نابودی مارکسیسم-لنینیسم/کورنلیوس کاستوریادیس


30-03-2025
بخش دیدگاهها و نقدها
50 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

کورنلیوس کاستوریادیس

کورنلیوس کاستوریادیس (به یونانی  Κορνήλιος Καστοριάδης( ۱۱ مارس ۱۹۲۲ – ۲۶ دسامبر ۱۹۹۷( فیلسوف، منتقد اجتماعی، اقتصاددان و روان‌کاو یونانی-فرانسوی بود. او نویسنده‌ی کتاب نهاد خیالی جامعه و از بنیان‌گذاران گروه سوسیالیسم یا بربریت بود. نوشته‌های او درباره‌ی خودمختاری و نهادهای اجتماعی تأثیر عمیقی در محافل دانشگاهی وفعالان اجتماعی داشته است.

منبع: ویکی پدیا

برگردان:شوراها

نابودی مارکسیسم-لنینیسم

سقوط امپراتوری روم سه قرن به طول انجامید، اما تنها دو سال کافی بود تا بدون دخالت هیچ بربر خارجی، شبکه‌ی جهانی قدرتی که از مسکو هدایت می‌شد، بلندپروازی‌هایش برای سلطه‌ی جهانی، و روابط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی‌ای که آن را به هم پیوند داده بود، به‌طور غیرقابل بازگشتی فروپاشد. هرچقدر هم جستجو کنیم، نمی‌توانیم در تاریخ نمونه‌ای مشابه برای این فروپاشیِ چیزی که تا دیروز همچون قلعه‌ای فولادین به نظر می‌رسید، بیابیم. این صخره‌ی گرانیتی ناگهان آشکار ساخت که تنها با بزاق دهان به هم چسبیده بوده است، درحالی‌که وحشت‌ها، هیولاوارگی‌ها، دروغ‌ها و پوچی‌هایی که روزبه‌روز آشکار می‌شوند، حتی فراتر از بدبینانه‌ترین پیش‌بینی‌های منتقدان سرسخت ما بوده‌اند.

همزمان با نابودی این بلشویک‌هایی که «هیچ قلعه‌ای را غیرقابل‌تسخیر» نمی‌دانستند (استالین)، هاله‌ی مارکسیسم-لنینیسم نیز که بیش از نیم‌قرن نقش ایدئولوژی غالب را بازی کرده و بسیاری را شیفته‌ی خود ساخته یا دست‌کم مجبور به موضع‌گیری نسبت به خود کرده بود، در دود محو شد. از مارکسیسم چه باقی مانده است، همان «فلسفه‌ی بی‌همتای عصر ما» (سارتر)؟ بر روی کدام نقشه و با کدام ذره‌بین می‌توان اکنون «قاره‌ی جدید ماتریالیسم تاریخی» را کشف کرد؟ در کدام مغازه‌ی عتیقه‌فروشی می‌توان قیچی‌ای برای ایجاد «گسست معرفت‌شناختی» (آلتوسر) یافت، همان گسستی که قرار بود تأمل درباره‌ی جامعه و تاریخ را به مقام تأملات کهنه و متافیزیکی تنزل دهد و آن را با «علم سرمایه» جایگزین کند؟ دیگر حتی ارزش اشاره ندارد که جستجو برای یافتن کمترین پیوند میان هر آنچه گورباچف امروزه می‌گوید و انجام می‌دهد، نه فقط با ایدئولوژی مارکسیسم-لنینیسم، بلکه با هر ایده‌ای، تلاشی بیهوده خواهد بود.

با نگاهی به گذشته، شاید این فروپاشی ناگهانی امری بدیهی به نظر برسد. آیا این ایدئولوژی، از نخستین سال‌های به قدرت رسیدن بلشویک‌ها در روسیه، در تناقض آشکار با واقعیت نبود؟ و آیا این واقعیت، با وجود تمامی تلاش‌های کمونیست‌ها، همراهانشان و حتی مطبوعات محترم کشورهای غربی (که عمدتاً محاکمات نمایشی مسکو را باور کرده بودند)، برای کسانی که می‌خواستند ببینند و بدانند، قابل مشاهده و شناخت نبود؟ آیا این ایدئولوژی، در ذات خود به اوج تناقض و ناسازگاری نرسیده بود؟اما همین پرسش، معمایی دیگر را دوچندان می‌کند: چگونه و چرا این بنای عظیم توانست برای چنین مدتی پابرجا بماند؟ مارکسیسم-لنینیسم که مدعی «علم» و «نقد ایدئولوژیک» بود، وعده‌ی آزادی بنیادین انسان و برپایی جامعه‌ای «واقعاً دموکراتیک» و «عقلانی» را می‌داد—اما در عمل، به شکل بی‌سابقه‌ای به برده‌داری جمعی، وحشت، فقر برنامه‌ریزی‌شده، پوچی، دروغ و تاریک‌اندیشی منجر شد. چگونه این فریبکاری تاریخی بی‌سابقه توانست برای چنین مدتی دوام آورد؟

در جاهایی که مارکسیسم-لنینیسم به قدرت رسید، شاید پاسخ ساده به نظر برسد: عطش قدرت و منافع شخصی برای برخی، و ترور برای همگان. اما این پاسخ کافی نیست، زیرا حتی در این موارد، به دست گرفتن قدرت تقریباً همیشه با بسیج گسترده‌ی مردم امکان‌پذیر شده است. این پاسخ همچنین چیزی درباره‌ی جاذبه‌ی تقریباً جهانی آن نمی‌گوید. برای توضیح این جذابیت، تحلیل تاریخ جهان در ۱۵۰ سال گذشته لازم است. اما در اینجا به دو عامل بسنده می‌کنیم.

نخست، مارکسیسم-لنینیسم خود را به عنوان ادامه‌ی رادیکال‌شده‌ی پروژه‌ی رهایی‌بخش، دموکراتیک و انقلابی غرب معرفی کرد. این ادعا به‌ویژه از آن رو باورپذیر بود که مارکسیسم-لنینیسم برای مدتی طولانی—چنان‌که امروز همه خوشبختانه فراموش کرده‌اند—تنها آلترناتیو ظاهری در برابر زیبایی‌های سرمایه‌داری، هم در متروپل‌ها و هم در مستعمرات، به نظر می‌رسید.اما فراتر از این، عنصری دیگر نیز در کار بود که ماهیت تاریخی این ایدئولوژی را نوین می‌ساخت. در ظاهر، ما با چیزی روبرو هستیم که ایدئولوژی نام دارد: یک نظریه‌ی علمی پرپیچ‌وخم—نظریه‌ی مارکس—که برای مشغول نگه داشتن انبوهی از روشنفکران تا پایان عمرشان کافی بود؛ نسخه‌ای ساده‌شده و عامیانه از این نظریه (که نخست خود مارکس آن را صورت‌بندی کرد) که برای پیروان وفادار کفایت می‌کرد؛ و سرانجام، نسخه‌ای «پنهان» برای خواص واقعی، که نخستین بار با لنین پدیدار شد و در آن، قدرت مطلق حزب به عنوان هدف نهایی و نقطه‌ی اتکای «تحول تاریخ» تعریف شد.

آنچه این سازه را کنار هم نگه داشته بود، نه «ایده‌ها» و نه استدلال‌ها، بلکه یک تخیل اجتماعی جدید بود که در دو مرحله تکامل یافت. در مرحله‌ی کاملاً «مارکسیستی»، زمانی که ایمان دینی قدیمی در حال زوال بود، این تخیل، نسخه‌ی سکولار نجات را شکل می‌داد. پروژه‌ی آزادی، خودمختاری، و مردمی که خالق تاریخ خود هستند، به یک تخیل درباره‌ی سرزمین موعود تبدیل شد، سرزمینی که با کمک علم «تضمین» می‌شد.[1]

در مرحله‌ی لنینیستی، این عنصر جای خود را به چیزی دیگر داد: دیگر نه «قوانین تاریخ»، بلکه حزب، رهبر، و قدرت واقعی به نقطه‌ی نهایی جذابیت و محور تخیلات و امیال بدل شدند. اینجا دیگر صرفاً ترس از قدرت مطرح نبود—بلکه جذابیت مثبت قدرت و زور بر ذهن انسان‌ها نقشی کلیدی بازی می‌کرد. بدون درک این نکته، تاریخ قرن بیستم، از نازیسم گرفته تا کمونیسم، قابل فهم نخواهد بود. در مورد کمونیسم، ترکیب آنچه مردم می‌خواستند باور کنند با زور، برای مدت طولانی شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسید—تا زمانی که دیگر نتوانست زور خود را تحمیل کند (لهستان، افغانستان) - فقط وقتی مشخص شد که نه تانک های روسی و نه بمب های  هیدروژنی نمی توانستند همه مشکلات را برطرف کنند ، که این مسیر واقعاً آغاز شد و.    نهرهای مختلف تجزیه در نیاگارا متحد شدندکه از تابستان 1966(اولین تظاهرات در لیتوانی)به صورت سیل آور جاری شده است.  

 * the various brooks of decomposition united in the Niagara which

مارکس و مارکسیسم

حتی شدیدترین تردیدها و رادیکال‌ترین انتقادات نسبت به مارکس نیز نه اهمیت او را به‌عنوان یک متفکر نفی می‌کنند و نه عظمت تلاش او را. زمانی که مردم برای یافتن نام‌های آقایان فون هایک و فریدمن به‌سختی در فرهنگ لغت‌ها جستجو خواهند کرد، همچنان درباره مارکس اندیشه خواهند کرد. بااین‌حال، نقش عظیم مارکس در تاریخ نه از طریق تأثیر مستقیم آثارش، بلکه از این جهت بود که از او یک دگم ساخته شد—و البته نوشته‌هایش نیز چنین امکانی را فراهم می‌کردند. اگر این نوشته‌ها چنین امکانی را فراهم کردند، به این دلیل است که نظریه او چیزی فراتر از صرفاً عناصر یک دگم را در خود داشت.

تفسیر عامیانه (متأثر از انگلس) که منابع فکری مارکس را هگل، ریکاردو و سوسیالیست‌های «آرمان‌شهرگرا»ی فرانسوی معرفی می‌کند، نیمی از حقیقت را پنهان می‌کند. مارکس به همان اندازه وارث جنبش رهایی‌بخش و دموکراتیک است؛ از همین رو، شیفتگی او نسبت به انقلاب فرانسه تا پایان عمر ادامه داشت و حتی در جوانی به پولیس یونانی و دِموس علاقه داشت. این جنبش رهایی‌بخش و پروژه خودآیینی، قرن‌ها در اروپا در جریان بود و با انقلاب کبیر فرانسه به اوج خود رسید.

اما این انقلاب دو کمبود عظیم بر جای گذاشت:

[انقلاب فرانسه] با ایجاد زیربناهای جدید، نابرابری عظیم قدرت واقعی در جامعه را حفظ کرد و حتی آن را تشدید نمود. این نابرابری ریشه در اختلافات اقتصادی و اجتماعی داشت. انقلاب، قدرت بوروکراسی دولتی را حفظ و تقویت کرد؛ این قدرت تنها به‌طور سطحی توسط یک طبقه از نمایندگان حرفه‌ای که از مردم جدا شده بودند، کنترل می‌شد.

نخست در انگلستان و سپس در سراسر اروپا، جنبش کارگری نوظهور نه‌تنها به این کمبودها واکنش نشان داد، بلکه در برابر وجود غیرانسانی‌ای که سرمایه‌داری به کارگران تحمیل کرده بود نیز ایستاد. ایده‌های اصلی مارکس درباره تحول اجتماعیبه‌ویژه مفهوم حکومت خودگردان تولیدکنندگانریشه در آثار سوسیالیست‌های آرمان‌شهری نداشت، بلکه در فعالیت‌های مطبوعاتی و خودسازماندهی کارگران انگلیسی بین سال‌های ۱۸۱۰ تا ۱۸۴۰ نهفته بود، مدت‌ها پیش از آنکه مارکس نوشتن را آغاز کند. از این منظر، جنبش کارگری نوظهور ادامه منطقی جنبش دموکراتیکی بود که در نیمه راه متوقف شده بود.

اما هم‌زمان با جنبش کارگری، پروژه‌ای دیگر، یک تخیل اجتماعی-تاریخی دیگر پدیدار شد:
تخیل سرمایه‌داری که واقعیت اجتماعی را به‌سرعت دگرگون کرد و به نظر می‌رسید که سرنوشت جهان را در دست خواهد گرفت.

برخلاف تصوری مبهم که هنوز هم بر اندیشه‌های لیبرالیسم کلاسیک حاکم است، تخیل سرمایه‌داری کاملاً در تضاد با پروژه رهایی و خودآیینی[خودمختاری،خودگردانی] قرار دارد. ماکس وبر در سال ۱۹۰۶ ایده ارتباط بین سرمایه‌داری و دموکراسی را به تمسخر گرفت—و امروز هم، با مشاهده آفریقای جنوبی، تایوان، یا ژاپن از ۱۸۷۰ تا ۱۹۴۵ و حتی امروز، می‌توان همچنان با او هم‌نظر بود. سرمایه‌داری همه چیز را تابع «توسعه نیروهای تولید» می‌سازد؛ انسان‌ها، چه به‌عنوان تولیدکننده و چه به‌عنوان مصرف‌کننده، باید کاملاً تحت سلطه آن باشند.گسترش نامحدود سلطه عقلانیکه امروز به‌وضوح مشخص است که چیزی جز شبه‌عقلانیت و شبه‌سلطه نیستبدین ترتیب به دومین تخیل اجتماعی-تاریخی بزرگ جهان مدرن تبدیل شد که در حوزه‌های تکنیک و سازماندهی قدرت تجسم یافت.

پتانسیل‌های تمامیت‌خواهانه سرمایه‌داری آشکار است—و در ساختار کارخانه سرمایه‌داری کلاسیک به‌وضوح قابل مشاهده بود.اگر سرمایه‌داری، چه در آن دوران و چه بعداً، موفق نشد که کل جامعه را به یک کارخانه عظیم با فرماندهی واحد تبدیل کندآن‌گونه که نازیسم و کمونیسم بعدها به شیوه خود تلاش کردند—دلیل آن رقابت‌های بین گروه‌های سرمایه‌داری و ملت‌ها بود، اما مهم‌تر از همه، مقاومت جنبش دموکراتیک از همان آغاز در سطح جامعه و مقاومت کارگران در سطح کارخانه‌ها بود.

آلوده شدن پروژه رهایی‌بخش خودآیینی به تخیل سرمایه‌داری درباره عقلانیت فنی و سازمانی، که به «پیشرفت» خودکار در تاریخ باور داشت، بسیار زود اتفاق افتاد (این باور حتی در آثار سن‌سیمون نیز یافت می‌شود). اما مارکس، مهم‌ترین نظریه‌پرداز و معمار نفوذ این ایده‌ها به جنبش کارگری و سوسیالیستی بود.مارکس با بازتفسیر تاریخ بشر از منظر «تکامل نیروهای تولید» به نوعی بازتابی از روح سرمایه‌داری را در نظریاتش ارائه داد. در این نگاه، تاریخ تحت تأثیر نیروهای اقتصادی حرکت می‌کرد و پیشرفت آن تضمین‌شده بود، مگر آنکه حادثه‌ای فاجعه‌بار رخ دهد.مارکس، اقتصاد سیاسی را مجدداً سازمان داد تا نشان دهد که «راه به‌سوی سوسیالیسم» امری اجتناب‌ناپذیر استهمان‌گونه که فلسفه هگلی، پس از «وارونه شدن»، وجود یک «عقلانیت پنهان در تاریخ» را آشکار می‌کرد.انتظارات آخرالزمانی و آرمان‌های هزاره‌ای، که ریشه‌ای کهن داشتند، اکنون به‌گونه‌ای علمی بنیان‌گذاری شدند که کاملاً با تخیل سرمایه‌داری زمانه همخوانی داشت.طبقه پرولتاریا، به‌عنوان «آخرین طبقه»، وظیفه نجات بشر را بر عهده گرفت، اما در عین حال اعمال آن، ضرورتاً از «شرایط واقعی وجودی‌اش» تبعیت می‌کردو این شرایط، خود بی‌وقفه توسط قوانین اقتصادی‌ای که پرولتاریا را مجبور به آزادی خود و آزادی کل بشریت می‌کردند، شکل داده می‌شد.

تأثیرات مارکسیسم

امروز به‌راحتی فراموش می‌شود که چشم‌انداز مفهومی مارکسیستی، حتی در نسخه‌های سطحی و عامیانه‌اش، زمانی قدرت تبیینی عظیمی داشت. این دیدگاه، رمز و رازهای لیبرالیسم کلاسیک را آشکار و افشا کرد، نشان داد که اقتصاد در خدمت سرمایه و سود است (واقعیتی که جامعه‌شناسان آمریکایی طی بیست سال اخیر با شگفتی کشف کرده‌اند) و گسترش جهانی و تمرکز سرمایه‌داری را پیش‌بینی کرد. بحران‌های اقتصادی بیش از یک قرن است که با نظمی تقریباً طبیعی یکی پس از دیگری رخ داده‌اند و موجب فقر، بیکاری و نابودی پوچ ثروت شده‌اند. قتل‌عام جنگ جهانی اول، رکود بزرگ ۱۹۲۹-۱۹۳۳ و ظهور فاشیسم، در آن زمان تنها می‌توانست به‌عنوان تأییدات قاطع نتیجه‌گیری‌های مارکسیستی درک شود—و مسئله استدلال‌های دقیق منتهی به این نتایج در برابر سنگینی واقعی اوضاع، اهمیت چندانی نداشت.

با این‌ حال، تحت فشار مبارزات کارگری که بدون وقفه ادامه داشت، سرمایه‌داری مجبور به تغییر شد. از اواخر قرن نوزدهم، این ادعا که سرمایه‌داری به‌طور اجتناب‌ناپذیری به فقیرتر شدن (مطلق یا نسبی) منجر خواهد شد، با افزایش دستمزدهای واقعی و کاهش ساعات کار نقض شد. گسترش بازارهای داخلی از طریق افزایش مصرف انبوه، به‌تدریج به راهبرد آگاهانه طبقات حاکم تبدیل شد و پس از ۱۹۴۵، سیاست‌های کینزی کم‌وبیش اشتغال کامل را تضمین کردند. شکافی عمیق میان نظریه مارکسی و واقعیت موجود در کشورهای ثروتمند جهان پدید آمد. اما با کمک شعبده‌بازی‌های نظری که ظاهراً جنبش‌های ملی در مستعمرات پیشین نیز از آن‌ها حمایت می‌کردند، برخی افراد نقش «سازنده سوسیالیسم» را که مارکس، با احتمال کمتر، به پرولتاریای صنعتی کشورهای پیشرفته نسبت داده بود، به کشورهای جهان سوم و «بیچارگان زمین» منتقل کردند.

بدون شک، آموزه مارکسیستی کمک زیادی به مردم کرد تا باور داشته باشند—و در نتیجه، مبارزه کنند. اما مارکسیسم شرط لازم این مبارزات که هم وضعیت طبقه کارگر و هم خود سرمایه‌داری را تغییر داد، نبود، همان‌گونه که در کشورهایی (مانند کشورهای آنگلوساکسون) دیده شد که مارکسیسم تنها تا حدی اندک توانست در آن‌ها نفوذ کند. اما هزینه بسیار سنگینی برای آن پرداخت شد.

اگر این کیمیاگری عجیب، که در آن «علم» (اقتصادی)، متافیزیک عقل‌گرایانه تاریخ و یک رستگاری‌شناسی سکولار ترکیب شده‌اند، توانسته است برای چنین مدت طولانی جذابیت عظیمی داشته باشد، به این دلیل است که پاسخگوی عطش برای قطعیت و امید به رستگاری‌ای تضمین‌شده بوده است، که در نهایت، نه به فعالیت‌های شکننده و نامطمئن انسان‌ها، بلکه به چیزی بسیار عظیم‌تر از آن‌ها یعنی «قوانین تاریخ» واگذار شده است. از این‌رو، این دیدگاه، بُعدی شبه‌مذهبی را وارد جنبش کارگری کرد که سرشار از فجایع آینده بود. در همین راستا، مفهوم هولناک ارتدکسی (Orthodoxy) را نیز وارد این جنبش کرد. در اینجا نیز، فریاد مارکس (در خلوت خود) که «من مارکسیست نیستم» در برابر واقعیت اوضاع وزن چندانی ندارد.هر کس که از «ارتدکسی» سخن بگوید، نیاز به نگهبانان رسمی ارتدکسی، به کارگزاران ایدئولوژیک و سیاسی، و همچنین اهریمن‌سازی از بدعت‌گذاران را مطرح می‌کند. همراه با گرایش غیرقابل مهار جوامع مدرن به سوی بوروکراسی، که از اواخر قرن نوزدهم به جنبش کارگری نیز نفوذ کرد و بر آن تسلط یافت، ارتدکسی به‌شدت به ایجاد حزب-کلیساها (Party-Churches) کمک کرد. همچنین این ارتدکسی تقریباً منجر به عقیم‌سازی کامل تفکر شد. «نظریه انقلابی» تبدیل به تفسیری تلمودی بر متون مقدس شد و خود مارکسیسم، در برابر تحولات عظیم علمی، فرهنگی و هنری که از حوالی ۱۸۹۰ آغاز شد، یا کاملاً ساکت ماند یا این تغییرات را محصول انحطاط بورژوازی قلمداد کرد. یک متن از لوکاچ و چند جمله از تروتسکی و گرامشی برای تضعیف این تشخیص کافی نیستند.

موازی و مشابه با این تحولات، دگرگونی‌ای بود که مارکسیسم، مشارکت‌کنندگان در جنبش را به انجام آن واداشت. در بیشتر قرن نوزدهم، طبقه کارگر کشورهای صنعتی‌شده، از طریق فرآیند خود‌تشکلی، خود را آموزش داد، خواندن و نوشتن را فراگرفت، به تربیت خود پرداخت و نوعی فردیت خوداتکا را پدید آورد که به نیروها و قضاوت‌های خود اعتماد داشت، تا جایی که می‌توانست به خود آموزش می‌داد، برای خود فکر می‌کرد و هرگز از بازاندیشی انتقادی دست برنمی‌داشت.با سلطه‌ی مارکسیسم بر جنبش کارگری، این فرد جای خود را به فعال حزبی (militant activist) داد که در یک انجیل ایدئولوژیک آموزش دیده بود؛ به سازمان، به نظریه و به رهبرانی که این نظریه را در اختیار داشتند و تفسیر می‌کردند، باور داشت؛ به‌طور بی‌چون‌وچرا از آن‌ها اطاعت می‌کرد؛ با آن‌ها هویت‌یابی می‌کرد؛ و در بیشتر موارد، تنها زمانی قادر به گسست از این هویت‌یابی بود که خود از درون فروبپاشد.

توتالیتاریسم لنینیستی

برخی از عناصری که بعدها به توتالیتاریسم تبدیل شدند، پیش از این شکل گرفته بودند: توهم تسلط کامل به ارث رسیده از سرمایه‌داری، ارتدکسی، شیفتگی به سازماندهی، ایده «ضرورت تاریخی» که می‌توانست هر چیزی را به نام رستگاری نهایی توجیه کند. با این حال، این که مارکسیسم—و چه رسد به خود مارکس—را پدر توتالیتاریسم بدانیم، همان‌طور که در شصت سال گذشته با سادگی عوام‌فریبانه‌ای انجام شده است، کاملاً نامعقول خواهد بود. زیرا مارکسیسم، به همان اندازه که در شکل لنینیسم ادامه یافت (و از نظر عددی حتی بیشتر)، در قالب سوسیال دموکراسی نیز استمرار یافت؛ جریانی که می‌توان درباره‌اش هر چه گفت، جز این‌که توتالیتاریستی بوده است، و که برای نقد بلشویسم در قدرت، به‌راحتی نقل‌قول‌های لازم از مارکس را یافته است.

خالق واقعی توتالیتاریسم، لنین است. تناقضات درونی این شخصیت اهمیتی نداشتند، اگر که بار دیگر پوچی توضیحات «عقلانی» تاریخ را نشان نمی‌دادند. شاگردی جادوگر که تنها به «علم» سوگند می‌خورد، بی‌رحم و درعین‌حال بدون شک صادق و فارغ از منافع شخصی، در مواجهه با دشمنانش فوق‌العاده تیزبین و نسبت به خودش نابینا، همان‌طور که دستگاه دولت تزاری را پس از نابودی دوباره ساخت، در حالی که علیه این بازسازی اعتراض می‌کرد، خالق کمیسیون‌های بوروکراتیکی که برای مبارزه با همان بوروکراسی که خود ایجاد کرده بود، طراحی شده بودند. در نهایت، او هم صنعتگر تقریباً انحصاری یک انقلاب شگفت‌انگیز بود و هم همچون قطعه‌ای از کاه بر روی سیلاب حوادث.

با این وجود، این او بود که نهادی را خلق کرد که بدون آن، توتالیتاریسم غیرقابل تصور است و که امروزه در حال فروپاشی است: حزب توتالیتاریستی، حزب لنینیستی، که در عین حال کلیسای ایدئولوژیک، ارتش مبارز، دستگاه دولتی در نطفه (حتی زمانی که هنوز در «یک واگن تاکسی» بود)، و کارخانه‌ای است که هر فرد در آن جایگاهی مشخص در سلسله‌مراتب سخت و تقسیم کار دقیق دارد. لنین از این عناصر که مدت‌ها به‌طور پراکنده وجود داشتند، یک سنتز ساخت و معنایی تازه به آن‌ها بخشید. ارتدکسی و انضباط به نهایت درجه خود رسیدند (تروتسکی از مقایسه حزب بلشویک با فرقه یسوعیان افتخار می‌کرد) و در سطح بین‌المللی گسترش یافتند[2].اصل «کسانی که با ما نیستند باید نابود شوند» بی‌رحمانه اجرا شد، روش‌های مدرن وحشت اختراع، سازماندهی و به‌صورت انبوه اعمال شدند. از همه مهم‌تر، وسواس قدرت، قدرت برای قدرت، قدرت به‌عنوان هدفی در خود، با هر وسیله‌ای و بدون توجه به هیچ چیز دیگر، پدید آمد و تسلط یافت، نه دیگر به‌عنوان یک ویژگی فردی بلکه به‌عنوان یک عامل اجتماعی-تاریخی. دیگر مسئله این نبود که قدرت برای اجرای تغییرات مشخصی تصاحب شود، بلکه تغییراتی معرفی می‌شدند که بقای قدرت را تضمین کنند و آن را به‌طور مداوم تقویت نمایند. در سال ۱۹۱۷ لنین تنها یک چیز را می‌دانست: که لحظه تصاحب قدرت فرا رسیده و فردا برای این کار دیر خواهد بود.

اما برای چه کاری؟ خودش هم نمی‌دانست و این را هم گفت: آموزگاران ما متأسفانه به ما نگفته‌اند که برای ساخت سوسیالیسم چه باید کرد. بعدها نیز گفت: «این ترمیدور است. اما ما اجازه نخواهیم داد که خودمان را گیوتین کنند. ما خود ترمیدور را انجام خواهیم داد.» [3].باید این را چنین درک کرد: اگر برای حفظ قدرت نیاز باشد که جهت‌گیری خود را کاملاً معکوس کنیم، این کار را خواهیم کرد. در واقع، او بارها این کار را انجام داد. (بعدها، استالین این هنر را به کمال مطلق رساند.) تنها یک اصل ثابت، بی‌رحمانه در میان بیشترین تغییرات حفظ شد: گسترش بی‌حد و حصر قدرت حزب، تبدیل تمام نهادها، از جمله خود دولت، به ضمایم ابزاری آن، و در نهایت، وانمود کردن نه‌تنها به این که حزب هدایت‌کننده جامعه است یا حتی به نمایندگی از جامعه سخن می‌گوید، بلکه این که خود، جامعه است.

شکست توتالیتاریسم

تحت حکومت استالین، این پروژه به شکل افراطی و جنون‌آمیز خود رسید. همچنین، از لحظه مرگ او، شکست آن آشکار شد. توتالیتاریسم یک ذات تغییرناپذیر نیست. این پدیده‌ای تاریخی است که، هرچند در اینجا آن را مرور نمی‌کنیم، اما باید یادآوری کرد که عمدتاً تاریخ مقاومت مردم و واقعیت‌ها در برابر این توهم بوده است که جامعه می‌تواند کاملاً جذب شود و تاریخ می‌تواند به‌طور کامل توسط قدرت حزب شکل داده شود.

امروزه کسانی که اعتبار مفهوم توتالیتاریسم را انکار می‌کنند، بار دیگر به تهاجم بازگشته‌اند. استدلالشان این است که خودِ فروپاشی رژیم نشان می‌دهد که این مفهوم از اساس نادرست بوده است (با چنین منطقی، هیچ رژیمی در تاریخ هرگز وجود نداشته است) یا این‌که رژیم با مقاومت‌های درونی مواجه بوده است[4]. این منتقدان، درواقع، گرفتار همان توهم توتالیتاریسم هستند: آن‌ها می‌پندارند که توتالیتاریسم می‌بایست بی‌نقص می‌بود و چون چنین نبود، پس اصلاً وجود نداشته است.

اما کسانی که رژیم شوروی را به‌طور جدی بررسی کرده‌اند (منظورم نه مجلات عامه‌پسند، بلکه محققان جدی است) هرگز دچار این توهم نشده‌اند. آن‌ها تناقضات و تضادهای داخلی این سیستم را مورد تأکید و تحلیل قرار داده‌اند[5]:

  • بی‌تفاوتی و مقاومت منفعلانه مردم
  • خرابکاری و اتلاف منابع در تولید صنعتی و کشاورزی
  • غیرعقلانیت عمیق سیستم، حتی از منظر خود، به دلیل بوروکراتیزه شدن سرسام‌آور آن
  • تصمیم‌گیری‌های بر اساس امیال خودکامه یا حلقه‌ای از اطرافیانش
  • توطئه جهانی دروغ‌گویی، که به یک ویژگی ساختاری نظام تبدیل شده و بقای افراد را تضمین می‌کرد

همه این‌ها با رویدادهایی که از ۱۹۵۳ آغاز شد، تأیید گردید: شورش‌های زندانیان در اردوگاه‌های کار اجباری پس از مرگ استالین، اعتصابات برلین شرقی در ژوئن ۱۹۵۳، گزارش خروشچف، انقلاب‌های لهستان و مجارستان در ۱۹۵۶، جنبش چکسلواکی در ۱۹۶۸، اعتراضات لهستانی در ۱۹۷۰، سیل ادبیات مخالف، و انفجار سیاسی لهستان در ۱۹۸۰ که کشور را غیرقابل حکمرانی کرد.

پس از شکست اصلاحات ناهماهنگ خروشچف، پوسیدگی‌ای که در حال بلعیدن سیستم بود، آشکار شد. چاره‌ای جز فرار به جلو از طریق تسلیحات و گسترش خارجی باقی نمانده بود. این را در ۱۹۸۱ نوشتم، و گفتم که دیگر نمی‌توان از «توتالیتاریسم کلاسیک» سخن گفت[6].

قطعاً این رژیم نمی‌توانست به مدت هفتاد سال دوام بیاورد، اگر قادر به ایجاد پایگاه‌های حمایتی گسترده‌ای در جامعه نمی‌بود، از بوروکراسی فوق‌العاده ممتاز گرفته تا طبقات اجتماعی‌ای که به‌تدریج از نوعی «ترفیع اجتماعی» بهره‌مند شده‌اند؛ به‌ویژه، نوعی رفتار و نوعی فرد از لحاظ انسان‌شناختی که در بی‌تفاوتی و بدبینی غرق شده و تنها به بهبودهای جزئی و گران‌بهایی مشغول است که می‌تواند با حیله‌گری و دسیسه‌چینی به دست آورد.

در این مورد خاص، رژیم تا حدی موفق بوده است، چنان که واکنش‌های بسیار کند مردم روسیه حتی پس از سال ۱۹۸۵ گواه آن است. اما تا حدی نیز شکست خورده است، و این شکست به‌طور متناقضی در درون ساختار حزبی خود را آشکار می‌سازد. هنگامی که شرایط (بن‌بست‌های لهستان و افغانستان، فشار تسلیحاتی آمریکا در برابر عقب‌ماندگی فزاینده تکنولوژیکی و اقتصادی شوروی، و ناتوانی در تحمل هزینه‌های بیش از حد گسترش جهانی) نشان داد که سیر تکامل به سوی «استراتوکراسی» که در دوران برژنف غالب بود، در بلندمدت غیرقابل‌دوام است، در درون حزب و پیرامون یک رهبر به‌طور غیرمعمول توانمند، گروهی «اصلاح‌طلب» به‌اندازه کافی بزرگ توانست پدیدار شده، خود را تحمیل کند و مجموعه‌ای از تغییرات را که تا مدت کوتاهی پیش از آن غیرقابل‌تصور به نظر می‌رسیدند، به اجرا درآورد—از جمله گواهی رسمی مرگ حکومت تک‌حزبی که در ۱۳ مارس ۱۹۹۰ صادر شد. آنچه آینده برای این تغییرات در نظر دارد کاملاً نامعلوم است، اما اثرات آن‌ها از این پس غیرقابل بازگشت خواهد بود.

پس از طوفان

مانند نازیسم، مارکسیسم-لنینیسم نیز به ما نشان می‌دهد که انسان‌ها تا چه حد می‌توانند در جنون و وحشی‌گری فرو بروند، و چگونه نیروی بی‌رحمانه برایشان جذاب است. اما بیش از نازیسم، مارکسیسم-لنینیسم نشان می‌دهد که انسان‌ها تا چه حد می‌توانند خود را فریب دهند، چگونه می‌توانند والاترین ایده‌های آزادی‌بخش را وارونه سازند و آن‌ها را به ابزارهای فریبکاری بی‌حدوحصر تبدیل کنند.

با فروپاشی آن، مارکسیسم-لنینیسم به نظر می‌رسد که هم پروژه خودمختاری و هم سیاست را زیر آوار خود دفن می‌کند. نفرت شدید مردمی که در شرق تحت سلطه آن رنج کشیده‌اند، آن‌ها را به سوی رد هر پروژه دیگری غیر از پذیرش سریع مدل سرمایه‌داری لیبرال سوق می‌دهد. در غرب نیز، باور مردم به اینکه تحت «کم‌بدترین» رژیم ممکن زندگی می‌کنند تقویت خواهد شد و این روند غرق شدن آن‌ها در بی‌مسئولیتی، حواس‌پرتی و عقب‌نشینی به حوزه «خصوصی» را (که اکنون به‌وضوح کمتر از همیشه خصوصی است) تسریع خواهد کرد.

نه اینکه این جوامع توهمات زیادی داشته باشند. در ایالات متحده، لی اتواتر، رئیس حزب جمهوری‌خواه، درباره بدبینی مردم چنین می‌گوید: «مردم آمریکا فکر می‌کنند سیاست و سیاستمداران پر از مهملات هستند. آن‌ها فکر می‌کنند رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران پر از مهملات هستند. آن‌ها فکر می‌کنند دین سازمان‌یافته پر از مهملات است. آن‌ها فکر می‌کنند تجارت‌های بزرگ پر از مهملات است. آن‌ها فکر می‌کنند اتحادیه‌های بزرگ کارگری پر از مهملات هستند.» [7].همه آنچه درباره فرانسه می‌دانیم نیز نشان می‌دهد که همین طرز تفکر در آنجا حاکم است. اما رفتار واقعی وزن بیشتری نسبت به عقاید دارد. مبارزه علیه سیستم، حتی واکنش‌های ساده، در حال ناپدید شدن هستند. اما سرمایه‌داری فقط به واسطه مبارزات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی که دو قرن گذشته را شکل داده‌اند، تغییر کرده و تا حدی تحمل‌پذیر شده است. سرمایه‌داری‌ای که با تضادهای درونی روبروست و مجبور به مواجهه با مخالفت داخلی قوی است، با سرمایه‌داری‌ای که فقط با لابی‌ها و شرکت‌های بزرگ سروکار دارد و می‌تواند مردم را به‌آرامی دستکاری کند و هر سال با یک گجت[ابزارچه] جدید آن‌ها را بخرد، دو پدیده اجتماعی-تاریخی کاملاً متفاوت هستند. واقعیت، نشانه‌های فراوانی از این تفاوت را پیش روی ما قرار داده است.

تاریخ هولناک مارکسیسم-لنینیسم نشان می‌دهد که یک جنبش آزادی‌بخش چه چیزی نمی‌تواند و نباید باشد. اما این به هیچ‌وجه به این معنا نیست که سرمایه‌داری و الیگارشی لیبرالی که اکنون تحت آن زندگی می‌کنیم، اسرار حل‌شده نهایی تاریخ بشری را تجسم می‌بخشند. پروژه تسلط مطلق (که مارکسیسم-لنینیسم از سرمایه‌داری اخذ کرده بود و در هر دو مورد، سرانجام به ضد خود تبدیل شد) چیزی جز یک توهم بیمارگونه نیست. اما از این موضوع نباید نتیجه گرفت که باید تاریخ خود را همچون سرنوشتی محتوم بپذیریم. ایده پاک کردن همه‌چیز و شروع از صفر، جنونی است که به جنایت می‌انجامد. اما این نیز نباید باعث شود که از آنچه تاریخ ما را از زمان یونان باستان تعریف کرده و اروپا به آن ابعاد تازه‌ای افزوده، دست برداریم—یعنی اینکه ما خود قانون‌ها و نهادهای خود را می‌سازیم، ما اراده فردی و جمعی خود را داریم، و ما تنها کسانی هستیم که می‌توانیم و باید این خودمختاری را وسعت ببخشیم. اصطلاح «برابری» به‌عنوان پوششی برای رژیمی به کار رفت که در آن نابرابری‌های واقعی حتی از سرمایه‌داری نیز بدتر بود. اما این حقیقت نباید ما را از یادآوری این امر بازدارد که آزادی سیاسی بدون برابری سیاسی وجود ندارد، و اینکه برابری سیاسی زمانی غیرممکن می‌شود که نابرابری‌های عظیم قدرت اقتصادی، که مستقیماً به قدرت سیاسی تبدیل می‌شوند، نه‌تنها وجود دارند بلکه رو به افزایش هستند.ایده مارکس مبنی بر اینکه می‌توان بازار و پول را از میان برداشت، یک اتوپیای نامنسجم است. اما درک این موضوع به این معنا نیست که باید قدرت بی‌حدوحصر پول را بپذیریم، یا به «عقلانیت» اقتصادی‌ای باور داشته باشیم که هیچ ارتباطی با بازار واقعی ندارد و هر روز بیشتر به یک کازینوی جهانی شباهت پیدا می‌کند. فقط به این دلیل که هیچ جامعه‌ای بدون تولید و مصرف وجود ندارد، نباید این دو را به اهداف نهایی وجود انسانی تبدیل کرد—چیزی که در واقع جوهر «فردگرایی» و «لیبرالیسم بازار آزاد» امروزی است.

این‌ها برخی از نتایجی هستند که تجربه مشترک فروپاشی مارکسیسم-لنینیسم و تکامل سرمایه‌داری معاصر باید به آن‌ها منجر شود. البته این‌ها نتایجی نیستند که افکار عمومی بلافاصله از آن‌ها استنتاج خواهد کرد. اما زمانی که غبارها فروبنشینند، بشریت ناگزیر خواهد بود که به این نتایج برسد، مگر اینکه بخواهد به راه خود در جهت «بیشتر و بیشتر» خیالی ادامه دهد—راهی که دیر یا زود در برابر محدودیت‌های طبیعی سیاره از هم فرو خواهد پاشید، اگر پیش از آن زیر بار پوچی مطلق خود فرونپاشد.

[یادآوری ها]:

[1] پدر ژان-ایو کالوس [کشیش یسوعی]، که با نیت خیرخواهانه‌ای کاملاً مسیحی تلاش می‌کرد به دوستان مارکسیست خود کمک کند، در عوض با اشاره به بُعد مسیحایی مارکسیسم در شماره ۱۴ آوریل ۱۹۹۰ روزنامه لوموند، ضربه‌ای سخت بر آن‌ها وارد کرد.

[2] شایسته است که برای نسل‌های جدید، برخی از «بیست‌ویک شرط» تصویب‌شده در کنگره دوم انترناسیونال سوم (۱۷ ژوئیه - ۱ اوت ۱۹۲۰) را یادآوری کنیم:
«۱... تمامی ارگان‌های مطبوعاتی حزب باید توسط کمونیست‌های مورداعتماد اداره شوند. ... مطبوعات و تمامی مؤسسات انتشاراتی حزب باید تحت فرماندهی رهبری حزب باشند.
۹. سلول‌های کمونیستی [در اتحادیه‌ها و غیره] باید کاملاً تحت انقیاد حزب قرار داشته باشند.
۱۲... در عصر کنونیِ جنگ داخلی حاد، حزب کمونیست تنها در صورتی قادر خواهد بود وظیفه خود را انجام دهد که به شکلی تا حد امکان متمرکز سازماندهی شود، اگر انضباطی آهنین در آن حاکم باشد و اگر مرکز حزب، که از اعتماد اعضای حزب برخوردار است، به کامل‌ترین حقوق و اختیارات و گسترده‌ترین قدرت‌ها مجهز باشد.
۱۳. احزاب کمونیست کشورهایی که کمونیست‌ها می‌توانند در آنجا فعالیت قانونی داشته باشند، باید هرازگاهی اقدام به پاک‌سازی [بازبینی عضویت] سازمان‌های حزبی خود کنند تا حزب را به‌طور نظام‌مند از عناصر خرده‌بورژوازی پاک نمایند.
۱۵. به‌طور کلی، برنامه هر حزبی که عضو انترناسیونال کمونیست است باید توسط کنگره رسمی انترناسیونال کمونیست یا کمیته اجرایی آن تصویب شود [تأکید از من—C.C.].
۱۶تمامی مصوبات کنگره‌های انترناسیونال کمونیست و تصمیمات کمیته اجرایی آن [تأکید از من—C.C.] برای تمام احزاب عضو انترناسیونال کمونیست الزام‌آور هستند
(
از «تزهایی درباره شرایط عضویت در انترناسیونال کمونیست»، در تزها، قطعنامه‌ها و بیانیه‌های چهار کنگره نخست انترناسیونال سوم [آتلانتیک هایلندز، نیوجرسی: انتشارات هیومنی‌تیز، ۱۹۸۰]، صفحات ۹۳، ۹۵، ۹۶.)

[3] مترجماین نقل‌قول در کتاب خاطرات یک انقلابی اثر ویکتور سرژ (نیویورک: دانشگاه آکسفورد، ۱۹۶۷)، صفحه ۱۳۱ آمده است.

[4] برای نمونه، نقد S. Ingerflohn در نشریه Liber، مارس ۱۹۹۰ را ببینید.

[5] از طرف خودم، از سال ۱۹۴۶ چنین کرده‌ام و هرگز از این کار دست نکشیده‌ام. رجوع کنید به جامعه بوروکراتیک، دو جلدی (پاریس: 10/18، ۱۹۷۳؛ که در پاییز امسال توسط انتشارات کریستین بورگوآ تجدید چاپ خواهد شد).
مترجممتون اصلی این مجموعه دو جلدی از مقالاتی که در نشریه سوسیالیسم یا بربریت نوشته کاستوریادیس منتشر شده بودند، اکنون در کتاب نوشته‌های سیاسی و اجتماعی، دو جلدی، ترجمه دیوید ایمز کرتیس (مینیاپولیس: دانشگاه مینه‌سوتا، ۱۹۸۸) در دسترس هستند.

[6] رجوع کنید به مقاله من، «سرنوشت‌های توتالیتاریسم»، Salmagundi، شماره ۶۰ (بهار-تابستان ۱۹۸۳)، صفحات ۱۰۷-۱۲۲ترجمه فرانسوی این مقاله اکنون در کتاب قلمروهای انسان (پاریس: انتشارات سویی، ۱۹۸۶)، صفحات ۲۰۱-۲۱۸ موجود است.

[7] رجوع کنید به «سیاست: آیا چشم‌اندازها و ارزش‌های آمریکا در حال خشکیدن هستند؟»، در International Herald Tribune، شماره ۱۹ مارس ۱۹۹۰، صفحه ۵.

*عبارت "the various brooks of decomposition united in the Niagara" به‌طور استعاری به روندهای مختلف فروپاشی و تجزیه اشاره دارد که در نهایت به یک بحران بزرگ و غیرقابل مهار منتهی شده است.

در اینجا:

  • "brooks of decomposition" به جریان‌های کوچک‌تر فروپاشی، نارضایتی یا تجزیه اشاره دارد.
  • "united in the Niagara" یعنی این جریان‌های کوچک در کنار هم یک سقوط عظیم و پرقدرت (مشابه آبشار نیاگارا) ایجاد کرده‌اند.
  • "pouring down in torrents since the Summer of 1988" یعنی این سقوط و بحران از تابستان ۱۹۸۸ (با اولین تظاهرات در لیتوانی) به‌صورت شدید و غیرقابل توقف ادامه داشته است.

این عبارت احتمالاً به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و آغاز اعتراضات استقلال‌طلبانه در کشورهای بالتیک اشاره دارد که از لیتوانی شروع شد و سپس به سایر جمهوری‌ها گسترش یافت.

 

 

 

 

 
اسم
نظر ...