بن‌بست و بلوغ تاریخی: از مارکس تا نسل Z/امیر آذر


13-02-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
21 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

بن‌بست و بلوغ تاریخی: از مارکس تا نسل Z

مقدمه

انترناسیونال اول که به‌طور رسمی با نام انجمن بین المللی کارگران در سال ۱۸۶۴ شکل گرفت، نخستین تلاش منسجم برای سازمان‌دهی جنبش کارگری در مقیاس فراملی بود. کارل مارکس نقشی محوری در تدوین اساسنامه و جهت‌دهی نظری این تشکل داشت، اما انترناسیونال اول بیش از آن‌که محصول اراده‌ی یک متفکر باشد، میدان تلاقی گرایش‌های متکثر، تضادهای حل‌نشده و شرایط تاریخی خاص سرمایه‌داری صنعتی قرن نوزدهم بود.این نقد، نه از زاویه‌ی ارزش‌گذاری اخلاقی، بلکه از منظر ساختار، منطق درونی و نسبت میان نظریه و سازمان به انترناسیونال اول می‌نگرد.

انترناسیونال اول از حیث ساختار، ترکیبی ناهمگون از اتحادیه‌های کارگری، سوسیالیست‌ها، آنارشیست‌ها، جمهوری‌خواهان رادیکال و حتی برخی اصلاح‌طلبان لیبرال بود. این ناهمگونی، در کوتاه‌مدت مزیتی برای گسترش دامنه‌ی نفوذ بود، اما در سطح ساختاری، به یک ضعف بنیادین بدل شد.نخستین مسئله، فقدان تعریف روشن از سوژه‌ی سیاسی بود. آیا انترناسیونال نماینده‌ی «طبقه‌ی کارگر» به‌مثابه یک کل تاریخی است، یا صرفاً شبکه‌ای برای همبستگی صنفی؟ مارکس در متون خود بر خودآگاهی طبقاتی یا همان آگاهی طبقاتیی تأکید می‌کرد، اما بدنه‌ی سازمان اغلب در سطح مطالبات فوری و محلی باقی می‌ماند. این شکاف میان افق نظری و ظرفیت سازمانی، از درون ساختار را فرسایش می‌داد.دوم، مسئله‌ی مرکزیت و رهبری است. شورای عمومی که مارکس در آن نقش تعیین‌کننده داشت، عملاً به یک مرکز نظری ـ سیاسی تبدیل شد، بی‌آن‌که ابزارهای اجرایی و مشروعیت کافی نزد همه‌ی گرایش‌ها را داشته باشد. این وضعیت، نه تمرکز دموکراتیک بود و نه فدرالیسم واقعی؛ بلکه نوعی تعلیق ساختاری میان این دو بود.سوم، تعارض حل‌نشده میان سیاست و ضدسیاست. منازعه‌ی مشهور میان مارکس و باکونین ، صرفاً اختلاف شخصی یا نظری نبود، بلکه نشانه‌ی شکافی ساختاری بود:آیا رهایی کارگران از مسیر تصرف قدرت سیاسی می‌گذرد یا از انحلال آن؟

انترناسیونال اول سازوکاری برای مدیریت این تعارض نداشت و در نتیجه، خود به میدان نبرد ایدئولوژیک بدل شد.در دل انترناسیونال اول، چند نظریه به‌صورت هم‌زمان حضور داشتند، بی‌آن‌که رابطه‌شان به‌روشنی تبیین شود:نظریه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی مارکس، که دولت را ابزار سلطه‌ی طبقاتی می‌دانست و سازمان‌یابی سیاسی را ضروری تلقی می‌کرد.نظریه‌ی آنارشیستی باکونین، که هرگونه تمرکز، حتی به‌نام طبقه‌ی کارگر، را بازتولید سلطه می‌دید.رویکردهای پراگماتیک اتحادیه‌ای که اساساً به بهبود شرایط کار در چارچوب نظام موجود می‌اندیشیدند.

انترناسیونال اول نتوانست این نظریه‌ها را در یک مرکز پویا گرد آورد. نتیجه، نه تکامل نظری، بلکه انشعاب و فروپاشی بود.از منظر ساختاری، انترناسیونال اول را می‌توان آزمایشگاهی تاریخی دانست: تلاشی پیش‌رس برای وحدت جهانی کارگران، پیش از آن‌که شرایط مادی، سطح سازمان‌یافتگی و زبان مشترک نظری فراهم شده باشد. مارکس «کلید» را زد، اما درِ تاریخ هنوز به‌طور کامل آماده‌ی گشوده شدن نبود.ضعف اصلی انترناسیونال اول نه در ایده‌ی بین‌الملل‌گرایی، بلکه در ناتوانی‌اش در تبدیل کثرت واقعی به وحدتی سازمان‌یافته و پایدار بود. همین شکست، به سرمایه‌ای نظری برای انترناسیونال‌های بعدی بدل شد؛ گویی تاریخ، از دل ناکامی، عقلانی‌تر پیش می‌رود. در امتداد نقد ساختاری پیشین، اکنون می‌توان به لایه‌ای عمیق‌تر و کمتر گفته‌شده در اندیشه‌ی مارکس و بازتاب آن در انترناسیونال اول پرداخت؛ لایه‌ای که به‌ظاهر با زبان رئال‌پولیتیک ،- سیاست واقع‌گرایانسخن می‌گوید، اما در بنیان خود حامل نوعی آرمان‌گرایی نجات‌بخش است.

مارکس، علی‌رغم فاصله‌گذاری صریح‌اش با الهیات، در تصور خود از طبقه‌ی کارگر، واجد نوعی نگاه مسیحایی Messianic -نجات‌بخش بود!. پرولتاریا در نزد او صرفاً یک طبقه‌ی اقتصادی نبود، بلکه سوژه‌ای تاریخی با رسالتی جهان‌شمول تلقی می‌شد؛ سوژه‌ای که باید هم در سطح دولت-ملت و هم در سطح بین‌الملل، نقش «رهایی‌بخش نهایی» را ایفا کند. این تلقی، به‌طور ضمنی، حامل این پیش‌فرض بود که آگاهی طبقاتی، به‌محض تشدید تضادهای سرمایه‌داری، به‌گونه‌ای تقریباً اجتناب‌ناپذیر شکل می‌گیرد؛ گویی تاریخ، خود، به‌سوی لحظه‌ی مکاشفه ،-Revelation-انکشاف در حرکت است.در این‌جا، شکافی ظریف اما تعیین‌کننده پدیدار می‌شود: مارکس در تحلیل سازوکارهای استثمار، انباشت و بحران، عمیقاً مادی‌گرا و ساختارمند می‌اندیشد، اما در تحلیل واکنش‌های اجتماعی به بحران، بیش از حد به عقلانیت تاریخی طبقه‌ی کارگر اعتماد می‌کند. این اعتماد، نه صرفاً تحلیلی، بلکه تا حدی اخلاقی و امیدمحور است؛ انگار پرولتاریا، برخلاف سایر طبقات تاریخ، از وسوسه‌های سازش، انحراف و بازتولید سلطه مصون است.این‌جاست که مسئله‌ی «مدیریت بحران‌های سرمایه‌داری» به‌عنوان نقطه‌ی کور تحلیل مارکس برجسته می‌شود. سرمایه‌داری، برخلاف انتظار مارکس، نشان داد که صرفاً نظامی بحران‌زا نیست، بلکه نظامی است که توانایی بالایی در جذب، تعلیق و بازآرایی بحران‌ها دارد. از اصلاحات رفاهی گرفته تا ملی‌گرایی، از اتحادیه‌گرایی مهار‌شده تا گسترش مصرف‌گرایی، سرمایه‌داری مکانیسم‌هایی را توسعه داد که نه‌تنها فروپاشی را به تعویق انداخت، بلکه خودِ طبقه‌ی کارگر را به بخشی از نظم موجود پیوند زد.انترناسیونال اول، به‌عنوان تجلی سازمانی این خوش‌بینی تاریخی، فاقد ابزار نظری و عملی برای مواجهه با چنین سناریویی بود. در آن، بحران به‌مثابه لحظه‌ی گسست نهایی تصور می‌شد، نه فرآیندی قابل مدیریت و حتی قابل بهره‌برداری توسط سرمایه. به همین دلیل، وقتی بحران‌ها به‌جای انقلاب، به اصلاح یا سرکوب انجامیدند، سازمان در خلأ تحلیلی قرار گرفت.از این منظر، می‌توان گفت که انترناسیونال اول بیش از آن‌که قربانی سرکوب بیرونی یا اختلافات درونی باشد، قربانی نوعی «افق انتظاری بیش‌ازحد متعالی» شد. افقی که در آن، طبقه‌ی کارگر نه یک واقعیت اجتماعی متکثر و متناقض، بلکه حامل رسالتی تاریخی و تقریباً رستگارکننده فرض شده بود.این نقد، به‌معنای نفی اهمیت مارکس یا انترناسیونال اول نیست؛ بلکه برعکس، نشان می‌دهد که چگونه آرمان‌گرایی پنهان در دل یک نظریه‌ی ظاهراً سخت‌گیر و مادی‌گرا، می‌تواند به ضعف‌های ساختاری در سازمان‌یابی سیاسی منجر شود. گویی مارکس، علی‌رغم فاصله‌گیری‌اش از اسطوره، هنوز به «لحظه‌ی ظهور» ایمان داشت؛ لحظه‌ای که تاریخ، ناگهان، چهره‌ای پیراسته به خود می‌گیرد و سوژه‌ی رهایی‌بخش را بر صحنه می‌آورد. اگر انترناسیونال اول را بتوان «ناکامی زودرس یک آرمان بزرگ» دانست، آن‌چه در انترناسیونال‌های دوم، سوم و چهارم رخ داد، دیگر صرفاً ناکامی نبود، بلکه نوعی انحراف ساختاری و در نهایت فاجعه‌ی سیاسی ـ اخلاقی بود. وارثان انترناسیونال اول، به‌جای بازاندیشی انتقادی در ضعف‌های آن، بسیاری از پیش‌فرض‌های مسئله‌دارش را رادیکال‌تر، خشن‌تر و دگماتیک‌تر کردند.در انترناسیونال دوم، هنوز رگه‌هایی از عقلانیت نهادی و مصالحه‌ی اجتماعی دیده می‌شود؛ اما همین گرایش، به‌سرعت به سوسیال‌دموکراسی دولتی و ادغام در نظم سرمایه‌داری انجامید. این‌جا، «خیانت» به‌معنای اخلاقی کلمه شاید ساده‌سازی باشد؛ مسئله عمیق‌تر است: نظریه‌ای که بحران را نقطه‌ی فروپاشی می‌دید، در برابر سرمایه‌داریِ سازگارشونده، به اصلاح‌طلبی بی‌افق تن داد.اما فاجعه‌ی واقعی، با انترناسیونال سوم یعنی کمینترن آغاز شد. در این مرحله، آن سوژه‌ی مسیحاییِ مبهمِ مارکس، جای خود را به حزب پیشاهنگ حزب پیشروداد، یعنی جناب ژوزف کبیر !!؛ حزبی که نه نماینده‌ی طبقه، بلکه قیم آن تلقی می‌شد. این‌جا، سیاست از دل جامعه بیرون نمی‌آمد، بلکه از بالا، از هسته‌ای بسته و ایدئولوژیک، به جامعه تحمیل می‌شد.

باندهای لنینی، استالینی و تروتسکیستی ـ با همه‌ی اختلافات‌شان ـ در یک نکته‌ی بنیادی مشترک بودند: تبدیل نظریه به ایدئولوژی بسته و سازمان به دستگاه انضباطی. اختلاف آن‌ها نه بر سر ماهیت قدرت، بلکه بر سر مالکیت آن بود. به‌جای رهایی طبقه‌ی کارگر، شاهد شکل‌گیری الیگارشی‌های حزبی بودیم که با زبان انقلاب، اما با منطق باند، حذف، تسویه و سرکوب عمل می‌کردند.

 

استالینیسم، این منطق را به نهایت خود رساند: دولت به‌نام پرولتاریا، اما علیه جامعه؛ حزب به‌نام آگاهی، اما در جنگ دائم با اندیشه؛ و انترناسیونالیسم، در عمل، به ابزار سیاست خارجی یک دولت تبدیل شد. در این‌جا، دیگر حتی ردپایی از آن امید مسیحایی اولیه هم باقی نماند؛ آن‌چه ماند، ماشین قدرتی بود که برای بقای خود، دائماً دشمن می‌تراشید.تروتسکیسم، اگرچه خود را منتقد این انحطاط می‌دانست، اما از نظر ساختاری، از همان منطق پیشاهنگ، خلوص ایدئولوژیک و انحصار حقیقت جدا نشد. نتیجه، شبکه‌هایی فرقه‌گون بود که بیش از آن‌که به طبقه‌ی کارگر واقعی وصل باشند، درگیر تصفیه‌های درونی، انشعاب‌های پایان‌ناپذیر و بازتولید روان‌شناسی باندی شدند.انترناسیونال چهارم، به‌جای بدیلی تاریخی، به شبحی نظری بدل شد: بدون قدرت، بدون جامعه، اما مملو از ادعای حقیقت مطلق. این‌جا، فاجعه نه در شکست، بلکه در بی‌ربط‌شدن کامل به واقعیت اجتماعی است.آن‌چه به‌نام «وارثان انترناسیونال اول» شناخته می‌شود، بیش از آن‌که ادامه‌ی یک پروژه‌ی رهایی‌بخش باشد، نمونه‌ی کلاسیک دگردیسی آرمان به ایدئولوژی و سازمان به باند قدرت است. اگر در انترناسیونال اول، خوش‌بینی مارکس به سوژه‌ی تاریخی مسئله‌ساز بود، در انترناسیونال‌های بعدی، این خوش‌بینی جای خود را به بدبینی عمیق نسبت به جامعه و اعتماد افراطی به دستگاه سرکوب داد.به‌بیان دیگر، مسیر از «امید به رهایی انسان» به «مدیریت انسان به‌مثابه ابزار» ختم شد؛ و این، نه انحرافی تصادفی، بلکه نتیجه‌ی منطقی ترکیب آرمان مسیحایی، نظریه‌ی بسته و رئال‌پولیتیک عریان بود.🌹 پس از عبور از تجربه‌ی انترناسیونال‌های کلاسیک، پرسش محوری امروز دیگر این نیست که «چرا شکست خوردند»، بلکه این است که آیا اساسا شرایط برای بازگشت ایده‌ی انترناسیونال وجود دارد یا نه. جهان معاصر، نه از حیث ساختار سرمایه‌داری و نه از منظر سوژه‌های اجتماعی، شباهت ساده‌ای با قرن نوزدهم یا حتی نیمه‌ی نخست قرن بیستم ندارد.سرمایه‌داری متأخر نه‌تنها جهانی شده، بلکه هوشمند، شبکه‌ای و به‌شدت انعطاف‌پذیر است. مدیریت بحران، که در اندیشه‌ی مارکس کم‌برآورد شده بود، امروز به قلب عقلانیت نظام بدل شده است: بحران‌های مالی، زیست‌محیطی، مهاجرتی و حتی جنگ‌ها، به‌جای آن‌که لزوماً به گسست منجر شوند، اغلب به بازآرایی نظم موجود می‌انجامند. در چنین وضعیتی، انتظار ظهور یک «سوژه‌ی تاریخی واحد» بیش از پیش رنگ اسطوره‌ای به خود می‌گیرد.طبقه‌ی کارگرِ امروز، نه یکپارچه است، نه الزاماً خودآگاه، و نه حتی محدود به کارخانه یا تولید صنعتی. پرولتاریای کلاسیک جای خود را به مجموعه‌ای از سوژه‌های پراکنده داده است: کارگران پلتفرمی، مهاجران، نیروی کار موقت، طبقه‌ی متوسطِ فرسوده‌شده، و حتی بخش‌هایی از نیروی دانشی ، این کثرت، اگرچه بالقوه رهایی‌بخش است، اما با منطق انترناسیونال‌های کلاسیک ـ که بر وحدت، انضباط و مرکزیت بنا شده بودند ـ ناسازگار است.در این‌جا، تجربه‌ی تاریخی انترناسیونال‌های دوم تا چهارم همچون هشدار عمل می‌کند: هر تلاشی برای بازسازیانترناسیونال بر پایه‌ی حزب پیشاهنگ، حقیقت واحد و رهبری متمرکز، ناگزیر یا به ادغام در نظم موجود می‌انجامد یا به بازتولید باندهای ایدئولوژیک. جهان امروز، بیش از آن‌که مستعد «رهبری جهانی» باشد، نسبت به آن بدگمان است.

بااین‌حال، این به‌معنای مرگ کامل ایده‌ی همبستگی فراملی نیست. آن‌چه فروپاشیده، شکل کلاسیک انترناسیونال است، نه ضرورت پیوندهای جهانی. جنبش‌های معاصر ـ از محیط‌زیست تا فمینیسم، از حقوق مهاجران تا نقد نولیبرالیسم ـ نشان می‌دهند که همبستگی می‌تواند بدون مرکزیت سخت، بدون مسیحا و بدون حزب قیم شکل بگیرد. این همبستگی‌ها، بیشتر شبکه‌ای‌اند تا سلسله‌مراتبی، و بیشتر مبتنی بر تجربه‌ی زیسته‌اند تا وعده‌ی رستگاری تاریخی.به‌بیان دقیق‌تر، اگر انترناسیونال‌های قدیم بر «وحدت برای آینده‌ای

وعده‌داده‌شده» بنا شده بودند، اشکال نوین همبستگی بر «هم‌زمانی رنج‌ها در اکنون» استوارند. این تغییر افق زمانی، شاید مهم‌ترین گسست نظری با سنت مارکسی کلاسیک باشد.انترناسیونال، به‌مثابه یک نهاد متمرکز و حامل حقیقت تاریخی، دیگر امکان‌پذیر نیست و شاید هم نباید باشد. اما انترناسیونالیسم، به‌مثابه حساسیت اخلاقی ـ سیاسی نسبت به سرنوشت مشترک انسان‌ها، هنوز زنده است؛ البته نه در قالب حزب، نه در هیئت باند، و نه با وعده‌ی نجات نهایی.شاید درس نهایی از مسیر انترناسیونال اول تا فروپاشی وارثانش این باشد:

هر پروژه‌ای که انسان را به ابزار تاریخ بدل کند، دیر یا زود، خود تاریخ را به ابزار قدرت تبدیل خواهد کرد.و این، دقیقاً همان نقطه‌ای است که چپِ آینده، اگر قرار است وجود داشته باشد، باید از آن عبور کند.ما امروز با سرمایه‌داری‌ای مواجه‌ایم که نه‌تنها از بحران‌ها آسیب نمی‌بیند، بلکه آن‌ها را به فرصت‌های انباشت تازه تبدیل می‌کند؛ حتی بحران‌هایی که در ظاهر، ماهیتاً ضدسرمایه‌دارانه به‌نظر می‌رسند، مانند بحران

زیست‌محیطی.ظهور «کاپیتالیست‌های محیط‌زیستی» ـ صرف‌نظر از نیت‌های فردی‌شان ـ نشانه‌ی یک چرخش ساختاری است، نه اخلاقی. استفاده از انرژی خورشیدی، ماشین‌های برقی، آسیاب‌های بادی و اقتصاد سبز الزاماً به‌معنای عبور از منطق سرمایه نیست؛ بلکه اغلب به‌معنای انتقال همان منطق انباشت به حوزه‌ای تازه است. سرمایه‌داری، در این‌جا، نه سلبی عمل می‌کند و نه انکاری؛ بلکه ایجابی، آینده‌نگر و حتی «مسئولانه» ظاهر می‌شود.این همان چیزی است که می‌توان از آن با عنوان «سرمایه‌داری عقلانی» یاد کرد؛ نظامی که به‌جای تخریب کور، بهینه‌سازی می‌کند، به‌جای انکار بحران، آن را مدیریت می‌کند و به‌جای سرکوب عریان، مشارکت کنترل‌شده را جایگزین می‌سازد. در این مدل، تصمیم‌گیری مشترک در لایه‌های پایین ـ شوراها، انجمن‌ها، گفت‌وگوهای اجتماعی ـ به‌مثابه نشانه‌ای از دموکراسی و شفافیت عرضه می‌شود، درحالی‌که تصمیمات راهبردی واقعی در سطوح بالاتر، در قالب زدوبندهای غیرعلنی، لابی‌ها و توافق‌های فراملی اتخاذ می‌شوند.این دوگانگی، اتفاقاً یکی از پیشرفته‌ترین اشکال قدرت در جهان معاصر است. قدرت دیگر نیازی به نفی آشکار ندارد؛ بلکه با جذب نقد، آن را بی‌خطر می‌کند. جنبش‌های زیست‌محیطی، اگر به منطق مالکیت، انباشت و نابرابری دست نزنند، می‌توانند به‌راحتی درون نظم سرمایه‌داری هضم شوند. در این‌جا، «سبز بودن» نه نقطه‌ی گسست، بلکه مزیت رقابتی است.از این منظر، سرمایه‌داری معاصر دقیقاً همان ضعفی را هدف گرفته که مارکس و وارثان انترناسیونالی‌اش کمتر به آن توجه داشتند: ظرفیت بالای نظام برای یادگیری، اصلاح و بازتولید خود. دیگر خبری از سرمایه‌داریِ عریانِ قرن نوزدهم نیست که تضادهایش مستقیماً به خیابان و انقلاب منتهی شود. تضادها امروز نرم، لایه‌مند و زمان‌کِش شده‌اند.دعوت به مشارکت در سطوح پایین، در عین بسته‌بودن افق تصمیم‌گیری کلان، نوعی توهم کنش‌مندی، تولید می‌کند. افراد احساس می‌کنند دیده می‌شوند، شنیده می‌شوند و در تصمیم‌ها سهم دارند، بی‌آن‌که بتوانند جهت کلی بازی را تغییر دهند. این وضعیت، نه استبداد کلاسیک است و نه دموکراسی رهایی‌بخش؛ بلکه شکل پیچیده‌ای از حکومت‌مندی است که فوکو به‌درستی نسبت به آن حساس بود.در چنین جهانی، بازگشت به زبان‌های سلبیِ قرن بیستم ـ نفی مطلق سرمایه‌داری، انتظار فروپاشی نهایی، یا رؤیای سوژه‌ی رهایی‌بخش واحد ـ نه‌تنها ناکارآمد، بلکه کورکننده است. سرمایه‌داری امروز، دقیقاً با پذیرش بخشی از نقدها زنده می‌ماند؛ آن‌ها را پالایش می‌کند، بی‌خطر می‌سازد و دوباره به بازار عرضه می‌کند.به‌این‌ترتیب، مسئله‌ی اصلی دیگر «آیا سرمایه‌داری اصلاح‌پذیر است یا نه» نیست، بلکه این است که چه اصلاح‌هایی نظم را تثبیت می‌کنند و کدام اصلاح‌ها امکان گسست واقعی را زنده نگه می‌دارند. و این پرسش، برخلاف گذشته، نه با حزب، نه با انترناسیونال، بلکه با تحلیل دقیق مناسبات قدرت، مالکیت و دانش پاسخ داده می‌شود.در ادامه‌ به این نکته مهم‌می پردازم :فروپاشی اسطوره‌ی رهایی و تبدیل چپ به الهیات سکولار.آن‌چه منظور است، این که در واقع نقطه‌ی نهایی یک مسیر تاریخی است: تقابل میان هوشمندی فزاینده‌ی سرمایه‌داری و فرسودگی نظری ـ روانی نیروهایی که هنوز خود را وارثان «رهایی» می‌دانند. در این تقابل، مسئله نه صرفاً شکست سیاسی چپ، بلکه فروپاشی یک اسطوره‌ی مرکزی است: اسطوره‌ی نجات بشر توسط طبقه‌ی کارگر.طبقه‌ی کارگر امروز، آشفته، چندپاره و عمیقاً گرفتار منطق بقاست. نه از سر ناآگاهی اخلاقی، بلکه از سر تجربه‌ی تاریخی. این طبقه، در طول بیش از یک قرن، بارِ وعده‌هایی را به دوش کشیده که هر بار یا به سرکوب ختم شده‌اند یا به جایگزینی یک سلطه با سلطه‌ای دیگر. انتظار این‌که همچنان حاضر باشد «خار بر سر» بگذارد و «صلیب رهایی بشر» را حمل کند، بیش از آن‌که تحلیل اجتماعی باشد، بازمانده‌ی یک روایت دینی است.دیگر ارتدکس ها ، کاتولیک ها و پروتستان های این ایده فرقه شده به بن بست خورده اند. و مقایسه با بفرقه‌های مسیحیت، نه استعاره‌ای شاعرانه، بلکه تحلیلی ساختاری است. چپ کلاسیک، نیمه‌کلاسیک و حتی بخش‌هایی از چپ مدرن، عملاً به شاخه‌های الهیات سکولار بدل شده‌اند:

ارتدکس‌ها با وفاداری متصلب به متن مقدس (مارکس، لنین)،کاتولیک‌ها با نهاد، سلسله‌مراتب و واسطه‌گری حزبی،و پروتستان‌ها با قرائت‌های فردی، انشعاب‌های بی‌پایان و اخلاق‌گرایی سیاسی.اما وجه مشترک هر سه، این است که همگی از «تاریخ زنده» جدا شده‌اند و بیشتر با گذشته‌ی خود گفت‌وگو می‌کنند تا با واقعیت اجتماعی اکنون. آن‌ها همچنان در پی مسیحایی هستند که دیگر نمی‌آید، زیرا خودِ جامعه، دیگر به روایت نجات باور ندارد.سرمایه‌داری، دقیقاً در همین شکاف پیشروی کرده است. وقتی سوژه‌ی رهایی فرو می‌ریزد، نظام می‌تواند بدون ترس از انقلاب، به اصلاح، سبزشدن، اخلاقی‌نمایی و مشارکت‌طلبی روی بیاورد. در این وضعیت، کمونیست‌های زنگ‌زده ـ نه به‌معنای توهین، بلکه به‌معنای ازکارافتادگی تحلیلی ـ بیش از آن‌که تهدیدی باشند، به یادگاری‌های موزه‌ای شبیه‌اند: نشانه‌هایی از یک نبرد که میدانش عوض شده، اما جنگجویانش متوجه نشده‌اند.نکته‌ی کلیدی این‌جاست:طبقه‌ی کارگر دیگر خود را «نماینده‌ی بشریت» نمی‌داند. او می‌خواهد زندگی کند، نه تاریخ را نجات دهد. این تغییر، نه خیانت است و نه انحطاط اخلاقی؛ بلکه واکنشی عقلانی به قرنی مملو از قربانی‌سازی به‌نام آرمان.از این منظر، می‌توان گفت چپ، تا زمانی که از نقش پیامبرگونه‌ی خود دست نکشد و نپذیرد که هیچ طبقه‌ای مأمور رستگاری کل بشر نیست، محکوم به تکرار زبان دینی در لباسی سکولار خواهد بود. و هر الهیاتی، حتی سکولار، وقتی از واقعیت اجتماعی جدا شود، به فرقه بدل می‌شود.شاید حقیقت تلخ اما رهایی‌بخش این باشد:نجات بشر، پروژه‌ای جمعی اما بی‌قهرمان است؛بی‌مسیحا، بی‌طبقه‌ی برگزیده، و بی‌وعده‌ی رستگاری نهایی.شرایط ما را به مسیری سوق داده که این پرسش را روی میز بگذاریم که آیا اساساً «رهایی» هنوز مفهومی سیاسی است، یا به یک افق اخلاقی ـ فردی تقلیل یافته است؟   تا این‌جا تلاش شد که نشان بدهیم ، که چگونه انترناسیونال‌ها، چپ کلاسیک و حتی اشکال مدرن‌تر آن، به الهیات سکولار و فرقه‌های ایدئولوژیک فروکاسته شدند، اکنون می‌توان گام نهایی را برداشت: بررسی این‌که آیا «رهایی» هنوز امکانِ سیاسی دارد یا عملاً از سیاست تبعید شده و به قلمرو اخلاق فردی رانده شده است.در جهان معاصر، سیاست بیش از هر زمان دیگر تکنیکی، مدیریتی و غیرروایی شده است. دولت‌ها و نهادهای فراملی، کمتر با وعده‌های بزرگ سخن می‌گویند و بیشتر با شاخص‌ها، سناریوها، داده‌ها و مدیریت ریسک عمل می کنند ، در چنین نظمی، مفاهیمی مانند رهایی، انقلاب یا نجات جمعی، نه خطرناک، بلکه نامربوط تلقی می‌شوند. آن‌ها به زبان «غیرقابل اجرا» ترجمه می‌شوند و از میدان سیاست رسمی کنار گذاشته می‌شوند.در مقابل، رهایی به‌تدریج به حوزه‌ی اخلاق، سبک زندگی و انتخاب فردی مهاجرت کرده است:رهایی از مصرف بیش‌ازحد،رهایی از آلودگی،رهایی از تبعیض در روابط روزمره،رهایی از خشونت نمادین.این جابه‌جایی، به‌خودی‌خود منفی نیست؛ اما حامل یک پیام ضمنی است: جهان تغییر نمی‌کند، تو باید خودت را درون آن تنظیم کنی. به‌این‌ترتیب، رهایی از یک پروژه‌ی جمعیِ ساختارشکن، به یک تمرین فردیِ سازگارشونده تبدیل می‌شود.

سرمایه‌داری هوشمند، دقیقاً با این تغییر کنار آمده و حتی آن را تقویت کرده است. او با اخلاق، خوب کار می‌کند؛ با سبک زندگی سبز، با تنوع فرهنگی، با فردیت رهایی‌طلب. اما با سیاستی که منطق مالکیت، انباشت و تصمیم‌گیری کلان را به چالش بکشد، همچنان بیگانه است. به همین دلیل، رهایی اخلاقی مجاز است، اما رهایی سیاسی، مشکوک.چپ، در این میان، دچار نوعی دوپارگی شده است. بخشی هنوز در رؤیای بازگشت رهایی به سیاست است، بی‌آن‌که ابزار مفهومی و اجتماعی آن را داشته باشد؛ بخشی دیگر، آگاهانه یا ناآگاهانه، به اخلاق‌گرایی پناه برده و سیاست را به نقد گفتمانی و موضع‌گیری نمادین تقلیل داده است. هر دو، به‌نوعی، نشانه‌ی پایان یک عصرند.در این نقطه، شاید لازم باشد پرسش را وارونه کنیم:مسئله این نیست که «چگونه رهایی را دوباره سیاسی کنیم»،بلکه این است که آیا سیاستِ امروز، اساساً ظرفیت حمل مفهوم رهایی را دارد یا نه.اگر سیاست به مدیریت بدل شده، اگر قدرت شبکه‌ای و غیرمتمرکز شده، و اگر سوژه‌های اجتماعی پراکنده و ناهمگون‌اند، آنگاه هر پروژه‌ی رهایی که بر وحدت، فداکاری و رسالت تاریخی بنا شود، ناگزیر یا به خشونت می‌لغزد یا به فرقه‌گرایی.شاید تنها شکل ممکن رهایی در جهان معاصر، نه «پایان‌بخش»، بلکه «محدود»، «موضعی» و «بازگشت‌پذیر» باشد؛ رهایی‌هایی کوچک، ناتمام و بدون ادعای نجات بشر. نه صلیبی بر دوش کسی، نه تاریخی که منتظر قهرمان باشد.

در این معنا، طبقه‌ی کارگر با امتناع از ایفای نقش مسیحا، نه شکست خورده و نه منحرف شده؛ بلکه شاید برای نخستین‌بار، از یک اسطوره‌ی تحمیلی رها شده است.و این‌جا، تناقض نهایی رخ می‌دهد:ممکن است رهایی، درست در لحظه‌ای که از سیاست بزرگ کنار می‌رود، از بار فاجعه‌بار نجات‌بخشی تهی شود و انسانی‌تر گردد؛

کم‌ادعا، بی‌قهرمان، و بی‌قربانی. در این بخش از مقاله نکاهی خواهیم داشت به کمونیسم شورایی با ابن عنوان :

کمونیسم شورایی، تداوم بن‌بست و ورود نسلِ بی‌ایدئولوژی.در میان همه‌ی انشعاب‌ها و فروپاشی‌های چپ قرن بیستم، کمونیسم شورایی ،را می‌توان یکی از معدود تلاش‌هایی دانست که کوشید از فاجعه‌ی حزب ـ دولت فاصله بگیرد و به تجربه‌ی زیسته‌ی طبقه‌ی کارگر نزدیک بماند. تأکید بر شوراها، خودگردانی، رد حزب پیشاهنگ و بی‌اعتمادی به تمرکز قدرت، واکنشی آگاهانه به انحرافات لنینی و استالینی بود. با این‌حال، این گرایش نیز نتوانست از یک وفاداری عمیق و حل‌نشده به برداشت مارکسی از «سوژگی تاریخی طبقه‌ی کارگر» عبور کند.در کمونیسم شورایی، اگرچه حزب کنار گذاشته می‌شود، اما جایگاه طبقه‌ی کارگر همچنان قدسی باقی می‌ماند؛ گویی با حذف واسطه، خودِ طبقه به‌صورت طبیعی عقلانی، رهایی‌بخش و واجد افق تاریخی مشترک خواهد شد. این‌جا نیز همان فرض بنیادین بازتولید می‌شود: این‌که تجربه‌ی استثمار، به‌خودی‌خود، به آگاهی رهایی‌بخش می‌انجامد. در عمل اما، شوراها یا در مقاطع بحرانی کوتاه‌عمر باقی ماندند، یا در نبود یک افق اجتماعی گسترده‌تر، به نهادهایی محلی و دفاعی تقلیل یافتند.

از این منظر، کمونیسم شورایی نه شکست خورد، نه پیروز شد؛ بلکه در وضعیت تعلیق تاریخی باقی ماند. این تعلیق، نشانه‌ی همان چرخه‌ی بن‌بستی است که به آن اشاره می‌کنی:هر تلاشی برای عبور از اقتدار حزبی، دوباره به اسطوره‌ی سوژه‌ی واحد بازمی‌گردد؛و هر تلاشی برای نقد این اسطوره، به پراکندگی و ناتوانی سیاسی ختم می‌شود.در همین بسترِ بن‌بست‌یافته، ما با پدیده‌ی نسل Z مواجه می‌شویم؛ نسلی که نه تجربه‌ی مستقیم از شکست‌های بزرگ ایدئولوژیک قرن بیستم دارد و نه تعلق عاطفی به آن‌ها. این نسل، به‌درستی، از ایدئولوژی‌ها فاصله می‌گیرد، اما این فاصله‌گیری بیش از آن‌که محصول بدیلی نظری باشد، واکنشی غریزی به تاریخ خشونت‌بار وعده‌های بزرگ است.نسل Z، برخلاف تصورات رمانتیک یا تحقیرآمیز، نه انقلابی است و نه محافظه‌کار به‌معنای کلاسیک. او مسئله‌محور است، نه کلان‌روایت‌محور؛ حساس به بی‌عدالتی است، اما بی‌اعتماد به هر دستگاهی که ادعای نجات داشته باشد. سیاست برای او، نه میدان فداکاری تاریخی، بلکه بخشی از زندگی روزمره است: محیط‌زیست، بدن، هویت، امنیت روانی، آینده‌ی شغلی. این افق، با زبان مارکسی کلاسیک و حتی شورایی، هم‌پوشانی اندکی دارد.در عین حال، این نسل هنوز خام است؛ نه به‌معنای ضعف اخلاقی، بلکه از حیث فقدان تجربه‌ی تاریخی و سازمانی. فرار از ایدئولوژی، الزاماً به تولید بدیل نمی‌انجامد. در نبود چارچوب‌های مفهومی عمیق، کنش‌ها اغلب ناپایدار، واکنشی و کوتاه‌مدت می‌شوند. سرمایه‌داری هوشمند، بار دیگر، از همین خلأ استفاده می‌کند: اعتراض را به محتوا، هویت را به بازار، و نقد را به ترند تبدیل می‌کند.

در این نقطه، چرخه‌ی بن‌بست کامل می‌شود:چپِ قدیمی، اسیر سوژه‌ی مقدس و تاریخ نجات‌بخش؛

کمونیسم شورایی، اسیر همان سوژه بدون حزب؛

و نسل جدید، رها از ایدئولوژی اما بی‌بدیل ساختاری.

مسئله‌ی مرکزی، شاید نه «کدام نظریه درست است»، بلکه این باشد که آیا هنوز می‌توان از سوژگی سیاسی به‌معنای کلاسیک سخن گفت یا نه. اگر سوژه دیگر نه واحد است، نه پایدار، و نه حامل رسالت تاریخی، آنگاه تمام سنت‌هایی که بر این پیش‌فرض بنا شده‌اند ـ حتی رادیکال‌ترین و ضداقتدارگراترین‌شان ـ ناگزیر به بن‌بست می‌رسند.در این معنا، نسل Z نه ناجی است و نه تهدید؛ بلکه نشانه‌ای است از پایان یک افق. افقی که در آن، تاریخ منتظر کسی بود تا آن را نجات دهد.شاید مسئله‌ی امروز، نه یافتن بدیل نهایی، بلکه یادگرفتن زیستن و کنش‌کردن در جهانی باشد که دیگر وعده‌ی رستگاری نمی‌دهد، اما هنوز مملو از تعارض، رنج و امکان‌های محدود تغییر است.در گام بعد می‌توان این پرسش را به‌صورت عریان‌تر مطرح کرد :آیا باید از مفهوم «سوژه‌ی رهایی‌بخش» عبور کنیم، حتی اگر هنوز ندانیم جایگزینش چیست؟ طرح این پرسش، خود نشانه‌ی عبور از یک آستانه‌ی نظری است. تا همین چند دهه پیش، پرسش اصلی این بود که کدام سوژه‌ی اجتماعی حامل رهایی است؛ طبقه‌ی کارگر، حزب، شورا، ملت یا حتی روشنفکران. اما امروز، پرسش رادیکال‌تر شده است: آیا اساساً سیاست بدون سوژه‌ی رهایی‌بخش قابل تصور است؟پاسخ کوتاه و صریح این است: بله، عبور از این مفهوم نه‌تنها ضروری، بلکه دیرهنگام است؛ حتی اگر هنوز ندانیم جایگزین آن چیست. زیرا «سوژه‌ی رهایی‌بخش» بیش از آن‌که یک ابزار تحلیلی باشد، به یک بارِ متافیزیکی بدل شده است؛ مفهومی که تاریخ را معنادار، رنج را توجیه‌پذیر و خشونت را موقتاً مشروع می‌کند.سوژه‌ی رهایی‌بخش، چه در قالب پرولتاریا، چه حزب، چه شورا، همواره یک ویژگی مشترک داشته است: وعده‌ی آینده‌ای که هنوز نیامده، اما از هم‌اکنون مطالبه‌ی اطاعت، فداکاری و تعلیق نقد را دارد. این همان منطقی است که سیاست را به اخلاق قربانی‌سازی گره می‌زند. تا زمانی که «نجات در راه است»، هر هزینه‌ای قابل توجیه می‌شود.مشکل اصلی این‌جاست که تاریخ، بارها نشان داده این سوژه یا هرگز به‌گونه‌ای که وعده داده بود ظاهر نشده، یا اگر ظاهر شده، خود به منبع سلطه‌ی تازه‌ای بدل گشته است. بنابراین مسئله صرفاً شکست یک سوژه‌ی خاص نیست، بلکه شکست ایده‌ی سوژه‌ی نجات‌بخش به‌مثابه بنیان سیاست است.عبور از این مفهوم، به‌معنای ورود به منطقه‌ای ناآرام است؛ جایی که سیاست دیگر نمی‌تواند پشت تاریخ، ضرورت یا رسالت پنهان شود. در این وضعیت، کنش سیاسی ناچار است موقتی، موقعیتی و بازخواست‌پذیر بماند. این، از نظر بسیاری، ضعف است؛ اما شاید دقیقاً همین ضعف، تنها تضمین اخلاقی سیاست در جهان پساتوتالیتاری باشد.در نبود سوژه‌ی رهایی‌بخش، سیاست به‌جای «رستگاری»، بر کاهش رنج، محدودکردن قدرت و گشودن فضاهای زیست‌پذیر متمرکز می‌شود. این سیاست، نه قهرمان می‌خواهد، نه قربانی؛ نه وعده‌ی پایان تاریخ می‌دهد، نه ادعای حقیقت نهایی دارد. در عوض، به‌طور دائم خود را در معرض نقد نگه می‌دارد.

این‌که هنوز جایگزین روشنی برای سوژه‌ی رهایی‌بخش نداریم، نه نشانه‌ی فقر نظری، بلکه نشانه‌ی صداقت تاریخی است. شاید برای نخستین‌بار، سیاست ناچار شده بپذیرد که بدون افق نجات، هم‌چنان باید عمل کند. این پذیرش، برخلاف ظاهرش، می‌تواند آغاز بلوغی تازه باشد.

به‌این‌ترتیب، عبور از سوژه‌ی رهایی‌بخش به‌معنای پایان سیاست نیست، بلکه پایان سیاستِ پیامبرانه است. سیاستی که دیگر نمی‌پرسد «چه کسی بشر را نجات می‌دهد؟»، بلکه می‌پرسد:در این وضعیت مشخص، چه چیزی را می‌توان عادلانه‌تر، انسانی‌تر و کمتر ویرانگر کرد؟شاید پاسخ نهایی وجود نداشته باشد. اما همین ناتمامی، شاید تنها پاسخی باشد که از تکرار فاجعه جلوگیری می‌کند. برای پاسخ به این پرسش واقعا باید کمی عمیق تر به موضوع نگاه کرد، به عبارتی  این پرسش نه وعده می‌طلبد و نه پاسخ‌های کلان؛ بلکه نیازمند دقت، فروتنی نظری و آگاهی از محدودیت‌های پراتیک است.

نخست باید پذیرفت که جهان معاصر، برخلاف افق فکری قرن نوزدهم، نه در آستانه‌ی فروپاشی کامل سرمایه‌داری است و نه در وضعیت دوگانه‌ی ساده‌ی «ستمگر-ستم‌دیده» قابل توضیح. سرمایه‌داری متأخر، با تمام بحران‌های ساختاری‌اش، توانسته است از طریق سازوکارهای اصلاحی، تکنولوژیک و حتی اخلاقی، خود را بازتولید کند. سرمایه‌داری محیط‌زیستی، سرمایه‌داری مسئولیت‌پذیر اجتماعی و اشکال مشارکتی تصمیم‌گیری در سطوح پایین، همگی نشانه‌هایی از این هوشمندی ساختاری‌اند. صرف‌نظر از نیت‌های پنهان یا زدوبندهای سطوح بالا، این واقعیت نشان می‌دهد که نظام موجود صرفاً بر ویرانگری کور استوار نیست، بلکه قادر است بخشی از مطالبات انسانی را جذب و هضم کند. در چنین وضعیتی، عدالت دیگر نه در نفی مطلق، بلکه در کاهش نابرابری‌های تصمیم‌ساز معنا پیدا می‌کند. در کمپین های انتخاباتی مبارزات پارلمانی دیگر کمتر از ایدئولوژی ها صحبت می شود ، تک خال هایی انتخاب می‌شود و‌ بر اساس آن یارگیری می شود ، برای نمونه در همین آمریکا شعار پیروزمند Make America great ! بدون اینکه توضیح دهد آمریکا چیست ؟! کجای این آمریکا باید بزرگ شود ؟ خب در دنیا مبهم ، رای دهندگان این دکترین را می پذیرند ، زیرا  خودشان را کوچک شده فرض می کنند که حالا باید بزرگ شود !عادلانه‌تر کردن وضعیت، پیش از هر چیز، به معنای بازتوزیع نسبی قدرت تصمیم‌گیری است؛ نه در قالب رؤیای دموکراسی مطلق، بلکه از طریق شفاف‌سازی فرآیندها، قابل‌پرسش‌کردن نهادها و شکستن انحصار آگاهی. تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که تمرکز قدرت، حتی در جنبش‌هایی که با نام رهایی آغاز شدند، به بازتولید سلطه انجامیده است. بنابراین عدالت در این سطح، نه یک آرمان دوردست، بلکه مجموعه‌ای از اصلاحات نهادی، شبکه‌ای و شناختی است که فاصله‌ی میان کنشگر و تصمیم را کاهش می‌دهد.در سطح انسانی‌تر کردن وضعیت، مسئله‌ی محوری، مهار خشونت اخلاقی است. خشونت اخلاقی، برخلاف خشونت فیزیکی، اغلب با نیت‌های والا و زبان نجات‌بخش اعمال می‌شود؛ همان منطقی که در آن «هدف، وسیله را توجیه می‌کند». تجربه‌ی انترناسیونال‌های بعدی، به‌ویژه در اشکال لنینی، استالینی و حتی تروتسکیستی، نشان داد که چگونه ایده‌ی رسالت تاریخی طبقه یا حزب، انسان زنده را به ابزار تاریخ تقلیل داد. انسانی‌تر کردن وضعیت، مستلزم پذیرش این اصل است که هیچ پروژه‌ی رهایی‌بخشی حق ندارد کرامت فردی را قربانی آینده‌ای نامعلوم کند. اینجا «نه به هر قیمتی» نه یک موضع محافظه‌کارانه، بلکه نشانه‌ی بلوغ اخلاقی اندیشه است.کمتر ویرانگر کردن کنش، مستقیماً به نقد مفهوم کلاسیک «سوژه‌ی رهایی‌بخش» گره می‌خورد. سوژه‌ای که قرار است بار تاریخ را بر دوش بکشد—چه طبقه‌ی کارگر، چه حزب پیشاهنگ، چه ملت برگزیده—در عمل اغلب به منبع خشونت، حذف و فرقه‌گرایی بدل شده است. آنچه امروز می‌تواند جایگزین این منطق شود، نه سوژه‌ای تازه، بلکه فرآیندهایی اصلاح‌پذیر است؛ فرآیندهایی که خطاپذیری را می‌پذیرند، بازخورد را جدی می‌گیرند و خود را معصوم نمی‌دانند. در این چارچوب، کنش سیاسی دیگر «انجام رسالت» نیست، بلکه نوعی مداخله‌ی موقت، محدود و قابل بازنگری است.در این میان، وضعیت نسل Z اهمیت ویژه‌ای دارد. این نسل، برخلاف نسل‌های ایدئولوژیک پیشین، از وعده‌های کلان گریزان است، اما هنوز بدیلی منسجم ارائه نکرده است. این را نباید صرفاً نشانه‌ی سطحی‌نگری یا انفعال دانست؛ بلکه می‌توان آن را واکنشی ناخودآگاه به ویرانی‌های ناشی از ایدئولوژی‌های نجات‌بخش تعبیر کرد. مسئله‌ی اساسی این است که این گریز از ایدئولوژی، اگر با خودآگاهی و پراتیک انتقادی همراه نشود، به کنش‌های صرفاً واکنشی و زودگذر فروکاسته خواهد شد. بنابراین کمتر ویرانگر کردن وضعیت، مستلزم پیوند میان حساسیت اخلاقی نسل جدید و تحلیل ساختاری عمیق‌تر است.در نهایت، شاید مهم‌ترین جابه‌جایی فکری در این وضعیت مشخص، زمینی‌کردن امید باشد. امیدی که نه وعده‌ی رستگاری نهایی می‌دهد، نه به پوچی نیچه‌وار فرو می‌غلتد. این امید، خود را در کاهش رنج‌های ملموس، اصلاحات محدود اما پایدار، و حفظ امکان تصحیح مسیر نشان می‌دهد. چنین امیدی، نه انسان را منجی می‌خواهد و نه تاریخ را داور نهایی می‌داند؛ بلکه بر مسئولیت اکنون و این‌جا تأکید می‌کند.به‌این‌ترتیب، آنچه در این وضعیت مشخص می‌توان عادلانه‌تر، انسانی‌تر و کمتر ویرانگر کرد، نه خود جهان به‌مثابه یک کل، بلکه شیوه‌ی تصمیم‌گیری، منطق کنش، و نسبت ما با اخلاق و امید است. شاید این مسیر فاقد شکوه انقلاب‌های بزرگ باشد، اما دقیقاً به همین دلیل است که می‌تواند از تکرار فاجعه جلوگیری کند؛ فاجعه‌ای که تاریخ بارها، با نام رهایی، آن را به انسان تحمیل کرده است. این مقاله تلاش این بود لایه های مخفی نگه داشته شد را عریان کند . این یک پروژه نیمه تمام‌است . جابجایی های عظیمی رخ داده است و دنیا دنیای ۱۸۰۰ یا ۱۹۰۰نیست ! حتی دیگر دنیای ۲۰۰۰ هم نخواهد بود .برای نوشتن این مفاله از منابع زیرین الهام گرفته شده است و خواننده را به مطالعه این آثار دعوت می کنیم :

آلتوسر، لویی

     •           آلتوسر، لویی. برای مارکس (Pour Marx – برای مارکس). ترجمه‌ی فارسی: نشر آگاه، تهران.

     •           آلتوسر، لویی. ایدئولوژی و دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت (Idéologie et appareils idéologiques d’État – ایدئولوژی و دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت). مجموعه مقالات.

آرنت، هانا

     •           آرنت، هانا. ریشه‌های توتالیتاریسم (The Origins of Totalitarianism – خاستگاه‌های توتالیتاریسم). ترجمه‌ی فارسی: نشر ثالث.

     •           آرنت، هانا. خشونت (On Violence – درباره‌ی خشونت). ترجمه‌ی فارسی: نشر نی.

بنیامین، والتر

     •           بنیامین، والتر. تزهایی درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ (Theses on the Philosophy of History – تزهایی در باب فلسفه‌ی تاریخ). ترجمه‌های مختلف فارسی.

پوپر، کارل

     •           پوپر، کارل. جامعه‌ی باز و دشمنان آن (The Open Society and Its Enemies – جامعه‌ی باز و دشمنانش). ترجمه‌ی فارسی: نشر نی.

(در نقد جبر تاریخی و منطق رسالت‌محور)

گرامشی، آنتونیو

     •           گرامشی، آنتونیو. دفترهای زندان (Prison Notebooks – دفترهای زندان). ترجمه‌ی گزیده به فارسی.

(برای مفهوم هژمونی و نقش آگاهی)

فوکو، میشل

     •           فوکو، میشل. نظارت و تنبیه (Surveiller et punir – مراقبت و تنبیه). ترجمه‌ی فارسی: نشر نی.

     •           فوکو، میشل. قدرت/دانش (Power/Knowledge – قدرت/دانش). مجموعه مصاحبه‌ها و مقالات.

 

مارکس، کارل

     •           مارکس، کارل. مانیفست حزب کمونیست (Manifest der Kommunistischen Partei – مانیفست حزب کمونیست).

     •           مارکس، کارل. سرمایه، جلد اول (Das Kapital – سرمایه).

(به‌ویژه در بحث سوژه‌ی طبقاتی و بحران‌های سرمایه‌داری)

مارکوزه، هربرت

     •           مارکوزه، هربرت. انسان تک‌ساحتی (One-Dimensional Man – انسان تک‌ساحتی). ترجمه‌ی فارسی: نشر آگاه.

(در تحلیل جذب اعتراض توسط نظام)

نیچه، فریدریش

     •           نیچه، فریدریش. تبارشناسی اخلاق (Zur Genealogie der Moral – تبارشناسی اخلاق).

     •           نیچه، فریدریش. چنین گفت زرتشت (Also sprach Zarathustra – چنین گفت زرتشت).

(در نسبت با پوچی، اخلاق و نقد نجات‌گرایی)

پولانی، کارل

     •           پولانی، کارل. دگرگونی بزرگ (The Great Transformation – دگرگونی بزرگ). ترجمه‌ی فارسی: نشر مرکز.

(برای فهم سازوکارهای تطبیقی سرمایه‌داری)

ریتر، یورگن هابرماس

     •           هابرماس، یورگن. کنش ارتباطی (The Theory of Communicative Action – نظریه‌ی کنش ارتباطی). ترجمه‌ی فارسی: نشر نی.

(در باب عقلانیت ارتباطی و تصمیم‌گیری غیرقهرمانانه)

این منابع نه به‌عنوان «مرجع حقیقت»، بلکه به‌مثابه ابزارهای نقد، بازاندیشی و پرهیز از تکرار فاجعه به کار گرفته شده‌اند. تحلیل ارائه‌شده، آگاهانه از وفاداری مکتبی پرهیز کرده و تلاش کرده است میان تاریخ، اخلاق و پراتیک، نوعی تعادل ناپایدار اما صادقانه برقرار کند

امیر آذر

۱۰فوریه ۲۰۲۶

 

اسم
نظر ...