ایران: اقتصاد سیاسی بقا دربارهٔ جنبش اعتراضی کنونی/ ساناز عظیمی‌پور


13-01-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
9 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

 

ایران: اقتصاد سیاسی بقا

ساناز عظیمی‌پور: دربارهٔ جنبش اعتراضی کنونی

یادداشت | ۰۹.۰۱.۲۰۲۶

برگردان:نادر کار

راهپیمایی معترضان به‌سوی مرکز شهر تهران ۲۹.۱۲.۲۰۲۵

عکس: picture alliance / ASSOCIATED PRESS

وقتی نگاه خود را به جنبش اعتراضی در ایران معطوف می‌کنیم، نقطهٔ آغاز نمی‌تواند انتزاعی باشد. زیرا این نقطه نه در گفتمان، نه در برنامه‌های سیاسی و نه در تفسیرهای پسینی قرار دارد، بلکه در این پرسش نهفته است که اساساً زندگی تحت شرایط موجود چگونه هنوز ممکن است.

جرقهٔ خیزش اخیر در ایران، نرخ شوکه‌کنندهٔ دلار آمریکا بود که تقریباً یک‌شبه به ۱۴۰ هزار تومان رسید. این جهش شدید صرفاً یک جزئیات اقتصادی نیست، بلکه نشانه‌ای مهم از به خطر افتادن بنیان‌های معیشتی مردم است. در روزهای اخیر، در بسیاری از نقاط حتی کالاهای اساسی مانند ماست نیز فقط به‌صورت قسطی قابل خریداری هستند. این وضعیت چه چیزی دربارهٔ زندگی می‌گوید؟

جملهٔ بسیار تکرارشدهٔ «دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد» در اینجا یک شعار توخالی نیست: لحظه‌ای که ماست باید قسطی خریداری شود، همان لحظه‌ای است که خودِ زندگی آن‌قدر ارزان شده است که دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده. مسئله دیگر صرفاً محدودیت نیست، بلکه پرسشی کاملاً وجودی است: آیا و چگونه می‌توان زندگی را اصلاً ادامه داد؟ زندگی در اینجا یک مقولهٔ استعاری نیست؛ مادی است، جسمانی است، در زمان محدود است و هر روز بیش از پیش در معرض تهدید قرار می‌گیرد.

جنگی علیه خودِ زندگی

این شکل از تهدید وجودی ارتباطی مستقیم با نظمی سیاسی دارد که زندگی را به‌طور نظام‌مند بی‌ارزش می‌کند. آنچه در اینجا رخ می‌دهد، پیامد جانبی تصمیمات سیاسی نیست، بلکه جنگی است علیه خودِ زندگی. خرید قسطی ماست به‌طور نمادین وجه عینی و زیستهٔ این سیاست را نشان می‌دهد؛ سیاستی که روی دیگرش سرکوب آشکار است: اعدام، شکنجه و زندان همچنان بخشی از زندگی روزمره‌اند. در رژیم ایران، این دو سطح از یکدیگر جداشدنی نیستند. هر دو به منطقی تعلق دارند که در آن زندگی نه محافظت می‌شود، بلکه به‌شدت کنترل شده و در نهایت به‌مثابه امری قابل‌چشم‌پوشی با آن برخورد می‌شود.

به این جنگ علیه زندگی، فروپاشی نظام سلامت، آلودگی شدید و خطرناک هوا که هر سال هزاران قربانی می‌گیرد، و همچنین تخریب نظام‌مند محیط زیست و بنیان‌های طبیعی حیات نیز تعلق دارند. نابودی دریاچهٔ ارومیه، رودخانهٔ زاینده‌رود و جنگل‌های هیرکانی مسائل جداگانه‌ای نیستند، بلکه بخشی از همان نظمی‌اند که زندگی انسان را به قابلیت بهره‌برداری کوتاه‌مدت تقلیل می‌دهد.

در این فرایند، تنها منابع مادی نابود نمی‌شوند، بلکه پیش‌شرط‌های بنیادین تداوم زندگی نیز از میان می‌روند. برای بسیاری، امید نیز در این مسیر از دست می‌رود. نگاهی به همه‌گیری خودکشی در سال‌های اخیر در ایران کافی است تا دریابیم این جامعه در چه وضعیتی به‌سر می‌برد. وقتی هرآنچه زندگی را زیستنی می‌کند ویران می‌شود، زندگی بداهت خود را از دست می‌دهد — و گاه حتی دلیل ادامه یافتن خویش را.

از زمان انقلاب ۱۹۷۹، استدلال کلاسیک این بوده است: نخست اقتصاد، سپس آزادی. نخست سرنگونی نظام طبقاتی، سپس رهایی زنان. مسئلهٔ حجاب نمونه‌ای گویا از این منطق است.
در چنین زمینه‌ای است که خیزش امروز رخ می‌دهد: اعتراض در اینجا نه از امید، بلکه از فروپاشیِ بدیل‌ها زاده می‌شود؛ نه از وعدهٔ آینده‌ای بهتر، بلکه از ناممکن شدنِ ادامه دادنِ وضعیت موجود.

اگر به اعتراض‌های سال‌های اخیر بنگریم، در نگاه نخست ممکن است چنین به نظر برسد که آن‌ها خاستگاه‌های متفاوتی داشته‌اند — برای مثال، شعار «زن، زندگی، آزادی» خواهان آزادی‌های فردی بود، در حالی که این بار مسئله بر سر تأمین بقاست. من دقیقاً همین جداسازی را بزرگ‌ترین خطای تحلیلی می‌دانم. و این خطا تاریخی دارد: جداییِ آزادی از بقا، خودمختاری از زیستِ اقتصادی، همواره یکی از روش‌های رژیم برای بی‌اعتبار کردن اعتراض‌ها بوده است.

از زمان انقلاب ۱۹۷۹، استدلال مسلط چنین بوده است: اول اقتصاد، بعد آزادی. اول برچیدن نظام طبقاتی، بعد آزادی زنان. مسئلهٔ حجاب نمونه‌ای برجسته از این رویکرد است. با وجود آنکه زنان دهه‌ها علیه حجاب مبارزه کردند، حق تعیین سرنوشت آنان بارها به‌عنوان «تضاد فرعی» کنار گذاشته شد. درست به همین دلیل بود که شعارِ شکل‌گرفته در سال ۱۹۷۹ — در واکنش به مواضع چپ‌ها نسبت به اجبار دولتیِ حجاب، که «طبقهٔ کارگر» را در اولویت می‌گذاشتند — یعنی «زنان کارگرند، و کارگران باید آزاد شوند»، تلاشی بود برای تأکید بر جدایی‌ناپذیری این دو حوزه.

تصاویر شورش

در اینجا، تصاویری که این روزها دست‌به‌دست می‌شوند می‌توانند کمک‌کننده باشند — نه به‌عنوان تصویرسازی، بلکه به‌مثابه خودِ مادهٔ تحلیل. برای مثال، تصویری از آبدانان: جمعیت انبوهی به خیابان‌ها می‌آیند؛ نهادهای دولتی اشغال می‌شوند. برای چند ساعت، شهر گویی تحت کنترل مردم قرار می‌گیرد.

اما آنچه تعیین‌کننده است، فقط به‌دست گرفتن کنترل نیست، بلکه شیوه‌ای است که این تصاحب در آن شکل مادی می‌یابد. در یکی از تصاویر، مردم به سوپرمارکتی که به سپاه پاسداران نسبت داده می‌شود هجوم می‌برند. کیسه‌های برنج پاره می‌شود و دانه‌های برنج به هوا پرتاب می‌شوند. کسی در ویدیوی اینستاگرامی می‌گوید: «برنج می‌بارد». در بستر فقر مطلق، این تصویر دوپهلو نیست؛ برعکس، برنج از منطق کمبود بیرون کشیده می‌شود و برای لحظه‌ای از بازار و از کنترل رها می‌گردد. تصاویر دیگری نیز از همین منطق پیروی می‌کنند، مانند دوربین‌های نظارتی که از جا کنده شده‌اند یا یک صندلی اداری که از یک نهاد دولتی بیرون آورده شده است.

رویدادهای پس از نسل‌کشی در غزه به‌روشنی نشان داده‌اند که خشونت عظیم امپریالیستی می‌تواند حتی زمانی که کاملاً علنی اعمال می‌شود، از نظر سیاسی بی‌پیامد باقی بماند.
آنچه در اینجا خود را نشان می‌دهد، یک برنامهٔ منسجم نیست؛ بلکه یک «پراتیک» است. هنگامی که خودِ زندگی به وضعیتی شکننده بدل می‌شود، اشکال کنش سیاسی نیز دگرگون می‌گردند.

این تصاویر با خیزش‌های پیشین، با تجربه‌های سرکوب و شکست در پیوندند. برداشت‌ها و صحنه‌های آبدانان یادآور اوشنویه در سال ۲۰۲۲ هستند. شعارها تکرار می‌شوند: «مرگ بر دیکتاتور!» تصاویر کشته‌شدگان دوباره ظاهر می‌شوند و می‌پرسند: «هنوز یادتان هست؟» اما حافظه میدان منازعه است. کدام تصاویر قابل رؤیت می‌مانند و کدام ناپدید می‌شوند؟ حافظه نه نقطهٔ ارجاعی مشترک، بلکه عرصه‌ای از کشمکش است.

و از دل همین میدانِ مناقشه، جبهه‌های سیاسی شکل می‌گیرند. این جبهه‌ها بیرون از جنبش پدید نمی‌آیند، بلکه درون آن و از دل آن ساخته می‌شوند.

بلاغت ضد‌امپریالیستیِ رژیم

این جبهه‌ها در دورهٔ اخیر بیش از هر چیز تحت‌تأثیر خاطره‌های تازهٔ جنگ دوازده‌روزه میان اسرائیل و ایران شکل گرفته‌اند. با حملهٔ اسرائیل و ویرانی و مرگی که بر جای گذاشت، بار دیگر یک آرایش آشنا فعال شد: حضورِ دشمنِ خارجی تمرکز بر دشمنِ داخلی را به حاشیه راند. در چنین زمینه‌ای، جمهوری اسلامی توانست در سطح گفتمانی خود را بازتعریف کند — نه به‌عنوان منبع خشونت، بلکه به‌مثابه نیرویی ظاهراً محافظ در برابر تهاجم خارجی؛ آن هم در برابر چشم افکار عمومیِ جهان.

این جابه‌جایی به‌صورت مجزا عمل نمی‌کند، بلکه در بستری جهانی اثر می‌گذارد. رویدادهای پس از نسل‌کشی در غزه آشکار کرده‌اند که خشونت گستردهٔ امپریالیستی می‌تواند حتی در صورت وقوع علنی، از نظر سیاسی بی‌هزینه بماند. در این جنگ، به‌روشنی احساس شد که زندگی، فی‌نفسه، اولویتی ندارد.

این خشونتِ رخ‌داده در برابر چشم جامعهٔ جهانی، گفتمان ضد‌امپریالیستیِ موسوم به «محور مقاومت» را به‌طور محسوسی به نفع رژیم ایران تقویت کرده است. رژیم به بلاغتی متوسل می‌شود که مناسبات خشونت داخلی را به بیرون فرافکنی می‌کند. این خوانش اما هم وابستگی جمهوری اسلامی به دیگر قدرت‌های امپریالیستی را نادیده می‌گیرد و هم کنش امپریالیستیِ خودِ آن را، برای نمونه در سوریه و لبنان. ضد‌امپریالیسم در اینجا نه به‌مثابه تحلیل، بلکه به‌عنوان ابزار مشروعیت‌بخشی عمل می‌کند. حاکمیت اقتدارگرا، فقر وجودی، سرکوب و ویرانی اجتماعی، به‌صورت «هزینه‌های ضروری» یک نبرد بزرگ‌ترِ ضد‌امپریالیستی جلوه داده می‌شوند.

بدیلِ ظاهری

هم‌زمان، این جنگ جبههٔ گفتمانیِ دیگری را نیز گشود که در سال‌های گذشته قابل مشاهده بود و اکنون فشرده‌تر شده است. این جبهه، تاریخ جنبش‌های اجتماعی در ایران را به‌مثابه تاریخ شکست، مرگ و سرکوب می‌خواند و از آن، ضرورت مداخلهٔ خارجی را نتیجه می‌گیرد. در این روایت، مداخلهٔ نظامی از بیرون نه به‌عنوان تشدید بحران، بلکه به‌عنوان راه‌حل ظاهر می‌شود. عاملیت سیاسی از دل جامعه بیرون کشیده و به بازیگرانی واگذار می‌شود که همسو و قابل اتصال به مراکز قدرت بین‌المللی تلقی می‌شوند. رضا پهلوی، پسر دیکتاتور پیشین، در این چارچوب به‌عنوان یکی از این چهره‌ها ظاهر می‌شود. برخلاف تصور بسیاری، این صرفاً پدیده‌ای دیاسپورایی نیست؛ پهلوی واقعاً در ایران پایگاه اجتماعی دارد، زیرا در فضایی از نومیدی عمومی، چنین شخصیتی می‌تواند به سطحی برای فرافکنی امید بدل شود.

هر دو تفسیر — چه روایت بسیج‌کنندهٔ «دشمن خارجی» و چه خوانش مداخله‌گرایانه — از منطقی مشابه پیروی می‌کنند. آن‌ها بدیل‌هایی به‌ظاهر روشن عرضه می‌کنند: وفاداری به رژیم به نام ضد‌امپریالیسم، یا تن‌دادن به نیروهای امپریالیستیِ خارجی. در این چارچوب، تعجب‌آور نیست که در اعتراض‌های کنونی شعارهای پهلوی‌محور فراوان شنیده می‌شود، یا اینکه بخشی از چپ این اعتراض‌ها را به‌کلی تحریم می‌کند.

این دو موضع در جهت‌گیری متفاوت‌اند، اما در کارکرد نه. هر دو به یک بحران وجودی واکنش نشان می‌دهند و می‌کوشند به آن معنا ببخشند: نومیدی یا با چهرهٔ پهلوی پر می‌شود، یا با مشروعیت‌بخشی به خشونت امپریالیستی به نام رژیم. هر دو، استقلال جنبش را سلب می‌کنند و بدین‌ترتیب به هستهٔ آنچه در اینجا در جریان است نمی‌رسند: پراکسیسی که از بی‌ارزش‌سازی مادیِ زندگی زاده می‌شود و در بدیل‌های ازپیش‌تعریف‌شده حل‌شدنی نیست.

در اینجا دایره به فرض آغازین من بازمی‌گردد: این جنبش را فقط از خلال شرایطی می‌توان فهمید که از دل آن‌ها سر برمی‌آورد. آنچه دیده می‌شود، یک صورت‌بندی سیاسیِ بسته نیست، بلکه پراکسیسی است که از ضرورتِ وجودی ناشی می‌شود. این پراکسیس گشوده می‌ماند و درست از همین رو آسیب‌پذیر است.

تفاسیر مسلط با این گشودگیِ جنبش مقابله می‌کنند، با بستن آن. اما یک تحلیل فقط زمانی می‌تواند ثمربخش باشد که از حرکتِ خودِ جنبش پیروی کند. آنچه باقی می‌ماند، تنشی است: میان زندگی و بی‌ارزش‌سازیِ نظام‌مندِ آن، میان پراکسیس و ترجمه‌اش، میان حافظه و ابزارسازی از آن. این تنش یک کمبود نیست؛ جایی است که در آن، جنبش زاده می‌شود.

منبع:بنیاد رزا لوکزامبورگ

https://www.rosalux.de/news/id/54243/iran-die-politische-oekonomie-des-ueberlebens

ساناز عظیمی‌پور نویسنده، کنشگر و مدرس است. او هم در حوزهٔ دانشگاهی و هم در عرصهٔ کنشگری دربارهٔ جنبش‌های اجتماعی، فراملی‌گرایی و فلسفهٔ فمینیستی فعالیت می‌کند.

 

 

اسم
نظر ...