از لیبرالیسم تا فاشیسم/پل ماتیک
02-02-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
10 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
از لیبرالیسم تا فاشیسم
پل متیک – ۱۹۴۱
منبع: مارکسیسم زنده، جلد ۵، شماره ۴، بهار ۱۹۴۱، صفحات ۲۰–۶
برگردان به فارسی: آرمان جمهور
اول
تغییرات سریع اجتماعی، لایههای مختلف جامعه را به طرق مختلف تحت تأثیر قرار داد و با شکلگیری سرمایه، فرصتهای فراوانی ایجاد شد. اعتقاد به پیشرفت بر ایدئولوژی طبقه سرمایهدار مرفه حاکم بود، بهطوریکه حتی بیرحمترین کارآفرینان سرمایهدار نیز به نوعی متقاعد شده بودند که انباشت بیپایان سرمایه سرانجام به نفع کل بشریت خواهد بود. بدبختیهای انکارناپذیری که با افزایش ثروت همراه بود، بهعنوان نقصهای تأسفباری دیده میشد که تا حدودی از گذشته به ارث رسیده بودند و در جریان توسعه بیشتر، برای رضایت همه برطرف میشدند.
از زمان آگوست کنت، متفکران بورژوایی علاقهمند به مسائل اجتماعی کاملاً متقاعد شدهاند که با تسلط نظام تولید سرمایهداری و ساختار سیاسی لیبرال آن، سرانجام جامعهای تأسیس شده است که در آن میتوان همه مشکلات موجود و ممکن را از طریق «اخلاقیسازی سرمایه» بهطور مسالمتآمیز حل کرد.
توسعه سرمایهداری با رشد و افول تعدادی از ایدهها و جنبشهای ضدسرمایهداری همراه بوده است. اما از آنجایی که ایدئولوژیهای غالب در یک دوره تاریخی، ایدئولوژیهای طبقات حاکم هستند، خوشبینی رایج در جنبش کارگری اولیه بازتابی از «پوزیتیویسم» بورژوازی لیبرال بود. مخالفان سرمایهداری نیز این را بدیهی میدانستند که فرایند گسترش سرمایهداری، بخشهای بزرگی از جهان را صنعتی خواهد کرد، تجارت بینالمللی را توسعه میدهد و روابط طبقاتی را از طریق افزایش پرولتاریا ساده میکند.
جناحهای میانهرو و همچنین رادیکال جنبش کارگری، با پایبندی به اصول فلسفی و سازمانی مختلف، عمیقاً متقاعد شده بودند که با موفقیت سرمایهداری، موفقیت طبقه کارگر نیز تضمین شده است. آگاهی طبقاتی و سازمانهای کارگری با افزایش اهمیت صنعت در مقیاس بزرگ، تمرکز سرمایه همراه با آن و تمام تغییرات ساختاری مرتبط در جهت جامعه دوطبقهای، ناگزیر رشد خواهند کرد.
این ایده که پیشرفت هم به سرمایهداران و هم به مخالفانشان خدمت خواهد کرد — و دومی حتی بهتر از اولی — بازتابی از وحدت عملی بین کار و سرمایه، از تعامل مداوم نیروهای طبقاتی بود که مانع توسعه آگاهی طبقاتی «خالص» و یک عمل انقلابی واقعاً منسجم میشد و علاوه بر این، عمیقاً ریشه در گذشته داشت. از آنجا که تاریخ را نمیتوان به عقب برگرداند، هیچ جایگزینی برای لایههای پرولتاریای جامعه به جز حمایت از انقلاب بورژوایی وجود نداشته است. اگرچه کارگران صرفاً مجبور بودند در کنار بورژوازی نوظهور بجنگند، اما آنها را وادار به این فکر میکردند و به این باور علاقه داشتند که در مبارزه برای آرمان سرمایهداری، رهایی خود را نیز آماده میکنند.
یافتن عناصر سرمایهداری و حتی پیشاسرمایهداری در تمام نظریهها، آرمانشهرها و جنبشهای ضدسرمایهداری جای تعجب ندارد. این عناصر نه تنها در مراحل اولیه این جنبشها یافت میشوند، بلکه در طول زمان نیز اهمیت یافتهاند. سوسیالیسم مدرن، که نمیخواست مانع توسعهای شود که از نظر تاریخی ضروری تلقی میشد، سعی کرد با مترقی ماندن — زمانی که خود بورژوازی محافظهکار شده بود — به پیشرفت آن کمک کند.
پرولتاریا با تشخیص تداوم فرایندهای تاریخی، که آن را بهعنوان مجموعهای از مبارزات طبقاتی تفسیر میکرد، قرار بود از جایی که سرمایهداران متوقف شده بودند ادامه دهد. در حالی که بورژوازی از یک حرکت دیالکتیکی که با ایجاد دولت بورژوایی به پایان رسید راضی بود، مارکس به نگاه دیالکتیکی به جامعه ادامه داد؛ یعنی جامعه در جهت و در انتظار یک انقلاب پرولتری عمل میکرد.
با این حال، با یادآوری گذشته انقلابی، نمیتوان مدت زیادی با واکنشی که بورژوازی موفق دامن زده بود مقابله کرد. هرچه جنبش کارگری از دوره طوفان و خشکسالی سرمایهداری دورتر میشد، کمتر تمایلی به بازسازی درام تاریخی انقلاب بورژوایی در لباس پرولتاریا داشت. خود مارکس با افزایش سن، بهطور قابلتوجهی علمیتر میشد و «ژنرال» انگلس مجبور شد استراتژی سنگربندی را که زمانی محبوب بود، بهعنوان استراتژی منسوخشده رد کند.
احتمال فزاینده افزایش ظاهری سود و دستمزد، جنبش کارگری را با اطمینان بیشتری در ساختار سرمایهداری ادغام کرد. از نظر سیاسی نیز، طبقه کارگر به یک عامل ظاهراً مهم در دموکراسی بورژوایی — حداقل در اروپای غربی — تبدیل شد. «به پیش و رو به بالا» شعار همه طبقات بود و نه علم انقلابی و نه تبلیغات نمیتوانستند با روحیه جدید مقابله کنند. جنبش کارگری بهطور کلی ایدئولوژیهای همان اصلاحطلبان بورژوایی را پذیرفت که مارکس آنها را شایسته ارزیابی انتقادی جدی نمیدانست.
در نهایت، انجمن فابیان و «تجدیدنظرطلبی» برنشتاین، آمارهای ناامیدکنندهای را به ایدئولوژی همکاری طبقاتیِ از پیش کهنهشده جان استوارت میل اضافه کردند و کارشان را یکسره کردند.
اگرچه درست است که مارکسیسم «اولیه» در نظریه و عمل خود عناصر بورژوایی را در بر داشت، اما مهمتر از آن، ایدهها و نیروهای اجتماعی کاملاً ناسازگار با جامعه سرمایهداری را در خود جای داده بود. در حوزه اقتصادی، «پیشرفت» سرمایهداری، یعنی انباشت سرمایه، از نظر مارکسیسم بهمثابه انباشت بدبختی بود. اقتصاد رقابتی و مبتنی بر مالکیت خصوصی ناگزیر با مشکلات فزایندهای روبهرو میشد که در نهایت قادر به غلبه بر آنها نبود. نظام سرمایهداری فانی بود.
تناقضات درونی و محدودیتهای بیرونی آن، به جنبش کارگری رو به رشد اطمینان میداد که هرچه سرمایهداری بیشتر پیشرفت کند، زمان پیروزیاش نزدیکتر میشود. با این حال، عناصر انقلابی در مارکسیسم بهزودی یا نادیده گرفته شدند یا به گونهای تفسیر شدند که آنها را در عمل غیرانقلابیِ فزاینده جنبش کارگری — که کاملاً از پیشرفت سرمایهداری راضی بود اما به ایدئولوژیای نیاز داشت که این واقعیت را پنهان کند — جای داد.
محتوای انقلابی مارکسیسم به نوعی تمرین معنوی برای تعطیلات تبدیل شد. این بهعنوان جبرانی برای ناچیز بودن امتیازاتی که از بورژوازی گرفته یا معامله شده بود مطرح شد. این یادآوری به طبقه حاکم بود که در وظیفه خود نسبت به بردگانش کوتاهی نکند.
این واقعیت که نگرشها، اصول و فعالیتهایی که در مرحله روشنگری بورژوازی مترقی تلقی میشدند، وارد نظریه و عمل پرولتاریا شدند، در مفاهیم مختلف آنچه یک جامعه جدید را تشکیل میداد نیز آشکار میشود. ساختار اجتماعی جدید مورد حمایت سازمانهای انقلابی، یا تبدیل نظم موجود به نظم جدیدی که اصلاحطلبان به آن امیدوار بودند، ساختارهای ذهنی بسیار مبهمی بودند. اما حتی در ابهام خود، این طرحهای کلی آینده به همان اندازه قدیمی بودند که بیشتر به دنبال بهشت گمشده بودند تا یک جامعه جدید.
همانطور که بهعنوان مثال فریدریش انگلس، با تکیه بر یک نظریه انسانشناسیِ مشکوک، جامعه جدید را بهعنوان بازیابی — البته در سطحی بالاتر — یک کمونیسم اولیه از دسترفته تصور میکرد. خود مارکس این سؤال را مطرح کرد که آیا کمونهای روستایی پیشاسرمایهداری روسیه میتوانند مفید باشند و نقشی در بازسازی سوسیالیستی جامعه ایفا کنند یا خیر.
ایدئولوژیهای مرتبط با شرایط اولیه و حتی پیشاسرمایهداری نیز در نظریههای آنارشیسم با تأخیر احیا شدند. ایدههای کمی تغییر یافته خردهبورژوازی در برنامههایی که برای پایان دادن به هرگونه حکومت انحصاری با پایان دادن به حکومت دولت طراحی شده بودند، دوباره ظاهر شدند. تمرکززدایی، اعتبارات اجتماعی، تبادلات نیروی کار، سندیکاها و سایر پیشنهادها — بهطور خلاصه — نه تنها نتیجه تشخیص شهودی این بودند که روند توسعه سرمایهداری به سمت دولت تمامیتخواه است، بلکه با نظریهها و عمل گذشتههای دور نیز مرتبط بودند.
گذشته از همه اینها، هابز «لویاتان» خود را در اواسط قرن هفدهم نوشت و ترور ژاکوبنی خیلی زود قدرتهای مطلقگرایانه احتمالی یک رژیم دموکراتیک-سرمایهداری را نشان داده بود.
مفاهیم مبهم سوسیالیسم به همان اندازه که مفید بودند، گمراهکننده نیز بودند. همانطور که پروفسور پیگو زمانی اظهار داشت، اگر «ما یک چهره برهنه را، با تمام نقصهایش که از والدینش پیداست، در مقابل چهرهای که پوشیده است قرار دهیم، در واقع داریم موازنه را به ضرر برهنگی تغییر میدهیم» — یعنی به ضرر سرمایهداری. با این حال، قابل درک است که آنچه برهنگی آشکار میکند، به شدت بر هرگونه حدس و گمانی در مورد آنچه که حجاب ممکن است پنهان کند، تأثیر میگذارد.
سرمایهداری از لسهفر به انحصار توسعه یافت. خودِ لسهفر، انحصار ابزار تولید در دست طبقهٔ سرمایهدار را پیشفرض میگیرد، اما رقابت میان کارآفرینان منفرد وجود داشت. با این حال، این رقابت از همان ابتدا ناقص بود، زیرا شامل تجمعهای مختلف سرمایه، جابهجاییهای تولید، تغییرات در مکان و، بهطور خلاصه، مجموعهای کامل از واقعیتهای اقتصادی، اجتماعی، تاریخی و جغرافیایی بود که برای سرمایهداران مختلف معانی متفاوتی داشت و همهٔ «قوانین» رقابتی را به «قوانین» انحصار تبدیل میکرد.
بنابراین، تشکیل سرمایه همان تمرکز سرمایه بود که به نوبهٔ خود به معنای تمرکز کنترل سیاسی نیز بود. منطقاً کل این تحول به تقسیم جامعه به دو گروه منجر میشد: صاحبان ابزار تولید — که به دلیل موقعیت خود بر همهٔ حوزههای زندگی اجتماعی حکومت میکردند — و بقیهٔ بشریت.
با این حال، اذعان میشد که این تحول نیازی نداشت حتماً به «نتیجهٔ منطقی» خود برسد؛ مدتها پیش از آن، به دلیل فشار فرایندهای متناقض درگیر، ممکن بود رکود، تحولات اجتماعی و تغییرات انقلابی رخ دهد.
با این وجود، روند به سمت «کارتل عمومی» بود — به سمت سرمایهداری دولتی؛ یعنی وضعیتی که در آن دولت کاملاً توسط سرمایه تصرف میشود. با پذیرش کل این فرایند بهعنوان امری اجتنابناپذیر، تنها چیز ثابت این بود که سوسیالیستها باید توجه خود را، پیش از هر چیز، بر دستگاه دولتی متمرکز کنند: اصلاحطلبان با تلاش برای بهدست گرفتن کنترل از طریق قانون، و انقلابیون با تلاش برای نابودی دستگاه قدیمی به نفع یک دولت جدید.
اما هر دو باید کاملاً متوجه آنچه به هر حال قرار بود اتفاق بیفتد میبودند: ادغام نهایی تمام قدرت اقتصادی و سیاسی در دستان یک مرجع واحد. اصلاحطلبان، در صورت کنترل دولت، ابزار تولید را از مالکان سرمایهدار میخریدند؛ انقلابیون آنها را سلب مالکیت میکردند.
انگلس در آنتیدورینگ اعلام کرد که «اولین اقدامی که دولت واقعاً بهعنوان نمایندهٔ کل جامعه — تصرف ابزار تولید به نام جامعه — مطرح میکند، در عین حال آخرین اقدام مستقل آن بهعنوان یک دولت است.» پس از آن، دولت «زوال» خواهد یافت تا جایی برای «ادارهٔ امور» باز شود. بنابراین، قدرت دولتی در پی حذف قدرت دولت و، در نتیجه، قدرت سرمایه است.
مفهوم «دولت کارگری» از فرضیهای دربارهٔ کنترل اجتماعی که به آینده مربوط میشود مشتق نشده است، بلکه شناخت یک ضرورت اجتنابناپذیر است که توسط توسعهٔ قبلی سرمایهداری تعیین شده است.
ضرورت به یک فضیلت تبدیل شد. کمی پیش از آنکه «اولین دولت کارگری» به وجود آید، لنین، مدافع اصلی آن، شروع به توصیف سوسیالیسم بهعنوان «چیزی جز گام بعدی به جلو از انحصار سرمایهداری دولتی، چیزی جز انحصار سرمایهداری دولتی که برای منفعت کل مردم ساخته شده است» کرد.
انحصار دولتی، بهویژه در آشکارترین شکل خود که در شرایط جنگ به دست میآمد، برای لنین به «کاملترین آمادگی مادی برای سوسیالیسم» تبدیل شد، مشروط بر اینکه پرسنل حاکم تغییر کنند. اکنون کل محتوای انقلاب پرولتری بهعنوان جایگزینی یک طبقهٔ حاکم خودخواه با یک دستگاه دولتی نیکوکار تلقی میشد.
لنین زمانی گفت: «اگر روسیه توسط ۱۳۰٬۰۰۰ زمیندار اداره میشد، منطقی نیست که به ما بگویید روسیه نمیتواند توسط ۲۴۰٬۰۰۰ عضو حزب بلشویک اداره شود.» و مدتها پیش از آنکه این فرصت پیش بیاید، او اصرار داشت که «ایدهآل سوسیالدموکرات نباید دبیر اتحادیهٔ کارگری باشد، بلکه باید تریبون مردم باشد.»
لنین برای تطبیق «واقعگرایی» سیاسی خود با «ارتدکسی» مارکسیستیاش — که در مبارزه علیه مخالفان سرمایهدار و اصلاحطلب بلشویسم ضروری بود — گفتهٔ سرسری مارکس مبنی بر اینکه جامعهٔ سوسیالیستیِ برآمده از دل سرمایهداری با جامعهای با تاریخ طولانیِ خود متفاوت خواهد بود را به فرمول مفید «از سوسیالیسم تا کمونیسم» تبدیل کرد. «سوسیالیسم» اساس کمونیسم بود، همانطور که انحصار دولتیِ سرمایهداری اساس «سوسیالیسم» بود. بنابراین هر کمونیستی باید از «سوسیالیسم» حمایت کند و انحصار دولتی را ترجیح دهد. او نمیتوانست هیچ اعتراضی به این درخواست داشته باشد که تا زمان رسیدن کمونیسم، شدیدترین کنترل دولتی بر تولید و توزیع الزامی است.
وقتی انگلس اعلام کرد که پرولتاریا قدرت دولت را به دست میگیرد و مالکیت ابزار تولید را به مالکیت دولتی تبدیل میکند، واضح است که او فرض کرده است که قبلاً هیچ تغییر مالکیتی به مالکیت دولتی صورت نگرفته است. در غیر این صورت، او فقط میتوانست بگوید که انحصار دولتیِ سرمایهداری باید با یک انحصار دولتیِ سوسیالیستی جایگزین شود. بنابراین لنین کاملاً «مارکسیستی» به تصرف دولت، ملی کردن تمام داراییهای تولیدی و تنظیم اقتصاد طبق یک برنامه اقدام کرد. برای تحقق کامل برنامهٔ مارکسی، تنها چیزی که باقی میماند «زوال دولت» است.
با این حال، نکتهای که باید مورد توجه قرار گیرد این است که در جایی که مارکس و انگلس به بازسازی سوسیالیستی جامعه به شیوههایی بسیار مبهم پرداختند و عمدتاً چند اصل کلی — مانند آنچه در نقد برنامهٔ گوتا یافت میشود — را مطرح کردند، لنین مفهوم خاص و مشخصی از ساختار و ویژگیهای سوسیالیسمی که بلشویکها قرار بود برقرار کنند داشت. مدل او — به قول معروف — در ادارهٔ پست آلمان یافت میشد؛ «سوسیالیسم» او تقریباً با «سوسیالیسم» اقتصاد جنگی آلمان یکسان بود.
برای لنین، به دست گرفتن سرمایهداری هنگامی که به بالاترین تمرکز و مرکزیت خود رسیده بود، به معنای تکمیل فرایند اجتماعیشدنی بود که خودِ سرمایهداری از طریق قوانین خاص توسعهٔ خود آغاز و تقویت کرده بود. در کشورهای پیشرفتهٔ انحصاری، سرنگونی سیاسی دولت موجود برای تبدیل آنچه دیروز تحت نام دروغین سرمایهداری عمل میکرد به سوسیالیسم کافی بود.
در روسیه، اوضاع پیچیدهتر بود، زیرا در آنجا پرولتاریا مجبور بود هم انقلاب بورژوایی را انجام دهد و هم آن را از بین ببرد، زیرا بورژوازی به معنای واقعی کلمه دیگر قادر به انجام مأموریت تاریخی خود، یعنی آمادهسازی زمینه برای جامعهٔ سوسیالیستی، نبود.
مارکس و انگلس دانشمند بودند، نه پیامبر. آنها نظام سرمایهداری را آنطور که میشناختند تحلیل کردند و در مورد گرایشهای توسعهای آن به نتایجی رسیدند، اما آینده را با تمام جزئیاتش پیشبینی نکردند. آنها رژیمهای توتالیتر فعلی را پیشبینی نکردند. برای آنها، دولت اساساً ابزاری برای تضمین حاکمیت طبقهٔ سرمایهدار بود. اگر با تمرکز سرمایه، هیئت حاکمه کوچکتر شود، دولت به منافع کمتری خدمت میکند و با تودههای بیشتری مخالفت میکند.
اما مارکس و انگلس هرگز خطوط فکری خود را تا انتها دنبال نکردند، زیرا متقاعد شده بودند که سرمایهداری قادر نخواهد بود به نقطهای از توسعه برسد که ادغام کامل دولت و سرمایه و نوعی اقتصاد برنامهریزیشده را ممکن سازد. هر دو میدانستند که تراستسازی و حمایتگرایی تلاشهایی برای ایجاد نوعی تنظیم در بازارهای ملی و بینالمللی هستند، اما همانطور که انگلس در پاورقی جلد سوم سرمایه اشاره کرده است، مطمئن بودند که چنین «آزمایشهایی تنها تا زمانی عملی هستند که وضعیت اقتصادی نسبتاً مساعد باشد... اگرچه تولید مطمئناً به تنظیم نیاز دارد، اما مطمئناً طبقهٔ سرمایهدار نیست که برای این کار مناسب باشد؛ تراستها هیچ مأموریت دیگری ندارند جز اینکه مطمئن شوند ماهیهای کوچک توسط ماهیهای بزرگ، سریعتر از قبل، بلعیده میشوند.»
از نظر مارکس، فرایند سلب مالکیت سرمایهداری به یک ابرتراست غولپیکرِ ادغامشده با دولت ختم نمیشود. با اعتماد به قدرتهای روبهرشد طبقهٔ کارگر، مفهوم او از انباشت سرمایهداری، همانطور که زمانی به انگلس نوشت، «در مبارزهٔ طبقاتی بهعنوان پایانی که در آن راهحل کل لکهٔ ننگ یافت میشود» به پایان میرسد.
با این حال، برای مدت طولانی، مبارزات طبقاتی واقعی صرفاً بهعنوان انگیزههایی برای انباشت سریعتر سرمایه عمل میکردند. سرمایهداری خود را با شرایط متغیر بسیار سازگار نشان داد. بحرانهای دورهایِ مکرر آن را تقویت میکردند، نه تضعیف. مبارزهٔ طبقاتی کاملاً بیاهمیت نشد، اما مسئلهٔ غالب، تغییر ماهیت خودِ سرمایهداری بود.
تراستیزاسیون، کارتلسازی و انحصارگرایی — که اغلب فراتر از مرزهای ملی بودند — به سمت مقررات بازار، تولید برنامهریزیشده و کنترل بحران اشاره داشتند. ظاهراً دوران جدیدی آغاز شده بود. سرمایهداری — دستکم آن سرمایهداری که مارکس دربارهٔ آن نوشته بود — به پایان خود نزدیک میشد.
هیلفردینگ، نظریهپرداز سوسیالیست، خاطرنشان کرد که هر سرمایهدار نهتنها باید سود کسب کند، بلکه باید انباشت کند تا سرمایهدار باقی بماند. اما انباشت به معنای تمرکز سرمایه در دستهای کمتر است. بنابراین هر سرمایهدار با دنبال کردن هدف سرمایهدارانهٔ خود، بهتدریج فرصتهای دنبال کردن اهداف سرمایهدارانه را از بین میبرد. با تمرکز تمام سرمایه در «یک دست»، سرمایهداری به «هدف» خود رسیده بود. در آن زمان دیگر هدف سرمایهدارانهای وجود نداشت که بتوان آن را دنبال کرد. انباشت سرمایه به معنای قبلی این اصطلاح دیگر امکانپذیر نخواهد بود، زیرا هر جا که همهچیز متمرکز باشد، تمرکز متوقف میشود.
کائوتسکی کمی با احتیاط بیشتر همین استدلال را در مورد مسائل روابط بینالملل در نظریهٔ «اولتراامپریالیسم» خود به کار برد.
در نگاه اول، همهٔ اینها کاملاً با مارکسیسم همسو به نظر میرسد، زیرا خودِ مارکس متقاعد شده بود که، چه در سطح ملی و چه در سطح بینالمللی، «هر آنچه بورژوازی متمرکز میکند به نفع طبقهٔ کارگر است.» با این حال، این امر طبقهٔ کارگر را از دردسر انقلاب معاف نمیکرد. از نظر مارکس، تکامل از اقتصاد آزاد به سمت تراستیزاسیون یک خط مستقیم نبود. این تکامل فرایندی متناقض از رونق و رکود، سازندگی و ویرانی، تمرکز و عدم تمرکز، پیشرفت و ارتجاع بود. تضاد ذاتی در روابط تولید هرگز نمیتوانست از طریق تمرکز — یعنی صرفاً با یک اصل سازماندهی — برطرف شود. با گسترش خودِ تولید و گسترش دامنهٔ فعالیت سرمایهداری، این تضاد در مقیاسی وسیعتر بازتولید میشد. پایان اقتصاد آزاد، پایان رقابت نبود؛ بلکه تنها به رقابت شدیدتر انحصارها منجر شد. تمرکز ملی نشاندهندهٔ گرایشی نه به سمت صلح، بلکه به سمت جنگهای امپریالیستی بود. بدون شک تغییرات کمی وجود داشت؛ با این حال، یک تغییر کیفی مستلزم کنش طبقاتی است. تا زمانی که از یک سو مالکان یا کنترلکنندگان ابزار تولید و از سوی دیگر یک طبقهٔ کارگر تهیدست وجود داشتند، هرگونه بازتولید شامل بازتولید رابطهٔ استثماری میشد.
تنها آن طبقهای که هیچ چیز نداشت میتوانست به پایان دادن به این رابطه علاقهمند باشد و بنابراین میتوانست فرایند بازتولید مداومی را که شامل بازتولید تمام شرایطی بود که با روابط طبقاتی موجود مرتبط و توسط آنها تعیین میشد، متوقف کند. بدون لغو روابط طبقاتی، هرگونه تحولی تنها بیان جدیدی از همان جامعهٔ سرمایهداری قدیمی خواهد بود.
اصلاحطلبان سوسیالیست انکار نمیکردند که مبارزهٔ رقابتی، تضادهای درونی سرمایهداری را در مقیاسی بزرگتر بازتولید میکند، اما فکر میکردند این فرایند به دلیل فقدان رقبا به پایان خود نزدیک میشود. هیلفردینگ، با فرض رسیدن به این نقطه، در کتاب سرمایهٔ مالی نوشت: «کل تولید سرمایهداری آگاهانه توسط یک مرجع تنظیم خواهد شد... جامعه همچنان شکلی آنتاگونیستی خواهد داشت، اما این آنتاگونیسم، آنتاگونیسمِ توزیع خواهد بود. خودِ توزیع آگاهانه تنظیم خواهد شد.»
در این مرحله از توسعه، تمام مقولات پیشین سرمایهداری معنای خود را از دست میدهند. مرجع واحد تعیین میکند چه چیزی و تحت چه شرایطی باید تولید شود؛ محصولات را کنترل میکند و آنها را آنگونه که مناسب میداند توزیع میکند. در چنین شرایطی، تنها دلیل جایگزینی یک مرجع سرمایهداری با سوسیالیستها — یعنی پرسنلی که توسط توسعهٔ قبلی در موقعیت کنترل قرار گرفتهاند — این اعتقاد خواهد بود که سوسیالیستها میدانند چگونه بهتر به جامعه خدمت کنند. از آن پس، روند تاریخی توسط اقدامات افرادی که مرجع واحد را تشکیل میدهند تعیین میشود. فرقی نمیکند این افراد از طبقهٔ سرمایهدار، طبقهٔ متوسط یا طبقهٔ کارگر باشند؛ تنها «کیفیت رهبری» اهمیت دارد.
اگرچه لنین از تحسینکنندگان بزرگ «ارتدکسی» مارکسیستیِ کائوتسکی و هیلفردینگ بود، اما خیلی زود در مسائل عملی با آنها مخالفت کرد. مستقل از این پرسش که آیا نظریههای آنها در اروپای غربی مؤثر خواهد بود یا نه، مسلم بود که با شرایط روسیه مطابقت ندارند. انتظار برای تمرکز سرمایه در میان دهقانان روسیه بهسادگی به معنای زیادهخواهی بود. انقلابی در حال شکلگیری بود؛ باید در آن شرکت میشد و خود را با شرایط خاص آن وفق میداد. اگرچه لنین صبر اصلاحطلبانی را که منتظر «بلوغ» سوسیالیسم بودند نداشت، اما با اشتیاق این تصور آنها را پذیرفت که تاریخ میتواند به محض تمرکز سرمایه در «یک دست»، توسط یک هیئتمدیره ساخته شود. او در کنگرهٔ حزب بلشویک گفت: «سرمایهداری دولتی آن شکلی از سرمایهداری است که ما میتوانیم آن را محدود کنیم. این سرمایهداری با دولت گره خورده است و دولت — یعنی کارگران، پیشرفتهترین بخش کارگران، پیشتاز، خودِ ما هستیم و ماهیت این سرمایهداری دولتی به ما بستگی دارد.»
با توجه به ترتیبات سلسلهمراتبی درون حزب، تنها چیزی که برای گفتن باقی مانده بود همان چیزی بود که لویی چهاردهم کمی پیش از انقلاب بورژوایی گفت: «دولت، من هستم» — و اکنون، در «پایان» سرمایهداری، بر زبان صد میلیون آلمانی جاری است: «هیتلر آلمان است!»
بهکارگیری این اصول در روسیه با هدف انجام و بهبود کاری بود که سرمایهداران در انجام آن موفق نشده بودند. این کار عظیمی بود. شکی نیست که لنین و تروتسکی اصطلاحات «خائن» و «ریاکار» را نهتنها برای اهداف رقابتی، بلکه به این دلیل که واقعاً متقاعد شده بودند این افراد به اصول خود خیانت میکنند، دربارهٔ هیلفردینگیها به کار میبردند. گذشته از همهٔ اینها، تفاوتهای اساسی بین اصلاحطلبان و انقلابیون در سیاستهای مبارزه برای قدرت آنها یافت میشد، نه در روشهایشان برای ساختن سوسیالیسم.
درست است که روسیه «بالغ» نبود، اما آیا نمیتوانست با انجام آگاهانهٔ آنچه در کشورهای سرمایهداری بدون اطلاع مردم اتفاق میافتاد، به پیشرفت آن کمک کند؟ سوسیالیستها پاسخی نداشتند. برای یافتن استدلالهای ضدبلشویکی، آنها مجبور بودند از ضدانقلاب سفید وام بگیرند.
تروتسکی در کتاب تروریسم و کمونیسم نوشت که «بدون نظامیسازی کار و اجبار دولتی... سوسیالیسم یک صدای توخالی باقی خواهد ماند... هیچ راهی برای سوسیالیسم وجود ندارد جز تنظیم آمرانهٔ نیروها و منابع اقتصادی... و توزیع متمرکز کار در هماهنگی با برنامهٔ کلی دولت.» این کاملاً با ایدههایی که توسط همهٔ سوسیالیستهای آن زمان پرورش داده میشد مطابقت داشت. با این حال، اکثر سوسیالدموکراتها از پذیرش رژیم بلشویکی بهعنوان یک رژیم سوسیالیستی خودداری کردند. در این رژیم، سوسیالیستها و پیروانشان همانطور که در زمان تزار به سیبری میرفتند، به آنجا فرستاده میشدند. اما سوسیالیستها نمیتوانستند ادعا کنند که با یک رژیم سرمایهداری مخالفاند و همچنین نمیتوانستند بپذیرند که قصد نابودی سوسیالیسم را دارند. پس آنها با چه چیزی مخالفت میکردند؟
در واقع، مشکل بهراحتی حل میشود؛ «از نظر تئوری» کمی دشوارتر است. سوسیالیستها نظریهٔ زیبایی از توسعهٔ اجتماعی ساخته بودند؛ سرمایه خود «اجتماعیکنندهٔ» بزرگی بود. فقط باید منتظر میماندند. این انتظار کاملاً قابلتحمل بود، زیرا تودهها را آموزش میداد، نظم و انضباط را توسعه میداد، همبستگی گروهی و فرهنگ کارگری ایجاد میکرد. بهطور خلاصه، به جای پول، همانطور که مارکس گفته بود، سرمایهداری از تمام منافذ خود سوسیالیسم را بیرون میکشید.
مطمئناً پول بهطور کامل ناپدید نشد. حقوق اتحادیههای کارگری و منشیها با رشد نیازهای فرهنگی پرولتاریای آزادشده افزایش یافت. طبیعتاً رهایی فقط بهتدریج — یکی پس از دیگری — میتوانست محقق شود. سکههای دهسنتی و پنجسنتی میلیونها نفر ثروت و همچنین صدها هزار نفر از هر دوجین سرمایهدار نانوا ایجاد کردند. سوسیالیستها نیازی نداشتند منتظر بمانند تا وولورث این واقعیت را نشان دهد. هر دهقان بالکان میدانست که حیوانات کوچک نیز کود میدهند. مشاغل پرسود در مؤسسات دولتی و کارگری در انتظار بودند. پول به دست میآمد و هوشمندانه سرمایهگذاری میشد. پرولتاریای آزادشده آموختند قدر آنچه دیزرائیلی «سادگی شیرین سه درصد» توصیف میکرد را بدانند.
نه، نیازی به کاوش عمیق در روح انسان نبود تا بفهمیم چرا سوسیالیستها نمیتوانستند بلشویسم را بپذیرند.
از نظر تئوری، مخالفان سوسیالیست نمیتوانستند ماهیت سرمایهداری نظام اجتماعی روسیه را بپذیرند، زیرا این نظام نظریهٔ اجتماعیسازی خودشان را به کار میگرفت. آنها که بهعنوان سوسیالیست قادر به مبارزه با یک دولت «سوسیالیستی» نبودند، مجبور شدند تعاریف جدیدی ابداع کنند که نه با آرمانهای سرمایهداری و نه با آرمانهای سوسیالیستی مطابقت داشت. در ابتدا روسیه بهعنوان گونهای جدید از بربریت ابدی آسیایی محکوم شد. فاشیسم اروپای غربی منجر به اصلاح در توصیف شد.
هیلفردینگ اخیراً در Viestnik Sotsialistichesky نوشت که اقتصاد روسیه نه سرمایهداری است و نه سوسیالیستی، بلکه یک «اقتصاد دولتی توتالیتر»، یک «دیکتاتوری شخصی»، دولت استالین است که در آن «اقتصاد دیگر قوانین خاص خود را ندارد، بلکه از بالا هدایت میشود.» بهطور خلاصه، تمرکز تمام سرمایه در «یک دست» به معنای واقعی کلمه انجام شده است. برای هیلفردینگ امروزی، این زیادهروی است. پیش از این، او کاملاً مایل بود اقتصادی را بپذیرد که آگاهانه توسط یک مرجع مرکزی متمدن، خیرخواه و در صورت امکان سوسیالدموکرات تنظیم شود. اما او دیکتاتوری شخصی، بهویژه دیکتاتوری استالین، را رد میکند. بنابراین اکنون متقاعد شده است که رؤیای «مدیریت امور» ممکن است به «سلطهٔ نامحدود بر انسان» تبدیل شود و میگوید: «ما باید ایدههای بیش از حد سادهشده و کلیشهای خود را دربارهٔ روابط متقابل بین اقتصاد و دولت تغییر دهیم.»
نهتنها هیلفردینگ، بلکه اکثر افراد سیاسی اکنون در حال بازنگری در برداشتهای سابق خود از سرمایهداری، سوسیالیسم، دولت و روابط متقابل آنها هستند. با این حال، این انقلاب روسیه نبود که آنها را برانگیخت، بلکه ظهور فاشیسم و بهویژه موفقیتهای دولت نازی آلمان بود. انقلاب روسیه تا حدی باوری به «پیشرفت» را که تا حدی توسط سه سال جنگ کمرنگ شده بود، دوباره برقرار کرد. همهچیز طبق برنامه پیش رفت: انباشت، بحران، جنگ، انقلاب، سوسیالیسم.
اما در اروپای غربی، امید جدید چیزی بیش از تحسین اعمال قهرمانانهٔ کارگران روسی نبود. چند میلیون سرباز کشتهشده نتوانسته بودند نظریهٔ «تدریجگرایی» را که بر ایدئولوژیهای قبل از جنگ حاکم بود نابود کنند. تنها انقلابهای بهاصطلاح فاشیستی، با کشتن رؤیاپردازان، به رؤیاهای اصلاحطلبانه پایان دادند. اما به جای آنکه وضعیت روشنتر شود، اکنون که «رؤیا از دست رفته» بود، همهچیز فقط گیجکنندهتر شد. مردم کمتر از همیشه معنای فعالیتهای خود و اتفاقات جهانشان را میفهمند.
دوم.
دولت فاشیستی ـ و حتی بیش از آن دولت بلشویکی ـ هم پدیدهای قدیمی است و هم جدید؛ همانطور که تمام ایدههای ضدسرمایهداری نیز همواره آمیزهای از کهنگی و تازگی بودهاند. از این رو، برخی ناظران میتوانند در ظهور بلشویسم و فاشیسم، آغاز یک انقلاب اجتماعی جهانی را ببینند، و برخی دیگر با ناامیدی از بازگشت قرون وسطی سخن بگویند.
در واقع، به نظر میرسد ایدههای مرحله مرکانتیلیستیِ سرمایهداری اولیه، بار دیگر در قالب مفاهیم ملی–سوسیالیستی ظاهر میشوند؛ جایی که اقتصاد پولی به طرحهای تهاتریِ ابتدایی بازمیگردد، بینالمللیبودن تجارت سرمایهداری جای خود را به استبداد میدهد و کارگران مزدی بار دیگر خود را در نوعی بردگی مییابند.
با این حال، یورش برقآسا نقشه جهان را حتی سریعتر از امپریالیسم لیبرالیسم دگرگون میکند. تولید برای هر هدفی از همه رکوردهای پیشین فراتر میرود؛ سرمایه در دورترین نقاط جهان پراکنده میشود؛ جمعیتها در مقیاسی جابهجا میشوند که مهاجرتهای گسترده گذشته را شبیه گردشهای آخر هفته جلوه میدهد. کارخانههای مهماتسازی در جنگلهای هند هلند، مونتاژ هواپیما در دورافتادهترین نقاط چین، «آزادیبخش»های مرگبار که در هفت ساعت و نیم از اقیانوس اطلس عبور میکردند، شاهکارهای مهندسی سنگرهای ضدبمب برای چهلوشش لشکر منتظر فرمان حمله، نیروهای ضربت مشتاق در میدان نبرد، کارخانهها و خاک دشمن — همه اینها نشان میدهد که زمان به عقب بازنگشته است.
آیا این میتواند سرمایهداری باشد؟ آیا سرمایهداری مدتهاست در حال زوال نیست؟ آیا تحت تأثیر بحران دائمی، منابع بلااستفاده، توقف صدور سرمایه، میلیونها بیکار و از همه بدتر کاهش سود قرار نگرفته است؟ و اگر چنین است، پس معنای کودتای بلشویکی، راهپیمایی به سوی رم و آتشسوزی رایشتاگ چه بود؟ چه چیزی تفاوت میان دولت شرکتی–سندیکایی موسولینی، روسیهای که مالکیت خصوصی را لغو کرد، و اقتصاد آلمانِ تحت کنترل دولت را توضیح میدهد؟ این تفاوتها برای منافع سرمایهداران، کارگران، کشاورزان و طبقه متوسط چه معنایی دارند؟ چه باید پذیرفته شود و چه باید رد شود؟ و پرسشها همچنان ادامه دارند.
بیایید لحظهای گفته هیلفردینگ را به یاد آوریم که در روسیه استالین «اقتصاد دیگر قوانین خاص خود را ندارد.» ما پیشاپیش میدانیم که به گفته او، قوانین اقتصادی سرمایه را در دستهای هرچه کمتری ـ و در نهایت در «یک دست» ـ متمرکز میکنند. در پیوند با این قوانین، «قوانین» دیگری نیز وجود داشتند که به سازوکار سرمایهداری، آنگونه که در هر دورهای از روند توسعه عمومی عمل میکند، اشاره داشتند. با متحد شدن سرمایه اجتماعی در «یک دست»، این مقولات سرمایهداری نیروی توضیحی خود را از دست میدهند. تا آن زمان، توسعه سرمایه از طریق «قانون ارزش»، یعنی تنظیمکننده خودکار تولید و توزیع سرمایهداری، تعیین میشد.
«قانون ارزش» توسط پیشگامان مارکس، یعنی نمایندگان اقتصاد سیاسی کلاسیک، کشف شد. این قانون نشان میداد که سازوکار بازار سرمایهداری به کل جامعه سود میرساند؛ «دستی نامرئی» فعالیتهای پراکنده فردی را به سوی هدفی مشترک هدایت میکند — تعادل اقتصادیای که در آن هرکس سهم مناسب خود را، چه به شکل سود، چه بهره و چه دستمزد، دریافت میکند.
اما برای مارکس، تعریف ارزش بر پایه کار معنایی متفاوت داشت. او نوشت:
«در روابط مبادلهای نامنظم و پیوسته در نوسان میان محصولات گوناگون کار، زمان کار لازم اجتماعی برای تولید آنها بهطور قهری خود را به عنوان یک قانون طبیعی تنظیمکننده نشان میدهد، درست همانطور که قانون جاذبه وقتی خانه بر سر ما فرو میریزد عمل میکند.»
«قانون ارزش» مارکس تنها در سطح مفهومی با قانون ارزش کلاسیکها مرتبط است. این قانون از طریق پیوند نزدیکش با شرایط اجتماعی زیربنایی اقتصاد سرمایهداری از آن متمایز میشود. مارکس در سال ۱۸۶۸ در نامهای به دکتر کوگلمان نوشت:
«حتی اگر فصلی درباره “ارزش” در کتاب من وجود نداشت، تحلیلی که از روابط واقعی ارائه میدهم شامل اثبات روابط واقعی ارزش میشد... هر کودکی میداند کشوری که کار خود را متوقف کند — نه برای یک سال، بلکه فقط برای چند هفته — نابود خواهد شد... هیچ قانون طبیعی را نمیتوان از میان برداشت؛ آنچه در شرایط تاریخی متغیر تغییر میکند، تنها شکلی است که این قوانین در آن عمل میکنند.»
به بیان دیگر، تقسیم کار اجتماعی مستلزم نوعی هماهنگی میان همه فعالیتهای فردی برای برآوردن نیازهای انسانی است. اما سرمایهداری مبتنی بر مالکیت خصوصی هیچ عامل هماهنگکننده آگاهانهای ندارد. این کارکرد ظاهراً از طریق فرآیند مبادله انجام میشود. نیازهای انسانی ابتدا باید به روابط ارزشی تبدیل شوند تا بتوانند تحقق یابند. روابط ارزشی تنها از این رو به صورت «قوانین اقتصادی» ظاهر میشوند که سرمایهداران اهداف فردی خود را در جامعهای مبتنی بر کار اجتماعی دنبال میکنند. اما فعالیت اتمیزه تولیدکنندگان سرمایهدار صرفاً یک واقعیت تاریخی است، نه یک ضرورت اقتصادی.
سرمایهداری به عنوان شکلی نوین از جامعه طبقاتی، از دل شکل دیگری از جامعه طبقاتی پدید آمد. بنابراین، سرمایهداری فرآیند کار اجتماعی را گسترش داد بیآنکه بتواند آن را واقعاً اجتماعی کند؛ یعنی بدون آنکه بتواند کارکردهای جزئی را چنان هماهنگ سازد که کل جامعه بتواند در پیشرفتی مرتبط با افزایش بهرهوری سهیم شود.
مارکس در چارچوب مفهومی اقتصاد کلاسیک استدلال میکرد تا با اقتصاددانان بورژوا در زمین خودشان مبارزه کند و نشان دهد که ایدههای آنان حتی در محدوده فکری خودشان نیز قانعکننده نیست. او نشان داد که هیچ «دست نامرئی» مرموزی جامعه را هدایت نمیکند، بلکه جامعه از خلال شکستها و موفقیتهای گروهها و افراد در یک جنگ اجتماعی دائمی تنظیم میشود.
آنچه «قوانین اقتصادی» سرمایهداری نامیده میشود، ماهیتی بتواره داشت. پایان آنها تنها میتواند روابط واقعی پنهانشده را آشکار کند. به بیان دیگر، پایان این «قوانین اقتصادی» وجود نوعی جامعه کاملاً نو را اثبات نمیکند، بلکه فقط جامعه سرمایهداری را از نقابهایش عریان میسازد. پشت همه مقولات سرمایهداری، در نهایت چیزی جز استثمار اکثریت توسط اقلیت وجود ندارد.
ادعای اینکه فاشیسم به «قوانین اقتصادی» پایان داده است نمیتواند جدی گرفته شود، زیرا نمیتوان به چیزی که هرگز به آن شکل وجود نداشته پایان داد. آنچه فاشیستها انجام دادند، آشکار کردن آن چیزی بود که پیشتر پشت اصطلاحات اقتصادی پنهان شده بود: سلطه مستقیم طبقاتی. آنان از طریق مبارزه سیاسی به قدرت رسیدند، نه به لطف هیچ قانون اقتصادی.
قانون ارزش، به معنای مارکسیستی آن، خود را از خلال بحران و انقلاب نشان میدهد. در شرایط تولید و مبادلهای که شمار زیادی از صاحبان مشاغل نسبتاً کوچک حضور داشتند و انواع منافع طبقاتی و گروهی در درون طبقات وجود داشت — یعنی در دورهٔ موسوم به اقتصاد آزاد سرمایهداری — هر طبقه، هر گروه و هر سرمایهدار فقط قدرت محدودی برای نقض منافع دیگران داشت. در اصطلاحات اقتصاد بورژوایی، این وضعیت به صورت «تمایل قیمتها به سوی ارزش» دیده میشد یا بیان میگردید.
توسعهٔ نابرابر قدرت سرمایهداران و طبقات، به دلیل آغازها و فرصتهای نابرابر و نیز نابرابری موقعیت اجتماعی، به این معنا بود که رشد اقتصادی به شکل تمرکز سرمایه و تمرکز قدرت سیاسی پیش میرفت. قویترها میتوانستند بهطور فزایندهای ضعیفترها را کنار بزنند. توزیع کار اجتماعی در نسبتهای معین، هرچه بیشتر به توزیعی بر اساس نیازهای گروههای تعیینکنندهٔ سرمایهدار تبدیل شد. هرگاه تضاد میان سرمایه و نیازهای اجتماعی بیش از حد شدت میگرفت، بحران رخ میداد.
این بحران، سازماندهیِ مجددی در ساختار سرمایه تحمیل میکرد که به سرمایهداران امکان میداد بدون تحمل مجازات، منحصراً به نیازهای خود پاسخ دهند. «روز حساب» به تعویق میافتاد — و تا امروز نیز به تعویق افتاده است. با این حال، در همین فرایند، چهرهٔ جامعهٔ سرمایهداری پیوسته دگرگون شده است.
همهٔ این تحولات را میتوان با اصطلاحات اقتصادی بیان کرد: «قانون انباشت»، «تغییر ترکیب ارگانیک سرمایه»، «گرایش نرخ سود به کاهش» و فرمولبندیهای گوناگون نظریههای بحران. اما همهٔ این بیانها، در نهایت، فقط با واژگانی متفاوت میگویند که بر پایهٔ تقسیم کار موجود، تکنیک مدرن و ساختار طبقاتی مسلط، قدرت هرچه بیشتری به گروههای موفق داده میشود تا ارادهٔ خود را بر جامعه تحمیل کنند.
نتیجهٔ این روند آن است که اگر یک گروه واحد کنترل کامل بر کل سرمایه را به دست گیرد، به سرشت آن گروه بستگی دارد که آیا از این قدرت برای سازماندهی توزیع کار اجتماعی در جهت جلب رضایت همگانی استفاده خواهد کرد یا برای ارضای خواستهای خاص خود، بیاعتنا به پیامدهای اجتماعی. با این حال، انتظار نمیرفت انحصارگران کارتلها خودخواسته از قدرتشان برای هماهنگسازی نیازهای اجتماعی با تقسیم کار اجتماعی استفاده کنند. آنها یا باید به وسیلهٔ نیروهای اجتماعی گستردهتر وادار به این کار میشدند، یا جای خود را به یک رژیم سوسیالیستی میدادند.
از این رو، نه طبقهٔ کارگر، بلکه سازمانهای جداگانه — احزابی که در چارچوب لیبرالیسم رشد کرده بودند — به عنوان محققان سوسیالیسم در نظر گرفته میشدند.
هر حزب سیاسی که نه در خدمت منافع محدود یک یا چند گروه در چارچوب پذیرفتهشدهٔ سرمایهداری، بلکه در پی کنترل کامل جامعه برای تحقق یک یا چند نظریهٔ اجتماعی بود، ناگزیر گرایش به شکلگیری به صورت حزبی دیکتاتورمآب داشت. برعکس، هر حزبی که مدعی دفاع از دموکراسی موجود بود، محکوم به زوال میشد، زیرا فرایند تمرکز در جامعه، پایههای وجودی آن را از میان میبرد.
اما اینکه کدامیک از این سازمانها سرانجام به قدرت میرسد، به مجموعهای از شرایط مشخص بستگی دارد. هیچ فرمول کلی برای کسب قدرت وجود ندارد، جز این فرمول ساده: باید آن را به دست آورد. ترکیب گروهی که به «مرجع واحد» تبدیل میشود و مسیرش به سوی قدرت، در هر مورد میتواند کاملاً متفاوت باشد. بیمعناست که گروه خاصی را ذاتاً شایستهٔ حکومت بدانیم.
برای توضیح ظهور بلشویسم در روسیه، پژوهشی ویژه لازم است؛ برای توضیح ظهور فاشیسم در آلمان، پژوهشی دیگر. اما برای فهم اینکه چرا توسعهٔ سرمایهداری میتواند به دیکتاتوری یک گروه بر کل جامعه بینجامد، کافی است ویژگی طبقاتی جامعه را تشخیص دهیم و ببینیم چگونه این ماهیت طبقاتی، ساختار اقتصادی و سیاسی در حال تحول سرمایهداری را تعیین میکند — ساختاری که تمام آنچه به کار همگان خلق شده را در دستان عدهای معدود متمرکز میسازد.
حزب موفق، هم دولت و هم سرمایه را کنترل میکند. با این حال، یک دولت نیز میتواند در شرایط خاص خود را به یک «حزب» بدل کند و قدرت سیاسی و اقتصادی را در دیکتاتوری خویش درهم آمیزد. راههای بسیاری به رم ختم میشود.
این تصور قدیمی که سرمایهٔ انحصاری صرفاً برای اهداف خود دستگاه دولتی را کنترل میکند، توهمی بیش نبوده است. این ایده نتیجهٔ باور عمومی به «پیشرفت» سرمایهداری بود؛ پیشرفتی که گویا حرکتش توسط «قوانین اقتصادی» تعیین میشد. اما چنین «قوانینی» وجود نداشت؛ از این رو، پیشرفت میتوانست مسیرهای دیگری را طی کند.
با این حال، پافشاری سرسختانه بر اینکه نظریههای قدیمی از واقعیتهای نو درستترند — پافشاریای که هم با منافع مادی گروهی و هم با دشواری روانیِ پذیرش شکست پیوند دارد — هنوز هم امکان بحثهای گسترده دربارهٔ تفاوت میان روسیه، آلمان و ایالات متحده را فراهم میکند.
تفاوتهای میان این کشورها را نمیتوان انکار کرد. اما تنها تعصبی کور میتواند اصرار ورزد که هیتلر صرفاً خدمتگزار گروهی از انحصارگران مستقل بوده، یا استالین احیای مالکیت خصوصی به معنای قدیمی لسهفر را دنبال میکرده، یا سیاستهای روزولت صرفاً بیان ارادهٔ گروههای مسلط سرمایهدار بوده است.
به همان اندازه بیمعناست که تفاوت تعیینکنندهٔ نظامها را در «قانونی» یا «غیرقانونی» بودن دستیابی احزاب به قدرت، یا در تدریجی یا ناگهانی بودن سلب مالکیت سرمایه جستوجو کنیم. همچنین تمایز گذاشتن میان یک رژیم فاشیستی در حال ظهور و یک رژیم فاشیستی مستقر — یعنی میان دومی و «دموکراسیها» — نیز معنای چندانی ندارد، مگر آنکه کسی واقعاً توان تغییر مسیر رویدادها را داشته باشد.
نامگذاری یک نظام به «سرمایهداری»، دیگری به «سوسیالیستی» و سومی به چیزی میان این دو، هیچ مشکلی را حل نمیکند. به جای مجادله بر سر نامها، باید روابط واقعی میان انسانها در فرایند تولید و جایگاه آنان نسبت به منابع قدرت فرااقتصادی را بهطور مشخص توصیف کرد. هنگامی که این کار انجام شود، بسیاری از تفاوتهای ظاهری اهمیت خود را از دست میدهند. در بنیاد امر، این نظامها شباهتهای عمیقی با یکدیگر دارند: در هر یک، گروهی جداگانه منابع اصلی قدرت را کنترل میکند و از این طریق بر کل جامعه مسلط میشود.
حاکمیت حزب بهمثابه دولت، یا دولت بهمثابه حزب، نتیجهٔ تحولات پیشین است. پیشرفت سرمایهداری، سرمایهداران منفرد را با گروههای سرمایهدار سازمانیافته، و کارگران منفرد را با سازمانهای اقتصادی و سیاسی جایگزین کرد. به بیان دیگر، «دولتهای کوچکتری» در درون دولت پدید آمدند که همانقدر که انحصارها در کارکرد رقابتی بازار اختلال ایجاد میکردند، در کارکرد دولت نیز اخلال میکردند.
بحران اقتصادی با بحران دموکراسی همراه شد. برای «حل» اولی، باید به دومی رسیدگی میشد. اما همانطور که بورژوازی قادر به غلبه بر بحران اقتصادی نبود، از حل بحران سیاسی نیز ناتوان ماند. اگر حزبی میتوانست قدرت دولتی را تصاحب کند، یا دولتی همهٔ احزاب را لغو کند، میشد بحران سیاسی را «پایان یافته» اعلام کرد و سپس بیمانع به سازماندهی مجدد ساختار اقتصادی پرداخت.
در کشورهای سرمایهداری پیشرفته، چنین تحولی حتی میتوانست بدون یک انقلاب کلاسیک رخ دهد؛ و یک دولت نیز لازم نبود منتظر ظهور چنین حزبی بماند. تنها در کشورهای عقبمانده بود که انقلابها برای این منظور ضروری میشدند.
اگرچه گسترش نفوذ دولت در جامعهٔ سرمایهداری غالباً همارز با رشد انحصارها دانسته شده، اما این همزمانی ظاهری را نباید بهصورت تبانی سادهٔ «دست، دست را میشوید» فهمید — گویی انحصارها دولت را تقویت میکنند و دولت صرفاً در خدمت آنها عمل میکند. این روند را باید در چارچوب رقابت کلی ملی و بینالمللی درک کرد.
دولت، که خود به نوعی بنگاه انحصاری بدل میشود، منافع ویژهٔ خویش را گسترش میدهد و در شرایط بحران دائمی بینالمللی فرصت بهتری برای دفاع از آنها مییابد. بدینترتیب میتواند با تکیه بر جنبشهای اجتماعی به بزرگترین انحصار تبدیل شود، همهٔ قدرت را در یک دست متمرکز کند و آغاز به «برنامهریزی» ملی نماید.
از این منظر، حاکمیت دولت بر اقتصاد — و به تبع آن تمامیتخواهی — فقط گام دیگری در همان روند تمرکزی است که سراسر توسعهٔ سرمایهداری را همراهی کرده است. این مرحلهٔ تازهای در تاریخ تقسیم کار اجتماعی و بینالمللی سرمایهداری است که همچنان بر جدایی تولیدکنندگان از ابزار تولید استوار است.
همانند سازماندهیهای مجدد پیشین سرمایهداری پس از بحران، این شکل تازه از سازماندهی — که در قالب «برنامهریزی» محدود ظاهر میشود — در آغاز در غلبه بر رکود موجود موفق بود. اما این موفقیتهای اولیه فقط ماهیت واقعی این «برنامهریزی» را پنهان میکند، همانطور که در گذشته نیز امیدهایی برانگیخته شده بود که بعدها توهم از کار درآمدند.
در واقع، همانگونه که گسترش جنگ بهروشنی نشان میدهد، هرجومرج بازار جای خود را به هرجومرج «برنامهریزی» داده است. با انطباق کل اقتصاد با نیازهای جنگ، نشانههای بحران ظاهراً ناپدید میشوند — همانگونه که در جنگهای دوران لیبرالیسم نیز چنین میشد. اما خودِ وجود این جنگها نشان میدهد که منافع جداگانهٔ دستگاههای دولتی گوناگون — که هر یک بیانگر گروهی ممتازند — همچنان، و چهبسا شدیدتر از گذشته، با نیازهای واقعی جامعهٔ انسانی در تضاد قرار دارند.
امروزه مقولات سرمایهداری نه در شکل بتوارهٔ پیشین، بلکه در ماهیت عریان خود بازتولید میشوند — و آن هم در مقیاسی که بیش از هر زمان دیگری نیازهای بشری را نقض میکند.