فاشیسم (دانشنامه بریتانیکا)،بخش3
21-05-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
9 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
فاشیسم3
(دانشنامه بریتانیکا)
رابرت سوسی، ویراستاران بریتانیکا ، ۲۲ آوریل ۲۰۲۶
برگردان به فارسی:شوراها
بخش3
ملیگرایی افراطی
در حالی که محافظهکاران جهانوطن اغلب از همکاری بینالمللی حمایت میکردند و فرهنگ نخبگان دیگر کشورها را تحسین مینمودند، فاشیستها ملیگرایی افراطی و تنگنظری فرهنگی را تبلیغ میکردند. نظریهپردازان فاشیست آموزش میدادند که هویت ملی بنیان هویت فردی است و نباید با تأثیرات خارجی، بهویژه اگر چپگرا باشند، آلوده شود. نازیسم، بینالمللگرایی مارکسیستی و لیبرالی را تهدیدی علیه وحدت ملی آلمان محکوم میکرد. فاشیستها عموماً میخواستند همبستگی طبقاتیِ بینالمللی را با همکاری طبقاتیِ ملی جایگزین کنند. برداشت ایتالیایی، فرانسوی و اسپانیایی از ملیگرایی انتگرال با فردگرایی و تکثرگرایی سیاسی دشمنی داشت. برخلاف محافظهکاران دموکرات، فاشیستها مخالفان سیاسی خود را کمتر «میهنپرست» از خود معرفی میکردند، و گاه حتی آنان را «خائن» مینامیدند. فاشیستهای پرتغالی از «بیگانگان داخلی» سخن میگفتند که «ضدملت» بودند. در دههٔ ۱۹۳۰، برخی سازمانهای فاشیستی فرانسوی حتی برچسب «فاشیست» را رد میکردند، مبادا وابسته به آلمان تلقی شوند.
در فرانسه، مهاجران—بهویژه مهاجران چپگرا—هدف ویژهٔ ملیگرایی فاشیستی بودند. ژان رنو از سازمان «همبستگی فرانسه» خواستار آن بود که همهٔ خارجیانی که خواهان اقامت در فرانسهاند با سختگیری کامل بررسی شوند و افراد نامناسب «بدون ترحم» از ورود منع گردند—بهویژه انقلابیون اجتماعی، که فرانسه را «نه پناهگاهی برای ستمدیدگان بلکه انباری برای زبالهها» میکردند. در سال ۱۹۳۵، لا روک هیتلر را مسئول راندن پناهندگان آلمانی به فرانسه دانست و «احساساتیگری احمقانهای» را که دولت را به پذیرش آنان وامیداشت محکوم کرد. او همچنین سیاستهای اعطای تابعیت فرانسه را نقد کرد، زیرا اجازه میداد شهرهایی مانند مارسی و پاریس از موج فزایندهٔ «نامطلوبان» انباشته شوند. او اعلام کرد فرانسه به چوپان «انبوهی متورم و خطرناک از قانونشکنان» تبدیل شده است، که برخی از آنان، به بهانهٔ فرار از آزار نازیها، در واقع بهعنوان جاسوس به فرانسه نفوذ میکردند.
قربانیسازی (Scapegoating)
فاشیستها اغلب مشکلات کشورهای خود را به گردن «قربانیان جایگزین» میانداختند. یهودیان، فراماسونها، مارکسیستها و مهاجران از جمله گروههایی بودند که اهریمنی جلوه داده میشدند. بر اساس تبلیغات فاشیستی، رکود بزرگ دههٔ ۱۹۳۰ کمتر نتیجهٔ نبود مقررات کافی دولتی بر اقتصاد یا ضعف قدرت خرید طبقات پایین بود، و بیشتر حاصل «توطئههای یهودی-فراماسونی-بلشویکی»، تحریکات چپگرایانه و حضور مهاجران محسوب میشد. نتیجهگیری ضمنی این بود که اگر این «اهریمنها» از قدرت و نفوذ محروم شوند، مشکلات اصلی ملت نیز از میان خواهد رفت.
پوپولیسم
فاشیستها Volk («مردم») را میستودند و به ضدروشنفکری پوپولیستی دامن میزدند. برای نمونه، نقد هنری نازی این دیدگاه پوپولیستی را ترویج میکرد که انسان عادی بهترین داور هنر است و هنری که با سلیقهٔ عامه سازگار نباشد منحط است. همچنین، این ایدهٔ تبلیغاتی نازی که هیتلر «انسانی نو» بود که «از اعماق مردم برخاسته است» جنبهای پوپولیستی داشت. برخلاف پوپولیسم چپگرا، پوپولیسم فاشیستی سختیهای کارگران را ناشی از شرکتهای بزرگ و مالکان بزرگ زمین نمیدانست و اقداماتی چون مالیات تصاعدی، افزایش دستمزد کارگران صنعتی و کشاورزی، حمایت از اتحادیهها و حق اعتصاب را توصیه نمیکرد. بهطور کلی، ثروت طبقات بالا را دستنخورده باقی میگذاشت—مگر آنکه آن ثروت متعلق به یهودیان باشد.
تصویر انقلابی
فاشیستها گاه جنبشهای خود را «نو» و «انقلابی» معرفی میکردند؛ تصویری که نهتنها برای جوانان بلکه برای مدرنیستهای ادبی مسنتری چون Filippo Marinetti، T. S. Eliot، Ezra Pound، Wyndham Lewis، William Butler Yeats، D. H. Lawrence، و Paul de Man جذاب بود. با این حال، دهها نویسندهٔ فاشیست نیز سنتگرایی فرهنگی، یا «ریشهداری»، را ستایش میکردند. در دوران رایش سوم، Joseph Goebbels از نمایشگاهی از هنر مدرن حمایت مالی کرد، نه برای ستایش شکوه آن، بلکه برای افشای انحطاطش؛ او نام آن را صرفاً «نمایشگاه هنر منحط» گذاشت. ادعاهای فاشیسم دربارهٔ نو بودن مانع آن نمیشد که تبلیغاتچیان آن به سنتگرایان هراسانی باج دهند که مدرنیسم فرهنگی را با انسانگرایی سکولار، فمینیسم، آزادی جنسی و نابودی خانوادهٔ مسیحی مرتبط میدانستند.
ضدشهریگرایی (Antiurbanism)
ضدشهریگرایی فاشیستها همچنین به احساسات ضدشهری دامن میزدند. نازیها بیشتر حمایت انتخاباتی خود را از مناطق روستایی و شهرهای کوچک به دست آوردند. در تبلیغات نازی، آلمانی آرمانی نه یک روشنفکر شهری بلکه دهقانی ساده بود، و روشنفکریِ بیریشه تهدیدی برای سرچشمههای عمیق و غیرعقلانیِ روح Volk («ملت») تلقی میشد. یهودیان اغلب بهعنوان نمونهٔ کامل شهرنشینان تصویر میشدند—و بنابراین محکوم میگردیدند. در سال ۱۹۴۱، François de La Rocque اظهار داشت: «نظریهٔ “خانوادههای اصیلی که ریشه در خاک دارند” ما را به نتایجی میرساند که چندان از [دیدگاههای] والتر داره، وزیر کشاورزی رایش، دور نیست.» فاشیسم رومانی بهشدت بر حمایت دهقانان زمیندار متکی بود که به شهر «فاسد» بیاعتماد بودند. جناح کشاورزی فاشیسم ژاپنی، سرباز دهقان را میستود و کارگر صنعتی را خوار میشمرد.
تبعیض جنسیتی و زنستیزی
نقش زنان در رایش سوم هیتلر
در رژیمهای فاشیستی، زنان تشویق میشدند نقش سنتی جنسیتی خود را بهعنوان همسر و مادر ایفا کنند و برای ملت فرزندان فراوان به دنیا آورند.بنیتو موسولینی سیاستهایی را به اجرا گذاشت که دسترسی زنان به مشاغل خارج از خانه را بهشدت محدود میکرد (سیاستهایی که بعداً برای پاسخ به ضرورتهای زمان جنگ ناچار به بازنگری شدند)، و به مادرانی که بیشترین تعداد فرزند را به دنیا میآوردند مدال طلا اعطا میکرد. در آلمان، نازیها اعضای زن حزب را از دستور دادن به اعضای مرد منع کردند. در سخنرانیای در سال ۱۹۳۷، شارل والن، معاون حزب اجتماعی فرانسه، فمینیستها را با پرولتاریای نافرمان مقایسه کرد: «مسئلهٔ اجتماعی با مبارزهٔ طبقاتی حل نخواهد شد. بااینحال، فمینیسم ما را به سوی نوعی مبارزهٔ طبقاتی سوق میدهد که “پرولتاریای” زنانه را در برابر “سرمایهدار” مردانه قرار میدهد.»
Bertrand de Jouvenel زنان را با لذتجویی و لذتجویی را با انحطاط برابر میدانست. او در سال ۱۹۳۸ نوشت که اروپا در نتیجهٔ خوشگذرانی نرم و زنانه شده و «مانند زنی شده است که تازه از حادثهای هولناک گریخته باشد. [او] به نور، گرما و موسیقی نیاز داشت.» از نظر دو ژوونل، فضای «آسانطلبی» همهچیز را فاسد میکرد، و مردم بیش از پیش از پذیرفتن وظایف دشوار سر باز میزدند. بهطور خلاصه، او معتقد بود زنانه شدن اروپا علت سقوط آن بوده است. در همین راستا، Pierre Drieu La Rochelle ادعا میکرد که زنان تحصیلکرده مردانگی او را تضعیف میکنند. او جنبشهای سیاسیای را که دوست نداشت زنانه، و جنبشهایی را که تحسین میکرد مردانه توصیف میکرد—و فاشیسم، از نظر او، مردانهترینِ همه بود.
گونههای مختلف فاشیسم
همانگونه که مارکسیستها، لیبرالها و محافظهکاران در کشورهای مختلف و حتی درون یک کشور با یکدیگر تفاوت داشتند، فاشیستها نیز چنین بودند. در برخی کشورها میان جنبشهای بومی فاشیستی بر سر اختلافات شخصی، تاکتیکی و مسائل دیگر رقابتهایی وجود داشت. جنبشهای فاشیستی همچنین از نظر پذیرش نژادپرستی و بهویژه یهودستیزی، میزان همسانسازی خود با مسیحیت، و حمایتشان از آلمان نازی تفاوتهای مهمی نشان میدادند.
پذیرش نژادپرستی
اگرچه همهٔ فاشیستها به نژادپرستی زیستشناختی باور نداشتند، اما این اندیشه در عملکرد کسانی که به آن معتقد بودند نقشی مرکزی ایفا میکرد. نازیسم بهشدت نژادپرست بود، بهویژه در نگرش خود نسبت به یهودیان. نازیها تقریباً همهٔ مشکلات آلمان—از رکود بزرگ و ظهور مارکسیسم گرفته تا شرارتهای سرمایهداری بینالمللی و انحطاط در هنر—را به گردن یهودیان میانداختند. The Holocaust، که با «راهحل نهایی مسئلهٔ یهود» به اوج رسید، نتیجهٔ فوقالعاده بیرحمانهٔ این نفرت بود. از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ حدود شش میلیون مرد، زن و کودک یهودی از طریق گاز دادن، تیراندازی، دار زدن و ضربوشتم تا سرحد مرگ نابود شدند، و حدود سه میلیون اسلاو (که نازیها آنان را فقط اندکی کمتر از یهودیان از نظر نژادی فروتر میدانستند)، و نیز حدود ۴۰۰ هزار روما، نیز به قتل رسیدند.
فاشیستهای کروات از برتری نژادی صربها سخن میگفتند و در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ بهطور فزایندهای یهودستیز شدند. هنگامی که آلمان در سال ۱۹۴۱ به یوگسلاوی حمله کرد، Ante Pavelić، رهبر اوستاشا، رئیس دولت دستنشاندهٔ آلمان یعنی «دولت مستقل کرواسی» (NDH) شد و رژیمی تکحزبی برقرار کرد. NDH علیه بیش از یک میلیون صرب ارتدوکس در کرواسی اقدام کرد؛ برخی را مجبور به تغییر دین نمود و دیگران را در کارزارهای نسلکشی اخراج یا قتلعام کرد. در نهایت حدود ۲۵۰ هزار صرب در کرواسی نابود شدند، بسیاری از آنان در کشتارهای روستایی. این رژیم همچنین حدود ۴۰ هزار یهودی را در اردوگاههای کار اجباری، مانند اردوگاه یاسنوواتس، به قتل رساند.
مراسم تشرف Ku Klux Klan مراسم تشرف کوکلاکسکلان، دههٔ ۱۹۲۰.
در دیگر نقاط اروپا و همچنین در آفریقای جنوبی، آمریکای لاتین و ایالات متحده، جنبشهای فاشیستی به درجات گوناگون نژادپرست و گاه بهطور مشخص یهودستیز بودند. در لهستان، اعضای فالانگا به یهودیان در خیابانها حمله میکردند و برای دانشجویان یهودی در سالنهای درس دانشگاه ورشو «نیمکتهای گتو» ایجاد کردند. در ایالات متحده، کوکلاکسکلان و دیگر گروهها برتری نژاد سفید را تبلیغ میکردند. برخی فاشیستهای ژاپنی آموزش میدادند که ژاپنیها نژادی برترند، و فاشیستهای سوری نیز برای مردم خود ادعای برتری میکردند.
برخلاف فاشیستهای بیشتر کشورهای اروپایی، موسولینی در دوازده سال نخست حکومت خود با یهودستیزی مخالفت میکرد. اما پس از ۱۹۳۳، او گاه به یهودستیزان درون حزبش اجازه میداد تا یهودیان «غیرمیهنپرست» را در مطبوعات محکوم کنند. در سال ۱۹۳۸ دولت ایتالیا قوانین یهودستیزانه تصویب کرد و بعدها در هولوکاست همکاری نمود. پیش از تسلط آلمان بر اتریش، رژیمهای فاشیستی Engelbert Dollfuss و Kurt Schuschnigg نیز یهودستیزی را رد میکردند، و بسیاری از یهودیان اتریشی—از جمله Sigmund Freud—به دلیل مقاومت آنان در برابر نازیسم از ایشان حمایت میکردند.
در آغاز دورهٔ میان دو جنگ، بزرگترین احزاب فاشیستی فرانسه—فَسّو، جوانان میهنپرست، صلیب آتش و حزب مردمی فرانسه—یهودستیزی را رد میکردند، و یهودیان راستگرا دستکم تا سال ۱۹۳۶ در این جنبشها پذیرفته میشدند؛ سالی که جبههٔ مردمی چپگرا به رهبری نخستوزیر سوسیالیست یهودی، Léon Blum، به قدرت رسید. دیگر گروههای فاشیستی، مانند اکسیون فرانسز و همبستگی فرانسه، آشکارا یهودستیزتر بودند، هرچند ادعا میکردند که با یهودیان از منظر «فرهنگی» و نه نژادی مخالفت دارند. در سال ۱۹۴۱، لا روک مسئولیت «رذایل مرگبار» فرانسه را بر دوش یهودیان و فراماسونها گذاشت. اگرچه فاشیسم بریتانیا در آغاز یهودستیز نبود—پیراهنسیاههای موزلی توسط بوکسور بریتانیایی یهودی، تد («کید») لوئیس، آموزش دیده بودند—اما تا سال ۱۹۳۶ به این سمت گرایش پیدا کرد.
همسانسازی با مسیحیت
بیشتر جنبشهای فاشیستی خود را مدافعان مسیحیت و خانوادهٔ سنتی مسیحی در برابر بیخدایان و انسانگرایان بیاخلاق معرفی میکردند. این امر دربارهٔ جنبشهای فاشیستی کاتولیک در لهستان، اسپانیا، پرتغال، فرانسه، اتریش، مجارستان، کرواسی، بولیوی، آرژانتین، شیلی و برزیل صادق بود. در رومانی، Corneliu Codreanu میگفت میخواهد زندگی خود را بر اساس الگوی مسیح مصلوبِ کلیسای ارتدوکس بنا کند، و «لژیون فرشتهٔ مقرب میکائیل» او، که پیشدرآمد گارد آهنین بود، رسماً خواستار «ایمان به خدا» و «عشق به یکدیگر» بود.
در فرانسه، والوا، تِتَنژه، رنو، بوکار و لا روک همگی کاتولیک بودند، و دوریو که پیشتر بیخدا بود، پس از فاشیست شدن به احساسات کاتولیکی متوسل شد. اگرچه Charles Maurras لاادری بود، اما از کلیسای کاتولیک بهعنوان ستون نظم اجتماعی دفاع میکرد و در میان پیروانش کاتولیکهای بسیاری وجود داشتند. روشنفکر فاشیست Robert Brasillach جنگ داخلی اسپانیا را نبردی میان فاشیسم کاتولیکی و مارکسیسم بیخدا توصیف کرد. دریولاروشل کاتولیسیسم لیبرال را رد میکرد اما «کاتولیسیسم مردانه و نیرومند» قرون وسطی و «مسیحیت جنگاورِ جنگهای صلیبی» را میستود.
مارتین بورمان Martin Bormann رهبر حزب نازی، ۱۹۳۴.
اگرچه فاشیستهای آلمان و ایتالیا نیز خود را مدافع کلیسا نشان میدادند، ایدئولوژیهای آنان عناصر بسیاری داشت که با باورهای سنتی مسیحی در تضاد بود، و سیاستهایشان گاه با مخالفت رهبران کلیسا روبهرو میشد. نازیها آرمانهای مسیحیِ فروتنی و احساس گناه را نقد میکردند، زیرا معتقد بودند این ارزشها غرایز خشونتآمیزی را که برای جلوگیری از سلطهٔ نژادهای فروتر بر آریاییها ضروری است سرکوب میکند. مارتین بورمان، دومین مقام قدرتمند حزب نازی پس از ۱۹۴۱، استدلال میکرد که باورهای نازی و مسیحی «ناسازگار» هستند، عمدتاً به این دلیل که عناصر اساسی مسیحیت «از یهودیت گرفته شدهاند.» هیتلر نیز با دیدگاههای بورمان موافق بود و در نهایت میخواست مسیحیت را با شکلی نژادپرستانه از بتپرستی جنگاورانه جایگزین کند. اگرچه هیتلر در طول جنگ جهانی دوم مراقب بود مسیحیان را بهشکلی خطرناک از خود نرنجاند، اما گاه به مقامات نازی اجازه میداد بر والدین پروتستان و کاتولیک فشار آورند تا فرزندان خود را از کلاسهای دینی بیرون بیاورند و آنان را برای آموزش ایدئولوژیک ثبتنام کنند. در مدارس نازی که مأمور تربیت نخبگان آیندهٔ آلمان بودند، دعاهای مسیحی با آیینهای ژرمنی و مراسم خورشیدپرستی جایگزین شد.
با وجود عناصر فراوان ضد مسیحی در نازیسم، اکثریت عظیم نازیها خود را مذهبی میدانستند، و بیشتر یهودستیزان آلمانی از مسیحیتی حمایت میکردند که از عناصر «یهودی» آن پاکسازی شده باشد. «مسیحیان آلمانی» طرفدار نازیها، که بخشی از کلیسای لوتری آلمان بودند، معتقد بودند مسیح یک آریاییِ بور و آبیچشم بوده است، و اعضای مرد خود را «مردان SS برای مسیح» مینامیدند. در بسیاری از خانوادههای آلمانی، کودکان دعاهای پیش از غذا را با این عبارت آغاز میکردند: «پیشوا، پیشوای من، که خداوند تو را به من عطا کرده است.»
در ایتالیا، موسولینی با دستگاه پاپ پیمان لاتران (۱۹۲۹) را امضا کرد؛ پیمانی که، از جمله، کاتولیسیسم رومی را دین رسمی ایتالیا اعلام میکرد و آموزش آموزههای کاتولیکی را در همهٔ مدارس ابتدایی و متوسطهٔ دولتی الزامی میساخت. بعدها، بسیاری از کاتولیکهای مؤمن به جناح محافظهکار حزب فاشیست پیوستند. بااینحال، در سال ۱۹۳۱، پاپ Pope Pius XI فرمانی با عنوان Non abbiamo bisogno صادر کرد که «پرستش بتگونهٔ دولت» در فاشیسم و «انقلابی که جوانان را از کلیسا و از عیسی مسیح میرباید و در جوانان خود نفرت، خشونت و بیاحترامی را القا میکند» محکوم میکرد. اگرچه بسیاری از فاشیستهای ایتالیایی کاتولیک باقی ماندند، عرفان سیاسی رژیم شامل عناصر بتپرستانهای بود که روح روم باستان و فضایل نظامی سربازان آن را تجلیل میکرد.
حمایت از آلمان
بسیاری از فاشیستهای غیرآلمانی، همانقدر نسبت به کشورهای خود ملیگرا بودند که هیتلر نسبت به آلمان بود. بسیاری از فاشیستهای لهستانی در برابر تهاجم آلمان در سال ۱۹۳۹ کشته شدند، و برخی دیگر بعدها به اردوگاههای کار اجباری نازی فرستاده شدند—همانگونه که پس از ۱۹۴۲ شماری از فاشیستهای مجارستانی نیز چنین سرنوشتی یافتند. پیش از آنکه دولفوس، فاشیست اتریشی، در سال ۱۹۳۴ ترور شود، او برای مقابله با هیتلر به دنبال حمایت موسولینی بود، و هایموِر برای ایجاد حکومتی فاشیستی در اتریش که در برابر آلمان مقاومت کند، کمک مالی مهمی از موسولینی دریافت میکرد.
پیش از ۱۹۴۰، همهٔ فاشیستهای فرانسوی با تهاجم آلمان به فرانسه مخالف بودند. دوریو هنگامی که در سال ۱۹۳۹ جنگ میان فرانسه و آلمان آغاز شد، به ارتش فرانسه پیوست و در سال ۱۹۴۰، بهعنوان گروهبان، فرماندهی واحدی را بر عهده داشت که چندین ساعت نیروهای دشمن را متوقف کرد (او بعدها برای دلاوریهایش نشان دریافت کرد). پس از شکست نظامی فرانسه، برخی فاشیستهای فرانسوی، از جمله دوریو، ملیگرایی خود را تابع مبارزهٔ هیتلر علیه بلشویسم کردند؛ همان کاری که بسیاری از فاشیستهای مجار، کروات و دیگر فاشیستهای غیرآلمانی انجام دادند. برخی دیگر، مانند فیلیپ بارِس، عضو پیشین فِسو، در سال ۱۹۴۰ از کانال مانش عبور کردند تا زیر فرمان شارل دوگل، رهبر جنبش «فرانسهٔ آزاد»، خدمت کنند. اوژن دلونکو، یکی از رهبران «کاگول»—مهمترین سازمان تروریستی راستگرای فرانسه در دههٔ ۱۹۳۰—در سال ۱۹۴۴ هنگام تیراندازی به مأموران گشتاپو که برای بازداشت او آمده بودند، کشته شد. یکی دیگر از اعضای کاگول، فرانسوا دوکلو، بهدلیل قهرمانیاش در مقاومت فرانسه، نشان «کروآ دو گِر» دریافت کرد. پرتغالِ سالازار و اسپانیای فرانکو، با وجود ویژگیهای فاشیستی رژیمهای خود، در طول جنگ جهانی دوم رسماً بیطرف یا غیرمشارکتکننده باقی ماندند.
ایتالیای فاشیستی و ژاپن فاشیستی در طول جنگ متحد آلمان بودند، هرچند استقلال عمل موسولینی در این اتحاد هنگامی از میان رفت که لشکرهای آلمانی در سال ۱۹۴۲، پس از فرود نیروهای آمریکایی و بریتانیایی در شمال آفریقا، ایتالیا را اشغال کردند. در اواسط دههٔ ۱۹۳۰، دیگر فاشیستهای غیرآلمانی، از جمله اعضای اتحادیهٔ فاشیستهای بریتانیا و «بوند» آلمانی-آمریکایی، رهبری مقتدر هیتلر را تحسین میکردند، بیآنکه خواهان تهاجم آلمان به کشورهای خود باشند. در واقع، لاروک در سال ۱۹۳۸ پیشنهاد کرد که بهترین راه فرانسه برای اجتناب از چنین تهاجمی، آن است که خودِ فرانسه فاشیستیتر شود. در سال ۱۹۴۱، پس از شکست فرانسه به دست ارتشهای هیتلر، لاروک خواستار «همکاری قارهای» با آلمان شد و دوگل و متحدان بریتانیایی او را به تلاش برای «به بردگی کشاندن» فرانسه متهم کرد. با این حال، او خیلی زود از رفتار آلمان با فرانسه سرخورده شد و در اوایل ۱۹۴۲ سازمان مقاومتی تشکیل داد که اطلاعات نظامی در اختیار بریتانیا قرار میداد.
خاستگاههای فکری
موسولینی و هیتلر ایدئولوژی فاشیستی را ابداع نکردند. در واقع، فاشیسم نه آفریدهٔ قرن بیستم بود و نه پدیدهای صرفاً ایتالیایی یا آلمانی. اندیشههای فاشیستی که ریشه در قرن نوزدهم داشتند، در آثار نویسندگانی از فرانسه، اتریش، آلمان و ایتالیا پدیدار شدند؛ از جمله نظریهپردازان سیاسیای چون تئودور فریتش، پاول آنتون د لاگارد، یولیوس لانگبهن، یورگ لانتس فون لیبنفلس، ژوزف دو مستر، شارل موراس و ژرژ سورل؛ دانشمندان و فیلسوفانی چون یوهان گوتلیب فیشته، جووانی جنتیله، گوستاو لوبون، فریدریش نیچه، ویلفردو پارتو، کارل فوگت و ارنست هکل؛ تاریخنگاران و اندیشمندان اجتماعیای چون ژوزف آرتور دو گوبینو، هیپولیت تن و هاینریش فون ترایتشکه؛ هنرمندان، نویسندگان و روزنامهنگارانی چون گابریله دانونتسیو، ریچارد واگنر، ادوار درومون، موریس بارس و گیدو فون لیست؛ و سیاستمداران محافظهکاری چون اتو بوکل و آدولف اشتوکر.
بسیاری از اندیشههای فاشیستی از واکنش ارتجاعی علیه انقلابهای مترقی ۱۷۸۹، ۱۸۳۰، ۱۸۴۸ و ۱۸۷۱ و نیز علیه لیبرالیسم سکولار و رادیکالیسم اجتماعی همراه این تحولات سرچشمه میگرفتند. دو مستر عصر روشنگری قرن هجدهم را به سبب تضعیف سلطهٔ دین سنتی و نخبگان سنتی محکوم میکرد و از جلاد عمومی بهعنوان حافظ سلسلهمراتب اجتماعیِ مورد تأیید الهی ستایش میکرد. تن از به قدرت رسیدن تودهها ابراز تأسف میکرد و معتقد بود که آنان از نظر تکامل زیستی در مرتبهای پایینتر از اشراف قرار دارند. لوبون کتاب راهنمایی دربارهٔ چگونگی منحرفکردن وحشیگری تودهها از انقلاب به ارتجاع نوشت. بارس ریشهداری قومی را با ملیگرایی اقتدارگرا درآمیخت و استدلال کرد که تمدن بیش از حد به انحطاط میانجامد و نفرت و خشونت درمانهایی نیروزا هستند.
سیاستمداران و نویسندگان پوپولیست آلمانی مانند اشتوکر، بوکل و فریتش، ایدهٔ دهقانانِ نژاداً خالص و پیوندخورده با خاک را میستودند که روزی از رهبری کاریزماتیک پیروی خواهند کرد؛ رهبری که میتواند بدون نیاز به انتخابات، روح «فولک» را بهطور شهودی درک کند. یهودستیزی در آثار درومون، موراس، لاگارد، لانگبهن و شمار زیادی از نویسندگان پرفروش دیگر حضوری ثابت داشت. هیوستون استوارت چمبرلینِ بریتانیایی مروج نژادگرایی آریایی بود، و بسیاری از اندیشههای یهودستیزانهای که حزب سوسیال مسیحی کارل لوگر و جنبش پانژرمن گئورگ فون شونرر در اتریش تبلیغ میکردند، بعدها توسط هیتلر اقتباس شدند.
داروینیستهای نژادی مانند فوگت، هکل، ترایتشکه، لانگبهن، لاگارد و چمبرلین، بقای اصلح را ستایش میکردند، انساندوستان را بهخاطر تلاش برای حمایت از «نژادهای نامناسب» سرزنش میکردند، و ایدهٔ برابری اجتماعی را رد میکردند («برابری مرگ است، سلسلهمراتب زندگی است»، لانگبهن نوشت). چمبرلین هیچ دلیلی برای اعطای حقوق برابر به نژادهای فرودست نمیدید. ترایتشکه علیه دموکراسی، سوسیالیسم و فمینیسم (که همه را به یهودیان نسبت میداد) خشمگین بود، تأکید میکرد که «قدرت حق میآفریند»، و از امپریالیسم جنگاورانه تمجید میکرد («ملتهای شجاع گسترش مییابند، ملتهای ترسو نابود میشوند»). لاگارد دربارهٔ اسلاوها گفت: «هرچه زودتر نابود شوند، هم برای ما بهتر است و هم برای خودشان»، و خواهان نابودی یهودیان شد—احساسی که همعصر او، لانگبهن، نیز در آن سهیم بود. همانگونه که جان وایس دربارهٔ لاگارد و لانگبهن اظهار داشت: «دو روشنفکرِ بسیار تأثیرگذار و محبوبِ اواخر قرن نوزدهم آلمان، از ایدئولوگهای نازی قابل تشخیص نبودند.» وایس همچنین خاطرنشان کرد که «مطبوعات و مجلات عامهپسند آلمان و اروپای مرکزی، از ربع پایانی قرن نوزدهم به بعد، بهطور مداوم ملیگرایی نژادی را به افکار عمومی خورانده بودند، و کلیشههای یهودستیزانه در فرهنگ تودهای آلمان کاملاً عادی بودند.»
در اواخر قرن نوزدهم، بسیاری از ملیگرایان محافظهکار، ایدهآلیستهای فلسفی بودند که لیبرالها و سوسیالیستها را به مادهگرایی متهم میکردند و بدینسان سیاست خود را معنویتر جلوه میدادند. دیگر متفکران قرن نوزدهم برخی ایدههای پیشافاشیستی را تبلیغ میکردند و در عین حال برخی دیگر را رد میکردند. برای مثال، نیچه با شور و حرارت از سرزندگی قهرمانانهٔ روحهای نخبهای سخن میگفت که از اخلاق مسیحی یا انساندوستی لیبرال بازداشته نمیشدند، اما از ملیگرایی فولکیش و یهودستیزی منزجر بود. بهطور مشابه، سورل خشونت را پادزهری برای انحطاط میدانست—ایدهای که موسولینی تحسین میکرد—اما اندیشهٔ اقتصادی او برای بیشتر فاشیستها بیش از حد سوسیالیستی بود.
پایگاههای اجتماعی جنبشهای فاشیستی
با وجود پیشینهٔ طولانیشان در اندیشهٔ اروپایی، ایدههای فاشیستی تنها زمانی از نظر سیاسی شکوفا شدند که تهدیدهای اقتصادیِ ادراکشده، جذابیت آنها را برای اعضای برخی گروههای اجتماعی افزایش داد. در سال ۱۹۲۸، پیش از آغاز رکود بزرگ در آلمان، هیتلر کمتر از ۳ درصد آرا را به دست آورد؛ اما پس از ۱۹۳۰، شمار بسیار بیشتری از رأیدهندگان—بسیاری از آنان افراد طبقهٔ متوسط و متوسطِ پایین که از «پرولتاریزهشدن» هراس داشتند—از او حمایت کردند. اضطراب اقتصادیِ زیربنای موفقیت نازیسم تا حدی در عضویت حزب نیز بازتاب داشت؛ عضویتی که بهطور نامتناسبی از میان نخبگان اقتصادی و دیگر گروههای دارای منزلت اجتماعی بالا جذب میشد—بهویژه برای مناصب رهبری. این مناصب همچنین شامل شمار زیادی استاد دانشگاه، دبیر دبیرستان، کارمند ارشد دولتی، افسر پیشین ارتش، پزشک، وکیل، تاجر و اشراف زمیندار بودند. در ردههای پایینتر حزب، کارکنان اداری بیش از حد نمایندگی داشتند و کارگران یدی کمتر از حد نمایندگی شده بودند. بهطور مشابه، همانگونه که تاریخنگار چارلز مایر نشان داده است، فاشیسم در ایتالیا در آغاز بیشترین حمایت خود را از مالکان بزرگ و کوچک زمین دریافت کرد که خود را از سوی کارگران بیزمین کشاورزی در محاصره میدیدند، و نیز از تاجران و کارکنان دفتری که تهدید مشابهی را از سوی کارگران صنعتی احساس میکردند. در سال ۱۹۲۷، ۷۵ درصد اعضای حزب موسولینی از طبقات متوسط و متوسطِ پایین بودند و تنها ۱۵ درصد از طبقهٔ کارگر میآمدند. نزدیک به ۱۰ درصد نیز از نخبگان اقتصادی ایتالیا بودند، در حالی که این گروه بخش بسیار کوچکتری از کل جمعیت را تشکیل میداد.
نازیها در شهرهای کوچک بیش از کلانشهرها حمایت جذب کردند. در مناطق روستایی، پروتستانها در حزب بیشنمایی داشتند و کاتولیکها کمتر از حد نمایندگی شده بودند. در کشورهای کمتر صنعتیشده—مانند اسپانیا، پرتغال، لهستان، رومانی و مجارستان—فاشیستها بیش از پیش بر حمایت روستایی تکیه داشتند. در ژاپن، بسیاری از فعالان فاشیست در اصل افسران جوان ارتش، کارمندان ردهپایین دولت، مالکان خرد زمین، صاحبان کارخانههای کوچک، استادکاران کارگاههای کوچک، آموزگاران دبستان و کشیشان شینتو و بودایی بودند.
فاشیسم و محافظهکاریهای غیرفاشیستی: همکاری و همپوشانی
اگرچه از نظر اصولی تفاوتهای مهمی میان فاشیسم و محافظهکاری غیرفاشیستی وجود داشت، این دو اردوگاه در برخی اهداف مشترک بودند و همین امر در دوران بحران باعث شد بعضی از غیرفاشیستها با فاشیستها همکاری کنند. همانگونه که وایس اشاره کرده است: «هر مطالعهای دربارهٔ فاشیسم که بیش از حد محدود به خود فاشیستها و نازیها باشد، ممکن است اهمیت واقعی افراطگرایی راستگرا را نادیده بگیرد. زیرا بدون آنکه الزاماً عضو حزب شوند یا همهٔ اصول حزبی را بپذیرند، زمینداران اشرافی، افسران ارتش، مقامات دولتی و اداری، و صنعتگران مهم در ایتالیا و آلمان به فاشیستها کمک کردند تا به قدرت برسند.» بدون کمک رئیسجمهور پاول فون هیندنبورگ، صدراعظم فرانتس فون پاپن و دیگر محافظهکاران آلمانی، هیتلر ــ که هرگز اکثریت آرای انتخاباتی را به دست نیاورد ــ به مقام صدراعظمی منصوب نمیشد.
در دوران رکود بزرگ، هزاران محافظهکار طبقهٔ متوسط که از قدرتگیری چپ هراس داشتند، احزاب سنتی راستگرا را ترک کردند و به فاشیسم گرایش یافتند. فاصلهٔ ایدئولوژیک میان محافظهکاری سنتی و نازیسم گاه بسیار اندک بود، زیرا بسیاری از ایدههایی که هیتلر در دههٔ ۱۹۳۰ از آنها بهره برد، مدتها در میان راست آلمان رایج بودند.
فرانسیسکو فرانکو رهبر سیاسی اسپانیا 1954
در ایتالیا، هزاران زمیندار و بازرگان از پیراهنسیاههای موسولینی به خاطر مهار سوسیالیستها در سالهای ۱۹۲۰–۱۹۲۱ سپاسگزار بودند و بسیاری در ارتش و کلیسای کاتولیک، فاشیسم را سدی در برابر کمونیسم میدیدند. پیش از آغاز حکومت فرانکو در اسپانیا، بسیاری از سلطنتطلبان روابط نزدیکی با فالانژ داشتند. هرچند رژیم فرانکو برخی از رقبای فاشیست خود را بازداشت کرد، به برخی دیگر سمتهای مهمی در دستگاه تبلیغاتی خود داد. دولت هورتی در مجارستان نسبت به فاشیسم نرمش نشان میداد و در مراحل اولیهٔ خود از روشهای فاشیستی استفاده میکرد؛ از جمله اعزام گروههای ضربت برای حمله به اتحادیههای کارگری چپ، باشگاهها و دفاتر روزنامهها، و نیز چشمپوشی از کشتار صدها کمونیست و سوسیالیست در سراسر کشور. در یونان، شاه جرج دوم و محافظهکاران پارلمان به متاکساس کمک کردند تا در ۱۹۳۶ دیکتاتوری خود را برقرار کند.
فاشیستها همچنین از حمایت محافظهکاران مسیحی برخوردار شدند. بین سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۲ هیتلر از سوی بسیاری از رأیدهندگان پروتستان در پروس روستایی حمایت شد و پس از ۱۹۳۳ کلیسای کاتولیک در آلمان تا حد زیادی خود را با رژیم او سازگار کرد. در ۱۹۳۳ واتیکان، که پیشتر عضویت کاتولیکها در سازمانهای سوسیالیستی را ممنوع کرده بود، پیمانی با آلمان امضا کرد که کشیشان را از اظهار نظر سیاسی منع میکرد و به هیتلر در تعیین اسقفها حق اظهارنظر میداد.
در فرانسه، روزنامهٔ برجستهٔ کاتولیکی «لا کروآ» در آغاز از مبارزهٔ هیتلر علیه بلشویسم حمایت کرد و بزرگترین حزب پارلمانی کاتولیک، «فدراسیون جمهوریخواه»، فاشیستها را در صفوف خود داشت. در ۱۹۳۶، هنگامی که «صلیب آتش» به حزبی انتخاباتی تبدیل شد (و نام خود را به «حزب اجتماعی فرانسه» تغییر داد)، بخش بزرگی از اعضای فدراسیون جمهوریخواه را جذب کرد.