مقدمه-مارکسیسم زنده/پل ماتیک
01-02-2026
بخش کمونیسم شورایی
32 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
پاول ماتیک
مقدمه-مارکسیسم زنده
۱۹۶۹
برگردان به فارسی: آرمان جمهور
مقدمهٔ زیر توسط پاول ماتیک، ویراستار سابق «مکاتبات شورای بینالمللی»، «مارکسیسم زنده» و «مقالات جدید»، برای چاپ مجدد گرینوود در سال ۱۹۷۰ نوشته شده است.
+++++
این مجموعه نشریات که طی سالهای ۱۹۳۴ تا ۱۹۴۳ با عنوان «مکاتبات شورای بینالمللی» منتشر میشد، که بعدها به «مارکسیسم زنده» و در نهایت به «مقالات جدید» تغییر نام داد، بیانگر ایدههای سیاسی گروهی از کارگران آمریکایی بود که دغدغهٔ مبارزهٔ طبقاتی پرولتاریا، شرایط رکود اقتصادی و جنگ جهانی را داشتند. این گروه که خود را «کمونیستهای شورایی» مینامیدند،[1] به یک اندازه از حزب سوسیالیست سنتی، حزب کمونیست جدید و احزاب «مخالف» مختلفی که این جنبشها پدید آورده بودند فاصله داشت. این گروه ایدئولوژیها و مفاهیم سازمانی احزاب بینالملل دوم و سوم و همچنین ایدئولوژیهای «بینالملل چهارم» را که مرده به دنیا آمده بود رد میکرد.
این گروه بر اساس نظریهٔ مارکسیستی، به اصل خودمختاری طبقهٔ کارگر از طریق ایجاد شوراهای کارگری برای تصرف قدرت سیاسی و تبدیل نظام سرمایهداری به یک نظام سوسیالیستیِ تولید و توزیع پایبند بود. بنابراین، میتوان آن را تنها به عنوان یک سازمان تبلیغاتی که از خودگردانی طبقهٔ کارگر حمایت میکند در نظر گرفت. به دلیل گمنامی نسبی این گروه و ایدههایش، شاید خوب باشد که به طور خلاصه به پیشینهٔ آن بپردازیم.
سازمانهای کارگری تمایل دارند که در رشد مداوم و فعالیتهای روزمرهٔ خود، عناصر اصلی تغییر اجتماعی را ببینند. با این حال، تودههای سازماننیافتهٔ کارگران در اولین انقلابهای قرن بیستم بودند که ویژگی انقلاب را تعیین کردند و شکل جدید سازمانی خود را در شوراهای خودجوش کارگران و سربازان به وجود آوردند. سیستم شورا یا شوراییِ انقلاب روسیه در سال ۱۹۰۵ با سرکوب انقلاب ناپدید شد، اما در انقلاب فوریهٔ ۱۹۱۷ با قدرت بیشتری بازگشت. همین شوراها بودند که الهامبخش تشکیل سازمانهای خودجوش مشابه در انقلاب آلمان در سال ۱۹۱۸ و تا حدودی کمتر در تحولات اجتماعی در انگلستان، فرانسه، ایتالیا و مجارستان شدند.
با سیستم شورایی، شکلی از سازمان به وجود آمد که میتوانست فعالیتهای خودجوش تودههای بسیار وسیع را برای اهداف محدود یا برای اهداف انقلابی رهبری و هماهنگ کند و میتوانست این کار را مستقل از، در مخالفت با، یا در همکاری با سازمانهای کارگری موجود انجام دهد. بیش از همه، ظهور سیستم شورایی ثابت کرد که فعالیتهای خودجوش لزوماً در تلاشهای تودهایِ بیشکل از بین نمیروند، بلکه میتوانند به ساختارهای سازمانی با ماهیتی فراتر از موقت تبدیل شوند.
هم در روسیه و هم در آلمان، محتوای واقعی انقلاب با شکل انقلابی آن برابر نبود. اگرچه در روسیه عمدتاً عدم آمادگی عینیِ عمومی برای تحول سوسیالیستی وجود داشت، در آلمان عدم تمایل ذهنی برای برقراری سوسیالیسم با ابزارهای انقلابی بود که تا حد زیادی شکستهای جنبش شوراها را توضیح میدهد. تودهٔ عظیم کارگران آلمانی، سیاست را با انقلاب اجتماعی اشتباه گرفتند. قدرت ایدئولوژیک و سازمانی سوسیالدموکراسی تأثیر خود را گذاشته بود؛ اجتماعی شدن تولید به عنوان یک دغدغهٔ دولتی تلقی میشد، نه به عنوان وظیفهٔ خود کارگران. شوراهای کارگری که انقلاب را انجام داده بودند، به نفع دموکراسی سیاسی کنار کشیدند.
در روسیه، شعار «تمام قدرت به شوراها» توسط بلشویکها به دلایل تاکتیکی و فرصتطلبانه مطرح شده بود. با این حال، پس از به قدرت رسیدن، دولت بلشویک سیستم شورایی را برای تأمین حکومت استبدادی خود برچید. شوراهای روسیه نشان دادند که قادر به جلوگیری از تبدیل شورا به یک دیکتاتوری حزبی نیستند.
واضح است که خودسازماندهی کارگران تضمینی در برابر سیاستها و اقداماتی مغایر با منافع طبقاتی پرولتاریا نیست. با این حال، در این صورت، آنها توسط اشکال سنتی یا جدید کنترل، توسط مقامات قدیمی یا تازهتأسیس، جایگزین میشوند. مگر اینکه جنبشهای خودجوش، که به اشکال سازمانی خودمختار پرولتاریا تبدیل میشوند، کنترل بر جامعه و از این طریق بر زندگی خود را غصب کنند، آنها محکوم به ناپدید شدن دوباره در گمنامیِ صرفاً بالقوه هستند.
البته این امر برای اقلیت انقلابیون آگاه که انتظار مبارزات اجتماعی جدید را دارند و برای آن آماده میشوند و برای این منظور نه تنها به نقد جامعهٔ سرمایهداری، بلکه به نقد ابزارهای لازم برای پایان دادن به آن نیز میپردازند، صادق نیست.
این امر اپوزیسیون چپ درون جنبش کمونیستی را توضیح میدهد که از اوایل سال ۱۹۱۸ ظهور کرد و خود را علیه فرصتطلبی حزب بلشویک در تلاش برای تضمین وجود دولت بلشویکی سوق داد. اگرچه تجربیات بد با پارلمانتاریسم بورژوایی و رویههای همکاری طبقاتی اتحادیههای کارگری، کمونیستهای غربی را به ضدپارلمانتاریسم و ضداتحادیههای کارگری و در نتیجه به حامیان جنبش شوراها تبدیل کرده بود، بلشویکها بر تغییر سیاستها و بازگشت به پارلمانتاریسم و اتحادیههای کارگری اصرار داشتند. احزاب کمونیست دچار انشعاب شدند و جناح چپ آنها از بینالملل کمونیستی کنار گذاشته شد. جزوهٔ لنین، «رادیکالیسم، بیماری کودکانۀ کمونیسم» (۱۹۲۰)، برای از بین بردن نفوذ چپ در اروپای غربی نوشته شد.
بلشویکها با اعتبار موفقیت خود و با ابزارهای مادیِ موجود برای دولت، جهت تأثیرگذاری یا نابودی جنبشهای اجتماعیِ رقیب، موفق شدند کمونیسم چپ را به امری بیاهمیت در عمل تبدیل کنند. اما هرگز بهطور کامل از بین نرفت و تا به امروز در گروههای کوچک در تعدادی از کشورها به حیات خود ادامه داده است. برای مدتی، حتی در ایالات متحده نیز مطرح شد، جایی که فقدان شرایط انقلابی، کمونیسم را محکوم به وجود صرفاً ایدئولوژیک کرد. تشکیل گروههای کمونیستهای شورایی برای اولین بار در اینجا در طول رکود بزرگ امکانپذیر شد، که شاهد رشد خودجوش سازمانهای بیکاران و شوراهای بیکاران بود.
با فروپاشی جنبش بیکاران، گروه کمونیستهای شورایی تصمیم گرفتند بهعنوان یک سازمان آموزشی به فعالیت خود ادامه دهند. انشعابی در «حزب پرولتاریا» به عضویت آنها افزود و انتشار «مکاتبات شورایی» را ممکن ساخت. در زمان تأسیس گروه، نام موقت «حزب کارگران متحد» را برگزیدند که بهزودی به «کمونیستهای شورایی» تغییر یافت. شاید به دلیل ماهیت گروه و اهداف آن بود که نتوانست روشنفکران را به صفوف خود جذب کند. بهاستثنای مقالات ترجمهشده از منابع اروپایی، تمام مطالب منتشرشده در «مکاتبات شورایی» توسط کارگران شاغل یا بیکار نوشته شده بود. مطالب امضا نمیشد، زیرا حتی زمانی که توسط افراد نوشته میشدند، نظرات گروه را بیان میکردند. البته پولی برای پرداخت هزینه چاپ وجود نداشت و مجله توسط نیروی کار داوطلبانه تولید میشد. تنها با افزایش تعداد خوانندگان، که همزمان با کاهش عضویت در گروه بود، چاپ مجله هم ممکن و هم ضروری شد. با توجه به کاهش اعضا، مشخص بود که «مکاتبات شورایی» نهتنها باعث رشد سازمان نشد، بلکه عملاً چیزی بیش از وسیلهای برای روشن کردن ایدههای کمونیسم شورایی نبود. به همین دلیل، تغییر نام به «مارکسیسم زنده» تصمیم گرفته شد. با این حال، در نهایت، افول کلی رادیکالیسم ناشی از ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم، نام «مارکسیسم زنده» را تا حدی متظاهرانه و همچنین مانعی در جستوجوی تیراژ گستردهتر جلوه داد. نام آن به «مقالات جدید» تغییر یافت، اما این تغییر نتایج مورد انتظار را به همراه نداشت. پس از چند شماره، مشخص شد که تعداد کافی مشترک برای تأمین مالی مجله در دسترس نیست.
در طول حیات «مکاتبات شورای بینالمللی»، هیچ تلاشی برای سادهسازی سبک یا محتوای آن برای کارگران کمتحصیلتر صورت نگرفت. هدف، ارتقای سطح درک آنها و آشنا کردنشان با پیچیدگیهای مسائل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بود. این مجله همچنین برای کارگران از نظر سیاسی پیشرفته و برای خود کمونیستهای شورایی نوشته میشد تا دانش جمعی گروه را بهبود بخشد. این مجله محفلی برای بحث و گفتوگو بود، فارغ از هرگونه دیدگاه جزمیِ خاص، و پذیرای ایدههای جدیدی بود که تا حدی به جنبش شوراها مرتبط بودند. این مجله در نهایت موفق شد از نویسندگان سوسیالیستی که با گروه مرتبط نبودند کمک بگیرد. و البته آثار برخی از افراد دانشگاهی را نیز در اختیار داشت؛ بهعنوان مثال، آنتون پانهکوک (که با نام مستعار «جی. هارپر» مینوشت)، از مدافعان شوراهای کارگری از همان آغاز. دیگران، مانند اتو روله، در شوراهای کارگری در انقلاب آلمان فعال بودند. با این حال، کارل کُرش بود که به برجستهترین نویسنده دانشگاهی «مارکسیسم زنده» و همچنین نظریهپرداز جنبش شوراها تبدیل شد.
از آنجا که بیکاری در مقیاس بزرگ مهمترین جنبه سالهای رکود بزرگ بود، در «مکاتبات شورایی» توجه ویژهای به آن شد — بهویژه در رابطه با سازمانهای خودیاری و اقدامات مستقیمی که سعی در کاهش بدبختیهای بیکاران داشتند. در ارتباط با این موضوع، به معنای خاص، اما به دلایل کلی، نگرانی زیادی در مورد تضادهای ذاتی سیستم سرمایهداری و آشکار شدن آنها در جریان توسعه آن وجود داشت. ماهیت بحران سرمایهداری با شدت بیشتری و در سطح نظری بالاتری نسبت به آنچه که معمولاً در نشریات کارگری رایج است مورد بحث قرار گرفت و شامل جدیدترین تفاسیر نظریه اقتصادی مارکسیستی و کاربرد آن در شرایط حاکم نیز میشد. مقالات مختلفی که به این موضوع اختصاص داده شدهاند، حتی امروز نیز مطالعه آنها بسیار ارزشمند است، زیرا نه واقعیت خود را از دست دادهاند و نه اعتبار خود را.
از نظر سیاسی، موج فزاینده فاشیسم و بنابراین قطعیت یک جنگ جهانی جدید، بخش عمدهای از «مکاتبات شورایی» را اشغال کرد — نهتنها در رابطه با صحنه اروپا، بلکه در رابطه با ارتباطات متقابل آن با آسیا و ایالات متحده. از همان آغاز، «ناسیونالسوسیالیسم» آلمان بهعنوان آمادهسازی برای جنگی برای تقسیم مجدد قدرت اقتصادی در مقیاس جهانی به نفع سرمایهداری آلمان شناخته میشد. واکنشها به امپریالیسم فاشیستی بهطور یکسان توسط منافع رقابتی سرمایهداری تعیین میشد. فاشیسم و جنگ بهعنوان حملهای علیه طبقه کارگر بینالمللی تلقی میشدند، زیرا هر دو تلاش میکردند بحران را با ابزارهای سرمایهدارانه حل کنند تا سیستم سرمایهداری را بهطور کلی حفظ کنند.
جنگ داخلی ضد فاشیستی در اسپانیا، که بلافاصله زمینهساز جنگ جهانی دوم شد، کمونیستهای شورایی را بهطور طبیعی — علیرغم جهتگیری مارکسیستیشان — در کنار آنارکو-سندیکالیستها قرار داد، اگرچه شرایط، آنارکو-سندیکالیستها را مجبور کرد تا اصول خود را فدای مبارزه طولانی علیه دشمن مشترک فاشیستی کنند. مقالات اختصاص دادهشده به جنگ داخلی ماهیتی انتقادی داشتند و به همین دلیل از درجه بالایی از بیطرفی برخوردار بودند، که شکست ضد فاشیسم — بهعنوان یک جنبش صرفاً سیاسی — را آشکارتر میکرد. نهتنها به مبارزات سیاسی–نظامی، مداخلات خارجی و اصطکاکهای درون اردوگاه ضد فاشیستی بهطور کافی پرداخته شد، بلکه توجه بیشتری به اشتراکیسازی کوتاهمدت صنعت و کشاورزی در مراکز تحت سلطه آنارشیستها در اسپانیای انقلابی معطوف شد.
تا جایی که در ادبیات سوسیالیستی قرن نوزدهم به مسئله اقتصاد جمعی پرداخته شده است، این مسئله از نظر ملیکردن منابع تولیدی و کنترل دولت بر تولید و توزیع بوده است. تنها با انقلاب روسیه این مسئله اهمیت واقعی پیدا کرد، اگرچه شرایط اجتماعی–اقتصادی در روسیه چیزی بیش از یک اقتصاد تحت کنترل دولت را، که تمام مقولات اقتصادی اساسی تولید سرمایه را حفظ میکرد، مجاز نمیدانست. این سیستم را میتوان به بهترین وجه به عنوان سرمایهداری دولتی توصیف کرد. علیرغم تفاوتهای آن با سرمایهداری قدیمی، تا آنجا که به طبقه کارگر مربوط میشد، صرفاً سیستم دیگری از استثمار سرمایهداری بود. جنبش شورایی، اقتصاد برنامهریزیشده خود را نه به عنوان یک اقتصاد سوسیالیستی و نه به عنوان گذار به چنین اقتصادی به رسمیت نشناخت و نه صرفاً با محکوم کردن، بلکه با توسعه مفهوم خود از یک جامعه سوسیالیستی به عنوان یک انجمن آزاد از تولیدکنندگان که بر تمام قدرت تصمیمگیری مرتبط با فرایند تولید و توزیع تسلط کامل دارند، با آن مخالفت کرد.
بنابراین، سازماندهی سوسیالیسم موضوعی تکراری در «مکاتبات شورایی» و «مارکسیسم زنده» بود، زیرا پرسشهایی که مطرح میکرد نه با اشتراکیسازی محلی اسپانیای عقبمانده از نظر اقتصادی و نه با برنامهریزی متمرکز دولتی در روسیهای که به همان اندازه از نظر اقتصادی عقبمانده بود، قابل پاسخ نبودند. با این حال، بهطور کلی، سرمایهداری دولتی روسیه یا به عنوان تحقق سوسیالیسم — یا در هر صورت، به عنوان راهی که به آن منتهی میشود — مورد سوگواری یا تجلیل قرار میگرفت و این توهم، اگرچه به منافع دولت روسیه کمک میکرد، اما برای جنبش کارگری بینالمللی مضر بود. وظیفه کمونیسم شورایی، از طریق انتشارات خود، کمک به نابودی این توهم بود. دیگر نیازی فوری به مخالفت با سوسیالدموکراسی نبود. سوسیالدموکراسی پیش از این، از طریق اعمال خود، ویژگی غیرسوسیالیستی خود را نشان داده بود و اکنون در حال کنار گذاشتن ایدئولوژی سوسیالیستی خود نیز بود. با این حال، این امر به فعالیتهای ضدانقلابی بلشویسم بینالمللی، که به همان اندازه ضدانقلابی بودند، هالهای بیدلیل بخشید. بنابراین، فضای زیادی به تحلیلهای نظری و عملی بلشویسم اختصاص داده شد، که به اولین منتقدان آن، مانند رزا لوکزامبورگ، بازمیگشت و این انتقاد را با دنبال کردن تاریخ بلشویسم تا جنگ جهانی دوم مطرح میکرد. این انتقاد فراگیر، فلسفی، سیاسی، اقتصادی و سازمانی بود و در همان اوایل چیزی را بیان میکرد که تنها مدتها بعد، به شناخت گستردهتری از ماهیت واقعی بلشویسم تبدیل شد.
انتقاد از جنبش کارگری قدیمی، چه در تاکتیکهای اصلاحطلبانه و چه در تاکتیکهای انقلابی، تمام مجموعه «مکاتبات شورایی» را در بر نمیگرفت. بسیاری از مقالات و نوشتههای آن به مسائلی با ماهیت علمی و مورد علاقه عمومیتر میپرداختند، از مسائل روانشناسی، جامعهشناسی و ادبیات گرفته تا مواردی مانند ژئوپلیتیک، ناسیونالیسم و امپریالیسم. تعداد قابل توجهی از این مقالات بهطور مداوم توسط نشریات دیگر تجدید چاپ شدهاند و به عنوان مادهای برای آثار نویسندگان مختلف به کار رفتهاند. با این حال، برای چند سال پس از جنگ جهانی دوم، به نظر میرسید ایدههای مطرحشده در نشریات کمونیسم شورایی کاملاً از بین رفتهاند. با این حال، از آن زمان، علاقه جدیدی به شوراهای کارگری، کتابخانه بینالمللی بزرگی را به وجود آورده است که به این موضوع و تاریخچه آن اختصاص دارد. این علاقه جدید بدون شک با نهادینه شدن شوراهای کارگری، نمایندگان کارگران و کمیتههای کارگری در تقریباً تمام «ملتهای اروپای غربی»، توسط شوراهای کارگری نسبتاً ضعیف در «سوسیالیسم بازار» یوگسلاوی، و در آخر — اما نه کماهمیتتر — با ظهور آنها به عنوان سازمانهای انقلابی در تحولات اجتماعی اخیر در لهستان و مجارستان «کمونیست» تقویت شده است. با توجه به این وضعیت، این چاپ مجدد از «مکاتبات شورای بینالمللی» و جانشینان آن نه تنها از نظر تاریخی جالب توجه است، بلکه میتواند تا حدودی بر پتانسیلهای جنبش کارگری آینده پرتوی بیفکند.
پاول متیک
کمبریج، ماساچوست، ۱۹۶۹
توجه:
[1] «نشریات رادیکال در آمریکا، 1950–1890»، منتشر شده توسط کتابخانه دانشگاه ییل، 1964، به اشتباه نقل میکند که کمونیستهای شورایی «هرگز به هیچ حزب بزرگی وابسته نبودند» و «اکثریت قریب به اتفاق اعضای آن، اعضای سابق حزب سوسیالیست کارگری آلمان بودند.» با این حال، کمونیسم شورایی برنامه اولین احزاب کمونیست اروپای غربی بود، قبل از اینکه به احزابی از نوع لنینیستی تبدیل شوند تا در بینالملل سوم جای بگیرند. در مورد گروه آمریکایی، هیچیک از اعضای آن به حزب سوسیالیست کارگری آلمان تعلق نداشتند، حزبی که موضعی بین سوسیالدموکراسی و بلشویسم داشت. معدود آلمانیهای گروه آمریکایی از جنبش شورایی آلمان بودند. اکثریت قریب به اتفاق کارگران بومی بودند و کسانی که پیشینه سیاسی داشتند یا از کارگران صنعتی جهان یا از جناح چپ حزب پرولتاریا بودند — «آمریکاییترین» گروه از سه گروه سوسیالیستی که برای پذیرش روسیه به عنوان حزب کمونیست «رسمی» رقابت میکردند.