یک شگفتی مارکسیستی/پل ماتیک


01-04-2025
بخش دیدگاهها و نقدها
21 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

پل ماتیک، ۱۹۵۸

یک شگفتی مارکسیستی

منبعمجله "سوسیالیست غربی"، بوستون، ایالات متحده، مارس-آوریل ۱۹۵۸

برگردان:شوراها

مارکسیسم و آزادی: از ۱۷۷۶ تا امروز

نویسندهرایا دونایفسکایا،نیویورک، ۱۹۵۸

در نگارش این کتاب عجیب، نیت نویسنده بدون شک بهترین بوده است. اما فاصله زیادی بین نیت و نتیجه نهایی وجود دارد. اگرچه تفسیر دونایفسکایا از آموزه‌های مارکسیستی گاه دقیق و بلیغ است، اما این کتاب در کل مجموعه‌ای آشفته و گیج‌کننده از ایده‌های فلسفی، اقتصادی و سیاسی است که توصیف و نقد جدی آن دشوار است. بااین‌حال، شاید این کتاب نمونه‌ای باشد از اینکه چگونه نمی‌توان مارکسیسم را «بازبینی» کرد و آن را از نفوذ روس‌ها بازپس گرفت.

انگیزه نویسنده برای نگارش این کتاب از دو منبع نشأت گرفته است: کارگران آمریکایی و کارگران آلمان شرقی. به گفته نویسنده، کارگران آمریکایی بین سال‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳ «با واقعیت‌های اتوماسیون مواجه شدند و مسئله بهره‌وری را از موضوعی مرتبط با دستمزدها به مسئله‌ای درباره شرایط کار و نیاز به شیوه‌ای کاملاً جدید از زندگی تبدیل کردند.» این همچنین دوره‌ای بود که «کارگران آلمان شرقی رژیم کمونیستی را به چالش کشیدند» و در سیبری نیز شورش‌هایی در اردوگاه‌های کار اجباری رخ داد که به‌عنوان زنگ خطری برای «آغاز پایان توتالیتاریسم روسی» تلقی شد.

درحالی‌که کارگران از طریق مبارزات و آرمان‌های خود «وحدت نظریه و عمل» را برقرار کرده‌اند، روشنفکران نیز باید این وحدت را در عرصه نظری با بازسازی تفکر خود در جهت «اومانیسم جدید» محقق کنند. اما این «اومانیسم جدید» در واقع به‌قدمت مارکسیسم و حتی قدیمی‌تر از آن است و ریشه‌هایش به سال ۱۷۷۶ بازمی‌گردد. این ایده در دیالکتیک هگلی مستتر است و توسط مارکس آشکارا بیان شده است.

از آنجا که عمل به نظریه منجر می‌شود، دیالکتیک هگلی را می‌توان محصول انقلاب بورژوایی در ابعاد سیاسی و اقتصادی آن دانست. هگل همچنین «پدیده منفی—کار بیگانه‌شده» را در سرمایه‌داری تشخیص داده است و دونایفسکایا این را «یادآور آثار مارکس» می‌داند، اگرچه هگل از تشخیص «عناصر مثبت کار بیگانه‌شده» ناتوان بوده است. در این میان، او مفهوم «کار بیگانه‌شده» را به بازی می‌گیرد—مفهومی که در اندیشه مارکس به معنای جدایی کارگران از وسایل تولید، از کنترل بر تولید و محصولات آن، و پیامدهای گوناگون این وضعیت بود. اما شرح و بسط دونایفسکایا این مفهوم را دوباره به ورطه ابهامات فلسفی هگلی می‌کشاند و در آن گم می‌شود.

تشخیص هگلیانیسم در نگرش‌های امروزی کارگران و بازتاب نگرش‌های آنان در فلسفه هگل کمکی به درک واقعی مسائل نمی‌کند. بااین‌حال، ارتباط مستقیم و غیرمستقیم دونایفسکایا بین این دو صرفاً به استفاده از واژه «آزادی» به‌عنوان مترادفی برای «اومانیسم جدید» می‌انجامد. اما حتی اگر، طبق نظر هگل، «آزادی ذات ذهن باشد»، این امر چیزی درباره آزادی‌های مشخصی که برای یک اومانیسم سوسیالیستی ضروری است به ما نمی‌گوید. بااین‌حال، دونایفسکایا بدون توجه به این تناقض، مخالفت کارگران با اتوماسیون و سلطه توتالیتر را به‌عنوان تجلی فرآیند تحقق جوهر انسان—یعنی آزادی—تفسیر می‌کند.

او می‌گوید که این مخالفت شامل جست‌وجویی برای نوع جدیدی از کار است که تقسیم کار را از میان برمی‌دارد. درست است که مارکس نیز درباره پایان تقسیم کار و حتی پایان کار به‌عنوان یک مقوله صحبت کرده است. اما این «اهداف» نامحتمل صرفاً جهت‌گیری توسعه اجتماعی و انسانی شدن آن را نشان می‌دهند. مسئله اصلی، لغو تقسیم کار سرمایه‌دارانه‌ای است که بر اساس طبقات تعیین شده است. اما این به معنای پایان کلی تقسیم کار، که ناشی از تولید اجتماعی است، نیست. با نوآوری‌های اجتماعی و تغییر در نهادهای اجتماعی—مانند افزایش قابلیت جایگزینی نقش‌ها—می‌توان مفهوم منفی تقسیم کار را از میان برد. بنابراین، اگرچه تقسیم کار سرمایه‌دارانه همراه با سرمایه‌داری از میان خواهد رفت، اما تقسیم کار به‌خودی‌خود مانعی برای سوسیالیسم محسوب نمی‌شود. همچنین ضرورتی ندارد که در تضاد با مفهومی از کار به‌عنوان فعالیت انسانی باشد که همه استعدادهای طبیعی و اکتسابی بشر را شکوفا می‌سازد. حتی می‌توان سوسیالیسم را تحقق کامل امکانات مثبتی دانست که در تقسیم کار نهفته است. زمانی که همه اشکال کار دارای ارزش برابر تلقی شوند، دیگر مهم نخواهد بود که فرد، در تحقق انسانیت خود در اجتماع، چه نوع کاری انجام می‌دهد.

صرف‌نظر از چگونگی حل این مسئله، روشن است که ارتباط دادن آن با جنبش‌های ضدبلشویکی چپ، اتوماسیون، اعتصابات نشسته و تحریم‌های اتوبوسرانی بیش از حد دور از ذهن است و معنای واقعی ندارد. این صرفاً آرزوپردازی دونایفسکایا است که در این فعالیت‌ها نه‌تنها آغاز خودمختاری پرولتاریا، بلکه تجلی حرکت دیالکتیکی به‌سوی آزادی مطلق—هرچه که باشد—را مشاهده می‌کند.

ظاهراً، دونایفسکایا در جهانی نیمه‌خصوصی زندگی می‌کند. هر آنچه در دنیای واقعی رخ می‌دهد یا توسط برخی از ساکنان آن بیان می‌شود، او صرفاً تا جایی آن را مورد توجه قرار می‌دهد که اندیشه‌های ازپیش‌تعیین‌شده‌اش را که ترکیبی از عرفان هگلی، اقتصاد مارکسی و تبلیغات لنینی است، توجیه کند. در رابطه با هگل، او صرفاً زبانی پرزرق‌وبرق به کار می‌برد، بدون اینکه چیزی به فهم هگل یا جهان بیفزاید. در مورد مارکس نیز تفسیرهای او اغلب تحریف‌شده‌اند تا مارکسیسم را با چارچوب فکری خود همسو کند.

به گفته او، این سرمایه‌داری نیست که تقسیم کار سرمایه‌دارانه را ایجاد می‌کند، بلکه «تقسیم کار، که ویژگی همه جوامع طبقاتی است»، سرمایه را به وجود می‌آورد. او می‌نویسد: «وقتی که تمام علم، تمام عقل، تمام مهارت درون ماشین جای می‌گیرد و کار انسان به یک فعالیت ساده و یکنواخت تقلیل می‌یابد، کار انسان نمی‌تواند چیزی جز متضاد خود، یعنی سرمایه، تولید کند.» اما علم، عقل و مهارت نیز بخشی از فرآیند کار هستند. برخی از کارگران ماشین‌آلات تولید می‌کنند، برخی دیگر با استفاده از این ماشین‌ها کالاهای دیگری می‌سازند، که خود نشان می‌دهد «تمام کارهای مشخص به یک توده انتزاعی و منجمد تقلیل نیافته‌اند

این «کار مرده، انباشته‌شده و عینیت‌یافته» نیست که به شکلی که دونایفسکایا تصور می‌کند، کار زنده را سرکوب می‌کند. بلکه، وسایل تولید، زمانی که به‌عنوان سرمایه در اختیار یا تحت کنترل یک طبقه اجتماعی خاص باشند، هم کارگران و هم سرمایه‌داران را تحت سلطه بی‌ثباتی‌های فرآیند انباشت رقابتی قرار می‌دهند و موجب آشفتگی آن می‌شوند. برای باقی‌ماندن در مقام سرمایه‌دار، لازم است که سرمایه‌داران صرف‌نظر از نیازهای واقعی اجتماعی به انباشت ادامه دهند. و برای انباشت، آن‌ها باید طبقه کارگر را تحت سلطه قرار دهند، به‌گونه‌ای که در روابط تولید سرمایه‌داری، انگیزه برای کسب سرمایه بیشتر به شکل «تولید برای تولید» ظاهر می‌شود. این وضعیت فتیشیستی، که در آن محصولات کار کنترل تولیدکنندگان خود را به دست می‌گیرند، تنها به دلیل روابط طبقاتی در شرایط تولید اجتماعی وجود دارد. بدون این روابط، وسایل تولید چیزی جز ابزار تولید نخواهند بود و قادر به سرکوب هیچ‌چیزی نخواهند بود.

البته دونایفسکایا نیز «سلطه کار مرده بر کار زنده» را به‌عنوان یک رابطه طبقاتی درک می‌کند. اما برای او، «مالکیت خصوصی نه به این دلیل پدید می‌آید که محصولات کار از کارگر بیگانه شده‌اند. بلکه این تنها پیامد این واقعیت است که فعالیت او ذاتاً فعالیتی بیگانه‌شده است.» از دیدگاه او، برای «بازگرداندن جذابیت کار به خود کار» تنها از میان برداشتن روابط طبقاتی کافی نیست، بلکه نیازمند نوعی کاملاً جدید از کار است، که ویژگی‌های آن مشخص نشده‌اند.

در این مرحله، روشن می‌شود که دونایفسکایا به دنبال چه چیزی است. دشمن امروز سرمایه‌داری دولتی است، جامعه سرمایه‌داری «برنامه‌ریزی‌شده» که همچنان روابط طبقاتی استثماری سرمایه‌داری قدیم را حفظ کرده است. برنامه‌ریزان، مدیران و روشنفکران جایگاه کنترلی پیشین سرمایه‌داران را اشغال کرده‌اند و فرآیند انباشت سرمایه‌دارانه را به خاطر خود انباشت ادامه می‌دهند. جایگزین کردن یک گروه «برنامه‌ریز» با گروهی دیگر نمی‌تواند بر این سیستم تأثیری بگذارد. بنابراین، تبدیل سرمایه‌داری دولتی به اومانیسم جدید مستلزم یک راه‌حل رادیکال و کامل است: حذف تقسیم جامعه به برنامه‌ریزان و برنامه‌ریزی‌شدگان و ایجاد «وحدت جدیدی بین کار یدی و فکری در درون کارگر».

او در هر نوع فعالیت کارگری، گرایشی مشخص در این جهت تشخیص می‌دهد. اما، باز هم، او این فعالیت‌ها را تنها تا جایی که با تصویر خودش از آینده همخوانی دارند، به رسمیت می‌شناسد. برای مثال، او از جنبه‌های پرولتری قیام‌های آلمان شرقی و مجارستان تمجید می‌کند اما به جنبه‌های ملی‌گرایانه آن‌ها توجهی نشان نمی‌دهد. او تحریم اتوبوس‌ها توسط سیاه‌پوستان در جنوب آمریکا را تحسین می‌کند و آن را به‌عنوان تجلی خودمختاری طبقه کارگر می‌بیند، اما تمایل به برابری نژادی در چارچوب نظام اجتماعی موجود را نادیده می‌گیرد. او از اعتصابات وحشیانه و اعتصابات نشسته حمایت می‌کند—که اقدامی منطقی است—اما اهمیت نسبتاً اندک آن‌ها را در شرایط کلی آمریکا و در میان طبقه کارگری که به‌طور کامل در سلطه ایدئولوژی سرمایه‌داری قرار دارد، نادیده می‌گیرد. شاید به این دلیل که راه‌حل نهایی برای مسئله اجتماعی از نظر او در آینده‌ای دور قرار دارد، او به‌دنبال شواهدی برای حمایت از دیدگاه خود در گذشته‌ای دور است؛ در زمزمه‌های هگل، که هم سرمایه‌داری و صنعتی‌شدن آن را پذیرفته بود و هم از آن بیزار بود.

دونایفسکایا وحدت دیالکتیکی نظریه و عمل را که قرار است در نهایت به وحدت جدیدی میان کار فکری و یدی منجر شود، به‌تفصیل در کاپیتال مارکس نشان می‌دهد. مارکس هنگام نگارش کاپیتال تصمیم گرفت، به دلایل کاملاً روش‌شناختی، ساختار آن را تغییر داده و از نو آغاز کند. ازاین‌رو، ما نسخه اول را در «نقد اقتصاد سیاسی» و نسخه دوم را در کاپیتال داریم. اما دونایفسکایا این تغییر برنامه را نه نتیجه ملاحظات روش‌شناختی، بلکه ناشی از تحولات سیاسی آن زمان و به‌ویژه مبارزات کارگران برای کاهش ساعات کار می‌داند. به این ترتیب، کارگران خود در نگارش کاپیتال مشارکت داشتند و این اثر، به همان شکلی که نوشته شد، بدون مشارکت آن‌ها نمی‌توانست وجود داشته باشد.

به‌عنوان یک سوسیالیست انقلابی، مارکس نمی‌توانست کارگران و مبارزات آن‌ها را نادیده بگیرد، چرا که شرایط آن‌ها بود که او را در وهله اول به تحلیل جامعه سرمایه‌داری سوق داد. اما دونایفسکایا چیزی را که بسیار بدیهی است و نیازی به اشاره ندارد، به‌عنوان کشف خود و امری جدید مطرح می‌کند و با ذکر فصل و صفحه نشان می‌دهد که چون مبارزه‌ای برای کاهش ساعات کار وجود داشت، مارکس «این را چارچوب تاریخی خود سرمایه‌داری قرار داد.» او می‌نویسد: «در نقد اقتصاد سیاسی، تاریخ همان تاریخ نظریه است، اما در کاپیتال، تاریخ، تاریخ مبارزه طبقاتی است»—گویی نوشته‌های مارکس پیش از نقد اقتصاد سیاسی و تا مانیفست کمونیست هرگز وجود نداشته‌اند.

علاوه بر این، از نظر او، نه‌تنها آرمان‌های کارگران، بلکه تمام مبارزاتی که به نوعی با طبقات زحمتکش مرتبط هستند، محتوا و ساختار کاپیتال را تعیین کرده‌اند. او می‌گوید: «این مارکس نبود که تصمیم گرفت جنگ داخلی آمریکا یک جنگ مقدس است. این طبقه کارگر انگلستان بود—همان‌هایی که بیشترین آسیب را دیدند—که چنین تصمیمی گرفتند.» بعداً، این کمون پاریس است که «محتوای کاپیتال را روشن و عمیق‌تر می‌کند»، زیرا «خیانت طبقات حاکم، نجات تمدن فرانسه توسط پرولتاریا را ضروری می‌سازد.» او می‌گوید تمدن فرانسه از بیسمارک و خائنان فرانسوی با لغو «تقسیم کار بین قوه مقننه و قوه مجریه» و تبدیل پارلمان از «یک نهاد گفت‌وگوکننده به یک نهاد کارگری» نجات یافت. و بدین ترتیب، کمون «شرایط جدیدی برای کار ایجاد کرد

و به همین ترتیب، این روایت از یک خیال‌پردازی به خیال‌پردازی دیگر ادامه می‌یابد، در نوسان بین سخنان بی‌معنا و برداشت‌های نادرست، که گهگاه با جملات درستی قطع می‌شود که در میان این آشفتگی از تناقضات و نیمه‌حقیقت‌ها احمقانه به نظر می‌رسند. مفاهیم انتزاعی به‌عنوان واقعیت‌های ملموس در نظر گرفته می‌شوند، مثلاً «کار انتزاعی» که نه به خود کار، بلکه به این واقعیت اشاره دارد که همه انواع کار در فرآیند مبادله سرمایه‌داری فقط از نظر کمّی با هم تفاوت دارند. مفهوم مارکسیستی سرمایه کل، که در مدل سیستم در کاپیتال ارائه شده، نه به‌عنوان یک ساختار ذهنی، بلکه به‌عنوان یک «سرمایه ملی» واقعی در برابر «سرمایه خصوصی» یا «سرمایه جهانی» در نظر گرفته می‌شود. و بدین ترتیب، دونایفسکایا موفق می‌شود «سرمایه‌دار مجموعی» را با سرمایه‌داری دولتی روسیه یکسان بگیرد و اعلام کند که مارکس نخستین ضدبلشویکی بود که فروپاشی اقتصاد توتالیتر را پیش‌بینی کرد.

با این حال، شگفت‌انگیزترین بخش کتاب دونایفسکایا، نحوه برخورد او با لنین است. او می‌گوید: «با ظهور ضدانقلاب (انترناسیونال دوم) در درون جنبش انقلابی، لنین مجبور شد به‌دنبال فلسفه‌ای بگردد که بتواند عقلانیت خود را بازیابد.» و «به‌محض این که لنین علم منطق هگل را گشود، اهمیت دیالکتیک را درک کرد.» او به این نتیجه رسید که، همان‌طور که خود گفته است، «بدون مطالعه کامل و درک کل منطق هگل، نمی‌توان کاپیتال مارکس را به‌طور کامل فهمید.» و به همین دلیل، لنین افزود: «هیچ‌یک از مارکسیست‌های نیم‌قرن گذشته مارکس را نفهمیده‌اند.» خوشبختانه، لنین منطق هگل را باز کرد. اگر این کار را نکرده بود، یک مارکسیست واقعی برای یک قرن وجود نداشت—تا روزی که خود دونایفسکایا منطق را باز کرد.

با به‌اشتراک‌گذاری کلید هگلی درک مارکس با لنین، دونایفسکایا در تطبیق استبدادگرایی لنین با مفهوم خود از «خودسازمان‌دهی خودجوش پرولتاریا» با مشکل مواجه می‌شود. به‌هرحال، لنین بنیان‌گذار حزب پیشاهنگ و مروج دیکتاتوری حزبی بود. او اهمیتی به خودجوشی‌ای که زندگی را برای انقلابی حرفه‌ای دشوار می‌سازد و در برنامه‌ریزی دولتی اختلال ایجاد می‌کند، نمی‌داد. اما دونایفسکایا به هر طریق، موفق می‌شود لنین را به ضد خود تبدیل کند. در دوره پیش از به قدرت رسیدن، برخی از گفته‌های لنین توده‌های انقلابی را تشویق و ترغیب می‌کند که به‌طور مستقل عمل کنند. اما در مقابل این مواضع، نظریه و عمل استبدادگرایانه لنین در رابطه با حزب خودش، سایر سازمان‌ها، و در مقام حزب حاکم، در قبال طبقه کارگر قرار دارد. دونایفسکایا تمام این موارد را یا نادیده می‌گیرد یا تحریف می‌کند تا لنین به بزرگ‌ترین ضدبلشویک تبدیل شود، کسی که «هرگز در هیچ زمانی حزبی را به‌عنوان یک نخبگان، آن‌طور که عصر ما این واژه را به کار می‌برد، تصور نکرد.» متأسفانه، استالین و دیگر رهبران بلشویک منطق هگل را باز نکردند و بنابراین، بنا بر نظر او، لنینیسم به استالینیسم و سرمایه‌داری دولتی—بزرگ‌ترین دشمن اومانیسم جدید—تبدیل شد.

در پایان، باید گفت که این کتاب دارای پیوست‌هایی شامل نوشته‌های پراکنده اولیه مارکس درباره مالکیت خصوصی، کمونیسم و دیالکتیک هگلی است. این متون نمایانگر مرحله‌ای از تکامل فکری مارکس هستند که خود او ترجیح داد از آن عبور کند. و اگرچه این نوشته‌ها تا حدی جالب هستند—چرا که تقریباً هر چیزی که مارکس نوشته باشد، ارزش خواندن دارد—اما درک مارکسیسم یا سرمایه‌داری را بهبود نمی‌بخشند. آخرین پیوست ترجمه‌ای از خلاصه‌های لنین از علم منطق هگل است؛ یادداشت‌های حاشیه‌ای که او هنگام خواندن این اثر برای استفاده شخصی خود نوشته بود. اگرچه شاید این یادداشت‌ها در یک مجموعه کامل از آثار لنین جایگاهی داشته باشند، اما به‌تنهایی از اهمیت چندانی برخوردار نیستند و احتمالاً تنها برای کسانی جذاب خواهند بود که به جمع‌آوری دست‌نوشته‌ها، نامه‌ها، امضاها، خط‌خطی‌ها و حتی ته‌سیگارهای افراد مشهور علاقه دارند.

 

 

 

 

 
اسم
نظر ...