چه کسی با خودگردانی مخالف است و چرا؟


14-05-2026
بخش زنده باد شوراها
17 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

چه کسی با خودگردانی مخالف است و چرا؟

  • Kostas Charitakis

Sun, 24/01/16

برگردان به فارسی:شوراها

*****

این مناقشه نشان‌دهنده تفاوت میان جهانِ شکست‌خورده‌ی ایدئولوژی و جهانِ پویا و رو به بیرونِ کنش است؛ جهانی که می‌کوشد خود را از روابط سلطه رها سازد.

پروژه خودگردانی «ویومی» (VIOME) در یونان نه تنها با دشمنانِ «ذاتی و مسلکی» خودگردانی (یعنی طبقه حاکم و دولت) روبرو شده است، بلکه با نیروهای کمونیست و ضدسرمایه‌داریِ چپ، از جمله جنبش آنارشیستی نیز مواجه گشته است. علیرغم تفاوت‌ها، به نظر می‌رسد این نیروها بر سر این واقعیت اتفاق‌نظر دارند که در چارچوب سرمایه‌داری، خودگردانی چیزی بیش از نوعی «خود-استثماریِ» کارگران یا شکلی از یک «سرمایه‌داری جمعی» نخواهد بود. از این منظر، خودگردانی نه تنها چیزی برای عرضه در مسیر رهایی اجتماعی ندارد، بلکه بدتر از آن، سرمایه‌داری را از وظیفه‌اش برای ایجاد شغل و تضمین رفاه همه کارگران «تبرئه» می‌کند. طبق نسخه دیگری از این استدلال، اگرچه «نیت‌های خیر» چنین پروژه‌هایی به رسمیت شناخته می‌شود، اما تا زمانی که تغییری «مرکزی» از طریق تسخیر قدرت دولتی صورت نگیرد، این پروژه‌ها محکوم به مدیریتِ فلاکتِ خود و در نهایت بازتولید سرمایه‌داری هستند.

در این بحث که بارها ویژگی‌های یک جدل خصمانه علنی علیه هرگونه تلاش برای خودگردانی را به خود گرفته، شعارهای تئوریک ارزشمندی از کتابخانه‌های خاک‌گرفته (عمدتاً مارکسیست-لنینیستی) بیرون کشیده شده‌اند تا «به‌صورت علمی» فقدان ماهیت انقلابی و یا ماهیت صراحتاً ضد-انقلابی این پروژه‌ها را ثابت کنند.این حمله دو جنبه کلیدی دارد:

الف) خودگردانی، کارگران را از وظیفه اصلی «جنبش سازمان‌یافته کارگری» که همانا طرح مطالبات از دولت و حکومت‌هاست، منحرف می‌کند.

ب) خودگردانی، ضرورت نقش «حزب طبقه کارگر» را نفی یا دست‌کم تضعیف می‌کند؛ حزبی که به زعم آن‌ها می‌تواند به خودیِ خود از طریق مبارزه برای سازماندهی طبقه کارگر و تسخیر قدرت، جامعه را «آزاد» کند.

این توصیف کوتاه به وضوح نشان می‌دهد که ماجرا بر سر تفاوت‌های صرفاً سیاسی یا نظری نیست، بلکه سخن از یک شکاف فرهنگی عمیق در جهان‌بینی است که این دیدگاه‌ها را از جوهره و روح پروژه‌های خودگردانی جدا می‌کند. در واقع، این مناقشه بسیار جالب است زیرا به شکلی روشن و موجز، تفاوت میان دو جهان را بیان می‌کند: از یک سو، جهان شکست‌خورده‌ی ایدئولوژی و انواع «ایسم‌ها» و سیستم‌های بسته و خود-ارجاع که برای رسیدن به واقعیت جدید به نفس‌نفس افتاده‌اند؛ و از سوی دیگر، جهان زنده و رو به بیرونِ کنش که می‌کوشد «اینجا و اکنون» خود را از روابط مسلط رها کرده و به خود-بنیادی (self-institute) برسد. به عبارت دیگر، این تناقضی است میان سیاستِ قدیمیِ حزب-محور و دولت-گرا که از بالا دیکته می‌شود، و نوع جدیدی از سیاست که از پایین (قشر خاکستری و توده‌ها) و از طریق دغدغه‌ها، فرآیندها و مبارزات حول پرسش «چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم» (و نه فقط «زیر دست چه کسی می‌خواهیم زندگی کنیم») ظهور می‌کند.

یقیناً بحث‌های نظری پیشینه‌ای دارند و آشنایی با آن‌ها مهم است، اما امروزه پرسش‌های قدیمی با اصطلاحات متفاوتی مطرح می‌شوند و پاسخ‌های قدیمی که در گذشته ناکارآمدی‌شان ثابت شده، نمی‌توانند اعتبار خود را امروز اثبات کنند... مفاهیم ایدئولوژی‌های سنتی، چه از دریچه به اصطلاح «شرایط عینی» دیده شوند و چه از دریچه «شرایط ذهنی» (تمایزی که به نام ماتریالیسم، در نهایت به یک تمایز متافیزیکی بدل شده است)، همگی تحت تأثیر انقراض دوگانه «سوژه» (طبقه کارگر آن‌گونه که می‌شناختیم) و «ابژه» (سرمایه‌داری آن‌گونه که می‌شناختیم) ذوب شده‌اند. البته هر دو همچنان وجود دارند، اما اکنون کلمات دقیقاً با مدلول‌های اصلی خود مطابقت ندارند. نه تنها طبقات حاکم نقشه مفاهیم و نمادهای سلطه خود را از نو ترسیم می‌کنند، بلکه جنبش‌های ضدسرمایه‌داری نیز مفاهیم و ابزارهای رهایی را از طریق پراتیک (عمل) چندوجهی خود بازتعریف می‌کنند.

بنابراین، خودگردانی به عنوان جریان زنده جهان امروز («از پایین»)، نیازی ندارد که اعتبار انقلابی خود را بر اساس صفحات خون‌آلودِ «مجموعه آثار» فلان آموزگار بزرگ یا قهرمانیِ تلاش‌های نافرجام گذشته مطالبه کند. همین کافی است، و باید کافی باشد، که خودگردانی موفق شود امروز، دقیقاً در همین‌جا و همین حالا، مجموعه‌ای از سوژه‌ها را در یک طرح بالقوه برای سازماندهی مجدد زندگی بر اساس اصول خودمختاری، برابری و آزادی مشارکت دهد. کدام صفحه در نوشته‌های یک متفکر، یا کدام روایت از دورانی خاص می‌تواند ادعا کند که قدرتمندتر از عملِ زنده و همزمانِ تلاش برای رهایی از دگر-فرمانی (heteronomy) و سلطه، نابرابری و استثمار است؛ آن هم توسط کسانی که به ادعای تمام انقلابیون، «برگزیدگان» رهایی اجتماعی هستند؟ این «پراتیک» از تئوری جدا نیست؛ بلکه هم از ریشه‌های تئوریک و هم از تجربه‌های تاریخی جوانه می‌زند، با این حال نوعی «هویت ایدئولوژیک» ایجاد نمی‌کند. شاید همین است که برای «مربیان» ایدئولوژیک ناخوشایند است، چرا که آن‌ها عادت کرده‌اند ابتدا بر اساس «هویت» و حول محور این پرسش که «به کجا تعلق داری» فکر کنند، به جای اینکه بپرسند «چه کار می‌کنی».

در مقابل، آنچه ما انجام می‌دهیم «بیشتر نمونه‌ای از گذار است تا مدلی برای جامعه؛ جایی که ما به تدریج شیوه‌های عملی خود را بنا می‌کنیم و تصمیماتی می‌گیریم که ما را از نقطه شروعمان در سیستم دور کرده و به سمت جهانی که می‌خواهیم در آن زندگی کنیم سوق می‌دهد» ) انریک دوران - مصاحبه درباره CIC    ( ایدئولوژی‌های سنتی عمدتاً بر توصیف اصول و ساختارهای جامعه جدید تمرکز می‌کردند (به مثابه اصول اعتقادی به جامعه‌ای آرمانی که روزی محقق خواهد شد) و «گذار» را به «خلبان خودکارِ» یک فرآیند انقلابیِ تحت کنترل و هدایت دولت می‌سپردند. «انسان نو» (همان زن خدمتکاری که در کتاب «دولت و انقلاب» لنین می‌توانست اداره امور دولت را بر عهده بگیرد) قرار بود پس از آزمون‌های بسیار و آموزش‌های طاقت‌فرسا توسط حزب و دولت ظهور کند. تا آن زمان، کل ساختار تقسیم کار سرمایه‌دارانه و مدیریت آمرانه، ضروری و خدشه‌ناپذیر تلقی می‌شد. شوراهای کارخانه و خودگردانی «بی‌نظمی» قلمداد می‌شدند، در حالی که برنامه‌ریزی دولتی و مدیریت فردی، «نظم» به حساب می‌آمد. خب، همان‌طور که امروزه همه می‌دانیم، این «انسان نو» هرگز موفق به ظهور نشد، زیرا اگرچه مردم سعی کردند کارخانه‌ها و زندگی‌شان را به دست بگیرند، اما در نهایت تسلیم کارکرد آموزشی حزب و دولت شدند.

همان‌طور که تجربه دراماتیک تاریخی و به‌ویژه شرایط سرمایه‌داری تمامیت‌خواه امروز نشان می‌دهد، پرسشی که در تئوری و عمل پیش روی جنبش‌های رهایی‌بخش اجتماعی قرار می‌گیرد این است: «چگونه می‌توان در فواصلِ بندگی، زمانِ جدیدِ رهایی را بنا نهاد: نه شورشِ بردگان، بلکه ظهور یک اجتماعی‌گری (sociability) جدید میان افرادی که هر یک به تنهایی، شور و حالِ بندگی را که به طور نامحدود توسط ریتم ساعات کار بازتولید می‌شود، از خود دور کرده‌اند؟» (ژاک رانسیر). این امر مستلزم ایجاد «بنیان‌های مادی» برای گسستن زندگی‌مان از سرمایه و دولت است. اگر می‌خواهیم از سطح پروپاگاندا و درس‌های آکادمیک/سیاسی به سطحِ «زندگی» حرکت کنیم، باید قلمرویی بیابیم یا خلق کنیم که در آن بتوانیم ریشه دوانده و با ابزارهای مستقل خود تکامل یابیم. ما باید بتوانیم خودمان برای خودمان راه حل خلق کنیم، به جای اینکه صرفاً به دنبال راه حل از سوی سرمایه و دولت باشیم و بدین ترتیب وابستگی خود را به زنجیرهای استثمار و سلطه تداوم بخشیم. خودگردانی می‌تواند ابزارهای بقای ما را بر اساس کرامت و آزادی فراهم کند و همزمان شبکه‌های همبستگی و دموکراسی مستقیم و افقی را پی‌ریزی نماید که به قلمرو واقعی برای کنش‌های رهایی اجتماعی و خلق «مشترکات» (commons) خودمان تبدیل خواهد شد.

باز هم به قول رانسیر، «غیبت ارباب از زمان و مکانِ کارِ تولیدی، این کارِ استثمارشده را به چیزی فراتر تبدیل می‌کند: نه فقط معامله‌ای که به ارباب وعده بازگشت سرمایه بهتر در ازای آزادیِ جنبش کارگری را می‌دهد، بلکه شکل‌گیری نوعی از جنبش کارگری که به تاریخی متفاوت از تاریخِ اربابی تعلق دارد». نکته دقیقاً همین است: خلق تاریخ خودمان؛ یا به عبارت دیگر، خود-آموزیِ ما درباره... «کارگر نبودن»؛ نه اینکه صرفاً قطبِ دیگرِ سرمایه باشیم که به محض بریده شدن پیوندها (یا بهتر بگوییم، زنجیرهایمان)، از خفگی بمیریم. برای ایدئولوژی سنتی و سیاستِ کارگری، تنها «ارباب و خدمتکار» وجود دارند. از این رو، کارگرانی که سازماندهی خودجوش را برمی‌گزینند، به هیچ وجه جز به عنوان «اربابان جدید» طبقه‌بندی نمی‌شوند. در آن نگاه، فضایی وجود ندارد که به کارگران اجازه دهد فراتر از این رابطه حرکت کنند و در نتیجه، از تایید و تثبیت سرمایه دست بکشند. این همان مسیری است که خودگردانی با دشواری‌های عظیم و تضادهای بی‌شمار، تلاش می‌کند آن را بگشاید. و این دقیقاً همان چیزی است که دشمنانش نمی‌توانند آن را ببخشند...

Who is opposed to self-management and why? | workerscontrol.net

 

اسم
نظر ...