبور می‌بیند تظاهر کند که وزارت امور خارجه ایران بازیگر اصلی رژیم است — حتی با وجود اینکه رهبری آن وزارتخانه نیز خود از درون ساختار کلان سپاه پاسداران بیرون می‌آید. این تناقض زمانی آشکارتر می‌شود که وزیر امور خارجه ایران چیزی بیش از یک عروسک خیمه‌شب‌بازی به نظر نمی‌رسد که تقریباً هیچ اختیاری بر جهت‌گیری استراتژیک واقعی رژیم ندارد.

آنچه امروز در واشنگتن وجود دارد، یک منازعه مداوم میان واقع‌گرایی اطلاعاتی و نمایش دیپلماتیک است؛ تناقضی ممنوعه (تابو) که نهادهای رسانه‌ای بزرگ به تقویت و بازتولید آن ادامه می‌دهند.

همچنین باید آشکارا به واقعیت بسیار تلخ دیگری اعتراف کرد: ایالات متحده به همان اندازه که از بقای جمهوری اسلامی بیم دارد، از فروپاشی آن نیز هراسان است. واشنگتن هم‌زمان از یک ایران مجهز به سلاح هسته‌ای و یک فروپاشی کنترل‌نشده در ایران می‌ترسد که می‌تواند خلیج فارس و کل منطقه را بی‌ثبات کند. این ترس دوگانه حالتی از فلج استراتژیک را ایجاد کرده است.

بسیاری در واشنگتن بیش از آنکه از پیامدهای تداوم بقای جمهوری اسلامی بترسند، از فروپاشی آن واهمه دارند. در این میان، خواسته‌ها و آرمان‌های خود مردم ایران هیچ‌گاه نه در اولویت قرار گرفت و نه به طور معناداری در مذاکرات میان واشنگتن و تهران بازتاب یافت.

مشکل اصلی دیگر دیپلماسی ایران نیست. مشکل عمیق‌تر این است که آمریکا ممکن است همچنان در حال مذاکره با نهادهایی باشد که دیگر واقعاً بر ایران حکومت نمی‌کنند. واشنگتن با احمد وحیدی یا با هسته واقعی قدرتی که رویدادها را در داخل کشور هدایت می‌کند، مذاکره نمی‌کند. در عوض، به تلف کردن وقت با سخن گفتن با عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی سیاسی ادامه می‌دهد.

واشنگتن هنوز با ویترین دولت ایران صحبت می‌کند، در حالی که دستگاه امنیتی در سکوت خودِ دولت را در خود بلعیده و جذب می‌کند. به همین دلایل، معضل سی‌آی‌ای در مواجهه با ساختار قدرت تندرو در ایران موفقیت‌آمیز نبوده و احتمالاً نخواهد بود.

چالش محوری پیش روی واشنگتن دیگر تنها برنامه هسته‌ای ایران نیست؛ بلکه این است که آیا ایالات متحده در نهایت آمادگی دارد اذعان کند نهادهایی که با آن‌ها مذاکره می‌کند، ممکن است دیگر همان نهادهایی نباشند که واقعاً بر ایران فرمان می‌رانند؟

 

 

 
اسم
نظر ...