مصاحبه با یان اپل
26-02-2026
بخش کمونیسم شورایی
8 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
مصاحبه با یان اپل
نوشتهی یان اپل، ۱۹۶۶
ترجمه:آرمان جمهور
نام من یان اپل است و در سال ۱۸۹۰ در روستایی در مکلنبورگ متولد شدم. من به مدرسه ابتدایی رفتم و حرفه کشتیسازی را آموختم. حتی قبل از تولدم، پدرم سوسیالیست بود. من خودم در سن ۱۸ سالگی عضو حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) شدم. از سال ۱۹۱۱ تا ۱۹۱۳ خدمت سربازی را گذراندم و پس از آن به عنوان سرباز در جنگ شرکت کردم. در اکتبر ۱۹۱۷ از خدمت مرخص شدم و به عنوان کارگر کشتیسازی برای کار به هامبورگ فرستاده شدم. در سال ۱۹۱۸ ما کارگران تسلیحات را به اعتصاب فراخواندیم. این اعتصاب به مدت یک هفته کامل در کارخانه کشتیسازی ولکان ادامه یافت. شعار ما این بود: «برای صلح!». پس از یک هفته، اعتصاب پایان یافت و ما بندهای جنگ را قرائت کردیم،[1] زیرا طبق قانون، ما هنوز در خدمت سربازی بودیم. در این زمان من به رادیکالهای چپ در هامبورگ تعلق داشتم. وقتی در نوامبر ۱۹۱۸ ملوانان و کارگران کشتیسازی کیل شورش کردند، ما روز دوشنبه از کارگران کیل شنیدیم که چه اتفاقی افتاده است.
پس از آن، یک جلسه مخفی در کارخانه کشتیسازی که تحت اشغال نظامی بود، برگزار شد. تمام کارها متوقف شد، اما کارگران در کارخانه کشتیسازی در موقعیت خود باقی ماندند. هیئتی متشکل از ۱۷ داوطلب به دفتر مرکزی اتحادیه کارگری اعزام شد تا خواستار اعتصاب عمومی شود. ما آنها را مجبور به برگزاری جلسه کردیم. با این حال، نتیجه این شد که رهبران شناختهشده اتحادیه کارگری آلمان (ADGB) و حزب سوسیال دموکرات (SPD) رویکردی منفی نسبت به اعتصاب اتخاذ کردند. تبادل نظرهای تندی صورت گرفت که ساعتها طول کشید. در همین حال، در زمان استراحت ناهار، شورشی خودجوش در کارخانههای کشتیسازی بلوم و ووس، که ۱۷۰۰۰ کارگر در آن مشغول به کار بودند، رخ داد. کارگران کارخانهها و کارخانههای کشتیسازی ولکان را ترک کردند و در مقابل ساختمان اتحادیه کارگری ظاهر شدند. رهبران ناپدید شده بودند.
انقلاب شروع شده بود.
در آن روزها من در صف مقدم جنبش کارگری انقلابی چپ در آلمان قرار گرفته بودم.[2] به عنوان سخنران در کارخانهها و جلسات عمومی، به عنوان رئیس Revolutionäre Obleute [نمایندگان انقلابی کارگاه] که در آن زمان تازه تأسیس شده بود، و به عنوان عضوی از Linksradikale Gruppe [گروه رادیکال چپ]، اکنون به سمت Spartakusbunde [اتحادیه اسپارتاکیست] روی آوردم و بعداً شروع به ایفای نقش رهبری در سازمان ناحیه هامبورگ Kommunistische Partei Deutschlands [حزب کمونیست آلمان - KPD] کردم.
در ژانویه ۱۹۱۹، جلسه بزرگی از «انقلابیها» در ساختمان مرکزی اتحادیه کارگری برگزار شد. این جلسه پس از قتل [سوسیالیستهای چپ] رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت در برلین برگزار شد. در این جلسه بود که من با ارنست تالمان از حزب سوسیال دموکرات مستقل (USPD) آشنا شدم و شب بعد، راهپیماییای به همراه رفقای USPD به سمت پادگان بارنفلد برگزار شد. نگهبانان و سربازان خوابیده غافلگیر شدند و مسلح شدن کارگران آغاز شد. ما ۴۰۰۰ سلاح داشتیم. پس از یک هفته تلاش خوب برای ایجاد یک نیروی رزمی مجهز، افراد مسلح یکی پس از دیگری شروع به پراکنده شدن کردند و به همراه سلاحهایشان ناپدید شدند. در این مرحله بود که به این نتیجه رسیدیم که اتحادیهها برای اهداف مبارزه انقلابی کاملاً بیفایده هستند و در کنفرانس Revolutionäre Obleute، تشکیل سازمانهای انقلابی کارخانه به عنوان پایهای برای شوراهای کارگری مورد تصمیمگیری قرار گرفت. با حرکت به سمت خارج از هامبورگ، تبلیغاتی که از تشکیل سازمانهای کارخانهای [Betriebs-organisationen] حمایت میکرد، منتشر شد و منجر به تأسیس Allgemeine Arbeiterunion Deutschlands یا AAUD [اتحادیه عمومی کارگران آلمان - خوانندگان انگلیسی باید توجه داشته باشند که اتحادیه کارگری در آلمانی Gewerkschaft است، بنابراین «اتحادیه» نوع جدیدی از سازمان بود] شد.
در جریان این تحول و توضیحات همراه آن، که در آن وظیفه اصلی من به عنوان رئیس انقلاب اوبلوت بود، تا حدی به دلایل سازمانی، وظیفه اضافی رئیس ناحیه هامبورگ حزب کمونیست آلمان را نیز بر عهده گرفتم.[3] به این ترتیب بود که من به عنوان نماینده در کنگره [دوم] هایدلبرگ حزب کمونیست آلمان انتخاب شدم.[4]
...
اکنون سال 1966 است، حدود 47 سال پس از کنگره هایدلبرگ. امروز بررسی دقیقتر مباحث و نتایج حاصل از این کنگره فایدهای ندارد. کافی است بگوییم که در آن زمان برای ما روشن شد که خط و سیاست حزب کمونیست آلمان به گونهای طراحی شده است که جهت و هدف اصلی حزب را به سمت مشارکت در پارلمان بورژوایی سوق دهد. از آنجایی که آرزوی ما این بود که به اعتقادات قبلی خود در مورد سیاستی که قرار بود در رابطه با جنبش کارگری انقلابی در آلمان دنبال کنیم، پایبند بمانیم، اکنون ادامه فعالیت به عنوان یک گرایش سازمانیافته در درون حزب کمونیست آلمان غیرممکن شد.
اندکی پس از این، ناحیه هامبورگ حزب کمونیست آلمان نیز به این تصمیم رسید.
وقتی در آوریل ۱۹۲۰ در برلین، گروهی از اعضای حزب کمونیست آلمان (KPD) که با رفقای هامبورگ همعقیده بودند، گامهایی برای تشکیل حزب کارگران کمونیست آلمان (KAPD) برداشتند، مشارکت من در حزب کمونیست آلمان (KPD) به پایان رسید. آن روزها، روزهای کودتای کاپ-لوتویتز بود و من به روهر رفتم. پس از بازگشت به هامبورگ، به من اطلاع داده شد که در کنگره بنیانگذار KAPD، هیئتی متشکل از فرانتس یونگ و من در غیاب ما انتخاب شدهایم تا به روسیه سفر کنیم تا نماینده KAPD در کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیست (ECCI) باشیم که در آن زمان در آنجا تشکیل جلسه میداد. وظیفه ما ارائه گزارشی در مورد تأسیس KAPD، ارائه دیدگاهها و سیاست آن و ارائه اتهامات مناسب در مورد موضع خائنانه اتخاذ شده توسط کمیته مرکزی (Zentrale) حزب کمونیست آلمان (KPD) در قبال مبارزه در روهر بود. [5]
برای ما غیرممکن بود که از طریق خشکی سفر کنیم و عبور از دریای بالتیک نیز بسته بود. به نظر من تنها مسیر موجود برای ما، عبور از دریای شمال و اقیانوس اطلس بود که از نروژ و کیپ شمالی عبور میکرد و به اقیانوس منجمد شمالی میرسید تا به آرخانگلسک و احتمالاً مورمانسک برسد. با این حال، ما مطمئن نبودیم که آیا این منطقه توسط روسها بازپس گرفته شده است یا خیر، یعنی اینکه آیا بلشویکها آن را دوباره اشغال کردهاند یا خیر. کمی قبل از این، خبری کوتاه در مطبوعات منتشر شد مبنی بر اینکه ناوگان آمریکایی، به همراه نیروهایش که تا آن زمان منطقه را اشغال کرده بودند، اکنون عقبنشینی کردهاند. با وجود این عدم اطمینان، تصمیم گرفتیم که این سفر را به خطر بیندازیم. یکی از رفقای آشنای من، هرمان کنورفن، ملوان کشتی بخار سناتور شرودر بود. این کشتی هر چهار هفته یک بار به طور منظم به مناطق ماهیگیری اطراف ایسلند سفر میکرد و پس از بازگشت، حداقل یک هفته در کوکسهافن اقامت داشت. من دنبال هرمان کنورفن گشتم. درست در همان زمان او اتفاقاً در هامبورگ بود و کشتی در کوکسهافن پهلو گرفته بود و قرار بود سفر دریاییاش را تا سه روز دیگر آغاز کند. کنورفن مایل بود، و اکثر خدمه هم همینطور - در واقع، بیدلیل نبود که ما در دوران انقلابی زندگی میکردیم!
من و فرانتس یونگ، به همراه یک ملوان انقلابی دیگر، به عنوان مسافر قاچاق سوار کشتی شدیم. وقتی از نوک شمالی هلیگولند عبور کردیم، کاپیتان و افسرانش را با تهدید اسلحه دستگیر و در کابین جلویی حبس کردیم. سفر در 20 آوریل آغاز شد و در 1 مه در الکساندروفسک، بندر مورمانسک، به پایان رسید. ما فقط نقشههای دریایی منطقه تا تروندهایم در نروژ را داشتیم و فراتر از آن تنها چیزی که برای راهنمایی داشتیم، یک نقشه کوچک در یک کتابچه راهنمای دریانوردی بود که نمایی از کره زمین را با قطب شمال در مرکز آن نشان میداد. سواحل نروژ، روسیه، سیبری و آلاسکا در لبههای این نقشه دیده میشدند. این تنها وسیله ناوبری بود که استاد جدید ما، کاپیتان هرمان کنورفن، مجبور بود با آن مسیر خود را هدایت کند! در نوک شمالی ترومسو [هَمِرفِست]، دو روز طوفان بیوقفه و به دنبال آن برف غلیظ را تجربه کردیم، به طوری که هرگونه منظرهای از سواحل دوردست محو شد. همه ما به شدت خسته بودیم، زیرا وضعیت نامشخص، مراقبت مداوم و محتاطانه را ضروری میکرد. به این ترتیب، خسته و کوفته، به سمت جنوب حرکت کردیم و به دنبال خط ساحلی یا هر نقطه خشکی بودیم که بتوانیم در آن استراحت کنیم. چیزی جز خوششانسی کور نبود که ما را به سمت آبدره الکساندروفسک سوق داد، به طوری که توانستیم به یک شناور که از ناوگان آمریکایی به جا مانده بود، ببندیم. چند ساعت دیگر طول کشید تا بتوانیم از موقعیت خود یا اینکه آمریکاییها آنجا را ترک کردهاند، مطمئن شویم. پشت دیوار ناهموار برف، ستونی سیاه از دود ظاهر شد که از فاصله قابل توجهی، به تدریج به ما نزدیک میشد، در حالی که ما و کشتیمان روی آب بودیم.
سپس، به نظر میرسید که از درون دیوارهی صخره، یک قایق یدککش بخاری ظاهر شد و سرانجام پرچم قرمز بزرگی را دیدیم. این برای ما نشانهای بود که به سرزمین کمونیستها رسیده بودیم. پس از مدتی، یک قایق موتوری پر از مردان مسلح از راه رسید. ما طناب یدککش را گرفتیم و از میان دیوارههای صخره به سمت مورمانسک حرکت کردیم. ما به عنوان رفقا پذیرفته شدیم و پس از آن با راهآهن ساخته شده در طول جنگ، به پتروگراد که اکنون لنینگراد است [و البته از آن زمان به پتروگراد تغییر نام داده است - یادداشت ناشر] سفر کردیم.
در لنینگراد، پس از صحبت با زینوویف، رئیس انترناسیونال کمونیست، به مسکو سفر کردیم. در آنجا، چند روز پس از ورودمان، بیانیه خود را به کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیست ارائه دادیم. موضوع ما مورد بحث قرار گرفت، اما اینکه چه کسی صحبت کرد و چه چیزی گفته شد، دیگر چیزی به خاطر ندارم. با این حال، پاسخ صادقانهای دریافت نکردیم، جز اینکه به ما گفته شد که به زودی توسط خود لنین پذیرفته خواهیم شد. و در واقع، این اتفاق پس از حدود یک هفته یا کمی بیشتر رخ داد.
البته لنین با دیدگاه ما و حزب کمونیست کارگری (KAPD) مخالفت کرد. کمی بعد، در جریان دومین پذیرایی، او پاسخ خود را به ما داد. او این کار را با خواندن گزیدههایی از جزوهاش با عنوان «کمونیسم چپگرا - یک بیماری کودکانه» [6] برای ما انجام داد و بخشهایی را که به نظرش با موضوع ما مرتبط بود، انتخاب کرد. او نسخه خطی این سند را که هنوز چاپ نشده بود، در دست داشت. پاسخ انترناسیونال کمونیست، که در ابتدا توسط خود لنین ارائه شد، این بود که دیدگاه ECCI همان دیدگاه KPD است که ما قبلاً آن را ترک کرده بودیم.
پس از یک سفر بازگشت نسبتاً طولانی از طریق مورمانسک و نروژ، لازم شد که یان اپل از نظرها ناپدید شود و فعالیتهای من در آلمان توسط یان آرنت ادامه یافت. هر زمان که لازم بود برای حفظ جسم و روح در کنار هم کار میکردیم، در سیفلد نزدیک اشپاندائو و در آمرندورف نزدیک هاله، و هر از گاهی در جلسات سخنرانی میکردم - این روال زندگی من بود. تقریباً همین نوع فعالیت در راینلند و روهر انجام میشد، جایی که من در سازماندهی انتشار منظم مجله AAUD با عنوان "مبارزه طبقاتی" نیز نقش داشتم. در سال ۱۹۲۰، KAPD به عنوان یک حزب هوادار در بینالملل سوم پذیرفته شد. این امر در نتیجه بحث بین ECCI و برخی از اعضای برجسته KAPD حاصل شد. اعضای اخیر شامل هرمان گورتر از هلند، کارل شرودر از برلین، اتو روله، نماینده سابق حزب سوسیال دموکرات در رایشتاگ، و فریتز راش بودند. در سومین کنگره انترناسیونال کمونیستی در مسکو، به ما آزادی کامل داده شد تا دیدگاه خود را در مورد نوع سیاستی که باید راهنمای کار ما باشد، بیان کنیم. اما با هیچ توافقی از سوی نمایندگان سایر کشورهای حاضر مواجه نشدیم. محتوای اصلی تصمیماتی که در این کنگره اتخاذ شد، این بود که ما باید به همکاری با حزب کمونیست آلمان (KPD) در اتحادیههای قدیمی و در مجامع دموکراتیک ادامه دهیم و شعار «تمام قدرت به شوراهای کارگری» را کنار بگذاریم!
این سیاست شناختهشدهای بود که در «۲۱ نکته» آمده است و اگر میخواهیم سازمانی وابسته به انترناسیونال کمونیست باقی بمانیم، باید از آن پیروی کنیم. البته ما با این موضوع مخالفت کردیم و اعلام کردیم که تصمیمگیری در این مورد فقط میتواند توسط ارگان مربوطه KAPD انجام شود. این کار در واقع پس از بازگشت ما انجام شد. سپس من به روهر و راینلند-وستفالن برگشتم تا دوباره فعالیت خود را آغاز کنم، درست مانند قبل از کنگره. این دوره فعالیت در نوامبر ۱۹۲۳ در نتیجه دستگیری من به پایان رسید. علت اصلی این امر اشغال راینلند و روهر توسط فرانسویها بود، اما از آنجایی که کیفرخواست مربوط به سرقت کشتی [یعنی دزدی دریایی] بود، این موضوع فقط در هامبورگ قابل رسیدگی بود. من با معرفی خود به عنوان یک زندانی سیاسی و درخواست کمک از مقامات اشغالگر فرانسه، به سختی موفق شدم از استرداد [به بخش اشغال نشده آلمان] اجتناب کنم. با این حال، از آنجایی که توافق استرداد بین آلمان و قدرتهای متفقین قریبالوقوع بود، داوطلبانه با دستور اخراج به هامبورگ موافقت کردم. در آنجا محاکمه و محکوم شدم و به همین دلیل مدتی را در زندان گذراندم. این دوران در کریسمس ۱۹۲۵ به پایان رسید.
در آوریل ۱۹۲۶ برای امرار معاش به عنوان کارگر کشتیسازی به زاندام هلند رفتم. بلافاصله پس از ورودم، برای رفیقی که شخصاً او را نمیشناختم اما آدرسش را به من داده بودند، نامه نوشتم. او هنک کانه-مایر بود. او به همراه پیت کورمن، مرا در زاندام پیدا کردند. هر دو دیدگاههایی مشابه با KAPD داشتند و از حزب کمونیست هلند جدا شده بودند. اما هیچ ارتباطی با گروه موجود KAP در هلند نداشتند. هر دو از دوستان خوب هرمان گورتر بودند. ما دیدگاهها و تجربیات خود را رد و بدل میکردیم و جلسات منظمی با افراد همفکر خود برگزار میکردیم. به این ترتیب، به تدریج در گروهی که آن را گروه کمونیستهای بینالمللی [GIK] نامیدیم، متبلور شدیم. انتشار مواضع و تحلیلهای ما از طریق PSIC [سرویس مطبوعاتی کمونیستهای بینالمللی] انجام میشد که ارگان اطلاعاتی کمونیستهای بینالمللی است.
در طول مدت بازداشت موقتم در دوسلدورف، که در مجموع هفده ماه طول کشید، فرصتی برای مطالعه جلد اول و دوم کتاب سرمایه مارکس پیدا کردم. با توجه به سالها مبارزه انقلابی، و به دنبال آن اختلافات جناحی داخلی در جنبش کمونیستی و درک این واقعیت که انقلاب روسیه منجر به تثبیت اقتصاد دولتی تحت حاکمیت دستگاه حزبی شده بود، به طوری که ما مجبور شدیم اصطلاح «کمونیسم دولتی» یا حتی در نهایت «سرمایهداری دولتی» [7] را برای توصیف آن ابداع کنیم، سرانجام به یک دیدگاه کلی و یکپارچه رسیدم. زمان تفکر سنجیده و آگاهانه فرا رسیده بود؛ زمانی که فرد اجازه میدهد تمام تجربیات و فعالیتهای گذشته از مقابل چشم درونی خود عبور کنند تا راهی را که ما کارگران باید برای پشت سر گذاشتن ستم سرمایهداری و رسیدن به هدف رهاییبخش کمونیسم طی کنیم، بیابد.
به عنوان یک کارگر انقلابی، با مطالعهی کتاب «سرمایه» مارکس، جهان سرمایهداری را به گونهای درک کردم که قبلاً هرگز آن را درک نکرده بودم. اینکه چگونه مجبور است از یک توسعهی ذاتی و قانونمند پیروی کند؛ چگونه نظم اساسی آن در طول یک دورهی طولانی آشکار میشود و بر تمام شرایطی که از گذشتهی پیشاسرمایهداری به ارث رسیده غلبه میکند تا شیوهی تولید خود را تثبیت کند و بدین ترتیب بستر لازم برای تضادهای جدید و در عین حال شدیدتر در نظم درونی خود را فراهم میکند؛ چگونه بارها و بارها تغییرات جدیدی را در ساختار اجتماعی درونی خود ایجاد میکند، اما همزمان اساسیترین تضادهای آن به سطوح جدید و آشکارتری از تضاد سوق داده میشوند. ابتدا خاک و قطعه زمین کارگران را مصادره میکند؛ سپس وسایل زندگی مستقل آنها را تصاحب میکند و بدین ترتیب شرایطی را ایجاد میکند که در آن میتواند محصولات کار آنها را نیز تصاحب کند. حق تصرف بر ثمرات کار و از این رو بر خود تولیدکنندگان، به دست تعداد کمتری میافتد. علاوه بر این، این حقیقت که تنها دستاوردهای انقلاب روسیه این بود که حزب کمونیست روسیه به عنوان یک ابزار قدرت استبدادی کاملاً متمرکز، مجهز به تمام ابزارهای لازم برای اعمال ظلم دولتی بر تولیدکنندگان همچنان محروم و بیچیز، تشکیل شده بود، واقعیتی بود که ما مجبور به پذیرش آن بودیم.
اما افکار ما فراتر رفت: عمیقترین و شدیدترین تضاد در جامعه بشری در این واقعیت نهفته است که در نهایت، حق تصمیمگیری در مورد شرایط تولید، اینکه چه چیزی، چه مقدار و به چه مقدار تولید شود، از خود تولیدکنندگان سلب شده و به دست نهادهای بسیار متمرکز قدرت سپرده شده است. امروز، بیش از چهل سال پس از اولین باری که در زندان به این آگاهی رسیدم، میبینم که این تحول به میزان بیشتری در تمام نقاط جهان در حال آشکار شدن است. این تقسیمبندی اساسی در جامعه بشری تنها زمانی قابل غلبه است که تولیدکنندگان سرانجام حق کنترل خود را بر شرایط کار خود، بر آنچه تولید میکنند و نحوه تولید آن به دست آورند. در مورد این موضوع، در حالی که در زندان بودم، صفحات زیادی نوشتم. با در نظر گرفتن این افکار و با نوشتههای مرتبط با آنها، برای دیدن گروه کمونیستهای بینالمللی به هلند رسیدم...
امروز
، در سال ۱۹۶۶، چهل سال از زمانی که ما برای اولین بار در آمستردام به عنوان گروه کمونیستهای بینالمللی [GIK] با هم ملاقات کردیم تا افکار جدید خود را بیان کنیم و در مورد آنها بحث کنیم، میگذرد. آگاهی از اینکه انقلاب روسیه به استقرار کمونیسم دولتی یا به عبارت دقیقتر، سرمایهداری دولتی منجر میشد، در آن زمان نمایانگر مکتب فکری جدیدی بود. همچنین مستلزم رهایی از این دیدگاه بود که یک شکل کمونیستی از جامعه، که به معنای رهایی نیروی کار از قید و بندهای بردگی مزدی نیز هست، نتیجه ضروری و مستقیم انقلاب روسیه خواهد بود. به همین ترتیب، تمرکز بر جوهره فرآیند رهایی از بردگی مزدی، یعنی اعمال قدرت توسط سازمانهای کارخانهای، شوراهای کارگری، در به دست گرفتن کنترل کارخانهها و محلهای کار، مفهومی کاملاً جدید بود؛ به این ترتیب که از این طریق، واحد میانگین ساعت کار اجتماعی، به عنوان معیار زمان تولید همه کالاها و خدمات در تولید و توزیع، معرفی شود.
به این ترتیب، پول و تمام اشکال دیگر ارزش از بین میروند و بنابراین از قدرت خود برای تجلی به عنوان سرمایه، به عنوان نیروی اجتماعی که انسانها را به بردگی میکشد و استثمار میکند، محروم میشوند. این دانش و ثمره آن، که طی دورههای طولانی کار در گروه کمونیستهای بینالمللی در آمستردام به دست آمده است، به صورت منظم در کتاب «اصول اساسی تولید و توزیع کمونیستی» [Grundprinzipien kommunistischer Produktion und Verteilung] که توسط ما منتشر شده است، گردآوری شده است. این کتاب شامل 169 صفحه [8] با حروف تایپ شده است. برای درک مختصری از آنچه در آنجا نوشته شده است، میتوان گزیدهای از پیشگفتار [9] را نقل کرد:
«اصول اساسی تولید و توزیع کمونیستی» ریشه در یک دوره ۴ ساله از بحثهای گروهی و جنجال در گروه کمونیستهای بینالمللی هلند دارد. اولین نسخه در سال ۱۹۳۰ در آلمان منتشر شد و در برلین توسط انتشارات کارگران جدید (Neue Arbeiterverlag)، ارگان انتشاراتی AAUD، سازمان انقلابی کارخانهها، منتشر شد. به دلیل مشکلات مالی، انتشار یک نسخه هلندی با فرمت مورد نظر و در زمان مورد نیاز، فراتر از توانایی ما بود. در عوض، به صورت سریالی به عنوان ضمیمهای برای سرویس اطلاعات مطبوعاتی گروه کمونیستهای بینالمللی (PSIC) منتشر شد. به دلیل ترجمه، این نسخه کاملاً با نسخه آلمانی یکسان نیست، اگرچه هیچ چیز اساسی در محتوا تغییر نکرده است. تنها اصلاحات در ترتیب ارائه مطالب و در فرمولهای مختلف، به منظور دستیابی به ارائه واضحتر، انجام شده است. امید است که «اصول اساسی تولید و توزیع کمونیستی» به بحثی جامع منجر شود و به این ترتیب هم به شفافیت بیشتر و هم به وحدت هدف در درون پرولتاریای انقلابی کمک کند و در نتیجه گرایشهای مختلف را به اتخاذ یک مسیر مشترک سوق دهد.
در چاپ جدید نوشته شده بود:
«این کتاب تنها میتواند آنچه را که ابتدا باید در حوزه عمل سیاسی به دست آید، با اصطلاحات اقتصادی بیان کند. برای این کار، لازم بود نه صرفاً با لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، بلکه با حذف کار مزدی به خودی خود آغاز شود. از این اساس است که تمام افکار ما پیش میرود. بنابراین، تحلیل ما به این نتیجه اجتنابناپذیر منجر شد که، هنگامی که کارگران از طریق سازمانهای تودهای خود قدرت را به دست آوردند، تنها در صورتی میتوانند آن قدرت را حفظ کنند که کار مزدی را از تمام زندگی اقتصادی حذف کنند و در عوض، مدت زمان کار صرف شده در تولید تمام ارزشهای مصرفی را به عنوان نقطه عطف تمام فعالیتهای اقتصادی، به عنوان معیار معادل جایگزین ارزشهای پولی، و به دور آن بچرخند.»
نسخه آلمانی سال ۱۹۳۰ بعداً توقیف و نابود شد. متعاقباً خلاصهای از آن در نیویورک[10] و همچنین نسخهای آلمانی در مجله «Kampfsignal» [فراخوانی برای مبارزه] منتشر شد؛ در حالی که در سال ۱۹۵۵ در شیکاگو، نسخهای انگلیسی در «مکاتبات شورا»[11] منتشر شد.
من شخصاً در فعالیتهای سیاسی GIK در هلند شرکت کردم. در آوریل ۱۹۳۳ به من اطلاع داده شد که «آلمان دوست» مایل است دوباره مرا ببیند. قرار بود به عنوان «بیگانه نامطلوب» اخراج شوم! با این حال، کمیسر پلیس مفید در آمستردام به من فرصت داد تا امور شخصیام را مرتب کنم. دوباره زمان «زندگی مخفی» فرا رسیده بود. یان اپل بار دیگر از صحنه ناپدید شد. وقتی که بعداً جنگ جهانی دوم سرانجام آغاز شد، من شروع به ایفای نقشی در جنبش مقاومت علیه رژیم فاشیستهای هیتلر کردم که در سال ۱۹۴۰ کشور را اشغال کرده بودند.
پس از آنکه اسنیولیت، رهبر شناختهشدهی چپ در هلند، به همراه بین ۱۳ تا ۱۸ رفیق دیگر، با جوخهی آتش اعدام شدند، ما به همراه بقیهی رفقا به مبارزهی مقاومت ادامه دادیم. پس از سال ۱۹۴۵، ما هفتهنامهی «اسپارتاکوس» را منتشر کردیم.[12] این امر تا سال ۱۹۴۸ ادامه یافت. در نتیجهی یک تصادف خیابانی جدی که در آن زمان متحمل شدم، مجبور شدم در بیمارستان بستری شوم و بنابراین بار دیگر در سطح زندگی اجتماعی ظاهر شدم. برای محافظت از من در برابر اینکه به سادگی از مرز رانده شوم، به وصیتنامهی بیش از ۲۰ شهروند بورژوا، چه خوب و چه بد، نیاز بود! اینکه من در جنبش مقاومت فعال بودهام، موضوع را به نفع من تمام کرد. یان اپل بار دیگر ظاهر شد، اما لازم بود که برای مدتی از هرگونه فعالیت سیاسی خودداری کند.
این هم پایان این جلد از تاریخچه زندگی من.
یادداشت لیبکام :
یان اپل در سال ۱۹۸۵ در سن ۹۴ سالگی درگذشت