فاشیسم (دانشنامه بریتانیکا)،بخش4


27-05-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
11 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

فاشیسم4

(دانشنامه بریتانیکا)

رابرت سوسی، ویراستاران بریتانیکا ، ۲۲ آوریل ۲۰۲۶

برگردان به فارسی:شوراها

بخش4

 

نئوفاشیسم

مجموعهٔ ایدئولوژی‌ها، ارزش‌ها و برنامه‌های سیاسیِ پس از جنگ که الهام‌گرفته از فاشیسم یا شبیه به آن هستند، معمولاً «نئوفاشیسم» نامیده می‌شوند. نئوفاشیست‌ها، همچون پیشینیان فاشیست خود، معمولاً از ملی‌گرایی ستیزه‌جو و ارزش‌های اقتدارگرایانه دفاع می‌کنند، با فردگرایی لیبرال مخالفت می‌ورزند، به مارکسیسم و دیگر ایدئولوژی‌های چپ حمله می‌کنند، به مقصرسازی نژادپرستانه و بیگانه‌هراسانه روی می‌آورند، خود را مدافع فرهنگ و دین سنتی ملی معرفی می‌کنند، خشونت و قهرمانی نظامی را می‌ستایند و برنامه‌های اقتصادی پوپولیستی راست‌گرا را ترویج می‌دهند.

نئوفاشیسم در قرن بیستم

اگرچه فاشیسم در پایان جنگ جهانی دوم تا حد زیادی در اروپا بی‌اعتبار شد، نئوفاشیسم از اواخر دههٔ ۱۹۴۰ در قالب جنبش‌ها و احزابی در چندین کشور اروپایی شکل گرفت. گروه‌های مشابهی نیز بیرون از اروپا، عمدتاً در آمریکای لاتین، خاورمیانه و آفریقای جنوبی پدید آمدند. همانند فاشیست‌های پیشین، نئوفاشیست‌ها از ملی‌گرایی ستیزه‌جو و ارزش‌های اقتدارگرایانه دفاع می‌کردند، با فردگرایی لیبرالی عصر روشنگری مخالف بودند، به مارکسیسم و دیگر ایدئولوژی‌های چپ حمله می‌کردند، به مقصرسازی نژادپرستانه و بیگانه‌هراسانه می‌پرداختند، خود را پاسداران فرهنگ و دین سنتی ملی معرفی می‌کردند، خشونت و قهرمانی نظامی را می‌ستودند و برنامه‌های اقتصادی پوپولیستی راست‌گرا را ترویج می‌دادند.

با وجود این ویژگی‌های مشترک، احزاب نئوفاشیست از جهات مهمی با جنبش‌های فاشیستی تفاوت داشتند؛ تفاوت‌هایی که بسیاری از آن‌ها ناشی از دگرگونی‌های عمیق سیاسی، اقتصادی و اجتماعی اروپا در دهه‌های نخست پس از جنگ بود. برای مثال، در حالی که فاشیست‌ها مشکلات اقتصادی کشورهای خود را عمدتاً به توطئه‌های بلشویک‌ها، لیبرال‌ها و یهودیان نسبت می‌دادند، نئوفاشیست‌ها بیشتر بر مهاجران غیراروپایی ــ مانند ترک‌ها، پاکستانی‌ها و الجزایری‌ها ــ تمرکز کردند که از دههٔ ۱۹۷۰ به بعد به تعداد فزاینده‌ای وارد اروپا شدند. پس از دهه‌ها استعمارزدایی پس از جنگ، نئوفاشیست‌های اروپای غربی علاقهٔ خود را به کسب «فضای حیاتی» از طریق کشورگشایی نظامی از دست دادند. در عوض، آنان برای «فضای شهری» مبارزه می‌کردند؛ موضوعی که در آلمان شامل درگیری بر سر مسکن‌های یارانه‌ای دولتی برای مهاجران می‌شد. افزایش شهرنشینی نیز به تغییر پایگاه انتخاباتی جنبش‌های فاشیستی‌گرا و در نتیجه کاهش اهمیت رمانتیسیسم روستایی («خون و خاک») در گفتمان سیاسی نئوفاشیستی انجامید.

علاوه بر این، پذیرش تدریجی هنجارهای دموکراتیک توسط اکثریت عظیم اروپای غربی، جذابیت ایدئولوژی‌های اقتدارگرا را کاهش داد و احزاب نئوفاشیست را وادار کرد تا خود را دموکراتیک و «جریان اصلی» جلوه دهند. برخی از نئوفاشیست‌ها حتی واژه‌هایی مانند «دموکراتیک» و «لیبرال» را در نام جنبش‌های خود گنجاندند. بیشتر نئوفاشیست‌ها از نمادهای ظاهری احزاب فاشیستی قدیم ــ مانند یونیفرم‌های شبه‌نظامی و سلام رومی ــ دست کشیدند و بسیاری آشکارا سیاست‌های فاشیستی را محکوم کردند یا منکر فاشیست بودن احزاب خود شدند. راجر ایت‌وِل، مورخ بریتانیایی، با اشاره به این دگرگونی در ۱۹۹۶ هشدار داد:

«مراقب مردان ــ و زنان ــ با کت‌وشلوارهای شیک ایتالیایی باشید: رنگ اکنون خاکستری است، پارچه مطابق زمانه دوخته شده، اما هدف همچنان قدرت است… فاشیسم بار دیگر در حرکت است، حتی اگر پیشرفته‌ترین اشکالش یاد گرفته باشند متناسب با زمان لباس بپوشند.»

به‌طور مشابه، ریچارد وولین، مورخ آمریکایی، این جنبش‌ها را «فاشیسم طراحانه» نامید.

همانند جنبش‌های فاشیستی دورهٔ میان دو جنگ، جنبش‌های نئوفاشیستی قرن بیستم نیز از جهات گوناگون با یکدیگر تفاوت داشتند. برای مثال، گفتمان نئوفاشیست‌ها در روسیه و بالکان آشکارا خشن‌تر و نظامی‌تر از بیشتر همتایان غربی‌شان بود. اکثر جنبش‌های نئوفاشیستی اروپا به یهودستیزی دامن می‌زدند، هرچند نئوفاشیست‌های ایتالیا و اسپانیا عموماً چنین نبودند. نئوفاشیست‌های اسپانیایی همچنین با بیشتر نئوفاشیست‌های اروپایی تفاوت داشتند، زیرا مسئلهٔ مهاجرت را به موضوعی محوری تبدیل نکردند. نئوفاشیست‌های پرتغالی، بریتانیایی و ــ برای مدتی ــ ایتالیایی از نظام صنفی‌گرایی (کورپوراتیسم) دفاع می‌کردند، در حالی که نئوفاشیست‌های فرانسوی و بسیاری دیگر در اروپای غربی از سرمایه‌داری بازار آزاد و کاهش مالیات‌ها حمایت می‌کردند. در دههٔ ۱۹۹۰، جنبش‌های نئوفاشیستی روسیه و اروپای شرقی عموماً چپ‌گراتر از همتایان اروپای غربی خود بودند؛ آن‌ها منافع کارگران و دهقانان را بر طبقهٔ متوسط شهری ترجیح می‌دادند و خواهان اقتصادهای «مختلط» سوسیالیستی و سرمایه‌داری بودند.

ایتالیا

یکی از بزرگ‌ترین جنبش‌های نئوفاشیستی اروپای غربی در دههٔ ۱۹۹۰ «جنبش اجتماعی ایتالیا» (MSI) بود که در ۱۹۹۴ به «ائتلاف ملی» تغییر نام داد. این حزب در ۱۹۴۶ تأسیس شد و در دوره‌های مختلف توسط جورجو آلمیرانته، آگوستو ده مارسانیک، آرتورو میکلینی و جان‌فرانکو فینی رهبری شد. آلمیرانته که در «جمهوری اجتماعی ایتالیا»ی موسولینی ــ دولت دست‌نشانده‌ای که آلمان‌ها در ۱۹۴۴ در شمال ایتالیا ایجاد کرده بودند ــ مقام رسمی داشت، مسئول دستگاه تبلیغاتی رژیم بود. هنگامی که MSI در ۱۹۴۶ شکل گرفت، آلمیرانته تلاش کرد تصویری مدرن به آن بدهد و از اعضایش خواست: «مراقب باشید فاشیسم را به شکلی مضحک، یا دست‌کم کهنه، نابهنگام و احمقانه نوستالژیک بازنمایی نکنید.»

اگرچه قانون اساسی پس از جنگ ایتالیا بازسازی حزب فاشیست را ممنوع کرده بود و آلمیرانته اعضای MSI را از پوشیدن پیراهن‌های سیاه شبه‌نظامی و اجرای سلام رومی بازمی‌داشت، تبلیغات MSI شماری از مضامین محبوب فاشیسم میان دو جنگ را تکرار می‌کرد. مهم‌ترین آن‌ها فراخوان به «نیروهای حیاتی» ملت برای مقاومت در برابر تهدید کمونیسم بود. MSI ادعا می‌کرد که کمونیست‌ها نه‌تنها در مطبوعات، مدارس، میان روشنفکران و اتحادیه‌های کارگری نفوذ کرده‌اند، بلکه پشت فروپاشی نظم عمومی و تروریسم چپ‌گرا نیز هستند. در دههٔ ۱۹۵۰ اعضای MSI وارد مدارس می‌شدند تا به چپ‌گرایان حمله کنند و در جریان مبارزات انتخاباتی و اعتصاب‌ها درگیری‌های خشونت‌آمیزی با فعالان سوسیالیست و کمونیست ایجاد می‌کردند.

 MSI فضیلت‌هایی چون مردانگی، شجاعت، عمل‌گرایی و میهن‌پرستی را می‌ستود. این حزب، همچون حزب ملی فاشیست پیش از خود، خواهان راه‌حلی صنفی‌گرایانه برای تعارض طبقاتی و تابع کردن منافع فردی به خیر ملت بود. همچنین به عنوان مدافع «تمدن مسیحی»، از پیمان لاتران حمایت می‌کرد؛ پیمانی که کاتولیسیسم رومی را دین رسمی ایتالیا کرده بود (هرچند با امضای توافق‌نامهٔ ۱۹۸۴، کاتولیسیسم دیگر دین رسمی نماند) و نیز از ممنوعیت قانونی طلاق پشتیبانی می‌کرد.

اگرچه MSI گاه چهره‌ای ملایم از خود نشان می‌داد و نمادهای فاشیستی‌اش را پنهان می‌کرد، در مواقع دیگر بر تداوم خود با گذشتهٔ فاشیستی تأکید می‌نهاد. در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، پرهیز از ارجاع مستقیم به فاشیسم تقریباً از تبلیغات MSI ناپدید شد؛ چنان‌که فینی، که در ۱۹۸۷ دبیر حزب شد، اعلام کرد: «فاشیسم بخشی از تاریخ ایتالیا و بیانگر ارزش‌های پایدار بوده است.» در گردهمایی انتخاباتی اکتبر ۱۹۹۲، آلِساندرا موسولینی، نوهٔ دوچه، بر بالکن کاخ ونتزیا در قرن پانزدهم ایستاد و فریاد زد: «گراتسیه نونو!» («ممنون پدربزرگ!»)، در حالی که هزاران هوادار MSI ــ که بسیاری از آن‌ها پیراهن سیاه پوشیده بودند و سلام فاشیستی می‌دادند ــ در پایین رژه می‌رفتند و شعار می‌دادند: «دوچه! دوچه!»

موفقیت انتخاباتی MSI بسته به شرایط بسیار متغیر بود و از حدود ۲ درصد آرا در ۱۹۴۸ تا ۱۳٫۵ درصد در ۱۹۹۴ نوسان داشت. در انتخابات محلی ۱۹۹۳، فینی و موسولینی به ترتیب نزدیک بود شهردار رم و شهردار ناپل شوند و حزب در هر دو شهر تقریباً یک‌سوم آرا را به دست آورد.

بلافاصله پس از این انتخابات، فینی MSI را در حزبی جدید و ظاهراً محترم‌تر به نام «ائتلاف ملی» (AN) ادغام کرد. او با رد رسمی «هرگونه دیکتاتوری یا توتالیتاریسم»، شعار قدیمی «راه سوم» میان سرمایه‌داری و کمونیسم را کنار گذاشت و به ستایش بازار آزاد و ابتکار فردی پرداخت. در مارس ۱۹۹۵، ائتلاف ملی حدود ۱۴ درصد آرا و پنج کرسی وزارت را در دولت ائتلافی به رهبری سیلویو برلوسکونی به دست آورد. در همان سال، AN تلاش کرد بندی از قانون اساسی ایتالیا را که بازسازی حزب فاشیست را ممنوع می‌کرد لغو کند، اما این تلاش شکست خورد. اگرچه فینی AN را «پسافاشیست» توصیف می‌کرد، پس از انتخابات ۱۹۹۴ اعلام کرد که موسولینی بزرگ‌ترین دولتمرد ایتالیایی قرن بیستم بوده و فاشیسم پیش از ۱۹۳۸ ــ یعنی پیش از اتحاد نظامی موسولینی با هیتلر ــ «عمدتاً خوب» بوده است.

آلمان

در سال ۱۹۴۹، فریتس دورلس و اتو ارنست رمر، ژنرال سابق ارتش که در سرکوب کودتای نافرجام علیه هیتلر در ژوئیهٔ ۱۹۴۴ نقش داشت، «حزب رایش سوسیالیست» (SRP) را بنیان گذاشتند؛ یکی از نخستین احزاب نئوفاشیستی در آلمان. این حزب آشکارا با نازیسم همدلی داشت و در مناطق سابقاً نازی‌خیز موفقیت قابل‌توجهی کسب کرد؛ به‌گونه‌ای که در سال ۱۹۵۱ توانست ۱۱ درصد آرا را در انتخابات محلی نیدرزاکسن به دست آورد. این حزب در سال ۱۹۵۲ به‌عنوان یک سازمان نئونازی ممنوع اعلام شد.

در میان احزاب قانونی نئوفاشیستی آلمان، مهم‌ترین‌ها عبارت بودند از: «حزب دموکرات ملی آلمان» (NPD) که در ۱۹۶۴ توسط والدِمار شوتس، عضو سابق حزب نازی و وافن-اس‌اس، تأسیس شد؛ «اتحادیه خلق آلمان» (DVU) که در ۱۹۷۱ شکل گرفت؛ و «جمهوری‌خواهان» (REP) که در ۱۹۸۳ توسط فرانتس شونهوبر، یکی دیگر از اعضای سابق وافن-اس‌اس، پایه‌گذاری شد. شونهوبر، همانند آلمیرانته در ایتالیا، تلاش می‌کرد به حزب خود چهره‌ای محترم‌تر بدهد و حتی ارتباط پیشین خود با وافن-اس‌اس را انکار می‌کرد. او گفت: «من گذشتهٔ نازی ندارم. دولت ناسیونال‌سوسیالیست را کاملاً ناسازگار با حاکمیت قانون می‌دانم. نژادپرستی و فاشیسم ما را به وحشتناک‌ترین فاجعهٔ تاریخ ملی‌مان کشاند.»

احزاب نئوفاشیست آلمان بخش عمده‌ای از انرژی خود را صرف مبارزه علیه مهاجران کردند و بیشترین موفقیت را در مناطقی داشتند که جمعیت مهاجر زیادی در آن‌ها زندگی می‌کرد. حزب REP با شعارهایی مانند «آلمان برای آلمانی‌هاست؛ قایق پر شده است» توانست در انتخابات آلمان غربی در سال ۱۹۸۹، ۷٫۵ درصد آرا و در انتخابات همان سال پارلمان اروپا بیش از ۷ درصد آرا را کسب کند. این احزاب همچنین در بخش‌هایی از آلمان شرقی سابق، جایی که بیکاری، مسکن نامناسب و مشکلات شدید زیست‌محیطی پس از اتحاد دو آلمان گسترده بود، در میان جوانان ناراضی حمایت قابل‌توجهی به دست آوردند.

در سال‌های ۱۹۹۲ و ۱۹۹۳، گروه‌هایی از جوانان نئونازی در آلمان شرقی ــ که اغلب عضو حزب خاصی نبودند ــ به ترک‌ها و دیگر مهاجران حمله کردند و قبرستان‌های یهودیان را تخریب نمودند. انزجار عمومی از این حملات باعث کاهش موقت آرای راست افراطی در سال ۱۹۹۳ شد. در پایان دههٔ ۱۹۹۰، حزب REP دچار شکاف‌های شخصی، نسلی و تاکتیکی شد؛ برخی اعضا از مواضع آشکارا طرفدار نازیسم حمایت می‌کردند و برخی دیگر خواهان رویکردی معتدل‌تر و جریان اصلی بودند.

اتریش

در سال‌های ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۰، موفقیت‌های انتخاباتی پیاپی «حزب آزادی اتریش» (FPÖ)، که در ۱۹۵۶ تأسیس شده و از ۱۹۸۶ تحت رهبری یورگ هایدر بود، موجی از جنجال و اعتراضات گسترده در داخل و خارج اتریش به راه انداخت. علت اصلی این واکنش‌ها، تصور همدلی رهبران حزب ــ از جمله خود هایدر ــ با نازیسم بود. هایدر که پدرش پیش و هنگام جنگ جهانی دوم عضو برجستهٔ حزب نازی اتریش بود، به‌خاطر تمجید از سیاست‌های اشتغال هیتلر و نیز اظهارنظرش دربارهٔ وافن-اس‌اس مشهور شد؛ او به گروهی از کهنه‌سربازان اتریشی جنگ جهانی دوم گفته بود که وافن-اس‌اس سزاوار «افتخار و احترام» است. او همچنین خواستار کنترل سخت‌گیرانه‌تر مهاجرت بود و دربارهٔ «بیگانه‌سازی بیش از حد» جامعهٔ اتریش هشدار می‌داد؛ اصطلاحی که عمداً از واژهٔ آلمانی Überfremdung، مورد استفادهٔ یوزف گوبلز، وزیر تبلیغات هیتلر، گرفته شده بود.

Jörg Haider

جرج هایدر رهبر حزب آزادی اتریش،2008

هایدر در مارس ۱۹۹۹، پس از پیروزی حزب FPÖ با ۴۲ درصد آرا در انتخابات محلی، فرماندار ایالت زادگاهش، کارینتیا، شد. در انتخابات سراسری اکتبر همان سال، FPÖ با کسب ۲۷ درصد آرا اندکی از «حزب مردم اتریش» (ÖVP) پیش افتاد و به دومین حزب بزرگ کشور تبدیل شد (حزب سوسیال‌دموکرات اتریش با بیش از ۳۳ درصد آرا در جایگاه نخست قرار گرفت). احتمال حضور FPÖ در دولت جدید، باعث شد سایر کشورهای عضو اتحادیهٔ اروپا تهدید کنند که روابط سیاسی دوجانبه با اتریش را تعلیق خواهند کرد. با وجود این هشدارها، حزب ÖVP با اکراه فراوان در فوریهٔ ۲۰۰۰ با FPÖ دولت ائتلافی تشکیل داد و پنج وزارتخانه را به آن واگذار کرد (هرچند خود هایدر عضو کابینه نشد).

دولت جدید با تظاهرات گسترده، اعتراضات دیپلماتیک و فراخوان‌هایی برای تحریم سفر به اتریش روبه‌رو شد. تحت فشار شدید بین‌المللی، هایدر تنها سه هفته پس از ورود حزبش به دولت، در پایان فوریه از رهبری FPÖ کناره‌گیری کرد. جدایی نهایی او از حزب زمانی رخ داد که در سال ۲۰۰۵ اعلام کرد حزب جدیدی به نام «ائتلاف برای آیندهٔ اتریش» (BZÖ) تأسیس می‌کند. این حزب در سال ۲۰۰۸ رشد چشمگیری نشان داد و به نظر می‌رسید هایدر آمادهٔ بازگشت به صحنهٔ ملی باشد؛ اما او در ۱۱ اکتبر ۲۰۰۸ بر اثر جراحات ناشی از تصادف رانندگی درگذشت.

فرانسه

در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست‌ویکم، نئوفاشیسم در فرانسه عمدتاً تحت سلطهٔ «جبههٔ ملی» (FN) بود؛ حزبی که در سال ۱۹۷۲ توسط فرانسوا دوپرا و فرانسوا برینیو تأسیس شد و از همان سال تحت رهبری ژان-ماری لوپن قرار گرفت. پس از یک دهه حاشیه‌نشینی در سیاست فرانسه، جبههٔ ملی از سال ۱۹۸۱ وارد دوره‌ای از رشد خیره‌کننده شد. این حزب با شعار «فرانسه برای فرانسوی‌ها» ــ شعاری که فاشیست‌های فرانسوی دههٔ ۱۹۳۰ نیز به کار می‌بردند ــ و با پیوند دادن بیکاری و افزایش جرم به حضور مهاجران، حمایت خود را از ۱ درصد آرا در ۱۹۸۱ به ۱۴ درصد در ۱۹۸۸ رساند.

Jean-Marie Le Pen

ژان ماری لوپن سیاست مدار فرانسوی،2011

در سال ۱۹۸۴، جبههٔ ملی ۱۱ درصد آرا را در انتخابات پارلمان اروپا به دست آورد و به بزرگ‌ترین گروه راست افراطی آن نهاد تبدیل شد. در انتخابات شهرداری‌ها در ۱۹۸۹، این حزب در بیش از یک‌سوم شهرهای دارای جمعیت بالای ۲۰ هزار نفر صاحب کرسی شورا شد و در سال‌های ۱۹۹۵ تا ۱۹۹۷ کنترل چهار شهر جنوبی ــ ماری‌نیان، اورانژ، تولون و ویترول ــ را در دست گرفت. لوپن در انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۹۹۵، ۱۵ درصد آرا را کسب کرد و جبههٔ ملی در انتخابات پارلمانی ۱۹۹۷ نیز همین میزان رأی به دست آورد. در مناطق جنوبی و شرقی فرانسه، که پایگاه اصلی آن بود، بیش از ۲۰ درصد رأی داشت.

افزایش محبوبیت جبههٔ ملی با وجود سوابق راست افراطی لوپن، اظهارات سبک‌سرانه‌اش دربارهٔ هولوکاست ــ او در ۱۹۸۷ گفته بود هولوکاست فقط «جزئی از تاریخ» است ــ و حضور فاشیست‌های سابق در حزبش رخ داد.

موضوعات ضد مهاجرتی محبوب جبههٔ ملی شامل این ادعا بود که مهاجران غیر فرانسوی، به‌ویژه مسلمانان، هویت و فرهنگ ملی فرانسه را تهدید می‌کنند؛ تهدیدی که به‌گفتهٔ این حزب، با هجوم فیلم‌ها، موسیقی و برنامه‌های تلویزیونی آمریکایی تشدید شده بود. جبههٔ ملی همچنین خواستار بازگشت به ارزش‌های سنتی ــ خانواده، نظم و قانون، سخت‌کوشی و میهن‌پرستی ــ بود و مدعی می‌شد این ارزش‌ها بر اثر تساهل‌گرایی لیبرال و چندفرهنگ‌گرایی تضعیف شده‌اند.

اگرچه لوپن خود را «دموکراتی چرچیلی» می‌نامید، تعهدش به دموکراسی بیشتر جنبهٔ تاکتیکی داشت تا اصولی. او در ۱۹۸۲ گفت: «تا وقتی قانون وجود دارد، باید به آن احترام گذاشت.» همان‌طور که لا روک در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ موسولینی را تحسین می‌کرد، لوپن نیز فرانکو در اسپانیا و آگوستو پینوشه در شیلی را می‌ستود. او سرنگونی سالوادور آلنده توسط پینوشه در ۱۹۷۳ را تحسین کرد و گفت اگر دولتی چپ‌گرا مشابه در فرانسه شکل بگیرد، ارتش فرانسه باید از الگوی پینوشه پیروی کند.

جبههٔ ملی می‌کوشید لوپن را فردی ساده‌گو و مردمی نشان دهد و بر قدرت جسمانی و مردانگی او تأکید می‌کرد. هرچند محافظان او گاهی کلاه‌خود و تجهیزات شبه‌نظامی مشابه پلیس ضد شورش فرانسه می‌پوشیدند و برخی هواداران حزب در خشونت خیابانی علیه مهاجران و اقلیت‌ها شرکت داشتند، اما این حزب لباس رسمی یا سازمان شبه‌نظامی نداشت.

هرگاه جبههٔ ملی قدرت پیدا می‌کرد، سانسور اعمال می‌نمود. شهرداران وابسته به این حزب نشریات چپ‌گرا را از کتابخانه‌های شهری حذف کردند، کتابداران را از سفارش کتاب‌های «بین‌الملل‌گرا» منع نمودند و خرید آثاری مطابق دیدگاه‌های حزب را الزامی کردند. شهردار تولون، ژان-ماری لو شوالیه، جایزهٔ ادبی یک نویسندهٔ یهودی را لغو کرد و کوشید جشنوارهٔ معروفی را به دلیل گرایش چپ‌گرایانه‌اش تعطیل کند.

مواضع اقتصادی جبههٔ ملی در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ متغیر بود. در دههٔ ۱۹۸۰ از محافظه‌کارانی حمایت می‌کرد که بر کارآفرینی فردی تأکید داشتند و مخالف دخالت دولت در اقتصاد بودند. اما در ۱۹۹۳، برای جذب رأی طبقهٔ کارگر، لوپن اقتصاد بازار آزاد را «زیان‌بار» خواند مگر آنکه با دخالت دولت متعادل شود؛ او خواستار هفتهٔ کاری ۳۹ ساعته، پنج هفته مرخصی با حقوق و دیگر مزایای اجتماعی شد؛ اقداماتی که حزب قبلاً با آن‌ها مخالف بود. در ۱۹۹۶ دوباره موضعش را تغییر داد و خواستار کاهش مالیات‌ها و انتقاد از اعتصاب‌های اتحادیه‌های کارگری شد.

تا دههٔ ۱۹۹۰، جبههٔ ملی حامیانی متنوع پیدا کرده بود: صاحبان کسب‌وکارهای کوچک، صنعتگران مستقل، کارگران و کارمندان بیکار، کاتولیک‌های محافظه‌کار اجتماعی و جوانان. در ۱۹۹۸، برونو مگره، از نزدیکان لوپن، از حزب جدا شد و «جنبش ملی» را تشکیل داد. با این حال، سبک و سیاست‌های لوپن همچنان حمایت چشمگیری جلب می‌کرد و او تا سال‌ها عضو پارلمان اروپا باقی ماند. در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۰۲، لوپن در دور اول با کسب ۱۸ درصد آرا نخست‌وزیر وقت، لیونل ژوسپن، را شکست داد؛ اما در دور دوم، تقریباً کل جریان سیاسی فرانسه ــ از جمله حزب سوسیالیست و حزب کمونیست فرانسه ــ از ژاک شیراک حمایت کردند و لوپن به‌آسانی شکست خورد.

روسیه

پس از پایان جنگ جهانی دوم، روس‌ها نیازی نداشتند تا بار دیگر از شرارت‌های فاشیسم آلمانی آگاه شوند. با این حال، پس از فروپاشی اتحاد شوروی در ۱۹۹۱، چندین گروه فاشیستی در روسیه پدید آمدند. نارضایتی از فروپاشی امپراتوری شوروی، نگرانی دربارهٔ سرنوشت روس‌تباران در جمهوری‌های تازه‌استقلال‌یافته، شرایط بد اقتصادی، فروپاشی نظم و قانون، تمایل به یک رهبر قدرتمند و ضعف ریشه‌های دموکراسی در روسیه، همگی باعث شدند اندیشه‌های فاشیستی برای بخشی از جامعه جذاب شوند.

برخی فاشیست‌های روس تلاش کردند ایدئولوژی ارتجاعی «صدهای سیاه» را احیا کنند؛ مجموعه‌ای از سازمان‌های راست افراطی که در اوایل قرن بیستم در روسیه شکل گرفته بودند. ایدئولوژی آن‌ها به‌شدت ملی‌گرا، ضدجهان‌وطنی، یهودستیز، ضد فراماسونری، ضدغرب، ضددموکراسی، ضدبرابری‌طلبی، ضدلیبرال و ضد «انحطاط» بود. آن‌ها حامی سرسخت کلیسای ارتدوکس روسیه، ارتش و حکومت اقتدارگرا بودند و نظریه‌های توطئه‌ای را رواج می‌دادند که مشکلات روسیه را به یهودیان و فراماسون‌ها نسبت می‌داد.

در دههٔ ۱۹۸۰، مهم‌ترین گروه پیرو این ایدئولوژی «پامیات» («حافظه») بود که دیمیتری واسیلیف پس از ۱۹۸۴ سخنگوی اصلی آن شد. در دوران کمونیسم، پامیات برای بازسازی کلیساها و بناهای ملی در مسکو فعالیت می‌کرد و واسیلیف معمولاً از حزب کمونیست حمایت می‌کرد و لنین، استالین و کاگ‌ب را به‌خاطر دفاع از سنت‌های ملی می‌ستود. اما پس از ۱۹۸۹، او بیش‌ازپیش به کلیسای ارتدوکس روسیه گرایش پیدا کرد و از سلطنت‌طلبی دفاع نمود. نویسندگان پامیات کمونیست‌ها را «بی‌خدا»، «جهان‌وطن» و «ضد میهن» می‌خواندند و از بی‌توجهی به سنت‌های ملی، احساسات ضدروسی در کشورهای بالتیک، فساد اخلاقی جوانان، افزایش جرم، تضعیف خانواده و الکلیسم انتقاد می‌کردند.

یکی از جنبش‌های رقیب، «حزب لیبرال-دموکرات روسیه» (LDPR) به رهبری ولادیمیر ژیرینوفسکی بود. این حزب که در ۱۹۹۰ تأسیس شد، به‌سرعت رشد کرد و ژیرینوفسکی در انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۹۹۱ نزدیک به ۸ درصد آرا را به دست آورد. در انتخابات پارلمانی ۱۹۹۳، LDPR  حدود ۲۳ درصد آرا را کسب کرد، یعنی بیشتر از حزب کمونیست روسیه. اما تا ۱۹۹۶ حمایت از ژیرینوفسکی به‌شدت کاهش یافت و او در انتخابات ریاست‌جمهوری آن سال تنها ۶ درصد رأی آورد.

بیشتر نئوفاشیست‌ها منکر فاشیست بودن خود بودند و ژیرینوفسکی نیز استثنا نبود. او گاه از دموکراسی، حقوق فردی، نظام چندحزبی و حاکمیت قانون سخن می‌گفت؛ اما در ۱۹۹۱ اعلام کرد: «صریح می‌گویم، وقتی به قدرت برسم دیکتاتوری برقرار خواهد شد. روسیه اکنون به یک دیکتاتور نیاز دارد.» او افزود: «بی‌رحم خواهم بود. روزنامه‌ها را یکی‌یکی تعطیل می‌کنم. شاید لازم باشد ۱۰۰ هزار نفر را تیرباران کنم، اما ۳۰۰ میلیون نفر دیگر در آرامش زندگی خواهند کرد. اگر می‌خواهید اسمش را فاشیسم روسی بگذارید، بگذارید.»

Vladimir Zhirinovsky

ولادیمیر ژیرینوفسکی رهبر حزب لیبرال دموکرتیک روسیه،2018

ژیرینوفسکی همچنین دیدگاه‌های نژادپرستانه و یهودستیزانه داشت، هرچند پدرش ظاهراً یهودی بود و خود او در ۱۹۸۹ در یک گروه یهودی روس فعال بود. او انقلاب روسیه در ۱۹۱۷ را عمدتاً کار «یهودیان تعمیدگرفته» می‌دانست و مدعی بود اسرائیل و موساد علیه روسیه توطئه می‌کنند. او می‌گفت تنها اتحاد آمریکا، آلمان و روسیه می‌تواند «نژاد سفید» را در اروپا و آمریکا حفظ کند.

ژیرینوفسکی می‌خواست با حفظ کنترل روسیه بر جمهوری‌های سابق شوروی، عظمت این کشور را تضمین کند. او جنبش‌های استقلال‌طلب در کشورهای بالتیک و چچن را محکوم می‌کرد و تهدید به اقدامات سخت می‌نمود. او در ۱۹۹۱ به یک روزنامهٔ لیتوانیایی گفت: «شما را نابود می‌کنم. زباله‌های هسته‌ای را کنار مرز دفن خواهم کرد... لیتوانیایی‌ها از بیماری و تشعشع خواهند مرد... به‌زودی دیگر لیتوانیایی، استونیایی و لتونیایی‌ای در بالتیک نخواهد بود. همان کاری را می‌کنم که هیتلر در ۱۹۴۲ کرد.»

مانند بسیاری از فاشیست‌های دورهٔ میان دو جنگ، ژیرینوفسکی احترام اندکی برای زنان قائل بود و آشکارا زنان تحصیل‌کرده یا صاحب قدرت سیاسی را تحقیر می‌کرد. در ۱۹۹۵، پس از مناظره‌ای تلویزیونی با نمایندهٔ «جنبش زنان روسیه»، گفت زنانی مانند او از کتک خوردن لذت می‌برند و خیال‌پردازی دربارهٔ تجاوز دارند، هرچند آن‌قدر زشت‌اند که رؤیاهایشان تحقق نمی‌یابد.

برنامهٔ اقتصادی ژیرینوفسکی از اقتصاد مختلط حمایت می‌کرد. او هم خواهان کاهش مالیات صنایع بود و هم می‌خواست ۷۰ درصد اقتصاد، از جمله حمل‌ونقل و ارتباطات، تحت کنترل دولت باشد. با این حال، او مشکلات اقتصادی روسیه را به گردن «قربانیان خیالی» می‌انداخت و ادعا می‌کرد روسیه فقیر شده زیرا یهودیان، فراماسون‌ها و آمریکایی‌ها منابع طبیعی آن را غارت کرده‌اند.

 

 

«اتحاد ملی روسیه» (Russkoe Natsionalnoe Edinstvo; RNE)، یک سازمان شبه‌نظامی که در سال ۱۹۹۰ توسط الکساندر بارکاشوف تأسیس شد، ادعا می‌کرد که شبکه گسترده‌ای از شاخه‌های محلی دارد، اما حمایت انتخاباتی از آن به مراتب کمتر از حزب لیبرال دموکرات روسیه (LDPR) بود. بارکاشوف که تکاور سابق ارتش روسیه بود، نیروهای پیراهن‌مشکی خود را به عنوان نیروی ذخیره ارتش روسیه و وزارت امور داخلی معرفی می‌کرد. او بسیاری از مشکلات اقتصادی روسیه را به گردن یهودیان می‌انداخت، ادعا می‌کرد که دو تن از پیراهن‌مشکی‌های RNE قربانی قتل‌های آیینی یهودیان شده‌اند، پافشاری می‌کرد که تنها «چند صد» یهودی در اردوگاه‌های کار اجباری آلمان جان باخته‌اند و می‌گفت که هولوکاست یک «انحراف افکار عمومی» بود که برای پنهان کردن نسل‌کشی ۱۰۰ میلیون روسی توسط یهودیان طراحی شده است.

نماد RNE یک سواستیکا (صلیب شکسته) رو به چپ به همراه یک ستاره چهارپر بود. این سازمان بر «اهمیت اولیه» خون روسی تأکید می‌کرد، «کمونیست‌های بین‌الملل‌گرا» را متهم می‌نمود که با برنامه‌ای از مخلوط کردن نژادها، «پاک‌دستی ژنتیکی» ملت را تضعیف کرده‌اند و خواستار احیای «سنت‌های روسی-آریایی» بود. اگرچه بارکاشوف فاشیست بودن خود را تکذیب می‌کرد، اما هیتلر را به شدت تحسین می‌نمود؛ او زمانی اظهار داشت: «من [هیتلر] را قهرمان بزرگ ملت آلمان و همه نژادهای سفید می‌دانم. او موفق شد کل ملت را برای مبارزه با انحطاط و از بین رفتن ارزش‌های ملی بسیج کند.»

بارکاشوف در سال ۱۹۹۴ اصرار داشت که از «راه‌های کاملاً قانونی» به قدرت خواهد رسید. با این حال، برنامه RNE تصریح می‌کرد که دموکراسی متعارف ناکارآمد است و خواستار یک «دموکراسی قومی» بود که در آن حق رأی به کسانی محدود می‌شد که وفاداری خود را به ملت ثابت کرده بودند. به عنوان بخشی از برنامه ملی‌گرایی نژادپرستانه بارکاشوف، او تأکید داشت که دولت باید از مادران حمایت کند تا رشد جمعیت قوم روس تضمین شود. خانواده‌های پرجمعیت باید پاداش می‌گرفتند و «کیش خانواده» باید بر یک «پایه سنتی پدرسالارانه» ترویج می‌شد. او می‌گفت کشاورزان بهترین بخش ملت هستند، چرا که آن‌ها تجسم پیوند خون و خاک (اصالت نژاد و سرزمین) هستند.

یکی از اصول اصلی مرام‌نامه RNE، دفاع از روس‌تبارهای خارج از خاک اصلی روسیه بود. بارکاشوف سرکوب روس‌تبارها را در استونی و لتونی محکوم کرد و بعدها از مداخله نظامی روسیه در چچن برای محافظت از شهروندان روسی «در برابر زور و حکومت استبدادی» حمایت نمود. او خواستار اقدامات شدیدی — از بازداشت موقت گرفته تا اخراج — علیه ۸۰ هزار چچنی «جنایتکار» شد که در روسیه زندگی می‌کردند.

صربستان

به دنبال فروپاشی کمونیسم در یوگسلاوی سابق و جدایی کرواسی و بوسنی و هرزگوین از فدراسیون یوگسلاوی در سال‌های ۱۹۹۱–۱۹۹۲، واحدهایی از ارتش یوگسلاوی و نیروهای شبه‌نظامی صرب دست به کمپین‌های «پاک‌سازی قومی» زدند. هدف این کمپین‌ها، بیرون راندن اکثریت‌های غیرصرب در شمال شرقی کرواسی و بخش‌هایی از شمال و شرق بوسنی، و ایجاد جمهوری‌های صربِ اسماً مستقل در اراضی تخلیه‌شده بود. این حملات که از نظر شدت خشونت و بی‌رحمی با تهاجم نازیسم به اروپای شرقی و روسیه مقایسه می‌شد، شامل اعدام‌های دسته‌جمعی (عمدتاً مردان و پسران)، پیاده‌روی‌های اجباری، شکنجه، گرسنگی دادن و تجاوزهای سیستماتیک بود. هدف این تاکتیک‌ها ایجاد نفرت‌های قومی برگشت‌ناپذیری بود که برای همیشه از شکل‌گیری کشورهای چندقومیتی در مناطق مورد حمله جلوگیری کند. در سال‌های ۱۹۹۸–۱۹۹۹ تاکتیک‌های مشابهی در کوزوو به کار گرفته شد؛ استانی در صربستان که ۹۰ درصد جمعیت آن آلبانیایی‌تبار و عمدتاً مسلمان بودند.

این کمپین‌ها در کرواسی و بوسنی که توسط رژیم اسلوبودان میلوشویچ، رئیس‌جمهور صربستان و رهبر حزب سوسیالیست صربستان (SPS)، سازمان‌دهی و هدایت می‌شد، تا حدودی برای تقویت چهره میلوشویچ به عنوان یک ملی‌گرای سرسخت و تحکیم قدرت او به قیمت تضعیف حزب رادیکال صربستان (SRS) به رهبری ووجیسلاو ششلی — که در آن زمان بزرگ‌ترین حزب نئوفاشیست در صربستان بود — انجام شد. اگرچه حزب سوسیالیست (SPS) در انتخابات مجلس صربستان در سال ۱۹۹۰ حدود ۶۵ درصد آرا را به دست آورده بود، اما وخامت اوضاع اقتصادی و تهدیدهای فزاینده علیه مناطق صرب‌نشین در کرواسی و بوسنی (جایی که صرب‌ها به ترتیب ۱۲ و ۳۱ درصد جمعیت را تشکیل می‌دادند) منجر به از دست رفتن بخش زیادی از حامیان حزب میلوشویچ شد؛ این امر رشد متناظری را برای حزب رادیکال (SRS) و سایر گروه‌های افراطی ملی‌گرای نئوفاشیست به همراه داشت.

در سال ۱۹۹۲، حزب سوسیالیست تنها ۴۰ درصد آرا را کسب کرد و مجبور شد وارد یک ائتلاف غیررسمی «سرخ-قهوه‌ای» (ائتلاف کمونیست‌ها و فاشیست‌ها) با حزب رادیکال (SRS) شود که انتخابات را با ۲۰ درصد آرا به پایان رسانده بود. میلوشویچ برای مقابله با تهدید فزاینده از سوی جناح راست، به تدریج بسیاری از سیاست‌های نئوفاشیست‌ها را پذیرفت؛ از جمله حمایت از ایجاد «صربستان بزرگ» که مونته‌نگرو، مقدونیه (مقدونیه شمالی فعلی) و بخش‌های وسیعی از کرواسی و بوسنی را در بر می‌گرفت.

در مه ۱۹۹۳، پس از یک سال سختی شدید اقتصادی ناشی از تحریم‌های سازمان ملل، میلوشویچ یک توافق‌نامه بین‌المللی برای تقسیم بوسنی به ۱۰ کانتون قومی را پذیرفت. طرح ونس-اوون (که به نام مذاکره‌کنندگان اصلی آن، سایروس ونس وزیر امور خارجه سابق آمریکا و دیوید اوون وزیر امور خارجه سابق بریتانیا نام‌گذاری شده بود) توسط پارلمان خودخوانده صرب‌های بوسنی رد شد و از سوی ششلی مورد محکومیت قرار گرفت؛ ششلی، میلوشویچ را به خاطر «فروختن کشور» مورد حمله قرار داد و خواستار رأی عدم اعتماد پارلمان شد.

میلوشویچ با راه‌اندازی یک کمپین «ضدفاشیستی» علیه ششلی و حزب رادیکال به این اقدام پاسخ داد؛ او ششلی را به سودجویی و ارتکاب جنایات جنگی در کرواسی و بوسنی متهم کرد و چندین تن از اعضای شاخه شبه‌نظامی حزب رادیکال یعنی «چتنیک‌ها» را دستگیر نمود (نام چتنیک‌ها بر گرفته از جنبش چریکی ملی‌گرای صرب بود که در طول جنگ جهانی دوم با نازی‌ها و بعدها با پارتیزان‌های کمونیست در یوگسلاوی جنگیده بودند). میلوشویچ متعاقباً تلاش کرد تا با ائتلاف با رهبر بدنام شبه‌نظامیان، ژلیکو راژناتوویچ (که بیشتر با نام مستعار نظامی‌اش، آرکان، شناخته می‌شد) و حزب جدید او یعنی «حزب اتحاد صربستان» (SJP)، حمایت ملی‌گرایان از حزب رادیکال (SRS) را تضعیف کند. در انتخابات دسامبر ۱۹۹۳، حزب سوسیالیست (SPS) سهم خود را در مجلس صربستان به قیمت تضعیف حزب رادیکال افزایش داد و ۴۹ درصد آرا را به دست آورد، در حالی که سهم حزب رادیکال به ۱۴ درصد کاهش یافت.

در اوایل سال ۱۹۹۸، نیروهای نظامی و پلیس صربستان حملاتی را در کوزوو علیه پایگاه‌های ادعایی «ارتش آزادی‌بخش کوزوو» (KLA) آغاز کردند؛ یک جنبش چریکی آلبانیایی‌تبار که برای پایان دادن به کنترل صربستان بر این استان می‌جنگید. سرکوب شدید غیرنظامیان آلبانیایی توسط صرب‌ها، محکومیت بین‌المللی را برانگیخت و منجر به تمدید تحریم‌های سازمان ملل علیه یوگسلاوی شد. در ۲۴ مارس ۱۹۹۹، پس از آنکه هیئت صرب در مذاکرات صلح رامبویه فرانسه، توافق‌نامه‌ای را که توسط نمایندگان آلبانیایی‌تبارهای کوزوو و ارتش آزادی‌بخش امضا شده بود رد کرد، سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) کمپین بمباران شدیدی را علیه اهداف نظامی یوگسلاوی و بعدها زیرساخت‌های غیرنظامی و ساختمان‌های دولتی در صربستان آغاز نمود.

نیروهای امنیتی صربستان در کوزوو در پاسخ به این اقدام، دست به یک کمپین گسترده پاک‌سازی قومی، از جمله قتل‌عام‌های وسیع غیرنظامیان زدند و در نهایت بیش از ۸۵۰ هزار کوزوویی را مجبور به فرار به مناطق مرزی در آلبانی، مقدونیه و مونته‌نگرو کردند. این بمباران در اوایل ژوئن و پس از موافقت میلوشویچ با خروج نیروهای صرب از کوزوو، استقرار نیروهای حفظ صلح ناتو و بازگشت آوارگان آلبانیایی به پایان رسید. در این میان، میلوشویچ و چهار مقام ارشد دولت او توسط دادگاه بین‌المللی کیفری سازمان ملل در لاهه به اتهام جنایت علیه بشریت متهم شدند. محاکمه او در فوریه ۲۰۰۲ آغاز شد اما به دلیل وضعیت بد سلامتی میلوشویچ بارها به تعویق افتاد؛ او در سال ۲۰۰۶ در سلول زندان خود مرده پیدا شد.

کرواسی

در اوایل دهه ۱۹۹۰، سخنگوی اصلی نئوفاشیسم در کرواسی دوبروسلاو پاراگا، بنیان‌گذار «حزب حقوق کرواسی» (Hrvatska Stranka Prava; HSP) در سال ۱۹۹۰ بود. پاراگا که در دهه ۱۹۸۰ طلبه سابق حوزه علمیه و از مخالفان رژیم کمونیستی در کرواسی بود، اعتقاد داشت که صربستان خطری مرگبار برای بقای ملی کرواسی است؛ او خواستار ایجاد یک «کرواسی بزرگ» بود که بخش زیادی از صربستان و تمام بوسنی و هرزگوین را شامل شود. او اصرار داشت که جنگ با صربستان اجتناب‌ناپذیر است و باید به «شکست کامل» دشمن ختم شود، به طوری که «از صربستان چیزی جز بلگراد و حومه آن باقی نماند.»

پیروان پاراگا آشکارا از رژیم طرفدار نازیِ «اوستاشا» (Ustaša) حمایت می‌کردند؛ رژیمی که در طول جنگ جهانی دوم دست به کشتار وسیع صرب‌ها، یهودیان و کولی‌ها (رومانی‌ها) در کرواسی زده بود. در بازتابی از اشتیاق به نمادهای اوستاشا که پس از شروع جنگ بوسنی در سال ۱۹۹۱ کرواسی را فراگرفت، اعضای حزب HSP اغلب کلاه‌هایی با نشان حرف U بر سر می‌گذاشتند و به تقلید از شبه‌نظامیان سابق اوستاشا پیراهن‌های مشکی می‌پوشیدند؛ آن‌ها همچنین سلام فاشیستی می‌دادند و شعار قدیمی اوستاشا یعنی «آماده برای میهن» را تکرار می‌کردند. شاخه شبه‌نظامی حزب HSP، یعنی «اتحادیه دفاعی کرواسی» (HOS)، به شدت درگیر جنگ علیه صربستان بود.

برنامه اقتصادی حزب حقوق کرواسی (HSP) مبهم بود و این ایده را مطرح می‌کرد که راهکار اصلی برای حل تمامی مشکلات اجتماعی و اقتصادی، ایجاد «کرواسی بزرگ» است. در انتخابات سال ۱۹۹۲، حزب HSP تنها حدود ۷ درصد از آرای پارلمانی و پاراگا تنها ۵ درصد از آرای ریاست‌جمهوری را به دست آورد. تأثیر انتخاباتی این حزب به دلیل پافشاری بر ادامه جنگِ نامحبوب علیه صربستان و همچنین امتناع پاراگا از متحد شدن با دیگر احزاب نئوفاشیست در کرواسی — مانند «حزب حقوق ناب کرواسی» (HCSP)، «حزب دموکراتیک حقوق کرواسی» (HDSZP) و «اتحادیه دموکراتیک ملی» (NDL) — کاهش یافت.

حزب HSP نیز همانند حزب رادیکال صربستان (SRS)، با یک حزب حاکم و بزرگ‌تر مواجه بود؛ یعنی «اتحادیه دموکراتیک کرواسی» (HDZ) که در سال ۱۹۸۹ توسط فرانیو توجمان تأسیس شد و در نهایت برای کاهش جذابیت رقبای نئوفاشیست و ملی‌گرای افراطی خود، سیاست‌های نئوفاشیستی را اتخاذ کرد. رژیم توجمان نیز مانند حزب HSP، بسیاری از نمادهای اوستاشا را به کار گرفت و حتی بسیاری از رهبران اوستاشا را اعاده حیثیت کرد و برخی از آن‌ها را به سمت‌های دولتی گمارد. حزب HDZ «کمیته ملی کرواسی» را در صفوف خود ادغام کرد؛ گروهی که توسط رانیمیر جلیچ، از نزدیکان آنته پاولیچ (بنیان‌گذار اصلی جنبش اوستاشا)، تأسیس شده بود. در سال ۱۹۹۵، نیروهای توجمان دست به کمپین‌های گسترده پاک‌سازی قومی در اسلونی غربی و منطقه تاریخی صرب‌نشین «کرااینا» زدند و باعث تخلیه و کوچ اجباری حدود ۱۵۰ هزار صربِ کرواسی به صربستان و مناطق تحت کنترل صرب‌ها در بوسنی شدند.

توجمان از سال ۱۹۹۱ اقدامات سرکوبگرانه مختلفی را علیه حزب HSP آغاز کرد؛ از جمله دستگیری پاراگا به اتهام تشکیل یک گروه شبه‌نظامی غیرقانونی و ادغام رسمی اتحادیه دفاعی کرواسی (HOS) در ارتش رسمی کرواسی. در سال ۱۹۹۳، دولت یک کمپین «ضدفاشیستی» تا حد زیادی موفقیت‌آمیز را با هدف مهار نفوذ حامیان HSP در ارتش به راه انداخت. در همان سال، پاراگا به اتهام توطئه برای کودتا محاکمه شد، هرچند بعداً از این اتهام تبرئه گردید.

نئوفاشیسم در خارج از اروپا

بزرگ‌ترین جنبش‌های نئوفاشیستی در خارج از اروپا، در آمریکای لاتین، آفریقای جنوبی و خاورمیانه ظهور کردند. خوآن پرون که در سال‌های ۱۹۴۶–۱۹۵۵ و مجدداً در ۱۹۷۳–۱۹۷۴ به عنوان رئیس‌جمهورِ قانوناً انتخاب‌شده بر آرژانتین حکومت کرد، در دهه ۱۹۳۰ به عنوان وابسته نظامی در ایتالیا خدمت می‌کرد و از ستایش‌کنندگان بزرگ «دوچه» (موسولینی) بود. او بعدها گفت: «موسولینی بزرگ‌ترین مرد قرن ما بود، اما مرتکب اشتباهات فاجعه‌باری شد. من که از مزیت دیدن پیشینه او بهره‌مندم، پا در جای پای او خواهم گذاشت اما از اشتباهاتش دوری خواهم کرد.»

Juan Perón

خوان پرون رییس جمهور آرژانتین،1954

پرون با ارتقای سطح دستمزدها و مزایا و همچنین توسعه صنعتی، حمایت کارگران فقیر صنعتی (معروف به دسکامیسادوس یا «پابرهنه‌ها/بی‌پیراهن‌ها») و بسیاری از بازرگانان ثروتمند را به دست آورد. او همچنین حمایت بسیاری از ملی‌گرایان طبقه متوسط و بخش بزرگی از بدنه افسران ارتش را با خود داشت. همسر کاریزماتیک او، اوا پرون، که در میان مردم به «اویتا» معروف بود، به دلیل فعالیت‌های خیریه و داستان زندگی‌اش در رسیدن از «فرش به عرش»، حامیان پرشوری را به خود جلب کرد که او را تا حد پرستش ستایش می‌کردند. با این حال، به دلیل تورم، فساد و درگیری‌های پرون با طبقه زمین‌دار (که پیش از آن قدرت را در دست داشتند) و کلیسای کاتولیک، ارتش در نهایت علیه او موضع گرفت و او در یک کودتا در سال ۱۹۵۵ برکنار شد.

پرون پس از تبعیدی طولانی در اسپانیا، در سال ۱۹۷۳ به آرژانتین بازگشت و در انتخابات ویژه اکتبر همان سال، به عنوان رئیس‌جمهور و همسر دومش، ایزابل پرون، به عنوان معاون رئیس‌جمهور انتخاب شدند. ایزابل پرون که پس از مرگ همسرش در سال ۱۹۷۴ جانشین او شد، نتوانست مانع از انشعاب میان جناح‌های راست‌گرا و چپ‌گرای ائتلاف پرونیسم شود. وضعیت اقتصادی به شدت وخیم شد و تورم تا سال ۱۹۷۵ سه رقمی گردید؛ همچنین کشور دستخوش موج‌هایی از آدم‌ربایی و ترور رهبران دولتی و تجاری توسط چریک‌های چپ‌گرا شد — خشونتی که به زودی با پاسخی مشابه و در مقیاسی بسیار بزرگ‌تر از سوی ارتش و پلیس مخفی مواجه شد. ایزابل پرون که تمام حمایت‌های مردمی خود را از دست داده بود، در مارس ۱۹۷۶ در یک کودتای نظامی سرنگون شد.

مهم‌ترین گروه نئوفاشیست در آفریقای جنوبی پس از سال ۱۹۴۵، «جنبش ناسیونال سوسیالیست غیریهودی آفریقای جنوبی» (معروف به پیراهن‌خاکستری‌ها) بود که در سال ۱۹۴۹ نام خود را به «حزب کارگران سفید» تغییر داد. اگرچه این حزب در ایجاد یک جنبش توده‌ای موفق نبود، اما مشوقِ اتخاذ سیاست‌های برتری‌طلبی سفیدپوستان و آپارتاید توسط حزب حاکم «حزب ملی آفریقای جنوبی» شد.

در خاورمیانه، رژیم‌های معمر قذافی در لیبی و صدام حسین در عراق از چندین جهت نئوفاشیستی بودند. قذافی، دیکتاتور کاریزماتیک و مسلمان معتقد، در سال ۱۹۶۹ طی یک کودتای نظامی که به سرنگونی ملک ادریس انجامید، به قدرت رسید. او از آنچه «دموکراسی واقعی» می‌نامید دفاع می‌کرد که ویژگی‌های آن مالکیت دولتی بر بخش‌های کلیدی اقتصاد، پایبندی سخت‌گیرانه به قوانین اسلامی و بسیج حمایت توده‌ها از طریق «کنگره‌های مردمی»، اتحادیه‌های کارگری تحت کنترل دولت و سایر سازمان‌ها بود. در عراق، جنبش بعثِ صدام حسین از نوعی سوسیالیسم به شدت ملی‌گرایانه دفاع می‌کرد که لیبرالیسم غربی و همچنین «کمونیسم مادی‌گرایانه» را رد می‌نمود. رژیم حسین که در سال ۱۹۶۸ با یک کودتا به قدرت رسید، اساساً یک دیکتاتوری فردی مبتنی بر نسخه عربی از «اصل پیشوا» (Führerprinzip؛ فرمانبرداری مطلق از رهبر) بود.

در دهه ۱۹۹۰، تعدادی از گروه‌های شبه‌نظامی ضد دولتیِ راست افراطی در ایالات متحده فعال بودند و بسیاری از آن‌ها از لباس‌های شبه‌نظامی و نمادهای نونازی استفاده می‌کردند. با این حال، در آن زمان، آن‌ها عموماً فاقد حمایت مردمی لازم برای راه‌اندازی یک جنبش سیاسی قدرتمند یا ورود مستقل به رقابت‌های انتخاباتی بودند.

اوایل قرن بیست و یکم

اروپای غربی

در دهه‌های دوم و سوم قرن بیست و یکم، احزاب و جنبش‌های پوپولیستیِ راست‌گرا و نئوفاشیستی در اروپای غربی با موجی از محبوبیت مواجه شدند؛ امری که تا حدودی ناشی از ورود سیل‌آسای مهاجران مسلمان در پی قیام‌های بهار عربی در سال‌های ۲۰۱۰-۲۰۱۱ و در برخی کشورها، به دلیل تداوم نارضایتی از اتحادیه اروپا (EU) بود. اگرچه مسلمانان در هیچ کجای اروپا به اکثریت رأی‌دهندگان تبدیل نشدند، اما جمعیت آن‌ها به طور چشمگیری افزایش یافت.

Marine Le Pen

مارین لو پن سیاستمدار فرانسوی،2017

 

در فرانسه، حزب «جبهه ملی» (FN) — که در سال ۲۰۱۸ به «اجتماع ملی» (RN) تغییر نام داد — تحت رهبری مارین لو پن (دختر بنیان‌گذار حزب)، برای دومین و سومین بار به ترتیب در سال‌های ۲۰۱۷ و ۲۰۲۲ به دور دوم انتخابات ریاست‌جمهوری آن کشور راه یافت (مارین لو پن در هر دو انتخابات از نامزد میانه رو، امانوئل مکرون، شکست خورد). لو پن در سال ۲۰۲۲ از رهبری حزب RN استعفا داد و در سال ۲۰۲۵، پس از مجرم شناخته شدن در پرونده اختلاس، به مدت پنج سال از نامزدی برای مناصب عمومی محروم شد.

An Alternative for Germany (AfD) flag

پرچم حامیان حزب سیاسی راست افراطی آلترناتیو برای آلمان (AfD) در ارفورت، آلمان، اوت ۲۰۲۴

 

در آلمان و در سال ۲۰۱۷، حزب راست افراطی «آلترناتیو برای آلمان» (AfD) که مرام‌نامه‌ای آشکارا ضداسلامی را اتخاذ کرده بود، نزدیک به ۱۳ درصد از آرای انتخابات سراسری را به دست آورد و تا سال بعد، پس از دموکرات‌مسیحی‌ها، به دومین حزب سیاسی محبوب در آلمان تبدیل شد. تا سال ۲۰۲۴، حزب AfD در نظرسنجی‌ها شروع به رقابت پایاپای با حزب سوسیال دموکرات و ائتلاف محافظه‌کار میان «اتحادیه دموکرات مسیحی» (CDU) و «اتحادیه سوسیال مسیحی» (CSU) کرد، اما قدرت سیاسی آن به دلیل امتناع سایر احزاب از تشکیل ائتلاف با آن، محدود باقی ماند. حتی پس از آنکه AfD در انتخابات سراسری زودهنگام فوریه ۲۰۲۵ در جایگاه دوم قرار گرفت، احزاب جریان اصلی، «دیوار آتش» (Brandmauer) پس از جنگ جهانی دوم را که همکاری با احزاب افراطی را ممنوع می‌کرد، حفظ کردند.

ایالات متحده

در سال ۲۰۱۶، موجی از پوپولیسم راست‌گرا در ایالات متحده به پیروزی غیرمنتظره دونالد جی. ترامپ، نامزد ریاست‌جمهوری حزب جمهوری‌خواه، منجر شد. در واکنش به مضامین مبارزات انتخاباتی او (در سال‌های ۲۰۱۶، ۲۰۲۰ و ۲۰۲۴) و رویکردها و سیاست‌های دو دوره ریاست‌جمهوری‌اش (۲۰۱۷–۲۰۲۱؛ ۲۰۲۵– )، برخی از پژوهشگران او را یک نئوفاشیست جاه‌طلب (اگر نه بالفعل) دانستند و اغلب از او به عنوان یک «پروتوفاشیست» (پیشافاشیست)، «فاشیست مرزی» یا صرفاً یک «فاشیست» یاد کردند.

به عنوان مثال، در سال ۲۰۲۱، رابرت او. پکستون، مورخ و جامعه‌شناس آمریکایی و از برجسته‌ترین پژوهشگران حوزه فاشیسم، اعلام کرد که «برچسب فاشیسم» به وضوح بر ترامپ صدق می‌کند؛ این اظهار نظر با توجه به تحریک حامیانش در حمله ۶ ژانویه ۲۰۲۱ به ساختمان کنگره آمریکا صورت گرفت که در آن شورشگرانِ طرفدار ترامپ تلاش کردند با توسل به خشونت، از تأیید پیروزی جو بایدن در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۰ جلوگیری کنند. دیگر پژوهشگران به حملات نژادپرستانه ترامپ علیه مهاجران (از جمله جداسازی خانواده‌ها در مرز مکزیک و ممنوعیت سفر مسلمانان)، تلاش او برای حذف سیستم سنتی «تفکیک قوا و توازن قوا» در دولت فدرال، و انتقادات او از نهادهای مستقل دولتی به عنوان نشانه‌هایی از تمایلات فاشیستی ترامپ اشاره کردند.

ترامپ در طول مبارزات انتخاباتی خود در سال ۲۰۲۴، بیش از یک بار اعلام کرد که مهاجران غیرقانونی در حال «مسموم کردن خون کشور ما» هستند. او همچنین جمعیت مهاجران را متهم کرد که فرصت‌های شغلی را از کارگران آمریکایی می‌ربایند و در عین حال از برنامه‌های حمایتی فدرال (که بیشتر آن‌ها برای مهاجران غیرقانونی قابل دسترسی نبود) بهره‌مند می‌شوند. از اوایل دوره دوم ریاست‌جمهوری او، دستگیری و اخراج مهاجران غیرقانونی به طور چشمگیری افزایش یافت، چرا که مأموران ماسک‌دارِ آژانس اعمال مهاجرت و گمرک ایالات متحده (ICE) حملات متعددی را در سراسر کشور انجام دادند. در این میان، مهاجران قانونی و حتی برخی از شهروندان ایالات متحده بازداشت شدند. ترامپ در راستای وفای به یکی از وعده‌های انتخاباتی خود، فرمان اجرایی را امضا کرد که هدف آن لغو «حق شهروندی بر اساس محل تولد» در ایالات متحده بود؛ حقی که در متمم چهاردهم قانون اساسی (۱۸۶۸) تثبیت شده است. فرمان او بلافاصله در دادگاه‌های فدرال به چالش کشیده شد.

دوره دوم ترامپ همچنین با گسترش چشمگیر قدرت او به عنوان رئیس‌جمهور همراه بود؛ این امر نتیجه بازگرداندن یک طبقه استخدام فدرال موسوم به «جدول اف» (Schedule F) بود که به او اجازه می‌داد کارمندان رسمی و باسابقه دولت را بدون نیاز به دلیل موجه اخراج کرده و وفاداران سیاسی خود را جایگزین آن‌ها کند. او همچنین بودجه بسیاری از آژانس‌ها، دفاتر و وزارتخانه‌های فدرال را به شدت کاهش داد یا حذف کرد. ترامپ از این تعدیل‌ها به عنوان ضربه‌ای علیه «دولت پنهان» (Deep State) دفاع کرد — یک تئوری توطئه بی‌اساس و محبوب در میان پیروانش که ادعا می‌کند بدنه بزرگی از دموکرات‌های نخبه‌گرا و چپ‌گرا، به طور مخفیانه سیاست‌ها و برنامه‌های قوه مجریه را کنترل می‌کنند.

ترامپ قدرت افزایش‌یافته خود را به روش‌های مختلفی اعمال کرد؛ از جمله برکناری مقاماتی که از آن‌ها ناراضی بود، تلاش برای دستکاری یا سرکوب داده‌هایی که با برنامه‌هایش مغایرت داشت، هدف قرار دادن برنامه‌های تنوع، برابری و گنجانش (DEI) و کاهش شدید بودجه دانشگاه‌ها. دولت دوم ترامپ همچنین تلاش‌هایی را برای خاموش کردن انتقادات انجام داد. پس از آنکه رئیس کمیسیون ارتباطات فدرال (FCC) از جیمی کیمل (کمدین) به دلیل ادعای وجود رابطه میان متهم به ترور چارلی کرک (فعال محافظه‌کار) و «گروه ماگا» (MAGA) انتقاد کرد، برنامه کیمل به طور نامحدود توسط شبکه ABC به حالت تعلیق درآمد (کیمل بعداً به کار خود بازگشت و رئیس FCC تهدید کردن شبکه ABC را تکذیب کرد). ترامپ در پاسخ، از شبکه‌های تلویزیونی به خاطر آنچه پوشش خبری «بد» نامید انتقاد کرد، آن را «غیرقانونی» خواند و گفت: «شاید باید مجوز آن‌ها باطل شود.»

 

از دیگر رهبران ملی در سه دهه اول قرن بیست و یکم که رویکردهای اقتدارگرایانه آن‌ها ویژگی‌های مشترکی با فاشیسم داشت، می‌توان به افراد زیر اشاره کرد:

  • الکساندر لوکاشنکو: که در سال ۱۹۹۴ رئیس‌جمهور بلاروس شد.
  • ویکتور اوربان: که از سال ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۲ و مجدداً از سال ۲۰۱۰ به عنوان نخست‌وزیر مجارستان خدمت کرده است.
  • ژایر بولسونارو: که از سال ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۳ به عنوان رئیس‌جمهور برزیل خدمت کرد.
  • ولادیمیر پوتین: که نخستین بار در سال ۱۹۹۹ در روسیه به قدرت رسید.
اسم
نظر ...