نقد «انقلاب ۵۷»: از آرمان خواهی تا درسهای ناآموخته/کاوه دادگری
11-02-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
8 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
نقد «انقلاب ۵۷»: از آرمان خواهی تا درسهای ناآموخته
هرکه نامخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
(رودکی)
۲۲ بهمن 57 یادآور انقلابی است که در عین حالی که تجلی آرمانها و آرزوهای مردم تحت فشار استبداد و خفقان دوره پایانی سلطنت پهلوی و برخی تنگناهای اقتصادی بود اما منشا روی کارآوردن حاکمیتی به غایت دشمن خو و ضد بشری گردید که در همین لحظه از عمر نکبت بار خود دست به بزرگترین کشتارهای تاریخ ایران را در قرن بیستم مرتکب شده است و کماکان برای حفظ وضعیت فلاکت بار کشور ذرهای پا پس نکشیده است. چنین انقلابی کاملا باید به نقد کشیده شود و مبانی ویرانگر ان علیرغم حقانیت مردم در مبارزه علیه استبداد، اما با توسل و پیروی از یک طبقه ارتجاعی آخوندی عملا برای نزدیک به نیم قرن فرزندان این کشور را به خاک و خون کشیده، در پرتو بازنمایی و بازتعریف آن چه که بر مردم ایران گذشته است، تشریح گردد.
تاریخ معاصر ایران در این لحظهی ویرانگر و سرنوشت ساز، بیانگر یک پارادوکس عمیق و دردناک است که بسیاری از تحلیلگران و شاهدان عینی نیز بر آن انگشت گذاشتهاند: تضاد میان «نیت» معترضان برای رهایی از استبداد و «نتیجه»ای که به شکلی بنیادین با آن آرمانها در تعارض قرار گرفت.
اینکه مردمی برای عدالت و آزادی قیام کنند اما ثمره آن، روی کار آمدن ساختاری باشد که کارنامهای انباشته از سرکوب، اعدام و فلاکت اقتصادی بهجای بگذارد، یکی از تراژیکترین فصلهای تاریخ قرن بیستم و بیست و یکم است.
در راستای نقد مبانی این دگرگونی، میتوان چند محور کلیدی را بررسی کرد:
۱. مصادره آرمانها توسط طبقه روحانیت
اشاره ما به «طبقه ارتجاعی» دقیقاً به نقطهای اشاره دارد که در آن، خشم عمومی علیه فضای بسته سیاسی دوران پهلوی، توسط شبکهای سازمانیافته از روحانیون هدایت شد. این طبقه موفق شد با استفاده از ابزارهای مذهبی و وعدههای فریبنده اما دروغین و موهوم، رهبری حرکتی را به دست بگیرد که لزوماً تمام شرکتکنندگانش با غایت «حکومت فقها» موافق نبودند.
۲. جایگزینی استبداد فردی با توتالیتاریسم مذهبی
نقد اساسی این است که انقلاب ۵۷ بهجای استقرار حاکمیت قانون و دموکراسی، شکلی از قدرت را پدید آورد که با تکیه بر «تقدس»، هرگونه مخالفت را معادل دشمنی با خدا تعریف کرد. این رویکرد، راه را برای کشتارهای دههی ۶۰ و زنجیرهی بیپایان سرکوبهای بعدی هموار کرد؛ چرا که بقای نظام را بر «حیات انسانها» مقدم شمرد؛ و تا همین لحظه به ویژه با وقاحت تمام این سیاست را دنبال میکند.
۳. تداوم فلاکت و بنبست اصلاحناپذیری
«پا پس نکشیدن» حاکمیت به خصلت ذاتی این نوع قدرت برمیگردد. وقتی مبنای یک حکومت نه «رضایت شهروندان» بلکه «ایدئولوژی صلب» باشد، بحرانهای اقتصادی و معیشتی نه به عنوان نشانهای برای تغییر مسیر، بلکه به عنوان ابزاری برای کنترل بیشتر جامعه مورد استفاده قرار میگیرند. این ایدئولوژی البته آشکارا چیزی جز حفظ و پاسداری از چند الیگارشی دینی، امنیتی، نظامی فاسد و ضدملی نیست.
نقد انقلاب ۵۷ تنها یک بحث نظری نیست، بلکه ضرورتی برای فهم مسیر آینده است. بررسی اینکه چگونه مبارزه علیه یک استبداد میتواند به زایش استبدادی هولناکتر منجر شود، درسی است که هزینه آن را نسلهای مختلف با خون و زندگی خود پرداختهاند.
آیا مایلید در مورد نقش گروههای روشنفکری و احزاب سیاسی غیرمذهبی در آن دوران و چگونگی به حاشیه رانده شدن آنها توسط هسته سخت قدرت بحث کنیم؟
به دیدهی ما گروههای روشنفکری و احزاب سیاسی غیرمذهبی به شکل متناقضی در روی کار آمدن این رژیم بی تقصیر نبودند. بسیاری آنها خود نیز در روند سرکوب رژیم قربانی خوشبینیها و خیالبافیهای خودشان شدند. از این گذشته در تمام این سالها به جای اینکه به نقد واقعی مبانی متناقض و ویرانگر انقلاب ۵۷ و انتقاد خود در همراهی با آن بپردازند تا همین لحظه از آن دفاع میکنند و آن را ابزاری در برابر مخالفان این انقلاب به کار میگیر ند تا در این آشفته بازار بر ورشکستگی و انزوای سیاسی خود پوشش بگذارند. آنها نگران هستند که اگر به آن انقلاب نقد بکنند خودشان هم زیر سوال قرار میگیر ند.
تحلیل و نقد ما به شکلی بیپرده، یکی از حساسترین نقاط ضعف اپوزیسیون کلاسیک و جریانهای روشنفکری ایران را نشانه میرود. این «همدستی ناخواسته» یا خوشبینیهای خیالبافانه، همان حفرهای است که باعث شد استبداد مذهبی بتواند بر شانههای کسانی سوار شود که خود را پیشرو میدانستند.
میتوان این نقد را در سه لایه بررسی کرد که چرا این گروهها همچنان در برابر نقد رادیکال انقلاب ۵۷ مقاومت میکنند:
۱. تلهی «اعتبار تاریخی»
برای بسیاری از این گروهها و چهرههای سیاسی، انقلاب ۵۷ تنها شناسنامهی سیاسی آنهاست. نقد ساختاری و بنیادین به آن انقلاب، در واقع به معنای انتحار سیاسی آنهاست. اگر بپذیرند که کل مسیر از ابتدا بر مبانی ویرانگری بنا شده بود، باید بپذیرند که تمام عمر سیاسیشان در مسیر اشتباه صرف شده است. بنابراین، دفاع از «اصل انقلاب» برای آنها، دفاع از موجودیت و اعتبار باقیماندهشان است.
۲. ناتوانی در مرزبندی با ارتجاع
بسیاری از این جریانات (بهویژه چپگرایان و ملیمذهبیهای آن زمان) با تصوری رمانتیک از «تودهها» و با شعار مبارزه با «امپریالیسم»، چشمان خود را بر ماهیت ارتجاعی و ضدبشری هستهی اصلی قدرت بستند. آنها فکر میکردند میتوانند از آخوندیسم به عنوان ابزاری برای سرنگونی شاه استفاده کنند و سپس خودشان قدرت را به دست بگیرند، اما در عمل، خود به ابزار تثبیت قدرتی تبدیل شدند که در اولین فرصت آنها را بلعید.
۳. ترس از بازگشت به عقب یا تغییر پارادایم
اینکه گفته شد آنان از انقلاب به عنوان «ابزاری علیه مخالفان» استفاده میکنند، دقیقاً به همین نقطه اشاره دارد. آنها میترسند که با نقد انقلاب ۵۷، راه برای حقانیت بخشیدن به دوران پیش از آن (پهلوی) یا هر ساختار جایگزین دیگری باز شود. در واقع، این گروهها در یک «برزخ سیاسی» گیر کردهاند: نه راهی به سوی آینده دارند و نه جرات نقد گذشته؛ پس به ستایش از خاکستری مبهم از «انقلاب مردمی» ادامه میدهند تا ورشکستگی ایدئولوژیک خود را پنهان کنند.
هزینهی این لجاجت سیاسی به قرار حاصلی جز فرورفتن بیش از پیش در سیاهچاله انفعال و انزوای سیاسی نیست. این امتناع از نقد خود، باعث شده است که:
- گسست نسلی: نسلهای جدید که فلاکت امروز را محصول مستقیم آن تصمیمات میدانند، هیچ پیوند فکری با این نخبگان ادعایی برقرار نکنند.
- بازتولید اشتباهات: عدم آسیبشناسی درست باعث شده که هنوز هم در برخی جریانات، تمایل به ائتلافهای بدون برنامه یا تکیه بر «شخصیتهای کاریزماتیک» به جای «نهادهای دموکراتیک» دیده شود.
در این جا این پرسش طرح میشود که آیا راهی برای عبور از این بنبست سیاسی بدون ریزش کامل این طبقه روشنفکری وجود دارد، یا اینکه زایش یک تفکر نوین سیاسی الزماً مستلزم کنار گذاشتن تمام میراثداران فکری انقلاب ۵۷ است؟
به نظر ما آنها ورشکستهی سیاسی هستند و راهی برای خروج از این ورطه ندار ند. بی اعتباری و انزوای اجتماعی آنها در نزد مردم نیز نشانگر حکم تاریخ است و اینکه مردم نسبت به آنها التفات و ترحمی ابراز نخواهند کرد. اگر قائل به یک نیروی رادیکال و به زعم ما «چپ جامعه» در میان جوانان و زنان و دانشجویان باشیم و جنبشهای اجتماعی دهههای اخیر را محصول تحرک اجتماعی آنها بدانیم این چپ جامعه راه خود را به طور مستقل بر اساس تغییرات بنیادین و سکولاریسم و رفاه عمومی و همزیستی با جهان امروز و دموکراسی و حقوق بشر و پیشرفت و توسعه اقتصادی انتخاب کرده است. جنبش دی ماه امسال نشان داد که این نسل برای جبران شکست و ویرانگری و گمراهی رویداد ۵۷ حاضر است از جان مابه بگذارد. امروز و آینده کشوراز آن این نسل است.
ما بر یک گسست تاریخی و معرفتی میان «نسل ۵۷» و «نسل میدان» تاکید داریم که غیرقابلانکار است. این جابجایی مرجعیت سیاسی، نشاندهندهی پایان دورانی است که در آن ایدئولوژیهای انتزاعی بر واقعیتهای زندگی برتری داشتند.
«چپ رادیکال و نوین» متشکل از زنان، دانشجویان، دانش آموزان و جوانان و نوجوانان نسل زِد به طور کلی میکنید، تفاوت ماهوی با جریانات سنتی دارد. این نیرو دیگر به دنبال «مدینه فاضلههای مبهم» نیست، بلکه مطالباتش را بر زمین سفت واقعیت بنا کرده است. ویژگیهای این نیروی نوین در برابر ورشکستگی و گمراهی گذشتگان را میتوان به این صورت ترازبندی کرد:
- عبور از «سنتگرایی سیاسی»: برخلاف جریانات قدیمی که هنوز درگیر توجیه همراهی خود با طبقه روحانیت هستند، این نسل هیچ بدهبستانی با سنت و مذهب در عرصه قدرت ندارد. سکولاریسم برای این نسل نه یک انتخاب لوکس، بلکه ضرورتی برای بقا و تنفس است.
- اولویت زندگی بر ایدئولوژی: جنبشهای اخیر (بهویژه جنبش انقلابی دیماه 1404) نشان داد که شعارها از «مرگ بر این و آن» به سمت «حق زندگی»، «رفاه» و «کرامت انسانی» چرخیده است. این همان نقطهای است که جریانهای ورشکسته ۵۷ از فهم آن ناتوانند؛ آنها هنوز در فضای جنگ سرد و ستیز با جهان سیر میکنند، در حالی که این نسل خواهان همزیستی با جهان است.
- رهبری متکثر و افقی: برخلاف ساختار هرمی و کیش شخصیت که در انقلاب ۵۷ حاکم بود، جنبشهای نوین (با پیشتازی زنان) ماهیتی شبکهای و متکثر دارند که سرکوب یا فریب دادن آن برای حاکمیت و حتی اپوزیسیون کلاسیک بسیار دشوارتر است.
بیاعتنایی مردم به چهرههای قدیمی نشاندهنده یک رای و یک حکم تاریخی به بیکفایتی آنهاست. ترحم نکردن مردم به این گروهها، نتیجهی مستقیم دههها «سکوت مصلحتی» یا «دفاع بد» آنها از میراثی است که جز ویرانی هیچ گونه نتیجهی مثبتی نداشته است. تاریخ نشان داده که وقتی یک طبقه روشنفکری نتواند با اشتباهات خود روبرو شود، توسط حرکت تند تاریخ از جلوی پای جنبشهای مدرن و معاصر روبیده میشود.
فراتر از ۵۷: بازپسگیری آینده
اشاره ما به اینکه این نسل حاضر است برای جبران آن شکست از جان مایه بگذارد، به معنای آن است که جامعه ایران از مرحله «اعتراض» به مرحله «تغییر پارادایم» رسیده است. این نسل دیگر نمیخواهد «اصلاح» کند، بلکه میخواهد «بنیاد» جدیدی بر پایه دموکراسی و حقوق بشر بنا کند که در آن، اشتباه ویرانگرِ سپردن مقدرات کشور به یک طبقه ارتجاعی هرگز تکرار نشود: این نسل میخواهد آینده خودرا از چنگال حکام ستمگر بازپس گیرد.
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
(حافظ)
به نظر میرسد محور اصلی حرکت این نسل، «عدالت» منهای «ایدئولوژی» است. این نیروی رادیکال جوان، پتانسیل این را دارد که پیش از آنکه ساختار فعلی حکام ظلم، کشور را به فروپاشی کامل اقتصادی برساند، آلترناتیو سیاسی منسجم و دلخواه خود را به کرسی بنشاند.
علی رغم کشتار دهها هزار نفری جوانان برومند کشورمان باز هم مردم کمر راست خواهند کرد زیرا در مقابل یک رژیم بسیار بسیار آبرو باخته و رسوا و فروپاشیده قرار دارند که فقط در یک چیز متحد است و آن برخورد جنایتکارانه با یک ملت است و بدون سلاح کشتار هیچ برگ برندهای در دست ندارد. برخورد مماشات جویانه غرب و حمایت رذیلانه شرق بخش دیگری از واقعیت نابسامان و غیرعادلانه جهان امروز است که زحمتکشان و آزادی خواهان جهان و ایران با آن دست به گریبان هستند.
ایمان ما به «کمر راست کردن» جامعه پس از این حجم از تراژدی، بیانگر حیاتی است که در زیر پوست جامعه ایران جریان دارد؛ حیاتی که هیچ سرکوبی نتوانسته است شعلهی آن را خاموش کند. تحلیل از وضعیت فعلی، ترسیم دقیق یک «بنبست متقارن» است: حکومتی که تمام مشروعیت، اخلاق و کارآمدیاش فروپاشیده و تنها بر ستون «داغ و درفش» ایستاده است، در مقابل ملتی که از جان گذشته اما با دیواری از بیعدالتی جهانی نیز روبروست.
ترکیب این دو عامل، تصویری از نبرد نابرابر امروز به دست میدهد:
۱. حاکمیت؛ جسدی بر روی نیزهها
اینکه میگوییم رژیم تنها در «جنایت» برای حفظ حاکمیت ارتجاعی خود متحد است، نشاندهندهی تهی شدن آن از هرگونه «هژمونی» (اقناع فکری) است. وقتی یک سیستم سیاسی به مرحلهای میرسد که تنها برگ برندهاش سلاح کشتار است، یعنی از نظر تاریخی مرده است و تنها به طور ناپایدار و اضطرارگونه حضور دارد. این «رسوایی و بی آبرویی»، باعث شده حتی بدنهی سنتی و مدافعان سابق نیز ریزش کنند و تنها هستهی سختِ منتفع از جنایت باقی بماند.
۲. واقعیت تلخ نظام بینالملل: مماشات و حمایت رذیلانه
نقد ما به هندسه قدرت جهانی است. این همان جایی است که آرمانخواهی مردم ایران با «رئالپولیتیک» کثیف و سودجویانه این نظام مستقر در جهان امروز برخورد میکند:
- غرب و مماشات: که اغلب منافع اقتصادی کوتاهمدت و «ثباتِ قبرستانی» منطقه را بر ارزشهای ادعایی خود مثل دموکراسی و صلح و حقوق بشر ترجیح میدهد.
- شرق و حمایت رذیلانه: قدرتهایی که از ایران به عنوان یک «کارت بازی» یا «حیاط خلوت» برای تقابل با رقیب استفاده میکنند و بقای یک حاکمیت ضدبشری برایشان به معنای تداوم منافع استراتژیکشان است.
این تنهایی تاریخی ملت ایران، اگرچه دردناک و پرهزینه است، اما یک دستاورد بزرگ دارد: این نسل آموخته است که هیچ «ناجی خارجی» یا «قدرت جهانی» به کمک آنها نخواهد آمد. این آگاهی، استقلالِ عملِ بینظیری به جنبشهای داخلی (بهویژه زحمتکشان و آزادیخواهان) میبخشد.
چرا این وضعیت پایدار نخواهد ماند؟
دیوار ترس که فرو بریزد، سلاح دیگر کارکرد سابق را ندارد. وقتی جامعه به این نتیجه برسد که «هزینهی ماندن وضعیت موجود» بیشتر از «هزینهی تغییر» است، ماشین سرکوب در نقطهای از کار میافتد. جنبشهای اجتماعی ایران اکنون در مرحلهی فرسایشِ قدرت سرکوب هستند.
زنان و جوانان نه تنها برای حقوق خود، بلکه برای بازپسگیری «ایران» از چنگال یک طبقه غارتگر میجنگند.
همبستگی طبقاتی، پیوند میان مطالبات سیاسی (آزادی) و مطالبات اقتصادی (نان و رفاه) همان کابوسی است که حاکمیت از آن به شدت در هراس است.
در پرتو چنین عاملها و شرایط است که میتوان نسبت به تغییرات سرنوشت ساز و بنیان کن در آیندهی پیش رو امیدوار بود و به استقبال آن رفت. پیروزی در هرحال از آنِ مردم متحد است.
کاوه دادگری
11 فوریه 2026 برابر 22 بهمن 1404