کمونیسم جامعهی انسانی مادی: آمادئو بوردیگا در زمان ما /لورن گلدنر
21-02-2025
بخش کمونیسم شورایی
116 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :

کمونیسم جامعهی انسانی مادی: آمادئو بوردیگا در زمان ما - لورن گلدنر
برگردان:شوراها
متن لورن گلدنر از سال ۱۹۹۱ دربارهی آثار مارکسیست ایتالیایی، آمادئو بوردیگا، و بهویژه بینش روشنگرانهی او که "سرمایهداری معادل انقلاب کشاورزی است". با مقدمهی نسخهی سوئدی سال ۲۰۰۲.
هستهی اصلی متن زیر در سال ۱۹۸۸، پیش از فروپاشی بلوک شوروی، نوشته شده است و سپس برای اولین انتشار انگلیسی در سال ۱۹۹۱، تغییرات جزئیای یافت تا به "رویدادهای" ۱۹۸۹-۱۹۹۱ اشاره کند. در طول دههی گذشته، این متن به هفت زبان دیگر نیز ترجمه شده است. این واقعیت که این متن پیش از فروپاشی نوشته شده است (رویدادی که من، مانند بسیاری دیگر، پیشبینی نکرده بودم) و ده سال بعد همچنان مورد توجه بینالمللی قرار دارد، نشان میدهد که این متن، صرفنظر از کاستیهای دیگرش، به برخی از پرسشهای عمیق و معاصر مردم پرداخته است.
توجه به آثار آمادئو بوردیگا از سال ۱۹۸۸ تاکنون فقط افزایش یافته است[1] و به نظر میرسد که حتی در مسیر پیشیگرفتن از شیفتگی پیشین نسبت به آنتونیو گرامشی در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ قرار دارد (البته با نتایجی امیدوارکنندهتر). گرامشی، که در دههی ۱۹۲۰ بهعنوان چهرهی کلیدیای که به نمایندگی از مسکو میبایست حزب کمونیست ایتالیا را از نفوذ بوردیگا پاک کند، نقشی اساسی داشت.[2] اکثریت طرفداران گرامشی در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ تقریباً هیچ درکی از نقش سیاسی واقعی او نداشتند و در نهایت، به همان اندازه که به گرامشی علاقه نشان میدادند، نسبت به سیاست زمان خود نیز بیتفاوت بودند.
طرفداران گرامشی در دوران پس از جنگ، بهویژه در جهان انگلیسیزبان (مانند کارل باگز، تحسینکنندهی "اروکمونیسم" دههی ۱۹۷۰)، در موجی از "فرهنگگرایی" حرکت میکردند که مکتب فرانکفورت و پساساختارگرایی فرانسوی نیز بخشی از آن بودند. این روند برای آنان (و همچنین برای طبقهی اجتماعی گستردهتری که از آن برخاسته بودند، یعنی طبقهی متوسط رادیکالشده) بهعنوان جایگزینی مناسب برای "مارکسیسم مبتذل" ظاهر شد. (اگر آنان شناختی بیش از سطحیترین ردیهها از بوردیگا داشتند، احتمالاً او را نیز در دستهی "مارکسیسم مبتذل" قرار میدادند.)
گرامشیشناسان، همانند سایر جریانهای فرهنگی گرایانه، ترجیح میدادند به بحث دربارهی هژمونی فرهنگی بپردازند تا موضوعات "مارکسیسم مبتذل" مانند نقد اقتصاد سیاسی یا حتی "هنر قیام". کاهش نفوذ آنان دقیقاً با فروپاشی توهمات فرهنگگرایانه هماهنگ بود. در مقابل، سرمایهداری از "رادیکالیسم فرهنگی" دههی ۱۹۶۰ بسیار سود برد، جریانی که، همانگونه که اکنون مشخص شده است، تأثیر عمدهای بر آموزههای مدیریتی دههی ۱۹۹۰ گذاشت.[3]
نفوذ گرامشی همچنین بهواسطهی افول حزب کمونیست ایتالیا و استراتژی "مصالحهی تاریخی" آن از دههی ۱۹۷۰ به بعد، کاهش یافت.
موج ایدئولوژیک پس از سالهای ۱۹۸۹-۱۹۹۱ آنچنان گسترده است که پرداختن به آن در اینجا ممکن نیست. در این دوره، تبلیغات سرمایهداری بهشدت بر این نکته تأکید داشتند که "شکست مارکسیسم" در روسیه به این معناست که سرمایهداری بر تمام رقبای خود پیروز شده است. در این فضای فکری، انقلابیون در سراسر جهان تشویق شدند که نگاه خود را به دوران پیش از ۱۹۱۷ معطوف کنند، زمانی که جریانهای مختلفی از جمله رزا لوکزامبورگ، کمونیستهای شورایی آلمانی-هلندی[4]، آنارشیستهای اسپانیایی، و سندیکالیستهای انقلابی در انگلستان، فرانسه، اسکاتلند، و ایالات متحده (مانند I.W.W.)، نیازی به یک اتحاد جماهیر شوروی نمیدیدند تا خود را، چه بهدرستی و چه بهاشتباه، حاملان جامعهای فراتر از سرمایهداری بدانند.
در همین فضای جدید تاریخی است که آمادئو بوردیگا بار دیگر بهعنوان یکی از درخشانترین، و درعینحال فراموششدهترین، مارکسیستهای قرن بیستم مطرح میشود.
سرمایهداران و حامیان آنها در محافل "چپ میانهرو"، که برایشان "قرن بیستم کوتاه از ۱۹۱۷ تا ۱۹۹۱" یک انحراف بیهوده بود (و علاوه بر آن، "همگان" را متقاعد کرد که در انتهای هر رؤیای کودکانهی انقلابی، ناگزیر یک گولاگ در انتظار است)، همواره یک نکتهی اساسی را نادیده میگیرند: اینکه وجود اتحاد جماهیر شوروی و بلوکی که پیرامون آن شکل گرفت، از اواسط دههی ۱۹۲۰ و شاید حتی زودتر، نقش یک عامل تثبیتکنندهی بیچونوچرا برای نظم سرمایهداری جهانی را ایفا کرد.
وجود شوروی در واقع درِ حافظهی تاریخی را بر تمام جریانهای پیشین ضدسرمایه داری بست(صرفنظر از مشکلات، اختلافات درونی یا میزان انطباق آنها با چشماندازهای معاصر). هنگامی که این "در" دوباره گشوده شد، تمامی این جریانها به شکلی دوباره بر صحنهی تاریخ ظاهر شدند. اکنون آشکار شده است که انقلاب روسیه در تاریخ کمونیسم همان جایگاهی را خواهد داشت که دولتشهرهای ایتالیایی قرن یازدهم در تاریخ سرمایهداری داشتند: یعنی پیشگامانی سرشار از درسهایی برای آینده، اما در عین حال غرق در انبوهی از زوائد تاریخی گذشته. (همچنین نباید از نظر دور داشت که برچیدهشدن "درپوش" دوقطبی جنگ سرد، علاوه بر بازگشت جریانهای چپ رادیکال، موجب بازگشت سرمایهداری بازار آزاد افسارگسیخته، فاشیسم و بنیادگرایی مذهبی در اشکال مختلف نیز شد.)
امروز، بیش از زمانی که متن زیر را نوشتم، معتقدم که اهمیت دارد بوردیگا را در چارچوب جریانهای مارکسیستی انقلابی که پیش از شکست انقلاب روسیه وجود داشتند، بررسی کنیم؛ او یکی از مهمترین چهرههای این جریانها، در کنار مارکس، رزا لوکزامبورگ، پانه کوک، گورتر و همچنین لنین[5] و تروتسکی است (و در کنار آنها، شخصیتهای نظریِ صرفی چون کورش، لوکاچ و بلوخ). هدف، تعیین مکانیکی اینکه "چه کسی بر حق بود" نیست، بلکه باید آنها را در چارچوب مجموعهای از مباحث[6] قرار دهیم که محتوای آنها بهشدت تحریفشده، ناقص و در طول هشتاد سال ضدانقلاب پس از ۱۹۲۱ دفن شده است.
من همچنان معتقدم که، همانطور که جریانهای نئوبوردیگیستی فرانسه سی سال پیش مطرح کردند[7]، وظیفهی ما بررسی نقاط قوت و ضعف جریانهای چپ ایتالیایی و آلمانی-هلندی است، زیرا آنها تنها جریانهای واقعاً انقلابیِ جهان پس از جنگ جهانی اول بودند. جالب و قابل تأمل است که در میان تمام شخصیتهای نامبرده، بوردیگا (با احتمال استثنای گورتر) همچنان کمترین شهرت را دارد.
به نظر من، گمنامی او مستقیماً به این واقعیت مرتبط است که بوردیگا از کشوری برخاسته بود که یک قدرت بزرگ نبود، کشوری که فاشیسم زودتر از هر جای دیگر (در سال ۱۹۲۲) در آن به قدرت رسید و در نتیجه چپ انقلابی را مجبور به فعالیت زیرزمینی یا تبعید کرد. پس از جنگ جهانی دوم نیز، بزرگترین حزب کمونیست غربی عملاً او را از تاریخ پیدایش خود حذف کرد، و این کار را پشت پردهی تقریباً قدیسسازی آنتونیو گرامشی پنهان نمود.
یک بار دیگر میخواهم تأکید کنم که هدف من کشف یک خط سیر بیوقفه و "درست" در تاریخ نیست. بلکه، هدف من این است که موج رادیکال ۱۹۱۷-۱۹۲۰ را در بستر تاریخی مناسب آن در تاریخ جهانی سرمایهداری درک کنیم و نقاط قوت و ضعف تمام جریانهای آن دوران را در پسزمینهی شکست آن تحلیل نماییم.
هر گام مهمی که جنبش واقعی به جلو برداشته است (۱۸۴۸، ۱۸۷۱، ۱۹۰۵، ۱۹۱۷-۱۹۲۱، تا بازگشت انقلاب در ۱۹۶۸) این فرصت را به ما میدهد که گذشته را به شیوهای ببینیم که در دورانهای رکود بین این نقاط اوج، یا حتی در خود همان لحظات، عمدتاً غیرممکن بوده است. (سی. ال. آر. جیمز در Facing Reality [رویارویی با واقعیت] در سال ۱۹۵۸ نکتهای مشابه را مطرح کرد: اینکه قیام مجارستان در ۱۹۵۶ به ما "یک جفت چشم جدید" داده بود که با آن میتوانستیم تاریخ انقلابها را تا انقلاب انگلیس در ۱۶۴۹ دوباره ببینیم).
در نهایت، باید از نوشتههای بوردیگا در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ یاد کرد[8]، که هنگام نگارش متن زیر، تنها تعداد اندکی از آنها را میشناختم. بوردیگا، که از نظر حرفهای مهندس عمران بود، دیدگاه استثناییای نسبت به کارکرد بهرهی زمین، برنامهریزی شهری، مسائل زیستمحیطی و فجایع بهظاهر "طبیعی" مانند سیل داشت؛ فجایعی که در واقع بیش از آنکه رویدادهایی طبیعی باشند، بازتابی از روابط اجتماعیاند، هرچند در آن زمان این امر کمتر مورد پذیرش عمومی بود.
بیش از هر مارکسیست دیگری در قرن بیستم، بوردیگا مسئلهی جدایی شهر و روستا را بهعنوان یک تضاد بنیادی سرمایهداری جدی گرفت، تضادی که باید بر آن غلبه کرد. او همواره تأکید داشت که سرمایهداری بین قرون پانزدهم تا هجدهم از طریق سلب مالکیت گسترده شکل گرفت؛ سلب مالکیت هم از ابزار کار (از صنعتگران و دهقانان) و هم از زمین (از دهقانان). از دیدگاه او، کمونیسم—البته به شیوهای کاملاً متحولشده—در واقع نوعی "بازتصاحب" آن چیزی خواهد بود که در این فرآیند از صنعتگران گرفته شده بود.
تمرکز بوردیگا بر "مسئلهی کشاورزی" در بسیاری از پیچهای تاریخی، از جمله در تحلیل او از سرمایهداری در اتحاد جماهیر شوروی، مستقیماً از همین مشاهدهی بنیادی او ناشی میشود. بوردیگا از "اصالتگرایی" بیزار بود و استدلال میکرد که "ثبات" ["invariance"] نظریهی کمونیستی در سال ۱۸۴۷ توسط مارکس ترسیم شده است، اما خود او، حداقل در احیای این ثبات در حوزهی کشاورزی و زمین، بیشک اصالتی منحصربهفرد داشت.
و بیش از هر چیز، همین واقعیت (چنان که متن زیر توضیح میدهد) است که او را بهگونهای عجیب، معاصر ما میسازد.
لورِن گلدنر
یادداشتهایی بر مقدمه
[1] - این احیای مجدد آنقدر گسترده شده که در اینجا فقط میتوان اشارهای کوتاه به آن داشت. این امر نهتنها در انتشار مجموعهای ششجلدی از نوشتههای بوردیگا آشکار است، بلکه در مطالعات مهمی همچون کتاب آرتورو پرگالی/ساندرو ساجیورو، آمادئو بوردیگا: شکست و سالهای تاریک۱۹۲۶-۱۹۴۵) تورین، ۱۹۹۸ )نیز دیده میشود. همین دو نویسنده کتابشناسی جامعی از نوشتههای بوردیگا و همچنین کتابها و مقالاتی که دربارهی آثار او نوشته شده، گردآوری کردهاند: آمادئو بوردیگا، ۱۸۸۹-۱۹۷۰. کتابشناسی، میلان، ۱۹۹۵.
یک ترجمهی متوسط انگلیسی از کتاب فیلیپ بورینه، جریان بوردیگیستی (۱۹۱۹-۱۹۹۹): ایتالیا، فرانسه، بلژیک در وبسایت "کمونیسم چپ" قابل دسترسی است. در نهایت، در سال ۱۹۹۶ کنفرانسی بینالمللی در میلان برگزار شد (که بیشتر جنبهی آکادمیک داشت تا سیاسی مستقیم)، و برخی از مقالات ارائهشده در آن، بعدها در کتاب لوئیجی کورتیزی (ویراستار)، آمادئو بوردیگا در تاریخ کمونیسم، ناپل، ۱۹۹۹ منتشر شدند.
[2] - جان کیارادا، آنتونیو گرامشی: سالهای تاریک (دستنوشتهی منتشرنشده). برای نقد "ارتدوکس بوردیگیستی" بر گرامشی و گرامشیانیسم، به فصل ششم از جلد دوم تاریخ چپ کمونیستی (میلان، ۱۹۷۲) مراجعه کنید.
[3] - تام فرانک این موضوع را بهشیوهای بسیار متقاعدکننده در کتاب خود، One Market Under God (نیویورک، ۲۰۰۰) مطرح میکند.
[4] - La Gauche Hollandaise (۱۹۹۰) که توسط جریان کمونیستی بینالمللی (ICS) منتشر شده است. متن از فیلیپ بورینه است که بعداً از ICS جدا شد، اما این سازمان همچنان نسخهای انگلیسی از آن را منتشر کرد. بورینه در حال آمادهسازی نسخهی اصلاحشدهای از این کتاب برای انتشار در آینده است.
[5] - امروزه میتوان افرادی را یافت که شیفتهی بوردیگا هستند اما لنین را نوعی دشنام میدانند. رابطهی بوردیگا و لنین پیچیده است، و بوردیگا خود را بیشک یک لنینیست میدانست، اگرچه در سالهای ۱۹۲۱-۱۹۲۲ اختلافنظرهای آشکاری با لنین داشت. ممکن است بوردیگا لنینیست بوده باشد، اما هر لنینیستی بوردیگیست نیست.
[6] - دوباره به نوشتهی بورینه در چپ هلندی اشاره میکنم، جایی که او توضیح میدهد لنینِ پیش از ۱۹۱۷ چگونه تحت تأثیر پانه کوک و گورتر در بحثهای مربوط به اعتصاب عمومی در انترناسیونال دوم قرار داشت.
[7] - من به متون مربوط به اوایل دههی ۱۹۷۰ از ژاک کامات و ژان بارو (یا ژیل دووه) اشاره میکنم که در متن نقلقول شدهاند.
[8] - بسیاری از متونی که بوردیگا در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ نوشت، در چاپهای جدید توسط حزب کمونیست بینالمللی تحت عنوان Sul Filo Del Tempo در دسترس قرار گرفته است، که از سال ۱۹۹۸ تاکنون هفت جلد آن منتشر شده است. این مجموعه را میتوان با نوشتن به آدرس Edizione il programma comunista, Casella postale 962, 20101 Milan, Italy سفارش داد.
"کمونیسم، جامعهی انسانی مادی: آمادئو بوردیگا در دوران ما" – لورن گلدنر
(منتشرشده در CRITIQUE 23، ۱۹۹۱)
+++++
دههها است که مارکسیستهای انقلابی، واقعیت اجتماعی اتحاد جماهیر شوروی، چین و دیگر جوامع بهاصطلاح "سوسیالیستی" را بهعنوان نفی پروژهی مارکس برای رهایی کارگران و انسانها تلقی کردهاند.
نظریهپردازان بسیاری، از رزا لوکزامبورگ در مقالهی ۱۹۱۸ خود با عنوان انقلاب روسیه گرفته تا ماتیک، کورش، بوردیگا، تروتسکی، شاختمن و CLR جیمز (تنها چند نام از میان بسیاری)، تلاشهای گستردهای انجام دادهاند تا به پرسش مشهور "مسئلهی روسیه" پاسخ دهند: یعنی معنای خاص شکست انقلاب روسیه و موفقیت بینالمللی استالینیسم برای مارکسیستها.
مجموعهای از دیدگاههایی که از این بحث پدید آمده است، بیشتر تأییدی بر توصیف مشهور وینستون چرچیل از نظام شوروی به نظر میرسد؛ کسی که اگرچه از مارکسیسم و چپ بسیار دور بود، اما این نظام را "معمایی پیچیده درون یک رمز و راز و نهفته در یک معما" خوانده بود.
امروز، وارثان نظریات مختلفی مانند "دولت کارگری منحط"، "سوسیالیسم دولتی"، "کلکتیویسم بوروکراتیک"، "سرمایهداری دولتی" و "جامعهی در حال گذار" هرکدام تحلیلها و توضیحات خاص خود را دربارهی فروپاشی بلوک شرق پس از ۱۹۸۹ ارائه دادهاند؛ تحلیلهایی که اغلب در خدمت دفاع از سنت فکری خودشان است. با همان خوشبینی محتاطانهای که سنت مارکس را مشخص میکند، اکثر این جریانها (ازجمله نویسندهی این مقاله) بر این باور بودند که بوروکراسی بیروح استالینیستی بلافاصله توسط طبقهی کارگر انقلابی جایگزین خواهد شد و این طبقه نبرد برای یک سوسیالیسم واقعی را از سر خواهد گرفت.
اما آنچه کمتر کسی پیشبینی میکرد - بهویژه تروتسکیستها که تصور میکردند بلوک شرق بر پایهای اجتماعی برتر از غرب بنا شده است - این بود که نخستین مدعیان جایگزینی حکومت استالینیستی نه مارکسیسم انقلابی، بلکه یک نئولیبرالیسم کورکورانهی طرفدار غرب، متأثر از فون هایک و میلتون فریدمن بود؛ همراه با احیای جریانهای راستگرای اقتدارگرا که ریشه در دورهی میاندوجنگ داشتند (و استالینیستهای سابق در هر دو گروه نقشی برجسته داشتند).
حتی گروه کوچکتری میتوانست پیشبینی کند که فروپاشی بنیانهای اجتماعی استالینیسم، خود یک بحران عمیق در مارکسیسم را نیز به همراه خواهد داشت. این واقعیت که بحران بلوک شرق نه شوراهای کارگری و نه نهادهای کارگری را بهوجود آورد، بلکه ملیگرایی خونبار، بنیادگرایی مذهبی، یهودستیزی و انواع پوپولیسمهای "خاک و خون" را به صحنه آورد (جریانهایی اقتدارگرا که بسیار بیشتر از چپ، احساسات ضد IMF و ضد بازار را شکل دادند)، نشان میدهد که بخشهای بزرگی از چارچوب مفهومی مارکسیستهای انقلابی در شرق و غرب برای درک تاریخ جهان از ۱۹۱۷ به این سو، نیازمند بازنگری جدی است.
مقالهی پیشرو، تلاشی کوچک در جهت این بازنگری است. این مقاله به بررسی دیدگاههای مارکسیست ایتالیایی آمادئو بوردیگا دربارهی ماهیت اتحاد جماهیر شوروی میپردازد. بوردیگا، که در بهترین حالت، اگر اصلاً به یاد آورده شود، بهعنوان یکی از "چپهای افراطی" شناخته میشود که لنین در رسالهی خود بیماری کودکی "چپروی" در کمونیسم به نقد کشید.
اما در معنایی گستردهتر، این مقاله از این ایده دفاع میکند که مسئلهی ارضی - که برای بوردیگا در تعریف سرمایهداری بنیادی بود - کلید واقعی و کمتر بررسیشدهی تاریخ سوسیالدموکراسی و استالینیسم است، یعنی دو انحراف عمدهی مارکسیسم که در قرن بیستم غالب شدند.
این مقاله استدلال میکند که سوسیالدموکراسی اروپایی (و بیش از همه آلمان)، حتی زمانی که به زبان مارکسیسم سخن میگفت، در واقع یک دگردیسی دولتی از پروژهی مارکس بود و بیشتر مدرسهای برای فاز بالاتری از سرمایهداری، یعنی دولت رفاهی کینزیایی در حال ظهور.
همچنین بحث میشود که آنچه امروز در حال زوال است، همان مسیر طولانیِ دولتیشدهی رهایی طبقهی کارگر است؛ مسیری که بیش از آنکه سوسیالیسم یا کمونیسم باشد، نوعی انقلاب بورژوایی نیابتی برای صنعتیسازی جوامع عقبمانده بود.
در نهایت، مقاله هشدار میدهد که پافشاری بر تصویر آرمانی و خوشبینانه از سوسیالدموکراسی تاریخی آلمان (که حتی پیش از پیروزی "تجدیدنظرطلبی" در آن برجسته بود)، فقط به بنبست و نداشتن چشمانداز سیاسی خواهد انجامید.
تاریخ - که همواره از نظریه جلوتر است - در حال زدودن ویرانههای میراث دولتی سوسیالدموکراسی و استالینیسم است. بنابراین، اکنون بیش از هر زمان دیگری مهم است که دریابیم چگونه پروژهی مارکسیستی، از ۱۸۶۰ به بعد، با پروژهی دولتی استبداد روشنگری و مفهوم همراه آن از Aufklärung (روشنگری آلمانی) درهم تنیده شد. و از همه مهمتر، چگونه میتوان این درهمتنیدگی را از هم گشود.
اهمیت مسئلهی ارضی در تاریخ شوروی
تلاشهایی که تاکنون برای برجسته کردن نقش مسئلهی ارضی در تاریخ اتحاد جماهیر شوروی انجام شده، چیز تازهای نیستند.
برای مثال، بارینگتون مور سالها پیش چنین دیدگاهی را، دستکم در محافل دانشگاهی، مطرح کرد. اما در دههی ۱۹۶۰ که کتاب او منتشر شد، فضای فکری همچنان حول رشد صنعتی بهعنوان جوهرهی سرمایهداری متمرکز بود. و از آنجا که مور در نهایت نسخهای کمرنگ از نظریهی انقلاب دائمی و توسعهی ناموزون و مرکب تروتسکی را ارائه داد، تأثیر خاصی بر بحثهای مارکسیستی نگذاشت.
آدام اولام که حتی از مارکسیسم دورتر بود، در دوران جنگ سرد استدلال کرد که مسئلهی اصلی در جنبش مارکسیستی، مسئلهی ارضی بود. هدف او از این استدلال، بیاعتبار کردن مارکسیسم (که آن را با ایدئولوژی شوروی یکی میدانست) از طریق نشان دادن این بود که مارکسیسم نه از دل سرمایهداری، بلکه از عقبماندگی اقتصادی برخاسته است.
گرشنکرون نیز، اگرچه روایتی تاریخی غنیتر از اولام ارائه داد، اما در نهایت چیزی جز سایهای از تروتسکی به نظر نمیرسید.
بدون شک، مهمترین کتاب قرن بیستم که بر درک مارکسیستی از مسئله کشاورزی تأثیر گذاشت و از یک محیط انقلابی ضد استالینیستی سرچشمه گرفت، "اقتصاد جدید" اثر پروبراژنسکی است. این کتاب، علیرغم کاستیهایش، همچنان برای درک سرنوشت اپوزیسیون چپ بینالمللی ضروری است. مفهوم "انباشت سوسیالیستی" پروبراژنسکی که به زیان جمعیت دهقانی صورت میگیرد، خود وامدار اثر رزا لوکزامبورگ با عنوان "انباشت سرمایه" است. پروبراژنسکی استدلال میکند که "دولت کارگری" میتواند بهطور آگاهانه و انسانی همان فرآیندی را تکمیل کند که دولت سرمایهداری بهصورت کورکورانه و خونین انجام داده است—یعنی تبدیل تولیدکنندگان خرد کشاورزی به کارگران کارخانهای. (در نهایت، این استالین بود که این تحول را بهصورت آگاهانه و البته با خونریزی به انجام رساند.)
برای اکثریت چپ غربی، نظرات آمادئو بوردیگا، شخصیتی جذاب اما جنجالی، در حاشیه این بحث قرار دارد. او که نخستین دبیر کل حزب کمونیست ایتالیا (PCI) و همراه با گرامشی یکی از بنیانگذاران اصلی آن بود، آخرین انقلابی غربی محسوب میشود که استالین را شخصاً به عنوان "گورکن انقلاب" به باد ناسزا گرفت و جان سالم به در برد. در همان سال، او همراه با هزاران نفر از "بوردیگیستها" از حزب اخراج شد. در سال ۱۹۲۸، "چپ کمونیستی ایتالیا" (نامی که برای جناح خود برگزیدند) به نفع تروتسکی به عنوان "رهبر اپوزیسیون چپ بینالمللی" رأی داد و میان بوردیگا و تروتسکی یک مکاتبه طولانی برقرار شد که سرانجام در سالهای ۱۹۳۱-۳۲ به جدایی آنها انجامید. بوردیگا یکی از درخشانترین و اصیلترین مارکسیستهای قرن گذشته است که بهشدت نادیده گرفته شده است. (برخلاف گرامشی، میراث او هیچگاه به یک محصول جذاب برای حزب کمونیست ایتالیا در دوران پس از جنگ تبدیل نشد.)
او در طول جنگ جهانی دوم در ایتالیا ماند (پس از اخراج از حزب توسط کمینترن، موسولینی او را به حال خود رها کرد و او به کار مهندسی خود ادامه داد). در واقع، پس از جنگ جهانی دوم بود که آثار بوردیگا، بهویژه از منظر مسائل معاصر، اهمیت واقعی خود را پیدا کرد. او تا سال ۱۹۷۰ در تاریکی مجازی زندگی کرد و حتی چند مقاله در مورد تجدید مبارزات در سال ۱۹۶۸ نوشت. از دیدگاه او، ماموریتش پس از جنگ، نجات "درسهای نظری" از موج انقلابی جهانی ۱۹۱۷-۱۹۲۱ بود. مانند تقریباً تمامی انقلابیون ضد استالینیستی در سال ۱۹۴۵، او احساس میکرد که این امر مستلزم مواجههای جدی با "معمای روسیه" است. در این راستا، سه کتاب (که به انگلیسی ترجمه نشدند اما به فرانسه برگردانده شدند) درباره انقلاب روسیه و اقتصاد شوروی نگاشت. همچنین، او تاریخ سهجلدی جناح چپ کمونیستی ایتالیا را به رشته تحریر درآورد (البته این تاریخ فقط تا سال ۱۹۲۱ را پوشش میدهد) و تعداد زیادی جزوه و رساله کوتاه منتشر کرد.
سبک نوشتاری بوردیگا غالباً مغلق و دشوار است، اما در عین حال ارزشمند و عمیق. ویژگی غیرمعمول و شگفتانگیز اندیشه او برابری سرمایهداری با انقلاب کشاورزی است. احتمالاً، او این ایده را پیش از سال ۱۹۱۴ توسعه داده بود، چرا که برخی از نخستین مقالاتش به مواضع سوسیالیستهای فرانسوی و ایتالیایی درباره مسئله کشاورزی پرداخته است. دنبال کردن مسیر فکری بوردیگا آسان نیست؛ او به "گمنامی انقلابی" اعتقاد داشت، از شخصیتپرستی متنفر بود و اغلب آثار خود، حتی کتابهایش را بدون امضا منتشر میکرد. در سال ۱۹۶۷، اثری بوردیگیستی با عنوان "در حاشیه پنجاهمین سالگرد انقلاب اکتبر ۱۹۱۷" منتشر شد. این اثر تفسیری ارائه میدهد که کاملاً خارج از قطببندی سنتی استالینیسم/تروتسکیسم/سرمایهداری دولتی قرار دارد که بر بحثهای بریتانیا، فرانسه، آلمان و آمریکا در این زمینه حاکم بود. (بوردیگا حتی از اصطلاح "سرمایهداری دولتی" استفاده نمیکند و به ندرت از نام "اتحاد جماهیر شوروی" بهره میگیرد، زیرا به باور او، شوراها مدتها پیش از میان رفته بودند). برای او، شوروی صرفاً یک شکل از سرمایهداری روسی بود که تفاوتی بنیادی با نمونههای دیگر نداشت.
بوردیگا علاقه داشت که تمرکز فکری جنبش انقلابی بینالمللی را از مسئله روسیه خارج کند. او معتقد بود که جنبش طبقه کارگر در تاریخ بارها توسط ضدانقلاب سرکوب شده است (مثلاً پس از سال ۱۸۴۸ با ظهور لویی ناپلئون) و روسیه نیز استثنایی بر این قاعده نبود. با این حال، این دیدگاه رواقیانه او را نمیتوان از اشتغال ذهنی ۲۵ سالهاش به اقتصاد روسیه جدا دانست. (همچنین جالب است که بوردیگا از سال ۱۹۴۵ پیشبینی کرد که یک دوره طولانی از گسترش سرمایهداری و اصلاحات کارگری ادامه خواهد یافت و حدود سال ۱۹۷۵ به یک بحران جدید جهانی خواهد رسید).
تحلیل بوردیگا از روسیه پس از ۱۹۴۵ چنین بود: اگرچه جناح او در دهه ۱۹۲۰ تروتسکی را کاملاً حمایت کرد—عمدتاً به دلیل مسائل مربوط به سیاست خارجی دولت شوروی و کمینترن—اما در نهایت از استراتژی "صنعتیسازی فوقالعاده" که توسط اپوزیسیون چپ (به رهبری تروتسکی) مطرح شده بود، فاصله گرفت، زیرا از دیدگاه بوردیگا، این استراتژی بهشدت بوروکراتیک بود و دولت عظیم و بیسابقهای را ایجاد میکرد. بوردیگا پس از ۱۹۴۵ به این نتیجه رسید که تنها چیزی شبیه به استراتژی بوخارین میتوانست امیدی به حفظ ماهیت انقلابی بینالمللی رژیم بدهد—امری که بوردیگا آن را مهمتر از خود صنعتیسازی شوروی میدانست—تا این فرایند به فروپاشی حزب بلشویک نیانجامد.
بوخارین در رقابت جناحی ۱۹۲۴-۱۹۲۸ استدلال کرد که اجرای استراتژی چپگرایانه "صنعتیسازی فوقالعاده" که توسط تروتسکی پیشنهاد شده بود، تنها از طریق بزرگترین دیوانسالاری دولتی تاریخ بشر امکانپذیر خواهد بود. هنگامی که استالین این برنامه را تصاحب و اجرا کرد، پیشبینی بوخارین کاملاً محقق شد، چیزی که تروتسکی نیز در نهایت بهطور ضمنی به آن اذعان کرد، پس از آنکه بسیاری از جناح چپگرایان به استالین پیوستند.
بوردیگا حتی بیش از تروتسکی، بر ماهیت بینالمللی انقلاب و رژیم شوروی تأکید داشت؛ از نظر او، ایده "سوسیالیسم در یک کشور" یک انحراف مضحک از مارکسیسم بود—که البته چنین نیز بود. در آخرین مواجههاش با استالین در مسکو در سال ۱۹۲۶، بوردیگا پیشنهاد کرد که تمامی احزاب کمونیست جهان بهطور مشترک بر شوروی حکومت کنند، تا واقعیت فراملیتی جنبش کارگری را به نمایش بگذارند. این پیشنهاد طبیعتاً با استقبال سرد استالین و اطرافیانش مواجه شد.
اما این تازه آغاز ماجراست. آثار بوردیگا درباره ماهیت سرمایهداری اقتصاد شوروی، برخلاف تروتسکیستها، بهطور گستردهای بر بخش کشاورزی متمرکز است. او قصد داشت نشان دهد که در کولخوزها و سوفخوزها، یکی بهعنوان مزرعه تعاونی و دیگری بهعنوان مزرعه دولتی با کارگران مزدی، روابط اجتماعی سرمایهداری وجود دارد.[13] او تأکید داشت که بخش زیادی از تولید کشاورزی به قطعات زمین خصوصی وابسته است (این را در سال 1950 نوشت) و بهطور قابل توجهی پیشبینی کرد که اتحاد شوروی به واردکننده عمده غلات تبدیل خواهد شد، در حالی که روسیه بین سالهای 1880 تا 1914 یکی از صادرکنندگان بزرگ غلات بود.
دلایلی که باعث شد بوردیگا به بخش صنعتی کمتر توجه کند و کشاورزی را بیشتر مورد تأکید قرار دهد، همانطور که گفتم، از ملاحظات نظری و راهبردی ناشی میشد که به قبل از انقلاب روسیه بازمیگردد. برای بردیگا، سرمایهداری پیش از هر چیز به معنای انقلاب کشاورزی و سرمایهدار شدن کشاورزی بود. به دلیل همین ملاحظات، او ارزیابی متفاوتی از بوخارین بهعنوان یک مخالف انقلابی استالینیسم داشت. او تمایز جدیدی بین لنین و تروتسکی ایجاد کرد. بسیاری از کسانی که بین لنین و تروتسکی تفاوت قائل میشوند، استالینیستها و مائوئیستها هستند. اما بردیگا توانست بازی را تغییر دهد. او با استفاده از عبارتی از لنین، انقلاب روسیه را یک "انقلاب دوگانه"[14] نامید که در آن، تصرف قدرت سیاسی توسط پرولتاریا، تکمیل وظایف انقلاب بورژوایی را ممکن میساخت، بهویژه نابودی روابط اجتماعی پیشاسرمایهداری در کشاورزی. نمونه اصلی این امر بیشک انقلاب اوت 1789 در فرانسه بود.
تروتسکیستها همواره ادعا کردهاند که لنین در آوریل 1917 با پذیرش نظریه انقلاب دائمی، "تروتسکیست" شد. اما لنین در برخی جزئیات همچنان با تروتسکی اختلاف نظر داشت، که این موضوع در بیانات او در سالهای 1920-21 درباره ماهیت رژیم جدید مشهود است، بهویژه در سخنرانیهای مهمش در کنگره حزبی 1921 و در جدالهایش با اپوزیسیون کارگری اول که دولت شوروی را به "سرمایهداری دولتی" متهم میکردند. لنین در پاسخ گفت که سرمایهداری دولتی در مقایسه با آنچه روسیه واقعاً بود، یعنی سرمایهداری تولیدکنندگان کوچک تحت کنترل یک حزب کارگری، یک گام عظیم به جلو محسوب میشد.[15] برای بردیگا روشن بود که بهمحض آنکه بیان سیاسی طبقه کارگر توسط استالین نابود شد، تنها چیزی که باقی ماند، سرمایهداری تولیدکنندگان کوچک بود.
استفاده لنین از اصطلاح "دولت کارگری با انحرافات بوروکراتیک" در اوایل دهه 1920، کاملاً با استفاده تروتسکی از همین اصطلاح در سال 1936 تفاوت داشت. امکان یا نیازی به مرور تمامی مباحثات درباره این موضوع نیست. آنچه در پس این قضاوتهای راهبردی و تاکتیکی مختلف قرار دارد، دو دیدگاه متضاد از مارکسیسم است. نکته مهم این است که برای تروتسکی و تروتسکیستها، ویژگی دائمی انقلاب در "اشکال مالکیت" نهفته بود و بعدتر در رشد نیروهای مولد بیان شد.[16] اما برای بردیگا، رشد نیروهای مولد تنها نشانهای از ماهیت بورژوایی پدیده شوروی بود. او استالینیستها را واژگون کرد و استدلال کرد که مشکل تروتسکی نه در "کماهمیت دانستن" نقش دهقانان، بلکه در "بیش از حد مهم دانستن" این بود که دهقانان و انقلاب کشاورزی تولیدکنندگان کوچک میتوانند نقشی در یک انقلاب پرولتری داشته باشند.
از دیدگاه بردیگا، استالین، و بعدها مائو، هوشی مین و دیگران، "انقلابیون رمانتیک بزرگ"[17] به معنای قرن نوزدهمی آن بودند، یعنی انقلابیون بورژوا. او معتقد بود که رژیمهای استالینیستی که پس از 1945 به قدرت رسیدند، صرفاً انقلاب بورژوایی را ادامه دادند، یعنی از طریق سیاستهای کشاورزی و توسعه نیروهای مولد، طبقه یونکرهای پروسی را با ارتش سرخ از بین بردند. در پاسخ به مواضع گروه چپگرای فرانسوی سوسیالیسم یا بربریت که رژیمهای پس از 1945 را بهعنوان سرمایهداری دولتی محکوم میکردند، بردیگا مقالهای با عنوان "پیش بهسوی بربرها!" نوشت، که در آن، وجه انقلابی-بورژوایی استالینیسم را بهعنوان تنها محتوای واقعی آن ستود.[18] (برای موافقت با بردیگا ضرورتی نیست، اما باید اذعان کرد که این موضعی سازگارتر است نسبت به تحلیلهای کوتهبینانه تروتسکیستها پس از 1945 که استالینیستها را در اروپای شرقی، چین یا هندوچین بهعنوان "اصلاحطلبانی" توصیف میکردند که مشتاق بودند خود را به امپریالیسم بفروشند.)
قدرت تفسیر بردیگا نسبت به تروتسکی، پیش از هر چیز در نقد او از این فرضیه نهفته است که در تفکر تروتسکیستی و کسانی که از آن الهام گرفتهاند، بهطور ضمنی پذیرفته شده است: این ایده که استالین و استالینیسم نمایندهی یک "مرکز" هستند، بین یک جناح راست بوخارینیستی و یک جناح چپ تروتسکیستی. این امکان وجود دارد که پیروزی جناح "راست" بوخارینیستی در مناظرهی صنعتیسازی، بیش از آنچه پیروزی "میانهروی" استالینیستی عملاً بر جنبش کارگری بینالمللی آسیب رساند، میتوانست زیانبار باشد. اما هرکسی که یک خط پیوستگی بیچونوچرا از مارکسیسم تا تروتسکی پس از 1924 ترسیم میکند، بهطور ضمنی این طیف "چپ-راست" و پیامدهای آن را پذیرفته است.
تروتسکی در سال 1936 نوشت: "سوسیالیسم حقانیت پیروزی خود را نه در صفحات سرمایه ... بلکه در زبان فولاد، بتن و الکتریسیته به نمایش گذاشته است."[19] با امتداد نظریهی انقلاب دائمی خود از تشکیل شوراهای کارگری (1905، 1917) تا اشکال مالکیت دولتی و توسعهی نیروهای مولد (به عبارت دیگر، با دیدن توانایی رژیم در صنعتیسازی در "عصر افول امپریالیسم" بهعنوان شاهدی بر ماهیت سوسیالیستیِ دفرمهی آن)، تروتسکی نهایتاً آن چیزی را بیان کرد که میتوان آن را "انقلاب بورژوایی نیابتی" نامید، که مشخصهی مارکسیسم در انترناسیونال دوم و سوم شد.
تروتسکیستهای پس از جنگ (که البته تروتسکی مسئول ایدههای آنان نبود) صنعتیسازی رژیمهای استالینیستی را، در دورهای که جهان سوم هیچ نشانهای از توسعه نشان نمیداد، بهعنوان اثبات نهایی ماهیت سوسیالیستیِ دفرمهی آنها تلقی کردند. در مقابل این دیدگاه، بردیگا گفت: "سوسیالیسم چیزی نیست که ساخته شود." وظیفهی "توسعهی نیروهای مولد" وظیفهی کمونیستها نیست. او افزود: "اینکه گفته میشود در اتحاد شوروی 'پایههای سوسیالیسم' در حال بنا شدن است، کاملاً درست است." اما برای او، این دقیقاً نشانهی ماهیت بورژوایی رژیم بود.
یک نمونهی مهم از جریانی که از تمایل پرو-استالینیستیِ تروتسکیسم فاصله گرفت، بیآنکه خودِ میراث نبردهای جناحی دههی 1920 را بررسی کند، سنت آمریکاییِ پیروان شاختمن با تحلیل آنها از "کلکتیویسم بوروکراتیک" بود. این جریان در دههی 1940 بر این باور بود که استالینیسم با پویایی جهانگشایانهی خود[20] میتواند بهعنوان یک رقیب احتمالی برای سوسیالیسم مطرح شود و برای یک دوره، جایگزین سرمایهداری گردد؛ اما تاریخ بعدی این فرضیه را رد کرد.
علاوه بر این، این نقد بهشدت بر مسئلهی "دموکراسی" متمرکز شد، که برای این جریان در واقع اصل اساسی همهی مسائل بود. آنها سوسیالیسم را بهعنوان "کلکتیویسم دموکراتیک" تعریف کردند و در نتیجه، در جایی که هم این مفهوم و هم اشکال سطحی سرمایهداری وجود نداشت، نتیجه گرفتند که با "کلکتیویسم بوروکراتیک" مواجهاند. به بیان دیگر، برای این سنت، کل اختلاف آنها با استالینیسم و تروتسکیسم در این بود که آیا آنچه پس از 1917 یا 1921 در روسیه اتفاق افتاد، ضددموکراتیک بود یا نه.
البته این موضوع بسیار مهم است، اما نتیجه این شد که بیسروصدا "خط تداوم" از تروتسکی به لنینِ تروتسکی کشیده شد و بینش بوخارین و پیشبینی او دربارهی دولت نادیده گرفته شد. این دیدگاه (که پیروان شاختمن را نیز به دلیل ناآگاهی عمیق از نقد مارکس بر اقتصاد سیاسی متمایز میکند) بر تقابل بوروکراسی/دموکراسی متمرکز بود و به همین دلیل، همانند تروتسکی، مفهوم کامل "وظایف" انقلاب بورژوایی را که در مارکسیسم انترناسیونال دوم و سوم نفوذ کرده بود، پذیرفت.
بجز بردیگا، هیچکس در جناح چپ انقلابی و ضد استالینیستی، این مسئله را مطرح نکرد که تأکید بر "توسعهی نیروهای مولد" خود اثباتی بر این است که اتحاد شوروی هیچگونه دولت کارگری نبود. در مقابل، برای تروتسکیستها، این مسئله – در قالب ملیسازیها و برنامهریزی مرکزی – دقیقاً اثباتی بر وجود یک دولت کارگری بود.
بردیگا دیدگاههای بیشتری ارائه داد. بهعنوان یک مهندس، او نوعی سختگیری نظری داشت که از یک سو ممکن بود آزاردهنده باشد، اما از سوی دیگر، به او این امکان را میداد که مسائل را به گونهای متفاوت ببیند. در اصل، او معتقد بود که "برنامهی کمونیستی" یکبار برای همیشه در سال 1847 توسط مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست تدوین شده و در سال بعد، با ظهور جریان کمونیستی در جنبشهای کارگری فرانسه و دیگر کشورها، تأیید شده است. او بر این باور بود که مارکس و انگلس یک روششناسی "تغییرناپذیر" ایجاد کردهاند و هرگونه "نوآوری" چیزی بیش از نیرنگی بورژوایی از سوی فیلسوفان خردهبورژوا نبود که در مسیر تجدیدنظرطلبی برنشتاینی یا چیزی مشابه آن قرار داشتند.
اما همزمان، این قاطعیت سرسختانهی او دربارهی اصولی که در 1848 تثبیت شده بودند، او را به نتایج شگفتآوری دربارهی یک بُعد گمشده از سنت مارکسیستی رساند. بردیگا معتقد بود که هرآنچه که دربارهی مسئلهی روسیه باید گفته میشد، پیش از مرگ مارکس در سال 1883 بیان شده بود[21].
به عبارت دیگر، مکاتبات مارکس با پوپولیستهای روسیه در دههی 1870، دو متر مکعب یادداشتهایی که او دربارهی کشاورزی روسیه تا زمان مرگش بر جای گذاشت (او نتوانست سرمایه را به پایان برساند، زیرا در دههی آخر زندگیاش شیفتهی مسئلهی کشاورزی در روسیه شده بود)، و مقدمههای جدیدی که بین سالهای 1878 تا 1883 بر مانیفست کمونیست و سایر نوشتههایش اضافه کرد، همگی نشاندهندهی توجه عمیق او به مسئلهی روسیه بودند. دامنهی این پژوهشها حتی از انگلس پنهان ماند و زمانی که انگلس متوجه شد که علت ناتمام ماندن سرمایه کار مارکس بر روی مسئلهی روسیه بوده است، بهشدت خشمگین شد[22].
برای بردیگا، نکتهی کلیدی، کشف مارکس دربارهی کمون دهقانی روسیه و این باور بود که مارکس بین سالهای 1878 تا 1881 معتقد شده بود که روسیه، بر پایهی همین کمونها، میتواند بهطور مستقیم از مرحلهی سرمایهداری عبور کند، حتی بدون وقوع یک انقلاب در غرب، و دهقانان، پیش از آنکه کشاورزی سرمایهداری شود، میتوانند نقشی مرکزی در این فرایند ایفا کنند. مارکس در نامهی معروف خود به ورا زاسولیچ نوشت که "اگر روسیه مسیری را که پس از 1861 در پیش گرفته، ادامه دهد، بزرگترین فرصتی را که تاریخ تاکنون به یک ملت داده است، از دست خواهد داد – فرصتی برای پرش از تمام بدیلهای سرنوشتساز رژیم سرمایهداری. در آن صورت، مانند تمام کشورهای دیگر، باید خود را تسلیم قوانین اجتنابناپذیر آن نظام کند"[23].
تا زمان مرگ مارکس، او به این نتیجه رسیده بود که روسیه این فرصت را از دست داده است، و این موضوع را به پوپولیستهای روسی نیز اعلام کرد.
برای بردیگا، این نقلقول خلاصهی کل میراث مارکسیستی دربارهی مسئلهی روسیه بود و "تمام فرایند خونین انباشت سرمایهداری" همان پیشبینیای بود که توسط استالین تحقق یافت. این بُعد از رابطهی مارکس با مسئلهی روسیه برای 80 تا 90 سال در آرشیوهای پر از گردوغبار و پانوشتها ناپدید شد، هرچند در سالهای اخیر توسط افرادی مانند ژاک کامات و تئودور شنین دوباره کشف شده است[24].
سخت است که تصویری صادقانه از بردیگا ترسیم کنیم بدون اینکه موضع او در برابر دموکراسی را ذکر کنیم. او خود را با افتخار بهعنوان "ضددموکرات" تعریف میکرد و بر این باور بود که در این دیدگاه با مارکس و انگلس همنظر است. (رابطه این مسئله با موضوع کشاورزی بعدها روشن میشود.) خصومت بردیگا نسبت به دموکراسی هیچ ارتباطی با گانگستریسم استالینی نداشت. بلکه او فاشیسم و استالینیسم را تکمیلکنندهی دموکراسی بورژوایی میدانست![25] برای بردیگا، دموکراسی بهویژه به معنای دستکاری جامعه بهعنوان یک توده بیقواره بود. در مقابل، او "دیکتاتوری پرولتاریا" را قرار میداد که از سوی یک حزب کمونیستی که در سال 1847 تأسیس شده بود، اجرا میشد و بر اساس اصول و برنامهای بود که در مانیفست کمونیست ترسیم شده بود. او اغلب به روح گفتهی انگلس اشاره میکرد که "در آستانهی انقلاب، تمامی نیروهای واکنشی در برابر ما خواهند ایستاد، متحد تحت پرچم 'دموکراسی خالص'". (چنانکه در واقع تمامی مخالفان جناحی بلشویکها در سال 1921، از سلطنتطلبان تا آنارشیستها، خواهان "سویتهای بدون بلشویکها" بودند.)
بردیگا بهشدت مخالف این فرضیه بود که محتوای انقلابی میتواند نتیجه یک فرآیند دموکراتیک و شکلگیری نظرات مختلف باشد؛ هرچند مشکلات این دیدگاه نیز وجود دارد، اما این نکته را تأکید میکند که کمونیسم (همانند هر تشکیل اجتماعی دیگر) اساساً حول یک محتوای برنامهای میچرخد که در قالبهای خاصی بیان میشود. این نکته تأکید میکند که حتی برای مارکس نیز کمونیسم یک ایدهآل نیست که باید به واقعیت تبدیل شود، بلکه یک "جنبش واقعی" است که از جامعهی قدیمی برخاسته و وظایف برنامهای خاصی دارد.[26] در فضای چپ نو در دههی 1960، جایی که "مسائل اقتصادی" به دلیل "جامعهی رفاه" تقریباً بیاهمیت تلقی میشدند، بحث عمدتاً حول تقابل بوروکراسی/دموکراسی و "اشکال سازمانی" میچرخید[27] که منجر به یک فرمگرایی روششناختی شد که وقتی پس از 1973 بحران اقتصادی جهانی قوانین مبارزه اجتماعی را دوباره بازنویسی کرد، به نظر میرسید که کارآیی چندانی نداشت.
در زمینهای دیگر، این بردیگا بود که وقتی از او خواسته شد تا طبقهی سرمایهداری را در سرمایهداری روسی شناسایی کند، بیان کرد که این طبقه در فضاهای میانی اقتصاد روسیه وجود دارد، بهعنوان یک طبقه در حال شکلگیری. برای او، ایدهی "سرمایهداری دولتی" بیمعنی بود، زیرا دولت تنها میتوانست واسطهای برای منافع یک طبقه باشد؛ ایدهی اینکه "دولت" بهعنوان یک روش تولید عمل کند، به این معنا بود که از دیدگاههای مارکسیستی فاصله گرفتهاند. برای بردیگا، اتحاد شوروی یک جامعه در حال گذار به سرمایهداری بود.[28]
این انتقاد از فرمالیسم همانطور که گفته شد، پیامدهای سیاسی داشت و با مفهوم بردیگا از نقش حزب کمونیستی ارتباط داشت. بردیگا بهطور قاطع از گرایش به راست که توسط کمینترن در سال 1921 اتخاذ شد، رد کرد؛ بهعنوان دبیر کل PCI (حزب کمونیست ایتالیا)، او از اجرای استراتژی "جبهه واحد" کنگره سوم امتناع کرد. به عبارت دیگر، او از ادغام حزب تازه تأسیس PCI که در آن "بردیگیزم" غالب بود، با بال چپ PSI (حزب سوسیالیست ایتالیا) که از آن جدا شده بودند، امتناع کرد. بردیگا دیدگاه کاملاً متفاوتی نسبت به کمینترن داشت، که خود را با افت پسروی موج انقلابی تطبیق داده بود، چیزی که در سال 1921 در توافقنامه تجاری انگلیس-روسیه، کنتراست، اجرای NEP، ممنوعیت جناحها و شکست جنبش انقلابی مارس در آلمان نمایان شد. استراتژی احزاب کمونیستی غربی برای مقابله با این پسروی از طریق "جبهه واحد" و جذب سوسیال دموکراتهای چپگرا از نظر بردیگا تسلیم کامل در برابر دوره ضدانقلابی بود که او آن را در حال ظهور میدید. این زمینهای بود برای انتقاد او از دموکراسی. به نام "فتح تودهها"، کمینترن تمایل داشت تا به سوسیال دموکراتهای چپگرا انواع مصالحههای برنامهای ارائه دهد. برای بردیگا، برنامه همه چیز بود و در مقابل، شمار اعضای احزاب مفهوم بیمعنایی داشت. نقش حزب در دوران پسروی این بود که برنامه را حفظ کند و تبلیغات و پروپاگاندای خود را ادامه دهد، تا حد امکان تا بازگشت موج انقلابی بعدی، نه اینکه برنامه را با دنبال کردن محبوبیت زودگذر رقیق کند. در اینجا سوالاتی وجود دارد، زیرا ممکن است به دنیای بسته فرقهای منتهی شود، چیزی که بدون شک برای بردیگیستها اتفاق افتاده است. اما این موضوع یک حقیقت دیگر را برجسته میکند که بخش تروتسکی جنبش چپ بینالمللی و جانشینانش نسبت به آن کور بودند: وقتی احزاب "تودهای" خارج از روسیه در اوایل دهه 1920 استالینیسم را به خود تحمیل کردند و آن را پذیرفتند، پایه آن قبلاً توسط چرخش 1921 بنا شده بود. نیازی نیست که دیدگاه ضددموکراتیک بردیگا را پذیرفت تا این را دید. او نسبت به نقش سویتها و شوراهای کارگری در روسیه، آلمان و ایتالیا با مخالفت و نادانی برخورد میکرد. اما در مورد پیامدهای "جامعهشناختی" جبهه واحد 1921 برای آینده احزاب کمونیستی غربی - بولشویزه شدن آنها پس از 1924 - بردیگا درست میگفت و کمینترن اشتباه میکرد. زیرا از نظر تاریخی، پایه اجتماعی بسیاری از استالینیسم پس از 1924 در احزاب کمونیستی غربی از طریق تاکتیک "جبهه واحد" 1921 بهدست آمده بود.[29]
بردیگا روشی را ارائه میدهد تا تحریف بنیادین در حرکت کمونیسم جهانی را به 1921 (نه 1927 با شکست تروتسکی) برگرداند، بدون اینکه به فراخوانهای توخالی برای "دموکراسی بیشتر" بیافتد. دیدگاه انتزاعی و فرمالیستی بوروکراسی/دموکراسی که توسط سنت تروتسکیستی برای بررسی این دوره حیاتی در تاریخ کمینترن به کار رفته، از هرگونه محتوا جدا شده است. بردیگا خود را بهطور تمام عمر لنینیست مینامید و هیچگاه بهطور مستقیم با لنین پلمیک نکرد، اما ارزیابی کاملاً متفاوت او از شرایط در سال 1921، پیامدهای آن برای کمینترن و مخالفت او با لنین و تروتسکی در موضوع جبهه واحد، نقطه عطفی را روشن میکند که در میان وارثان جناح تروتسکیستی جنبش چپ بینالمللی در دهه 1920 همچنان کاملاً در تاریکی باقی مانده است.
ایده بردیگا که سرمایهداری معادل انقلاب کشاورزی است، کلید قرن بیستم را تشکیل میدهد؛ این همچنین کلید تقریباً تمام آن چیزی است که چپهای قرن بیستم به عنوان "انقلابی" شناختهاند. این ایده همچنین کلید دوباره اندیشیدن به تاریخ مارکسیسم و ارتباط آن با ایدئولوژیهایی است که بر صنعتیسازی بخشهای عقبمانده اقتصاد جهانی متمرکز هستند.
بردیگا به وضوح کلید "روسزدایی" از "عینکی" که جنبش انقلابی بینالمللی از طریق آن به جهان مینگرد را ارائه نمیدهد. اما در صورتی که بیشتر توسعه یابد، تمرکز او بر مسأله کشاورزی میتواند این کلید را ارائه دهد. "مسأله روسیه" و پیامدهای آن در اواسط دهه 1970 در اروپا و ایالات متحده به پارادایم اجتنابناپذیر چشماندازهای سیاسی چپ تبدیل شده بود، اما تنها پانزده سال بعد به نظر میرسد که این موضوع بسیار دور از دسترس است. این یک محیط سیاسی بود که در آن مطالعه دقیق تاریخ ماه به ماه انقلاب روسیه و کمینترن بین سالهای 1917 تا 1928 به نظر میرسید که کلید تمام کائنات را در خود دارد. اگر کسی میگفت که آنها معتقدند انقلاب روسیه در سالهای 1919، 1921، 1923، 1927 یا 1936 شکست خورده است، یا در سال 1953، میتوانستی با دقت قابل توجهی پیشبینی کنی که آنها در مورد تقریباً هر مسئله سیاسی دیگری در جهان چه میگویند: ماهیت اتحاد جماهیر شوروی، چین، احزاب کمونیستی جهان، سوسیال دموکراسی، اتحادیهها، جبهه واحد، جبهه مردمی، جنبشهای آزادیبخش ملی، زیباییشناسی و فلسفه، رابطه بین حزب و طبقه، اهمیت سویتها و شوراهای کارگری، و اینکه آیا لنین یا بوخارین در مورد امپریالیسم حق داشتند یا خیر.
یک فهرست از رویدادها نشان میدهد که تغییرات در نحوه دیدن ما به جهان چقدر بزرگ است؛ ما تنها نیاز داریم واقعیتهای دهه 1980 را مرور کنیم، بریتانیا تحت حکومت تاچر، آمریکا تحت رهبری ریگان، فرانسه تحت میتران، روسیه گورباچف، چین دنک[ژیائوپینگ]، یا موج "نئولیبرالی" (بر اساس دیدگاههای فون هایک و فون میسز از این اصطلاح) که ایتاتیسم سوسیال دموکراسی، استالینیسم، کینزیانیسم و بوناپارتیسم دنیای سوم را از بین برده است. درک عمیق از انقلاب روسیه 1917 تا 1928 و "جهانبینی" که از آن ناشی میشود به نظر میرسد ابزار ضعیفی برای درک توسعه چین پس از 1976، یا روسیه تحت گورباچف، ظهور کشورهای در حال صنعتی شدن جدید (NICs) [که ابتدا بیشتر به "ببرهای آسیایی" از جمله هنگ کنگ، سنگاپور، کره جنوبی و تایوان اشاره دارد - مترجم]، جنگ چین و ویتنام، فروپاشی احزاب کمونیستی غرب اروپا، محدود شدن کامل حزب کارگر بریتانیا، حزب دموکرات ایالات متحده و SPD آلمان توسط جناحهای راست آنها، تغییر سیاست میتران به سمت نئولیبرالیسم، یا ظهور جریانهای "ضد دولتی" قابل توجه، حتی در کشورهای مرکانتیلیستی مانند مکزیک یا هند باشد. به این موارد باید اضافه کرد: جنبش کارگری در لهستان با میزان زیادی ملیگرایی کلیسایی و احیای بنیادگرایی در اسلام، یهودیت و مسیحیت، د-صنعتیسازی، تکنولوژی پیشرفته و گنتریفیکاسیون. هیچکدام از این تحولات که میتوانند یک دیدگاه مارکسیستی را نقض کنند، نیستند، اما این تحولات تمایل چپ غربی را که تا دهه 1970 وجود داشت به چالش میکشند تا واقعیت را از دریچه انقلاب روسیه و سرنوشت آن ببینند.
بهترین بخش از مراحل قهرمانانه سوسیال دموکراسی آلمان و بلشوئیسم روسیه به عنوان راهنما برای این واقعیت جدید کافی نیست، هرچند که به ظاهر هیچکس از "کمپ سوم" هیچ توهمی درباره ساختارهای دولتی که از دهه هفتاد به بعد در حال افول بودند نداشت [کمپ سوم به جریانی اشاره دارد که در طول جنگ سرد، در کنار کمپهای سرمایهداری و سوسیالیستی، طبقه کارگر را به عنوان "کمپ سوم" میدید - مترجم]. حتی چنین فردی از "کمپ سوم"، که نظریات لنین در مورد امپریالیسم و مجموعهای از پیشبینیهای دیگر از سه کنگره اول کمینترن را پذیرفته بود، با استالینیستها برخی از مفروضات زیرساختی مشترک داشت، مانند ناتوانی بازار جهانی سرمایهداری در توسعه هیچ بخشی از دنیای سوم، و از ظهور کشورهای در حال صنعتی شدن جدید (NICs) که به همان اندازه سردرگم شد.
این موضوع همچنین در سطحی عمیقتر بازتاب داشت که به هویتهای انقلابی که از دومین و سومین اینترناسیونال ناشی شده بودند، مربوط میشد. اگر نقشهای از احزاب کمونیستی تودهای یا رژیمهایی که بین 1920 و 1975 در اروپا وجود داشتند ترسیم کنیم، این نقشه به طور دقیق همراستا با نقشهای از دولتهای استبدادی روشنگر بین 1648 و 1789 است. به طور خاص: فرانسه، آلمان، روسیه، اسپانیا، پرتغال، سوئد (که حزب کمونیستی اصلی اسکاندیناوی است و تنها حزبی است که جنگ جهانی دوم را به عنوان یک فرقه بیشتر از سایرین پشت سر گذاشت). احزاب کمونیستی تودهای در بریتانیا، ایالات متحده، هلند، سوئیس (و همچنین در کشورهای "مستعمرهنشین" آنگلوساکسونی مانند استرالیا، نیوزیلند و کانادا) وجود ندارند. استثنای ظاهری از این قاعده حزب کمونیستی ایتالیا است. اما ایتالیا خود مبدع الگوهای حکومتی استبدادی روشنگرانه در قالب دولتشهرهای مرکانتیلیستی است، و به نظر میرسد که پایگاههای قدرت PCI با تجربیات مختلف منطقهای در دوران تاریخی رژیم قدیم تطابق دارد. در نهایت، حزب کمونیستی ایتالیا بعد از 1956 بیشترین ویژگیهای "سوسیال دموکراتیک" را از میان احزاب کمونیستی بزرگ غربی داشت، که دلیل این امر نیز این است که این حزب تنها نمونه باقیمانده از آن دوره است.
رابطه بین وجود یک دولت استبدادی روشنگرانه در سال 1648 و یک حزب کمونیستی تودهای یا دولت استالینیستی در سال 1945، مسأله کشاورزی است. این دولتها، با فرانسه به عنوان نمونه، وظیفه داشتند که سرعت بخشیدن به سرمایهگذاری در کشاورزی را تسریع کنند. خواه آگاهانه یا ناآگاهانه، آنها با کشاورزان خود کاری مشابه آنچه که دولت شوروی از 1928 به بعد با کشاورزان روسی انجام داد، انجام دادند، و همان کاری که رژیمهای لیبرال سرمایهداری در قرن نوزدهم انجام دادند. دولتهای استبدادی روشنگرانه از طریق مالیات، کشاورزان را به عنوان منبع انباشت غارت کردند. این روشها واکنشی بودند به جوامع مدنی موفقی که در کشورهای "کالفینیستی" تشکیل شده بودند، که موفقیت آنها مبتنی بر سرمایهگذاری اولیه کشاورزی بود، فرآیندی که ابتدا در انگلستان اتفاق افتاده بود.
سرمایهداری در وهله اول انقلاب کشاورزی است. پیش از آنکه بتوان صنعت، شهرها و طبقه کارگر شهری را به وجود آورد، باید مازاد تولیدی که نیروی کار را از طریق افزایش انقلابی بهرهوری کشاورزی از کار در زمین آزاد میکند، تولید شود. جایی که این فرآیند پیش از 1648 کامل نشده بود (در پایان جنگ سی ساله و جنگهای مذهبی)، باید از طریق مداخله دولت از بالا ادامه مییافت. بدین ترتیب سنت مرکانتیلیستی قارهای به وجود آمد که پس از انقلاب فرانسه به عنوان یک شکل بالغتر از مرکانتیلیسم ادامه یافت. این شکل در امپراتوری دوم لویی ناپلئون (1852-1870) و پروس بیسمارک و آلمان تحت نفوذ پروس مشخص بود. آلمان به ویژه پس از اتحاد آلمان در 1870 به عنوان مدل اصلی برای همه "توسعهدهندگان دیرهنگام" جهان، و به ویژه برای روسیه، عمل کرد.
در اینجا چارچوب نظری بارینگتون مور که اکنون در دیدگاه قرار گرفته است، دوباره مطرح میشود: دهه پس از 1860 یک نقطه عطف بنیادی بود. این دهه شامل جنگ داخلی آمریکا، اتحاد آلمان، اتحاد ایتالیا، آزادی دهقانان روسی و بازسازی میجی در ژاپن میشود. برای تکمیل مطلب باید به توسعه صنعتی فرانسه تحت امپراتوری دوم فرانسه و تأسیس جمهوری سوم فرانسه نیز اشاره کرد، هرچند که اینها تحولات ثانویه هستند. به نظر میرسد که اگر کشوری پیش از 1870 "بازسازی داخلی" نشده باشد، شانس آن برای اینکه در سال 1914 جزء کشورهای عمده صنعتیشده باشد، کم بوده است. دوم اینکه، چهار کشور از پنج کشور ذکر شده (به جز فرانسه) در سال 1933 دولتی تمامیتخواه/استبدادی و مرکانتیلیستی داشتند. از میان قدرتهای بزرگ تنها کشورهای شرکتکننده در اولین اقتصاد سرمایهداری شمال اقیانوس اطلس (بریتانیا، فرانسه، ایالات متحده) در دهه 1930 توانستند از راهحلهای مرکانتیلیستی استبدادی فرار کنند و از میان پنج کشوری که تازه در دهه 1860 بازسازی خود را آغاز کردند، تنها ایالات متحده موفق به انجام این کار شد. (این نکته مهم نشاندهنده اهمیت مرکزی تجربه تاریخی پیشا صنعتی است.)
چرا دهه 1860 چنین نقطه عطف مهمی بود؟ پاسخ به نظر میرسد این باشد: بحران جهانی 1873 و به ویژه بحران کشاورزی. زمانی که ایالات متحده، کانادا، آرژانتین، استرالیا و روسیه به عنوان صادرکنندگان عمده غلات وارد بازار جهانی شدند، اساساً وضعیتی مشابه با سال 1648 ایجاد شد: دولتهای قارهای مجبور شدند در واکنش به بحران کشاورزی 1873-1896 اقدامات حمایتی اتخاذ کنند تا کشاورزی ملی خود را حفظ کنند. مهمترین مثال آن، اتحاد "آهن و جو" آلمان در سال 1879 بین صنعتگران و یونکرها بود که به تسلط سرمایهداری آلمانی و لیبرالیسم بر دولت پروسی-آلمانی تحت سلطه یونکرها منجر شد. سناریوهای مشابهی در فرانسه، اسپانیا و پرتغال، ایتالیا و در امپراتوری اتریش-مجارستان رخ داد. زمانی که ایالات متحده، کانادا، آرژانتین و استرالیا در بازار جهانی محصولات کشاورزی ظاهر شدند، این مسئله خط جدیای میان هسته پیشرفته موجود از توسعه سرمایهداری کشید، و این خط تقریباً برای یک قرن بدون تغییر باقی ماند. تا سال 1890 حمل غلات از بوئنوس آیرس به بارسلونا ارزانتر از حمل آن طی 100 مایل از داخل کشور بود. این امر باعث شد که بخشهای کشاورزی کشورهای مرکانتیلیستی قارهای در سطح بینالمللی غیرقابل رقابت شوند. تأثیر این وضعیت بر توسعه جنبش کارگری توجه لازم را به خود جلب نکرده است.
سنت انقلابی، سوسیالیسم/کمونیسم را اساساً از رشد انفجاری "طبقه سوم" پس از انقلاب فرانسه میدانست: در بابوف، انراژها و دیگر عناصر رادیکالی که در سمت چپ یاکوبینیها ظهور کردند؛ بهویژه در انقلاب 1848 در فرانسه و دیگر نقاط اروپا (از جمله جنبش چارتیستها در انگلستان که اوج خود را در 1848 تجربه کرد). تاریخ به نظر قانعکننده میآید: خطی از 1793-1794 تا 1917-1921 از فرانسه به آلمان و روسیه میرود، از طریق انقلابهای فرانسوی در 1830، 1848 و کمون پاریس؛ ظهور SPD تا 1914؛ وقایع روسیه در 1905 و 1917؛ و در نهایت به جنبش انقلابی ناموفق 1917-1921 که شرایط تقریباً انقلابی در آلمان، ایتالیا، انگلستان، اسپانیا و حرکتهای اعتصابی در تقریباً تمام بخشهای دیگر جهان به دنبال داشت. این آخرین موج اوج "جنبش کارگری کلاسیک" است. کلر جیمز CLR James در مورد لزوم احیای لحظه تاریخی سقوط جبهه آلمان-روسیه صحبت کرده است؛ به عبارت دیگر، اینکه شکست انقلاب آلمان و شکست جنبش انقلاب جهانی بهطور همزمان بهترین لحظه آن بود. مسیر توصیفشده همچنین چارچوب تاریخی برای ارتدوکسی لنین و تروتسکی را تشکیل میدهد. اگر انقلاب آلمان روسیه را از انزوا نجات داده بود، کل قرن بیستم مسیری کاملاً متفاوت میداشت. این دیدگاه تاریخی قطعاً یک آموزه مفید بود تا از تمام تلههای سوسیالدموکراسی، استالینیسم، مائوئیسم و ایدئولوژیهای جهان سوم اجتناب کنیم. زندگی در این سنت، خواه بهعنوان تروتسکیست، "کمپر سوم" یا چپگرای افراطی، به معنی قضاوت تاریخ از دیدگاه شورویهای آلمان و روسیه در 1917-1921 است. این نقطهنظر، معیار بدی برای قضاوت تاریخی نیست و قطعاً بهتر از دولت رفاه کینزی، موفقیت استالینیسم در اولین طرح پنجساله یا کمونهای کشاورزی پرکار در چین بهعنوان تصوری از آنچه یک جامعه سوسیالیستی بهنظر میرسد، است. اما جدا از این، این امر به بنبست منتهی میشود. این باعث میشود که تاریخ را بهعنوان یک استراتژیست برای کمنترن در سال 1920 ببینید که وظیفه خود را در جایی مییابد که انقلابهای مرکز و شرق اروپا علیه هابسبورگها، هوهن - زولرنها و رومانوفها شکست خوردهاند. یک شکاف تاریخی بین آن انقلابها، ویژگی دوگانه آنها، و زمان ما وجود دارد.
ویژگی دوگانه انقلاب اکتبر این بود که در آن وظایف تاریخی انقلاب بورژوایی توسط طبقه کارگر به پیش برده شد و پس از آن، ویژگی پرولتری انقلابی بهطور کامل توسط ضدانقلاب استالینیستی نابود شد. کشیدن خط "استمرار" بهطور غیرانتقادی از لنین و تروتسکی، بهعنوان ادامهدهندگان مارکس در اوایل قرن بیستم، و با این کار تبدیل انقلاب روسیه به معیاری برای کل قرن بیستم (بهعنوان "نقطه عطف تاریخی که تاریخ از چرخش خود سر باز زد"، همانطور که کسی گفته است)، معادل پذیرش یک دیدگاه کامل تاریخی است، برای قبل و بعد از 1917. بیش از هر چیز، با این دیدگاه یک اسطوره در مورد سوسیالدموکراسی آلمان بهعنوان یک شکل انقلابی، پیش از یک تاریخ مشخص، چه 1890، 1898 یا 1914، که در آن، آن حزب در نهایت توسط "نقدگرایی" شکست خورد، پذیرفته میشود. اگر یک اسطوره بنیادی برای دیدگاهی که در عبارت "بهترینهای سوسیالدموکراسی آلمان و بلشویکهای روسی" خلاصه شده و اکنون مشکلساز شده است، وجود داشته باشد، آن تصویر خوشبینانه از SPD اولیه است. تحت تاثیر این دیدگاه بود که چپ بینالمللی با تصورات روشنگری پوشیده شد که ریشه در طبقه کارمندی دولتهای استبدادی روشنگر داشت.
این بنبست در چند سطح قابل مشاهده است. بیایید با "ماتریالیسم سطحی" غیر مارکسیستی که برای جنبش کارگری کلاسیک که ابتدا مرکز آن در SPD بود، سپس در حزب بلشویکها، و برای اینترنشنالهای دوم، سوم و چهارم رایج بود، شروع کنیم.
همانطور که بسیاری از افراد پس از کشف دستنوشتههای 1844، گروندریسه، ردپای هگل در "کاپیتال"، "تزهای فوئر باخ " و آثار لوکاچ، کورش و غیره پرسیدهاند: چگونه ممکن بود که جنبش کارگری کلاسیک تحت سلطه "مارکسیسم سطحی" قرار گیرد؟ چرا ماتریالیسم پیشاکانتی (یعنی ماتریالیسمی که برخلاف آنچه مارکس بیان کرده، از گفتگو با ایدئالیسم آلمانی و فوئرباخ شکل نگرفته است) شباهت زیادی به ماتریالیسم قرن هجدهمی روشنگری فرانسوی-انگلیسی دارد، یا به عبارت دیگر، با ایدئولوژی انقلاب بورژوایی؟ چگونه میتوان توضیحی مارکسیستی برای هژمونی تاریخی مارکسیسم سطحی پیدا کرد، در حالی که خود مارکسیسم مخالف قضاوتهای روانشناختی/اخلاقی بر اساس این ایده است که "آنها اشتباه فکر میکردند"؟ پاسخ به نظر نمیرسد که خیلی دشوار باشد: اگر ماتریالیسم جنبش کارگری کلاسیک که در SPD از 1860 تا 1914 جمع شده بود، و در ادامه انقلاب روسیه، از نظر نظری هیچ تفاوتی با ماتریالیسم بورژوایی انقلابی نداشت، باید به این دلیل باشد که جنبش کارگری کلاسیک در مرکز و شرق اروپا ادامه انقلاب بورژوایی بود. در موقعیت کسانی که از SPD اولیه و قهرمانانه حمایت میکنند قرار گرفتن، یافتن یک توضیح قانعکننده دیگر سخت است. این در نهایت از نظریه تروتسکی در مورد توسعه ترکیبی و نابرابر دور نیست: جایی که بورژوازی ضعیف است و قادر به نبرد با رژیم قدیم نیست، این وظیفه به طبقه کارگر محول میشود. (اشتباه تروتسکی این بود که فکر میکرد طبقه کارگر در حال ساخت انقلاب سوسیالیستی است.) این "مارکسیسم سطحی" "جهانبینی" را ارائه میدهد که در بروشورهای عمومی انگلستان در اواخر قرن نوزدهم، در آثار ببل، کاوتسکی، ویلهلم لیبکنخت، برنشتاین پیش از اصلاحطلبی و پلخانف، یعنی افرادی که از دو اینترنشنال دوم، کسانی بودند که معلمان لنین و بلشویکها شدند.
این "مارکسیسم عامیانه" به "جهانبینی" منجر شد که در بروشورهای محبوب آخرین دوران انگلستان، در آثار ببل، کاتسکی، ویلهلم لیبکنخت، برنشتاین پیش از رِویزیونیسم و پلیکانوف – شخصیتهای برجسته دومین اینترناسیونال که معلمان لنین و بلشویکها بودند، بیان شد. نباید فراموش کنیم که لنین فقط حدود 1910-1912 شروع به درک کاتسکی و "مرکز" ارتدوکسی SPD کرد و در 1914 هنگامی که در روزنامهها خواند که SPD برای اعتبارهای جنگی رأی داده بود، باور نکرد. او تا این حد نزدیک به همان تأثیرات بود. او "امپریالیسم" را نوشت تا زانو زدن SPD را توضیح دهد؛ تروتسکی بعداً "عدم وجود رهبری انقلابی" را به توضیح شکست در غرب اروپا بعد از جنگ اضافه کرد. داستان رایا دونایفسکایا، که در پرترهاش از لنین توضیح داد چگونه او در سپتامبر 1914 به سرعت به کتابخانه زوریخ رفت تا منطق هگل را مرور کند و به دنبال توضیحی برای فاجعه SPD بگردد، ممکن است جعلی باشد؛ با این حال، "لنین دیرهنگام" هیچ تأثیر قابل توجهی بر مارکسیسم رسمی بعد از 1917، از جمله چهارمین اینترناسیونال نداشت. دیدگاههای فلسفی لوکاچ و کورش در 1923 با صدای بلند از کومینترن خارج شدند. در بخشهای فکریتر چپ آمریکا در اواسط دهه 1960 (قبل از موج ترجمهها از فرانسوی، آلمانی و ایتالیایی پس از 1968)، احتمالاً دقیقترین متن انگلیسی در مورد پسزمینه فلسفی مارکسیسم، اثر سیدنی هوک به نام "به سوی درک کارل مارکس" بود. البته این مسئله به هیچوجه به کسی برنمیگردد؛ بلکه فقط بازتابدهنده این واقعیت است که تأثیر کشف آثار اولیه مارکس، وسعت واقعی وابستگی او به هگل، انتقاد از ماتریالیسم عامیانه در "آراء در مورد فویرباخ"، و بهویژه گروندریسه، تنها محدود به دایرههای کوچک متخصصان در دهههای 1950 و 1960 بود. اما باید دلیل تاریخی دیگری نیز وجود داشته باشد؛ این فقط به این دلیل نبود که چه چیزی و چه زمانی منتشر شد (برای مثال، گروندریسه در 1941 برای اولین بار در مسکو منتشر شد با تیراژی تنها 200 نسخه).
راهحل این آناکرونیسم ایدئولوژیک در تاریخ مارکسیسم و تاریخ طبقه کارگر به وضوح نمیتواند همانطور که پیشتر گفتیم، این باشد که "آنها ایدههای اشتباهی داشتند". پاسخ باید در سطحی عمیقتر از تاریخ انباشت و چگونگی شکلگیری آن بهطور بینالمللی در جنگ طبقاتی نهفته باشد. دوباره این سنت بورديژیستی بود که چشماندازهایی را آشکار کرد که هرچند برای مباحثات دهههای 1960 و 1970 از اهمیت حاشیهای برخوردار ماندند، اما بهنظر من پیوندهایی میان مسئله کشاورزی، دورهبندی انباشت سرمایهداری، نقش تاریخی سوسیالدموکراسی و بلشویکها، و ارتباط تاریخی میان استبداد روشنفکری در قرن 17 و احزاب کمونیستی تودهای در قرن 20 برقرار میکنند.
جالبترین چشماندازی که برای روشنسازی این مسائل توسعه یافت، چشمانداز "نئو-بوردیژیستها" بود، جریانهای فرانسوی که تحت تأثیر بوردیگا بودند، اما بهطور غیرکورکورانهای از او پیروی نمیکردند؛ بهترینهای آنها تلاشی برای سنتز بین بوردیگا، که نسبت به اهمیت تاریخی شوراهای کارگری، شوراها و دموکراسی کارگری بیاعتنا بود و همه وزن را به حزب میگذاشت، و از طرف دیگر جریان چپ آلمانی-هلندی که شوراهای کارگری را ستایش میکرد و هر چیزی که پس از 1917 اشتباه رفت را به حساب "لنینیسم" مینوشت.
تمام این جریانهای فرانسوی متنی از مارکس را در مرکز قرار میدهند که در بلندمدت ممکن است از هر ماده جدیدی که در دهههای 1950 و 1960 منتشر شد، مهمتر باشد: همانطور که به آن "فصل ششم منتشر نشده" از جلد اول "کاپیتال" گفته میشود. دلیل اینکه چرا مارکس این فصل را از نسخه اصلی جلد اول حذف کرد، مشخص نیست. اما این یک "فنامنولوژی روح" مادی است. ده صفحه از آن کافی است تا ادعای آلتوسر را که میگوید مارکس در "دوره بعدی" خود هگل را فراموش کرده بود، نقض کند. تأکید بر تداوم با روش هگل کمترین نکته نیست؛ دستهبندیهای بنیادی که در این متن گنجانده شدهاند، تمایز بین ارزش اضافی مطلق و نسبی است و آنچه که مارکس بهعنوان فازهای "گسترده" و "متمرکز" انباشت توصیف میکند، که با "فرمهای" مطلق و "واقعی" تحت سلطه کار در زیر سرمایه همراستا هستند. اینها بهطور بسیار نظری معرفی میشوند؛ مارکس هیچ تلاشی برای اعمال آنها بر تاریخ نمیکند. اما جریانهای فوقچپ فرانسوی در عوض تلاشی برای دورهبندی تاریخ سرمایهداری طبق این تمایز انجام دادهاند. مفاهیم "گسترده" و "متمرکز" در توسعه سرمایهداری منحصر به مارکسیستها نیست؛ تاریخنگاران اقتصادی بورژوایی نیز آنها را بهعنوان ابزاری توصیفی بهکار میبرند. یکی از این جریانها انتقال را بهطور خلاصه چنین بیان کرد: "مرحلهای که کارگر را از ماهیت خود تهی میکند تا فقط پرولتاریا باقی بماند." در یک جمله تمام مدرسه گوتمن از تاریخ جدید کار را رد میکند. انتقال به انباشت "متمرکز" در فصل ششم مارکس بهعنوان "کاهش کار به عمومیترین شکل سرمایهداری کار انتزاعی" معرفی شده است که خلاصهای از فرآیندهای تولید انبوه و کار است که ویژگی قرن بیستم در دنیای پیشرفته سرمایهداری است. به اصطلاح تاریخ جدید کار تماماً نوستالژی برای مرحله قبلی تسلط رسمی است.
"فصل ششم منتشر نشده" همچنین نور جدیدی بر "رنسانس هگلی" در مارکسیسم میافکند و پرسشی را در مورد اینکه چرا توجه جدی به پیشزمینه هگلی مارکس تنها در آلمان دهه 1920 مطرح شد (لوکاچ، کورش، مدرسه فرانکفورت) و در فرانسه تنها در دهه 1950 ریشه دواند، مطرح میکند. در حقیقت، در فرانسه مارکسیسم عامیانه – در میان روشنفکران – تنها در دهههای 1930-1940 به یک ایدئولوژی مد روز تبدیل شد، چه در دوره جبهه مردمی و چه در دوران مقاومت. چه چیزی میتواند این شکاف بزرگ 30 ساله بین فرانسه و آلمان را توضیح دهد؟ پاسخ بدیهی باید پیشتازی عظیم در توسعه صنعتی باشد که آلمان در دهه 1920 داشت، سطحی که فرانسه در حدود دهه 1950 به آن رسید. به نظر میرسد ارتباطی بین مارکسیسم "هگلیشده" و شرایط آنچه که ما "انباشت متمرکز" و "تسلط واقعی" مینامیم وجود دارد. همچنین عجیب است که ایتالیا یک فرهنگ مارکسیستی پیشرفتهتر و به مراتب "آلمانیتر" داشت، خیلی پیش از آنکه چنین چیزی در فرانسه مشاهده شود. این باید بهطور خاص با وضعیت ایتالیا بهعنوان یک "دیرآمد" سیاسی در مقایسه با فرانسه که در اقتصاد سرمایهداری شمال اقیانوس اطلس اولیه شرکت داشت و موج انقلاب بورژوایی 1770-1815 را تجربه کرده بود، ارتباط داشته باشد. سنت ژاکوبنی در فرانسه که در عقلگرایی کومته، سنسیمون و گسده، ایدهآلیسم کانتی ژورس یا عقلگرایی حتی در سنت آنارشیستی (با باور به علم ضدکلیسایی) یا در نهایت "پوزیتیویسم لائیک و جمهوریخواهانه" جمهوری سوم تجلی مییافت، همه زیر سطح تفکر آلمانی پساکانتی قرار داشت؛ ایتالیا در طی دهه 1890 به نوعی "آلمانیشده" بود؛ در حالی که فرانسه این روند را تنها بین دهههای 1930 و 1940 تجربه کرد.
سنت لنین-تروتسکی تاریخ را به دو دوره تقسیم میکند که توسط جنگ جهانی اول از هم جدا شدهاند، جنگی که "دوره انحطاط امپریالیستی" را آغاز کرد. منابع نظری این دیدگاه از بحث در مورد "سرمایهداری انحصاری" میآید که پیش از جنگ جهانی اول مطرح شده بود: هابسون، هیلفردینگ، لنین. این دیدگاه از طریق جزوه لنین با عنوان "امپریالیسم" به طور موقت محبوب شد. در دوران شکوه دومین اینترناسیونال، سرمایهداری متفاوت از آنچه که مارکس توصیف کرده بود به نظر میرسید (مهم است که به یاد داشته باشیم که جلد دوم و سوم "کاپیتال" تنها در دهههای 1880 و 1890 منتشر شد؛ رابطه بیشتر سوسیالیستها با "اقتصاد مارکس" حول جلد اول و بهطور واقعگرایانهتر، جزوههای مردمی مانند "دستمزد، بها و سود" میچرخید). به نظر میرسید که سرمایهداری از مرحله "رقابتی" یا "لِیزه-فره" به مرحلهای از کارتلها، انحصارها، امپریالیسم، هدایت دولتی، ظهور سرمایهداری مالی، مسابقات تسلیحاتی و تصرفهای استعماری منتقل شده است: همه عناصری که هیلفردینگ در سال 1910 با اصطلاح "سرمایهداری سازمانیافته" توصیف کرده بود. جنگ جهانی اول نقطه عطف بود. انقلاب روسیه نشان داد که به گفته لنین "در پشت هر اعتصابی انقلاب پرولتری نهفته است"، و دوره 1917-1921 تقریباً این را تایید میکرد. سپس، پس از یک تثبیت گذرا، در سال 1929، یک رکود جهانی، فاشیسم، استالینیسم و جنگ جهانی دوم پی آمدند، که دوباره یک سری جنگهای ملی آزادیبخش به دنبال داشت. چه کسی در سال 1950 جرات میکرد بگوید این "دورهی انحطاط امپریالیستی" نیست؟ چنین پدیدههای کاملاً عینی بهعنوان سیمان برای یک جهانبینی کامل عمل میکردند، که شکل اولیه آن در سالهای اولیه کمینترن بهدست آمده بود: تداوم با مارکسیسم عامیانه کائوتسکی پیش از 1914، توصیف دوره با اصطلاح "سرمایهداری انحصاری"، که ماهرانه توسط بوخارین بیان شد، نظریههای تروتسکی درباره انقلاب دائمی و توسعه ترکیبی و نابرابر، و توصیف این دوره توسط کنگرههای کمینترن بهعنوان دوره "انحطاط امپریالیستی". این حداقل شکل فشرده آن میراث بود که در بهترین تلاشهای اواخر دهه 1960 و اوایل دهه 1970 برای برقراری ارتباط با پتانسیل انقلابی کریدور آلمانی-لهستانی-روسی 1905 و 1917-1921 درک میشد. این دورهبندی تاریخ مدرن این امکان را فراهم میکرد که دنیا را "از مسکو در سال 1920" ببینیم، بهطوری که تحلیل تاریخ انقلاب روسیه و کمینترن بین سالهای 1917 تا 1928 در کانون توجه قرار میگرفت و به نظر میرسید پر از پیآمدها است. در آن تاریخ، سنگ جادویی قرار داشت، چه شما تروتسکیست بودید، طرفدار شاختمن بودید، یا از چپ افراطی. این دیدگاه کسانی بود که در اواسط دهه 1970 دیگر هیچ توهمی در مورد سوسیالدموکراسی، استالینیسم یا بناپارتیسم کشورهای جهان سوم نداشتند، یا کسانی که در مقابل آنها از موضع دموکراسی انقلابی کارگری از نوع شوراها/شوراهای کارگری ایستاده بودند. به نوعی، این یک توضیح کاملاً هماهنگ از جهان به نظر میرسید، و تا اواسط دهه 1970 همینطور بود. آیا بالاترین بیان جنبش انقلابی کارگری در آلمان و روسیه رخ نداده بود؟ آیا از آن زمان همه چیز یک فاجعه و کابوس بوروکراتیک نبوده است؟ بوردیگا این نگرش را پیشبینی کرده بود، زمانی که در دهه 1950 نوشت که "تنها به این دلیل که توسعه اجتماعی در یک منطقه (که منظور او اروپا و ایالات متحده بود) به مرحله قبل از آخر رسیده است، به این معنی نیست که آنچه در سایر نقاط جهان اتفاق میافتد بیاهمیت باشد". برای این جهانبینی (که در آن زمان توسط نویسنده نیز به اشتراک گذاشته میشد)، آنچه در باقی دنیا اتفاق میافتاد، از نظر اجتماعی واقعاً بیاهمیت بود. چه کسی جدی میخواست چین، کره شمالی یا آلبانی، یا جنبشهای ملی آزادیبخش و دولتهای آنها را بهعنوان الگو برای کارگران آمریکایی یا اروپایی قرار دهد؟ اما چنین دیدگاهی، اگرچه بهطور دقیق درست بود، با این حال کافی نبود.
چرا کافی نبود؟
چون این دیدگاه دو توسعه را نادیده میگرفت که در اواسط دهه 1970 پیشرفت زیادی کرده بودند: حرکت دوگانه صنعتیشدن در دنیای سوم و توسعه فناوری-محور ("های تک") در بخشهای پیشرفته، که در آستانه تأثیرگذاری بر حرکت طبقه کارگر غربی بودند، که کل این دیدگاه قبلی بر آن استوار بود. در سال 1970، در میان شور و هیجان استالینیستی، مائوئیستی و جنبشهای دنیای سوم در مورد انقلابهای کشاورزی-بوروکراتیک، کاملاً درست و انقلابی بود که طبقه کارگر غربی را بهعنوان تنها طبقهای ببینیم که میتواند واقعاً به پایان دادن به جامعه طبقاتی بپردازد. در آن زمان لازم بود که ایدئولوژی دنیای سوم رد شود، همانطور که هنوز هم لازم است بقایای آن که اکنون به شدت ضعیف شدهاند رد شوند. اما آنچه که از آن زمان تغییر کرده است، قطعاً این است که فرایند د-صنعتیشدن در غرب و صنعتیشدن در دنیای سوم (دو روی یک سکه) حرکتهای واقعی کارگری را در دنیای سوم ایجاد کرده است، با کره جنوبی بهعنوان جدیدترین نمونه. تا اواسط دهه 1970، جهان تقریباً به همان شکلی بود که میتوانست از دیدگاه اولیه و قهرمانانه کمینترن که در بالا ترسیم شد، پیشبینی شود. کشورهایی که در سال 1914 هسته صنعت جهانی را تشکیل میدادند (غرب اروپا، ایالات متحده و ژاپن)، هنوز هم هسته بودند. در قالب بحث قبلی: اگر یک کشور تا پیش از 1860 "داخلی بازسازی نشده" بود، نمیتوانست بخشی از "باشگاه صنعتی" در سال 1914 باشد و همچنین نمیتوانست در حدود سال 1975 بخشی از آن باشد. بهعلاوه، اگر به کل منطقه سرمایهداری پیشرفته نگاه کنیم، درصد کارگرانی که در تولید صنعتی در کشورهای صنعتی پیشرفته مشغول به کار بودند — درصدی که در آلمان و انگلستان در حدود 1900-1914 اوج خود را با حدود 45% بهدست آورده بود — در اوایل دهه 1970 هنوز نزدیک به همان عدد بود. دنیای سرمایهداری پیشرفته از یک تقسیمبندی (بسیار کلی) از نیروی کار در سالهای 1900-1914 به این صورت حرکت کرده بود: 45% در صنعت، 45% در کشاورزی، 10% در بخش خدمات/کارهای دفتری، به 40-45% در صنعت، 5-10% در کشاورزی و 40-45% در بخش خدمات/کارهای دفتری (علاوه بر ایجاد یک بخش بزرگ تولید اسلحه که در آستانه قرن هنوز به سختی دیده شده بود). این چه معنی داشت؟ این بدین معنا بود که "داستان" توسعه سرمایهداری به این صورت بود. بین 1815 تا 1914، در دوره "سرمایهداری کلاسیک" یا "رقابتی"، سیستم بهویژه برای تبدیل کشاورزان به کارگران عمل کرده بود، حداقل در انگلستان، ایالات متحده، فرانسه و آلمان. در دوره بعد از 1914 (که در واقع از حدود 1890 آغاز شده بود)، مرحله جدید "سرمایهداری سازمانیافته"، "سرمایهداری انحصاری"، "دوره انحطاط امپریالیستی" با تخلیه جمعیتهای روستایی در غرب جهان (همچنین در آمریکای لاتین، کارائیب، جنوب اروپا و آفریقا) ادامه یافت، اما برای چه هدفی؟ به جای افزایش جمعیت کارگران صنعتی، بهرهوری بسیار افزوده شده از درصدی از کارگران که در حال رکود بودند، برای ایجاد یک بخش خدمات/کارهای دفتری (و یک بخش تولید اسلحه) بهکار گرفته شد. برای بازگشت به موضوع اصلی، احزاب کمونیستی دقیقاً زمانی شروع به تحلیل رفتن، مغلوب شدن یا ادغام شدن در احزاب سوسیالدموکراتیک نوعی شدند که جمعیت کشاورزی کشور مربوطه به بخش جزئی (5-10%) از جمعیت فعال رسید. این امر بهعنوان مثال در فرانسه و اسپانیا در طول پانزده سال گذشته (تقریباً از 1975 تا 1990) رخ داده بود.
همین فرآیند در پرتغال به وقوع نپیوست، چرا که در این کشور بخش کشاورزی از تولیدکنندگان کوچک هنوز بخش قابل توجهی از جمعیت فعال را تشکیل میدهد. با این حال، این مسئله زمینهساز تحول PCI (حزب کمونیست ایتالیا) است و چیزی است که در شمال اروپا و ایالات متحده مدتها پیش رخ داده است. در نهایت، این مسأله به مشکلاتی که اروپا شرقی و اتحاد جماهیر شوروی با آن مواجه شدند نیز مربوط میشود، هنگامی که مرحله "اکتسابی" انباشت تکمیل شد و زمان گذار به مرحله فشردهای رسید که غرب در بحران 1914-1915 به آن رسید. به طور خلاصه، از استبداد روشنگرانه در قرن هفدهم تا احزاب کمونیستی در قرن بیستم، مسأله اصلی، مرحله اکتسابی انباشت است — تبدیل کشاورزان به کارگران. نتیجه نهایی این است که یک جامعه فقط زمانی کاملاً سرمایهداری است که درصد اندکی از جمعیت فعال در کشاورزی مشغول به کار باشد، یا اینکه یک جامعه فقط زمانی کاملاً سرمایهداری است که از مرحله اکتسابی/رسمی به مرحله فشرده/واقعی انباشت انتقال یابد. به عبارت دیگر، در سال 1900 نه اروپا و نه ایالات متحده به اندازهای که در آن زمان در حرکت سوسیالیستی تصور میشد، سرمایهداری نبودند، و جنبش کارگری کلاسیک، در جریان اصلی خود، عمدتاً حرکتی بود برای پیشبرد سرمایهداری و رساندن آن به مرحله فشردهاش.
خلاصه اینکه: سرمایهداری اول و پیش از همه به معنای انقلاب کشاورزی است.
در تاریخ چپ بینالمللی، مسئله کشاورزی معانی مختلفی داشته است. این موضوع در ارتباط با انقلابهای کشاورزی که با انقلابهای فرانسه و روسیه همراه بودند، کشاورزیسازی در جنوب ایالات متحده تا پیش از جنگ داخلی، رکود کشاورزی پس از 1873، و تخلیه روستاهای اروپا پس از جنگ جهانی دوم مطرح شد. بدون شک اینها پدیدههای بسیار متفاوتی هستند که نباید بیتوجه به هم ریخته شوند. اما بیایید بر انباشت فشردهای که به کاهش جمعیت کارگری کشاورزی به 5-10% از کل مربوط است، متمرکز شویم، که در آن ما جامعهای "کاملاً سرمایهداری" را در نظر میگیریم. کشاورزی کاملاً سرمایهداری، کشاورزی مکانیزه به سبک آمریکایی است. "مسئله کشاورزی" به این معنا در فرانسه در سال 1789 حل نشد بلکه بین 1945 و 1973 حل شد. ارتباطی که میان کشاورزی و انباشت فشرده در صنعت وجود دارد، کاهش هزینههای غذا بهعنوان درصدی از کالاهای مصرفی کارگران است که موجب ایجاد قدرت خرید برای کالاهای مصرفی بادوام، مانند اتومبیلها، میشود که در تولید انبوه قرن بیستم نقش مرکزی دارند.
بیایید آنچه را که پیشتر گفتیم خلاصه کنیم و دوباره به بوردیگا و نئو-بوردیگیستها بازگردیم. مارکسیسم مبتذل یک ایدئولوژی از روشنفکران اروپای مرکزی و شرقی بود که با جنبش کارگری مرتبط بود و در تلاش برای تکمیل انقلاب بورژوایی بود (مارکسیسم دومین و سومین اینترنشنال). مشابهت آن با مادیگرایی بورژوایی پیش از کانتی و پیش از 1789 نتیجهی یک "اشتباه" نیست ("آنها ایدههای اشتباهی داشتند")، بلکه یک بیان دقیق از محتوای واقعی جنبشی است که آن را تولید کرد. این محتوا در نهایت در چارچوب یک تقسیمبندی تاریخی از تاریخ سرمایهداری قابل درک است، که مکمل دیدگاه لنین و تروتسکی از "دوره انحطاط امپریالیستی" با مفاهیم سلطهی گسترده/رسمی و انباشت فشرده/واقعی است. کل نظریهی لنین/هیلفرینگ/دومین اینترنشنال از "سرمایهداری سازمانیافته" و "سرمایهداری انحصاری" در واقع یک روش پوشیده برای نامگذاری انتقال از مرحله گسترده به مرحله فشرده است. بنابراین، دیدگاه "مارکسیستی رسمی" در واقع دیدگاه یک نخبه دولتی در حال شکلگیری است، چه در قدرت باشد و چه نباشد، و دیدگاهی است که به یک شکل جدید از سرمایهداری (سلطه واقعی) میانجامد که خود را "سوسیالیسم" مینامد. این تحلیل قانعکننده است زیرا نیازی به اخلاقگرایی ندارد و یک توضیح "سوسیولوژیکی" برای یک "شناختشناسی" فراهم میکند. این که این لایه اجتماعی مادیگرایی به سبک روشنگری را پیش برده است دقیقاً به این دلیل است که این لایه یک طبقه مقامات دولتی پیشا-دولتی در یک رژیم توسعه است، و دیدگاه اقتصادی آن که در نظریه لنینیستی از امپریالیسم نوشته شده است، همان اقتصاد این لایه اجتماعی است. این مارکسیسم واقعی نیست، زیرا تمایل دارد تحلیل روابط تولید و نیروهای تولید را با تحلیلهای (در نهایت دئیورینگیشی) از "خشونت" جایگزین کند. از لنین و بوخارین تا باران و سویزی و از آن تا بتلهایم و امین و پول پوت (با در نظر گرفتن قطیعت و انحطاط عظیم، اما همچنین تداوم قابل مشاهده) نظریه "سرمایهداری انحصاری" - یک نظریه از خدمات مدنی دولتی است. این اساساً ضد کارگری است: این نظریه رفورمیسم طبقه کارگر غربی را به عنوان نماینده سودهای امپریالیستی میبیند و در کشورهایی که در آنجا قدرت را اعمال میکند، منافع متضاد نخبگان بوروکراتیک دولتی و طبقات کشاورز و کارگر را پنهان میکند.
نئو-بوردیگیستهای فرانسوی، بهویژه کامات، نشان دادند که بهویژه در روسیه، مارکسیسم تدریجاً از یک نظریه "جامعه انسانی مادی" که از یک حرکت واقعی "زاده میشود" و از سرمایهداری بالغ برمیخیزد، به چیزی تبدیل شد که در شرایط یک سرمایهداری پیشاتاریخی "ساخته" میشود. این را میتوان در تضاد میان "دیدگاه مارکسیستی" در مورد مسئله روسیه، همانطور که مارکس در سالهای 1878-1883 آن را توسعه داد، و جدال بلشویکها با آخرین مرحله جنبش پوپولیستی در دهه 1890 مشاهده کرد. هرچند مارکس برای روسیه ممکن است امکاناتی را میدید که جامعه کشاورزی روسی به عنوان مبنای یک "پرش" مستقیم به سوی کمونیسم فراهم میکند، اما هرگز چیزی که تروتسکی در سال 1936 نوشت، "سوسیالیسم در برابر سرمایهداری در تنهای فولاد و بتن است" را نمینوشت. این به این معنا نیست که در آثار مارکس مبنایی برای یک گفتمان تولیدگرایانه وجود ندارد، بلکه این که آنچه مارکس را از هر مارکسیسم در اینترنشنال دوم، سوم و چهارم جدا میکند، این است که او از مادیگرایی "پیشکانتی" فراتر رفته است و به طور قابل توجهی از علم اقتصادی که در اصطلاح "سرمایهداری انحصاری" آمده است و بیانگر دیدگاه طبقهای از مقامات دولتی به جهان است، فراتر رفته است. در جنگ میان لنین و پوپولیستها در دهه 1890، یک جنگ برای معرفی این مارکسیسم کوتاهشده در روسیه، همه ابعاد تحلیل مارکسیستی "مسئله روسیه" پیش از 1883 که بوردیگا به آن اشاره کرده بود، در آواز یک سرود تولیدگرایانه گم شده بود. دیدگاه خطی و مکانیکی از "پیشرفت" - که هسته تفکر روشنگری تاریخی است و در مارکسیسم مبتذل به شکل "مراحل" توسعه تاریخی ظاهر میشود - هیچ تصوری از اهمیت کمون کشاورزی روسیه همانطور که مارکس آن را درک کرده بود، ندارد. هدف کمونیستی Gemeinwesen (جامعه انسانی مادی) با رویکرد تولیدگرایانه کاملاً تاریک میشود. هنگامی که بلشویکها به قدرت رسیدند، طرح بازتولید و دستهبندیهای بخش اول "کاپیتال" را پذیرفتند و آنها را به دستورالعملهای برنامهریزی اقتصادی ترجمه کردند، بدون آن که متوجه شوند این یک توصیف "ریکاردویی" بود که توسط خود مارکس در بخش سوم تضعیف شد. این به عنوان دستگاه مفهومی برای ایدئولوژی "فولادخوارها"ی برنامهریزیهای استالینی پس از 1928 عمل کرد[38]
میان مارکس و اینترنشنال دوم، و بعدها بلشویکها، تفاوت عظیمی وجود دارد، چه در "فلسفه" و چه در "اقتصاد"; این تفاوتها بیانگر "شناختشناسیهای اجتماعی" مختلف هستند که بر اساس دیدگاههای دو طبقه متفاوت، طبقه کارگر و مقامات دولتی، شکل گرفتهاند. از این رو، منطقی است که بگوییم بهترین بخشهای سوسیالدموکراسی آلمان و بلشویکهای روسیه به شدت با دولت درهم آمیخته است. یک چشمانداز انقلابی جدید نمیتواند هیچکدام از اینها را به عنوان پیشگامان مستقیم معرفی کند، بلکه تنها به عنوان انحرافی که در آن مارکسیسم با گفتمان دولتی که به آن بیگانه است، درهم آمیخته شد.
برخلاف انقلابیون سال 1910، ما امروز در غرب در دنیای کاملاً سرمایهداری زندگی میکنیم. دیگر هیچ فرآیند سرمایهگذاری در کشاورزی برای تکمیل وجود ندارد و مسئله کشاورزی برای طبقه کارگر دیگر مطرح نیست. در حالی که ما یک بحران اقتصادی جهانی را تجربه میکنیم که به اندازه بحران سال 1930 جدی است، تمام دیدگاههای انقلابی پیشین محو شدهاند و تصاویری مثبت از جهانی فراتر از سرمایهداری بیشتر از همیشه مبهم هستند. (البته تاریخ اخیر مثالهای زیادی در معنای منفی ارائه میدهد.) با این حال، اگر درک کنیم که بسیاری از آنچه امروز در حال فروپاشی است در نهایت میراث دولتهای استبدادی روشنگری و ساختارهای مدرن آنها است، میتوانیم ببینیم که بسیاری از ابزارهای مفهومی برای تکمیل انقلاب بورژوایی طراحی شدهاند و توسط جنبشهایی تولید شدهاند که در نهایت به دست مقامات دولتی هدایت شدند، چه در حالت بالقوه و چه در عمل. با آزاد کردن مارکسیسم از این میراث دولتی، میتوانیم بالاخره شروع کنیم به درک جهان از دیدگاه "حرکت واقعی که در برابر چشمان ما در حال انجام است" (مانیفست کمونیستی).
کتابشناسی
یکی از اهداف این مقاله آشنا ساختن خوانندگان دنیای انگلیسیزبان با شخصیت و ایدههای بوردیگا بود.متاسفانه بسیاری از منابعی که این مقاله از آنها استفاده کرده، تنها به زبان ایتالیایی یا فرانسوی منتشر شدهاند، عمدتاً توسط انتشارات چپگرای گمنامی که دیگر وجود ندارند. بنابراین این منابع، برخلاف متون خود بوردیگا، عملاً غیرقابل دسترسی هستند. خوانندگانی که به دنبال دریافت متون موجود بوردیگا به زبانهای مختلف هستند، میتوانند با حزب کمونیست بینالمللی، خیابان مازینی 30، شیو، ایتالیا تماس بگیرند. [در حال حاضر بسیاری از متون بوردیگا به صورت آنلاین قابل دسترسی هستند، برای مثال در http://www.sinistra.net/lib/bor/bordiga.html و به زبان انگلیسی در http://libcom.org/tags/amadeo-bordiga. همچنین متون ژاک کاماته، داؤه و غیره نیز به صورت آنلاین در دسترس هستند. – مترجم]
مهمترین متون بوردیگا عبارتند از: Strutture economica e sociale della Russia d'oggi (انتشارات برنامه کمونیستی، 1976) که کار بزرگ او درباره اقتصاد روسیه است. بخش عمدهای از آن به زبان فرانسوی منتشر شده است تحت عنوان Russie et Révolution dans la théorie Marxiste (انتشارات اسپارتاکوس، 1975). Storia della sinistra comunista (انتشارات برنامه کمونیستی)، تاریخ فاکسیون بوردیگا از 1912 تا 1921، از سال 1964 در سه بخش متوالی منتشر شد. مقالات کوتاهتر اما بنیادی او شامل Proprietà e capitale (انتشارات ایسکرا، فلورانس، 1980) و Mai la merce sfamera l'uomo: la questione agraria e la teoria della rendita fondiaria secondo Marx (انتشارات ایسکرا، 1979) هستند. مجموعهای فرانسوی از برخی متون کوتاه بوردیگا، از جمله تفسیر او بر Manuscrits économiques et philosophiques de 1844 مارکس، توسط ژاک کاماته منتشر شده است و با مقدمهای تحت عنوان Bordiga et la passion du communisme (انتشارات اسپارتاکوس، 1974) منتشر گردیده است.
تا جایی که من میدانم، هیچ مطالعه جامع و مناسبی از بوردیگا وجود ندارد. دو زندگینامهای که در آنها شدیدترین اشتباهات و اتهامات وجود ندارد عبارتند از: A. de Clementi Bordiga (تورین، 1971) و یک زندگینامه از یک اندیشمند PCI، Franco Livorsi، Amadeo Bordiga (رم، 1976). یک ارائه از دیدگاههای بوردیگا درباره پدیده شوروی در Lilliana Grilli, Amadeo Bordiga: capitalismo sovietico e comunismo (میلان، 1982) آمده است. بهترین ارائه کلی از بوردیگا و نظریات او که بر این مقاله تأثیر گذاشتهاند در مقاله Jacques Camatte، Bordiga et la révolution russe: Russie et necessité du communisme در مجله Invariance, Annee VII, Serie II, No. 4 قرار دارد. یک ارزیابی انتقادی از فاکسیون بوردیگیسم در La Gauche Communiste d'Italie که در سال 1981 توسط Courant Communiste International منتشر شده است، آورده شده است. یک دیدگاه "بوردیگیستی" درباره انقلاب روسیه و پیامدهای آن در یک شماره سهگانه از Programme communiste, Bilan d'une révolution (شمارههای 40-41-42، اکتبر 1967-ژوئن 1968) منتشر شده است، که در آن زمان مجله نظریهای یکی از احزاب بوردیگیستی فعال بود. من نتواستم تعیین کنم که آیا دیدگاههایی که در این شماره بیان شدهاند توسط خود Amadeo Bordiga نوشته یا تأیید شدهاند یا خیر.
دو اثر دیگر مرتبط که به طور انتقادی از بوردیگا استفاده میکنند عبارتند از: Jean Barrot, Le mouvement communiste (انتشارات Champ Libre، پاریس، 1972) و Jacques Camatte, Capital et Gemeinwesen: Le 6e chapitre inédit et l'oeuvre economique de Marx (انتشارات اسپارتاکوس، پاریس 1978).
اطلاعات زیادی در مورد بوردیگا در دورهای که بیشترین تأثیر را داشت، در تاریخ شبهرسمی حزب کمونیست ایتالیا توسط Paolo Spriano, Storia del Partito Comunista Italiano, Vol. I Da Bordiga a Gramsci (تورین، 1967) موجود است. این اثر همانند اثر Livorsi نیاز به مقداری احتیاط دارد.
یادداشتها:
[1] - B. Moore, Social Origins of Democracy and Dictatorship, بوستون 1966
[2] - A. Ulan, The Unfinished Revolutionنیویورک، 1960).
[3] - A. Gerschenkron, Economic Backwardness in Historical Perspective, (بوستون، 1962).
[4] - E. Preobrazhenski, The New Economics, آکسفورد 1965، بخش II.
[5] همچنین به کتابشناسی بالا مراجعه کنید.
[6] منبع همان.
[7] دیدگاه "بالغ" در مورد ارتباط بین مسئله کشاورزی و سرمایهداری در A. Bordiga, Mai la merce..., 1979 یافت میشود.
[8] همچنین به Bilan d'une révolution, Programme communiste, شمارههای 40-41-42، اکتبر 1967-ژوئن 1968، که در یادداشتهای کتابشناسی نیز ذکر شده است، مراجعه کنید.
[9] تکامل پیشبینی بوردیگا از یک بحران جهانی بزرگ در سال 1975 در F. Livorsi, op. cit., صفحههای 426-444 ارائه شده است.
[10] برای یک بحث فشرده از نقد بوخارین بر پریوبراژنسکی، به Bilan d'une révolution, صفحات 139-140 مراجعه کنید. در مخالفت با چپهای فوق صنعتیسازی، بوخارین گفت که طبقه کارگر "مجبور خواهد شد دستگاه اداری عظیمی بسازد... تلاش برای جایگزینی تمام تولیدکنندگان کوچک و کشاورزان کوچک با مقامات دولتی، دستگاهی به وجود میآورد که آنقدر عظیم است که هزینههای نگهداری آن به طور غیرقابل مقایسهای از هزینههای تولیدات غیرمولد ناشی از شرایط آشفته تولید کالاهای کوچک بیشتر است: در مجموع، تمام دستگاه اقتصادی دولت پرولتری نه تنها تسهیل نمیکند بلکه عملاً مانع توسعه نیروهای تولیدی میشود. این منجر به نتیجه مخالف آنچه که باید تحقق یابد، میشود." (ibid.)
[11] جنبه "بوخارینیستی" ارزیابی تروتسکی از چرخش استالینی به "چپ" پس از 1928 در Bilan d'une révolution, op. cit., صفحه 148 اشاره شده است.
[12] این مداخله در جلسه ششم کمیته اجرایی بینالمللی کمینترن در سال 1926 انجام شد. Ibid., صفحه 38.
[13] درباره ماهیت سرمایهداری کولخوز، به Bilan d'une révolution, صفحات 172-179 مراجعه کنید.
[14] مفهوم بوردیگا از "انقلاب دوتایی" در آثارش گسترش یافته است. به عنوان مثال، A. Bordiga, Russie et révolution..., صفحه 192 به بعد.
[15] وی.آی. لنین، مالیات در طبیعت (اهمیت سیاست جدید و شرایط آن) در آثار جمعآوری شده، جلد 32، صفحات 329-369، تحلیل لنین از رابطه بین سرمایهداری تولیدکنندگان کوچک و سرمایهداری دولتی در سال 1921 را ارائه میدهد.
[16] فریادهای شاعرانهترین فرمولههای تروتسکی در مورد رشد نیروهای تولیدی در "دولت کارگری" استالینی در ابتدای کتاب انقلاب خیانتخورده (1936) آمده است.
[17] این فرمولبندی در Bilan d'une révolution، صفحه 95 استفاده شده است.
[18] نقل شده در Grilli, op. cit., صفحه 282.
[19] تروتسکی، انقلاب خیانتخورده (نیویورک، 1972)، صفحه 8.
[20] برای توضیح دقیقتر این دیدگاه، به Schachtman, Max, The Bureaucratic Revolution (نیویورک 1962) مراجعه کنید.
[21] برای بحث در مورد تکامل اندیشه مارکس در مورد کمون روستایی روسیه و "فرصت تاریخی" از دست رفته روسیه برای عبور از مرحله سرمایهداری، به Bordiga, Russie et révolution dans la théorie marxiste، صفحات 226-297 مراجعه کنید.
[22] درباره دخالت عمیق مارکس در مسئله کشاورزی روسیه در دهه آخر زندگیاش، به مقاله Teodor Shanin "Late Marx" در T. Shanin, ویراستار. Late Marx and the Russian Road, نیویورک 1983 مراجعه کنید. همچنین به J. Camatte, Bordiga et la révolution russe...، صفحات 15-23.
[23] نامه مارکس از نوامبر 1877 به زبان آلمانی در Maximilien Rubel, ویراستار، Marx-Engels: Die russische Kommune (1972)، صفحات 49-53 منتشر شده است. (ترجمه ما در متن)
[24] به یادداشت 22 مراجعه کنید.
[25] تحلیلهایی که فاکسیون بوردیگا در سالهای 1921-24 از فاشیسم ایتالیا انجام داد، که بیشک بخشی از آن توسط خود بوردیگا نوشته شده است، در Communisme et fascisme (انتشارات Programme communiste، 1970) در دسترس است.
[26] همانطور که مارکس در مانیفست گفت، کمونیسم یک ایدهآل نیست که باید تحقق یابد؛ برعکس، "هیچ چیز جز حرکت واقعیای که در برابر چشمان ما در حال وقوع است نیست". برای بحثی در مورد کمونیسم به عنوان "حرکت واقعی"، به Jean Barrot, Le mouvement communiste (انتشارات Champ Libre، 1972) مراجعه کنید.
[27] برای نقد فرمالیسم که سوسیالیسم را به عنوان مسئلهای از "اشکال سازمانی" میبیند، به مقاله Jean Barrot Contribution à la critique de l'idéologie ultra-gauche (Leninisme et ultragauche) در کتاب Communisme et question russe (انتشارات de la Tête de Feuilles، 1972)، صفحات 139-178 مراجعه کنید.
[28] این موضوع توسط L. Grilli, op. cit., صفحه 38 شرح داده شده است.
[29] یک مشابه در خود روسیه "مالیات لنینی" بود، به این معنا که حزب با اعضای جدید، شکلپذیر، بیتجربه یا به سادگی دارای انگیزههای شغلی که توسط استالینیستها علیه باقیماندههای گارد قدیمی دستکاری میشدند، غرق شد. همتای بینالمللی این دگرگونی در کمیته بینالمللی کمونیستی شخصیتهایی مانند Cachin در PCF یا Thälman در KPD بودند.
[30] برای اطلاعات بیشتر در مورد ظهور کشورهای در حال صنعتی شدن جدید و تأثیر آنها بر ایدئولوژیها در سراسر جهان، به Nigel Harris, The End of the Third World (لندن 1986) مراجعه کنید.
[31] برای اطلاعات در مورد سرمایهگذاری کشاورزی در انگلستان، به Robert Brenner, The Agrarian Origins of European Capitalism در T.H. Ashton و C.H.E. Philpin, The Brenner Debate (انتشارات Cambridge UP، 1985)، صفحات 213-327 مراجعه کنید.
[32] برای بررسی تأثیر سنت مرکانتایلی و اثرات آن، به Roman Szporluk, Communism and Nationalism: Karl Marx vs. Friedrich List (انتشارات Oxford UP، 1988) مراجعه کنید.
[33] برای بحث در مورد تأثیر بحران کشاورزی پس از 1873، به Hans Rosenberg, Grosse Depression und Bismarckzeit, برلین 1967 مراجعه کنید.
[34] مارکسیست فوقچپ هلندی، Herman Gorter، به شیوهای پیچیده اما درست در سال 1921 فقدان مسئله کشاورزی برای کارگران غربی را به عنوان جوهر تفاوت میان انقلاب روسیه و هر انقلاب ممکن در غرب درک کرده بود، تفاوتی که لنین در جزوهاش جریان چپ، بیماری کودکی کمونیسم آن را به حاشیه برد. به هرمان گورتر:نامه سرگشاده به رفیق لنین H. Gorter, Open Brief to Comrade Lenin, برلین 1921 مراجعه کنید.
[35]
[35] - Raya Dunayevskaya, Philosophy and Revolution (نیویورک 1975)، فصل 3.
[36] فصل ششم منتشر نشده" به عنوان ضمیمه در ترجمه انگلیسی جدید از بخش اول کاپیتال (نیویورک 1976) منتشر شده است که توسط انتشارات Penguin ارائه شده است. [ترجمه هلندی آن که توسط Sjarrel Massop انجام شده، در لینک زیر موجود است: https://www.marxists.org/nederlands/marx-engels/1864/resultate/index.htm - مترجم]
[37] به جزوه گروه فرانسوی Négation، Lip and the Self-Managed Counterrevolution (ترجمه انگلیسی توسط Black and Red، دیترویت، 1975) مراجعه کنید.
[38] - Rita di Leo, Operai e sistema sovietico (باری 1970)، در فصل اول یک بحث خوب درباره استفاده دولت شوروی از بخش اول کاپیتال به عنوان "دستورات کاربری" که از آن دستهبندیهای فرآیند برنامهریزی توسعه یافته است، ارائه میدهد.