شوراهای کارگری/ آنتون پانکوک
04-01-2026
بخش کمونیسم شورایی
32 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
شوراهای کارگری
آنتون پانکوک
1936
برگردان:نادر کار
انتشار: نخستینبار به زبان انگلیسی در International Council Correspondence، جلد دوم، شمارهٔ ۵، آوریل ۱۹۳۶
https://www.marxists.org/archive/pannekoe/1936/councils.htm
در مبارزات انقلابی، طبقهٔ کارگر به سازمانیافتگی نیاز دارد. هنگامی که تودههای عظیم باید بهمثابه یک واحد عمل کنند، سازوکاری لازم است برای تفاهم و بحث، برای اتخاذ و اعلام تصمیمها، و برای بیان کنشها و اهداف.
البته این به آن معنا نیست که همهٔ کنشهای بزرگ و اعتصابهای سراسری با انضباطی سربازوار و پس از تصمیمهای یک هیئت مرکزی انجام میگیرند. چنین مواردی رخ میدهد، اما بیشتر اوقات، بهواسطهٔ روحیهٔ جنگندگی، همبستگی و شور، تودهها بیآنکه طرحی کلی در میان باشد، برای یاری به رفقای خود یا اعتراض به جنایتی سرمایهدارانه، دست به اعتصاب میزنند. در این صورت اعتصاب چون آتشی در علفزار، سراسر کشور را فرا میگیرد.
در نخستین انقلاب روسیه، موجهای اعتصاب بالا و پایین میرفت. اغلب موفقترین آنها اعتصابهایی بودند که از پیش تصمیمگیری نشده بودند، در حالیکه اعتصابهایی که کمیتههای مرکزی اعلام میکردند، غالباً شکست میخوردند.
اعتصابکنندگان، وقتی وارد نبرد میشوند، برای تبدیل شدن به نیرویی سازمانیافته، به تماس و تفاهم متقابل نیاز دارند. اینجا دشواریای پدید میآید. بدون سازمانی نیرومند، بدون پیوند دادن نیروها و گره زدن ارادهها در یک پیکرهٔ واحد، بدون یگانهکردن کنشها در عملی مشترک، نمیتوانند بر سازمان قدرتمندِ قدرت سرمایهداری پیروز شوند. اما هنگامی که هزاران و میلیونها کارگر در یک پیکره متحد میشوند، این امر فقط بهوسیلهٔ کارگزارانی که بهعنوان نمایندگان اعضا عمل میکنند ممکن است. و دیدهایم که در این حالت، این مسئولان به اربابان سازمان بدل میشوند، با منافعی متفاوت از منافع انقلابی کارگران.
طبقهٔ کارگر چگونه میتواند در مبارزات انقلابی نیروی خود را در سازمانی بزرگ متحد کند بیآنکه به دام بوروکراسی و مقامات بیفتد؟ پاسخ با طرح پرسشی دیگر داده میشود: اگر همهٔ کاری که کارگران میکنند پرداخت حق عضویت و اطاعت است—اینکه وقتی رهبرانشان فرمان خروج میدهند بیرون بروند و وقتی فرمان بازگشت میدهند بازگردند—آیا در این صورت خودِ کارگران واقعاً برای آزادی خویش میجنگند؟
جنگیدن برای آزادی یعنی واگذار نکردن اندیشیدن و تصمیمگرفتن به رهبران، و مطیعانه دنبال آنها راه نیفتادن، یا هر از گاهی سرزنششان نکردن. جنگیدن برای آزادی یعنی مشارکت کامل، تا حد توان، اندیشیدن و تصمیمگرفتن برای خود، و پذیرفتن همهٔ مسئولیتها بهعنوان فردی متکی به خود در میان رفقایی برابر. درست است که اندیشیدن برای خود—تشخیص درست و نادرست—با سری کُندشده از خستگی، دشوارترین کار است؛ بسیار دشوارتر از پرداختن و اطاعتکردن. اما تنها راه به سوی آزادی همین است. آزادشدن بهدست دیگران، که رهبریشان جزء اساسیِ رهایی است، یعنی بهدست آوردن اربابانی نو بهجای اربابان کهنه.
آزادی، هدف کارگران، یعنی اینکه بتوانند نفر به نفر جهان را اداره کنند، از گنجینههای زمین بهره بگیرند و با آنها چنان رفتار کنند که آن را خانهای شاد برای همگان بسازند. چگونه میتوانند این را تضمین کنند اگر خود نتوانند آن را فتح و از آن دفاع کنند؟
انقلاب پرولتری صرفاً شکستدادن قدرت سرمایهداری نیست. بلکه برخاستنِ همهٔ مردمِ کارگر است از وابستگی و ناآگاهی به استقلال و آگاهی روشن از چگونگی ساماندادن زندگی خویش.
سازمانیابیِ راستین—چنانکه کارگران در انقلاب به آن نیاز دارند—مستلزم آن است که همگان با تن و جان و اندیشه در آن مشارکت کنند؛ هرکس هم در رهبری و هم در عمل سهیم باشد، و تا حد توان خود بیندیشد، تصمیم بگیرد و اجرا کند. چنین سازمانی پیکرهای از انسانهای خودتعیینگر است. جایی برای رهبران حرفهای وجود ندارد. البته اطاعت هم هست؛ هرکس باید از تصمیمهایی پیروی کند که خود در شکلدادن به آنها مشارکت داشته است. اما قدرت کامل همواره در دست خودِ کارگران میماند.
آیا چنین شکلی از سازمان میتواند تحقق یابد؟ ساختار آن چه باید باشد؟ لازم نیست آن را بسازیم یا از پیش طراحیاش کنیم. تاریخ پیشتر آن را پدید آورده است. این شکل از دلِ عملِ مبارزهٔ طبقاتی زاده شده است. نمونهٔ اولیه، نخستین ردّ آن، در کمیتههای اعتصاب یافت میشود. در یک اعتصاب بزرگ، همهٔ کارگران نمیتوانند در یک گردهمایی جمع شوند. آنان نمایندگانی برمیگزینند تا بهصورت کمیته عمل کنند. چنین کمیتهای صرفاً بازوی اجراییِ اعتصابکنندگان است؛ پیوسته با آنان در تماس است و باید تصمیمهای اعتصابکنندگان را اجرا کند. هر نماینده در هر لحظه میتواند با دیگری جایگزین شود؛ چنین کمیتهای هرگز به قدرتی مستقل بدل نمیشود. بدینسان، کنش مشترکِ یکپارچه ممکن میگردد، و در عین حال همهٔ تصمیمها در دست خودِ کارگران باقی میماند. معمولاً در اعتصابها، رهبریِ عالی از دست این کمیتهها خارج و به اتحادیههای کارگری و رهبرانشان سپرده میشود.
در انقلاب روسیه، هنگامی که اعتصابها بهطور نامنظم در کارخانهها درمیگرفت، اعتصابکنندگان نمایندگانی برمیگزیدند که برای کل شهر، یا برای یک صنعت، یا برای راهآهن در سراسر ایالت یا استان گرد میآمدند تا به مبارزه وحدت ببخشند. از همان آغاز ناگزیر بودند دربارهٔ مسائل سیاسی بحث کنند و وظایف سیاسی بر عهده گیرند، زیرا اعتصابها علیه تزاریزم جهتگیری شده بود. آنان «سویت» نامیده میشدند؛ شوراها. در این شوراها، همهٔ جزئیات وضعیت، همهٔ منافع کارگران، و همهٔ رویدادهای سیاسی بررسی میشد. نمایندگان پیوسته میان مجمع شورا و کارخانههایشان در رفتوآمد بودند. در کارخانهها و کارگاهها، کارگران در مجامع عمومی همان مسائل را بحث میکردند، تصمیمهای خود را میگرفتند و اغلب نمایندگان تازهای میفرستادند. سوسیالیستهای کاردان بهعنوان دبیر برگزیده میشدند تا بر پایهٔ دانش گستردهتر خود مشاوره دهند. اغلب این شوراها ناچار بودند همچون قدرتهای سیاسی عمل کنند، بهمنزلهٔ نوعی دولت ابتدایی، آنگاه که قدرت تزاری فلج شده بود و کارگزاران و افسران نمیدانستند چه کنند و میدان را به آنان واگذار میکردند. بدینسان، این شوراها به مرکز پایدار انقلاب بدل شدند؛ شوراهایی که از نمایندگان همهٔ کارخانهها—چه در اعتصاب و چه در کار—تشکیل میشدند. آنان هرگز نمیتوانستند به قدرتی مستقل بیندیشند. اعضا اغلب تغییر میکردند و گاه کل شورا دستگیر میشد و باید با نمایندگان تازه جایگزین میگردید. افزون بر این، خود میدانستند که همهٔ نیرویشان ریشه در ارادهٔ کارگران برای اعتصابکردن یا نکردن دارد؛ و بارها پیش میآمد که فراخوانهایشان دنبال نمیشد، هنگامی که با احساسات غریزی کارگران—از قدرت یا ضعف، شور یا احتیاط—همخوان نبود. از اینرو، نظام شورایی شکل مناسب سازمانیابی برای طبقهٔ کارگرِ انقلابی را نشان داد. در سال ۱۹۱۷ این شکل بلافاصله در روسیه پذیرفته شد و در همهجا شوراهای کارگران و سربازان پدید آمدند و نیروی محرک انقلاب بودند.
برهان مکمل در آلمان ارائه شد. در سال ۱۹۱۸، پس از فروپاشی قدرت نظامی، شوراهای کارگران و سربازان به تقلید از روسیه بنیان گذاشته شدند. اما کارگران آلمان که در انضباط حزبی و اتحادیهای پرورش یافته بودند و آکنده از اندیشههای سوسیالدموکراتیکِ جمهوری و اصلاحات بهعنوان اهداف سیاسیِ بعدی، مقامهای حزبی و اتحادیهای خود را بهعنوان نماینده به این شوراها برگزیدند. هنگامی که خود میجنگیدند و عمل میکردند، بهدرستی میجنگیدند و عمل میکردند؛ اما از کمبود اعتمادبهنفس، رهبرانی را برگزیدند که سرشار از اندیشههای سرمایهدارانه بودند، و اینان همواره اوضاع را خراب کردند. طبیعی بود که «کنگرهٔ شوراها» سپس تصمیم بگیرد قدرت را واگذارد و جای آن را به پارلمانی نو بدهد که هرچه زودتر انتخاب شود.
در اینجا آشکار میشود که نظام شورایی فقط برای طبقهٔ کارگرِ انقلابی شکلِ مناسبِ سازمانیابی است. اگر کارگران قصد نداشته باشند انقلاب را ادامه دهند، هیچ نیازی به شوراها ندارند. اگر کارگران هنوز آنقدر پیش نرفتهاند که راه انقلاب را ببینند، اگر راضیاند که رهبران همهٔ کارِ سخنرانی، میانجیگری و چانهزنی برای اصلاحات در چارچوب سرمایهداری را انجام دهند، آنگاه پارلمانها و کنگرههای حزبی و اتحادیهای — که «پارلمانهای کارگری» نامیده میشوند، زیرا بر همان اصل عمل میکنند — تمام چیزی است که به آن نیاز دارند. اما اگر با تمام انرژی خود برای انقلاب بجنگند، اگر با اشتیاق و شورِ شدید در هر رویدادی شرکت کنند، اگر همهٔ جزئیات مبارزه را خود بیندیشند و خود تصمیم بگیرند، زیرا خود باید بجنگند، آنگاه شوراهای کارگری سازمانی است که به آن نیاز دارند.
این بدان معناست که شوراهای کارگری را نمیتوان بهوسیلهٔ گروههای انقلابی تشکیل داد. چنین گروههایی تنها میتوانند ایدهٔ شوراها را تبلیغ کنند، با توضیح دادن به همکاران خود دربارهٔ ضرورت سازمانیابی شورایی، آنگاه که طبقهٔ کارگر بهعنوان نیرویی خودتعیینگر برای آزادی میجنگد. شوراها شکل سازمانیابیِ تودههای در حال نبرد است، برای کل طبقهٔ کارگر، نه برای گروههای انقلابی.
شوراها همزمان با نخستین کنشهایی که خصلت انقلابی دارند پدید میآیند و رشد میکنند. با گسترش انقلاب، اهمیت و کارکردهای آنها افزایش مییابد. در آغاز ممکن است بهصورت کمیتههای سادهٔ اعتصاب ظاهر شوند، در تقابل با رهبران کارگری، هنگامی که اعتصابها از نیتها و برنامههای رهبران فراتر میروند و علیه اتحادیهها و رهبرانشان سر به شورش میگذارند.
در یک اعتصاب عمومی، وظایف این کمیتهها گسترش مییابد. اکنون نمایندگان همهٔ کارخانهها و واحدهای تولیدی باید دربارهٔ همهٔ شرایط مبارزه بحث و تصمیمگیری کنند؛ آنان میکوشند همهٔ توان رزمیِ کارگران را به کنشهایی آگاهانه و برنامهریزیشده بدل کنند؛ باید بیندیشند که در برابر اقدامات دولتها، رفتار سربازان یا دستههای سرمایهدارانه چگونه واکنش نشان دهند. از طریق همین کنش اعتصابی است که تصمیمهای واقعی بهدست خودِ کارگران گرفته میشود. در شوراها، دیدگاهها، ارادهها، آمادگیها، تردیدها یا اشتیاقها، انرژی و موانع همهٔ این تودهها متمرکز میشود و در یک خط مشترکِ عمل ترکیب میگردد. شوراها نماد و بیانکنندهٔ قدرت کارگراناند؛ اما در عین حال فقط سخنگویانی هستند که هر لحظه میتوان آنها را جایگزین کرد. در زمانی از دید جهان سرمایهداری یاغی و غیرقانونیاند، و در زمانی دیگر ناچارند بهعنوان طرفهایی برابر با مقامات عالی دولت وارد مذاکره شوند.
هنگامی که انقلاب به چنان نیرویی رشد کند که قدرت دولت بهطور جدی متأثر شود، شوراهای کارگری باید وظایف سیاسی را بر عهده گیرند. در یک انقلاب سیاسی، این نخستین و اصلیترین وظیفهٔ آنهاست. آنها ارگانهای مرکزی قدرت کارگراناند؛ باید همهٔ اقدامات لازم را برای تضعیف و شکست دشمن انجام دهند. همچون قدرتی در حال جنگ، باید بر سراسر کشور دیدهبانی کنند، تلاشهای طبقهٔ سرمایهدار برای گردآوری و بازسازی نیروهایش و برای درهمشکستن کارگران را کنترل نمایند. باید به شماری از امور عمومی رسیدگی کنند که پیشتر امور دولتی بهشمار میآمد: بهداشت عمومی، امنیت عمومی و تداوم بیوقفهٔ زندگی اجتماعی. همچنین باید مراقبت از خودِ تولید را بر عهده گیرند؛ مهمترین و دشوارترین وظیفه و دغدغهٔ طبقهٔ کارگر در انقلاب.
هیچ انقلاب اجتماعی در تاریخ هرگز بهصورت تغییری ساده در حاکمان سیاسی آغاز نشده است؛ بهگونهای که آنان پس از بهدست آوردن قدرت سیاسی، با قوانین جدید دگرگونیهای اجتماعی لازم را اجرا کنند. پیش از نبرد و در جریان آن، طبقهٔ نوخاسته همواره ارگانهای اجتماعیِ نوین خود را همچون شاخههای تازهای در درون پوستهٔ مردهٔ ارگانیسم پیشین بنا کرده است. در انقلاب فرانسه، طبقهٔ نوپای سرمایهدار — شهروندان، بازرگانان و پیشهوران — در هر شهر و روستا شوراهای محلی، دادگاههای تازهٔ خود را بنا نهادند؛ نهادهایی که در آن زمان غیرقانونی بودند و صرفاً کارکردهای مأموران ناتوان سلطنت را غصب میکردند. در حالی که نمایندگانشان در پاریس دربارهٔ قانون اساسی نو بحث و تصمیمگیری میکردند، قانون اساسی واقعی در سراسر کشور بهوسیلهٔ شهروندانی ساخته میشد که گردهماییهای سیاسی برگزار میکردند و ارگانهای سیاسی خود را پدید میآوردند؛ ارگانهایی که بعدها با قانون رسمیت یافتند.
به همینسان، در جریان انقلاب پرولتری، طبقهٔ نوخاستهٔ کارگر شکلهای نوین سازمانیابی خود را میآفریند که گامبهگام در روند انقلاب جایگزین سازمان کهنهٔ دولت میشود. شوراهای کارگری، بهعنوان شکل نوین سازمان سیاسی، جای پارلمانتاریسم — شکل سیاسی سلطهٔ سرمایهداری — را میگیرند.
۲.
دموکراسی پارلمانی هم از سوی نظریهپردازان سرمایهداری و هم از سوی سوسیالدموکراتها بهعنوان دموکراسی کامل و منطبق با عدالت و برابری قلمداد میشود. اما در واقع، این دموکراسی چیزی جز نقابی برای سلطهٔ سرمایهداری نیست و با عدالت و برابری در تضاد است. این نظام شورایی است که دموکراسی واقعیِ کارگری را تشکیل میدهد.
دموکراسی پارلمانی دموکراسیای فاسد است. به مردم اجازه داده میشود هر چهار یا پنج سال یکبار رأی دهند و نمایندگان خود را برگزینند؛ وای به حالشان اگر «آدم درست» را انتخاب نکنند! تنها در روز رأیگیری است که رأیدهندگان میتوانند قدرت خود را اعمال کنند؛ پس از آن، ناتوان و بیقدرتاند. نمایندگان برگزیده اکنون حاکمان مردماند؛ قانون وضع میکنند و دولت تشکیل میدهند، و مردم باید اطاعت کنند. معمولاً بهواسطهٔ سازوکار انتخاباتی، فقط احزاب بزرگ سرمایهداری با دستگاههای نیرومند، روزنامهها و تبلیغات پرسروصدا شانس پیروزی دارند. نمایندگان واقعیِ گروههای ناراضی بهندرت بخت آن را مییابند که حتی چند کرسی بهدست آورند.
در نظام شورایی، هر نمایندهای را میتوان در هر لحظه فراخواند و برکنار کرد. کارگران نهتنها پیوسته با نماینده در تماساند و خود بحث و تصمیمگیری میکنند، بلکه نماینده فقط پیامآوری موقت به مجامع شورایی است. سیاستمداران سرمایهدار این نقش «بیچهره»ٔ نماینده را نکوهش میکنند، زیرا ممکن است او ناچار شود برخلاف نظر شخصیاش سخن بگوید. آنان فراموش میکنند که درست به این دلیل که نمایندگان ثابت وجود ندارند، فقط کسانی فرستاده میشوند که دیدگاههایشان با دیدگاههای کارگران همخوان باشد.
اصل نمایندگی پارلمانی این است که نماینده در پارلمان باید بر پایهٔ وجدان و اعتقاد شخصی خود عمل و رأی دهد. اگر در موضوعی نظر رأیدهندگانش را بپرسد، صرفاً از سر احتیاط شخصی است. نه مردم، بلکه خودِ اوست که با مسئولیت خویش باید تصمیم بگیرد. اصل نظام شورایی درست برعکس است؛ نمایندگان فقط بیانکنندهٔ نظرهای کارگراناند.
در انتخابات پارلمانی، شهروندان بر اساس حوزهها و بخشهای رأیگیری گروهبندی میشوند؛ یعنی بر پایهٔ محل سکونت. افرادی از حرفهها یا طبقات گوناگون که هیچ وجه مشترکی ندارند و صرفاً بهطور تصادفی نزدیک هم زندگی میکنند، در یک گروه مصنوعی گرد آورده میشوند که باید بهوسیلهٔ یک نماینده نمایندگی شود.
در شوراها، کارگران در گروههای طبیعیِ خود نمایندگی میشوند؛ بر اساس کارخانهها، کارگاهها و واحدهای تولیدی. کارگران یک کارخانه یا یک واحد بزرگ تولیدی یک واحد تولید را تشکیل میدهند؛ آنان از طریق کار جمعیشان به هم تعلق دارند. در دورههای انقلابی، آنان در تماس مستقیماند تا دیدگاهها را مبادله کنند؛ در شرایط یکسان زندگی میکنند و منافع مشترک دارند. آنان باید با هم عمل کنند؛ کارخانه واحدی است که بهعنوان یک واحد باید اعتصاب کند یا کار کند، و کارگرانش باید تصمیم بگیرند که بهطور جمعی چه باید بکنند. بنابراین، سازمانیابی و نمایندگی کارگران بر پایهٔ کارخانهها و کارگاهها شکل ضروری است.
این، در عین حال، اصلِ نمایندگیِ نظمِ کمونیستیای است که در دلِ انقلاب رشد میکند. تولید، پایهٔ جامعه است؛ یا دقیقتر بگوییم، محتوای جامعه، جوهرِ جامعه است؛ از اینرو نظمِ تولید، همزمان نظمِ جامعه نیز هست. کارخانهها واحدهای کار هستند؛ سلولهایی که ارگانیسمِ جامعه از آنها تشکیل شده است. وظیفهٔ اصلیِ ارگانهای سیاسی — که چیزی جز ارگانهای ادارهکنندهٔ کلیت جامعه نیستند — به کارِ تولیدیِ جامعه مربوط میشود. بنابراین بدیهی است که مردمِ کارگر در شوراهای خود این امور را به بحث میگذارند و نمایندگانشان را برمیگزینند که بر پایهٔ واحدهای تولیدی گرد آمدهاند.
بااینحال، نباید گمان کنیم که پارلمانتاریسم، بهعنوان شکل سیاسیِ سرمایهداری، بر تولید استوار نبوده است. سازمان سیاسی همواره با ویژگیهای تولید، بهعنوان پایهٔ جامعه، سازگار میشود. نمایندگی بر پایهٔ محل سکونت، به نظام تولید خُردهسرمایهداری تعلق دارد؛ جایی که هر فرد بهمنزلهٔ مالک کسبوکار کوچک خود فرض میشود. در اینجا میان همهٔ این کسبه در یک محل پیوند متقابل وجود دارد: با یکدیگر دادوستد میکنند، همسایهاند، همدیگر را میشناسند و ازاینرو یک نمایندهٔ مشترک به پارلمان میفرستند. این شالودهٔ پارلمانتاریسم بود. بعدتر دیدیم که این نظام نمایندگی پارلمانی به نظامی مناسب برای بازنمایی منافع طبقاتیِ روبهرشد و دگرگونشونده در درون سرمایهداری بدل شد.
همزمان اکنون روشن است که چرا نمایندگان پارلمان ناگزیر بودند قدرت سیاسی را در دست بگیرند. وظیفهٔ سیاسیِ آنان تنها بخش کوچکی از وظایف جامعه بود. مهمترین بخش، یعنی کارِ تولیدی، وظیفهٔ شخصیِ همهٔ تولیدکنندگانِ جداگانه بود؛ شهروندان بهمثابه صاحبان کسبوکار. این کار تقریباً همهٔ انرژی و توجه آنان را میطلبید. وقتی هر فرد از سهم کوچکِ خود مراقبت میکرد، جامعه بهمثابه یک کل درست کار میکرد. مقررات عمومیِ قانونی — بیتردید لازم، اما محدود — میتوانست به عهدهٔ گروه یا حرفهای ویژه، یعنی سیاستمداران، گذاشته شود. اما در تولید کمونیستی، وضع برعکس است. در اینجا امرِ همهچیز، یعنی کارِ تولیدیِ جمعی، وظیفهٔ کلِ جامعه است و به همهٔ کارگران بهطور جمعی مربوط میشود. کارِ شخصیِ آنان همهٔ انرژی و توجهشان را نمیگیرد؛ ذهنشان متوجه وظیفهٔ جمعیِ جامعه است. تنظیم عمومیِ این کارِ جمعی را نمیتوان به گروهی خاص واگذار کرد؛ این مسئلهٔ حیاتیِ همهٔ مردمِ کارگر است.
تفاوت دیگری نیز میان پارلمانتاریسم و نظام شورایی وجود دارد. در دموکراسی پارلمانی، به هر مرد بالغ و گاه زن بالغ، بر پایهٔ حق برتر و ذاتیِ تعلق به نوع بشر — آنگونه که در سخنرانیهای جشنآمیز به زیبایی بیان میشود — یک رأی داده میشود. اما در شوراها، تنها کارگران نمایندگی میشوند. آیا در این صورت میتوان نظام شورایی را واقعاً دموکراتیک دانست، وقتی که دیگر طبقات جامعه را کنار میگذارد؟
نظام شورایی تجسم دیکتاتوری پرولتاریاست. مارکس و انگلس بیش از نیم قرن پیش توضیح داده بودند که انقلاب اجتماعی باید به دیکتاتوری طبقهٔ کارگر بهعنوان شکل سیاسیِ بعدی بینجامد و این امر برای تحقق دگرگونیهای ضروری در جامعه اجتنابناپذیر است. سوسیالیستهایی که تنها در چارچوب نمایندگی پارلمانی میاندیشیدند، میکوشیدند نقض دموکراسی و بیعدالتیِ کنار گذاشتن خودسرانهٔ افراد از حق رأی را بهسبب تعلقشان به طبقات معین توجیه یا نقد کنند. اکنون میبینیم که چگونه رشدِ مبارزهٔ طبقاتیِ پرولتاریا بهطور طبیعی ارگانهای این دیکتاتوری، یعنی شوراها، را پدید میآورد.
بیتردید نقض عدالت نیست که شوراها، بهعنوان مراکز نبردِ طبقهٔ کارگرِ انقلابی، نمایندگان طبقهٔ مقابل را دربر نگیرند. پس از آن نیز وضع متفاوت نیست. در جامعهٔ کمونیستیِ در حال شکلگیری، جایی برای سرمایهداران وجود ندارد؛ آنان باید ناپدید شوند و ناپدید خواهند شد. هر کس که در کارِ جمعی مشارکت میکند، عضوِ این جمع است و در تصمیمگیریها سهیم میشود. اما کسانی که بیرون از روندِ تولیدِ جمعی ایستادهاند، بهواسطهٔ ساختارِ نظام شورایی، بهطور خودکار از تأثیرگذاری بر آن کنار گذاشته میشوند. هر آنچه از استثمارگران و غارتگرانِ پیشین باقی بماند، در تنظیم تولیدی که در آن نقشی ندارند، حق رأی نخواهد داشت.
در جامعه طبقات دیگری نیز وجود دارند که مستقیماً به دو طبقهٔ اصلیِ متقابل تعلق ندارند: دهقانان خُردهپا، پیشهوران مستقل، روشنفکران. در نبرد انقلابی ممکن است میان اینسو و آنسو نوسان کنند، اما در مجموع چندان تعیینکننده نیستند، زیرا توانِ مبارزاتیِ کمتری دارند. اغلب شکلهای سازمانیابی و اهدافشان نیز متفاوت است. جلب دوستیِ آنان یا خنثیکردنشان — اگر این کار بدون لطمهزدن به اهداف اساسی ممکن باشد — یا در صورت لزوم مبارزهٔ قاطع با آنان، و تصمیمگیری دربارهٔ شیوهٔ برخورد با ایشان با انصاف و استواری، وظیفهٔ طبقهٔ کارگرِ در حال نبرد خواهد بود؛ وظیفهای که اغلب به مسئلهای دشوار در عرصهٔ تاکتیک بدل میشود. در نظام تولید، تا آنجا که کارشان مفید و ضروری باشد، جای خود را خواهند یافت و نفوذشان را بر پایهٔ این اصل اعمال خواهند کرد که هر کس کار را انجام میدهد، رأیِ اصلی را در تنظیم آن کار دارد.
بیش از نیم قرن پیش، انگلس گفت که از طریق انقلاب پرولتری، دولت ناپدید خواهد شد؛ بهجای فرمانروایی بر انسانها، ادارهٔ امور خواهد آمد. این سخن در زمانی گفته شد که هنوز نمیشد تصور روشنی از چگونگی بهقدرترسیدن طبقهٔ کارگر داشت. اکنون درستیِ این گفته را تأییدشده میبینیم. در روند انقلاب، قدرت کهنهٔ دولت نابود خواهد شد و ارگانهایی که جای آن را میگیرند — شوراهای کارگری — دستکم برای مدتی وظایف سیاسی مهمی خواهند داشت تا بقایای قدرت سرمایهداری را سرکوب کنند. اما کارکرد سیاسیِ حکمرانیِ آنها بهتدریج به چیزی جز کارکرد اقتصادیِ ادارهٔ روندِ جمعیِ تولید کالا برای نیازهای جامعه بدل نخواهد شد.
ج.هـ.
یادداشت
[01] این مقاله نخستینبار به زبان انگلیسی در مجلهٔ آمریکایی International Council Correspondence (جلد دوم، شمارهٔ ۵، آوریل ۱۹۳۶) منتشر شد. (پانکوک چند سال بعد کتابی با همین عنوان نوشت که میتوانید آن را در همان پیوند بیابید.) متن با حروف اختصاری J.H (جان هارپر)، نام مستعاری که پانکوک اغلب به کار میبرد، منتشر شده و ممکن است ترجمه نیز کار خودِ پانکوک بوده باشد. در متنِ منتشرشده چند خطای آشکار وجود دارد که ما تلاشی برای اصلاح آنها نکردهایم. مقاله در دو بخش است — جالب خواهد بود اگر بدانیم آیا در اصل دو متن کوتاه بوده که بعدها به هم پیوستهاند یا نه.