ژست ضدجنگ و زیر فرش پنهان کردن حقیقت/امیر آذر
30-03-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
13 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
ژست ضدجنگ و زیر فرش پنهان کردن حقیقت:
نقد یکسانسازی تهدید و قربانی در مواضع دانشگاهی
در بررسی مسأله جنگ و صلح، درک زمینه تاریخی و سیاسی پیش از هر تحلیل ضدجنگ ضروری است. انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹، نقطه عطفی در تحولات منطقه و جهان بود که تأثیرات آن تا امروز ادامه دارد. رژیم جمهوری اسلامی ایران، که با شعارهای اسلامی و عدالت اجتماعی قدرت را به دست گرفت، از نخستین روزهای شکلگیری به اقداماتی دست زد که نه تنها امنیت داخلی و خارجی را تحت تأثیر قرار داد، بلکه روابط دیپلماتیک ایران با جهان را به شدت متحول کرد. تسخیر سفارت آمریکا در تهران و گروگانگیری دیپلماتها، عملی که ۴۴۴ روز به طول انجامید، یکی از طولانیترین و بیسابقهترین گروگانگیریهای تاریخ دیپلماتیک جهان بود. این اقدام با وجود کمکهای گسترده دولت کارتر در حمایت از انقلاب ملایان، نشاندهنده یک سیاست عملی تهدیدآمیز و نادیده گرفتن قوانین بینالمللی بود. تأثیر روانی و سیاسی این اقدام، هم در سطح منطقه و هم در سطح بینالمللی، بسیار گسترده بود و اعتماد عمومی به دیپلماسی و تعاملات مسالمتآمیز را تضعیف کرد. از همین دوره جنبش اسلام سیاسی با شعار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» در همه تظاهراتها و نماز جمعهها و سخن رانیها، به عنوان مهم ترین گفتمان در سیاست خارجی، در عین حال به عنوان خط فارق و جداکننده در رقابتهای داخلی میان جناحهای قدرت حاکم، مسلط گردید. همزمان با این اقدامات عملی، رژیم تهران به تدریج شبکهای از گروههای شبهنظامی و نیابتی را در منطقه تقویت کرد، از جمله حزبالله لبنان و گروههای مسلح فلسطینی مانند حماس. این حمایتها نه تنها امنیت کشورهای همسایه و اسرائیل را به خطر انداخت، بلکه باعث شد سیاست خارجی ایران از مسیر دیپلماسی و تعامل به سمت تهدید و خشونت متمرکز شود. استفاده از ابزارهای نمادین، مانند نصب ساعت معکوس نابودی اسرائیل در تهران، برگزاری مراسم پرچمسوزی و شعارهای تروریستی، نشان داد که رژیم تهران نه تنها تهدید عملی، بلکه تهدید روانی و نمادین نیز ایجاد میکند. این اقدامات نمادین، برخلاف برخی برداشتهای سطحی، حرکات صرفاً شعاری نیستند بلکه بخشی از ماشین پروپاگاندا و تهدید مستمر رژیم هستند که بر مخاطبان داخلی و خارجی اثرگذارند.
در این زمینه، بررسی اقدامات آمریکا و اسرائیل نشان میدهد که در همان دورههای بحرانی هیچ تهدید مستقیم و عملی علیه ایران وجود نداشت. اقدامات خشونتآمیز و تهدیدآمیز صرفاً از جانب خود رژیم تهران انجام شد و سیاستهای ایدئولوژیک آن باعث شد تا منطقه درگیر یک چرخه خشونت و ترس شود. بنابراین، تحلیلهای ضدجنگ که به طور یکسان تهدید و قربانی را در یک سطح میگذارند، بدون در نظر گرفتن این واقعیتها، تحریفآمیز و سطحی خواهند بود.
مهرداد درویشپور در ویدئوی منتشرشده در کانال تلگرام خود، با ژستی اخلاقی و ضدجنگ، تأکید میکند که «جنگ شر مطلق است، بنبست گفتگو است، ویرانی و رنج تنها نتیجه آن است» (Darvishpour, 2026). این بیان، در نگاه نخست، تصویری اخلاقی و قابل تحسین از مخالفت با خشونت ارائه میدهد. همچنین ایشان اظهار میکنند که «جنگ، نتیجه دو نیروی ارتجاعی و جنگطلب است؛ هیچ طرفی بهتنهایی قابل سرزنش نیست» (Darvishpour, 2026). در این سطح از تحلیل، ظاهراً هدف نشان دادن بیطرفی و عدالتطلبی است. با این حال، بررسی دقیقتر این مواضع نشان میدهد که این یک یکسانسازی ظاهری تهدید و قربانی است که واقعیتهای ملموس و عملی تهدید رژیم تهران را نادیده میگیرد. یکسانسازی تهدید و قربانی، از دیدگاه تحلیلی، اثرات متعددی دارد. نخست اینکه مخاطب را از درک تفاوتهای واقعی بین اقدامات خشونتآمیز رژیم و واکنشهای دفاعی قربانیان دور میکند. دوم اینکه این ژست اخلاقی، به صورت غیرمستقیم، اقداماتی مانند گروگانگیری دیپلماتها، حمایت از گروههای نیابتی، پرچمسوزیها و نصب ساعت معکوس نابودی اسرائیل را کماهمیت جلوه میدهد. این اثر به ویژه زمانی برجسته میشود که تحلیلگر بدون ارائه دادهها و شواهد تاریخی کافی، به ارائه نظریههای کلی و اخلاقی بسنده کند.
درویشپور همچنین میگوید: «راه صلح از طریق جنبشهای مدنی، گفتگوهای جمعی و اتحاد نیروهای دمکراتیک میگذرد؛ نه فقط از طریق شعارهای ضدجنگ» (Darvishpour, 2026). این تأکید بر جنبشهای مدنی، گرچه ارزشمند است، اما بدون پرداختن به واقعیتهای تهدید و خشونت، تحلیل را سطحی و ناقص میکند. در واقع، این نوع نگاه میتواند به ترویج عوامفریبی آکادمیک منجر شود، جایی که ژست اخلاقی و ضدجنگی جای حقیقت عملی و تاریخی را میگیرد و مخاطب را از درک کامل پیامدهای واقعی سیاستها باز میدارد. نقد این مواضع زمانی جدیتر میشود که به زمینههای فکری و سیاسی درویشپور توجه کنیم. او از سنت چپ سنتی برخاسته و نسبت به فلسطین موضع حمایتی دارد، که اشتراکاتی با سیاستهای جمهوری اسلامی ایران در منطقه ایجاد میکند. این پیشزمینه فکری میتواند توضیح دهد که چرا درویشپور، بدون نقد عملی اقدامات رژیم تهران، تمایل به برجسته کردن «بیطرفی اخلاقی» و تمرکز بر جنبشهای مدنی دارد. این رویکرد، به نوعی، ناخواسته همسو با سیاستهای ایدئولوژیک رژیم میشود و تهدید واقعی علیه جان و امنیت مردم اسرائیل و منطقه را کمرنگ جلوه میدهد. بنابراین، تحلیل مواضع درویشپور نشان میدهد که حتی در سطح دانشگاهی و با ژست ضدجنگ، یکسانسازی تهدید و قربانی، نادیده گرفتن واقعیتهای عملی و ایجاد تصویر سطحی از عدالت و بیطرفی رخ میدهد. این تحلیل ضرورت ارائه شواهد مستند، بررسی تاریخچه اقدامات عملی و نمادین، و نقد دقیق ادعاهای اخلاقی را برجسته میکند. بدون این جزئیات، مواضع ضدجنگ سطحی، به جای ترویج حقیقت و عدالت، میتوانند حقیقت را زیر فرش پنهان کنند و اثرگذاری حرکتهای ضدخشونت واقعی را کاهش دهند.
یکی از نکات کلیدی در تحلیل منصفانه ضدجنگ، بررسی دقیق اقدامات عملی و نمادین رژیم تهران است. از آغاز انقلاب ۱۹۷۹ تا امروز، این رژیم مجموعهای از اقدامات مستقیم و غیرمستقیم را برای اعمال نفوذ و تهدید کشورهای دیگر انجام داده است. نمونه بارز آن، تسخیر سفارت آمریکا و گروگانگیری دیپلماتها در تهران است. این اقدام نه تنها یک نقض آشکار حقوق بینالملل بود، بلکه اعتماد جهانی به تعاملات دیپلماتیک و صلحآمیز را کاهش داد. پژوهشهای تاریخی نشان میدهند که این گروگانگیری، طولانیترین در نوع خود بود و پیامدهای سیاسی و روانی گستردهای در سطح منطقه و جهان داشت (Axworthy, 2013; Bakhash, 1984). رژیم تهران همچنین از ابزارهای نمادین و رسانهای برای تهدید و القای نفرت استفاده کرده است. نصب ساعت معکوس نابودی اسرائیل در یکی از میادین تهران، برگزاری مراسم پرچمسوزی، و شعارهای ضداسرائیلی، نمونههایی از تلاشهای رژیم برای ایجاد ترس و تأثیرگذاری روانی هستند. این اقدامات نمادین نه صرفاً شعاری، بلکه بخشی از ماشین پروپاگاندا و تهدید مستمر به شمار میروند و هدف آنها انتقال پیام آشکار تهدید و نفرت به مخاطبان داخلی و خارجی است (Levitt, 2013). در همین حال، رژیم ایران از طریق حمایت مستقیم از گروههای شبهنظامی و نیابتی مانند حزبالله لبنان و گروههای مسلح فلسطینی، امنیت منطقه و اسرائیل را به شدت به خطر انداخته است. این حمایتها، برخلاف تصویر سطحی یکسانسازی تهدید و قربانی، تهدید واقعی و عملی علیه جان و امنیت مردم اسرائیل و کشورهای همسایه به شمار میرود (Cordesman & Seitz, 2009). نکته قابل توجه این است که در همان دورههای بحرانی، نه اسرائیل و نه آمریکا هیچ تهدید عملی علیه ایران نداشتند؛ تمام اقدامات خشونتآمیز از سوی رژیم تهران و سیاستهای ایدئولوژیک آن انجام میشد. مقایسه اقدامات رژیم تهران با سیاستهای اسرائیل و آمریکا در همان دوره، تفاوت واضح بین تهدیدگر و قربانی را نشان میدهد. اسرائیل عمدتاً در واکنش به حملات مستقیم یا تهدیدهای عملی عمل کرده است، در حالی که رژیم ایران، هم اقدامات عملی انجام داده و هم از نمادهای تهدید روانی استفاده کرده است. این تفاوتها باید در تحلیلهای ضدجنگ به دقت مشخص شوند تا از یکسانسازی نادرست و ایجاد تصویر گمراهکننده جلوگیری شود. تحلیل اثرات منطقهای و بینالمللی این اقدامات نیز ضروری است. حمایت ایران از گروههای نیابتی باعث تشدید خشونت و بیثباتی در لبنان، فلسطین، سوریه و عراق شده است و پیامدهای آن تا امروز ادامه دارد. علاوه بر این، اقدامات نمادین و تهدیدهای روانی رژیم تهران، اثرات منفی بر گفتمان صلح و تعاملات دیپلماتیک بینالمللی داشته است و باعث شده که حرکتهای واقعی ضدخشونت و صلحآمیز با چالشهای جدی مواجه شوند. در این زمینه، تحلیل مواضع درویشپور و ژست ضدجنگ او، بدون توجه به این واقعیتها، ناقص و سطحی باقی میماند.
اثر رسانهای این ژست نیز قابل توجه است. وقتی سخنان درویشپور به شکل ویدئو یا پیام تلگرامی منتشر میشود، مخاطب با تصویر یک فعال اخلاقمدار و ضدجنگ مواجه میشود که عملاً پیامهای تهدید رژیم تهران را کمرنگ جلوه میدهد. این اثر رسانهای، به ویژه برای مخاطبان غیرمتخصص، میتواند فضای تحلیلی گمراهکننده ایجاد کند و حتی باعث شود جنبشهای واقعی ضدخشونت با چالشهای اجتماعی مواجه شوند. تحقیقات روانشناسی رسانه نشان میدهد که ارائه یک تصویر اخلاقی و جذاب بدون پرداختن به واقعیتها، قدرت تحریف ادراک مخاطب را به شدت افزایش میدهد و اثرگذاری ضدخشونت واقعی را کاهش میدهد (Schenker, 2011). از منظر اجتماعی، این یکسانسازی میتواند به تقویت دیدگاههای سطحی و شعارزده منجر شود. زمانی که مخاطب تصویر سادهای از عدالت و بیطرفی دریافت میکند، بدون بررسی دادههای تاریخی و عملی، احتمال دارد که برداشت اشتباه از سیاستهای بینالمللی و منطقهای شکل بگیرد. به عبارت دیگر، ژست اخلاقی و ضدجنگ، به شکل غیرمستقیم میتواند فضای آکادمیک را از نقد واقعی و مستدل تهی کند و تحلیل علمی را با عوامفریبی آکادمیک ترکیب نماید.
نقد عمیق این رویکرد نشان میدهد که ارائه یک تحلیل صلحطلبانه و اخلاقی بدون پرداختن به واقعیتهای عملی و تهدیدهای ملموس، ناقص و گمراهکننده است. برای مثال، درویشپور با تمرکز بر شعار «جنگ شر مطلق است و گفتگو بنبست دارد»، بر اثرات انسانی جنگ تأکید میکند، اما هیچ اشاره عملی به اقدامات تهدیدآمیز رژیم تهران نمیکند. این نوع نگاه، ضمن جذابیت اخلاقی، باعث میشود که مخاطب تصور کند تهدید واقعی و اقدامات عملی هر دو به یک اندازه «ارتجاعی» و جنگطلب هستند، در حالی که شواهد تاریخی و مستند نشان میدهد تهدید واقعی از جانب رژیم تهران است و اقدامات دفاعی اسرائیل و آمریکا در چارچوب امنیتی قابل بررسیاند. از نظر علمی، این نقد لایهای میتواند به ایجاد چارچوب تحلیلی دقیق و مستند برای حرکتهای ضدخشونت واقعی کمک کند. تحلیل باید شامل تمایز روشن بین تهدید و قربانی، بررسی تاریخچه اقدامات عملی و نمادین، اثرات رسانهای و روانشناختی ژستهای ضدجنگ سطحی، و مقایسه تطبیقی با سیاستهای طرفهای دیگر باشد. تنها در چنین چارچوبی است که میتوان یک تحلیل دانشگاهی، مستدل و غیرپروپاگاندایی ارائه داد و مخاطب را به درک واقعی تهدید و خشونت سوق داد.
در ادامه این تحلیل، یکی از جنبههای قابل تأمل در سخنان مهرداد درویشپور، تلاش برای تفسیر جنگ در چارچوب مفاهیمی چون «مردسالاری» و خوانش فمینیستی از منازعه است. او با پیوند دادن جنگ به ساختارهای مردسالارانه، تلاش میکند آن را در قالبی نظری و هنجاری توضیح دهد. با این حال، این نوع صورتبندی، در غیاب اتصال به واقعیتهای عینی و شرایط مشخص تاریخی، به نوعی انتزاعگرایی افراطی میانجامد؛ بهگونهای که جنگی با بازیگران، اهداف و تهدیدات مشخص، به یک پدیده کلی و غیرتاریخی تقلیل مییابد. مشکل اساسی این رویکرد در آن است که مفاهیم فمینیستی، که در جای خود ابزارهای مهمی برای تحلیل قدرت و خشونت هستند، در اینجا به صورت تزئینی و گفتمانی به کار گرفته میشوند، نه به عنوان ابزار تحلیل دقیق. در نتیجه، به جای روشنتر شدن مسئله، نوعی ابهام مفهومی ایجاد میشود که مخاطب را از فهم دقیق منازعه دور میکند. این همان نقطهای است که تحلیل، از سطح آکادمیک فاصله گرفته و به نوعی گفتمانسازی سطحی نزدیک میشود؛ گفتمانی که بیش از آنکه واقعیت را توضیح دهد، تلاش میکند با برچسبهای نظری، آن را بازتعریف کند.
نکته مهمتر، دیدگاه او درباره پایان جنگ و نقش «تودهها» است. درویشپور با تأکید بر اینکه باید جنگ پایان یابد تا «تودهها عاملیت خود را نشان دهند»، به نوعی به یک تصور کلاسیک از کنش جمعی بازمیگردد. اما این تصور، در صورتی که از بستر واقعی جامعه ایران جدا شود، میتواند به شدت گمراهکننده باشد. جامعهای که در ماههای اخیر شاهد سرکوبهای شدید، کشتهشدن دهها هزار نفر در بازههای زمانی کوتاه، و تجربه شوک، ترس و سوگواری جمعی بوده است، در موقعیتی قرار ندارد که بتوان بهسادگی از «بروز عاملیت تودهها» سخن گفت.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، عاملیت جمعی نیازمند شرایطی چون حداقلی از امنیت، امکان سازماندهی، و وجود فضاهای عمومی برای کنش است. در شرایطی که این مؤلفهها به شدت سرکوب شدهاند، ارجاع به «تودهها» بیشتر به یک مفهوم انتزاعی و آرمانی شباهت دارد تا یک واقعیت قابل اتکا. اینجا نیز با نوعی گسست میان نظریه و واقعیت مواجه هستیم. از سوی دیگر، این فرض که پایان جنگ—بدون تغییر در ساختار قدرت—میتواند به تقویت عاملیت اجتماعی منجر شود، نیازمند بررسی جدی است. تجربههای تاریخی نشان دادهاند که در بسیاری از موارد، پایان یک بحران خارجی، اگر با تضعیف ساختار سرکوب همراه نباشد، میتواند به تمرکز بیشتر قدرت در داخل و تشدید سرکوب داخلی منجر شود. در چنین شرایطی، نه تنها فضای کنش جمعی گسترش نمییابد، بلکه ممکن است محدودتر نیز شود.
بنابراین، تحلیل دقیق وضعیت، مستلزم در نظر گرفتن این احتمال است که پایان یک درگیری، در غیاب تغییرات ساختاری، میتواند به بازتولید خشونت در شکل دیگری بینجامد. نادیده گرفتن این امکان، و جایگزین کردن آن با امید به «بروز خودبهخودی عاملیت تودهها»، نشاندهنده نوعی خوشبینی نظری غیرمستند است که با واقعیتهای میدانی همخوانی ندارد. در مجموع، این بخش از مواضع درویشپور نشان میدهد که چگونه ترکیب مفاهیم نظری (مانند فمینیسم و عاملیت تودهها) با یک رویکرد کلینگر و غیرتاریخی، میتواند به تحلیلی منجر شود که نه تنها مسئله را روشن نمیکند، بلکه با پوشاندن پیچیدگیهای واقعی، فهم دقیق آن را دشوارتر میسازد. این دقیقاً همان نقطهای است که نقد آکادمیک ضرورت پیدا میکند: بازگرداندن بحث از سطح شعار و برچسب، به سطح واقعیت، داده و تحلیل مستند. در امتداد این نقد، نمیتوان از ریشههای فکری چنین رویکردی چشمپوشی کرد. ارجاع مکرر به «تودهها» و انتظار برای بروز خودبهخودی عاملیت اجتماعی، ریشه در سنتی از اندیشه سیاسی دارد که در آن، «مردم» نه بهعنوان یک واقعیت پیچیده و چندلایه، بلکه بهعنوان یک سوژه تاریخی آرمانی و نجاتبخش تصور میشوند. این سنت، که در بخشی از جریانهای چپ قرن بیستم شکل گرفته، اغلب با نوعی رمانتیزهکردن تودهها همراه است؛ به این معنا که تودهها بهطور پیشینی حامل حقیقت، عدالت و نیروی رهاییبخش فرض میشوند، فارغ از شرایط واقعیای که در آن قرار دارند. مشکل این رویکرد در آن است که میان «توده بهمثابه مفهوم نظری» و «جامعه بهمثابه واقعیت تاریخی» تمایز قائل نمیشود. در سطح نظری، تودهها میتوانند حامل عاملیت باشند، اما در سطح عینی، این عاملیت همواره مشروط به ساختارهای قدرت، میزان سرکوب، سازمانیافتگی اجتماعی و وضعیت روانی جامعه است. نادیده گرفتن این شروط، تحلیل را به سمت نوعی ایدئالیسم سیاسی سوق میدهد که در آن، واقعیتهای سخت و گاه تراژیک جامعه جای خود را به امیدهای انتزاعی میدهند. در مورد مشخص جامعه ایران، این شکاف میان نظریه و واقعیت بهوضوح قابل مشاهده است. جامعهای که در معرض سرکوبهای متناوب، خشونت سازمانیافته، و تجربههای مکرر سوگ جمعی قرار دارد، در وضعیت «انفجار خودبهخودی عاملیت» نیست، بلکه در بسیاری از موارد در وضعیت بقا قرار گرفته است. در چنین شرایطی، انتظار برای اینکه صرف پایان یک درگیری خارجی بتواند به شکوفایی کنش جمعی منجر شود، نه تنها خوشبینانه، بلکه از منظر تحلیلی، سادهسازی واقعیت است. این نوع نگاه، ناخواسته به بازتولید یک خطای کلاسیک در برخی سنتهای چپ منجر میشود: جایگزین کردن تحلیل عینی با امید هنجاری. به بیان دیگر، آنچه «باید باشد» جایگزین آنچه «هست» میشود. در چنین چارچوبی، پایان جنگ نه بر اساس توازن قوا، ساختار قدرت و ظرفیتهای اجتماعی تحلیل میشود، بلکه بهعنوان یک پیششرط اخلاقی برای ظهور یک سوژه جمعی آرمانی در نظر گرفته میشود. این جابهجایی، اگرچه از نظر اخلاقی جذاب است، اما از منظر علمی، تحلیل را از زمین واقعیت جدا میکند. افزون بر این، این رویکرد میتواند پیامدهای سیاسی مسئلهسازی داشته باشد. اگر فرض شود که پایان جنگ بهخودیخود به تقویت جامعه مدنی و عاملیت تودهها منجر میشود، آنگاه خطر نادیده گرفتن این واقعیت وجود دارد که در غیاب تغییرات ساختاری، همان قدرت سیاسی میتواند با فراغ بال بیشتری به بازسازی و حتی تشدید سازوکارهای سرکوب بپردازد. تجربههای تاریخی در جوامع مختلف نشان دادهاند که پایان تهدید خارجی، در بسیاری موارد به جای گشایش سیاسی، به تمرکز قدرت در داخل انجامیده است. در این معنا، نقد این نوع رمانتیزهکردن تودهها، صرفاً یک بحث نظری نیست، بلکه تلاشی است برای بازگرداندن تحلیل به سطحی که در آن، پیچیدگی، ناهمگنی و شکنندگی جامعه به رسمیت شناخته شود. جامعه نه یک کل یکپارچه و آماده کنش، بلکه مجموعهای از نیروهای متنوع با ظرفیتها و محدودیتهای متفاوت است. هرگونه تحلیل صلح، جنگ و گذار سیاسی، اگر این واقعیت را نادیده بگیرد، ناگزیر به سادهسازی و در نهایت، به تحریف حقیقت و واقعیت خواهد انجامید. در نتیجه، آنچه در ظاهر بهعنوان دفاع از صلح و عاملیت اجتماعی مطرح میشود، اگر بر پایه چنین پیشفرضهایی بنا شده باشد، نه تنها به روشنتر شدن مسیر کمک نمیکند، بلکه میتواند با ایجاد انتظارات غیرواقعی، فهم دقیق وضعیت و امکان کنش مؤثر را تضعیف کند. بازگرداندن بحث به سطح تحلیل عینی، مستند و چندلایه، شرط ضروری برای عبور از این بنبست نظری است.
در ادامه این نقد، لازم است به یک واقعیت اجتماعی مهم و کمتر مورد توجه در این نوع تحلیلهای انتزاعی پرداخته شود؛ واقعیتی که در تضاد آشکار با تصویر رمانتیک از «تودهها» و واکنشهای آنها قرار دارد. در شرایطی که جامعه ایران طی سالهای اخیر هزینههای سنگینی از سرکوب، خشونت و فقدان داده است، واکنشهای اجتماعی نسبت به تحولات سیاسی و امنیتی، لزوماً در چارچوبهای کلاسیک صلحطلبی یا ضدجنگ قابل توضیح نیست. در مواردی، بخشهایی از جامعه نه تنها نسبت به تضعیف نیروهای سرکوبگر بیتفاوت نیستند، بلکه آن را نوعی تسکین روانی و بازگشت حداقلی عدالت تلقی میکنند. این پدیده، هرچند تلخ و پیچیده، اما از منظر جامعهشناسی سیاسی قابل فهم است و نمیتوان آن را با کلیشههای اخلاقی ساده نادیده گرفت. در جوامعی که تجربه مکرر خشونت ساختاری و سرکوب سازمانیافته را از سر گذراندهاند، مفهوم «عدالت» گاه از مسیرهای غیرمتعارف و حتی متناقض عبور میکند. شادی یا رضایت از حذف یا تضعیف عاملان خشونت، لزوماً به معنای میل به جنگ نیست، بلکه میتواند بیانگر انباشت خشم، سوگ سرکوبشده و فقدان امکان دادخواهی رسمی باشد. در چنین بستری، تحلیلگری که بدون توجه به این زمینههای روانی و اجتماعی، صرفاً بر نفی کلی جنگ تأکید میکند، در واقع بخشی از واقعیت را حذف میکند. این حذف، نه تنها تحلیل را ناقص میکند، بلکه نوعی فاصلهگیری از تجربه زیسته جامعه نیز ایجاد مینماید. از این منظر، تصویر ارائهشده از «تودهها» در سخنان درویشپور، با واقعیت پیچیده و چندلایه جامعه ایران همخوانی ندارد. تودهها در اینجا نه یک سوژه واحد و همگن، بلکه مجموعهای از افراد با تجربههای متفاوت، زخمهای انباشته و واکنشهای گاه متناقض هستند. برخی ممکن است صلح را به هر قیمت ترجیح دهند، در حالی که برخی دیگر، در مواجهه با تداوم خشونت، هرگونه تضعیف عاملان آن را—حتی گر در بستر یک درگیری خارجی رخ دهد—به عنوان گشایشی نسبی در نظر بگیرند. نادیده گرفتن این تنوع و پیچیدگی، تحلیل را به سطحی از تقلیلگرایی اجتماعی فرو میکاهد. در اینجا، نوعی شکاف عمیق میان اخلاق هنجاری و واقعیت تجربی آشکار میشود. درویشپور، با تأکید مداوم بر صلح بهعنوان یک اصل مطلق، تلاش میکند یک چارچوب اخلاقی جهانشمول ارائه دهد. اما این چارچوب، زمانی که از بسترهای تاریخی، سیاسی و اجتماعی جدا شود، به نوعی اخلاقگرایی انتزاعی تبدیل میشود که توان توضیح وضعیتهای پیچیده و تراژیک را ندارد. مقایسه این نوع رویکرد با سنتهایی مانند اندیشههای صلحطلبانه کلاسیک، اگرچه از نظر تاریخی قابل درک است، اما در اینجا با یک تفاوت اساسی مواجه هستیم. در بسیاری از نمونههای تاریخی، از جمله جنبشهای عدم خشونت، پیشفرضهایی مانند وجود حداقلی از فضای مدنی، امکان سازماندهی و حضور نهادهای میانجی وجود داشته است. در حالی که در شرایط کنونی ایران، این پیشفرضها به شدت تضعیف شدهاند. در نتیجه، انتقال مکانیکی این الگوهای اخلاقی به یک بستر کاملاً متفاوت، نه تنها کارآمد نیست، بلکه میتواند به پوشاندن خشونت ساختاری موجود نیز بینجامد. افزون بر این، تأکید یکسویه بر صلح، بدون در نظر گرفتن نسبت آن با عدالت، میتواند به نوعی تعلیق اخلاقی منجر شود. صلحی که در آن، ساختارهای تولید خشونت دستنخورده باقی بمانند، بیش از آنکه یک راهحل باشد، نوعی تعویق بحران است. در چنین شرایطی، دعوت به پایان جنگ، اگر با تحلیل دقیق از پیامدهای آن همراه نباشد، میتواند ناخواسته به تثبیت همان وضعیتی کمک کند که خود منبع اصلی خشونت است.
از منظر تحلیل گفتمانی، میتوان گفت که در این نوع رویکرد، «صلح» به یک دال مرکزی تبدیل میشود که سایر مفاهیم از جمله قدرت، سرکوب، امنیت و عدالت در حاشیه آن قرار میگیرند یا به کلی حذف میشوند. این جابهجایی مفهومی، اگرچه در ظاهر اخلاقی است، اما در عمل به نامرئیسازی روابط قدرت منجر میشود. در نتیجه، به جای آنکه صلح بهعنوان نتیجه یک فرایند پیچیده و مبتنی بر تغییرات ساختاری در نظر گرفته شود، به یک شعار کلی و فرازمانی تقلیل مییابد. در چنین چارچوبی، تحلیلگر به جای مواجهه با پرسشهای دشوار—از جمله اینکه در غیاب عدالت چه نوع صلحی ممکن است، یا چگونه میتوان میان کاهش خشونت کوتاهمدت و جلوگیری از بازتولید آن در بلندمدت توازن برقرار کرد—به پاسخهای ساده و کلی پناه میبرد. اینجاست که تحلیل، بهرغم استفاده از زبان اخلاقی و مفاه یم نظری، به نوعی سادهسازی خطرناک دچار میشود. در نهایت، آنچه در این سطح از نقد اهمیت دارد، بازگرداندن تحلیل به نقطهای است که در آن، هم پیچیدگیهای اخلاقی به رسمیت شناخته شوند و هم واقعیتهای عینی نادیده گرفته نشوند. جامعهای که در آن، تجربههای خشونت، سوگ و سرکوب بهصورت انباشته وجود دارد، نمیتواند صرفاً با دعوت به صلح، از این چرخه خارج شود. فهم این وضعیت، مستلزم عبور از دوگانههای سادهانگارانه و ورود به حوزهای است که در آن، صلح، عدالت، قدرت و عاملیت اجتماعی در نسبت با یکدیگر و در بستر تاریخی مشخص تحلیل شوند. تنها در چنین چارچوبی است که میتوان از یک تحلیل واقعاً آکادمیک، غیرپروپاگاندایی و متعهد به حقیقت سخن گفت.
در امتداد آنچه گفته شد، اکنون میتوان سه لایه نهایی را بهگونهای در هم تنید که هم از تکرار پرهیز شود و هم ساختار استدلالی به نقطه اوج خود برسد؛ جایی که نه فقط یک موضع خاص، بلکه کل «دستگاه تولید معنا» که چنین مواضعی را ممکن میسازد، مورد پرسش قرار گیرد.
نخست، باید به این نکته بازگشت که تحلیلهای مبتنی بر یکسانسازی، زمانی خطرناکتر میشوند که خود را در پوشش زبانهای بهظاهر پیشرو از جمله فمینیسم یا صلحگرایی بازتعریف کنند. در اینجا دیگر با یک خطای ساده تحلیلی مواجه نیستیم، بلکه با نوعی «جابجایی معنایی» روبهرو هستیم که در آن مفاهیم رهاییبخش، از زمینه تاریخی و کارکرد انتقادی خود جدا شده و به ابزارهای خنثیسازی واقعیت تبدیل میشوند. وقتی جنگی با مختصات مشخص ژئوپلیتیک، امنیتی و ایدئولوژیک، صرفاً به عنوان بازتولید «مردسالاری» معرفی میشود، آنچه حذف میگردد نه فقط پیچیدگی پدیده، بلکه خودِ نسبت قدرت و تهدید است. این نوع صورتبندی، به جای آنکه خشونت را تحلیل کند، آن را در یک کلیت مبهم حل میکند و به این ترتیب، مسئولیتها را از مرزهای عینی خود جدا میسازد.
دوم، در سطح اجتماعی، این نوع تحلیلها با یک خطای جدی دیگر نیز همراهاند: جایگزین کردن «تصویر آرمانی از جامعه» به جای «وضعیت واقعی جامعه». جامعهای که در معرض شوکهای پیاپی، سرکوب خشن و تجربههای متراکم فقدان قرار دارد، نه در موقعیت کنشگری آزاد، بلکه در وضعیت تعلیق و بقا قرار گرفته است. در چنین شرایطی، واکنشهای اجتماعی لزوماً در چارچوبهای اخلاقی کلاسیک نمیگنجند. آنچه از بیرون ممکن است بهعنوان «تناقض» یا حتی «انحراف» دیده شود، برای مثال، احساس رضایت از تضعیف عاملان خشونت، در واقع میتواند بیانگر نوعی تخلیه روانی، یا واکنش به انسداد کامل مسیرهای عدالتخواهی باشد. نادیده گرفتن این واقعیت، به معنای نادیده گرفتن خود جامعه است. در همین نقطه، شکاف میان «اخلاق انتزاعی» و «واقعیت زیسته» به اوج خود میرسد. تأکید بر صلح بهعنوان یک اصل مطلق، بدون در نظر گرفتن نسبت آن با عدالت، امنیت و ساختار قدرت، به نوعی سادهسازی خطرناک منجر میشود. صلح، اگر به معنای توقف موقت درگیریها بدون تغییر در سازوکارهای تولید خشونت باشد، نه تنها راهحل نیست، بلکه میتواند به بازتولید همان چرخه در شکلی دیگر بیانجامد. از این رو، دعوت به پایان جنگ، زمانی معنا دارد که همزمان با آن، چشماندازی روشن از تغییر در توازن قوا و محدودسازی ظرفیتهای سرکوب نیز ارائه شود؛ در غیر این صورت، چنین دعوتی بهطور ناخواسته میتواند به تثبیت وضع موجود کمک کند.
سوم، در سطح نظری، بازگشت به مفهوم «تودهها» نیازمند بازنگری جدی است. ارجاع به عاملیت تودهها، بدون در نظر گرفتن شرایط امکان آن، نوعی تکرار ناخودآگاه از سنتی است که در آن، مردم بهعنوان یک سوژه یگانه، آگاه و آماده کنش فرض میشوند. این در حالی است که جامعه واقعی، شبکهای از نیروهای ناهمگن، متأثر از ترس، امید، خستگی و تجربههای متضاد است. عاملیت اجتماعی، محصول یک فرآیند پیچیده است، نه نتیجه یک وضعیت فرضی. پایان یک جنگ، بهخودیخود، نه این عاملیت را تضمین میکند و نه حتی لزوماً آن را تسهیل مینماید. چهبسا در غیاب تغییرات ساختاری، همان قدرت سیاسی با تمرکز بیشتر و بدون فشار خارجی، ظرفیتهای سرکوب خود را بازسازی و تشدید کند. در این میان، آنچه بیش از همه نیازمند توجه است، نحوه تولید این نوع تحلیلهاست. ما با نوعی «دستگاه گفتمانی» مواجهیم که از طریق ترکیب مفاهیم اخلاقی، زبان آکادمیک و ارجاعات نظری، تصویری از واقعیت میسازد که در آن، تضادها محو، مسئولیتها پخش، و پیچیدگیها ساده میشوند. این دستگاه، دقیقاً به این دلیل مؤثر است که از واژگان درست در جای نادرست استفاده میکند؛ از صلح میگوید، اما نسبت آن با عدالت را حذف میکند؛ از تودهها سخن میگوید، اما شرایط واقعی آنها را نادیده میگیرد؛ از فمینیسم بهره میبرد، اما آن را از بستر تحلیلی خود جدا میسازد.
نقد چنین دستگاهی، صرفاً نقد یک فرد یا یک موضع نیست، بلکه تلاشی است برای بازگرداندن تحلیل به جایگاه اصلی خود: جایی که مفاهیم در نسبت با واقعیت به کار گرفته میشوند، نه در تقابل با آن. این بازگشت، مستلزم نوعی انضباط فکری است؛ انضباطی که اجازه نمیدهد جذابیت اخلاقی یک گزاره، جای دقت تحلیلی آن را بگیرد. در غیاب چنین انضباطی، حتی پیشروترین مفاهیم نیز میتوانند به ابزارهایی برای پوشاندن حقیقت تبدیل شوند. در نهایت، اگر قرار باشد گفتمان صلح از سطح شعار فراتر رود و به یک نیروی واقعی در جهت کاهش خشونت و افزایش کرامت انسانی تبدیل شود، ناگزیر باید از این سادهسازیها فاصله بگیرد. صلح، نه یک آرزوی انتزاعی، بلکه یک پروژه پیچیده است که تنها در نسبت با عدالت، حقیقت و شناخت دقیق از ساختارهای قدرت معنا پیدا میکند. هر تحلیلی که این نسبتها را نادیده بگیرد، حتی اگر در ظاهر صلحطلبانه باشد، در عمل میتواند به حاشیهای سرد و بیاثر رانده شود؛ جایی که نه توان توضیح واقعیت را دارد و نه قدرت تغییر آن را.
نتیجهگیری
آنچه در این تحلیل آشکار شد، صرفاً نقد یک موضع یا یک گفتار خاص نبود، بلکه مواجهه با نوعی الگوی فکری بود که در آن، مفاهیم اخلاقی، زبان دانشگاهی و ژستهای عدالتطلبانه، بهگونهای در هم تنیده میشوند که به جای روشنسازی واقعیت، آن را میپوشانند. در این چارچوب، جنگ بهعنوان «شر مطلق» معرفی میشود، اما بدون آنکه نسبت آن با منشأهای واقعی تهدید، ساختارهای قدرت و مسئولیتهای عینی بررسی گردد. نتیجه چنین رویکردی، نه تقویت گفتمان صلح، بلکه تضعیف آن از درون است. تحلیل نشان داد که یکسانسازی تهدید و قربانی، اگرچه در ظاهر نشانه بیطرفی و اخلاقگرایی است، اما در عمل به نوعی خلع سلاح تحلیلی منجر میشود. در چنین حالتی، امکان تشخیص منبع خشونت، ارزیابی مسئولیتها و حتی تعریف دقیق صلح از میان میرود. صلح، بدون تمایزگذاری، به مفهومی تهی تبدیل میشود که میتواند همزمان توسط همه بازیگران، صرفنظر از نقش واقعیشان، مورد استفاده قرار گیرد. این همان نقطهای است که اخلاق، از ابزار نقد به ابزار پوشاندن واقعیت بدل میشود. از سوی دیگر، ارجاع به «تودهها» و امید به بروز خودبهخودی عاملیت اجتماعی، بدون در نظر گرفتن وضعیت عینی جامعه، نشاندهنده شکافی جدی میان نظریه و واقعیت است. جامعهای که در شرایط سرکوب، سوگ جمعی و انسداد سیاسی قرار دارد، نه یک سوژه آماده کنش، بلکه میدانی از نیروهای پیچیده، آسیبدیده و در حال بقا است. هر تحلیلی که این وضعیت را نادیده بگیرد، ناگزیر به بازتولید تصویری خیالی از جامعه میانجامد؛ تصویری که نه تنها کمکی به فهم نمیکند، بلکه امکان کنش مؤثر را نیز تضعیف مینماید. همچنین روشن شد که استفاده ابزاری از مفاهیم نظری از جمله فمینیسم یا صلحگرایی در غیاب پیوند با واقعیتهای تاریخی و سیاسی، به نوعی ابتذال مفهومی میانجامد. در این وضعیت، مفاهیم به جای آنکه ابزار تحلیل باشند، به برچسبهایی بدل میشوند که صرفاً به گفتار اعتبار ظاهری میبخشند. این روند، در بلندمدت نه تنها به تضعیف تحلیلهای آکادمیک منجر میشود، بلکه اعتماد به زبان نظری را نیز فرسایش میدهد. در برابر این وضعیت، آنچه ضرورت دارد، بازگشت به نوعی از تحلیل است که بر تمایز، شواهد و مسئولیتپذیری مفهومی استوار باشد. صلح، اگر قرار است معنای واقعی خود را حفظ کند، باید در پیوند با عدالت، شناخت دقیق از منبع تهدید و درک عمیق از وضعیت جامعه تعریف شود. صلحی که این مؤلفهها را نادیده بگیرد، نه تنها پایدار نخواهد بود، بلکه میتواند به تداوم یا حتی تشدید خشونت در شکلهای دیگر منجر شود. در نهایت، میتوان گفت که چالش اصلی، نه میان جنگ و صلح بهعنوان دو قطب ساده، بلکه میان تحلیل واقعگرا و گفتار انتزاعی است. انتخاب میان این دو، تعیینکننده آن است که آیا گفتمان صلح به ابزاری برای فهم و تغییر تبدیل خواهد شد، یا به مجموعهای از گزارههای زیبا اما بیاثر فروکاسته خواهد شد. تنها از مسیر مواجهه صادقانه با واقعیت، پذیرش پیچیدگیها و پرهیز از سادهسازیهای فریبنده است که میتوان از صلح بهعنوان یک امکان واقعی، نه یک شعار، دفاع کرد.
References:
Axworthy, Michael. A History of Iran: Empire of the Mind. New York: Basic Books, 2013
Bakhash, Shaul. The Reign of the Ayatollahs: Iran and the Islamic Revolution. New York: Basic Books, 1984
Cordesman, Anthony H. , and Abraham R. Seitz. Iranian Strategy in the Middle East: Regional Power and Proxy Warfare. Washington, DC: Center for Strategic and International Studies, 2009
Darvishpour, Mehrdad. Telegram Video Post, March 2026. https: //t. me/mehrdaddarvishpour/623
Levitt, Matthew. Hezbollah: The Global Footprint of Lebanon’s Party of God. Washington, DC: Georgetown University Press, 2013
Schenker, Daniel. Media, Perception, and War: The Psychological Effects of essaging. London: Routledge, 2011
امیر آدر
۲۹ مارس ۲۰۲۶