فاشیسم (دانشنامه بریتانیکا)،بخش1


14-05-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
18 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

فاشیسم

(دانشنامه بریتانیکا)

رابرت سوسی، ویراستاران بریتانیکا ، ۲۲ آوریل ۲۰۲۶

برگردان به فارسی:شوراها

بخش1

واژهٔ «فاشیسم» از کجا آمده است؟

برخی از ویژگی‌های مشترک فاشیسم چیست؟

فاشیسم در کدام کشورها به برجستگی رسید؟

فاشیسم پس از جنگ جهانی دوم چگونه تحول یافته است؟

Benito Mussolini

بنیتو موسولینی، رهبر فاشیست ایتالیایی، در حال سخنرانی در یک گردهمایی.

فاشیسم، ایدئولوژی سیاسی و جنبش توده‌ای‌ای بود که میان سال‌های ۱۹۱۹ تا ۱۹۴۵ بر بسیاری از بخش‌های اروپای مرکزی، جنوبی و شرقی سلطه داشت و همچنین در اروپای غربی، ایالات متحده، آفریقای جنوبی، ژاپن، آمریکای لاتین و خاورمیانه نیز پیروانی داشت. نخستین رهبر فاشیست اروپا، بنیتو موسولینی، نام حزب خود را از واژهٔ لاتینی fasces گرفت که به دسته‌ای از چوب‌های نارون یا توس (که معمولاً تبرى در میان آن قرار داشت) اشاره می‌کرد و در روم باستان به‌عنوان نماد قدرت کیفری به کار می‌رفت. هرچند احزاب و جنبش‌های فاشیستی تفاوت‌های چشمگیری با یکدیگر داشتند، اما ویژگی‌های مشترک فراوانی میان آن‌ها وجود داشت، از جمله: ملی‌گرایی افراطی و نظامی‌گرایانه، تحقیر دموکراسی انتخاباتی و لیبرالیسم سیاسی و فرهنگی، باور به سلسله‌مراتب طبیعی اجتماعی و حاکمیت نخبگان، و تمایل به ایجاد Volksgemeinschaft (آلمانی: «جامعهٔ مردم») که در آن منافع فردی تابع خیر و صلاح ملت می‌شد. در پایان جنگ جهانی دوم، احزاب اصلی فاشیستی اروپا منحل شدند و در برخی کشورها (مانند ایتالیا و آلمان غربی) رسماً ممنوع اعلام شدند. با این حال، از اواخر دههٔ ۱۹۴۰، بسیاری از احزاب و جنبش‌های گرایش‌مند به فاشیسم در اروپا، آمریکای لاتین و آفریقای جنوبی تأسیس شدند. گرچه برخی گروه‌های «نوفاشیست» اروپایی، به‌ویژه در ایتالیا و فرانسه، پیروان فراوانی جذب کردند، هیچ‌یک به اندازهٔ احزاب بزرگ فاشیستی دورهٔ میان دو جنگ جهانی تأثیرگذار نبودند.

در این مقاله ویژگی‌های تعریف‌کننده: فاشیست‌ها با چه چیزهایی مخالف‌اند و از چه چیزهایی حمایت می‌کنند؟ و چرا؟ گونه‌های فاشیسم: بررسی تفاوت جنبش‌های مختلف فاشیستی خاستگاه‌های فکری: نویسندگان و فیلسوفانی که بنیان فاشیسم را گذاشتند نوفاشیسم: چیست و در کجا پدیدار شده است؟ آورده شده است.

فاشیسم‌های ملی National fascisms

Adolf Hitler

رهبر حزب نازی، آدولف هیتلر (سوم از راست)، در حال شرکت در یک رژهٔ نازی در مونیخ، حدود دههٔ ۱۹۳۰.

احزاب و جنبش‌های فاشیستی بین سال‌های ۱۹۲۲ تا ۱۹۴۵ در چندین کشور به قدرت رسیدند: حزب ملی فاشیست (Partito Nazionale Fascista) در ایتالیا به رهبری موسولینی؛ حزب کارگران ملی‌سوسیالیست آلمان (Nationalsozialistische Deutsche Arbeiterpartei)  یا حزب نازی، به رهبری آدولف هیتلر و نمایندهٔ جنبش ناسیونال‌سوسیالیسم او؛ جبههٔ میهن (Vaterländische Front) در اتریش به رهبری Engelbert Dollfuss و با حمایت Heimwehr (نیروی دفاع میهن)، که یک سازمان شبه‌نظامی عمدهٔ راست‌گرا بود؛ اتحادیهٔ ملی (União Nacional) در پرتغال به رهبری António de Oliveira Salazar (که پس از ۱۹۳۶ فاشیستی شد)؛ حزب آزاداندیشان (Elefterofronoi) در یونان به رهبری Ioannis Metaxas؛ اوستاشا («شورش») در کرواسی به رهبری Ante Pavelić؛ اتحادیهٔ ملی  (Nasjonal Samling)  در نروژ که تنها یک هفته در قدرت بود—هرچند رهبر آن، Vidkun Quisling، بعداً در دوران اشغال آلمان به مقام نخست‌وزیری رسید؛ و دیکتاتوری نظامی دریابد Tojo Hideki در ژاپن.

José Antonio Primo de Rivera

José Antonio Primo de Rivera  خوزه آنتونیو پریمو دِ ریورا، رهبر فالانژ اسپانیا، مارکی دو استیا.

جنبش فاشیستی اسپانیا، فالانژ («فالانکس») که در سال ۱۹۳۳ توسط خوزه آنتونیو پریمو دِ ریورا بنیان‌گذاری شد، هرگز به قدرت نرسید، اما بسیاری از اعضای آن جذب دیکتاتوری نظامی Francisco Franco شدند؛ حکومتی که خود ویژگی‌های فراوانی از فاشیسم را نشان می‌داد. در لهستان، فالانگای ضدیهودی به رهبری بولسواف پیاسِتسکی نفوذ قابل‌توجهی داشت اما نتوانست رژیم محافظه‌کار Józef Piłsudski را سرنگون کند. جنبش لاپوآ در فنلاند به رهبری ویهتوری کوسولا در سال ۱۹۳۲ تقریباً کودتا کرد، اما محافظه‌کارانِ مورد حمایت ارتش مانع آن شدند. حزب صلیب پیکان (Nyilaskeresztes Párt)  در مجارستان به رهبری فرنتس سالاشی، تا سال ۱۹۴۴ توسط رژیم محافظه‌کار Miklós Horthy  سرکوب شد، تا آنکه سالاشی در دوران اشغال آلمان به‌عنوان حاکمی دست‌نشانده منصوب شد. در رومانی، گارد آهنین (Garda de Fier)—که همچنین با نام‌های «اتحادیهٔ دفاع مسیحی»، «لژیون فرشتهٔ میکائیل» و «همه‌چیز برای میهن» شناخته می‌شد—به رهبری کورنلیو کدرِنو، در سال ۱۹۳۸ توسط رژیم دیکتاتوری شاه کارول دوم منحل شد. در سال ۱۹۳۹، کدرنو و چند تن از اعضای لژیون او بازداشت و «هنگام تلاش برای فرار هدف گلوله قرار گرفتند». در سال ۱۹۴۰ بقایای گارد آهنین دوباره ظاهر شدند و در قدرت سهیم شدند، اما سرانجام در فوریهٔ ۱۹۴۱ توسط محافظه‌کاران رومانیایی در هم کوبیده شدند.

در فرانسه، صلیب آتش (Croix de Feu) که بعدها به حزب اجتماعی فرانسه (Parti Social Français) تغییر نام داد و به رهبری سرهنگ فرانسوا دو لا روک اداره می‌شد، میان سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ بزرگ‌ترین و سریع‌ترین حزب در حال رشد جناح راست فرانسه بود. در سال ۱۹۳۷، این حزب از مجموع احزاب کمونیست و سوسیالیست فرانسه بزرگ‌تر بود (یکی از پژوهشگران شمار اعضای آن را بین ۷۰۰ هزار تا ۱٫۲ میلیون نفر برآورد کرده است)، و تا سال ۱۹۳۹ حدود ۳۰۰۰ شهردار، نزدیک به ۱۰۰۰ عضو شوراهای شهری و ۱۲ نمایندهٔ پارلمان را دربر می‌گرفت. دیگر جنبش‌های فاشیستی فرانسه شامل Faisceau (۱۹۲۵۲۸) به رهبری ژرژ والوا؛ میهن‌پرستان جوان (Jeunesses Patriotes) به رهبری پیر تیتنژه؛ همبستگی فرانسه (Solidarité Française) که توسط فرانسوا کوتی بنیان‌گذاری و تأمین مالی شد و ژان رنو آن را رهبری می‌کرد؛ فرانکیست‌ها (Francistes) به رهبری مارسل بوکار؛ حزب مردمی فرانسه (Parti Populaire Français) به رهبری ژاک دوریو؛ و اقدام فرانسه (Action Française) به رهبری شارل موراس بودند. پس از تهاجم آلمان در سال ۱۹۴۰، شماری از فاشیست‌های فرانسوی در رژیم ویشیِ مارشال Philippe Pétain خدمت کردند.

Oswald Mosley

Oswald Mosley اوزوالد موزلی، رهبر اتحادیهٔ فاشیست‌های بریتانیا، در یک گردهمایی فاشیستی در لندن.

اتحادیهٔ فاشیست‌های بریتانیا به رهبری اوزوالد موزلی حدود ۵۰ هزار عضو داشت. در بلژیک، حزب رکسیست به رهبری لئون دگرل در سال ۱۹۳۶ حدود ۱۰ درصد کرسی‌های پارلمان را به دست آورد. سازمان‌های فاشیستی روسی توسط تبعیدیان در منچوری، ایالات متحده و جاهای دیگر تأسیس شدند؛ بزرگ‌ترین این گروه‌ها حزب فاشیست روسیه (VFP) به رهبری کنستانتین رودزایفسکی و سازمان تمام‌روسی فاشیست (VFO) به رهبری آناستاسی وونسیاستکی بودند.

خارج از اروپا، حمایت مردمی از فاشیسم در آفریقای جنوبی و خاورمیانه بیش از هر جای دیگر بود. چندین گروه فاشیستی پس از ۱۹۳۲ در آفریقای جنوبی بنیان‌گذاری شدند، از جمله جنبش ملی سوسیالیست جنتایل و شاخهٔ منشعب آن، فاشیست‌های آفریقای جنوبی؛ حزب ملی دموکراتیک آفریقای جنوبی، معروف به «پیراهن‌سیاهان»؛ و سازمان طرفدار آلمان Ossewabrandwag («نگهبان ارابهٔ گاوی»). تا سال ۱۹۳۹ دست‌کم هفت جنبش عربی «پیراهنی» وجود داشت، از جمله حزب مردم سوریه که حزب ملی سوسیالیست سوریه نیز نامیده می‌شد؛ جنبش فتوّهٔ عراق؛ و جنبش مصر جوان که به «پیراهن‌سبزها» نیز معروف بود.

چندین جنبش رقیب پیشافاشیستی و فاشیستی پس از ۱۹۱۸ در ژاپن فعالیت می‌کردند و فعالیت‌های آنان به افزایش نفوذ ارتش بر دولت ژاپن کمک کرد. از مهم‌ترین این گروه‌ها می‌توان به لیگ اخلاص تایشو، جناح راه امپراتوری، انجمن جوهر ملی ژاپن بزرگ، سپاه ضدسرخ، سپاه عدالت سیاسی ژاپن بزرگ، لیگ برادری خون، انجمن جیمّو، لیگ ژاپن نوین، انجمن راه شرقی و حزب جوانان ژاپن بزرگ اشاره کرد.

پس از حادثهٔ موکدن و تهاجم گسترده‌تر نیروهای ژاپنی به منچوری در سال ۱۹۳۱، چندین انجمن میهن‌پرستانهٔ گرایش‌مند به فاشیسم در چین تشکیل شد؛ بزرگ‌ترین آن‌ها، «پیراهن‌آبی‌ها»، با کومینتانگ (حزب ملی مردم) تحت رهبری Chiang Kai-shek متحد شد. به دستور چیانگ در سال ۱۹۳۴، پیراهن‌آبی‌ها موقتاً مسئول آموزش ایدئولوژیک در ارتش شدند و کنترل محدودی بر نظام آموزشی آن به دست آوردند.

فاشیسم اروپایی در آمریکای لاتین نیز مقلدانی داشت، از جمله ناسی‌ها در شیلی به رهبری خورخه گونسالس فون مارِس؛ پیراهن‌طلایی‌ها در مکزیک به رهبری نیکولاس رودریگز؛ و اتحادیهٔ انقلابی (Unión Revolucionaria) متعلق به دیکتاتور پرو، لوئیس سانچز سرو. حزب اقدام انتگرالیست برزیل (Ação Integralista Brasileira) که در میانهٔ دههٔ ۱۹۳۰ حدود ۲۰۰ هزار عضو داشت، پس از یک کودتای نافرجام در سال ۱۹۳۸ توسط دولت برزیل سرکوب شد.

در ایالات متحده، Ku Klux Klan، سازمانی برتری‌طلب سفیدپوست که در پایان جنگ داخلی تأسیس و در سال ۱۹۱۵ احیا شد، برخی ویژگی‌های فاشیستی را نشان می‌داد. یکی از شاخه‌های آن، «لژیون سیاه»، در اوایل دههٔ ۱۹۳۰ حدود ۶۰ هزار عضو داشت و مرتکب آتش‌سوزی‌ها و بمب‌گذاری‌های متعددی شد. در سال ۱۹۳۰، کشیش کاتولیک رومی چارلز ای. کافلین پخش ملی برنامه‌های رادیویی دربارهٔ موضوعات سیاسی و اقتصادی را آغاز کرد؛ سخنرانی‌های او و نیز نشریه‌ای که تأسیس کرده بود، یعنی Social Justiceعدالت اجتماعی، به‌طور فزاینده‌ای ضددموکراتیک  و ضدیهودی شدند. کافلین پس از شکست در انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا در سال ۱۹۳۶، به توجیه‌گر هیتلر، موسولینی و فرانکو تبدیل شد. در سال ۱۹۴۲، نشریهٔ Social Justice به دلیل نقض قانون جاسوسی از خدمات پستی آمریکا محروم شد و در همان سال کلیسای کاتولیک آمریکا به کافلین دستور داد که برنامه‌هایش را متوقف کند. اتحادیهٔ آلمانی-آمریکایی طرفدار نازی‌ها که در سال ۱۹۳۳ تأسیس شده بود، تا زمان فروپاشی‌اش هم‌زمان با ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۱، مانورهای نظامی و تجمع‌های گسترده برگزار می‌کرد.

ویژگی‌های مشترک جنبش‌های فاشیستی

میان تاریخ‌نگاران و دانشمندان علوم سیاسی دربارهٔ ماهیت فاشیسم اختلاف نظر قابل‌توجهی وجود داشته است. برای نمونه، برخی پژوهشگران آن را جنبشی اجتماعی و رادیکال با پیوندهای ایدئولوژیک به ژاکوبن‌های انقلاب فرانسه می‌دانند، در حالی که برخی دیگر آن را شکلی افراطی از محافظه‌کاری تلقی می‌کنند که از واکنش قرن نوزدهمی علیه آرمان‌های عصر روشنگری الهام گرفته است. بعضی فاشیسم را عمیقاً غیرعقلانی می‌دانند، در حالی که برخی دیگر از عقلانیتی که از طریق آن منافع مادی حامیانش را تأمین می‌کرد، شگفت‌زده‌اند. به همین ترتیب، برخی تلاش می‌کنند اسطوره‌سازی‌های اهریمنی فاشیستی را بیانگر خشم و سرخوردگیِ به‌طور غیرعقلانی منحرف‌شده توضیح دهند، در حالی که دیگران بر شیوه‌های عقلانی‌ای تأکید می‌کنند که از طریق آن این اسطوره‌ها برای حفظ مزیت‌های حرفه‌ای یا طبقاتی به کار گرفته می‌شدند. همچنین، در حالی که برخی فاشیسم را عمدتاً ناشی از آرمان‌هایش—یعنی میل به «نوزایی» فرهنگی و خلق «انسان نو»—می‌دانند، دیگران وزن بیشتری به «اضطراب‌های» فاشیسم می‌دهند—یعنی ترس آن از دگرگونی کمونیستی یا سوسیالیستی حکومت و حتی پیروزی‌های انتخاباتی چپ میانه.

یکی از دلایل این اختلاف‌نظرها آن است که دو رژیم تاریخی که امروزه به‌عنوان نمونه‌های الگوی فاشیسم شناخته می‌شوند—ایتالیای موسولینی و آلمان نازی—از جهات مهمی با یکدیگر تفاوت داشتند. برای مثال، در ایتالیا پیش از ۱۹۳۴ یهودستیزی رسماً رد می‌شد و تنها در سال ۱۹۳۸ بود که موسولینی برای تحکیم اتحاد نظامی جدید خود با هیتلر مجموعه‌ای از اقدامات ضدیهودی را تصویب کرد. دلیل دیگر، فرصت‌طلبی مشهور فاشیست‌ها بود—یعنی آمادگی آنان برای تغییر مواضع رسمی حزب به‌منظور پیروزی در انتخابات یا تثبیت قدرت. افزون بر این، خود پژوهشگران فاشیسم نیز با نگرش‌های سیاسی و فرهنگی متفاوتی به مطالعهٔ آن می‌پردازند، نگرش‌هایی که اغلب بر اهمیتی که به جنبه‌های مختلف ایدئولوژی یا عملکرد فاشیستی می‌دهند تأثیر می‌گذارد. برای نمونه، لیبرال‌های سکولار بر ریشه‌های دینی فاشیسم تأکید کرده‌اند؛ پژوهشگران کاتولیک رومی و پروتستان بر خاستگاه‌های سکولار آن تأکید داشته‌اند؛ محافظه‌کاران اجتماعی به جنبه‌های «سوسیالیستی» و «پوپولیستی» آن اشاره کرده‌اند؛ و لیبرال‌های اجتماعی به دفاع آن از «سرمایه‌داری» و «نخبه‌گرایی» توجه کرده‌اند.

به این دلایل و دلایل دیگر، تعریفی که به‌طور جهانی پذیرفته شده باشد برای فاشیسم وجود ندارد. با این حال، می‌توان شماری از ویژگی‌های کلی را شناسایی کرد که در احزاب و جنبش‌های فاشیستی میان سال‌های ۱۹۲۲ تا ۱۹۴۵ مشاهده می‌شدند. بسیاری از این ویژگی‌ها همچنین در میان گروه‌های فاشیستی پس از پایان جنگ جهانی دوم نیز رایج بوده‌اند.

مخالفت با مارکسیسم و سوسیالیسم

Conservative economic programs

فاشیست‌ها نفرت خود از مارکسیست‌ها در همهٔ شاخه‌هایشان—از جمله کمونیست‌های تمامیت‌خواه و سوسیالیست‌های دموکرات—را پنهان نمی‌کردند. فاشیست‌ها وعده می‌دادند که با چنین چپ‌گرایانی بسیار «قاطع‌تر» از احزاب راست‌گرای پیشین و دموکراتیک‌تر برخورد خواهند کرد.  موسولینی نخستین بار با آزاد کردن دسته‌های مسلح «پیراهن‌سیاه‌ها» علیه کارگران و دهقانان اعتصابی در سال‌های ۱۹۲۰–۱۹۲۱ شهرت فاشیستی پیدا کرد. بسیاری از نازی‌های اولیه در Freikorps، یعنی گروه‌های شبه‌نظامی تشکیل‌شده از سربازان سابق برای سرکوب فعالیت‌های چپ‌گرایانه در آلمان پس از پایان جنگ جهانی اول ، خدمت کرده بودند.  (نازی Sturmabteilung-SA [«واحد تهاجمی»] یا نیروهای ضربتی( پیش از ۱۹۳۳ به‌طور منظم در خیابان‌ها با چپ‌گرایان آلمانی درگیر می‌شد و هنگامی که آدولف هیتلربه قدرت رسید، صدها مارکسیست را به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاد و با یورش‌های پلیسی و ضرب‌وشتم، محله‌های «سرخ» را مرعوب کرد.

Kapp Putsch: Freikorps

Kapp Putsch: Freikorps

اعضای فریکورپس که پرچم امپراتوری آلمان را در جریان کودتای کاپ، مونیخ ۱۹۲۰ برافراشته بودند.

برای فاشیست‌های فرانسوی، کمونیسم و سوسیالیسمِ گرایش‌مند به مارکسیسم دشمن اصلی بودند. در سال ۱۹۲۵، والوا، رهبر Faisceau، اعلام کرد که اصل راهنمای سازمان او «حذف سوسیالیسم و هر آنچه شبیه آن باشد» است. در سال ۱۹۲۶، تیتنژه اعلام کرد که هدف اصلی جنبش «جوانان میهن‌پرست» او «شکست دادن پیشرفت کمونیسم با هر وسیلهٔ لازم» است و افزود: «ما از سلسله‌مراتب طبقاتی دفاع می‌کنیم.… همه می‌دانند که همیشه سطوح اجتماعی متفاوتی وجود خواهد داشت: قوی و ضعیف، ثروتمند و فقیر، حاکم و محکوم.» در سال ۱۹۳۶، ژاک دوریو، رهبر حزب مردمی فرانسه، اعلام کرد: «سیاست ما ساده است. ما اتحاد مردم فرانسه علیه مارکسیسم را می‌خواهیم.» به همین ترتیب، لا روک، رهبر صلیب آتش/حزب اجتماعی فرانسه، هشدار داد که کمونیسم «خطرِ برتر» است و دسیسه‌های مسکو فرانسه را با «شورش، براندازی و فاجعه» تهدید می‌کند.

در سال‌های ۱۹۱۹–۱۹۲۰، Heimwehr  در اتریش همان نقشی را ایفا کرد که Freikorps در آلمان داشت؛ واحدهای شبه‌نظامی داوطلب آن (Heimatschutz) با دشمنان خارجیِ فرضی و دشمن مارکسیستیِ داخلی می‌جنگیدند. بسیاری از این واحدها توسط اعضای اشراف زمین‌دار و طبقهٔ متوسط سازمان‌دهی شده بودند تا با اعتصاب‌های کارگران در مناطق صنعتی لینتس و اشتایر مقابله کنند. در سال ۱۹۲۷، درگیری‌های خشونت‌آمیز میان Heimwehr و Schutzbund، یک سازمان دفاعی سوسیالیستی، باعث مرگ و زخمی شدن شمار زیادی از چپ‌گرایان شد. در سال ۱۹۳۴، Heimwehr  به جبههٔ میهنِ Engelbert Dollfuss  پیوست و نقش مهمی در سوق دادن دولفوس به سوی فاشیسم داشت.

بسیاری از فاشیست‌های فنلاندی پس از جنگ جهانی اول فعالیت سیاسی خود را به‌عنوان اعضای گروه شبه‌نظامی ضدکمونیستی «گارد سفید» آغاز کردند. در اسپانیا، بخش بزرگی از خشونت اولیهٔ فالانژ متوجه دانشجویان سوسیالیست دانشگاه مادرید بود. پیراهن‌آبی‌های پرتغالی که خود را «سندیکالیست‌های ملی» می‌نامیدند، خشونت نظام‌مند علیه چپ‌گرایان را اقدامی «انقلابی» تلقی می‌کردند. در طول Spanish Civil War، فاشیست‌های اسپانیایی، پرتغالی، ایتالیایی و آلمانی برای شکست دادن جبههٔ مردمی متحد شدند؛ ائتلافی از لیبرال‌ها، سوسیالیست‌ها، کمونیست‌ها و آنارشیست‌ها که در سال ۱۹۳۶ به‌صورت دموکراتیک انتخاب شده بود.

در سال ۱۹۱۹، چندین گروه فاشیستی در ژاپن برای مقابله با مطالبات جدید دموکراسی و مهار نفوذ Russian Revolution پدید آمدند. گرچه تفاوت‌های مهمی میان این گروه‌ها وجود داشت، همگی با «بلشویکی شدن» مخالف بودند؛ پدیده‌ای که برخی فاشیست‌های ژاپنی آن را با افزایش اعتراضات کشاورزان مستأجر و کارگران صنعتی مرتبط می‌دانستند. فاشیست‌ها اعتصاب‌شکن بودند؛ حملات خشونت‌آمیزی علیه اتحادیه‌های کارگری چپ‌گرا، اتحادیه‌های دهقانی و انجمن سوسیالیستی برابری‌طلب انجام می‌دادند؛ و مراسم روز کارگر را برهم می‌زدند. در سال ۱۹۳۸، فاشیست‌های ژاپنی که در دولت ملی قدرتمند شده بودند، از بازداشت گستردهٔ رهبران شورای عمومی اتحادیه‌های کارگری (Nihon Rodo Kumiai So Hyogikai)، حزب پرولتاریای ژاپن (Dai Nippon Seisan-To) و استادان نزدیک به جناح کارگر-دهقان حمایت کردند. برگزاری مراسم روز کارگر در ژاپن در سال ۱۹۳۸ ممنوع شد و در ۱۹۳۹ ژاپن از همهٔ سازمان‌های بین‌المللی کار خارج شد.

با وجود مخالفت خشونت‌آمیز فاشیست‌ها با مارکسیسم، برخی ناظران شباهت‌های مهمی میان فاشیسم و کمونیسم شوروی مشاهده کرده‌اند. هر دو جنبش‌های توده‌ای بودند، هر دو پس از جنگ جهانی اول و در شرایط آشوب سیاسی و فروپاشی اقتصادی ظهور کردند، هر دو پس از دستیابی به قدرت در پی ایجاد نظام‌های تمامیت‌خواه بودند (و اغلب پیش از آن جاه‌طلبی‌های تمامیت‌خواهانهٔ خود را پنهان می‌کردند)، و هر دو هرگاه مصلحت اقتضا می‌کرد بدون ملاحظه از ترور و خشونت استفاده می‌کردند. با این حال، پژوهشگران دیگر هشدار داده‌اند که نباید در این شباهت‌ها اغراق کرد؛ زیرا رژیم‌های فاشیستی (به‌ویژه آلمان نازی) از ترور برای اهداف متفاوت و علیه گروه‌هایی متفاوت از شوروی استفاده می‌کردند، و فاشیست‌ها برخلاف کمونیست‌ها عموماً از سرمایه‌داری حمایت می‌کردند و مدافع منافع نخبگان اقتصادی بودند.

مخالفت با دموکراسی پارلمانی

جنبش‌های فاشیستی دموکراسی پارلمانی را به این دلیل نقد می‌کردند که اجازه داده بود تهدید مارکسیستی اساساً شکل بگیرد. به گفتهٔ Adolf Hitler، دموکراسی گزینش طبیعی نخبگان حاکم را تضعیف می‌کند و «چیزی جز پرورش نظام‌مند شکست انسانی نیست». یوزف گوبلز، وزیر تبلیغات هیتلر، معتقد بود که مردم هرگز خودشان حکومت نمی‌کنند و ادعا می‌کرد که هر عصر تاریخ‌ساز به دست اشراف خلق شده است. خوزه آنتونیو پریمو دِ ریورا نوشت که «اسپانیای ما از دل انتخابات بیرون نخواهد آمد»، بلکه به‌وسیلهٔ شاعرانی با «سلاح در دست» نجات خواهد یافت. در ژاپن، دیکتاتوری Tojo Hideki همهٔ احزاب سیاسی، حتی گروه‌های راست‌گرا، را منحل کرد و دیگر آزادی‌های سیاسی را نیز محدود ساخت.

Joseph Goebbels

Joseph Goebbels یوزف گوبلز، وزیر تبلیغات، حدود ۱۹۳۵.

پیش از رسیدن به قدرت، هیتلر و موسولینی، با وجود بیزاری‌شان از دموکراسی، حاضر بودند در سیاست انتخاباتی مشارکت کنند و ظاهری از تبعیت از رویه‌های دموکراتیک ارائه دهند. هنگامی که هیتلر در سال ۱۹۳۳ به مقام صدراعظمی منصوب شد، یونیفرم نظامی خود را کنار گذاشت و در مراسم عمومی با اغراق فراوان در برابر رئیس‌جمهور Paul von Hindenburg تعظیم کرد. در سال ۱۹۲۳، موسولینی اصلاحات انتخاباتی‌ای را پیشنهاد کرد که با نام «قانون آچربو» شناخته می‌شد و دوسوم کرسی‌های پارلمان را به حزبی می‌داد که بیشترین رأی را به دست می‌آورد. گرچه موسولینی اصرار داشت که می‌خواهد پارلمان را نجات دهد نه تضعیف کند، قانون آچربو به فاشیست‌ها امکان داد سال بعد کنترل پارلمان را به دست گیرند و دیکتاتوری برقرار کنند.

در فرانسه، لا روک در سال ۱۹۳۳ اعلام کرد که هیچ انتخاباتی نباید بدون «پاکسازی مقدماتی کمیته‌های [دولتی] و مطبوعات» برگزار شود، و تهدید کرد که از دسته‌های شبه‌نظامی خود برای خاموش کردن «آشوب‌طلبان» استفاده خواهد کرد. در سال ۱۹۳۵ او انتخابات را تمرین‌هایی در «انحطاط جمعی» خواند، و اوایل ۱۹۳۶ به پیروانش گفت که «حتی فکر درخواست رأی مرا دچار تهوع می‌کند». چند ماه بعد، هنگامی که با احتمال ممنوع شدن صلیب آتش به‌عنوان یک سازمان شبه‌نظامی از سوی دولت مواجه شد، حزب جدید و ظاهراً دموکراتیک‌تری به نام حزب اجتماعی فرانسه تأسیس کرد و علناً ادعا نمود که این حزب «به‌طور استوار به آزادی‌های جمهوری‌خواهانه پایبند است». با این حال، او به‌طور خصوصی برای پیروانش روشن کرد که این تغییر موضع بیشتر تاکتیکی است تا اصولی: «تحقیر حق رأی همگانی»، او گفت، «در برابر بررسی دوام نمی‌آورد. نه موسولینی و نه هیتلر… چنین اشتباهی مرتکب نشدند. به‌ویژه هیتلریسم، از طریق انتخابات به قدرت کامل رسید.» با فروپاشی جمهوری سوم در سال ۱۹۴۰ و تشکیل رژیم ویشی، لا روک دوباره مانند پیش از ۱۹۳۶ به محکوم کردن دموکراسی پرداخت: «وضعیت جهانی به دموکراسی پایان داده است»، او نوشت. «ما هم خودِ آن و هم واژه‌اش را محکوم کرده‌ایم.» در سال ۱۹۴۱، لا روک اصرار داشت که مردم فرانسه باید از رهبران جدید ویشی همان‌گونه اطاعت کنند که سربازان از افسران خود اطاعت می‌کنند.

مخالفت با لیبرالیسم سیاسی و فرهنگی اگرچه شرایط گاه سازش با لیبرالیسم سیاسی را ضروری می‌کرد، فاشیست‌ها این آموزه را محکوم می‌کردند زیرا حقوق فرد را بالاتر از نیازهای Volk قرار می‌داد، «تفرقه‌افکنی» (یعنی تکثرگرایی سیاسی) را تشویق می‌کرد، ارزش‌های «منحط» را تحمل می‌نمود و قدرت دولت را محدود می‌ساخت. فاشیست‌ها «همسفران» لیبرال را متهم می‌کردند که آگاهانه یا ناآگاهانه به کمونیسم یاری می‌رسانند. در سال ۱۹۳۵، صلیب آتش «میانه‌روها»—یعنی محافظه‌کاران دموکرات—را به‌خاطر کمک غیرمستقیم به کمونیست‌ها از طریق علاقه‌شان به «سازش و تردید» سرزنش کرد. لا روک از مردم فرانسه خواست در برابر انقلاب و «متحد پست» آن، یعنی میانه‌روی، بایستند و هشدار داد که در روز نهایی حسابرسی، میانه‌روهای همدست—«نگهبانانی که به وظیفهٔ خود وفادار نمانده‌اند»—«در صدر فهرست گناهکاران» خواهند بود.

تبلیغات‌چیان فاشیست همچنین به لیبرالیسم فرهنگی حمله می‌کردند و مدعی بودند که این اندیشه نسبی‌گرایی اخلاقی، مادی‌گرایی بی‌خدا و فردگرایی خودخواهانه را ترویج می‌کند و بدین‌ترتیب اخلاق سنتی را تضعیف می‌سازد. فاشیست‌های یهودستیز، لیبرالیسم را به‌ویژه با یهودیان مرتبط می‌دانستند—چنان‌که یکی از پیشگامان نازیسم، نظریه‌پرداز سیاسی تئودور فریتش، ادعا می‌کرد که تسلیم شدن در برابر یک اندیشهٔ لیبرال به معنای تسلیم شدن در برابر «یهودیِ درونِ خود» است.

جاه‌طلبی‌های تمامیت‌خواهانه اگرچه آدولف هیتلرپیش از رسیدن به قدرت ابعاد کامل اهداف تمامیت‌خواهانهٔ خود را آشکار نکرده بود، پس از آنکه به‌عنوان Führer («رهبر») رایش سوم به قدرت رسید، نه‌تنها کوشید همهٔ قدرت سیاسی را کنترل کند، بلکه تلاش کرد بسیاری از نهادها و سازمان‌هایی را که پیش‌تر مستقل از دولت بودند—مانند دادگاه‌ها، کلیساها، دانشگاه‌ها، باشگاه‌های اجتماعی، گروه‌های کهنه‌سربازان، انجمن‌های ورزشی و گروه‌های جوانان—نیز تحت سلطه درآورد. حتی خانوادهٔ آلمانی نیز هدف قرار گرفت، زیرا به اعضای جوانان هیتلری گفته می‌شد که وظیفهٔ میهن‌پرستانهٔ آنان گزارش دادن والدین ضدنازی است. در ایتالیا، بنیتو موسولینی عنوان Il Duce («رهبر») را برای خود برگزید و رژیم او تابلوهای تبلیغاتی‌ای نصب کرد که شعارهایی مانند «دوچه همیشه حق دارد» (Il Duce ha sempre ragione) و «باور کن، اطاعت کن، بجنگ» (Credere, obbedire, combattere) را نمایش می‌دادند. باید توجه داشت که با وجود تلاش‌های گسترده در این مسیر، نه هیتلر و نه موسولینی موفق به ایجاد یک رژیم کاملاً تمامیت‌خواه نشدند. در واقع، هر دو رژیم از گروه‌های قدرت ناهمگون و رقیب تشکیل شده بودند (که هیتلر و موسولینی آن‌ها را علیه یکدیگر به کار می‌گرفتند)، و فاشیست‌ها در ایتالیا به‌طور قابل‌توجهی تحت محدودیت خواسته‌های نخبگان سنتی، از جمله کلیسای کاتولیک، قرار داشتند.

با این حال، پیش از آنکه فاشیست‌ها به قدرت برسند، اغلب اهداف تمامیت‌خواهانهٔ خود را انکار می‌کردند. این امر به‌ویژه در کشورهایی مانند فرانسه صادق بود، جایی که محافظه‌کاران از گزارش‌های مربوط به سرکوب محافظه‌کاران مخالف در ایتالیا و آلمان نازی نگران بودند. پس از سرکوب مخالفان کاتولیک رومی در آلمان توسط هیتلر در سال‌های ۱۹۳۴ و ۱۹۳۵، فاشیست‌های فرانسوی تلاش فراوانی کردند تا انکار کنند که تمامیت‌خواه هستند، مبادا حامیان بالقوهٔ کاتولیک خود در فرانسه را از دست بدهند. آنان حتی به «دولت‌گرایی» حمله می‌کردند و از حکومتی غیرمتمرکزتر حمایت می‌نمودند که به نخبگان اقتصادی محلی امتیاز می‌داد. با این حال، ادعای لا روک در سال ۱۹۳۶ مبنی بر حمایت از آزادی‌های جمهوری‌خواهانه مانع از آن نشد که در سال ۱۹۴۱ خواستار «وحدت کامل» تحت رهبری Philippe Pétain و پاکسازی فراماسون‌ها از تمام ادارات دولتی شود.

اسم
نظر ...