رضا پهلوی، «شخص‌محوری» و بحران نمایندگی/کاوه دادگری


21-01-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
33 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

رضا پهلوی، «شخص‌محوری» و بحران نمایندگی

نقدی شورایی بر سیاستِ شخص‌محور در اپوزیسیون ایران

مقدمه: مسئله فراتر از یک نام

در سال‌های اخیر، نام رضا پهلوی به یکی از کانون‌های اصلی نزاع سیاسی در میان اپوزیسیون ایران بدل شده است. برای برخی، او نماد «امکان گذار» و چهره‌ای وحدت‌بخش است؛ برای برخی دیگر، خطر بازگشت سلطنت، پروژه‌ی غرب، یا تهدیدی علیه «اصالت» جنبش. اما تمرکز وسواس‌گونه بر این نام—چه در قالب ستایش و چه در قالب تخریب—خود نشانه‌ی یک بحران عمیق‌تر است: بحران نمایندگی و سیاستِ شخص‌محور.

مسئله‌ی اصلی نه رضا پهلوی به‌عنوان یک فرد، بلکه شخص‌محور شدن سیاست در غیاب نهادهای جمعی است. هر جا که قدرت سازمان‌یافته‌ی مردم وجود نداشته باشد، خلأ نمایندگی به‌سرعت با چهره‌ها پر می‌شود—خواه این چهره‌ها سلطنت‌طلب باشند، خواه کاریزماتیک، خواه رسانه‌ای.

این مقاله بر آن است که نشان دهد مسئله‌ی اصلی نه شخص رضا پهلوی، بلکه شرایطی است که در آن سیاست به‌جای تکیه بر نهادهای جمعی و سازوکارهای پاسخ‌گو، به افراد، نام‌ها و سرمایه‌های نمادین واگذار می‌شود. از این منظر، رضا پهلوی بیش از آن‌که علت باشد، نشانه است: نشانه‌ی خلأ قدرت سازمان‌یافته‌ی مردم.

تز مرکزی این متن چنین است: تا زمانی که مسئله‌ی نمایندگی از طریق سازوکارهای جمعی حل نشود، نزاع بر سر اشخاص—از جمله رضا پهلوی—نه‌تنها راه‌گشا نیست، بلکه خود به عاملی برای تضعیف جنبش انقلابی بدل می‌شود. در برابر این بن‌بست، موضع شورایی پاسخی ساختاری و رهایی‌بخش پیشنهاد می‌کند.

۱. شخص‌محوری چیست و چرا بازتولید می‌شود؟

شخص‌محوری به معنای تقلیل سیاست به نقش، نیت و جایگاه افراد است؛ جایی که،تصمیم‌گیری به اشخاص نسبت داده می‌شود؛مشروعیت از نام، تبار، رسانه یا کاریزما می‌آید؛و قدرت جمعی جای خود را به «نمایندگی نمادین» می‌دهد.

در شرایط سرکوب شدید و فقدان نهادهای علنی، شخص‌محوری پدیده‌ای قابل فهم است، اما قابل توجیه نیست. خلأ سازمان‌یابی، پراکندگی نیروها، و نیاز روانی به «صدا» یا «چهره»‌ای که بتواند در سطح جهانی دیده شود، همه زمینه‌های رشد این وضعیت‌اند.اما مشکل آن‌جاست که شخص‌محوری،مسئولیت‌گریز است؛پاسخ‌گویی را ناممکن می‌کند؛و سیاست را از فرآیند جمعی به نمایش فردی تقلیل می‌دهد.

در چنین بستری، ظهور یا برجسته‌شدن رضا پهلوی نه یک تصادف تاریخی، بلکه پیامد منطقی فقدان بدیل سازمان‌یافته است.

۲. دو قطب انحرافی،منجی‌سازی و وسواس ضدپهلوی:

 واکنش‌ها به رضا پهلوی عمدتاً در دو قطب افراطی شکل گرفته‌اند که هر دو، به‌رغم تقابل ظاهری، از یک منطق مشترک تغذیه می‌کنند.

الف) منجی‌سازی و سیاستِ نجات از بالا در این رویکرد، رضا پهلوی،به‌عنوان «چهره‌ی مورد اجماع همه ی ایرانیان»

«دارای امکان دیپلماسی»یا «ضامن گذار کم‌هزینه» تصویر می‌شود.ویژگی اصلی این نگاه، انتقال امید و قدرت از مردم به فرد است. در این چارچوب،سازمان‌یابی از پایین به حاشیه می‌رود؛پرسش از سازوکار تصمیم‌گیری معلق می‌شود؛و مردم به تماشاگران یک فرآیند «هدایت‌شده» بدل می‌گردند.

این منطق، حتی اگر هدف و انگیزه اش دموکراتیک باشد، بازتولید همان سیاست قیم‌مآبانه‌ای است که تاریخ معاصر ایران بارها تجربه کرده است.

ب) وسواس ضدپهلوی و انکار جنبش طرفدار وی در سوی دیگر شامل بخشی از نیروها—به‌ویژه در میان چپ اردوگاهی یا شبه‌چپ—تمام انرژی خود را صرف حمله به رضا پهلوی می‌کنند. در این گفتمان،هر اعتراض که همراهی می کند، بالقوه «پروژه‌ی سلطنت» است؛هر هم‌صدایی جهانی، «مداخله‌ی امپریالیستی»؛و خود جنبش طرفداران رضا پهلوی، وابسته به صهیونیسم و اسرائیل و آمریکا و حتی هماهنگ با خامنه ای است و بنابراین مشکوک و نیازمند افشاگری است.

نتیجه‌ی عملی این رویکرد، نه مهار سلطنت‌طلبی، بلکه بی‌اعتبارسازی جنبش انقلابی مردم است. خطر فرضی آینده، جایگزین فاجعه‌ی واقعی اکنون می‌شود: سرکوب، زندان، اعدام.

هر دو قطب، به یک معنا سیاست را از مردم می‌گیرند: یکی با وعده‌ی نجات، دیگری با هراس‌افکنی از چشم انداز «فاشیسم پهلوی» .هر دو واکنش، به‌رغم تفاوت ظاهری، در یک نقطه مشترک‌اند: نادیده‌گرفتن مسئله‌ی سازوکار قدرت.

موضع شورایی راه سومی پیشنهاد می‌کند:نه تطهیر افراد و نه تخریب هیستریک آن‌ها بلکه مشروط‌کردن هر نقش سیاسی به پاسخ‌گویی در برابر نهادهای جمعیِ برآمده از جنبش.

۳. بحران نمایندگی: در این نزاع بر سر رضا پهلوی، یک پرسش بنیادین پنهان مانده است:

چه کسی، چگونه، و بر چه اساسی می‌تواند «نماینده‌ی» مردم باشد؟

در غیاب پاسخ به این پرسش، سیاست به‌ناچار به میدان رقابت نمادها بدل می‌شود. چپ شورایی این بحران را نه اخلاقی،نه سیاسی  بلکه ساختاری می‌فهمد.

نمایندگی بدون انتخاب جمعی و پاسخ‌گویی شفاف و عدمامکان عزل نمایندگی ؛ صرفاً ادعاست.

از این منظر، مسئله با رضا پهلوی یا بدون او حل نمی‌شود. حتی اگر فردا او از صحنه کنار برود، مادامی که سازوکارهای قدرت جمعی ساخته نشوند، چهره‌ای دیگر جای او را خواهد گرفت.

۴. نقد معرفتی: فرد به‌جای جمع در سطح معرفتی، «شخص‌محوری» بر یک پیش‌فرض نانوشته استوار است:

مردم ناتوان از سازمان‌دهی خویش‌اند و نیاز به نماینده‌ی پیشینی دارند.این یک نخبه گرایی راست روانه است که در میان چپ سنتی و بلشویکی به صورت «حزب پیشاهنگ» بازآفرینی می گردد.هردو  دیدگاه عمیقاً نخبه گرا هستند.

چپ شورایی این پیش‌فرض را رد می‌کند. از نظر شورایی ،عاملیت سیاسی در جمع شکل می‌گیرد؛«آگاهی»  و «خودآگاهی» محصول کنش و تجربه زیست است، نه هدایت از بالا؛و هیچ فردی حامل پیشینی «اراده‌ی مردم» نیست.

شخص‌محوری—چه در قالب منجی‌سازی، چه تخریب—در نهایت به انکار این عاملیت جمعی می‌رسد.

۵. نقد متدولوژیک،سیاستِ رسانه‌ای در برابر سیاستِ سازمان‌یافته:

از نظر روش سیاسی، تمرکز بر رضا پهلوی اغلب به سیاست رسانه‌ای می‌انجامد:بیانیه‌ها،مصاحبه‌ها،توییت‌ها،و رقابت بر سر دیده‌شدن.در حالی که پرسش‌های حیاتی بی‌پاسخ می‌مانند:تصمیم‌ها کجا گرفته می‌شوند؟چه نهادی پشت آن‌هاست؟چه کسی پاسخ‌گوست؟

موضع شورایی روش را معکوس می‌کند:سیاست از هسته‌های کوچک آغاز می‌شود؛نمایندگی محصول فرآیند است، نه پیش‌فرض؛و رسانه ابزار است، نه جایگزین سازمان.روش شورا تاکید بر ساخت شورایی کنش جمعی توده هاست.در سطح کارگران و زحمتکشان و در گستره ی ملی.

۶. نقد تاریخی: درس‌های نادیده‌گرفته‌شده تاریخ معاصر ایران و جهان پر است از نمونه‌هایی که در آن‌ها:

انقلاب‌ها به‌دلیل فقدان نهادهای مردمی مصادره شدند؛چهره‌ها جایگزین شوراها و سایر شکل های اعمال اراده ی توده ای شدند؛و وعده‌ی نجات، به بازتولید سلطه انجامید.نادیده‌گرفتن این تاریخ، آگاهانه یا ناآگاهانه، زمینه را برای تکرار آن فراهم می‌کند. چپ شورایی اصرار دارد که بدون یادگیری از این تجربه‌ها، هر «گذار»ی شکننده و مستعد بازگشت اقتدارگرایی است.

۷. پاسخ شورایی، فراتر رفتن از نزاع بر سر افراد:

موضع شورایی نه دفاع از رضا پهلوی است، نه دشمنی با او. این موضع می‌گوید:هیچ فردی مسئله‌ی اصلی نیست؛هیچ فردی راه‌حل نیست؛و هیچ فردی نباید محور سیاست باشد.در این چارچوب، پرسش اصلی این نیست که «رضا پهلوی خوب است یا بد»، بلکه این است:چه کسی تصمیم می‌گیرد؟چه کسی قابل عزل است؟قدرت از کجا می‌آید و به کجا پاسخ می‌دهد؟

اگر شوراها و سازوکارهای تصمیم‌گیری جمعی وجود داشته باشند، هیچ فردی—از جمله رضا پهلوی—نمی‌تواند جنبش را مصادره کند. و اگر این سازوکارها وجود نداشته باشند، حذف یک چهره صرفاً راه را برای چهره‌ای دیگر باز می‌کند.به همین دلیل است که حمله‌ی وسواس‌گونه به رضا پهلوی، در غیاب پیشنهاد سازمانی، نه رادیکال، بلکه انحرافی و تضعیف‌کننده‌ی جنبش است.

پرسش محوری شورایی چنین بازتعریف می‌شود:چگونه می‌توان قدرت تصمیم‌گیری را به شکل جمعی، پاسخ‌گو و غیرقابل‌مصادره سازمان داد؟

در این چارچوب اگر رضا پهلوی یا هر فرد دیگری نقشی ایفا می‌کند، باید در برابر نهادهای جمعی پاسخ‌گو باشد؛و اگر چنین نهادهایی وجود ندارند، اولویت نه تخریب افراد، بلکه ساختن آن‌هاست.

نتیجه‌گیری،بازپس‌گیری سیاست از چهره‌ها:

نزاع بر سر رضا پهلوی، اگر به سطح سازوکارهای ضروری کنشگری جمعی به ویژه در شرایط انقلابی ارتقا نیابد، به بن‌بستی فرساینده تبدیل می‌شود. این نزاع یا به منجی‌سازی ختم می‌شود، یا به انکار جنبش—و هر دو، در نهایت، به تضعیف مردم می‌انجامند.

از این رو چپ شورایی یادآوری می‌کند که:

سیاست رهایی‌بخش نه با حذف چهره‌ها، نه با پرستش آن‌ها، بلکه با بی‌اهمیت‌کردن‌شان از طریق قدرت جمعی ممکن می‌شود.تا زمانی که مردم از معترض به تصمیم‌گیرنده بدل نشوند، هر نامی می‌تواند مسئله شود—و هیچ نامی راه‌حل نخواهد بود.

کاوه دادگری

21 ژانویه 2026 برابر 1 بهمن 1404

kavedadgari@gmail.com

 

اسم
نظر ...