ساختار پیازی قدرت در ایران/راگو کندوری
03-06-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
18 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
ساختار پیازی قدرت در ایران
نوشتهی: راگو کندوری* | مه ۲۰۲۶
چرا جمهوری اسلامی از بحرانها جان سالم به در میبرد، در برابر اصلاحات مقاومت میکند و تحلیلهای متعارف دولتی را به چالش میکشد؟
برای دههها، تحلیلگران بارها در درک جمهوری اسلامی ایران دچار سوءتفاهم شدهاند، چرا که تلاش کردهاند آن را از طریق مدلهایی تفسیر کنند که برای دولتهای متعارف و کلاسیک طراحی شدهاند. برخی ایران را یک دیکتاتوری متمرکز و صُلب میبینند که در آن تمام قدرت به صورت عمودی از یک مرجع عالی یگانه جریان مییابد. برخی دیگر فرض را بر این میگذارند که هر بحران بزرگ — اعم از تحریمها، اعتراضات، فروپاشی اقتصادی، تقابل نظامی یا انتقال رهبری — باید به طور طبیعی و به سرعت به فروپاشی رژیم منجر شود.
با این حال، ایران همچنان به چالش کشیدن هر دو تصور ادامه میدهد.
دلیل این امر ساختاری است.
جمهوری اسلامی صرفاً یک حکومت به معنای کلاسیک کلمه نیست. این سیستم طی چهار دهه به چیزی پیچیدهتر تبدیل شده است: یک معماری بقای لایهلایه؛ ارگانیسمی سیاسی-امنیتی که نه تنها برای حکومت کردن، بلکه برای تابآوری در برابر فشار، جذب شوکها و حفظ تداوم خود در شرایط تقابل دائمی ساخته شده است.
نزدیکترین استعاره برای آن، نه یک هرم، بلکه یک پیاز است.
قدرت در جمهوری اسلامی از طریق لایههای هممرکز عمل میکند: لایههای ایدئولوژیک، نظامی، اقتصادی، دیوانسالارانه (بروکراتیک)، روحانی، منطقهای و امنیتی. این لایهها نه کاملاً خودمختار هستند و نه کاملاً متمرکز. آنها همپوشانی دارند، یکدیگر را تقویت میکنند، در درون خود به رقابت میپردازند و در مجموع از هسته مرکزی سیستم محافظت میکنند.
هر بحران، یک لایه را پوست میکند؛ اما در زیر آن، لایه دیگری همچنان فعال باقی میماند.
این یکی از دلایل اصلی است که چرا پیشبینیهای مکرر درباره فروپاشی قریبالوقوع، همواره با شکست مواجه شدهاند.
تمرکززدایی برای بقا
بیشتر دولتهای مدرن به زنجیرههای فرماندهی سازمانیِ نسبتاً شفافی متکی هستند. تصمیمگیری از مراکز اجراییِ شناختهشده و از طریق سلسلهمراتب اداری جریان مییابد. حتی سیستمهای اقتدارگرا نیز معمولاً وابسته به یک دستگاه متمرکز و منسجم باقی میمانند.
اما ایران به گونهای دیگر عمل میکند.
جمهوری اسلامی در طول دههها جنگ، تحریم، ترور، ناآرامیهای داخلی و مناقشات منطقهای، رفتهرفته خود را متحول کرد. این سیستم در زیر فشارهای مداوم، نه با سادهتر شدن، بلکه با توزیع تابآوری عملیاتی در میان چندین مرکز قدرتِ همپوشان، خود را سازگار کرد. این روند، یک دموکراسیسازی نبود؛ بلکه یک تمرکززدایی برای بقا بود.
نتیجه این روند، ساختاری است که در آن حکومت رسمی در کنار اقتدار ایدئولوژیک وجود دارد، نهادهای انتخابی با نظارت امنیتی همزیستی میکنند، ساختارهای اقتصادی رسمی در کنار شبکههای سایه دوران تحریم فعالیت میکنند، و خودِ دیپلماسی در کنار اکوسیستمهای نظامی منطقهای عمل میکند که از منطق و شتاب حرکتیِ مختص به خود برخوردارند.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در این معماری، صرفاً به یک نهاد نظامی تبدیل نشد. با گذشت زمان، این ارگان به چیزی بسیار گستردهتر بدل گشت: به طور همزمان یک دستگاه امنیتی، یک بازیگر اقتصادی، یک شبکه سیاسی، یک نهاد ایدئولوژیک و یک زیرساخت استراتژیک منطقهای. سپاه پاسداران صرفاً از رژیم دفاع نمیکند؛ بلکه از بسیاری جهات، در تار و پود هر یک از لایههای خودِ رژیم تنیده شده است.
حاکمیت توزیعشده و مکانیسمهای موازی
جمهوری اسلامی در همان اوایل آموخت که تمرکزگراییِ بیش از حد، شکنندگی ایجاد میکند. یک سیستم کاملاً عمودی در صورت شکستن ساختار فرماندهیاش، میتواند آسیبپذیر شود. رژیم به ویژه پس از جنگ ایران و عراق و بعدها در دوران تحریمها و انزوای بینالمللی، به طور فزایندهای مکانیسمهای موازی (مازاد بر نیاز) و کنترل توزیعشده را توسعه داد. به نهادها و شبکههای مختلف آنقدر استقلال عملیاتی داده شد تا بتوانند تداوم سیستم را در جریان بحرانها حفظ کنند، در حالی که همچنان به هسته ایدئولوژیک و امنیتی دولت متصل باقی بمانند.
این امر توضیح میدهد که چرا فشارهای خارجی اغلب نتایجی بسیار متفاوت از آنچه در محافل استراتژیک غربی انتظار میرود، به بار میآورند:
- تحریمها ممکن است یک بخش را تضعیف کنند، اما همزمان سیستمهای مالی بازار سیاه مرتبط با ساختارهای امنیتی را تقویت مینمایند.
- فشار نظامی ممکن است به یک لایه فرماندهی آسیب بزند، اما انسجام ایدئولوژیک را در لایه دیگر تحکیم میکند.
- ناآرامیهای داخلی ممکن است بخشهایی از نخبگان سیاسی را دچار انشقاق کند، اما دستگاه امنیتی را یکپارچهتر میسازد.
سیستم، شوکها را به طور نامتوازن جذب میکند، اما به هر حال آنها را جذب میکند. هر لایه از لایه دیگر محافظت میکند.
یک اظهار نظر افشاگرانه از سوی مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، پیش از تشدید تنشهای منطقهای اخیر صورت گرفت؛ زمانی که او اشاره کرد: «هر استاندار یک رئیسجمهور است.» در یک بستر اداریِ عادی، چنین عبارتی ممکن است صرفاً به معنای تمرکززدایی یا ابتکار عمل اجراییِ محلی باشد. اما در ساختار جمهوری اسلامی، این جمله ناخواسته حقیقت عمیقتری را درباره نحوه عملکرد کنونی قدرت فاش کرد.
با گذشت زمان، این سیستم نوعی رفتارهای عملیاتی نیمهخودمختار را در چارچوب کلانِ «حفظ نظام» پرورش داده است. بازیگران مختلف ایدئولوژیک، امنیتی، اقتصادی و منطقهای دیگر همیشه منتظر دستورات مستقیم و متمرکز نمیمانند. در عوض، بسیاری از آنها بر اساس یک درک درونیشده از آنچه «محافظت از نظام» تعریف میشود، عمل میکنند.
این وضعیت، نوعی حاکمیت توزیعشدهی «آتش به اختیار» را ایجاد میکند.
چنین تمرکززداییای، تابآوری را در جریان بحران افزایش میدهد؛ اما در عین حال، پیچیدگیهای ساختاری نیز به وجود میآورد. در سیستمهای به شدت متمرکز، مذاکرات یا تغییرات سیاستی از نظر تئوریک میتوانند از بالا دیکته و اعمال شوند. اما در معماری لایهلایه ایران، حتی زمانی که بخشهایی از دولت به دنبال تنشزدایی هستند، بازیگران ایدئولوژیک یا امنیتیِ کوچکتر اما عمیقاً ریشهدار ممکن است از ظرفیت عملیاتی کافی برای کارشکنی، به تاخیر انداختن یا تضعیف آن تلاشها برخوردار باشند.
مسئله صرفاً یک اختلاف نظر سیاسی نیست؛ مسئله معماری سیستم است.
بنبست دیپلماتیک و تصور نادرست از «نیابتیها»
دیپلماسی غربی اغلب به گونهای با ایران برخورد میکند که انگار در حال مذاکره با یک دولت-ملت متعارف است که یک مرکز استراتژیک منسجم و واحد دارد. اما جمهوری اسلامی به طور فزایندهای مانند یک اکوسیستم لایهلایه از ساختارهای قدرتِ همپوشان رفتار میکند که در آن مشروعیت ایدئولوژیک، بازدارندگی منطقهای، منافع اقتصادی دوران تحریم و نفوذ امنیتی عمیقاً به یکدیگر گره خوردهاند.
از این رو، امتیازدهی در برنامههای موشکی، سیاست هستهای یا نفوذ منطقهای، صرفاً به عنوان مصالحههای تاکتیکی تلقی نمیشوند. برای بسیاری از بازیگرانِ جاخوشکرده در درون این سیستم، این امتیازها به عنوان تهدیدهایی وجودی برای خودِ «معماری بقا» نگریسته میشوند.
این امر توضیح میدهد که چرا لحظات گشایش دیپلماتیکِ ظاهری، بارها سیگنالهای متناقض، مقاومتهای داخلی یا تشدید ناگهانی تنشها را بازتولید میکنند. این ساختار شامل مراکز متعددی است که قادرند بر نتایج تأثیر بگذارند. هرچه فشار بیشتر شود، پیاز سفتتر و فشردهتر میشود.
همین سوءتفاهم در تحلیلهای غربی از شبکههای منطقهای ایران نیز به چشم میخورد. چارچوب تحلیلیِ رایج، حزبالله، شبهنظامیان عراقی، حوثیها و سایر گروههای همسو را اساساً به عنوان «نیابتیهای» ایران توصیف میکند. اگرچه این توصیف حاوی عناصری از حقیقت است، اما ماهیت این رابطه را بیش از حد سادهانگاری میکند.
بسیاری از این شبکهها به طور فزایندهای نه صرفاً به عنوان متحدان خارجی، بلکه به عنوان بخشهای تا حدی ادغامشده از معماری امنیتیِ گستردهتر جمهوری اسلامی عمل میکنند. مرزهای میان قدرت دولتی، نفوذ ایدئولوژیک، بازدارندگی منطقهای، تامین مالی پنهان و شبکههای مسلح فراملی، به طور عمدی تار و مبهم شدهاند.
این ابهام تصادفی نیست؛ بلکه بخشی از منطق بقای رژیم است.
جریانهای مالی اغلب از طریق کانالهای مبهم یا نیمهرسمی حرکت میکنند که توسط اقتصاد تحریمی و ساختارهای بازار خاکستری شکل گرفتهاند. شبکههای منطقهای به طور همزمان در خدمت اهداف استراتژیک، ایدئولوژیک و دفاعی هستند. این ساختارها صرفاً ابزارهای سیاست خارجی نیستند که در خارج از دولت فعالیت کنند؛ آنها از بسیاری جهات، به لایههای بیرونیِ خودِ این پیاز تبدیل شدهاند.
پارادوکس جانشینی و فرجام کار
بزرگترین نقطه قوت جمهوری اسلامی ممکن است بزرگترین نقطه ضعف آن نیز باشد. همان معماری توزیعشدهای که از سیستم در برابر فروپاشی سریع محافظت میکند، توانایی آن را برای اصلاح، انطباق یا بازتنظیم استراتژیک نیز محدود میسازد. ساختاری که برای بقا در شرایط محاصره طراحی شده است، به تدریج به شرایط بحران دائمی وابسته میشود.
این مسئله به ویژه در بستر جانشینیِ نهایی پس از علی خامنهای اهمیت دوچندانی پیدا میکند. با نزدیک شدن به دوران انتقال رهبری، لایههای مختلف نهادی — شبکههای امنیتی، محافل روحانیت، بازیگران اقتصادی، ساختارهای منطقهای و جناحهای ایدئولوژیک — همگی تلاش خواهند کرد تا نفوذ خود را در نظم آینده حفظ کنند یا گسترش دهند.
در چنین شرایطی، حتی بازیگران نسبتاً کوچک نیز ممکن است از اهرمهای فشاری کافی برای برهم زدن مذاکرات، تشدید تنشها یا ممانعت از بازسازی سیاسی برخوردار باشند تا بدین ترتیب موقعیت خود را در پیکربندی بعدی قدرت تضمین کنند.
نتیجه، سیستمی است که میتواند در برابر فشارهای فوقالعاده دوام بیاورد، اما همزمان به شدت صُلب و انعطافناپذیر میشود؛ نه به این دلیل که بیش از حد متمرکز است، بلکه به این دلیل که از نظر ساختاری بیش از حد لایهلایه شده است و نمیتواند تغییری منسجم پیدا کند.
نتیجهگیری
سالهاست که بخش عمدهای از مباحث بینالمللی پیرامون ایران، میان دو انتظار سادهانگارانه نوسان داشته است: فروپاشی یا عادیسازی (نرمال شدن). هر دو چارچوب، ماهیت این سیستم را اشتباه فهمیدهاند.
جمهوری اسلامی نه یک دیکتاتوری متمرکز متعارف است و نه یک دولت شکننده که در انتظار فروپاشی فوری نشسته باشد. این سیستم، یک معماری ایدئولوژیک-امنیتیِ توزیعشده است که برای تابآوری و پایداری ساخته شده است.
درک این واقعیت نه تنها برای دیپلماسی، بلکه برای هرگونه بحث جدی درباره تحریمها، مناقشات منطقهای، جانشینی، استراتژی اپوزیسیون یا گذار سیاسی میانمدت و بلندمدت در داخل ایران ضروری است.
بدون شناخت این ساختار، سیاستگذاریها حالت انفعالی به خود میگیرند. بدون درک این لایهها، تحلیلها سطحی باقی میمانند. و بدون فهم خودِ این «معماری بقا»، هم قدرتهای خارجی و هم جنبشهای اپوزیسیون داخلی، با این ریسک مواجه هستند که بارها و بارها پویاییهای جمهوری اسلامی را اشتباه تفسیر کنند.
پیش از استراتژی، ساختار میآید.
پیش از راهحلها، درک کردن میآید.
*راگو کندوری (Raghu Kondori)
راگو کندوری، نویسنده و فیلمساز ایرانی-فرانسوی و رئیس اندیشکده «شهروند» است. او کتابهای «رنسانس اخلاقی ایران» و «بینشهایی در هوش سیاسی: ناوبری در تلاقی سیاست، روانشناسی و استراتژی» را تالیف کرده است. او در حال حاضر در تایوان اقامت دارد و پژوهشهایش بر ابعاد فرهنگی و تمدنی دموکراسی در آسیا متمرکز است.
Iran’s Onion Structure of Power – The Jerusalem Strategic Tribune