آناتومی ذهن چپ: از خطای سوژه‌ی رهایی‌بخش تا بن‌بست هژمونی/امیر آذر


23-01-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
44 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

آناتومی ذهن چپ: از خطای سوژه‌ی رهایی‌بخش تا بن‌بست هژمونی

امیر اذر

مقدمه

چپ، پیش از آن‌که یک پروژه‌ی سیاسی باشد، یک دستگاه ذهنی است؛ دستگاهی که مدعی فهم تاریخ، مهندسی آینده و تشخیص مسیر رهایی بشر است. این دستگاه ذهنی، در بهترین حالت، با نیتی رهایی‌بخش شکل گرفته، اما در پراکسیس تاریخی خود، پیوسته به بازتولید شکست، خشونت درون‌گفتمانی، و سترونی سیاسی انجامیده است. مسئله صرفاً «خیانت رهبران» یا «انحراف از مارکس» نیست؛ مسئله، خودِ معماری ذهنی چپ است، آن‌جا که مفروضات اولیه‌اش، پیش از آن‌که وارد میدان عمل شوند، بذر بحران را در دل خود حمل می‌کنند.چپ کلاسیک، از دل قرن نوزدهم بیرون آمد؛ از دل صنعتی‌شدن، استثمار عریان، و کارگری که واقعاً در آستانه فروپاشی زیستی قرار داشت. در آن زمینه تاریخی، تصور یک «سوژه ممتاز رهایی‌بخش» نه فقط قابل فهم، بلکه وسوسه‌برانگیز بود. مارکس، با تمام نبوغ تحلیلی‌اش، در همین‌جا لغزید: او ضرورت تاریخی را با ضرورت سیاسی خلط کرد. این‌که طبقه کارگر موتور تولید ارزش اضافی است، لزوماً به این معنا نبود که حامل آگاهی رهایی‌بخش نیز هست. این پرش نظری، که بعدها به یک دگم بدل شد، نخستین ترک جدی در بنای چپ بود.شکست مارکس در انترناسیونال اول، صرفاً یک ناکامی تشکیلاتی نبود؛ نشانه‌ای بود از ناتوانی اندیشه چپ در تولید هژمونی پایدار. هژمونی، به معنای گرامشی کلمه، فقط با «حقانیت تاریخی» ساخته نمی‌شود؛ نیازمند مفصل‌بندی پیچیده‌ای از منافع، فرهنگ، اخلاق، و تجربه زیسته گروه‌های متکثر اجتماعی است. چپ، اما، از همان ابتدا با نوعی تقلیل‌گرایی طبقاتی وارد میدان شد؛ گویی جامعه فقط یک محور دارد و آن هم محور تولید است. نتیجه، حذف یا تحقیر سایر اشکال ستم، سایر اشکال سوژگی، و سایر نیروهای بالقوه تغییر بود.با ورود به قرن بیستم، چپ نه‌تنها از این خطای اولیه عبور نکرد، بلکه آن را رادیکال‌تر کرد. انقلاب‌های «موفق» ــ روسی، چینی، کوبایی ــ به‌جای آن‌که به‌مثابه تجربه‌هایی خاص، تاریخی و مشروط خوانده شوند، به مدل‌هایی جهان‌شمول بدل شدند. چپ، به‌جای نقد این مدل‌ها، به مصرف آن‌ها پرداخت؛ مصرفی ایدئولوژیک، نه تحلیلی. در این‌جا، چپ به‌تدریج از یک پروژه انتقادی به یک ایمان سیاسی لغزید؛ ایمانی که برای حفظ خود، نیازمند بدعت‌گذار، مرتد، و دشمن درونی بود.هم‌زمان، پیوند پنهان اما قدرتمندی میان چپ و ناسیونالیسم شکل گرفت؛ ناسیونالیسمی که با رنگ سرخ بازتولید شد، اما منطقش همان منطق دولت-ملت، اقتدار، و یکدست‌سازی بود. «خلق»، «ملت»، یا «طبقه»، همگی به مفاهیمی انتزاعی بدل شدند که می‌شد به نام آن‌ها تصمیم گرفت، سرکوب کرد، و حتی کشت. در این فرآیند، سوژه‌ای که قرار بود آزاد شود، به موضوع قیمومت بدل شد؛ کودکی معصوم که باید به‌جایش فکر کرد، به‌جایش تصمیم گرفت، و اگر لازم شد، به‌زور نجاتش داد.این مقدمه، تلاشی است برای نشان‌دادن این‌که بحران چپ، نه تصادفی است و نه صرفاً محصول شرایط بیرونی. ما با یک ساختار ذهنی مسئله‌دار مواجه‌ایم؛ ساختاری که در آن، نگاه طبقاتیِ تقلیل‌یافته و ایدئولوژی‌گراییِ شبه‌مذهبی، دست به دست هم داده‌اند تا چپ را به پروژه‌ای خودویرانگر بدل کنند. در ادامه، این مسئله را نه با زبان اخلاق، بلکه با زبان سیاست، و نه از موضع دلسوزی، بلکه از موضع کالبدشکافی بی‌رحمانه، باز می‌کنیم.

چالش‌های واقعی در پراکسیس چپ

نخستین چالش بنیادین اندیشه چپ، ناتوانی مزمن آن در به‌رسمیت‌شناختن پیچیدگی سوژه اجتماعی است. چپ، با اصرار بر یک سوژه ممتاز ــ طبقه کارگر صنعتی ــ عملاً خود را در برابر تحولات عینی جامعه خلع سلاح کرد. فروپاشی تمرکز صنعتی، گسترش طبقات میانی، رشد اقتصاد خدماتی، و ظهور اشکال جدید کارِ ناپایدار، همگی واقعیت‌هایی بودند که چپ یا آن‌ها را انکار کرد یا با تأخیر و اکراه پذیرفت. نتیجه، فاصله‌گرفتن فزاینده میان گفتمان چپ و تجربه زیسته اکثریت جامعه بود.

 

بحران سوژه و فروکاست پیچیدگی اجتماعی

چپ، در لحظه‌ای تاریخی متولد شد که جامعه واقعاً می‌توانست به یک تضاد مرکزی فروکاسته شود. سرمایه و کار، نه به‌عنوان دو مفهوم انتزاعی، بلکه به‌عنوان دو تجربه زیسته متقابل، روبه‌روی هم ایستاده بودند. کارخانه، بدن کارگر، ساعت کار، دستمزد، و مرگ زودرس، همه چیز را به‌شکلی خشن و عریان قابل رؤیت می‌کرد. اما آن‌چه در آن لحظه تاریخی یک امکان تحلیلی بود، به‌تدریج به یک اصل متافیزیکی بدل شد: این فرض که جامعه همیشه و همه‌جا حول یک تضاد بنیادین سازمان می‌یابد و آن تضاد، الزاماً تضاد طبقاتی به معنای کلاسیک آن است.اینجا، چپ مرتکب نخستین تقلیل‌گرایی بزرگ خود شد. جامعه، به‌جای آن‌که به‌مثابه یک میدان چندلایه از نیروها، هویت‌ها، منافع و اشکال قدرت فهمیده شود، به یک دیاگرام ساده تقلیل یافت. در این دیاگرام، هر آن‌چه مستقیماً به مناسبات تولید ارجاع‌پذیر نبود، یا حاشیه‌ای تلقی شد یا ایدئولوژیک، یا بدتر از آن، انحرافی. جنسیت، قومیت، فرهنگ، مذهب، بدن، میل، زبان، حافظه تاریخی، و حتی اشکال متفاوت زیست روزمره، همگی یا به «روبنا» تبعید شدند یا به‌شرط آن‌که در نهایت به تضاد طبقاتی بازگردند، مجوز حضور یافتند.اما واقعیت اجتماعی، به‌ویژه از نیمه دوم قرن بیستم به بعد، مسیر دیگری رفت. سرمایه‌داری نه فروپاشید و نه در همان شکل کلاسیک باقی ماند. بازآرایی شد، منعطف شد، جهانی شد، و هم‌زمان، جامعه را از نظر ساختاری پیچیده‌تر کرد. طبقه کارگر صنعتی، که روزگاری یک توده نسبتاً همگن با تجربه‌ای مشترک بود، تکه‌تکه شد؛ بخشی به طبقات میانی لغزید، بخشی به حاشیه رانده شد، بخشی به اشکال نامرئی کار منتقل شد. «کار» دیگر فقط کار کارخانه‌ای نبود؛ کار عاطفی، کار مراقبتی، کار دیجیتال، کار پاره‌وقت و ناامن، همه وارد صحنه شدند، بی‌آن‌که در چارچوب مفهومی کلاسیک چپ جای بگیرند.چپ، به‌جای بازاندیشی ریشه‌ای، اغلب واکنشی تدافعی نشان داد. یا این تحولات را موقتی خواند، یا آن‌ها را نشانه «آگاهی کاذب» دانست، یا با نوعی نوستالژی سیاسی، به بازسازی تصویر کارگر قرن نوزدهم پرداخت. در این فرآیند، شکافی عمیق میان زبان چپ و واقعیت اجتماعی شکل گرفت. مردمی که دیگر خود را در آینه این گفتمان نمی‌دیدند، به‌سادگی از آن عبور کردند؛ نه از سر خیانت، بلکه از سر بیگانگی.مشکل فقط در تشخیص نادرست سوژه نبود، بلکه در اصرار بر یگانگی سوژه بود. چپ نمی‌توانست بپذیرد که رهایی، ممکن است محصول هم‌زمان چندین مبارزه ناهمگون باشد؛ مبارزاتی که نه لزوماً هم‌زمان‌اند، نه هم‌زبان، و نه همیشه هم‌سو. ایده «وحدت طبقاتی»، به‌جای آن‌که پروژه‌ای سیاسی و ساخته‌شدنی باشد، به یک پیش‌فرض اخلاقی بدل شد. هر کس که در این وحدت حل نمی‌شد، به‌عنوان عامل تفرقه، لیبرال، یا خرده‌بورژوا محکوم می‌گردید.در این‌جا، چپ عملاً توانایی مفصل‌بندی را از دست داد. سیاست، نه هنر تحمیل یک حقیقت، بلکه هنر اتصال تفاوت‌هاست. هژمونی، دقیقاً در همین اتصال ساخته می‌شود؛ در توانایی پیوندزدن مطالبات پراکنده به یک افق مشترک. چپ، با وفاداری افراطی به یک سوژه واحد، خود را از این هنر محروم کرد. نتیجه، سیاستی شد که یا در حلقه‌های بسته روشنفکری می‌چرخید یا فقط در لحظات بحران حاد، امکان ظهور پیدا می‌کرد و بلافاصله دوباره فرو می‌نشست.از سوی دیگر، این فروکاست، پیامد مستقیمی بر تصور چپ از قدرت داشت. وقتی جامعه ساده تصور شود، قدرت هم ساده دیده می‌شود: یا در دست سرمایه است یا در دست دولت. اشکال پراکنده، مویرگی و روزمره قدرت، از دید پنهان می‌مانند. مقاومت، به‌جای آن‌که در سطوح مختلف زندگی اجتماعی جست‌وجو شود، به یک رویداد بزرگ، یک انفجار انقلابی، یک لحظه نهایی حواله داده می‌شود. این انتظار مزمن برای «لحظه موعود»، چپ را به سیاست تعلیق عادت داد؛ سیاستی که در آن، عمل همیشه به آینده حواله داده می‌شود.در نهایت، بحران سوژه، به بحران مخاطب انجامید. چپ، دیگر نمی‌دانست با چه کسی حرف می‌زند. زبانش بیش از حد سنگین، مفاهیمش بیش از حد بسته، و افقش بیش از حد انتزاعی بود. جامعه، اما، در حال زیستن بود؛ با تناقضات واقعی، ترس‌های ملموس، و امیدهای کوچک اما جدی. این فاصله، نه با تکرار آموزه‌ها، بلکه با بازسازی ریشه‌ای دستگاه مفهومی قابل ترمیم بود؛ کاری که چپ، به‌ندرت شهامت انجامش را داشته است.اینجا چالش اول، به‌تمامی خود را نشان می‌دهد: ناتوانی در دیدن جامعه آن‌گونه که هست، نه آن‌گونه که نظریه می‌خواهد باشد. و تا زمانی که این ناتوانی برطرف نشود، هر سخن گفتن از رهایی، ناگزیر به بازتولید همان بن‌بست‌های قدیمی خواهد انجامید.

چالش دوم، بحران عاملیت است. در نظریه، طبقه کارگر سوژه تاریخ است؛ در عمل، اما، این سوژه همواره نیازمند «پیشاهنگ»، «حزب»، یا «آوانگارد آگاه» معرفی شده است. این شکاف میان سوژه نظری و سوژه واقعی، به یک منطق قیم‌مآبانه انجامیده که در آن، عاملیت از پایین به بالا منتقل نمی‌شود، بلکه از بالا به پایین اعطا می‌گردد. سوژه انقلابی، در این چارچوب، نه کنش‌گر آگاه، بلکه ابژه‌ای است که باید هدایت شود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که رهایی به سلطه تبدیل می‌شود.

بحران عاملیت و منطق قیم‌مآبانه رهایی

اگر چالش اول، خطای چپ در تشخیص سوژه بود، چالش دوم، نحوه برخورد چپ با همان سوژه است؛ لحظه‌ای که سوژه از «فاعل تاریخی» به «موضوع هدایت» سقوط می‌کند. چپ، در سطح گفتمان، از عاملیت طبقه کارگر سخن می‌گوید، اما در سطح عمل سیاسی، به‌ندرت به این عاملیت اعتماد می‌کند. این تناقض، نه اتفاقی است و نه صرفاً محصول شرایط سرکوب؛ بلکه ریشه در ساختار درونی اندیشه چپ دارد.در نظریه کلاسیک، طبقه کارگر نیرویی است که نه‌تنها به‌واسطه موقعیت مادی‌اش، بلکه به‌واسطه تجربه زیسته‌اش، به آگاهی انقلابی دست می‌یابد. اما همین‌جا، یک شکاف ظریف شکل می‌گیرد: اگر آگاهی محصول موقعیت است، پس چرا این آگاهی همیشه بالفعل نمی‌شود؟ پاسخ چپ به این پرسش، معمولاً نه بازاندیشی نظری، بلکه افزودن یک میانجی است؛ حزب، پیشاهنگ، روشنفکر ارگانیک، یا هر شکل دیگری از نیابت سیاسی. این میانجی، قرار است آگاهی بالقوه را به آگاهی بالفعل تبدیل کند. اما در عمل، جای سوژه را می‌گیرد.از این‌جا به بعد، عاملیت به‌تدریج از پایین به بالا منتقل نمی‌شود، بلکه از بالا به پایین توزیع می‌گردد. سوژه اجتماعی، دیگر کنش‌گری نیست که مسیر خود را می‌سازد، بلکه جمعیتی است که باید «هدایت» شود، «آموزش» ببیند، و در نهایت، «درست» عمل کند. هر جا که این جمعیت از مسیر پیش‌بینی‌شده منحرف شود، مسئله نه در نظریه، بلکه در خودِ سوژه جست‌وجو می‌شود: آگاهی کاذب دارد، فریب خورده، بورژوا شده، یا هنوز به بلوغ تاریخی نرسیده است.در این‌جا، چپ وارد منطق خطرناکی می‌شود: منطق تعلیق اعتماد. اعتماد به سوژه، همواره مشروط است؛ مشروط به این‌که همان چیزی را بخواهد که نظریه از پیش تعیین کرده است. اگر نخواست، اگر به مسیر دیگری رفت، اگر اولویت‌هایش با اولویت‌های ایدئولوژیک هم‌خوان نبود، آنگاه مشروعیت کنش او زیر سؤال می‌رود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که رهایی، به پروژه‌ای از پیش طراحی‌شده تبدیل می‌شود؛ پروژه‌ای که سوژه فقط باید آن را اجرا کند.پیامد این منطق، چیزی جز بازتولید اقتدار نیست. حزب، دولت انقلابی، یا هر شکل دیگری از قدرت چپ، خود را نماینده «منافع واقعی» سوژه می‌داند؛ حتی و به‌ویژه زمانی که سوژه با آن مخالفت می‌کند. این همان استدلال کلاسیک و خطرناک است: «ما بهتر می‌دانیم چه چیزی به نفع توست.» از این‌جا به بعد، سرکوب نه یک انحراف، بلکه یک ضرورت تاریخی جلوه می‌کند. خشونت، به نام آینده‌ای که هنوز نیامده، توجیه می‌شود.این بحران عاملیت، در سطح روانی نیز اثرات عمیقی دارد. سوژه‌ای که همواره به‌عنوان کودک نابالغ تصویر می‌شود، یا منفعل می‌شود یا واکنشی. مشارکت سیاسی، جای خود را به اطاعت یا طغیان‌های مقطعی می‌دهد. سیاست، از یک فرایند زنده و مستمر، به یک سلسله دستورالعمل بدل می‌شود. در چنین فضایی، خلاقیت سیاسی، ابتکار محلی، و اشکال خودانگیخته سازمان‌یابی، نه تشویق، بلکه کنترل می‌شوند.از سوی دیگر، خودِ فعال چپ نیز در این منطق آسیب می‌بیند. او میان دو نقش معلق می‌ماند: یا قیم آگاه است یا سرباز مطیع. جایی برای تردید، بازاندیشی، یا خطا وجود ندارد. این وضعیت، نوعی اخلاق سخت‌گیرانه تولید می‌کند که در آن، سیاست به میدان اثبات وفاداری بدل می‌شود. وفاداری به خط، به متن، به روایت رسمی. هرگونه فاصله‌گرفتن، نشانه ضعف یا انحراف تلقی می‌شود. نتیجه، فرسایش درونی و خشونت میان نیروهایی است که در ظاهر، در یک جبهه ایستاده‌اند.نکته کلیدی این‌جاست: چپ، به‌جای حل مسئله عاملیت، آن را به تعویق می‌اندازد. عاملیت واقعی، همیشه به «بعد از انقلاب» حواله داده می‌شود؛ زمانی که شرایط عینی فراهم شده، تضادها حل شده، و انسان نوین متولد شده است. اما این «بعداً»، هیچ‌گاه نمی‌آید. چون بدون عاملیت در اکنون، هیچ آینده‌ای ساخته نمی‌شود. این تعلیق مزمن، چپ را به سیاستی بدل می‌کند که همیشه در آستانه است، اما هرگز به بلوغ نمی‌رسد.در نهایت، بحران عاملیت، به بحران مشروعیت می‌انجامد. چپ، وقتی نتواند توضیح دهد که چرا مردم، آن‌گونه که او انتظار دارد، عمل نمی‌کنند، ناگزیر یا به تحقیر مردم پناه می‌برد یا به توطئه. هر دو، نشانه ناتوانی در مواجهه با واقعیت‌اند. واقعیتی که در آن، سوژه‌ها پیچیده‌اند، متناقض‌اند، و لزوماً در چارچوب‌های از پیش‌تعیین‌شده حرکت نمی‌کنند.بنابراین، فقط یک مشکل سازمانی یا تشکیلاتی نیست؛ مسئله‌ای است در قلب تصور چپ از انسان. تا زمانی که چپ نتواند با سوژه‌ای کنار بیاید که هم خطا می‌کند، هم عقب‌نشینی می‌کند، هم اولویت‌های متغیر دارد، و با این‌همه، حق کنش‌گری دارد، پروژه رهایی‌اش ناگزیر به بازتولید سلطه خواهد انجامید؛ حتی اگر نیتش، چیزی جز رهایی نباشد.

چالش سوم، خشونت درون‌گفتمانی است. چپ، بیش از آن‌که با رقبای بیرونی‌اش بی‌رحم باشد، با خود بی‌رحم است. اختلاف نظری، به‌سرعت به انحراف ایدئولوژیک بدل می‌شود؛ انحراف، به خیانت؛ و خیانت، به حذف. این منطق، که ریشه در نگاه مطلق‌گرا به حقیقت تاریخی دارد، هرگونه امکان گفت‌وگوی سازنده و بازاندیشی را از بین می‌برد. در چنین فضایی، شکست نه فرصتی برای یادگیری، بلکه تهدیدی برای ایمان جمعی تلقی می‌شود.

خشونت درون‌گفتمانی و منطق حذف

چپ، برخلاف تصویری که از خود به‌عنوان نیروی رهایی، همبستگی و برابری ارائه می‌دهد، یکی از خشن‌ترین میدان‌های درون‌گفتمانی تاریخ سیاست مدرن را تولید کرده است. این خشونت، پیش از آن‌که فیزیکی باشد، زبانی، مفهومی و نمادین است؛ اما درست به همین دلیل، پایدارتر و ویرانگرتر است. مسئله فقط اختلاف نظر نیست، بلکه ناتوانی ساختاری چپ در زیستن با اختلاف است.در منطق چپ کلاسیک، سیاست میدان کشف حقیقت تاریخی است. این حقیقت، واحد، عینی و مستقل از سوژه‌ها فرض می‌شود. وقتی سیاست به این شکل فهم شود، اختلاف نظر دیگر نشانه تکثر تجربه یا تفاوت موقعیت نیست؛ نشانه خطاست. و خطا، در این دستگاه فکری، امری خنثی یا موقتی نیست، بلکه انحراف از مسیر تاریخ است. از همین‌جا، اختلاف نظری به مسئله‌ای اخلاقی و سپس امنیتی بدل می‌شود.چپ، به‌جای آن‌که سیاست را عرصه کشمکش دائمی بر سر معنا و جهت بداند، آن را به آزمونی برای تشخیص «درست» و «نادرست» فرو می‌کاهد. این فروکاست، زبان خاص خود را تولید می‌کند: زبان برچسب‌زنی. رفرمیست، خرده‌بورژوا، لیبرال، منحرف، رویزیونیست، اپورتونیست؛ واژگانی که نه برای توضیح، بلکه برای حذف به‌کار می‌روند. این زبان، کارکرد تحلیلی ندارد؛ کارکردش تعیین مرز است. مرز میان خودی و غیرخودی.در این فضا، گفت‌وگو عملاً ناممکن می‌شود. چرا که گفت‌وگو مستلزم پذیرش این امکان است که دیگری، حتی در خطایش، حامل بخشی از حقیقت باشد. اما در منطق حقیقت واحد تاریخی، چنین امکانی وجود ندارد. یکی درست است و دیگری غلط؛ و غلط‌بودن، نه صرفاً اشتباه نظری، بلکه تهدیدی علیه کل پروژه رهایی تلقی می‌شود. از این‌رو، حذف دیگری نه فقط مجاز، بلکه ضروری جلوه می‌کند.این منطق، به‌طور خاص در لحظات شکست فعال می‌شود. هر بار که چپ در تحقق اهدافش ناکام می‌ماند، به‌جای بازگشت به مفروضات خود، به تصفیه درونی روی می‌آورد. شکست، به‌ندرت به‌عنوان نشانه‌ای از خطای نظری یا عدم کفایت مدل‌ها فهم می‌شود؛ اغلب به‌عنوان نتیجه نفوذ دشمن، خیانت نیروهای داخلی، یا سستی ایدئولوژیک توضیح داده می‌شود. این واکنش، نوعی مکانیسم دفاعی جمعی است: حفظ ایمان از طریق قربانی‌کردن افراد.خشونت درون‌گفتمانی، فقط به حذف نظری محدود نمی‌ماند. در سطح سازمانی، به انشعاب‌های بی‌پایان، فروپاشی تشکل‌ها، و فرسایش نیروی انسانی می‌انجامد. چپ، به‌ندرت می‌تواند شکست را تاب بیاورد؛ چون شکست، بنیان‌های اخلاقی و معرفتی‌اش را تهدید می‌کند. نتیجه، سیاستی است که به‌جای گسترش، مدام خود را کوچک‌تر می‌کند؛ خالص‌تر، اما بی‌اثرتر.این منطق حذف، رابطه مستقیمی با ایدئولوژی‌گرایی شبه‌مذهبی دارد. ایدئولوژی، در این‌جا، نه به‌معنای دستگاهی برای فهم جهان، بلکه به‌مثابه نظامی بسته از باورها عمل می‌کند. متون کلاسیک، جایگاه متون مقدس را می‌گیرند؛ تفاسیر رسمی، ارتدکسی را می‌سازند؛ و هر خوانش متفاوت، بدعت تلقی می‌شود. چپ، به‌جای آن‌که سنتی انتقادی باقی بماند، به کلیسایی سکولار بدل می‌شود؛ با همه مناسک، تکفیرها و توبه‌نامه‌هایش.پیوند این وضعیت با نگاه طبقاتی تقلیل‌یافته، تصادفی نیست. وقتی یک سوژه واحد به‌عنوان حامل حقیقت معرفی شود، هر نیرویی که بیرون از این سوژه قرار گیرد یا قرائت دیگری ارائه دهد، به‌طور خودکار مشکوک می‌شود. این‌گونه است که چپ، نه‌تنها با نیروهای غیرچپ، بلکه با اشکال دیگر مبارزه درون جامعه نیز وارد رابطه‌ای خصمانه می‌شود. فمینیسم، جنبش‌های هویتی، مبارزات زیست‌محیطی، یا حتی اشکال بومی مقاومت، تا زمانی پذیرفته می‌شوند که در چارچوب روایت مسلط حل شوند؛ در غیر این صورت، به‌عنوان انحراف یا حاشیه‌روی طرد می‌گردند.

در سطح روانی-سیاسی، این خشونت درون‌گفتمانی نوع خاصی از سوژه سیاسی تولید می‌کند: سوژه‌ای همیشه در حالت دفاع، همیشه در حال اثبات خلوص خود، و همواره نگران لغزش. سیاست، به‌جای کنش خلاق، به مراقبت از مرزهای ایدئولوژیک تقلیل می‌یابد. انرژی‌ای که می‌توانست صرف مواجهه با قدرت مسلط شود، در نزاع‌های درونی هدر می‌رود. دشمن واقعی، در بیرون باقی می‌ماند، در حالی که جنگ اصلی درون اردوگاه خودی جریان دارد.نکته تعیین‌کننده این است که این خشونت، یک عارضه نیست؛ کارکرد دارد. این منطق حذف، انسجام ظاهری تولید می‌کند، احساس برتری اخلاقی می‌دهد، و اضطراب ناشی از ابهام تاریخی را مهار می‌کند. اما بهای آن، بسیار سنگین است: ناتوانی در یادگیری، ناتوانی در ائتلاف، و ناتوانی در تبدیل‌شدن به نیرویی که بتواند واقعاً جامعه را نمایندگی کند.

 

حذف‌های خونین، پارانویا ایدئولوژیک و فروپاشی اعتماد

اگر خشونت درون‌گفتمانی چپ را بتوان در سطح زبان، برچسب و حذف نمادین پی گرفت، حذف‌های خونین نقطه‌ای هستند که در آن، این منطق به نهایت منطقی خود می‌رسد. این حذف‌ها نه انحراف از پروژه چپ، بلکه ادامه طبیعی همان دستگاه فکری‌اند؛ جایی که اختلاف نظر دیگر فقط تهدید نظری نیست، بلکه تهدیدی وجودی تلقی می‌شود. در این نقطه، حذف فیزیکی، نه یک جنایت، بلکه «ضرورت تاریخی» خوانده می‌شود.چپ، در لحظاتی که به قدرت نزدیک شده یا آن را به‌دست گرفته، بارها نشان داده که تحمل ابهام و چندصدایی ندارد. منطق ساده است: اگر حقیقت تاریخی واحد است و مسیر رهایی مشخص، هر نیرویی که این مسیر را مخدوش کند، نه صرفاً مخالف، بلکه مانع رهایی بشر است. و مانع رهایی بشر، از نظر اخلاقی، مستحق حذف است. این استدلال، بارها و بارها، با صورت‌بندی‌های مختلف، تکرار شده است؛ از تصفیه‌های درون‌حزبی تا دادگاه‌های نمایشی، از اردوگاه‌های کار اجباری تا اعدام‌های بی‌سر و صدا.در این فضا، تهمت به ابزار اصلی سیاست بدل می‌شود. «عامل دشمن»، «جاسوس»، «نفوذی»، «خائن به طبقه»، واژگانی هستند که نه برای اثبات، بلکه برای تعلیق هرگونه دفاع به‌کار می‌روند. اتهام، خودِ حکم است. نیازی به سند نیست؛ چرا که در منطق ایمان سیاسی، شک خود نشانه گناه است. کسی که متهم می‌شود، پیشاپیش محکوم است، زیرا امکان بی‌گناهی، به معنای تزلزل در قطعیت ایدئولوژیک خواهد بود.

توطئه، در این‌جا، صرفاً یک خطای تحلیلی نیست؛ ستون فقرات دستگاه تبیینی چپِ شکست‌خورده است. هر ناکامی، هر مقاومت اجتماعی در برابر پروژه چپ، هر انشعاب درونی، نه به‌عنوان پدیده‌ای اجتماعی، بلکه به‌عنوان محصول طراحی آگاهانه دشمن فهم می‌شود. دشمنی که همیشه همه‌جا هست، همیشه نفوذ کرده، و همیشه در لباس رفیق ظاهر می‌شود. این تصور، فضای سیاسی را به میدان مین بدل می‌کند؛ جایی که اعتماد نه یک فضیلت، بلکه ساده‌لوحی محسوب می‌شود.بی‌اعتمادی، به‌تدریج، از یک واکنش دفاعی به یک هنجار بدل می‌شود. رفقا، به‌جای هم‌سنگر، به مظنونان بالقوه تبدیل می‌شوند. رابطه سیاسی، دیگر بر مبنای هم‌پیمانی موقت برای هدفی مشترک شکل نمی‌گیرد، بلکه بر اساس آزمون‌های دائمی خلوص ایدئولوژیک. هر جمله، هر سکوت، هر تأخیر، می‌تواند به‌عنوان نشانه‌ای از انحراف تفسیر شود. سیاست، به‌جای کنش جمعی، به مراقبت دائمی از خود بدل می‌شود.این وضعیت، منطق خاصی از قدرت را بازتولید می‌کند. رهبران، یا هسته‌های مرکزی، خود را تنها مرجع تشخیص حقیقت می‌دانند؛ چرا که در جهانی مملو از توطئه، فقط «آگاه‌ترین‌ها» می‌توانند خطر را تشخیص دهند. این تمرکز قدرت، نه به‌عنوان مشکل، بلکه به‌عنوان شرط بقا توجیه می‌شود. هرچه فضا ناامن‌تر تصویر شود، اقتدار بیشتر مشروع جلوه می‌کند. و هرچه اقتدار بیشتر شود، امکان پرسش کمتر می‌گردد.حذف‌های خونین، در این چارچوب، کارکردی دوگانه دارند: از یک‌سو، «پاک‌سازی» صفوف و بازتولید انسجام صوری؛ و از سوی دیگر، تولید ترس به‌عنوان ابزار انضباط. ترس، جای سیاست را می‌گیرد. کسی که می‌ترسد، دیگر پرسش نمی‌کند، تردیدش را پنهان می‌کند، و اختلافش را فرو می‌خورد. این سکوت اجباری، به‌اشتباه به‌عنوان وحدت تعبیر می‌شود، در حالی که در واقع، نشانه فروپاشی سیاست است.

نکته مهم این‌جاست که این خشونت، فقط متوجه مخالفان نظری نیست؛ اغلب بهترین و صادق‌ترین نیروهای چپ، قربانی آن شده‌اند. کسانی که دقیق‌تر می‌دیدند، زودتر تردید می‌کردند، یا پیچیدگی واقعیت را بر قطعیت ایدئولوژیک ترجیح می‌دادند. این‌ها، بیش از همه خطرناک تلقی می‌شدند، چون شک آن‌ها از درون می‌آمد، نه از بیرون. حذف آن‌ها، نوعی خودزنی ایدئولوژیک بود؛ بریدن اندام‌هایی که می‌توانستند بدن را نجات دهند.دیگ جوشانی فراهم می‌شود که هیچ کس امیدی به سر برآوردن از آن ندارد: ترکیب تهمت، توطئه و بی‌اعتمادی. این دیگ، مدام خود را تغذیه می‌کند. هر حذف، نه آرامش، بلکه اضطراب بیشتری تولید می‌کند؛ چرا که اگر دیروز او خائن بود، امروز نوبت کیست؟ این اضطراب، نیاز به حذف‌های بعدی را توجیه می‌کند. چرخه‌ای بسته، خودتقویت‌شونده، و به‌شدت مخرب.در نهایت، این منطق، چپ را از درون تهی می‌کند. آن‌چه باقی می‌ماند، نه یک جنبش اجتماعی، بلکه یک دستگاه امنیتی با زبان رهایی است. دستگاهی که بیش از آن‌که با سرمایه‌داری بجنگد، با سایه‌های خودش درگیر است. جامعه، از بیرون نگاه می‌کند و چیزی جز خشونت، بی‌رحمی و خودخوری نمی‌بیند. اعتماد اجتماعی، که شرط هر پروژه رهایی‌بخش است، پیش از آن‌که ساخته شود، نابود می‌شود.حذف‌های خونین چپ‌ها از یکدیگر، بنابراین، نه لکه‌ای تصادفی بر تاریخ چپ، بلکه نتیجه منطقی دستگاهی است که حقیقت را مطلق، سوژه را نابالغ، و اختلاف را خیانت می‌فهمد. تا زمانی که این دستگاه فکری نقد نشود، هر بازتولید چپ، حتی با نیت‌های تازه و زبان نو، در معرض بازتولید همان جهنم قدیمی خواهد بود؛ جهنمی که دیوارهایش را خودِ چپ، آجر به آجر، ساخته است.

امیر آذر

 23 ژانویه 2024 برابر 3 بهمن 1404

 

اسم
نظر ...