ایوان مدائن ـ خاقانی شروانی


04-04-2026
بخش هنر و زندگی
20 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

ایوان مدائن ـ خاقانی شروانی*

 ۲۳ فروردین ۱۳۹۸

 

 

ایوان مدائن ـ خاقانی شروانی*

«هان، ای دل عبرت بین، از دیده نظر کن، هان/
 ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان
یک ره ز لب دَجله منزل به مدائن کن/
 وز دیده دُوُم دَجله بر خاک مدائن ران...
گه ‌گه به زبان اشک، آواز ده ایوان را/
تا بو (=شاید) که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان
دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو/
 پند سر دندانه بشنو ز بُن دندان (=از صمیم دل)
گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون/
 گامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشان...
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما/
 بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان (=درماندگی)...
 ـ بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید/
 خندند بر آن دیده کاینجا نشود گریان...»


***


 ابیات بالا بخشی از قصیده بلندی است که خاقانی شروانی (۵۲۰ تا ۵۹۵هجری قمری)، شاعر نامدار پارسی گو در قرن ششم هجری، آن را در سفر دوّمش به حج در سال ۵۶۹ هجری سرود.
 ایوان مدائن (کاخ کسری) یکی از کاخهای باشکوه شاهان ساسانی بود که در پایتخت آنها ـ تیسفون ـ قرارداشت و خرابه های آن در جنوب بغداد هنوز باقی است.
 تیسفون شامل هفت شهر به هم پیوسته بود که به آنها مداین (=شهرها) می گفتند و طاق کسری (انوشیروان) هم به همین جهت «ایوان (=کاخ) مداین» خوانده می شود.
 این کاخ در شرق رود دَجله قرارداشت و به هنگام حمله مسلمانها به ایران، یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی با درباریانش در آن شهر به سر می بردند.
 در این حمله که در زمان خلیفه دوم رخ داد، تیسفون به محاصره درآمد و این محاصره ماهها به طول انجامید و قحطی شدیدی در شهر رخ داد. تیسفون سرانجام با کاخها و گنجهای چهارصدساله اش در مارس ۶۳۷میلادی (ماه صفر سال ۱۶هجری به تصرف نیروهای مهاجم درآمد. یزدگرد سوم پیش از سقوط شهر، با جمعی از اشراف و درباریان و بخشی از خزانه و محافظان و چندهزار تن از غلامان و کنیزانش و ... از شهر گریخت و روانه عمق ایران شد. یزدگرد پس از جنگ و گریزهای بسیار به دست آسیابانی در مرو کشته شد و با کشته شدنش سلسله ساسانی به پایان رسید.
 از فتح تیسفون تا سال ۵۶۹ هجری که خاقانی خرابه های طاق کسری را دیده بود، بیش از ۵۵۰ سال می گذشت. در این ۵۵۰ سال ایران از حکومت مرکزی قدرتمندی برخوردار نبود و تحت سلطه خلفای اموی و عباسی و دست نشاندگانشان مانند غزنویان و سلجوقیان روزگار نکبت باری را می گذراند.
 خاقانی در این قصیده حسرت روزگار پررونق ساسانیان را می خورد که سراسر ایران زمین در زیر یک حکومت قدرتمند اداره می شد که نه تنها در زیر سلطه هیچ مهاجم بیگانه یی نبود بلکه بسیاری از دولتهای پیرامون ایران فرمانگزار آن دولت بودند. این حسرت را در ابیاتی از همین قصیده می توان دید:
«این است همان ایوان (=کاخ) کز نقش رخ مردم/
 خاک در او بودی دیوار نگارستان (=نقّاشخانه)
این است همان درگه کو را ز شهان بودی/
 دیلم (=برده)، مَلک بابل، هندو، شه ترکستان...
پندار همان عهد است از دیدهٔ فکرت، بین/
 در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان
از اسب پیاده شو، بر نَطع (=فرش) زمین رخ نه/
 زیر پی پیلش بین، شه مات شده نُعمان (۱)...
مست است زمین زیرا خورده است به جای می/
 در کاس سر هرمز، خون دل نوشروان...
کسری و تُرَنج زر، پرویز و به زرین/
 بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان...
گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک/
 ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان...
خون دل شیرین است، آن می که دهد رَزبُن (=درخت انگور)/
 ز آب و گل پرویز است، آن خُم که نهد دهقان
چندین تن جبّاران کاین خاک فرو خورده است/
 این گرسنه چشم آخر، هم سیر نشد ز ایشان...
خاقانی ازین درگه دریوزهٔ (=گدایی) عبرت کن/
 تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان...»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* طاق کسری در تیسفون ـ نقاشی در سال ۱۹۳۲ میلادی
۱ ـ نُعمان بن مُنذَر، پادشاه دست نشانده ساسانیان در شهر حیره، از شهرهای قدیمی عراق و در نزدیکی نجف کنونی، که به دستور خسرو پرویز در زیر پای پیل افکنده و کشته شد.

منبع:همبستگی ملی

+++++

متن کل قصیده را در این جا نقل می کنیم:

هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری

+

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان

یک ره ز ره دَجله منزل به مدائن کن

وز دیده دوم دَجله بر خاک مدائن ران

خود دَجله چنان گرید صد دَجلهٔ خون گویی

کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دَجله کف چون به دهان آرد

گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دَجله

خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دَجله‌گِری نونو وز دیده زکاتش ده

گرچه لب دریا هست از دَجله زکات استان

گر دَجله درآموزد باد لب و سوز دل

نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را

در سلسله شد دَجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را

تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون

گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

از نوحهٔ جغد الحق مائیم به درد سر

از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی

جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما

بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خَذلان

گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را

حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید

گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه

نه حجرهٔ تنگ این کمتر ز تنور آن

دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه

از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقش رخ مردم

خاک در او بودی دیوار نگارستان

این است همان درگه کورا ز شهان بودی

دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

این است همان صفه کز هیبت او بردی

بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان

پندار همان عهد است از دیدهٔ فکرت بین

در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه

زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را

پیلان شب و روزش گشته به پی دوران

ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی

شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

مست است زمین زیرا خورده است بجای می

در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا

صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان

کسری و ترنج زر، پرویز و بِهِ زرین

بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

پرویز به هر بزمی زرین تَره گستردی

کردی ز بساط زر زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو

زرین تره کو برخوان؟ رو کم ترکوا* برخوان

گفتی که کجا رفتند آن تاجوران اینک

ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری

دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن

ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است

این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد

این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن

تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه

فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

گر زاده ره مکه تحقه است به هر شهری

تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان

این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر

کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

اِخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی

این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اِخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند

مهتوک* مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان

*

کِم ترکوا-چقدر از خودشان به جا گذاشتند؟

خَذلان-بی بهره گی از کمک و یاری،درماندگی،ضعف

دریوزه-فقر،تهیدستی،گدایی

اِخوان-برادران،دوستان

مَهتوک-مرده،فوت شده،درگذشته 

 

 

 

اسم
نظر ...