درسهایی از تعاونیها در انقلاب اسپانیا/ویکتور آلبا
21-08-2025
بخش زنده باد شوراها
57 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :

درسهایی از تعاونیها – ویکتور آلبا
برگردان به فارسی:تارنمای شوراها
Lessons of the collectives - Victor Alba | libcom.org
مقدمه از شوراها:
انقلاب اسپانیا و تجربه کلکتیوها: چارچوبی برای جنبش تعاونی
انقلاب اسپانیا (۱۹۳۶–۱۹۳۹) که در دل جنگ داخلی اسپانیا رخ داد، یکی از برجستهترین تجربیات تاریخی در تاریخ جنبش کارگری و خودمدیریتی محسوب میشود. این انقلاب نه تنها در مقیاس سیاسی و نظامی، بلکه بهویژه در حوزه اجتماعی و اقتصادی، فرصتهای بیسابقهای برای تجربه تعاونیها و خودگردانی کارگران فراهم آورد. در مناطق تحت کنترل جمهوریخواهان، بهویژه در کاتالونیا، کشاورزان و کارگران صنعتی اقدام به سازماندهی کلکتیوهای تولیدی و تعاونی کردند که در آنها مالکیت ابزار تولید و مدیریت مستقیم کارگران جایگزین مالکیت خصوصی و سیستمهای سنتی مدیریتی شد.
ویژگیهای کلیدی تجربه کلکتیوها:
- خودانگیختگی و ابتکار مستقیم کارگران: کلکتیوها از بالا دستور داده نشده بودند؛ بلکه از تصمیمات خودجوش و هماهنگ کارگران در شرایط انقلابی شکل گرفتند. این ویژگی باعث شد که موفقیت اقتصادی و اجتماعی آنها مستقیماً وابسته به مشارکت فعال و حس مالکیت کارگران باشد.
- گستره اجتماعی و اقتصادی: این کلکتیوها دامنه وسیعی داشتند؛ از کارگاههای کوچک تا صنایع بزرگ مانند نساجی، متالورژی و کشاورزی. در بسیاری از موارد، آنها نه تنها تولید و توزیع را مدیریت میکردند، بلکه در تصمیمگیریهای محلی و شهری نیز مشارکت داشتند.
- چالشهای سیاسی و ایدئولوژیک: تجربه کلکتیوها با مخالفت شدید احزاب کمونیست و گروههای سنتی روبرو شد، چرا که این کلکتیوها به کارگران قدرت واقعی میدادند. بسیاری از اقدامات کمونیستها صرفاً برای محدود کردن و در نهایت نابودی این تجربه صورت گرفت، حتی اگر با انگیزههای دیپلماتیک و سیاست بینالمللی هم مرتبط بود.
- نوآوری در مدیریت و آموزش: کلکتیوها نشان دادند که کارگران میتوانند سازماندهی و مدیریت تولید را بهصورت مؤثرتر از کارفرمایان یا مدیران سنتی انجام دهند، به شرطی که آموزش، فرهنگ کارگری و تجربه سازمانی در اختیار آنها باشد.
- پیامدهای بلندمدت: تجربه کلکتیوها با وجود سرکوب و شکست نظامی، الهامبخش مطالعات و تجربیات بعدی در اروپا و آمریکا شد، بهویژه در حوزههای خودگردانی کارگری، مالکیت مشترک و مدیریت مشارکتی. این تجربه همچنین درسهای مهمی درباره نقش فرهنگی، آموزش و تأثیر فشارهای جهانی و سرمایهداری بر موفقیت تجربههای تعاونی ارائه داد.
اهمیت تحلیل این تجربه:
تجربه کلکتیوها، بهرغم مختص بودن به شرایط جنگ داخلی، الگویی برای مطالعه امکان و محدودیت خودگردانی کارگری فراهم میآورد. این تجربه نشان میدهد که موفقیت تعاونیها و کلکتیوها نه تنها به مدیریت اقتصادی، بلکه به زمینه فرهنگی، آموزش کارگری، و آگاهی سیاسی وابسته است. از سوی دیگر، این تجربه هشدار میدهد که بدون درک شرایط جهانی و تأثیر سرمایهداری بینالمللی، هر تجربه تعاونی ممکن است محدود و کوتاهمدت باقی بماند.
*****
این نوشته، اندکی پیش از مرگ نویسندهاش، ویکتور آلبا – عضو پیشین حزب کارگران متحد مارکسیست (POUM) – در سال ۲۰۰۱ منتشر شد. او در این متن به مسائلی میپردازد که به باورش، هر تلاش دوباره برای برپایی تعاونیهایی همانند آنچه در جریان جنگ داخلی اسپانیا شکل گرفت، ناگزیر با آنها روبهرو خواهد شد؛ مسائلی که بیش و پیش از هر چیز، «روانشناختی»اند. آلبا هشدار میدهد که در جامعهای که به «مهدود میانمایهی میانطبقاتی» بدل گشته، و در آن فرهنگ کارگری و سنتهای مبارزاتی به محاق رفتهاند، هر کوشش برای بازآفرینی تعاونیها در معرض این خطر خواهد بود که نه از دل دغدغهی منابع طبیعی، محیط زیست یا انرژی، بلکه از حرص و ولع برای پول بیشتر و مالکیت افزونتر برآید؛ حال آنکه چنین کنشهایی، درست برعکس، پذیرش «ریاضت»، و ارزش نهادن به کیفیت بهجای کمیت را طلب میکنند.
*****
پس از هر شکست
پس از هر عقبنشینی جنبش کارگری، رسم بر آن بوده است که گفته شود این تجربه شکستخورده، بذر پیروزیهای آینده را در دل خواهد پروراند. اما تاریخ به سادگی چنین حکم نمیدهد: ناکامی ۱۹۱۷ به اتحاد جنبشهای سندیکایی منجر نشد، چنانکه فاجعهی ۱۹۳۴ نیز به همبستگی «اتحاد کارگران» ختم نگردید. اما در باب تعاونیها ماجرا به گونهای دیگر بود: آنها درهمشکسته شدند، اما هرگز شکست نخوردند. آنها تجربه بودند، آزمونی تاریخی؛ و از همین منظر باید آموزههایشان را دریافت، و درسهای لازم را از متن وقایع بیرون کشید.
نخستین وظیفه، آن است که سیمای عریان و واقعی شرایط آن دوران را ببینیم، عاری از هرگونه ستایشگری و یا تهمتپراکنی. هر کس که دست به چنین کاوشی میزند، باید خود را از چیزی رها کند که میتوان بیپروا آن را «مردسالاری ایدئولوژیک» نامید: همان سر باز زدن از اعتراف به خطا، و آن گرایش که گناهِ هر چیز را بر دوش دیگران اندازد. تنها در پرتو این نگاه بیطرفانه است که میتوان به بررسی جنبههای انسانی، یا به تعبیر دیگر روانشناختی، تعاونیها پرداخت؛ و این همان مسیری است که در این نوشته پی گرفته خواهد شد.
بهای دوگانه
هر اقدام دگرگونساز، در ذات خود، حامل خطر بیسامانی، شتابزدگی و لغزش است، و در پی خود رنج و آسیب میآورد. اما در قیاس با این معیار، تعاونیها را میتوان پدیدهای کمخطر دانست؛ چراکه ریشههای عمیق آرزوها و خصلتهای دیرپای جنبش کارگری اسپانیا – که پیکارگرانش را در نبود هرگونه آموزش دولتی برای تودههای محروم آماده کرده بود – سبب شد که تعاونیها در عمل کارآمدتر از کل اقتصاد در نخستین سالهای انقلابهای فرانسه و روسیه عمل کنند.
اما بهای دیگری نیز باید پرداخته میشد. اگرچه در ۱۹ ژوئیه (۱۹۳۶) نیروهایی که توان جلوگیری از اجتماعیسازی را داشتند در آشفتگی بهسر میبردند، نیروهایی دیگر سر برآوردند که تلاش داشتند آن را تضعیف و از مقصد اصلیاش منحرف کنند. این نیروها – که در فصل نهم با عنوان «دشمنان» (Los adversarios) بدانها پرداختهام – پس از مه ۱۹۳۷ نه تنها به برچیدن تعاونیها کمر بستند، بلکه به آزار و بدنامسازی کسانی پرداختند که میتوانستند از آنها دفاع کنند، و کارزار تهمتپراکنی علیه خود تعاونیها را آغاز نمودند. صدها کارگر کشته شدند و هزاران تن به زندان افتادند، تنها به این جرم که به دفاع از انقلابی برخاسته بودند که روشنترین نمودش، اجتماعیسازی ابزار تولید بود.
پس از پایان جنگ داخلی، تعاونیها بیهیچ تردیدی به دست دیکتاتوری فرانکو محو شدند، و همراه با آن، هواداران و رهبرانشان نیز به شدت تحت تعقیب قرار گرفتند. چنانکه در دیگر عرصههای سرکوب رژیم فرانکو نیز دیده شد، «مقامات» کمتر به ابتکار خود عمل میکردند، و بیشتر بهدنبال گزارشها و شکایاتی بودند که دریافت میکردند. برخی کارفرمایان، پس از بازگشت به کسبوکارهایشان، بیاعتنا به آنچه روی داده بود، دست از انتقام برداشتند؛ اما اینان استثنا بودند. گروهی دیگر، کارکنان خود را که در کمیتههای کارخانه عضویت داشتند یا آنان را «سرخ» میپنداشتند، اخراج کردند، بیآنکه به مقامات معرفیشان کنند. اما اکثریت، بیدرنگ اعضای کمیتههای کارگری را به حکومت لو دادند. هر کارگری که در این فهرستها آمده بود و به تبعید نرفته بود، بهدست پلیس افتاد؛ و اگر در جنگ داخلی سرباز ارتش جمهوریخواه بود، نامش به اردوگاه اسیران جنگی ارسال میشد و او را به زادگاهش بازمیگرداندند تا در برابر دادگاه نظامی محاکمه شود.
با این همه، نمونههایی نادر نیز وجود داشت. گاه پیش میآمد که یکی از اعضای کمیتههای کارخانه، پس از دستگیری به اتهامی دیگر، تنها به سبب شهادت کارفرمایش – که از درستکاری و نظم آن کمیته سخن میگفت – از مرگ نجات مییافت. حتی در برخی موارد، اگر کارفرما نفوذ کافی داشت، توانسته بود رهایش کند. «کنت روُمانونِس» توانست اعضای کمیتهی تعاونی را که زمینهایش در گوادالاخارا را اداره میکردند، از مرگ برهاند، و حتی آنان را دوباره
به کار گیرد. نمونهای بهراستی کمیاب، «پرندهای نادر»rara avis.
فرانچسک کامبو (Francesc Cambó) در خاطراتش یادآور میشود که در سال ۱۹۴۲، «هنگام گفتوگو با چند کارگر کارخانه، از کوره در رفتم.» موضوع بحث آنان سرنوشت کارفرمایانی بود که در آغاز جنگ داخلی به خاک سیاه نشسته بودند اما پس از پایان آن، ثروتمند بیرون آمدند؛ «به لطف مدیریت دقیق و وفادارانهی کمیتههای کارگری که ادارهی کارخانهها را بر عهده گرفته بودند. این کمیتهها بدهیهای شرکتها را با اسکناسهای بیاعتبار جمهوری (red currency) پرداخت کرده بودند و انبارهای عظیمی از کالاها را پنهان نگاه داشته بودند که پس از جنگ، صاحبان کارخانهها توانستند آنها را با سود کلان به فروش برسانند. چرا سهمی درخور از این سود به کارگران داده نشد؟» و کامبو افسوس میخورد که کارفرمایان به جای آن، همان اعضای کمیتههای کارگری را به مقامات لو دادند و روانهی زندانشان کردند.
دادستان نظامی، تقریباً بهصورت خودکار، برای هر کس که تنها به سبب عضویت در یک کمیتهی کارخانه متهم میشد، حکم شش تا دوازده سال زندان درخواست میکرد؛ جرمش این بود که گویا «به شورش یاری رسانده» است. اما بسیاری از اعضای کمیتهها، افزون بر این، فعال سیاسی بودند و در فعالیتهای دیگر نیز شرکت داشتند، و همین امر بر سالهای محکومیتشان میافزود. در هر حال، هر فردی که صرفاً به سبب عضویت در یک کمیتهی کارخانه متهم و دستگیر میشد، ناگزیر دستکم دو تا چهار سال را در زندان میگذراند، بسته به آنکه چه زمانی نوبت محاکمهاش فرامیرسید. آماری دقیق از شمار کسانی که گرفتار چنین وضعیتی شدند، در دست ندارم.
مارکس گفته بود: هرچه بورژوازی بیمناکتر شود، در گشودن چنگال سرکوب، درندهخوتر خواهد شد. در اسپانیا، تعاونیها سرچشمهی هراس بودند، زیرا نسبتاً خوب کار میکردند، شکست نخوردند، و در کارگران امید و روحیهی نبرد میدمیدند. بورژوازی شهری و مالکان بزرگ زمین در روستاها به بازپسگیری «داراییهایشان» بسنده نکردند؛ آنان به انتقامجویی بیرحمانه برخاستند، هم از بیمهای گذشته و هم از خفتی که بر آنان رفته بود: اینکه کارگرانشان توانسته بودند کارخانهها را به همان اندازه یا حتی بهتر از آنان اداره کنند. از آنجا که بسیاری از اعضای کمیتههای کارخانه از کاتالونیا به تبعید در فرانسه گریخته بودند، کارگران عادی ناگزیر قربانی شدند. و چون این کارگران برای راهاندازی کارخانههایی که صاحبان قدیمی بازپس گرفته بودند ضروری بودند، انتقام خونین بیشتر در درون همان کارخانهها اجرا شد تا در زندانها و اردوگاههای کار. شرایط کار، ساعات و دستمزدهایی که پس از ۱۹۳۹ تحمیل شد، بازگشتی چند دهساله به عقب بود. نظام «سندیکایی» دیکتاتوری فرانکو – تقلیدی خام از «کورپوراتیسم» موسولینی – کارگران را برای «گناه» خواستنِ نقش ارباب، به بهایی سنگین واداشت، تا آنکه نسل تازهای از کارگران و کارفرمایان پدید آمدند که خود آن تجربه را مستقیماً از سر نگذرانده بودند. و این بهای دوگانهای که پرولتاریا در قبال تعاونیها پرداخت، با نوعی باجگیری دوگانه نیز همسنگ شد.
باجگیری دوگانه
تعاونیها در جریان جنگ داخلی، بهتدریج فلج شدند، دگرگون شدند و سرانجام به نابودی کشیده شدند؛ و این همه بهواسطهی باجگیری دوگانهای بود که نیروهای مدافعشان را از حرکت بازداشت. همین باجگیری بود که مانع شد کارگران دخالت دولت را نپذیرند، سپس دستکاریهای مستقیم در بنگاهها را پس زنند، و در نهایت، در برابر نوعی ملیسازی ضمنی مقاومت کنند.
نخستین باجگیری – چنانکه پیشتر شرح دادم – «اسلحههای شوروی» بود. جمهوریخواهان هرگز جرئت نمیکردند در کار تعاونیها دخالت کنند، اگر پشتگرم به پشتیبانی کمونیستها نمیبودند. کمونیستها نیز قادر به آغاز کارزار علیه تعاونیها و جلب پشتیبانی بخشی از طبقهی میانی نبودند، مگر آنکه بر «یاری» شوروی تکیه کنند. همین کمک
بود که به آنان قدرت داد تا حمله به تعاونیها را در دستور کار قرار دهند. خودِ کمونیستها نیروی مهمی بهشمار نمیرفتند؛ پایگاه پرولتری چندانی نداشتند، از اعتبار بزرگی برخوردار نبودند، و از سنتی طولانی در مبارزه بهرهمند نبودند. حتی اگر آمار گزاف خودشان دربارهی شمار هوادارانشان را بپذیریم، باز هم سهمی کمتر از دو و نیم درصد از طبقهی کارگر سازمانیافته را شامل میشدند؛ و بیشتر فعالانشان کارگران صنعتی نبودند. این کمک شوروی بود – که امکانش از یکسو به سبب کنارهگیری دمکراسیهای سرمایهداری، و از سوی دیگر به واسطهی سپردن ذخایر طلای اسپانیا به مسکو از سوی نِگرین (Juan Negrín) فراهم شد – که به کمونیستها قدرت بخشید.
چون اتحاد شوروی هیچ علاقهای به حمایت از تعاونیها نداشت (به دلایل دیپلماتیک و نیز بدین خاطر که تعاونیها بدیلی در برابر الگوی شوروی به نمایش میگذاشتند)، کمونیستها در پی نابودیشان برآمدند. جمهوریخواهان، که خود توان نابود کردن تعاونیها را نداشتند، به کمونیستها پیوستند و دست در دست آنان، یگانه تجربهی مالکیت جمعیِ غیر دولتی در جهان را بر باد دادند.
باجگیری اسلحههای شوروی
باجگیری اسلحههای شوروی تنها از آنرو ممکن شد که اسپانیا درگیر جنگ داخلی بود ـ همان جنگی که خود تعاونیها را نیز ممکن ساخته بود. جنگ داخلی این باجگیری را تقویت کرد، زیرا مانع از آن شد که کارگران بتوانند برای دفاع از تعاونیها به میدان آیند. هرگاه کارگران، با وجود همهی این موانع، خواستند از آنها دفاع کنند (مانند مه ۱۹۳۷)، رهبران خودشان به آنان توصیه کردند که سلاحها را زمین بگذارند. پس از آن شکست ـ شکستی که تقریباً بینبرد رخ داد ـ روحیهها فروپاشید، و کارگران دیگر راهی برای توسل به اشکال دیگر مقاومت، مانند اعتراض و اعمال فشار، نداشتند؛ چراکه هر کنشی از این دست میتوانست به «تلاش جنگی» آسیب بزند و بهطور خودکار شرایطی پدید آورد که تعاونیها ـ یا آنچه از آنها باقی مانده بود ـ بهدست رژیم فرانکو درهم کوبیده شوند. و این همان چیزی بود که سرانجام رخ داد، نه به سبب مقاومت کارگران در دفاع از تعاونیها، بلکه بنا بر مصالح دیپلماسی شوروی (که با مذاکرات پنهان استالین و هیتلر آغاز شد) و نیز تا حدی به دلیل از دست رفتن ارادهی مبارزه که پیامد فلج شدن خود تعاونیها بود.
خطای دوگانه
ارتباط تنگاتنگ میان این دو گونهی باجگیری نشان میدهد که صرفِ در اختیار داشتن ابزارهای اقتصادی برای دگرگونی جامعه بسنده نیست. محدودیتهایی که بر تعاونیها تحمیل شد و کارزارهایی که علیه آنان به راه افتاد، نهفقط از راه مطبوعات، رادیو، تبلیغات سیاسی و اقدامات دیپلماتیک، بلکه همچنین از رهگذر پلیس و حتی مداخلهی ارتش (در آراگون، علیه تعاونیهای روستایی) اعمال گردید. اگر همهی این ابزارها در دست هواداران تعاونیها بود، هرگز نمیتوانستند علیه خودشان به کار گرفته شوند. اگر در بیستم یا بیستویکم ژوئیه، بهجای بسنده کردن به تعاونیها و کمیتههای محلی خودجوش، هوادارانشان قدرت را به دست گرفته بودند، خرابکاری کمونیستها در تعاونیها ناممکن میشد؛ زیرا باجگیری اسلحههای شوروی خود ناممکن میگشت. با سیاست خارجیای که به دست حامیان تعاونیها هدایت شود، اتحاد شوروی ناگزیر میشد میان دو راه یکی را برگزیند: یا یاری به جمهوری را رد کند، یا بیقید و شرط از آن پشتیبانی نماید. در هر دو حالت، ذخایر طلای اسپانیا به مسکو فرستاده نمیشد، و بنابراین مسکو حربهی «قاطع»ی برای تحمیل سیاستهایش و صعود ناگهانی حزب کمونیست اسپانیا به دست نمیآورد.
از اینرو، تعاونیها قربانیان غیرمستقیم همان سردرگمی میان «قدرت» و «سیاست» بودند. جنبش سندیکایی اسپانیا سنتاً ضدسرمایهداری بود، اما این امر مانع از آن نشده بود که در درون سرمایهداری به فعالیت بپردازد و ابزارهایی را که از خودِ سرمایهداری بیرون کشیده بود ـ سازماندهی، اعتصاب، قرارداد و جز آن ـ علیه آن به کار گیرد. به همان قیاس، حتی اگر کسی با سیاست مخالف باشد (چنانکه سندیکالیسم آنارشیستی بود) و قدرت را همانقدر فاسدکننده بداند که مالکیت خصوصی را، باز هم نباید از بهکارگیری ابزارهایی که میتوان از دل سیاست بیرون کشید برای مبارزه با خودِ سیاست چشم بپوشد. بهترین راه برای کاستن از قدرت، تصرف آن است؛ و سپس از همان جایگاه، پراکندنش، و همزمان، استفاده از قدرت برای پاسداری از همین پراکندگی و بازگرداندن آن به دست مردم.
خطای دیگری نیز در پیوند با همین نکته رخ داد: جذب نکردن حمایت طبقهی میانی. بیپشتیبانی طبقهی میانی، کمونیستها هرگز نمیتوانستند در کارزارشان علیه تعاونیها چنین کامیاب شوند، نمیتوانستند نِگرین (Juan Negrín) را به فرستادن طلا به مسکو وادارند، و نه کادر و نه امکاناتی برای تحمیل سیاستهای شوروی در اختیار میداشتند. در هر حال، بدون طبقهی میانی، آنان ناگزیر میشدند کوششی آشکار برای برپایی دیکتاتوریای بیپرده کنند.
جنبش کارگری، هرچند به منافع طبقهی میانی حمله نکرد، سیاستی نیز برای جلب پشتیبانی آن در پیش نگرفت. این کار کاملاً شدنی بود، بیآنکه به منافع کارگری زیانی برساند؛ حتی میتوانست به سود کارگران نیز تمام شود. جنبش کارگری میتوانست بخش چشمگیری از طبقهی میانی را در سازمانهای خود جذب کند، میتوانست پیوندی پایدار میان کسبوکارهای کوچک و متوسط خصوصی با اقتصاد تعاونی برقرار سازد، و میتوانست بیشتر از خدمات متخصصان بهره گیرد. اما در اغلب موارد چنین نکرد، شاید به این سبب که طبقهی میانی را با بدترین وجوه سیاست یکی میگرفت و از یاد برده بود که همین طبقهی میانی در قدرت، بنا بر دلایلی پیچیده، در دوران جمهوری به جنبش کارگری حمله برد.
اگر جنبش کارگری ـ همهی سازمانهای طبقهی کارگر و نه فقط بخشی از آن ـ در ژوئیهی ۱۹۳۶ قدرت را به دست گرفته بود (قدرت در خیابان بود، در دسترس)، طبقهی میانی، که خویش را به نیرومندترین نیرو میچسباند، پشت سر کارگران قرار میگرفت؛ و دشمنان تعاونیها پایگاهی نمییافتند تا بر آن تکیه کنند و آن را دستاویز تبلیغات و خاک حاصلخیزی برای کاشتن شایعات علیه مالکیت جمعی سازند.
حتی موقعیت دیپلماتیک نیز روشنتر میشد اگر حامیان تعاونیها موفق به جلب حمایت بخشهایی از طبقهی میانی میشدند. تا زمانی که اوضاع در منطقهی جمهوریخواه مبهم بود و قدرت بهطور روشن در دست هیچ جناحی قرار نداشت، دولتهای خارجی نیز میتوانستند به ابهام ادامه دهند. تعاونیها، در پیوند با قدرتی کارگری و دموکراتیک، قدرتی که به طبقهی میانی احترام مینهاد و میتوانست بر پشتیبانی آن حساب کند، به مراتب کمخطرتر از مداخلهی شوروی جلوه میکردند. در هر صورت، با طلاهای اسپانیا در دست کارگران، آنان قادر بودند همان اندازه سلاح (و شاید بیشتر، و به بهایی بهتر) به دست آورند که مسکو تحویل داد؛ چه از راههای قانونی و چه، اگر لازم میبود، به شیوههای غیرقانونی. و این میتوانست کفایت کند تا جنگ را به سود خود پایان دهند.
بیگمان، لازم میبود برخی امتیازها داده شود. اما این امتیازها گذرا بودند، و در هر حال، آسیبشان به تعاونیها بهمراتب کمتر از آن امتیازهایی بود که تعاونیها سرانجام بهزور دیکتههای کمونیستها و نِگرین پذیرفتند.
ما هنوز هم بهای آن دوگانگیِ فشار و آن دوگانگیِ خطا را ــ که سخت به یکدیگر پیوند خورده بودند ــ سالها بعد میپردازیم. نه فقط به دلیل شکست در جنگ و چهل سال دیکتاتوری فرانکو، نه فقط به دلیل نابودی شوراها و اشتراکیها در سالهای ۱۹۳۷-۱۹۳۸، بلکه همچنین به این دلیل که پیامدهای این وقایع برای سالهای طولانی این امکان را فراهم آورد که کسانی که شوراها را ویران کردند، مسئولیت نهایی را به گردن کسانی بیندازند که پس از ۱۹۳۹ آنها را بهطور کامل از میان بردند. چرا که کمونیستها بدون سرمایهگذاری سیاسی بر نقشی که در جنگ داخلی ایفا کردند، نمیتوانستند سیاستهایی را که در دوران فرانکو و در جریان «گذار» دنبال کردند، پیش ببرند؛ آنها نمیتوانستند کمیسیونهای کارگری برخاسته از انجمنهای برادری کاتولیک را به دست گیرند، یا به آن حد از قدرت برسند که در نگارش «پیمانهای اجتماعی» شریک شوند. بدین ترتیب، چون در سالهای ۱۹۳۷-۱۹۳۸ شوراها را نابود کردند، در سال ۱۹۷۶ بهمثابه نیرویی شناخته شدند که توان جلوگیری از خیزشهای جدید و مشابه را دارد (هرچند با شکلها و نامهای دیگر). شاید آنها این نقش را نه به فرمان مسکو، بلکه به اقتضای گرایش بومی و ذاتی خود ایفا کردند؛ اما در هر حال، نقش آنها پس از ۱۹۷۶ مستقیماً از نقشی که در جنگ داخلی و در برابر شوراها ایفا کردند سرچشمه میگرفت.
تجربهای «نامتعارف»
در باب «خیزشهای مشابه»، نکتهی اساسی در بررسی آنها، میراث شوراهاست. شوراها بر پایهی فرمانی از بالا شکل نگرفتند ــ منظورم نخستین موج شوراها در ۲۱ و ۲۲ ژوئیه ۱۹۳۶ است. آنها تابع هیچ تصمیم از پیشدادهای نبودند. خصلت خودانگیختهی شوراها شرط ضروری موفقیتشان بود. هرکس آن تجربه را از سر گذرانده باشد، این را میداند (هرچند امروز اندک کسانی زندهاند که بتوانند بدان شهادت دهند). این واقعیتی است که نه در اسناد و کاغذها بلکه در زندگی روزمره آشکار بود. نمیتوان با قاطعیت گفت که آیا در آینده شرایطی پدید میآید که شوراها یا همارزهایشان دوباره سر برآورند، یا سازمان، نهاد یا جنبشی دیگر بار بکوشد چیزی را به نام «اشتراکیسازی» پیش ببرد. برای چنین پروژهای لزوماً جنگ داخلی شرط نیست. شرایط مساعد ممکن است از دل رویدادهای پیشبینیناپذیر سربرآورند. به گمان من تجربهی اسپانیا به ما اجازه میدهد این گزاره را طرح کنیم که برای کامیابی چنین پروژهای، شوراها یا خودمدیریتی ــ یا هر نام دیگری که در آینده بدان داده شود ــ باید خودانگیخته باشند، باید پاسخی باشند به تصمیمات پراکنده و متکثر اما همگرا از سوی کارگران، نه محصول قوانین یا برنامههای از پیشنوشته. بیشک اشتراکیسازی ابزار تولید میتواند با فرمان دولتی صورت گیرد؛ اما اگر برآمده از خواست کارگران برای سروری بر کارشان نباشد، یا اگر آنان احساس نکنند این خواست در شوراها متحقق شده است، شوراها کامیاب نخواهند شد. شوراهای ۱۹۳۶ کامیاب شدند. آنها در شرایطی ویژه نکتهی اساسی را اثبات کردند: کارگران میتوانند بنگاهها را همانقدر یا حتی کارآمدتر از کارفرمایان و مدیران (آنگونه که امروز نامیده میشوند) اداره کنند.
خوزه اُلترا پیکو (J. Oltra Picó) یکی از کسانی بود که به نام حزب کارگران متحد مارکسیست (POUM) شوراهای ۱۹۳۶ را تحلیل کرد. او در سال ۱۹۴۶، یعنی تنها ده سال پس از آن تجربهها، چنین نوشت:
«نخستین موانعی که بر سر راه شوراها قرار گرفتند، طبعاً از جانب بورژوازی بود، هرچند پس از انتشار فرمان شوراها، حقوق بورژوازی به مالکیت بنگاههایی با کمتر از صد کارگر محدود شد. مانع دیگر، بنگاههای خارجی و ــ بدتر از آن ــ منافع خارجیای بود که یا واقعاً وجود داشت یا چنین وانمود میشد. بیشمار سرمایهدار کاتالونی و اسپانیایی، برای حفظ یا پنهانکردن منافع خویش، بیهیچ ابایی بنگاههایشان را زیر قیمومت کنسولگریهای خارجی میبردند و به رسواترین و عجیبترین معاملات دست میزدند. در نتیجهی این دسیسهها، ما از دسترسی به مواد خام محروم شدیم و سرمایهها در ماههای نخست جنگ داخلی به خارج منتقل گردید. بعدها ترفندها و فریبکاریهایی که زیر پوشش منافع خارجی پنهان شده بود، برملا گشت. مانع دیگر، منافع اسپانیایی مستقر در بیرون کاتالونیا و منافع نهادهای پیوندخورده با دولت مرکزی بود. کارگاههای «نوئوو وولکان» (Nuevo Vulcan) در بندر بارسلونا مجبور شدند از اشتراکیسازی مستثنی شوند، زیرا یک شرکت کشتیسازی وابسته به دولت مرکزی با اشتراکیسازی آن مخالفت کرد و تهدید نمود که دیگر مزد کارگرانش را پرداخت نخواهد کرد. شورای اقتصاد، با خطر قطع مزد این کارگران ــ که در آن صورت باید از سوی ژنرالیتات (دولت ایالتی کاتالونیا) تأمین میشد ــ ناگزیر به عقبنشینی شد. با این همه، بخشهایی که میتوان آنها را صنایع بزرگ نامید، چون نساجی، متالورژی و شیمیایی، در بیشتر موارد اشتراکی شدند و چند تمرکز صنعتی افقی و عمودی نیز پدید آمدند؛ مانند «اتحادیهی صنفی کارگران سرب کاتالونیا» که تولید، ساخت و فروش این فلز را در سراسر کاتالونیا متمرکز کرد، یا «انجمن شرکتهای سازندهی تجهیزات سرمایشی» که تولید، فروش و نصب وسایل سرمایشی در کاتالونیا را در دست گرفت و انحصار واردات مرتبط با این صنعت را نیز حفظ کرد؛ یا «اتحادیهی تولیدات متالورژیک» که ساخت، توزیع و فروش ترازوها، مبلمان فلزی و جز آن را در یک مجموعه ادغام کرد. تمرکزهای صنعتی کوچکتر دیگری نیز شکل گرفت. بدینسان، جنبشی گسترده از تمرکز صنعتی سربرآورد که اگر نهادهای هدایتگر آن مرکزی میبودند و از امکانات مالی کافی برای توسعه برخوردار میشدند، میتوانست نتایج درخشانی به بار آورد.»
از این شهادت نمیتوان نتیجه گرفت که کارگران سال ۲۰۰۰ همانقدر در مدیریت کارآمد خواهند بود که کارفرمایانشان، یا آنکه اصلاً میخواهند مالک سرنوشت بنگاههایشان باشند. همهچیز به سنت آموزش اتحادیهای و روحیهی مبارزاتیای بستگی دارد که جنبش کارگری به آنان القا کرده است. البته صرفِ خواست کارگران برای سروری کافی نیست تا پیروزی شوراها تضمین شود؛ همانطور که صرفاً داشتن پیشینهای طولانی در مبارزهی اتحادیهای نیز کافی نیست. هر دوی این شرایط در تجربهی ۱۹۳۶ حاضر بودند. با این حال، آن تجربه تجربهای «نامتعارف» بود که در شرایطی «نامتعارف» رخ داد. نمیتوان دانست اگر جنگ داخلی پیروز میشد و شور و شوق آن فرو مینشست، آیا میل به سروری همچنان پایدار میماند یا در شرایط عادی تضادهایی که در دل جنگ کنار گذاشته شده بودند، دوباره سربرمیآوردند و موجودیت شوراها را تهدید میکردند. با این همه، یک چیز بیتردید است: کارگران توانستند بنگاهها را بهطور مؤثر اداره کنند ــ دستکم در جهان اقتصادی بیش از شصت سال پیش؛ جهانی اقتصادی که در قیاس با جهان پیچیدهی امروز، با جهانیشدن، شرکتهای چندملیتی و ادغامها و نیز فناوریهای نوین، بسی سادهتر بود.
تجربهی کلکتیوها البته تجربهای «نمونهوار» یا «عادی» نبود، چرا که در آغاز یک جنگ داخلی روی داد و بعید است شرایط مشابهی بار دیگر تکرار شود. آنچه در اسپانیا انجام شد میتواند همچون یک سابقهی تاریخی تلقی شود، اما نمیتوان آن را چیزی برای «تقلید» به شمار آورد، مگر به این معنا که باید از خطاهای آن پرهیز کرد و از آنچه درست انجام شد، درس گرفت.
بدیهی است که هر تجربهی مشابهِ فرضی، ناگزیر خواهد بود به مراحلی از توسعه برسد که در اسپانیا به دلیل کمبود زمان امکان آزمودن آنها وجود نداشت. از این حیث، تجربهی اسپانیا بیش از همه برای مراحل نخستین سودمند است.
درس دیگری که باید بیاموزیم این است که کمونیستها، در جاهایی که نفوذ داشتند یا در میان فرماندهان دست بالا را پیدا میکردند، با اصلِ ایدهی کلکتیوها مخالفت میورزیدند، زیرا کلکتیوها به کارگران در قدرت سهمی میدادند، و کمونیستها ترجیح میدادند این مشارکت را قربانی کنند تا اینکه زیر بار آن بروند، بهویژه هنگامی که چنین قربانی کردنی به سود دیپلماسی شوروی تمام میشد. این امر در سال ۱۹۳۷ صادق بود و تا فروپاشی اتحاد شوروی همچنان صادق باقی ماند. این موضوع را کمونیستهای مخالف شوروی، مانند «تیتو» در بلگراد و «دوبچک» در پراگ نیز نشان دادند؛ اولی با گسستن از مسکو و با استفاده از تجربهی رفقای اسپانیاییاش در بریگادهای بینالمللی، کوشید صنعت را بر پایهای متفاوت از شوروی سازمان دهد؛ و دومی، در «بهار پراگ» ۱۹۶۸، در حال بهرهگیری از درس اسپانیا بود تا بنگاههای دولتی را دموکراتیزه کند، پیش از آنکه شوروی بهطور نظامی مداخله کند. در هر دو مورد، رویدادهای بعدی این تلاشها را در نطفه خفه کرد. بنابراین، تجربهی اسپانیا در سال ۱۹۳۶ از نظر جنبش بینالمللی کارگری عقیم نبود. آیا این تجربه برای جنبش کارگری اسپانیا بیثمر بود؟
آیا چیزی بهنام وضعیت «عادی» وجود دارد؟
جنگ داخلی با سرکوبی سخت دنبال شد که قربانیان اصلی آن کارگران بودند. دولت فرانکو خود را در خدمت کارفرمایان و صاحبان سرمایهای قرار داد که بازگشته بودند. پیشتر دیدیم که «کامبو» در این باره چه میاندیشید. در اسپانیا، نزدیک به چهل سال، هیچکس آشکارا از کلکتیوها سخن نگفت، مگر مبلغین رژیم که آنها را «سرقت» یا «نیرنگ کمونیستی» تصویر میکردند. اما از اواخر دههی ۱۹۶۰ و اوایل دههی ۱۹۷۰، علاقه به کلکتیوها در میان کسانی پدیدار شد که خود تجربهای از آن نداشتند. نخست، برخی دانشجویان توانستند مجوز نگارش رسالههایی در این موضوع را به دست آورند. این علاقه تا حدی در خلأ و بهسبب فقدان اسناد شکل گرفت. بعدها، مطالعهی آزاد کلکتیوها ممکن شد و در دوران گذار و پس از آن کتابهایی دربارهشان منتشر شد؛ و بدینترتیب، پدیدهای که در زمان حیاتش فاقد هرگونه «اعتبار» بود (روشنفکران جمهوریخواه کاتالونیایی و اسپانیایی در طول جنگ هیچ توجهی بدان نکردند)، بهلحاظ فکری و سیاسی معتبر شد. پژوهشهایی دربارهی موضوعاتی که پیشتر مسکوت مانده بود، همچون کلکتیوهای روستایی، منتشر شد و نشان داد که دهقانان زمین را میخواستند و آماده بودند، به پشتوانهی مبارزات طولانی و سازمانیافتگیشان، آن را کارآمدتر از مالکان بزرگ بهرهبرداری کنند و نیز شهرداریهای روستایی را بهتر از رؤسای سیاسی محلی یا «کاسیکها» اداره کنند.
در شرایط عادی، معضلِ فدا کردن همهچیز ــ از جمله تجربههای اجتماعی ــ بهخاطر پیروزی، وجود نخواهد داشت، زیرا جنگی در کار نخواهد بود. بیتردید باید فداکاریهایی کرد، اما اینها مسئلهی مرگ و زندگی نخواهند بود، بلکه مربوط به رفاه بیشتر یا کمتر، درآمد بالاتر یا پایینتر، و کار سختتر یا سبکتر خواهد بود، و آن هم موقتی. چراکه اگر یک نظام کلکتیوی نتواند نتایجی برابر یا بهتر از مالکیت خصوصی به بار آورد، آنهم با کار کمتر و رفاه بیشتر، آنگاه چنین نظامی توجیهی نخواهد داشت.
با اینهمه، نباید گمان کرد که «خودمدیریتی» (نامی که در دههی ۱۹۷۰ به معادل کلکتیوها داده شد) فقط در میان سرمایهداران دشمن خواهد داشت. در هر شرایطی، مسئلهی قدرت مطرح خواهد شد (اگر نه در مورد کمونیستها، که کمابیش از میان رفتهاند، آنگاه با احزاب سیاسی و انجمنهای کارفرمایی). یعنی آنچه در ۱۹۳۶ آشکار بود، دوباره روشن خواهد شد: کافی نیست که اقتصاد یا بخشی مهم از آن تحت کنترل قرار گیرد؛ باید آن سازوکارهایی را هم که میتوانند علیه موفقیت تجربه به حرکت درآیند ــ بانکها، دیپلماسی، بوروکراسی ــ تحت کنترل درآورد. چه نابود شود، چه جایگزین گردد و چه تسخیر شود، قدرت عامل اجتنابناپذیر خودمدیریتی است، اگر قرار نباشد به مشتی بنگاه ورشکسته محدود شود. موفقیتهایی که در برخی موارد استثنایی به دست آمده، دقیقاً از این رو بود که مقیاس بنگاهها کوچک بود و تهدیدی برای گردانندگان قدرت اقتصادی و سیاسی به شمار نمیآمد.
از این حیث میتوان گفت که چیزی بهنام «وضعیت عادی» وجود ندارد و هر وضعیتی که برای یک تجربهی کلکتیوی در مقیاس بزرگ مساعد باشد، وضعیتی «غیرعادی» است؛ چه بهشکل جنگ، چه بهشکل شرایط پیشبینیناپذیر دیگر: بحران اقتصادی شدید، بحران سیاسی جدی، فروپاشی ابزارهای قدرت یا ــ که دستکم در حال حاضر بسیار نامحتمل است ــ بازگشت آگاهی طبقاتی کارگری که هدف نهایی آن تبدیل کارگران به صاحبان قدرت باشد.
چند مورد استثنایی
کارگران امروز، و حتی کارگران گذشتهی نزدیک، همانند کارگران گذشتهی دور، کارگران ۱۹۳۶، نیستند. آنان در اسپانیا «جز زنجیرهای خود چیزی برای از دست دادن نداشتند» (به قول مارکس). اما در عمل چیزهای بیشتری نیز در معرض از دست رفتن بود: آموزش سندیکایی، تجربهی فعالیتهای مبارزاتی، و قرنی از فرهنگ کارگری که نسل به نسل انباشته شده بود. این زنجیرها به «طلا» بدل شدند و امروزه کارگران بیم آن دارند که خانه، یخچال، تلویزیون، خودرو و موتورسیکلت و حتی تلفن همراهشان را ــ که اغلب بهصورت اعتباری خریدهاند ــ از دست بدهند. اگر کارشان را از دست بدهند، تقریباً همهچیز را از دست میدهند. اما دیگر چیزی به نام آموزش طبقاتی، تجربهی مبارزات اتحادیهای و اندوختهی نسلهای گذشته برای از دست دادن وجود ندارد، چرا که اثری از آنها باقی نمانده است. کل جامعه در کشورهای صنعتی به تودهای میانمایه و بیشکل فروکاسته شده است.
درست همین امر که کارگران ممکن است داراییهای ملموس خود را از دست بدهند و هیچ بهایی برای ارزشهای ناملموس قائل نیستند، به پیدایش مواردی اندک از چیزی انجامیده که میتوان آن را خودمدیریتی (یا با اصطلاح شصت سال پیش، کلکتیو) نامید. چند نمونه را که از آنها آگاهی دارم ذکر میکنم، هرچند بیشک موارد بسیار دیگری وجود دارد که از آنها بیخبرم.
برای مثال، در «ناحیهی فدرال مکزیک»، در دههی ۱۹۷۰، یک کارخانهی شیشهسازی ورشکست شد و برای جلوگیری از بیکاری کارگران، یک اتحادیهی مسیحی توافقی به دست آورد که بر اساس آن، مطالبات مزدی کارگران با واگذاری مالکیت جمعی (یا در اصطلاح رسمی، مالکیت تعاونی) کارخانه تسویه شد. به نظر میرسد این کارخانه چند سالی بدون مشکل ادامه داد، البته نه تحت مدیریت مستقیم کارگران بلکه تحت هدایت مدیرانی که اتحادیه منصوب کرده بود، همراه با کمک کمیتهها و مجامع عمومی.
در «تاور» در ولز، یک معدن زغالسنگ تعطیل شد و در سال ۱۹۹۴ دولت محافظهکار به کارگران اجازه داد معدن را با استفاده از مزایای پایان خدمتشان از شرکت ورشکسته خریداری کنند. به این ترتیب، ۲۴۹ معدنچی به مالکان معدن بدل شدند؛ در سه سال سودآور شدند، دستمزدهای پایینتر را افزایش دادند و حدود نیمی از سمتهای مدیریتی را حذف کردند، با کمک مشاورهی یک کارشناس مالی و تصمیمگیریهای مجمع کارگری. (یک فیلم مستند انگلیسی-فرانسوی دربارهی این تجربه با عنوان Charbons ardents در سال ۱۹۹۹ ساخته شد(.
بسیار جالبتر ـ زیرا در کشور نمونهی سرمایهداری اولترالیبرال رخ میدهد ـ ابتکار یک استاد علوم سیاسی، جان لوگ (John Logue)، در ایالت اوهایو است؛ ایالتی صنعتی که در حال افول قرار دارد. او «مرکز مالکیت کارکنان اوهایو» (Ohio Employees Ownership Center) را بنیان گذاشت. طی یکچهارم قرن، این سازمان کمک کرده است تا ۸٪ از کارگران بخش خصوصی در اوهایو، مالک بخشی یا تمام ۱۱هزار بنگاه آمریکایی شوند؛ از جمله شرکتهای قدرتمندی مانند یونایتد ایرلاینز (United Airlines) و یا بلو ریج پیپر پروداکتز (Blue Ridge Paper Products) با ۲۲۰۰ کارگر در شش کارخانه. مدیران این مرکز مدعیاند که علت نتایج درخشان چنین بنگاههایی صرفاً در مالکیت کارگران خلاصه نمیشود، بلکه در نظامهای مشارکت و آموزش کارگران نیز ریشه دارد. با اینحال هیچ نشانی از ابتکارات قابل توجه زیستمحیطی در این بنگاههای کارگری دیده نمیشود. همین نکته در مورد دیگر تجربههای مشابهی که در بالا ذکر شد یا به آگاهی ما رسیدهاند نیز صدق میکند.
این امر مسائلی را پیش میکشد که نه چندان مسائل فنیِ مدیریت یا اقتصاد، بلکه مسائل فرهنگی و روانشناختیاند؛ مسائلی که به آموزش، تربیت و چشمانداز فرهنگی مربوط میشوند. یعنی درست همان نقاطی که تفاوت میان کارگر امروز و کارگران شصت سال پیش، و تفاوت میان مزدبگیر کنونی و پرولتر دیروز، را عمیقتر نمایان میسازند.
بُعد دیگری که کمتر مورد توجه قرار میگیرد، مسئلهی صندوقهای بازنشستگی آمریکایی است. این صندوقها بخش قابل توجهی از سهامداران شرکتهای حاضر در والاستریت را تشکیل میدهند. آنها در سطح جهانی فشار مالی و بورسی چشمگیری اعمال میکنند و شرکتهای مورد سرمایهگذاریشان جزو نیروهای پیشتاز جهانیشدناند، یعنی در صف مقدم شیوهای نوین از استعمار مالی. این واقعیت که کارگران-سهامداران آمریکاییِ این صندوقها هیچ شرطی بر عدم مشارکت در تأمین مالی شرکتهایی که به محیط زیست یا رفاه کارگران سایر کشورها آسیب میزنند تحمیل نکردهاند، نشانهای روشن از ذهنیت تازهی خردهبورژوایی است که طبقهای که زمانی «پرولتاریا» مینامیدیم اکنون آن را بروز میدهد.
نمود تازهی دیگری از این دگرگونی ذهنیت، گرایش بسیاری از شرکتها به اعطای «اختیار سهام» (Stock Options) به کارگران است؛ امری که پیشتر تنها به مدیران تعلق میگرفت. بدینسان، کارگران که به سهامداران شرکتی که در آن کار میکنند بدل میشوند، دیگر هیچ علاقهای به این ندارند که «خود ارباب خویش» شوند، زیرا از طریق سهام، خود را پیشاپیش مالک بخشی از آن میدانند. این تحول نه بهمنزلهی تدابیری برای نجات سرمایهداری در مواجهه با دشمنی تقریباً نابودشده، بلکه بهمثابه تاکتیکهایی کاملاً عادی در جهان کسبوکار برای افزایش بهرهوری و سود عمل میکند؛ حال آنکه پیامدهای روانی آن نسبت به امکان احیای اجتماعیسازی (Collectivization) در آیندهای نامعلوم، بهطور قاطع منفی است.
مسائل حلنشده
اگر تعاونیهای ۱۹۳۶ پابرجا میماندند و میتوانستند در یک وضعیت «عادی» تثبیت شوند ـ یعنی اگر جنگ داخلی را میبردند که به معنای فروپاشی کمونیستها و هواداران نِگرین (Negrín) بود ـ احتمالاً مسائلی رخ مینمود که ویژگی هر تجربهای از این دست، در هر مکان و زمان، هستند. من از پرداختن به مشکلات فنی (مالی، اعتباری، تجارت خارجی، نوسازی صنایع، ثبت اختراعات و...) خودداری میکنم، زیرا اینها همواره راهحلهای فنی یا حقوقی مییابند به شرط آنکه قدرت سیاسی یا نفوذ قاطع بر آن در اختیار باشد. بحث خود را به مسائل فرهنگی و روانشناختی محدود میکنم، زیرا در واقع آنها بودند که تجربهی تعاونیهای ۱۹۳۶ را مشخص میکردند و از اشکال متأخر خودمدیریتی کارگری ـ همانگونه که در مرور کوتاه تجربههای مکزیک، ولز و ایالات متحده دیدیم ـ متمایزشان میساختند.
مشکل دوگانهبودن نقش اتحادیهها، که پیشتر ذکر شد، بهزودی رخ مینمود: از یکسو هماهنگکننده و مدیر، و از سوی دیگر مدافع کارگران. تردیدی نیست که اتحادیهها باید از وظایف مدیریتی جدا شوند یا نهادهای دیگری پدید آیند (که دیگر بهسختی میتوان آنها را اتحادیه نامید، هرچند در عمل چنین خواهند بود) تا از کارگران دفاع کنند و در صورت لزوم حق اعتصاب را اعمال نمایند؛ حقی که تعاونیها هرگز نباید به این بهانه که کارگران اکنون مالکاند لغو کنند.
نه کماهمیتتر، مسئلهی گسترش تعاونیهاست که باید در دو عرصه صورت گیرد. نخست، شاملشدن همهی بنگاههای بزرگ (که به مقولهی کوچک و متوسط تعلق ندارند)، حتی بنگاههای متعلق به سرمایهگذاران خارجی. دوم، یکسانسازی موقعیت همهی کارگران، از جمله کارگران مشغول در بنگاههای تعاونی. باید تمام تلاشها برای جلوگیری از تبدیل تعاونیها به نخستین مرحلهی شکلگیری یک اشرافیت کارگری با دستمزد و سطح زندگی بالاتر صورت گیرد. این امر ممکن است به یارانههای گاهبهگاه برای بنگاههای کوچک و متوسط نیاز داشته باشد ـ هرچند متناقض به نظر رسد ـ یا به نوعی حمایت بنگاههای تعاونی از کارگران در بنگاههای خصوصی، یا به محدودسازی سودهایی که بنگاههای تعاونی میان کارگران خود توزیع میکنند. در هر حال، سطح زندگی کارگران باید همگن باشد.
بنگاههای کوچک و متوسط باید بپذیرند ـ که در درازمدت به سودشان خواهد بود ـ در یک نظام کلیِ تجارت خارجی کنترلشده ادغام شوند. همچنین، بنگاههای بزرگ تعاونی، همزمان با گسترش از رهگذر ادغام برای دلایل فنی و کارایی، باید آمادهی تشویق به تعاونیسازی بنگاههای کوچک و متوسط باشند؛ در بخشهایی از زندگی اقتصادی که بنگاههای کوچک میتوانند مؤثرتر یا مناسبتر از بنگاههای بزرگ عمل کنند: در نگهداری ساختمانها، تعمیرات، تولیدات دستی و غالباً در توزیع (هرچند امروز با پدیدهی فروشگاههای زنجیرهای عظیم این امر توهمآمیز به نظر میرسد). تعاونیها باید بدانند چگونه از دامهایی که سرمایهداری ـ با گرایش به گسترش مداوم و رشد بیپایان ـ بر سر راهشان خواهد نهاد، اجتناب کنند؛ و این آسان نخواهد بود.
چنانکه دیدیم، همهی این مسائل ـ علیرغم ظاهرشان ـ بیش از آنکه فنی یا صرفاً اقتصادی باشند، ماهیتی روانشناختی دارند، زیرا حل آنها وابسته است به اراده، آمادگی، فرهنگ و سنت مبارزاتی کارگران و تصمیمهایی که آنان در بنگاههای تعاونی، از یکسو، و در اتحادیهها، از سوی دیگر، اتخاذ میکنند.
در هر شرایطی، بنگاه تعاونی باید به اندازهی کافی انعطافپذیر باشد تا با وجود تعلق به یک نظام گسترده، فردیت خود را حفظ کند. این فردیت نه از آنچه تولید میکند، بلکه از چگونگی تولید آن ناشی میشود. بنابراین باید آمادهی پذیرش ریسکِ آزمایشهای مداوم با شیوههای نوین تولید و فرایندهای کار باشد؛ نه فقط برای کارایی بیشتر، بلکه برای کاهش ملال، یکنواختی و فرسودگی، افزایش جذابیت انسانی کار و بالا بردن سطح تنوع در فرایند تولید. اگر بنگاه تعاونی صرفاً به این معنا باشد که کارگران در مجامع دربارهی امور اداری رأی دهند و دستمزد بیشتری بگیرند، وظیفهی خود را انجام نداده است. وظیفهی اصلی آن انسانیکردن کار است؛ یعنی کاری که به زندگی کارگران معنا میبخشد. هیچ نسخهی ازپیشنوشتهای برای این وجود ندارد؛ این امری است وابسته به آزمایش، آزمونوخطا، بازاندیشی مداوم و همواره به ابتکار خود کارگران.
این به نوبهی خود بدین معناست که واحد اقتصادی جمعیشده باید ــ چه بهمثابهی یک بنگاه تولیدی، چه از طریق اتحادیههای کارگری و یا دیگر ابزارها ــ در شکلگیری نظامهای آموزشی و تشویق به فعالیت فرهنگی مداخله کند (البته بدون آنکه در پی کنترل آن برآید)، تا نسلهای تازهی کارگرانِ «جمعیشده» وارد کار شوند، رها از پیشداوریها و ذهنیتی که جامعهی سرمایهداری بر نسلهای پیش از استقرار نظام جمعی تحمیل کرده بود. این مداخله باید چنان با روحیهای آزادیخواهانه صورت گیرد که حتی تا بدانجا پیش برود که اقتصاد جمعی به کسانی یاری رساند که آن را بهصورت کتبی یا شفاهی نقد میکنند. سرمایهداری چنین میکند با آنان که از آن انتقاد میکنند؛ بنابراین تصورناپذیر است که چیزی که باید بهتر از سرمایهداری باشد، در اصل و قاعده، از سرمایهداری کمتر آزادیخواهانه باشد.
این بدین معناست که جمعیّتها (collectives) باید در جامعه نفوذ داشته باشند، و این نفوذ نباید تنها به تأثیر ناشی از صرفِ وجودشان محدود بماند ــ که البته خود کم نیست ــ بلکه باید داوطلبانه و آگاهانه باشد. برای مثال، چه باید کرد در مورد سن بازنشستگی، با خواست کارگران بالای ۶۵ سال برای ادامهی کار و همزمان خواست کارگران جوان برای ارتقا در سلسلهمراتب شغلی و گرفتن جایگاه کارگران مسنتر؟ آیا میتوان نظامی از جمعیّتها را تصور کرد که در آن مردان بالای ۴۰ سال بهسختی بتوانند شغلی بیابند، یا در آن زنان برای کار مشابه دستمزدی کمتر از مردان دریافت کنند؟
در اساس، نظام جمعی برای آنکه پیروز شود، باید خود را به محور و محرک دگرگونیای ژرف در شیوهی تفکر بدل سازد، بهگونهای که مردم بهمثابهی انسان پرورش یابند، نه صرفاً بهعنوان تولیدکننده و مصرفکننده. این نظام باید کار را از حالت تقدس خارج کند، اما همزمان آن را در کلیت زندگی ادغام نماید؛ کار باید به بازی و چالشی بدل شود به جای آنکه به عادت و روزمرّگی فروکاسته شود. اگر جمعیّتها زندگی «جمعیکنندگان» را به ماجرایی بدل نکنند، اگر شرایطی فراهم نیاورند که هر کارگر بتواند در هنگام مرگ زندگینامهی خاص خویش را داشته باشد، شکست خوردهاند ــ هرچند که بهرهوری را افزایش دهند. جمعیّتها باید نهتنها ثابت کنند که از سرمایهداری مدیران بهتری هستند، بلکه نشان دهند که توانایی بیشتری در استفاده از ابزارهایی دارند که جامعهی سرمایهداری تولید کرده بود، اما نخواست آنها را برای منفعت همگانی به کار گیرد (یا فقط بهطور غیرمستقیم و ناخواسته چنین کرد).
در فرضی مشکوک که خواست جمعیسازی دوباره سر برآورد، سلسلهای از مسائل مطرح خواهد شد که هرچند پدیدههای مربوط به آنها در ۱۹۳۶ نیز وجود داشت، در اسپانیا آن زمان بهمثابهی مسئله شناخته نمیشدند؛ برای مثال، مسائلی مربوط به بومشناسی، منابع طبیعی و انرژی. در سال ۱۹۳۶ همهچیز بسیار سادهتر به نظر میرسید تا امروز، هرچند حتی آن زمان نیز تضادهایی که دههها بعد آشکارا بروز کردند، ریشه دوانده بودند.
خود را فریب ندهیم: اگر امروز «جمعیکنندگان» وجود میداشتند، به احتمال زیاد گرایش مییافتند که تعادل بومشناختی را فدای بهرهوری کنند، تولید را بگسترانند بهجای آنکه ریاضت و صرفهجویی را تقویت کنند، مواد خام را به قیمتی مناسب به دست آورند و کالاهای ساختهشده را به بهای بالا بفروشند. تربیتشدهی سرمایهداری در نسخهی سدهی بیستویکم آن، این «جمعیکنندگان» رذایل سرمایهداری را فضیلت خواهند پنداشت. آنان سنت مبارزه و آموزش طبقاتی را نخواهند داشت و باید قسط وام مسکن بپردازند.
اینجاست که سیاست، قدرت و پیامد آن ــ ظرفیت برنامهریزی ــ نقشی بنیادی مییابد. جمعیّتها باید در عرصهی کار و در سطح بنگاهها آزادیخواهانه باشند، و این روحیهی آزادیخواهانه باید الهامبخش هر کنش و هر پیشنهاد آنان شود. بااینحال، اقتصاد ــ چه سرمایهدارانه و چه جمعی ــ همواره مستلزم تدابیری است که سادهلوحانه خواهد بود اگر کسی بپندارد که میتوان آنها را صرفاً داوطلبانه اعمال کرد: تدابیری چون ریاضت، کاهش مصرف انرژی و جایگزینی مواد خام غیرقابلتجدید با مواد تجدیدپذیر، حتی اگر این به معنای افزایش قیمت و کاهش مصرف و سود باشد. مشارکت در گذار از جامعهای متشکل از تولیدکنندگانی که برای تولید مصرف میکنند، به جامعهای از انسانهایی که برای زیستن همچون انسان تولید و مصرف میکنند، بههرحال مستلزم ریاضت است. هیچ اطمینانی نیست که صرفِ باور به ضرورت ریاضت ــ اگر چنین باوری اصلاً وجود داشته باشد ــ برای پذیرش آن و اجرای تدابیر لازم کافی باشد. اگر چنین نباشد، چه باید کرد؟ آیا باید اجازه دهیم تناقضات سرمایهداری، بهطور پیوندخورده با جامعهی جمعیّتها، تداوم یابند؟ آیا باید برای تضمین موفقیت جمعیّتها همچنان جهان سوم را استثمار کنیم و رفاه نسلهای آینده را به خطر بیندازیم؟ آیا باید اجازه دهیم شیفتگی ما به خودروها، موتورسیکلتها، خانههای ییلاقی، توریسم انبوه و آنچه «جامعهی ارتباطات» مینامند (که نامی فریبنده است، چراکه ارتباط میان اجزای این جامعه هر روز کمتر میشود) ادامه یابد؟
اگر بنگاههای جمعیشده ناگزیر شوند بار برنامهریزی را به دوش گیرند، باید آماده باشند که به هر قیمتی دموکراسی را در درون سازمانهایشان پاس دارند و از نفوذ خود برای تحقق ریاضتی بهره ببرند که بدون آن، تجربهی آنان شکست خواهد خورد؛ نه به این دلیل که مدیران بدتریاند، بلکه چون مدیریتشان کوتهبینانه و خودمحور خواهد شد، درست مانند مدیریت سرمایهداری.
سرمایهداری بدون سرمایهداران؟
برخی نظامهای جمعی که بخشهای اساسی اقتصاد صنعتی را در بر نمیگیرند، ناگزیر به نقش بنگاههای سرمایهدارانهی بدون سرمایهداران تقلیل خواهند یافت، زیرا باید در دل جامعهای سرمایهدارانه وجود داشته باشند، جامعهای که سرمایهداری در آن شیوههای تولید، توزیع و سرمایهگذاری خود را تحمیل خواهد کرد.
بههمینسان، برخی نظامهای جمعی ــ حتی گستردهترینشان ــ که در کشوری منفرد و احاطهشده بهوسیلهی جهانی سرمایهدارانه قرار دارند، دستکم اگر سرمایهداری با آنان به سازش برسد، ناگزیر خواهند شد که در خارج از مرزهایشان، در هر صورت، سرمایهداریِ بدون سرمایهداران شوند. در درون مرزها ممکن است دموکراسی و خودمدیریتی برقرار باشد ــ در هر بنگاه و حتی در نهادهای برنامهریزی در سطح ملی (تا آنجا که هنوز میتوان از اقتصادهای ملی سخن گفت) ــ اما به هنگام صدور کالا، به دست آوردن مواد خام، جلب سرمایهگذاری بینالمللی یا مذاکره دربارهی حقوق ثبت اختراع، ناگزیر نخواهند بود مگر آنکه قواعد بازی سرمایهداری را بپذیرند.
بهیکمعنا، این واقعیتهای بینالمللی ـ که هرچه «جهانیسازی» (globalization) پیشتر میرود، نقش تعیینکنندهتری پیدا میکنند ـ همواره بیرون از دسترس شوراها و جمعهای تعاونی خواهند ماند. اجتماعیسازی (collectivization) در یک کشور، شاید بتواند در بلندمدت ساختار آن جامعهی خاص را دگرگون کند، اما جامعهی جهانی را تغییر نخواهد داد. درست است که یک تجربهی موفق میتواند تلاشهای مشابهی را در کشورهای دیگر برانگیزد، اما این امری اتفاقی است و در بلندمدت رخ خواهد داد.
با این حال، ابعاد دیگری از نظام جمعی وجود دارد که به ارادهی خود جمعها وابسته است؛ ابعادی که نباید نادیده گرفته شوند، حتی اگر در اسپانیای ۱۹۳۶ حضور نداشتند. اگر بخواهیم شوراها و جمعها در آیندهای فرضی موفق باشند، باید این مسائل را از پیش در نظر گرفت و راههایی برای تزریق تضمینها و «واکسیناسیون»هایی علیه تهدیدهای ناشی از آنها یافت؛ چرا که این تهدیدها، بهمنزلهی آلودگیها یا عفونتهاییاند که از جهان سرمایهداری به درون میآیند؛ جهانی که شوراهای تعاونی در درون و علیه آن شکل میگیرند و کارگران جمعی نیز در دل آن پرورش مییابند. چند پرسش کافی است تا گستره و اهمیت این ابعاد، و نیز خطراتی که در صورت بیتوجهی با خود دارند، روشن شود.
فرض کنیم اقتصادی وجود دارد که صنایع کلیدیاش اجتماعی شده و بیشتر کارگران آن در واحدهایی کار میکنند که به مالکیت خودشان درآمدهاند. آیا آنان حاضر خواهند بود بخشی از سود خود را فدا کنند تا از آلودگی آب و هوا جلوگیری کنند و مانع از آن شوند که محصولات یا شیوههای تولیدشان تعادل زیستمحیطی را بر هم زنند؟ آیا مایلاند از استفاده یا تولید برخی کالاها یا مواد که به محیط زیست یا حیات انسانی آسیب میزنند ـ مانند افشانهها (aerosols) و بسیاری از انواع پلاستیک ـ صرفنظر کنند؟ آیا آزمایشگاههای اجتماعیشده حاضرند از تولید داروهایی که سود کلانی به همراه دارند اما ارزش درمانی مشکوکی دارند خودداری کنند؟
آیا یک بنگاه تعاونیِ تولید نوشیدنیهای الکلی بهدنبال افزایش تولید خواهد بود، و از این طریق به دامنزدن به اعتیاد الکلی کمک خواهد کرد؟ یا شرکت تعاونی تولید سیگار همچنان به تبلیغ محصولاتش ادامه خواهد داد؟ آیا جمعهای کشاورزی در برخی کشورها کشت خشخاش ـ که منبع تریاک است ـ را کنار خواهند گذاشت؟ سرنوشت یک زنجیرهی هتل تعاونی چه خواهد شد؟ آیا همچنان به تشویق گردشگری انبوه ادامه خواهد داد، با وجود آسیبهایش به محیط زیست، روستاها و حتی اقتصاد؟ و شرکتهای تعاونی تولیدکنندهی کالاهای مصرفی چطور؟ آیا آنها به تبلیغ محصولات خود ادامه خواهند داد و بدینسان روزنامهها، رادیو، تلویزیون (و اکنون اینترنت) را با آگهیهایشان آلوده خواهند کرد؟
آیا کارگران یک کارخانهی خودروسازی تعاونی حاضر خواهند بود تولید اتومبیل را کاهش دهند و سود خود را در تولید چیزهایی سرمایهگذاری کنند که ضروریتر و کمزیانتر از خودروی شخصی است؟ آیا یک شرکت حملونقل تعاونی از جستوجوی مشتریان بیشتر صرفنظر خواهد کرد تا در عوض صنعت راهآهن گسترش یابد و خدمات بهتری به مسافران ارائه شود؟ آیا یک شرکت ساختمانی تعاونی از احداث بزرگراههای تازه که به اقتصاد زیان میزنند و در جامعهای با شمار اندک خودروهای شخصی بیفایدهاند، چشم خواهد پوشید؟
آیا واحدهای تعاونی مدرسههایی برای کارآموزان، بهویژه مهاجران، برپا خواهند کرد تا دستمزد آنان به اندازهی کارگران بومی باشد؟ آیا در برابر وسوسهی گماشتن این مهاجران به مشاغل سخت و کثیفی که هیچکس دیگر نمیخواهد انجام دهد، مقاومت خواهند کرد؟ یک شرکت تعاونی که مواد خام خود را از کشورهایی میگیرد که کارگرانشان دستمزد ناچیز میگیرند یا در شرایط کار اجباری و بردگی قرار دارند، چه خواهد کرد؟ آیا آنها از مصرف چنین کالاهایی دست خواهند کشید، حتی اگر این تصمیم به زیان اقتصادیشان تمام شود؟ آیا از پذیرش کالاهایی که از کشور تحت دیکتاتوری میآیند خودداری خواهند کرد؟
آیا رضایت خواهند داد که مالیات بیشتری بپردازند تا توسعهی جهان سوم تأمین شود و این کشورها در آینده رقیب و حتی دارای بنگاههای تعاونی خودشان شوند؟ آیا یک شرکت تعاونی همچنان بطریهای پلاستیکی تولید خواهد کرد، با وجود آگاهی از زیانهای محیطی آن و مصرف عظیم انرژی و مواد خام تجدیدناپذیر در تولیدشان؟ نقش مصرفکنندگان در تصمیمگیری برای آنچه شرکتهای تعاونی باید تولید کنند و قیمتی که باید بگذارند، چه خواهد بود؟
آیا کارگران حاضر خواهند بود بخشی از سود خود را فدا کنند تا به بیکاران کار دهند یا واحدهای زیانده اما ضروری را حفظ کنند؟ آیا مایلاند طول روز کاری را کاهش دهند، حتی به بهای کاهش درآمد، تا کارگران بیکار ناشی از تعطیلی یا اخراج کارخانهها به کار بازگردند؟ آیا خواهند پذیرفت بخشی از سودشان صرف ساخت و نگهداری آزمایشگاهها و پژوهش شود، نه صرفاً برای افزایش بهرهوری، بلکه برای بهبود کیفیت کالا و یافتن شیوههای تولیدی که فشار کمتری بر منابع طبیعی وارد آورد؟
آیا موفق خواهند شد آن رذایل سرمایهداری همچون اضافهکاری، کارمزدی (piecework) و سهمیههای تولید را از میان بردارند؟ اگر شرکتی تعاونی در زمینهی فلزات خاص قراردادی برای تولید سلاح با یک دیکتاتوری، حکومت نژادپرست یا کشوری که این سلاحها را برای سرکوب یک انقلاب بهکار خواهد برد دریافت کند، چه خواهد شد؟ آیا یک شرکت کشتیرانی تعاونی از تحویل کالا به کشوری تحت دیکتاتوری خودداری خواهد کرد؟
بیهوده است اگر بگوییم این پرسشها اصلاً مطرح نخواهند شد، چون ذهنیت کارگران «اجتماعیشده» متفاوت خواهد بود یا اتحادیهها مانع طرح این مسائل میشوند یا پاسخ درست را خواهند داد. کارگران اجتماعیشده ـ و این باید بارها تکرار شود ـ ذهنیتی دارند که سرمایهداری آن را شکل داده و نیز تحت تأثیر افول کنونی نقش جنبش کارگری در جامعه قرار دارد. برای آنان، میل به مالکیت بیشتر و درآمد بالاتر، دو هدف اصلیای خواهند بود که شوراها باید برآورده کنند و علت وجودیشان خواهند شد. نادیده گرفتن این پرسشها، یا واگذار کردنشان به اتحادیهها، یا گفتن اینکه «طرح این مسائل به سود دشمنان شوراهاست»، بیفایده است. پرسشها همچنان پابرجا خواهند بود.
در واقع، همین پرسشها هستند که سرمایهداری را به بحرانی کشاندهاند که با «گریز به جلو»هایی همچون جهانیسازی، «جامعهی ارتباطات» و دیگر ابتذالهای بیارزش پنهان شده است. درست به این دلیل که سرمایهداری پاسخی برای بحران بنیادی خود ـ یعنی بحران معنای وجودیاش امروز ـ نمییابد، شوراها شاید روزی بهمثابه ضرورتی تاریخی نگریسته شوند. اما این فقط زمانی است که آنها راهحلهایی ارائه دهند که سرمایهداری دیگر قادر به عرضهشان نیست؛ نه آنکه چیزی بیش از «سرمایهداری بدون سرمایهداران» باشند.
اینها پرسشهای پوچ و بیهودهای نیستند. تنها با پذیرش واقعیت آنهاست که میتوان راهحلهای حیاتی برای کارگران این دوران و جامعهای که در آن به سر میبرند یافت، پیش از آنکه خیلی دیر شود. کارگران فقط زمانی میتوانند به حاکمان واقعی جامعه بدل شوند که بیاموزند چگونه مسائلی را حل کنند که سرمایهداران قادر به حلشان نیستند. صرفاً «ادارهی بهتر» کافی نیست. آنچه ضرورت دارد ـ همواره و در هر شرایطی ـ این است که اقتصاد در خدمت انسانیت قرار گیرد. این باید رسالت شوراها و جمعها باشد، جدای از ضرورت رفع مشکلات فوری ـ دستمزد شنبهی آینده در سال ۱۹۳۶، یا بیکاری اکنون. و این رسالت تنها با رویارویی با مسائل و رهایی از ترس از کلمات تحقق خواهد یافت.
درِ گشوده
بهنظر میرسد روشن است که فرصت برای اجتماعیسازی (collectivize) بنگاههای اقتصادی نه بر اثر کشتارهای بزرگ اجتماعی یا یک «شب تاریخی» فراخواهد رسید، بلکه در نتیجهی دگرگونیهای جزئی، انباشت فزایندهی تنشها در جامعه و وخامت شرایط اقتصادی رخ خواهد داد؛ شرایطی که امروزه زیر عبارتپردازی پرطمطراقِ آنچه بهغلط «اقتصاد آزاد» (liberal economy) نامیده میشود، پنهان میگردد. بنابراین، کسانی که خواهان بهبود شرایط واقعی از رهگذر تغییر در ساختار مالکیت هستند باید همین امروز، در حالیکه هنوز اقلیتی کوچکاند، دست به کار شوند و درهایی بهسوی آینده بگشایند.
از نظر عملی این بدان معناست که باید کوشید قوانین حاوی مقرراتی نباشند که اجتماعیسازی را ناممکن میسازند، هرچند اطمینانی در کار نیست ـ و در واقع بسیار بعید است ـ که چنین اجتماعیسازیای بتواند از مسیر صرفاً قانونی محقق شود. باید تلاش کرد تا قانون اساسی، قوانین کار، آییننامهها و مقررات حاوی موانع حقوقی نباشند و برعکس، امکان گذار اشکال مالکیت بر ابزارهای اساسی تولید به دست کارگران را منتفی نسازند.
اینکه چنین امکانی ـ که اکنون فرضی است ـ روزی به واقعیت بدل شود، به کنشِ آنچه از جنبش کارگری باقی مانده است، و بهویژه جنبش سندیکایی، بستگی خواهد داشت. اگر اتحادیهها فعالیت خود را صرفاً به دفاع از منافع فوری اعضایشان محدود نسازند و میدان عملشان را به گشودن این درها، گشوده نگاه داشتن آنها و بهرهگیری از فرصتهای پدیدآمده بسط دهند، آنگاه پیدایش جمعیها (collectives) با قربانیها و کشمکشهای کمتری همراه خواهد بود. ضروری است که اتحادیهها بر سر اهداف نهایی به اجماع برسند و اولویت را به اجتماعیسازی ابزارهای اصلی تولید بدهند و ملیسازی (nationalization) را بهمثابهی راهحلی کاذب برای مشکلات اقتصاد کنار بزنند. آنها باید برای شهرداریسازی (municipalize) خدمات عمومی، املاک شهری و مسکن تا حد امکان سریع فشار بیاورند تا جمعیهای آینده از کشمکشهای صلاحیتیای که در اسپانیا در سال ۱۹۳۶ بروز کرد، اجتناب کنند. همچنین لازم است که اتحادیهها و سازمانهای مصرفکنندگان نقشی فراتر از مشاوره در نظام برنامهریزی اقتصادی ایفا کنند؛ نظامی که نهایتاً ناگزیر بهوجود خواهد آمد، زمانی که توهمات جهانیسازی و دیگر شبحهای فریبندهای که رهبران سرمایهداری پراکندهاند، فرو ریخته باشند. در معدود بنگاههای ملیشده یا دولتی باقیمانده نیز کارگران باید نمایندگی قاطع بهدست آورند، از خودمختاری بیشتری برخوردار شوند و بهطور نظاممند با خصوصیسازی مقابله کنند.
جنبش کارگری، و بهویژه جنبش اتحادیهای، باید پیوندهای بسیار نزدیکی با طبقهی متوسط برقرار کند ـ طبقهای که هر روز پرشمارتر میشود ـ و اتحادیهها باید به ایجاد سازمانهای اصیلِ مصرفکنندگان و ساکنان محلی یاری رسانند. با توجه به قدرت فزایندهی شرکتهای بزرگ ـ که بسیاری از آنها درصد قابلتوجهی از سهامشان در اختیار صندوقهای بازنشستگی است ـ بد نیست شیوهای برای اجتماعیسازی این شرکتها مورد مطالعه قرار گیرد، بهگونهای که منافع صندوقهای بازنشستگی و سهامداران خرد به خطر نیفتد تا این اقشار دلیلی برای مخالفت با اجتماعیسازی نداشته باشند.
بیتردید باید درها را گشود، اما کارگران نیز باید آماده باشند که وقتی زمانش فرارسید، بخواهند از آستانهی این درها عبور کنند؛ و باید بهگونهای آموزش ببینند که این عبور را با موفقیت انجام دهند. یعنی جنبش اتحادیهای باید از سنتهای کهن خود بیاموزد و نفوذ خود را از طریق مراکز فرهنگی، کتابخانهها، انتشارات، مدارس و… بگستراند و متخصصان خود را پرورش دهد؛ متخصصانی که بتوانند همهی الگوهای ممکنِ موقعیتهایی را که جمعیها ممکن است در آن قرار گیرند، ترسیم کنند و راهحلهای مشکلات محتمل در آن موقعیتها را پیشاپیش طراحی نمایند. تصمیم کارگران به اجتماعیسازی یا عدم آن در لحظهی خاص، خودجوش و بسته به شرایط خواهد بود؛ اما اگر تصمیم به اجتماعیسازی گرفتند باید نقشههای عمل در اختیار داشته باشند تا از خطرات ناشی از بداههکاری بگریزند و از تجربهی ۱۹۳۶ و نیز از ملیسازیهای اروپایی پس از جنگ جهانی دوم بهره گیرند. همین آگاهی به اینکه چنین طرحهایی در اختیار دارند، آنان را به آرزوی ایجاد جمعیها برخواهد انگیخت.
در این عرصه، خوشبینی کالایی تجملی است که کارگران توان پرداخت آن را ندارند. نباید پنداشت که همهچیز بهواسطهی توانایی کارگران در بداههپردازی بهخوبی پیش خواهد رفت؛ نباید باور کرد که انسانها ذاتاً نیکاند و کارگران «اجتماعیشده» الزاماً از روی ایثار، سخاوت و خردمندی عمل خواهند کرد.
اگر خوشبینی بیپایه باشد، این بهمعنای چشمپوشی از فرصت اجتماعیسازی در صورت فراهم شدن آن نیست. تنها راه از دست ندادن چنین فرصتی، آمادگی قبلی برای هر شرایط ممکن است، بر مبنای این فرض که کارگران بهوسیلهی شکل تازهای از سرمایهداری ـ که از سرمایهداری گذشته و حال فسادبرانگیزتر است ـ فاسد شدهاند. بنابراین باید از پیش تمهیدات و تضمینهایی علیه پیامدهای این فساد طراحی گردد. اگر در لحظهی حقیقت، کارگران حقیقتاً مردمانی بهتر از آنچه سرمایهداری خواست از آنان بسازد از کار درآمدند، در آن صورت همهچیز به بهترین شکل پیش خواهد رفت.
در هر انسانی، اگر بخواهیم به زبان دینی بگوییم، هم بخشی فرشتهوار وجود دارد و هم بخشی شیطانی. این واقعیتی است که رماننویسان همواره دانستهاند اما ایدئولوژیها غالباً نادیده میگیرند. باید بیاموزیم که مانویت ایدئولوژیها را طرد کنیم و بپذیریم که همهی دشمنان جمعیها دیو نیستند و همهی طرفداران آنها فرشته نیستند؛ بلکه هم دشمنان و هم طرفداران، آمیزهای از فرشته و دیو هستند. سرمایهداری بُعد اهریمنی انسان را بروز میدهد و پرورش میدهد؛ جمعیها و هر آنچه با خود به جامعه میآورند، باید بُعد فرشتهوار انسان را بروز دهند و پرورش دهند. با اینحال، هرگز نباید فراموش کرد که بُعد اهریمنی همواره در کمین خواهد بود.
این کار آسانی نیست. با باورهای ایدئولوژیک، اندیشههای پذیرفتهشده و پیشداوریهایی که «اصول مقدس» نامیده میشوند، ناسازگار است. اما غلبه بر همهی اینها بهایی اندک خواهد بود در برابر بهایی که کارگران «اجتماعیشده»ی ۱۹۳۶ پرداختند تا درس خود را به ما به میراث بسپارند؛ درسی که چیزی را به ما عطا کرد که جنبش کارگری امروز، و فردا در این قرن جدید، بیش از هرچیز بدان نیاز دارد: امیدی که بر ایمان استوار نیست، بلکه بر خرد و اعتمادی موجه بنا شده است، اعتمادی به اینکه همهچیز آماده خواهد بود آنگاه که زمان تبدیل این امید به واقعیت فرارسد.
ویکتور آلبا (Víctor Alba)
آلبا در سنین جوانی شروع به تحصیل در حقوق خود کرد و تحصیلات خود را در دانشگاه بارسلونا آغاز کرد. او کار خود را به عنوان یک روزنامه نگار سیاسی در سنین جوانی آغاز کرد. وی که وابسته به Bloque Obrero y Campesino (بلوک کارگران و دهقانان ، BOC) بود ، بعداً در هنگام ترکیب BOC با آن برای حزب کارگران متحد دانشگاه متحرک (POUM) کار کرد. در طول جنگ داخلی اسپانیا ، او مدیر La Batalla ، ارگان بیان برای Poum بود. پس از تصرف منطقه باسک توسط نیروهای فرانسوی در ماه مه 1937 ، وی به مدت شش سال در والنسیا دستگیر و زندانی شد. پس از ترک زندان ، او در فرانسه به تبعید رفت و در آنجا در کنار آلبرت کاموس کار کرد و در سال 1947 به مکزیک نقل مکان کرد ، جایی که آثار مختلفی را منتشر کرد. در مکزیک او تولید ادبی پرکار را به زبان اسپانیایی ، فرانسوی ، کاتالان و انگلیسی آغاز کرد و مدیر مرکز آموزش اجتماعی شد. در سال 1957 ، وی به سمت شمال به ایالات متحده نقل مکان کرد و با گروه های مختلف بین المللی کار کرد و استاد دانشگاه کانزاس و دانشگاه ایالتی کنت در اوهایو شد. در ابتدا به عنوان یک مارکسیستی ، وی در هنگام تبعید ، دیدگاههای اجتماعی دموکراتیک و ضد کمونیستی را اتخاذ کرد. [استناد لازم]
در سال 1974 از دانشگاه ایالتی کنت بازنشسته شد و به اسپانیا بازگشت و در سال 2003 درگذشت.
ترجمه از متن اسپانیایی (منتشرشده در وبسایت Fundación Andreu Nin)، دسامبر ۲۰۱۵.
متن اسپانیایی در اصل بهعنوان فصل دهم کتاب Los colectivizadores (لاِرتس، بارسلونا، ۲۰۰۱، ۲۸۱ ص.) منتشر شده است.
متن زیر فصل دهم از کتاب ویکتور آلبا (Victor Alba) با عنوان کلکتیویزاتورها (Los colectivizadores / «جمعیسازان») است. این فصل در اصل با عنوان «درسهای تجربه» (Las lecciones del experimento) منتشر شده بود.
)یادداشت ویراستاران بنیاد آندرو نین Fundación Andreu Nin (
*****
پانویس توضیحی درباره نهادها، احزاب و شخصیتها:
- حزب کارگری اتحاد مارکسیستی POUM (Partido Obrero de Unificación Marxista)
یک حزب کمونیست انقلابی ضداستالینیستی بود که نقش مهمی در دفاع از انقلاب اجتماعی و کلکتیوهای کارگری در کاتالونیا ایفا کرد. این حزب بهویژه از خودگردانی کارگران و مخالفت با سیاستهای حزب کمونیست اسپانیا (PCE) و دستورهای شوروی حمایت میکرد. تحت تأثیر ایده های سیاسی لئون تروتسکی بود. از اشتراکی کردن ابزار تولید حمایت می کرد و با مفهوم انقلاب دائمی تروتسکی موافق بود.
- حزب کمونیست اسپانیا (PCE, Partido Comunista de España)
حزب کمونیست اسپانیا که در جریان جنگ داخلی تحت تأثیر شوروی بود و اغلب با کلکتیوها و تجربه خودگردانی کارگران مخالف بود. آنها ترجیح میدادند کارگران تحت کنترل و سیاستهای حزب باشند تا بتوانند ثبات سیاسی و روابط دیپلماتیک با شوروی را حفظ کنند.
- جبهه جمهوریخواه (Republican Front)
ائتلافی از نیروهای چپ و جمهوریخواه که علیه ملیگرایان و نیروهای فرانکو جنگیدند. این جبهه شامل احزاب سوسیالیست، کمونیست، آنارشیست و جمهوریخواهان بود و بهطور موقت امکان شکلگیری کلکتیوها را فراهم کرد.
- کارگران و کشاورزان کاتالونیا
اصلیترین پایههای اجتماعی کلکتیوها بودند. در مناطق شهری، کارگران صنایع نساجی، متالورژی و مواد شیمیایی به خودمدیریتی و اداره کارخانهها روی آوردند؛ در مناطق روستایی، کشاورزان زمینهای بزرگ مالکان را جمعی کردند و اداره خودگردان کشاورزی را ایجاد نمودند.
- ج. اولترا پیکو (J. Oltra Picó)
یکی از تحلیلگران و مورخان جنبش کلکتیوها که در سال ۱۹۴۶ تجارب و مشکلات کلکتیوهای ۱۹۳۶ را مورد بررسی قرار داد و به چالشهای سیاسی و اقتصادی آنها اشاره کرد.
- فرانکو (Francisco Franco)
دیکتاتور اسپانیا که پس از جنگ داخلی به قدرت رسید و سرکوب کلکتیوها و هرگونه تجربه خودگردانی کارگری را تا پایان دهه ۱۹۷۰ ادامه داد. رژیم او مالکیت خصوصی و رابطه سنتی کارفرما-کارگر را بازگرداند.
- ناسیونالیستها و هواداران نگران انقلاب (Negrín supporters)
گروهی از جمهوریخواهان که در دولت لئونیدو نگران (Juan Negrín) فعالیت داشتند و به دنبال کنترل سیاسی و جلوگیری از انحراف انقلاب اجتماعی بودند.
- تیتو (Josip Broz Tito) و دوبچک (Alexander Dubcek)
رهبران کمونیست جداشده از اتحاد شوروی که تجربه اسپانیاییها در کلکتیوها را الهامبخش برنامههای خودگردانی صنعتی در یوگسلاوی و پراگ اسپرینگ ۱۹۶۸ دانستند.
- کمیتهها و اتحادیههای کارگری (Trade unions & committees)
سازمانهای کارگری که نقش دوگانه داشتند: هم هماهنگکننده و مدیر اقتصادی و هم مدافع حقوق کارگران. این سازمانها نقش کلیدی در تثبیت یا محدود کردن خودگردانی کارگران داشتند.
- انجمنهای تعاونی و مالکیت جمعی بعد از جنگ
نمونههای بعدی مانند کارخانه شیشه در مکزیک، معدن زغالسنگ در ولز و Ohio Employees Ownership Center در آمریکا نشاندهنده تلاش برای بازتولید تجربه خودگردانی و مالکیت کارگری در شرایط غیرانقلابی بودند، هرچند محدودیتها و فشارهای سرمایهداری و بازار جهانی مانع از تحقق کامل اهداف آنها شد.