مصاحبه با کارل مارکس/کارل مارکس
03-06-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
14 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
مصاحبه با کارل مارکس
کارل مارکس
شیکاگو تریبون
۱۸ دسامبر ۱۸۷۸
چاپ اول: این مصاحبه با کارل مارکس اولین بار در دسامبر ۱۸۷۸ در روزنامه آمریکایی شیکاگو تریبون منتشر شد. در زمان مصاحبه، مارکس ۷۰ سال داشت.
منبع: کتابخانه مجازی مارکسیستی حزب آرمان کارگران.
رونویسی و HTML: فرناندو ای. اس. آراخو .
برگردان به فارسی:آرمان جمهور
مصاحبه با کارل مارکس، بنیانگذار سوسیالیسم مدرن.
از خبرنگار اختصاصی ما در لندن
، ۱۸ دسامبر (۱۸۷۸).
کارل مارکس، بنیانگذار سوسیالیسم مدرن، در خانهای کوچک در هاورستوک هیل، محلهای در شمال غربی لندن، زندگی میکند. او که در سال ۱۸۴۴ به دلیل تبلیغ نظریههای انقلابی از وطن خود، آلمان، تبعید شد، از آن زمان تاکنون در تبعید زندگی میکند. او در سال ۱۸۴۸ به کشورش بازگشت، اما دو ماه بعد اخراج شد. مارکس سپس در پاریس اقامت گزید، جایی که سال بعد، ایدههای سیاسی او باعث اخراج دیگری برای او شد. از آن زمان، لندن را به عنوان مقر خود برگزیده است. اعتقادات او، از روز اول، دائماً برای او مشکلاتی ایجاد کرده است و با قضاوت از ظاهر خانهاش، آسایش زیادی برای او فراهم نکرده است. در طول این مدت، مارکس با لجاجتی که بدون شک مبتنی بر اطمینان او به درستی آنها بود، اعتقادات خود را موعظه میکرد. هر چقدر هم که با انتشار این ایدهها مخالف باشیم، باید اعتراف کرد که از خودگذشتگی این مرد، که اکنون در سن قابل احترامی قرار دارد، شایسته قدردانی است.
من دو یا سه بار دکتر مارکس را ملاقات کردم و او مرا در کتابخانهاش پذیرفت، همیشه با کتابی در یک دست و سیگاری در دست دیگر. او باید بیش از هفتاد سال سن داشته باشد. او مردی تنومند، با شانههای پهن و قامتی راست است. او پیشانی یک روشنفکر و رفتاری مانند یک یهودی فرهیخته دارد؛ مو و ریشش بلند و خاکستری است؛ ابروهای پرپشت بر چشمان سیاه و روشنش سایه افکنده است. او که اهل احتیاط نیست، معمولاً گرمترین استقبال را برای خارجیها نگه میدارد. با این حال، این آلمانی محترم که از بازدیدکننده استقبال میکند، قبول نمیکند با هیچ یک از هموطنانش صحبت کند مگر اینکه توصیهنامهای به او ارائه دهند. به محض اینکه کسی وارد کتابخانه میشود و مارکس عینک تک چشمی خود را تنظیم میکند، راهی برای گرفتن ژست روشنفکری، او از آن محافظهکاری که تا آن زمان نشان داده بود، دست میکشد. سپس، در مقابل بازدیدکننده مجذوب، دانش خود را در مورد انسانها و اشیاء از سراسر جهان شرح میدهد. در طول مکالمه، به جای آشکار کردن ذهن محدودش، به موضوعات زیادی میپردازد که در قفسههای کتابخانهاش وجود دارد. میتوان او را از روی کتابهایی که میخواند قضاوت کرد. خواننده وقتی بگویم که با نگاهی سریع به قفسهها چه چیزهایی را برایم آشکار کرده است، متوجه خواهد شد: شکسپیر، دیکنز، تاکری، مولیر، راسین، مونتنی، بیکن، گوته، ولتر، پین؛ مجموعههای اداری انگلیسی، آمریکایی و فرانسوی ( کتابهای بلوز )؛ آثار سیاسی و فلسفی به زبانهای روسی، آلمانی، اسپانیایی، ایتالیایی و غیره.
با کمال تعجب، مکالمات ما برای من آشکار کرد که مارکس با مشکلات بیست سال گذشته آمریکا کاملاً آشنا بود. دقت بینظیر انتقادات او از سیستم قانونگذاری ما، چه در سطح فدرال و چه در سطح ایالتی، این تصور را در من ایجاد کرد که او از منابع معتبری اطلاعات دارد. با این حال، این دانش محدود به آمریکا نیست، بلکه کل اروپا را نیز در بر میگیرد.
وقتی به موضوع مورد علاقهاش، سوسیالیسم، میرسد، به آن نطقهای ملودرامی که معمولاً به او نسبت میدهند، نمیپردازد. او با چنان وقار و انرژیای به برنامههای آرمانشهری خود برای «رهایی بشریت» پایبند است که نشان میدهد او معتقد است نظریههایش روزی، اگر نه در این قرن، در قرن آینده محقق خواهند شد.
دکتر کارل مارکس شاید در آمریکا بیشتر به خاطر نقش دوگانهاش به عنوان نویسنده کتاب «سرمایه» و بنیانگذار بینالملل ، یا حداقل به عنوان یکی از ارکان اصلی آن، شناخته شده باشد. مصاحبه زیر، افکار او را در مورد این انجمن در شکل فعلیاش روشن خواهد کرد. در اینجا، اول از همه، گزیدههایی از اساسنامه منتشر شده در سال ۱۸۷۱ تحت نظارت شورای عمومی آورده شده است که به هر کسی اجازه میدهد تا قضاوتی بیطرفانه در مورد هدف و غایت بینالملل داشته باشد .
در طول دیدارم، به دکتر مارکس اشاره کردم که جی. سی. بنکرافت دیویس در گزارش رسمی خود در سال ۱۸۷۷ برنامهای را گنجانده است که به نظر من، تا به امروز، روشنترین و مختصرترین شرح اهداف سوسیالیسم است. او پاسخ داد که این برنامه از صورتجلسات کنگره سوسیالیستی گوتا ، که در ماه مه ۱۸۷۵ برگزار شد، استخراج شده است، اما ترجمه آن پر از خطا است. دکتر مارکس لطف کردند و آن را اصلاح کردند و من متن را همانطور که به من دیکته شده بود، در اینجا رونویسی میکنم:
حق رأی عمومی، برابر، مستقیم، مخفی و اجباری برای همه شهروندان بالای بیست سال در تمام انتخابات عمومی و شهری. روز انتخابات باید یکشنبه یا تعطیل رسمی باشد.
قانونگذاری مستقیم مردمی. جنگ و صلح توسط مردم تعیین میشود؛
ملت مسلح. ارتش دائمی را با یک نیروی شبهنظامی مردمی جایگزین میکند؛
لغو قوانین استثنایی، به ویژه قوانین مربوط به مطبوعات، اجتماعات و انجمنها؛ به طور کلی، همه قوانین؛
تأسیس دادگاههای مردمی. کمک حقوقی رایگان؛
آموزش عمومی و برابر مردم توسط دولت. آموزش اجباری. آموزش رایگان در تمام مؤسسات آموزشی؛
حداکثر میزان ممکن از حقوق و آزادیها، به معنای ادعاهای فوقالذکر؛
یک مالیات واحد و تصاعدی بر درآمد برای دولت و شهرداریها، به جای تمام مالیاتهای غیرمستقیم، به ویژه آنهایی که بر مردم فشار میآورند؛
حق نامحدود انجمن؛
ساعات کاری متناسب با نیازهای اجتماعی. ممنوعیت کار در روزهای یکشنبه؛
ممنوعیت کار کودکان و همچنین کارهایی که ماهیت آنها برای سلامتی مضر و برای اخلاق زنان توهینآمیز است؛
قوانینی که از جان و سلامت کارگران محافظت میکنند. کنترل بهداشتی محل سکونت کارگران. بازرسی کار در کارخانهها، کارخانهها و کارگاهها، و همچنین کار در منزل، توسط مقامات منتخب کارگران. قانونی که به وضوح مسئولیتها را تعریف میکند؛
تنظیم مقررات کار در زندانها
اطلاعیه بنکرافت دیویس همچنین شامل ماده دوازدهم، مهمترین ماده، است که ادعا میکند:
«تأسیس تعاونیهای تولیدی سوسیالیستی با کمک دولت، تحت کنترل دموکراتیک جمعیت کارگر.»
وقتی از دکتر پرسیدم چرا این مقاله را حذف کرده، پاسخ داد:
مارکس - در زمان کنگره گوتا در سال ۱۸۷۵، شکافی در سوسیال دموکراسی رخ داد. هواداران لاسال یک جناح را تشکیل میدادند؛ جناح دیگر عموماً برنامه بینالملل را پذیرفته بود و حزب آیزناخیستها نامیده میشد . ماده دوازدهم که در اینجا مورد بحث قرار میدهیم، به خود برنامه تعلق نداشت، بلکه به عنوان امتیازی به لاسالیها در مقدمه عمومی گنجانده شده بود. پس از آن دیگر به آن اشاره نشد. آقای دیویس به این واقعیت که این ماده به عنوان یک مصالحه و بدون هیچ اهمیت خاصی در برنامه گنجانده شده است، اشاره نمیکند. با این حال، او با نهایت جدیت بر آن تأکید میکند، گویی یک نکته اساسی است.
تریبون - اما آیا سوسیالیستها انتقال ابزار تولید به مالکیت اجتماعی جمعی را هدف بزرگ جنبش نمیدانند؟
مارکس - مطمئناً، ما میگوییم که نتیجهی جنبش چنین خواهد بود. و بنابراین مسئلهی زمان، آموزش و توسعهی اشکال اجتماعی بالاتر مطرح است.
سوال - آیا این برنامه فقط برای آلمان و یکی دو کشور دیگر قابل اجرا است؟
مارکس - فقط این نتیجهگیریها را از یک برنامه گرفتن، سوءتفاهم در مورد فعالیتهای جنبش خواهد بود. نکات متعددی در این برنامه هیچ اهمیتی در خارج از آلمان ندارند. اسپانیا، روسیه، انگلستان و آمریکای شمالی برنامههای خاص خود را دارند که با مشکلات خودشان سازگار شدهاند. تنها نکته مشترک، هدف نهایی است.
سوال - و آیا آن هدف نهایی، قدرت کارگران است؟
مارکس - و رهایی کارگران.
سوال - آیا سوسیالیست های اروپایی جنبش آمریکا را جدی می گیرند؟
مارکس - بله. این جنبش نتیجه طبیعی توسعه این کشور است. گفته شده است که جنبش کارگری آنجا از خارج وارد شده است. وقتی حدود پنجاه سال پیش، جنبش کارگری در انگلستان به سختی توانست جایگاه خود را پیدا کند، همین فرض مطرح شد. و این مدتها قبل از آن بود که حتی بحث سوسیالیسم مطرح شود! در آمریکا، جنبش کارگری از سال ۱۸۵۷ به بعد اهمیت بیشتری پیدا کرد. آن زمان بود که اتحادیههای محلی شتاب گرفتند و متعاقباً، یک اتحادیه مرکزی، دستههای مختلف حرفهای را گرد هم آورد و پس از آن اتحادیه ملی کارگران ظهور کرد. این پیشرفتهای زمانی نشان میدهد که سوسیالیسم در آمریکا بدون حمایت خارجی، صرفاً و صرفاً از تمرکز سرمایه و تغییراتی که در روابط بین کارگران و کارفرمایان رخ داد، متولد شد.
سوال - سوسیالیسم تاکنون چه دستاوردهایی داشته است؟
مارکس - دو نکته: سوسیالیستها نشان دادهاند که در همه جا یک مبارزه عمومی، سرمایه را در مقابل کار قرار میدهد؛ به طور خلاصه، آنها ویژگی جهانوطنی آن را نشان دادهاند. در نتیجه، آنها به دنبال ایجاد توافقی بین کارگران کشورهای مختلف بودهاند. این توافق از زمانی که سرمایهداران به طور فزایندهای جهانوطن میشوند، ضروریتر شده است. نه تنها در آمریکا، بلکه در انگلستان، فرانسه و آلمان نیز کارگران خارجی برای استفاده علیه کارگران کشور خودشان به کار گرفته میشوند. بلافاصله پیوندهای بینالمللی بین کارگران کشورهای مختلف ایجاد شده است. این ثابت کرده است که سوسیالیسم صرفاً یک مشکل محلی نیست، بلکه یک مشکل بینالمللی است که باید با اقدام به همان اندازه بینالمللی کارگران حل شود. طبقه کارگر به طور خودجوش خود را به حرکت در میآورد، بدون اینکه بداند این جنبش به کجا منجر خواهد شد. سوسیالیستها این جنبش را ایجاد نکردند، بلکه ویژگی و اهداف آن را برای کارگران توضیح دادند.
سوال - منظورتان، سرنگونی نظم اجتماعی غالب است؟
مارکس - در این سیستم، سرمایه و زمین دارایی کارآفرینان است، در حالی که کارگر چیزی جز نیروی کار خود که مجبور به فروش آن به عنوان کالا است، ندارد. ما تأکید میکنیم که این سیستم چیزی بیش از یک مرحله تاریخی نیست، که ناپدید خواهد شد و جای خود را به یک نظم اجتماعی برتر خواهد داد. ما در همه جا وجود یک جامعه تقسیم شده (به طبقات) را مشاهده میکنیم. تضاد بین این دو طبقه با توسعه منابع صنعتی در کشورهای متمدن همراه است. از دیدگاه سوسیالیستی، ابزارهای لازم برای انقلابی کردن مرحله تاریخی فعلی از قبل وجود دارد. در بسیاری از کشورها، سازمانهای سیاسی از اتحادیههای کارگری نیرو گرفتهاند. در آمریکا، نیاز به یک حزب کارگری مستقل امروزه مشهود است. کارگران دیگر نمیتوانند به سیاستمداران اعتماد کنند. دلالان و باندها کنترل نهادهای قانونگذاری را به دست گرفتهاند و سیاست به یک حرفه تبدیل شده است. این نه تنها در آمریکا صادق است، بلکه در آنجا مردم مصممتر از اروپا هستند. همه چیز سریعتر به بلوغ میرسد. هیچ حاشیهای وجود ندارد. ما مستقیماً به حقایق میپردازیم.
سوال - رشد سریع حزب سوسیالیست در آلمان را چگونه توضیح میدهید؟
مارکس - حزب سوسیالیست فعلی تولدی دیرهنگام داشت. سوسیالیستهای آلمانی مجبور نبودند از نظامهای آرمانشهری که در فرانسه و انگلستان به اهمیت رسیده بودند، جدا شوند. آلمانیها، بیش از سایر مردم، به نظریه گرایش دارند و از تجربیات قبلی به نتایج عملی متفاوتی رسیدهاند. مهمتر از همه، نباید فراموش کرد که در آلمان، برخلاف سایر کشورها، سرمایهداری مدرن چیزی کاملاً جدید است. این سرمایهداری پرسشهایی را که تا حدودی در فرانسه و انگلستان فراموش شده بودند، مطرح میکند. نیروهای سیاسی جدیدی که مردم آن کشورها به آنها تسلیم شدند، در آلمان طبقه کارگری را یافتند که از قبل به نظریههای سوسیالیستی اعتقاد داشت. بنابراین، کارگران توانستند تقریباً همزمان با تأسیس صنعت مدرن (در کشورشان) یک حزب سیاسی مستقل تشکیل دهند. آنها نمایندگان خود را در پارلمان دارند. از آنجایی که هیچ حزب مخالفی با سیاستهای دولت وجود ندارد، این نقش به حزب کارگران میرسد. مرور تاریخ حزب در اینجا ما را خیلی دور میکند، اما میتوانم این را بگویم: اگر بورژوازی آلمان از بزرگترین بزدلها تشکیل نشده بود، برخلاف بورژوازی آمریکا و انگلیس، مدتها پیش از نظر سیاسی با رژیم مخالفت میکرد.
سوال - چند نفر از اعضای لاسالی در صفوف انترناسیونال وجود دارد؟
مارکس - لاسالیها به عنوان یک حزب وجود ندارند. البته، برخی از طرفداران را میتوان در میان ما یافت، اما تعدادشان کم است. پیش از این، لاسال از اصول کلی ما استفاده میکرد. وقتی او جنبش خود را پس از دوره ارتجاع پس از ۱۸۴۸ آغاز کرد، معتقد بود که بهترین راه برای احیای جنبش کارگری، تبلیغ تعاونی تولید کارگران است. او میخواست از این طریق کارگران را به اقدام تحریک کند؛ از نظر او، این وسیلهای ساده برای دستیابی به هدف واقعی جنبش بود. من نامههایی از لاسال دارم که در این راستا هستند.
سوال – پس به نوعی، این یک نوع درمان بود.
مارکس - دقیقاً. او از بیسمارک خواست تا نیات خود را توضیح دهد. و بیسمارک به هر طریق ممکن آرزوهای لاسال را تشویق کرد.
سوال - بیسمارک چه چیزی را در نظر داشت؟
مارکس - او میخواست طبقه کارگر را در مقابل بورژوازیِ برآمده از انقلاب ۱۸۴۸ قرار دهد.
سوال - گفته میشود که شما رئیس و راهنمای جنبش سوسیالیستی هستید و از خانهتان تمام رشتههای سازمانها، انقلابها و غیره را به دوش میکشید، آیا این درست است؟
مارکس - من این را میدانم. این مسخره است، اما جنبههای طنزآمیز خودش را دارد. بنابراین، دو ماه قبل از سوءقصد به جان هودل، بیسمارک در روزنامه نورددویچه تسایتونگ از اتحادی که من ظاهراً با بک، رئیس یسوعیها، تشکیل داده بودم، شکایت کرد؛ تقصیر ما بود که او نتوانسته بود جنبش سوسیالیستی را آغاز کند.
سوال - اما آیا واقعاً این « انجمن بینالمللی » شما در لندن است که این جنبش را هدایت میکند؟
مارکس - بینالملل فایده خود را داشت، اما زمان آن تمام شد و دیگر وجود نداشت. فعالیت خود را داشت، جنبش را هدایت میکرد. اما رشد جنبش سوسیالیستی در سالهای اخیر آن را غیرضروری کرده است. روزنامهها در کشورهای مختلف پدیدار شدهاند و روابط متقابل را حفظ میکنند. این تنها پیوندی است که احزاب کشورهای مختلف بین خود حفظ میکنند. بینالملل ، قبل از هر چیز، با هدف متحد کردن کارگران و نشان دادن به آنها که گرد هم آوردن ملیتهای مختلفشان در یک سازمان ارزشمند است، ایجاد شد. اما احزاب کارگری ذینفع در کشورهای مختلف یکسان نیستند. شبح یک رهبر بینالملل ، مستقر در لندن، یک اختراع ساده و ناب است. با این حال، درست است که ما در زمانی که انجمن بخشهای بینالمللی به طور کامل تأسیس شده بود، به سازمانهای کارگری دستورالعمل دادیم. به این ترتیب، ما مجبور شدیم برخی از بخشها را از نیویورک، از جمله بخش دیگری که خانم وودهال در آن نقش برجستهای داشت، حذف کنیم. این اتفاق در سال ۱۸۷۱ رخ داد. سیاستمداران آمریکایی زیادی بودند که عمداً این جنبش را به یک تجارت شخصی تبدیل میکردند. نمیخواهم اسم ببرم: سوسیالیستهای آمریکایی آنها را خیلی خوب میشناسند.
سوال - شما و پیروانتان، دکتر مارکس، به انواع نیات فتنهانگیزانه علیه دین متهم هستید. شما مطمئناً از نابودی ریشهای این سیستم خوشحال خواهید شد.
مارکس - ما میدانیم که اتخاذ اقدامات خشونتآمیز علیه دین بیمعنی است. طبق دیدگاه ما، دین با تقویت سوسیالیسم از بین خواهد رفت. تکامل اجتماعی ناگزیر این ناپدید شدن را که در آن آموزش نقش مهمی ایفا میکند، مطلوب خواهد کرد.
سوال - اخیراً، در یک کنفرانس، کشیش جوزف کوک از بوستون تأکید کرد که لازم است به کارل مارکس گفته شود که اصلاحات کارگری بدون انقلاب خونین در ایالات متحده و بریتانیای کبیر، و شاید در فرانسه نیز، قابل دستیابی است، اما در آلمان و روسیه، و همچنین در ایتالیا و اتریش، برای دستیابی به آن خونریزی ضروری خواهد بود.
مارکس - من اسم آقای کوک را شنیدهام. او چیز زیادی در مورد سوسیالیسم نمیداند. لازم نیست سوسیالیست باشید تا مشاهده و پیشبینی کنید که انقلابهای خونینی در روسیه، آلمان، اتریش و شاید ایتالیا رخ خواهد داد، اگر ایتالیاییها به پیشرفت در مسیری که در حال حاضر در آن هستند ادامه دهند. در آن کشورها، رویدادهایی قابل مقایسه با انقلاب فرانسه واقعاً میتواند رخ دهد. در این مورد، این برای هر کسی که از اوضاع سیاسی مطلع است، واضح است. اما این انقلابها توسط اکثریت انجام خواهد شد. انقلابها دیگر توسط یک حزب انجام نخواهند شد، بلکه توسط کل ملت انجام خواهند شد.
سوال - شخصیت مذهبی مذکور، بخشی از نامهای را که ظاهراً شما در سال ۱۸۷۱ برای کموناردهای پاریسی ارسال کردهاید، نقل قول کرد که در آن آمده است: «امروز ما سه میلیون یا بیشتر هستیم. اما در بیست سال آینده، پنجاه یا شاید صد میلیون نفر خواهیم شد. آنگاه جهان متعلق به ما خواهد بود، زیرا نه تنها پاریس، لیون و مارسی، بلکه برلین، مونیخ، درسدن، لندن، لیورپول، منچستر، بروکسل، سن پترزبورگ و نیویورک - به طور خلاصه، تمام جهان - علیه سرمایه نفرتانگیز قیام خواهند کرد. در مواجهه با این قیامهای جدید، که هرگز تاریخ ندیده است، گذشته مانند کابوسی وحشتناک از بین خواهد رفت: آتشسوزی مردمی که همزمان در صد مکان شعلهور میشود، حتی خاطره گذشته را نیز نابود خواهد کرد.» دکتر، آیا شما اعتراف میکنید که این سطور را نوشتهاید؟
مارکس - حتی یک کلمه هم نه! من هرگز چنین مزخرفات ملودرامیکی ننوشتهام. من با پختگی در مورد آنچه مینویسم فکر میکنم. این ساخته شده است و با امضای من در فیگارو منتشر شده است . در آن زمان، صدها نامه از این نوع دست به دست میشد. من به لندن تایمز نوشتم تا آنها را نادرست اعلام کنم. اما اگر میخواستم هر آنچه را که در مورد من گفته و نوشته شده است، رد کنم، باید بیست منشی استخدام میکردم.
سؤال: اما با این وجود، شما به نفع کمون پاریس نوشتید ؟
مارکس - مطمئناً با توجه به آنچه در سرمقالهها در مورد آن گفته شده بود، این کار را کردم. با این حال، برخی از خبرنگاران پاریسی در مطبوعات انگلیسی، ادعاهای موجود در آن سرمقالهها در مورد اسراف و غیره را رد کردند. کمون بیش از حدود شصت نفر را اعدام نکرد. مارشال مک ماهون و ارتش قصابانش بیش از شصت هزار نفر را کشتند. هیچ جنبشی از این نوع به اندازه کمون مورد تهمت قرار نگرفته است .
سوال - آیا سوسیالیست ها برای تحقق اصول خود، آدمکشی و خونریزی را ضروری می دانند؟
مارکس - هیچ جنبش بزرگی بدون خونریزی متولد نشده است. ایالات متحده آمریکا استقلال خود را تنها از طریق خونریزی به دست آورد: ناپلئون سوم فرانسه را از طریق اعمال خونین فتح کرد و به همین ترتیب شکست خورد. ایتالیا، انگلستان، آلمان و سایر کشورها نمونههای فراوانی از همین نوع را ارائه میدهند. در مورد قتل سیاسی، تا آنجا که ما میدانیم، چیز جدیدی نیست. اورسینی بدون شک سعی کرد ناپلئون سوم را بکشد ، اما پادشاهان بیش از هر کس دیگری مردان را کشتهاند. یسوعیان کشتهاند و پیوریتنهای کرامول کشتهاند. همه اینها مدتها قبل از اینکه کسی نام سوسیالیستها را شنیده باشد، اتفاق افتاد. با این حال، امروزه آنها مسئول هر حملهای علیه پادشاهان و دولتمردان هستند. مرگ امپراتور آلمان اکنون به ویژه توسط سوسیالیستها مورد تأسف قرار میگیرد: او در پست خود بسیار مفید است و بیسمارک بیش از هر دولتمرد دیگری برای جنبش ما کار کرد، زیرا او همه چیز را به افراط کشاند.
سوال - نظر شما در مورد بیسمارک چیست ؟
مارکس - قبل از سقوطش، ناپلئون سوم نابغه تلقی میشد ؛ پس از آن او را دیوانه خواندند. همین اتفاق برای بیسمارک نیز خواهد افتاد . او به بهانه متحد کردن آلمان، شروع به ساختن یک رژیم استبدادی کرد. چه کسی نمیداند که او به کجا میخواهد برود؟ آخرین مانورهای او چیزی بیش از یک کودتای پنهان نیست، اما بیسمارک شکست خواهد خورد. سوسیالیستهای آلمانی و فرانسوی به جنگ ۱۸۷۰ اعتراض کردند و نشان دادند که این یک جنگ کاملاً دودمانی است. آنها در بیانیههای خود به مردم آلمان هشدار دادند که اگر اجازه دهند جنگ دفاعیِ به اصطلاح به یک جنگ فتح تبدیل شود، با استقرار استبداد نظامی و سرکوب وحشیانه تودههای کارگر مجازات خواهند شد. در آن زمان، حزب سوسیال دموکرات آلمان جلساتی برگزار کرد و بیانیههایی منتشر کرد که در آنها از صلح شرافتمندانه با فرانسه حمایت میکرد. دولت پروس بلافاصله آزار و اذیت علیه حزب را آغاز کرد و بسیاری از رهبران آن دستگیر شدند. با وجود این، معاونان او، آنها و فقط آنها، در رایشتاگ، جرأت کردند با نهایت شدت به الحاق اجباری یک استان فرانسه اعتراض کنند. با این حال، بیسمارک سیاست خود را با خشونت تحمیل کرد و صحبت از نبوغ بیسمارک بود . جنگ تمام شد و از آنجایی که او نمیتوانست فتوحات جدیدی انجام دهد و مجبور بود ایدههای بدیعی را ابداع کند، به طرز اسفناکی شکست خورد. مردم اعتماد خود را به او از دست دادند و محبوبیت او رو به کاهش است. او با کمک یک قانون اساسی ساختگی و با هدف اجرای برنامههای نظامی و اتحاد خود، مالیاتهای سنگینی را بر مردم تحمیل کرد، تا جایی که مردم دیگر آن را نمیپذیرند و اکنون سعی میکند آنها را بدون قانون اساسی وادار به پذیرش آنها کند. برای اینکه به دلخواه خود، آنها را سیراب کند، شروع به دامن زدن به شبح سوسیالیسم کرد و تمام تلاش خود را برای تحریک یک قیام مردمی انجام داد.
سوال - آیا مرتباً گزارشهایی از برلین دریافت میکنید؟
مارکس - بله، دوستانم به خوبی از اوضاع مطلع هستند. برلین کاملاً آرام است و بیسمارک ناامید است. او چهل و هشت رهبر را از ماندن در شهر منع کرده است، از جمله نمایندگان هاسنان و فریچه، و همچنین راکو، باومن و آئور از روزنامه فرای پرس . این افراد مردم برلین را به آرامش ترغیب میکردند و بیسمارک این را میداند. او همچنین به خوبی میداند که در برلین، ۷۵۰۰۰ کارگر در آستانه گرسنگی هستند. او قاطعانه معتقد است که با برکناری رهبران، شورشهایی رخ خواهد داد که نشان دهنده یک حمام خون است. سپس او میتواند کل امپراتوری آلمان را به بند بکشد و به سیاست نظامی پرهزینه خود آزادی عمل بدهد. هیچ محدودیتی برای افزایش مالیات وجود نخواهد داشت. تاکنون هیچ بینظمی رخ نداده است و بیسمارک ، ناامید، متوجه میشود که باید قبل از همه دولتمردان، خودش را سرزنش کند.