ترامپ و دفاع از مبارزات مردمی در ایران،امیر آذر
02-01-2026
بخش خبر و تحلیل خبر
47 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
ترامپ و دفاع از مبارزات مردمی در ایران
مقدمه
اعتراضات اجتماعی هنگامی که از سطح نارضایتیهای پراکنده عبور میکنند و به کنش جمعیِ ممتد میرسند، دیگر صرفاً رخدادهای خیابانی نیستند، بلکه به میدانهایی برای بازتعریف معنا، قدرت، مشروعیت و ترس بدل میشوند. در چنین لحظاتی، هر کنش بیرونی ــ از جمله موضعگیری قدرتهای بینالمللی ــ نه بهعنوان عامل تعیینکننده، بلکه بهمثابه کاتالیزور روانی و سیاسی عمل میکند. پیام اخیر ترامپ در بستر اعتراضاتی که از اواخر دسامبر آغاز شده و با کشتهشدن معترضان همراه بوده، دقیقاً در چنین نقطهای فرود آمده است؛ نقطهای که جامعه دچار انباشت خشم، فرسایش امیدهای اصلاحی و واگرایی روایتهاست. تحلیل این پیام، بدون افتادن در دام ستایش یا نفی اخلاقیِ گوینده، تنها زمانی معنا دارد که از منظر سه نگاهِ همزمان بررسی شود: نگاه جامعه معترض، نگاه اپوزیسیون چپِ حاشیهای، و نگاه رژیم و نیروهای استمرارطلب آن. این متن میکوشد با رویکردی سیاسی و روانشناسانه ـ اجتماعی، و با زبانی غیرشعاری، این سه میدان ادراکی را در نسبت با یکدیگر واکاوی کند.آنچه در ادامه میآید، نه گزارش واقعه است و نه پیشبینی آینده، بلکه تلاشی است برای فهم سازوکارهای ادراکی و کنشی که در شرایط بحران فعال میشوند؛ سازوکارهایی که اغلب از چشم تحلیلهای روزمره پنهان میمانند، اما جهت حرکت تاریخ را تعیین میکنند.
از منظر بخش بزرگی از جامعه، پیام ترامپ نه بهعنوان دعوت به مداخله نظامی و نه بهمثابه وعده نجات خارجی فهم شد، بلکه بیشتر به شکل شکستن یک الگوی تکراری ادراک گردید؛ الگویی که طی دههها به مردم آموخته بود سرکوب داخلی، در بهترین حالت، با «ابراز نگرانی» و «دعوت به خویشتنداری» پاسخ میگیرد. جامعهای که بارها شاهد کشتهشدن معترضان و بیهزینهبودن آن در سطح بینالمللی بوده، بهتدریج به این باور رسیده بود که خشونت حکومتی در خلأیی اخلاقی رخ میدهد. در این بستر روانی، هر نشانهای از احتمال هزینهدار شدن سرکوب، حتی اگر مبهم و مشروط باشد، بهطور طبیعی با احساس رضایت و نوعی آسودگی همراه میشود. این رضایت، برخلاف روایتهای سادهانگارانه، نه از سر اعتماد به آمریکا و نه از علاقه به ترامپ است، بلکه محصول تجربهای جمعی از رهاشدگی است؛ تجربهای که در آن مردم خود را تنها قربانیانی میدیدند که فریادشان به هیچ سطح مؤثری نمیرسد.از نظر روانشناسی اجتماعی، چنین واکنشی را میتوان در چارچوب «انتقال منبع کنترل» فهم کرد. هنگامی که افراد یا گروهها احساس میکنند هیچ کنترلی بر پیامدهای خشونت علیه خود ندارند، هر عاملی که این کنترل را ـ ولو بهطور نمادین ـ از انحصار عامل سرکوب خارج کند، بهعنوان منبع امید ادراک میشود. پیام ترامپ، با مشروطکردن واکنش آمریکا به شلیک به مردم، این تصور را ایجاد کرد که دستکم یک ناظر قدرتمند، خط قرمزی را به رسمیت شناخته است. همین امر برای جامعهای که در وضعیت «بیقدرتی آموختهشده» قرار دارد، اهمیت روانی بالایی دارد. در این چارچوب، شادی بخشی از مردم را باید نه بهعنوان شادی از تهدید خارجی، بلکه بهمثابه واکنش طبیعی به ترکبرداشتن دیوار مصونیت روانی حکومت تحلیل کرد.در سطح سیاسی نیز این واکنش قابل فهم است. جامعهای که مسیرهای اصلاح درونساختاری را بسته میبیند و هزینه اعتراض را پیشاپیش پذیرفته، دیگر چندان نگران برچسبهایی چون «دخالت خارجی» نیست، زیرا تجربه تاریخی به او نشان داده که این برچسب مستقل از واقعیت کنشها، همواره بهکار گرفته میشود. در چنین شرایطی، تغییر لحن یک بازیگر بینالمللی میتواند بهصورت غیرمستقیم توازن روانی قوا را به نفع معترضان جابهجا کند، حتی اگر در سطح عینی هیچ مداخلهای رخ ندهد.در مقابل، اپوزیسیون چپِ حاشیهای واکنشی عمدتاً منفی و تدافعی به این پیام نشان داد؛ واکنشی که ریشههای آن را باید هم در تاریخ فکری این جریان و هم در موقعیت اجتماعی کنونیاش جستوجو کرد. این طیف، که بخش قابل توجهی از هویت خود را بر پایه مخالفت اصولی با امپریالیسم بنا کرده، پیام ترامپ را نه در متن شرایط عینی جامعه ایران، بلکه در چارچوب کلانِ تقابل آمریکا با جهان پیرامونی تفسیر میکند. در این خوانش، هرگونه تهدید آمریکا، صرفنظر از محتوای آن، بهطور خودکار بهعنوان پروژهای برای سلطه یا بیثباتسازی تعبیر میشود.
از منظر روانشناسی سیاسی، این واکنش را میتوان نوعی «پایبندی هویتی صلب» دانست. زمانی که یک جریان سیاسی، بهدلیل حذف از میدان کنش واقعی و ناتوانی در تأثیرگذاری اجتماعی، بیشتر بر انسجام درونی هویت خود تکیه میکند، هر رخدادی که این هویت را به چالش بکشد، با مقاومت شدید مواجه میشود. برای چپ حاشیهای، پذیرش این واقعیت که بخشی از مردم از یک تهدید خارجی احساس دلگرمی میکنند، بهمعنای فروپاشی روایت کلاسیک «مردم ضد امپریالیست» است؛ روایتی که دههها سرمایه نمادین این جریان را تشکیل داده است. بنابراین، واکنش منفی آنها بیش از آنکه تحلیلی از وضعیت موجود باشد، تلاشی است برای حفظ انسجام هویتی در برابر واقعیتی ناخوشایند.
در سطح اجتماعی، این موضعگیری به شکاف بیشتر میان این جریان و بدنه معترض جامعه منجر شده است. هنگامی که زبان تحلیل سیاسی نتواند با تجربه زیسته مردم پیوند برقرار کند، بهتدریج به زبان اخلاقیِ سرزنش بدل میشود؛ زبانی که در آن مردم بهخاطر احساسات و واکنشهایشان مورد قضاوت قرار میگیرند. این امر نهتنها به حاشیهایتر شدن این اپوزیسیون میانجامد، بلکه عملاً آن را در موضعی قرار میدهد که شباهتهای ناخواستهای با گفتمان رسمی حکومت پیدا میکند، هرچند با نشانهها و واژگان متفاوت.نگاه رژیم و طرفداران استمرارطلب آن به پیام ترامپ، آشکارا آمیختهای از خشم، اضطراب و واکنش دفاعی است. استفاده فوری از مفهوم «مداخله بیگانگان» نشان میدهد که این پیام نهتنها بهعنوان تهدیدی خارجی، بلکه بهمثابه عاملی مخرب برای نظم روانیِ درونسیستمی تلقی شده است. حکومتهایی که بر پایه سرکوب داخلی و انکار مشروعیت اعتراض بنا شدهاند، بیش از هر چیز به پیشبینیپذیری محیط بینالمللی نیاز دارند. هنگامی که مطمئن باشند هزینه سرکوب محدود و قابل مدیریت است، تصمیمگیری برای اعمال خشونت آسانتر میشود. پیام ترامپ، با ایجاد ابهام در این محاسبه، این پیشبینیپذیری را مختل کرده است.از منظر روانشناسی قدرت، واکنش تند رهبران حکومت را میتوان نشانه فعالشدن «اضطراب از دستدادن کنترل» دانست. تأکید مکرر بر استقلال و عدم دخالت خارجی، در چنین شرایطی، بیشتر کارکردی درونگروهی دارد تا برونگروهی. این پیامها در درجه اول برای نیروهای وفادار و بدنه سرکوب ارسال میشوند تا اطمینان داده شود که روایت رسمی همچنان معتبر است و هرگونه بحران، نتیجه توطئه بیرونی است، نه نارضایتی درونی. استمرارطلبان، چه در قالب نیروهای امنیتی و چه در قالب حامیان ایدئولوژیک، به این روایت نیاز دارند تا بتوانند خشونت را نهتنها موجه، بلکه ضروری تصور کنند.در سطح سیاسی، رژیم تلاش میکند پیام ترامپ را بهگونهای بازنمایی کند که اعتراضات را از یک مطالبه اجتماعی به پروژهای وابسته به خارج تقلیل دهد. این استراتژی، که سابقهای طولانی دارد، در شرایط کنونی با دشواری بیشتری مواجه است، زیرا تجربههای پیشین نشان داده که حتی در غیاب هرگونه حمایت خارجی، اعتراضات سرکوب شدهاند. بنابراین، ادعای مداخله، بیش از آنکه جامعه را متقاعد کند، بهنوعی اعتراف ناخواسته به شکنندگی وضعیت تعبیر میشود.در همین رابطه چند پرسش مهم طرح می شود که تلاش دارد کمی وضعیت را بهتر ارزیابی کند :
آیا پیام ترامپ بیش از آنکه یک موضع عملی باشد، یک کنش روانی ـ سیاسی هدفمند است؟
در تحلیل سیاست بینالملل، همواره باید میان «قابلیت اجرا» و «کارکرد گفتمانی» تمایز قائل شد. پیام ترامپ، صرفنظر از اینکه آمریکا تا چه حد آمادگی یا اراده مداخله مستقیم دارد، پیش از هر چیز یک کنش گفتمانی است که بر میدان روانی بازیگران اثر میگذارد. چنین پیامهایی لزوماً برای اجرا صادر نمیشوند، بلکه برای تغییر محاسبات صادر میشوند. در اینجا مخاطب اصلی نه فقط حکومت ایران، بلکه نیروهای امنیتی، بدنه سرکوب، معترضان، و حتی افکار عمومی جهانی است. این پیام با وارد کردن عنصر «عدم قطعیت» به معادله سرکوب، هزینه ذهنی استفاده از خشونت را افزایش میدهد. در علوم سیاسی، این وضعیت بهعنوان بازدارندگی نرم شناخته میشود؛ بازدارندگیای که نه از طریق تهدید فوری نظامی، بلکه از طریق برهمزدن اطمینان تصمیمگیران عمل میکند. از منظر روانشناسی سیاسی، حکومتهایی که به خشونت سیستماتیک متکیاند، بهشدت به پیشبینیپذیری واکنشهای خارجی وابستهاند. هرچه این پیشبینیپذیری کمتر شود، اضطراب تصمیمگیری افزایش مییابد و شکاف درون ساختار قدرت محتملتر میشود. بنابراین اهمیت پیام ترامپ بیش از آنکه در سطح عملیاتی باشد، در سطح تأثیرگذاری بر ذهنیت و محاسبه بازیگران است.
چرا بخش بزرگی از جامعه این پیام را مثبت ارزیابی میکند، بدون آنکه لزوماً طرفدار مداخله خارجی باشد؟
واکنش مثبت بخشی از جامعه را باید در تجربه تاریخی انباشتهشدهای جستوجو کرد که طی آن، سرکوب داخلی همواره با سکوت یا واکنشهای خنثی بینالمللی همراه بوده است. در چنین شرایطی، مردم به این جمعبندی میرسند که جان آنها در معادلات جهانی فاقد ارزش سیاسی است. پیام ترامپ این تصور را، حتی بهصورت موقت، دچار اختلال میکند. از منظر روانشناسی اجتماعی، این واکنش را میتوان بهعنوان پاسخ به خروج از وضعیت «بیقدرتی آموختهشده» تحلیل کرد. جامعهای که بارها اعتراض کرده و بارها سرکوب شده، به نقطهای میرسد که انتظار حمایت یا حتی دیدهشدن را از دست میدهد. هر نشانهای که این دیدهنشدن را نقض کند، بهطور طبیعی با احساس امید و رضایت همراه میشود. این احساس الزاماً بهمعنای اعتماد سیاسی به آمریکا نیست، بلکه بازتاب نیاز انسانی به این است که رنج، در خلأ رخ ندهد. در سطح سیاسی نیز جامعه به این نتیجه رسیده که برچسب «وابستگی به بیگانه» مستقل از واقعیت اعتراضها به آنها زده میشود، بنابراین حساسیت پیشین نسبت به این اتهام کاهش یافته است. در چنین بستری، پیام ترامپ نه تهدیدی علیه استقلال، بلکه نشانهای از شکستن انحصار روایت حکومتی تلقی میشود.
چرا اپوزیسیون چپ حاشیهای با این پیام دچار تنش و واکنش منفی میشود؟
واکنش منفی اپوزیسیون چپ حاشیهای را نمیتوان صرفاً به اختلاف تحلیلی نسبت داد، بلکه باید آن را در پیوند با بحران هویتی این جریان فهمید. این طیف، که بخش مهمی از سرمایه نمادین خود را بر مخالفت اصولی با امپریالیسم بنا کرده، در سالهای اخیر با فاصله فزاینده از بدنه اجتماعی مواجه شده است. هنگامی که واقعیت اجتماعی از چارچوبهای نظری تثبیتشده عبور میکند، جریانهایی که انعطاف نظری ندارند، دچار تنش شناختی میشوند. پذیرش اینکه بخشی از مردم از یک تهدید خارجی احساس دلگرمی میکنند، مستلزم بازنگری در روایتهای کلاسیک است؛ بازنگریای که برای این جریان پرهزینه و تهدیدکننده است. از منظر روانشناسی سیاسی، این واکنش را میتوان دفاع از هویت دانست، نه تحلیل شرایط. در چنین وضعیتی، نقد پیام ترامپ جای خود را به سرزنش مردم میدهد و زبان تحلیل به زبان اخلاقی بدل میشود. این تغییر زبان، عملاً این جریان را از جامعه دورتر میکند و آن را در موقعیتی قرار میدهد که ناخواسته با گفتمان رسمی حکومت همپوشانیهایی پیدا میکند، هرچند با نیت و پیشفرضهای متفاوت. نتیجه این فرآیند، حاشیهایتر شدن بیشتر و از دستدادن توان تأثیرگذاری سیاسی است.
واکنش تند رژیم به این پیام چه چیزی را درباره وضعیت درونی قدرت آشکار میکند؟
واکنش سریع و عصبی رهبران رژیم به پیام ترامپ، بیش از هر چیز نشانه شکنندگی محاسبات درونی قدرت است. حکومتهایی که از مشروعیت پایدار برخوردارند، معمولاً به پیامهای خارجی واکنشهای خونسرد و محاسبهشده نشان میدهند. در مقابل، واکنش هیجانی و استفاده فوری از مفاهیمی چون «مداخله بیگانه» حاکی از آن است که پیام مذکور بهعنوان تهدیدی علیه نظم روانی درونسیستمی ادراک شده است. از منظر روانشناسی قدرت، چنین واکنشی زمانی رخ میدهد که رهبران احساس کنند کنترل روایت در حال لغزش است. رژیم تلاش میکند با برجستهسازی دشمن خارجی، اعتراضات را از ریشههای اجتماعی و اقتصادی تهی کرده و آنها را به پروژهای بیرونی تقلیل دهد. این استراتژی، علاوه بر مخاطب بیرونی، کارکردی درونگروهی دارد و برای حفظ انسجام نیروهای وفادار بهکار میرود. با این حال، شدت واکنش نشان میدهد که این روایت دیگر آن کارایی گذشته را ندارد. پیام ترامپ، حتی اگر هرگز به اقدام عملی نینجامد، محاسبات سرکوب را پیچیدهتر کرده و این خود نشانهای است از ورود رژیم به مرحلهای که در آن، اطمینان پیشین نسبت به هزینهناپذیری خشونت، دچار تزلزل شده است.
جمعبندی نهایی
آنچه در این متن، پرسشها و پاسخها بررسی شد، نه صرفاً یک موضعگیری سیاسی از سوی یک رئیسجمهور آمریکا، بلکه پدیدهای پیچیده در تلاقی سیاست، روانشناسی اجتماعی و تجربه تاریخی جامعه ایران بود. پیام ترامپ، مستقل از نیت واقعی، توان اجرایی یا حتی صداقت سیاسی گویندهاش، بهعنوان یک «رخداد گفتمانی» عمل کرد؛ رخدادی که معانی تثبیتشده را مختل کرد، محاسبات ذهنی بازیگران را تغییر داد و شکافهای پنهان را آشکارتر ساخت. اهمیت این پیام دقیقاً در همین ویژگی نهفته است: نه در آنچه میگوید که خواهد کرد، بلکه در آنچه باعث میشود دیگران تصور کنند ممکن است رخ دهد.در سطح جامعه، واکنش مثبت بخش بزرگی از مردم را نمیتوان با تحلیلهای تقلیلگرایانه توضیح داد. این واکنش نه نشانه وابستگی سیاسی است و نه سادهانگاری نسبت به قدرتهای خارجی. بلکه نتیجه یک تجربه تاریخی انباشته از سرکوب، انکار و بیپاسخی است. جامعهای که بارها هزینه داده و بارها دیده است که این هزینهها در سطح جهانی بیصدا مانده، بهطور طبیعی به هر نشانهای از شکستن این سکوت واکنش مثبت نشان میدهد. این واکنش بیش از آنکه سیاسی باشد، روانی و اجتماعی است. پیام ترامپ برای بسیاری از مردم به این معنا تعبیر شد که خشونت، دیگر امری کاملاً خصوصی و بیهزینه برای حکومت نیست. همین تغییر کوچک در ادراک، میتواند تأثیری بزرگ بر روحیه جمعی داشته باشد. در اینجا باید تأکید کرد که جامعه، در این واکنش، نه به دنبال منجی خارجی است و نه خواهان مداخله نظامی؛ بلکه خواهان دیدهشدن، بهرسمیتشناختهشدن رنج، و محدودشدن دایره مصونیت سرکوب است.در مقابل، واکنش منفی اپوزیسیون چپ حاشیهای نشاندهنده بحرانی عمیقتر از یک اختلاف نظر مقطعی است. این واکنش، بیش از آنکه حاصل تحلیل شرایط مشخص ایران باشد، بازتاب یک تعارض هویتی است. چپ حاشیهای، که سالهاست از میدان کنش واقعی جامعه فاصله گرفته، همچنان از چارچوبهای نظریای استفاده میکند که با تجربه زیسته نسلهای جدید همخوانی ندارد. در چنین شرایطی، هر رخدادی که این چارچوبها را به چالش بکشد، نه با بازاندیشی، بلکه با مقاومت مواجه میشود. پیام ترامپ، بهدلیل آنکه باعث همدلی بخشی از جامعه شد، به تهدیدی برای روایت کلاسیک این جریان بدل گردید. نتیجه این وضعیت، فاصلهگرفتن بیشتر این اپوزیسیون از جامعه و افتادن در موضعی است که بهجای تحلیل واقعیت، به قضاوت اخلاقی درباره واکنش مردم میپردازد. این فرآیند، نهتنها کارایی سیاسی این جریان را کاهش میدهد، بلکه عملاً آن را به حاشیهای کماثر در تحولات اجتماعی بدل میسازد.از سوی دیگر، واکنش تند و عصبی رژیم و نیروهای استمرارطلب، خود یکی از مهمترین دادههای تحلیلی این ماجراست. حکومتهایی که از ثبات و مشروعیت نسبی برخوردارند، معمولاً از پیامهای خارجی برای تقویت روایت «محاصره» استفاده میکنند، اما واکنش آنها کنترلشده و حسابشده است. آنچه در این مورد مشاهده شد، فراتر از یک واکنش تبلیغاتی معمول بود. سرعت، شدت و لحن واکنشها نشان داد که پیام ترامپ بهعنوان عاملی برهمزننده در محاسبات سرکوب تلقی شده است. این پیام، حتی اگر صرفاً تهدیدی لفظی باشد، عنصر عدم قطعیت را وارد معادلهای کرد که پیشتر برای حکومت نسبتاً قابل پیشبینی بود. از منظر روانشناسی قدرت، همین عدم قطعیت میتواند اضطراب تصمیمگیری را افزایش دهد، شکافهای درونی را تشدید کند و اعتماد به مصونیت ساختاری را تضعیف نماید.در پاسخ به پرسشهای مطرحشده، روشن شد که پیام ترامپ بیش از آنکه یک برنامه عملی باشد، یک کنش روانی ـ سیاسی است؛ کنشی که هدف اصلی آن تغییر ذهنیتها و محاسبات است، نه لزوماً تغییر فوری واقعیت میدانی. همچنین مشخص شد که واکنش مثبت جامعه، ریشه در تجربه تاریخی و نیاز روانی به خروج از انزوای سرکوب دارد، نه در همسویی سیاسی با آمریکا. در همین حال، واکنش منفی اپوزیسیون چپ حاشیهای، بیش از هر چیز ناشی از بحران هویت و ناتوانی در بازخوانی واقعیت اجتماعی است. نهایتاً، واکنش رژیم نشان داد که این پیام، صرفنظر از محتوا، به نقطهای حساس در نظم روانی قدرت اصابت کرده است.در جمعبندی کلی میتوان گفت که اهمیت این رویداد، نه در خودِ ترامپ و نه در آمریکا، بلکه در بازتابهایی است که در سه سطح جامعه، اپوزیسیون و حاکمیت ایجاد کرد. این بازتابها نشان میدهند که جامعه ایران وارد مرحلهای شده است که در آن، روایتهای قدیمی کارایی خود را از دست دادهاند، حساسیتها جابهجا شدهاند و مفاهیمی چون «مداخله»، «استقلال» و «حمایت خارجی» دیگر با معانی دهههای گذشته فهم نمیشوند. در چنین وضعیتی، تحلیل سیاسی اگر بخواهد معتبر باشد، باید از قضاوتهای ایدئولوژیک فاصله بگیرد و به فهم این جابهجاییهای روانی و اجتماعی توجه کند. تنها در این صورت است که میتوان تحولات پیشرو را نه بهعنوان سلسلهای از واکنشهای هیجانی، بلکه بهمثابه نشانههای یک دگرگونی عمیقتر در مناسبات قدرت و آگاهی جمعی فهم کرد.
امیر آذر
۲ژانویه ۲۰۲۶