پارادوکس فشار حداکثری، مذاکره، جنگ و خلأ تصمیم گیری نهایی/امیر آذر


19-02-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
11 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

پارادوکس فشار حداکثری، مذاکره، جنگ و خلأ تصمیم گیری نهایی

امیر آذر

در این مقاله نکاهی داریم به جنگ روانی روایت ها و نقشه های پشت این شطرنج سیاسی . تهران و تل اویو در یک وضعیت ویژه ای بسر می برد ، واشنگتن ترامپ دنبال مذاکره با یکی از مخوف ترین رژیم های تروریستی و همچنن قاتل سربازان امریکایی می باشد ، رژیمی با دهه ها مرگ بر آمریکا ،-مرگ بر اسرائیل ! البته برای یک فردی مثل دونالد ترامپ ، حرف های ضد و نقیض و حیثیت اهمیت ویژه ای ندارد ، بیزینس از یوژوال(معامله را بچسب ) ! .انباشت کم‌سابقه تجهیزات و سازوکارهای نظامی آمریکا در خلیج فارس، از نظر کلاسیک می‌تواند نشانه آمادگی برای جنگ باشد، اما در منطق سیاست خارجی ترامپ خودشیفته ، این بیش از آن‌که مقدمه جنگ باشد، جایگزین جنگ است. ترامپ سیاستمداری است که به «نمایش قدرت» به‌عنوان زبان مذاکره باور دارد. او می‌کوشد طرف مقابل را به این نقطه برساند که هزینه نرفتن به مذاکره، از هزینه رفتن به آن بیشتر شود.

در این چارچوب، حضور ناوها، سامانه‌های پدافندی، و آرایش تهاجمی، نه الزاماً برای شلیک، بلکه برای واداشتن به عقب‌نشینی بدون شلیک طراحی شده است. این همان منطق «فشار حداکثری بدون انفجار» است؛ مدلی که اگر موفق شود، ترامپ می‌تواند آن را به یک پیروزی بزرگ شخصی بدل کند و‌خودس را یک گام به جایزه سرشار از خون صلح  معرفی کند.انباشت نیرو در خلیج فارس چند کارکرد هم‌زمان دارد. نخست، ارسال پیام مستقیم به تهران مبنی بر این‌که ایالات متحده از مرحله هشدار لفظی عبور کرده و وارد مرحله آمادگی عملیاتی شده است. دوم، اطمینان‌بخشی به متحدان منطقه‌ای—از کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس گرفته تا اسرائیل—که آمریکا هنوز بازیگر اصلی امنیت منطقه است. سوم، و شاید مهم‌تر، مدیریت فضای داخلی آمریکا؛ جایی که ترامپ می‌خواهد نشان دهد «ضعیف» نیست، اما در عین حال وارد جنگی پرهزینه هم نمی‌شود.در این میان، نباید نقش زمان را دست‌کم گرفت. این نوع آرایش نظامی، اساساً زمان‌بر است و هر روز تداوم آن، فشار اقتصادی و روانی مضاعفی بر طرف مقابل وارد می‌کند. تحریم‌ها، فرسایش اقتصادی، و هم‌زمان تهدید نظامیِ ملموس، یک بسته واحد را می‌سازند. این همان چیزی است که در ادبیات راهبردی از آن با عنوان  دیپلماسیِ مبتنی بر اجبار یاد می‌شود؛ دیپلماسی‌ای که بدون شلیک گلوله، طرف مقابل را به انتخاب‌های محدود سوق می‌دهد.اما این راهبرد، ذاتاً شکننده است. هرچه فاصله میان «آمادگی برای جنگ» و «تصمیم به جنگ» طولانی‌تر شود، خطر خطای محاسباتی افزایش می‌یابد. یک برخورد ناخواسته دریایی، یک حمله نیابتی کنترل‌نشده، یا حتی یک سوءتعبیر اطلاعاتی، می‌تواند زنجیره‌ای از واکنش‌ها را فعال کند که دیگر در کنترل هیچ‌یک از طرفین نباشد. به همین دلیل است که پافشاری ترامپ بر مذاکره، در کنار انباشت نظامی، نه تناقض، بلکه مکمل یکدیگرند.از منظر ترامپ، مذاکره‌ای که زیر سایه تهدید واقعی انجام شود، مذاکره‌ای «موثر» است. او به‌دنبال توافقی است که بتواند آن را به‌عنوان عقب‌نشینی طرف مقابل معرفی کند، نه مصالحه‌ای متوازن. این نگاه، تفاوت بنیادین او با دیپلماسی کلاسیک را نشان می‌دهد. در اینجا، میز مذاکره نه محل بده‌بستان، بلکه صحنه تثبیت برتری است.در نهایت، باید توجه داشت که انباشت نظامی در خلیج فارس، بیش از آن‌که به ایران محدود باشد، پیامی فرامنطقه‌ای نیز دارد. این پیام متوجه بازیگران جهانی است: آمریکا هنوز قادر است در نقاط کلیدی جهان، قدرت سخت خود را به‌سرعت متمرکز کند. حتی اگر این قدرت هرگز به‌طور کامل استفاده نشود، امکان استفاده از آن، خود بخشی از نظم‌سازی آمریکایی است.بنابراین، بند اول این تحلیل را می‌توان چنین جمع‌بندی کرد: آنچه امروز در خلیج فارس می‌بینیم، نه آستانه حتمی جنگ، بلکه آستانه حداکثری فشار است؛ فشاری که قرار است تصمیم سیاسی را جایگزین انفجار نظامی کند. اما هرچه این وضعیت طولانی‌تر شود، فاصله میان «ابزار سیاست» و «حادثه نظامی» باریک‌تر خواهد شد،و این همان نقطه‌ای است که کل معادله را بی‌ثبات می‌کند.

در اینجا به موضوع مهم دیگری پرداخته خواهدشد و‌انهم شکاف واشنگتن–تل‌آویو؛ تضاد تاکتیک نه هدف است.اسرائیل اما در این معادله صبور نیست. برای این کشور مسئله ایران نه یک پرونده قابل مدیریت، بلکه تهدیدی ساختاری و بلندمدت است. اسرائیل معتقد است هرگونه مذاکره‌ای که به بقا و بازتولید رژیم و حتی ضعیف‌ترشدن آن، منجر شود، فقط زمان می‌خرد و تهدید را به آینده منتقل می‌کند.در اینجا باید دقت کرد: اختلاف اسرائیل و آمریکا بر سر هدف نیست؛ هر دو به این جمع‌بندی رسیده‌اند که رژیم فعلی، در شکل کنونی، مسئله‌ساز است. اختلاف، بر سر روش است. اسرائیل به «قطع زنجیره» می‌اندیشد، آمریکا به «کنترل فروپاشی». این تفاوت نگاه، فشار فزاینده تل‌آویو بر ترامپ را توضیح می‌دهد. این کشمکش که چند سفر را روی دست نخست وزیر اسرائیل گذاشت پرده ار شکاف واشنگتن–تل‌آویو؛ ‌و اختلاف بر سر «چگونه زدن»، نه «آیا زدن»، برداشته .

درک شکاف میان واشنگتن و تل‌آویو در قبال ایران، بدون افتادن به دام تحلیل‌های ساده‌انگارانه، نیازمند تفکیک دقیق هدف راهبردی از روش عملیاتی است. برخلاف برخی روایت‌های رسانه‌ای، ایالات متحده و اسرائیل بر سر اصل مسئله اختلاف بنیادین ندارند؛ هر دو به این جمع‌بندی رسیده‌اند که تداوم رژیم کنونی ایران، به‌ویژه در شکل تهاجمی و ایدئولوژیک آن، برای نظم منطقه‌ای و حتی فرامنطقه‌ای مسئله‌ساز است. اختلاف، نه بر سر «بودن یا نبودن مسئله»، بلکه بر سر زمان، شیوه و هزینه حل آن است.و این زمان اگر طولانی تر شود ، امکان باز تولید ظرفیت های موشکی را میدان خواهد داد .از نگاه اسرائیل مسئله ایران اساساً یک پرونده سیاسیِ قابل تعلیق نیست. تجربه تاریخی اسرائیل، از جنگ‌های کلاسیک گرفته تا تهدیدهای نامتقارن،به این کشور آموخته است که تهدیدهایی از جنس ایدئولوژیک و موجودیتی، اگر در زمان مناسب مهار نشوند، در آینده با هزینه‌ای به‌مراتب سنگین‌تر بازمی‌گردند. در این چارچوب، هرگونه مذاکره‌ای که به رژیم ایران فرصت بازسازی، تنفس اقتصادی یا تثبیت داخلی بدهد، از دید تل‌آویو نه راه‌حل، بلکه تعویق خطر است.در مقابل، واشنگتن،و به‌طور مشخص دولت ترامپ با مسئله از زاویه‌ای متفاوت می‌نگرد. آمریکا یک قدرت جهانی با شبکه‌ای از تعهدات، بحران‌ها و اولویت‌های متنوع است. برای واشنگتن، ایران «یکی از» مسائل مهم است، نه «تنها» مسئله. به همین دلیل، سیاست آمریکا ناگزیر باید میان خاورمیانه، رقابت با چین، روسیه، سیاست داخلی و اقتصاد جهانی توازن برقرار کند. این تفاوت جایگاه، به‌طور طبیعی به تفاوت در آستانه ریسک منجر می‌شود.اسرائیل به اقدام قاطع، حتی پرریسک، تمایل دارد؛ زیرا هزینه عدم اقدام را برای بقای خود بالاتر از هزینه اقدام می‌بیند. آمریکا اما، هزینه‌های جانبی اقدام را،از بی‌ثباتی منطقه‌ای گرفته تا شوک انرژی، واکنش افکار عمومی داخلی و درگیری‌های زنجیره‌ای،سنگین‌تر ارزیابی می‌کند. اینجاست که مفهوم «کنترل فروپاشی» در برابر «حذف تهدید» معنا پیدا می‌کند.تل‌آویو نگران آن است که استراتژی مذاکره‌محور آمریکا، در عمل به بازتولید یک رژیم ضعیف اما پایدار منجر شود؛ رژیمی که شاید موقتاً عقب‌نشینی کند، اما در بلندمدت همچنان خصمانه باقی بماند. از نگاه اسرائیل، چنین وضعیتی بدترین سناریو است: نه جنگی که تکلیف را روشن کند، نه تغییری که تهدید را از میان ببرد. به همین دلیل، فشار اسرائیل بر واشنگتن نه از سر ماجراجویی، بلکه از منطق «پیشگیری فعال» سرچشمه می‌گیرد.در سوی دیگر، واشنگتن به‌شدت نسبت به سناریوی «پس از ضربه» حساس است. تجربه عراق، لیبی و حتی سوریه به آمریکا آموخته است که حذف یک ساختار قدرت، بدون داشتن نقشه دقیق برای روز بعد، می‌تواند خلأیی ایجاد کند که بازیگران رادیکال‌تر، غیرقابل‌کنترل‌تر و ضدغربی‌تر آن را پر کنند. این نگرانی، به‌ویژه در نهادهای امنیتی و نظامی آمریکا، بسیار جدی است و مستقیماً بر رفتار دولت تأثیر می‌گذارد.به بیان دقیق‌تر، شکاف واشنگتن–تل‌آویو را باید شکاف میان منطق امنیتیِ بقا و منطق راهبردیِ مدیریت بحران دانست. اسرائیل به‌دنبال حذف تهدید است، حتی اگر این حذف پرهزینه باشد؛ آمریکا به‌دنبال مهار تهدید است، حتی اگر این مهار زمان‌بر و فرسایشی باشد. این دو منطق، لزوماً متضاد نیستند، اما در بزنگاه‌هایی مانند وضعیت کنونی، در تنش با یکدیگر قرار می‌گیرند.

نکته مهم دیگر، مسئله زمان است. اسرائیل معتقد است که «پنجره فرصت» برای اقدام مؤثر علیه ایران در حال بسته شدن است؛ چه از منظر پیشرفت‌های فنی، چه از منظر تثبیت شبکه‌های منطقه‌ای. آمریکا اما، زمان را ابزاری برای فرسایش تدریجی رژیم می‌بیند. این تفاوت برداشت از زمان، یکی از عمیق‌ترین لایه‌های اختلاف است.در نهایت، باید تأکید کرد که این شکاف به معنای گسست راهبردی نیست. روابط امنیتی، اطلاعاتی و نظامی آمریکا و اسرائیل همچنان بسیار عمیق و فعال است. اما در سطح تصمیم سیاسی کلان، تل‌آویو امروز بیش از هر زمان دیگری نگران آن است که واشنگتن با «بازی با زمان»، ناخواسته تهدیدی را که باید حل شود، به آینده‌ای نامطمئن منتقل کند.جمع‌بندی این قسمت آن است که فشار اسرائیل بر آمریکا نه از سر بی‌صبری، بلکه از یک محاسبه سرد امنیتی ناشی می‌شود؛ و احتیاط آمریکا نه از ضعف، بلکه از تجربه‌های تلخ فروپاشی‌های بی‌برنامه ناشی می گردد. برخورد این دو منطق، یکی از اصلی‌ترین نیروهای شکل‌دهنده وضعیت تعلیق کنونی است.

حال نکاهی به لفاظی های این جنگ‌روانی داشته باشیم که شاید اینکونه مطرح شود :زبان تمسخر رژیم؛ قدرت یا اضطراب؟لحن تمسخرآمیز و ایستادن لفظی بر «مواضع»، در ادبیات رسمی رژیم، بیش از آن‌که نشان قدرت باشد، نشانه اضطراب است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد نظام‌هایی که در موضع ضعف راهبردی قرار می‌گیرند، اغلب به اغراق در گفتار پناه می‌برند. این شکاف میان گفتار بیرونی و واقعیت درونی، از نشانه‌های فرسایش مشروعیت است.رژیم تلاش می‌کند با تحقیر ترامپ و بی‌اهمیت جلوه دادن تهدیدها، هم پایگاه داخلی خود را آرام کند و هم این پیام را بدهد که فشارها کارساز نیست. اما واقعیت این است که چنین زبانی، اگر با اعتمادبه‌نفس واقعی همراه نباشد، بیشتر به انزوای دیپلماتیک دامن می‌زند.در بررسی رفتار بیرونی رژیم ایران در برابر فشارهای فزاینده آمریکا و متحدانش، یکی از برجسته‌ترین عناصر، لحن تمسخرآمیز و تأکید مکرر بر «ایستادن بر مواضع» است. این زبان، در سطح ظاهری، حامل پیام اقتدار، بی‌نیازی از مذاکره و بی‌اثر بودن تهدیدهاست؛ اما در تحلیل عمیق‌تر، دقیقاً همین اغراق در گفتار می‌تواند نشانه‌ای از اضطراب ساختاری و فرسایش درونی باشد، نه قدرت پایدار.در ادبیات علم سیاست و روابط بین‌الملل، میان «گفتار قدرت» و «قدرت واقعی» تمایز روشنی وجود دارد. نظام‌هایی که از پشتوانه اقتصادی، مشروعیت اجتماعی و انسجام نهادی برخوردارند، معمولاً نیازی به لحن تحقیرآمیز و چالش‌طلبانه مداوم ندارند. در مقابل، هنگامی که شکاف میان واقعیت درونی و تصویر بیرونی عمیق می‌شود، زبان رسمی به ابزاری برای پوشاندن ضعف بدل می‌گردد. در این معنا، تمسخر ترامپ یا بی‌اهمیت جلوه دادن تهدیدها را باید بخشی از یک راهبرد روانی دفاعی دانست.این راهبرد، سه مخاطب اصلی دارد. مخاطب نخست، بدنه داخلی است؛ رژیمی که با بحران‌های اقتصادی، نارضایتی اجتماعی و فرسایش سرمایه اجتماعی مواجه است، ناگزیر است تصویری از «کنترل اوضاع» ارائه دهد. لحن قاطع و تحقیرآمیز، تلاشی است برای جلوگیری از سرایت ترس و تردید به لایه‌های وفادار یا خاکستری جامعه. در این سطح، گفتار جایگزین عمل می‌شود، زیرا عمل واقعی،حل بحران‌ها، در دسترس نیست.مخاطب دوم، نیروهای منطقه‌ای و شبکه‌های نیابتی‌اند. رژیم ایران سال‌هاست که بخشی از قدرت خود را از طریق تصویر «ایستادگی بی‌هزینه» صادر کرده است. عقب‌نشینی آشکار یا پذیرش ضعف در برابر آمریکا، می‌تواند این تصویر را مخدوش کند و به تضعیف موقعیت ایران در میان بازیگران همسو منجر شود. از این منظر، لحن تمسخرآمیز نه فقط خطاب به واشنگتن، بلکه پیامی به بازیگران پیرامونی است: «مرکز هنوز ایستاده است».اما مخاطب سوم، و شاید مهم‌ترین،- خودِ آمریکا است. رژیم تلاش می‌کند با تحقیر لفظی و بی‌اعتنایی نمایشی، این پیام را منتقل کند که فشار حداکثری به بن‌بست رسیده و ادامه آن بی‌فایده است. این یک بازی روانی کلاسیک است: واداشتن طرف مقابل به تردید درباره اثربخشی ابزارهایش. با این حال، مشکل اینجاست که این نوع گفتار، اگر با نشانه‌های عینی قدرت همراه نباشد، در نهایت اثر معکوس می‌گذارد و به تشدید فشار می‌انجامد.

نکته کلیدی در این نگاه این است که ،شکاف روزافزون میان «بیان رسمی» و «واقعیت میدانی» است. واقعیت اقتصادی ایران،تورم مزمن، فرسایش طبقه متوسط، بحران ارزی و فشار معیشتی، با تصویر ایستادگی بی‌هزینه هم‌خوانی ندارد. همین شکاف است که باعث می‌شود بخش مهمی از جامعه، زبان رسمی را نه باورپذیر، بلکه تحریک‌کننده و حتی توهین‌آمیز تلقی کند. در چنین شرایطی، تمسخر دشمن خارجی، دیگر نقش انسجام‌بخش ندارد و چه‌بسا به تشدید خشم اجتماعی منجر شود.از منظر راهبردی، این نوع گفتار یک ریسک دیگر هم دارد: سخت‌تر کردن مسیر عقب‌نشینی. وقتی مواضع به‌صورت مطلق و تحقیرآمیز بیان می‌شوند، هرگونه تغییر مسیر بعدی،مثلاً ورود به مذاکره،برای رژیم پرهزینه‌تر می‌شود، زیرا به‌عنوان عقب‌نشینی تحقیرآمیز تعبیر خواهد شد. به همین دلیل، نظام‌هایی که بیش از حد بر زبان چالشی تکیه می‌کنند، خود را در تله گفتاری گرفتار می‌کنند؛ تله‌ای که مانع انعطاف‌پذیری در لحظه‌های بحرانی می‌شود.در این چارچوب، رفتار کلامی رژیم را می‌توان نشانه‌ای از فرسایش مشروعیت دانست. مشروعیت، زمانی که از درون تضعیف می‌شود، در بیرون با صدای بلند جبران می‌گردد. هرچه فاصله میان گفتار و واقعیت بیشتر شود، نیاز به تکرار و تشدید گفتار نیز افزایش می‌یابد. این چرخه، اگر شکسته نشود، به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر زبان، حتی برای پایگاه خودی هم اقناع‌کننده نیست.اکر بخواهیم فشرده آنچه نوشته شد را بیاوریم ،- آن است که زبان تمسخرآمیز و ایستادگی لفظی رژیم، بیش از آن‌که نشان‌دهنده قدرت باشد، بازتاب وضعیتی تدافعی و ناپایدار است. این زبان، در کوتاه‌مدت شاید کارکرد روانی داشته باشد، اما در بلندمدت شکاف اعتماد را عمیق‌تر می‌کند و دست بازیگران خارجی را برای تشدید فشار بازتر می‌گذارد. در نهایت، واقعیت‌های سخت اقتصادی و اجتماعی، هر گفتاری را،هرچقدر هم بلند،به چالش خواهند کشید.

حال نکاهی  به افکار عمومی ایران داسته باشیم ، که عبور از ترس را به  خواست سرنگونی  سوق داد  ، یکی از مهم‌ترین تحولات، تغییر لحن بخشی از جامعه ایران است. برای نخستین‌بار در مقیاسی گسترده، شاهد آن هستیم که نه‌تنها ترس از مداخله خارجی کاهش یافته، بلکه خشم از تعلیق و مذاکره جای آن را گرفته است. بسیاری از ایرانیان، سکوت آمریکا در بزنگاه‌های خونین را نه نشانه عقلانیت، بلکه نشانه معامله‌گری بر سر جان مردم می‌دانند.این تغییر روانی، بسیار تعیین‌کننده است. جامعه‌ای که از «امید به اصلاح» عبور کرده و به «مطالبه تغییر بیرونی یا ترکیبی» رسیده، دیگر به‌راحتی به وضعیت پیشین بازنمی‌گردد. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که محاسبات واشنگتن را پیچیده‌تر کرده است.یکی از عمیق‌ترین و در عین حال کم‌دیده‌شده‌ترین تحولات سال‌های اخیر، دگرگونی روان جمعی جامعه ایران در مواجهه با قدرت‌های خارجی،به‌ویژه آمریکا، است. اگر در دهه‌های گذشته، ترس از جنگ، مداخله خارجی و فروپاشی ناگهانی، عامل بازدارنده‌ای برای بخش بزرگی از جامعه بود، امروز این ترس به‌تدریج جای خود را به نوعی خشم فعال داده است؛ خشمی که نه صرفاً متوجه رژیم، بلکه متوجه بازیگران خارجیِ منفعل یا معامله‌گر نیز هست.این تغییر، محصول یک رویداد واحد نیست، بلکه نتیجه انباشت تجربه‌های تلخ است. جامعه‌ای که بارها با وعده «اصلاح از درون»، «بهبود تدریجی»، یا «نجات از طریق مذاکره» مواجه شده، اما در عمل شاهد تشدید سرکوب، فقر، تبعیض و خشونت بوده، به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر منطق احتیاط را قانع‌کننده نمی‌داند. در چنین شرایطی، ترس—که زمانی عامل بقا بود—به مانعی برای رهایی تبدیل می‌شود.نکته کلیدی اینجاست که بخش مهمی از جامعه ایران، سکوت یا مذاکره‌محوری آمریکا را نه به‌عنوان عقلانیت راهبردی، بلکه به‌عنوان بی‌اعتنایی به رنج انسانی تفسیر می‌کند. وقتی در مقاطع حساس، کشتار رخ می‌دهد و هم‌زمان پیام‌های دیپلماتیک ردوبدل می‌شود، این تصور شکل می‌گیرد که جان مردم، در معادلات بزرگ‌تر، قابل معامله است. این برداشت،فارغ از درستی یا نادرستی آن—تأثیر روانی بسیار عمیقی دارد.از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، این لحظه را می‌توان «نقطه عبور از آستانه ترس» دانست. جامعه‌ای که به این آستانه می‌رسد، دیگر بیش از آن‌که نگران پیامدهای تغییر باشد، از تداوم وضع موجود خشمگین است. این خشم، الزاماً به معنای تمایل به جنگ نیست، بلکه بیانگر این احساس است که هر تغییری، حتی پرریسک، از بی‌تغییری بهتر است. این منطق، یکی از خطرناک‌ترین و در عین حال قدرتمندترین موتورهای تغییر سیاسی است.در این بستر، نگاه بخشی از جامعه به آمریکا دچار دوگانگی شده است. از یک‌سو، هنوز به‌عنوان تنها قدرتی که توان فشار واقعی بر رژیم را دارد دیده می‌شود؛ و از سوی دیگر، به‌عنوان بازیگری که با تعلیق، مذاکره و ملاحظات ژئوپلیتیک، عملاً به تداوم رنج کمک کرده است. این دوگانگی، خشم را پیچیده‌تر می‌کند: نه ضدآمریکایی کلاسیک است، نه اعتمادآمیز؛ بلکه مطالبه‌گر و گاه عتاب‌آلود است.نکته مهم دیگر، شکاف نسلی در این تحول است. نسل‌های جوان‌تر،که تجربه‌ای از جنگ ایران و عراق یا دهه‌های اول انقلاب ندارند، کمتر با منطق «ترس از بی‌ثباتی» ارتباط برقرار می‌کنند. برای آنان، بی‌ثباتی از پیش وجود دارد: در اقتصاد، آینده شغلی، آزادی‌های فردی و امنیت روانی. در چنین شرایطی، تهدید جنگ دیگر آن اثر فلج‌کننده گذشته را ندارد، زیرا زندگی روزمره خود به‌نوعی وضعیت بحرانی دائمی شده است.این تغییر روانی، پیامدهای مستقیمی برای محاسبات واشنگتن دارد. آمریکا همواره بخشی از سیاست خود را بر این فرض بنا کرده بود که جامعه ایران از سناریوهای پرهزینه می‌ترسد و در نهایت، به فشار برای اصلاح یا مذاکره بسنده می‌کند. اما امروز، این فرض در حال فرسایش است. جامعه‌ای که از ترس عبور می‌کند، دیگر به‌راحتی با وعده‌های دیپلماتیک آرام نمی‌شود.در همین چارچوب است که خشم نسبت به پافشاری بر مذاکره حتی در اوج سرکوب، قابل فهم می‌شود. این خشم، لزوماً مطالبه مداخله نظامی نیست، بلکه اعتراض به تعلیق اخلاقی است؛ این احساس که زمان، به‌جای آن‌که به نفع مردم کار کند، علیه آن‌ها مصرف می‌شود. برای بسیاری، مذاکره‌ای که هم‌زمان با سرکوب پیش می‌رود، نه نشانه صلح، بلکه نشانه بی‌عدالتی است.

نتیجه اینکه افکار  عمومی ایران وارد مرحله‌ای کیفی جدید شده است. جامعه‌ای که از ترس عبور می‌کند، پیش‌بینی‌پذیر نیست، اما بی‌تفاوت هم نیست. این وضعیت، هم فرصت است و هم خطر: فرصت برای شکل‌گیری فشار واقعی از پایین، و خطرِ بروز کنش‌های رادیکال در غیاب مسیرهای روشن. هر بازیگری- داخلی یا خارجی-،که این تحول روانی را نادیده بگیرد، دیر یا زود با واقعیتی سخت‌تر از محاسبات کاغذی روبه‌رو خواهد شد.

با توجه به طرح خطوط قبلی ، حال ورودی داریم به جایگاه رهبری این شرایط. این بخش را باید بسیار جدی تر مورد بررسی قرار داد و عنوانی که برای آن برگزیده شده این است :اپوزیسیون و مسئله رهبری؛ نماد، نه هنوز آلترناتیو کامل.

ظهور دوباره رضا پهلوی  محور فراخوان‌های بزرگ، از نظر سیاسی یک واقعیت مهم است. حتی اگر درباره اعداد و گستره تظاهرات اختلاف نظر باشد، اصل ماجرا این است: اپوزیسیونِ پراکنده، به یک مرجع نمادین نزدیک شده است.با این حال، از نگاه آمریکا، این هنوز برای عبور قطعی کافی نیست. واشنگتن به دنبال اپوزیسیونی است که نه‌تنها بسیج خیابانی، بلکه برنامه حکمرانی، شبکه مدیریتی و ظرفیت کنترل دوره گذار را داشته باشد. فاصله میان «نماد امید» و «آلترناتیو عملیاتی»، همان فاصله‌ای است که آمریکا را محتاط نگه می‌دارد.یکی از گره‌های مرکزی وضعیت کنونی، نه صرفاً ضعف یا قدرت رژیم، بلکه چگونگی صورت‌بندی اپوزیسیون است؛ به‌ویژه نسبت آن با مفهوم رهبری. در سال‌های گذشته، اپوزیسیون ایران عمدتاً با دو مشکل ساختاری مواجه بوده است: نخست، پراکندگی گفتمانی و سازمانی؛ و دوم، فقدان چهره‌ای که بتواند هم‌زمان نقش «مرجع نمادین» و «کانون هماهنگ‌کننده سیاسی» را ایفا کند. تحولات اخیر، این معادله را تا حدی دستخوش تغییر کرده است.زایش  دوباره و پررنگ آقای رضا پهلوی را باید در این چارچوب فهمید. فراخوان‌هایی که به تظاهرات گسترده در چند پایتخت مهم جهان انجامید،فارغ از جدل‌های عددی،نشان‌دهنده یک واقعیت سیاسی است: بخش معناداری از جامعه ایرانی خارج از کشور، و حتی لایه‌هایی از داخل، او را به‌عنوان نقطه تمرکز می‌پذیرند. این تمرکز، در فضای اپوزیسیون ایران که سال‌ها از فقدان آن رنج می‌برد، خود یک تحول است.با این حال، باید میان «نماد» و «آلترناتیو» تمایز قائل شد. نماد، توانایی بسیج عاطفی، ایجاد امید و شکل‌دهی به هویت جمعی را دارد؛ آلترناتیو اما، علاوه بر این‌ها، باید پاسخ‌های عملی به پرسش‌های سخت حکمرانی بدهد: گذار چگونه انجام می‌شود؟ امنیت چگونه حفظ می‌شود؟ ساختار قدرت موقت چیست؟ اقتصاد، عدالت انتقالی، و روابط خارجی چگونه مدیریت می‌شوند؟ از منظر بازیگران بین‌المللی، این پرسش‌ها تعیین‌کننده‌اند.در این نقطه، احتیاط واشنگتن قابل فهم می‌شود. ایالات متحده،با تجربه‌های تلخ عراق و لیبی—به‌دنبال اپوزیسیونی است که نه‌تنها مشروعیت نمادین، بلکه ظرفیت نهادی داشته باشد. به بیان دیگر، آمریکا به کمتر از «تصویر آینده قابل تصور» رضایت نمی‌دهد. تا زمانی که این تصویر به‌صورت شفاف و قابل اتکا ارائه نشود، تمایل به ریسک‌پذیری کاهش می‌یابد، حتی اگر رژیم موجود نامطلوب تلقی شود.با این حال، نباید اهمیت مرحله نمادین را دست‌کم گرفت. در فرآیندهای گذار سیاسی، نمادها اغلب پیش‌قراول نهادها هستند. آن‌ها زبان مشترک می‌سازند، ترس را می‌شکنند و امکان گفت‌وگو را فراهم می‌کنند. از این منظر، نقش رضا پهلوی را می‌توان «پل روانی» میان جامعه پراکنده و ایده تغییر دانست. این نقش، اگرچه کافی نیست، اما ضروری است.چالش اصلی اپوزیسیون، عبور از شخص‌محوری به شبکه‌محوری است. حتی قوی‌ترین نمادها نیز اگر به شبکه‌ای از کنشگران، متخصصان، و نهادهای موقت متصل نشوند، در لحظه بحران فرسوده می‌شوند. اینجاست که خطر شکل می‌گیرد: انتظارات بالا می‌رود، اما ابزار پاسخ‌گویی وجود ندارد. در چنین شرایطی، نماد می‌تواند به‌سرعت از منبع امید به کانون سرخوردگی بدل شود.نکته ظریف دیگر، مسئله مشروعیت درون‌زا است. بخشی از جامعه ایران، به‌ویژه نسل‌های جوان، نسبت به هرگونه بازتولید الگوهای گذشته حساس‌اند. پذیرش یک چهره، مشروط به فاصله‌گذاری روشن با اقتدارگرایی، تمرکز قدرت و سیاست‌های حذفی است. هرچه این فاصله شفاف‌تر باشد، امکان تبدیل نماد به آلترناتیو افزایش می‌یابد.از منظر راهبردی، اپوزیسیون امروز در یک نقطه میانی ایستاده است: نه در وضعیت پراکندگی کامل گذشته، و نه در جایگاه یک آلترناتیو بالغ. این وضعیت، هم فرصت است و هم تهدید. فرصت، از آن جهت که امکان سازمان‌یابی و بلوغ وجود دارد؛ تهدید، از آن رو که زمان به‌سرعت می‌گذرد و خلأ تصمیم در سطح بین‌المللی می‌تواند به سناریوهای ناخواسته منجر شود.

جمع‌بندی این بند این  است که اپوزیسیون ایران،با محوریت نمادهایی چون رضا پهلوی،گامی مهم از «بی‌صدایی» به «شنیده‌شدن» برداشته است. اما مسیر از شنیده‌شدن تا «به‌حساب‌آمدن» مسیر کوتاهی نیست. این گذار، نیازمند شفافیت برنامه، گسترش شبکه، و تبدیل سرمایه نمادین به ظرفیت نهادی است. بدون این عبور، حتی بزرگ‌ترین بسیج‌های خیابانی نیز در معادلات سخت قدرت، اثر محدود خواهند داشت.

در این قسمت به آنچه که نام ترس از خلا قدرت خودش را نشان می‌دهد خواهیم پرداخت .در ساختار تصمیم‌سازی آمریکا، پنتاگون نقشی  کلیدی دارد. پنتاگون بیش از هر نهاد دیگری از فروپاشی ناگهانی و بدون سناریوی پسافروپاشی هراس دارد. تجربه عراق، لیبی و حتی افغانستان، سایه سنگینی بر ذهن نظامیان آمریکایی انداخته است.در همین راستا، مواضع چهره‌هایی مانند نانسی پلوسی بیشتر بر «نه به این رژیم» استوار است تا «آری به هر نوع سقوط». ترجیح آن‌ها، گذار تدریجی، کنترل‌شده و کم‌هزینه است؛ حتی اگر این به معنای کش‌دار شدن وضعیت باشد.برای فهم چرایی تعلیق تصمیم در واشنگتن، باید از سطح رؤسای جمهور و مواضع رسانه‌ای عبور کرد و به لایه‌ای عمیق‌تر رفت: لایه نهادهای قدرت، به‌ویژه نهادهای امنیتی–نظامی و ساختار قانون‌گذاری. در این سطح، مسئله اصلی نه «خوب یا بد بودن» رژیم ایران، بلکه پرسشی بسیار سرد و فنی است: اگر این رژیم برود، چه چیزی جای آن را می‌گیرد و چه کسی آن را مدیریت می‌کند؟در مرکز این نگرانی، پنتاگون قرار  دارد. پنتاگون، بیش از هر نهاد دیگری، حامل حافظه تاریخی شکست‌ها و هزینه‌هاست. برای نظامیان آمریکایی، تجربه عراق پس از ۲۰۰۳، لیبی پس از قذافی، و حتی افغانستان پس از خروج نیروها، نه استثنا، بلکه هشدارهای دائمی‌اند. در همه این موارد، حذف یک ساختار قدرت، بدون معماری دقیقِ پس از آن، به خلائی  انجامید که بازیگران رادیکال‌تر، بی‌ثبات‌کننده‌تر و ضدآمریکایی‌تر آن را پر کردند.از این منظر، رژیم ایران حتی در وضعیت فرسوده کنونی، هنوز یک «ساختار قابل پیش‌بینی» تلقی می‌شود. این تعبیر به‌هیچ‌وجه به معنای مشروعیت یا مقبولیت نیست؛ بلکه صرفاً ناظر بر این واقعیت است که رفتار این ساختار، خطوط کلی شناخته‌شده‌ای دارد. پنتاگون نگران آن است که فروپاشی ناگهانی، ایران را به میدان رقابت نیروهای مسلح محلی، شکاف‌های قومی، منطقه‌ای، و مداخلات هم‌زمان قدرت‌های خارجی بدل کند؛ سناریویی که می‌تواند کل خاورمیانه را وارد چرخه‌ای تازه از بی‌ثباتی کند.الیته ابن ترس تا قبل از شکل کیری حمایت میلیونی از رضا پهلوی قابل درک بود ، اما امروز دیگر زیاد نمی توان انرا جدی قلمداد کرد .این ترس از خلأ، به شکل مستقیم بر توصیه‌های راهبردی پنتاگون اثر می‌گذارد. از نگاه آنان، «بدِ شناخته‌شده» در بسیاری از مواقع، از «نامعلومِ پرریسک» کم‌هزینه‌تر است. به همین دلیل است که نهاد نظامی آمریکا معمولاً از گزینه‌هایی حمایت می‌کند که به گذار تدریجی، مدیریت‌شده و قابل کنترل منجر شوند، حتی اگر این گذار کند، فرسایشی و از نظر اخلاقی ناخوشایند به نظر برسد.این دکترین در رابطه با ماندلا و‌اپارتایت درست بود اما در مورد جمهوری اسلامی مطلقا صحیح نیست!!در سطح سیاسی،قانون‌گذاری نیز، این منطق بازتاب دارد. مواضع چهره‌هایی مانند نانسی پلوسی را باید در همین چارچوب خواند. مخالفت با رژیم ایران، محکومیت نقض حقوق بشر و حتی تأکید بر این‌که «این وضعیت نباید ادامه یابد»، الزاماً به معنای حمایت از سقوط سریع و بی‌نقشه نیست. در نگاه این طیف، مسئله اصلی «چگونگی پایان» است، نه صرفاً «پایان».در واقع سیاستمداران آمریکا در اینجا، مفهوم گذار مدیریت‌شده را دارای وزنه پراهمیتی می دانند ،-آنهم با این رژیم !!. این مفهوم، برخلاف تصور رایج، نه لزوماً به معنای حفظ رژیم، بلکه به معنای مهار سرعت و شکل فروپاشی است. نهادهای آمریکایی ترجیح می‌دهند اگر تغییری رخ می‌دهد، با حداقل شوک امنیتی، حداقل موج پناهجویی، و حداقل اختلال در بازار انرژی جهانی همراه باشد. ایران، به‌دلیل موقعیت ژئوپلیتیک و جمعیتی، در این محاسبات جایگاهی ویژه دارد.نکته مهم اینجاست که این وسواسِ کنترل، گاه به فلج تصمیم گیری می‌انجامد. وقتی همه سناریوهای بدِ محتمل، بزرگ‌تر از وضعیت موجود ارزیابی شوند، نتیجه نه اقدام قاطع، بلکه تعلیق مداوم است. این همان وضعیتی است که امروز شاهد آن هستیم: رژیمی که از نظر اخلاقی و سیاسی نامطلوب تلقی می‌شود، اما جایگزین آن هنوز از نظر نهادی «قابل تضمین» نیست.این نگاه نهادی، توضیح می‌دهد که چرا حتی با وجود فشار افکار عمومی، فعالیت اپوزیسیون و انباشت نظامی، واشنگتن همچنان به مذاکره به‌عنوان یک گزینه باز می‌گردد. مذاکره، در این منطق، نه به‌عنوان راه‌حل نهایی، بلکه به‌عنوان ابزار خرید زمان و کاهش ریسک عمل می‌کند. زمان، در نگاه پنتاگون و کنگره، فرصتی است برای شکل‌گیری تدریجی آلترناتیو، نه صرفاً امتیازی به رژیم.جمع‌بندی که می توان کرد  این  است که مانع اصلی تصمیم قاطع آمریکا، فقدان اراده نیست، بلکه ترس نهادی از بی‌نقشگی پس از فروپاشی است. تا زمانی که پاسخ قانع‌کننده‌ای به پرسش «روز بعد چه می‌شود؟» ارائه نشود، منطق نهادهای قدرت، بر کنترل، تعلیق و مدیریت بحران استوار خواهد ماند ، حتی اگر این منطق، از بیرون، محافظه‌کارانه یا غیرانسانی به نظر برسد.

جعمبندی

در لایه زیرین این تحولات، سه منطق نظری به‌صورت هم‌زمان عمل می‌کنند:بازدارندگی که از طریق نمایش قدرت، جنگ را به تعویق می‌اندازد؛دیپلماسی اجبار که تهدید را مکمل مذاکره می‌کند؛و گذار مدیریت‌شده که از فروپاشی بی‌نقشه هراس دارد. این سه منطق، گاه هم‌راستا و گاه در تضاد با یکدیگر، سیاست آمریکا را شکل می‌دهند.آنچه امروز می‌بینیم، نه تردید درباره «رفتن یا نرفتن» این رژیم، بلکه تردید درباره چگونه رفتن آن است. ترامپ می‌خواهد بدون جنگ، امتیاز بگیرد؛ اسرائیل می‌خواهد بدون تعویق، تهدید را حذف کند؛ مردم ایران خواهان پایان سریع‌اند؛ و نهادهای آمریکایی از خلأ می‌ترسند. این چهار نیرو، میدان را به وضعیت تعلیق کشانده‌اند.تاریخ اما نشان داده است که تعلیق‌های طولانی، پایدار نیستند. یا به تصمیم ختم می‌شوند، یا به حادثه. و هرچه این فاصله طولانی‌تر شود، احتمال آن‌که حادثه جای تصمیم را بگیرد، بیشتر خواهد شد.

 

منابع:

اندیشکده بروکینگز؛«راهبرد ایالات متحده در قبال ایران: از فشار حداکثری تا دیپلماسی اجباری.» واشنگتن: اندیشکده بروکینگز، ۲۰۲۳.

اندیشکده رَند؛«گزینه‌های نظامی و غیرنظامی آمریکا در برابر جمهوری اسلامی ایران.» سانتامونیکا: اندیشکده رند، ۲۰۲۲.

بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها؛«آسیب‌پذیری‌های ساختاری جمهوری اسلامی و پیامدهای تحریم‌های هدفمند.» واشنگتن: بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها، ۲۰۲۳.

پنتاگون (وزارت دفاع ایالات متحده آمریکا)؛«گزارش ارزیابی تهدیدهای امنیتی در خلیج فارس و خاورمیانه.» واشنگتن: وزارت دفاع ایالات متحده، ۲۰۲۴.

شورای روابط خارجی آمریکا؛«مذاکره با رژیم‌های اقتدارگرا: تجربه‌ها، محدودیت‌ها و پیامدها.» نیویورک: شورای روابط خارجی آمریکا، ۲۰۲۲.

شبکه خبری سی‌ان‌ان؛«اختلافات در واشنگتن بر سر ایران؛ میان مذاکره و بازدارندگی.» گزارش تحلیلی، ۲۰۲۴.

شبکه خبری فاکس نیوز؛«فشار اسرائیل بر دولت آمریکا و آینده سیاست واشنگتن در قبال تهران.» گزارش ویژه، ۲۰۲۳.

روزنامه نیویورک تایمز؛«اعتراضات سراسری ایران و تغییر محاسبات سیاست خارجی آمریکا.» نیویورک، ۲۰۲۳.

مرکز پژوهش‌های کنگره آمریکا؛«ایران: ساختار قدرت، رفتار منطقه‌ای و گزینه‌های سیاست‌گذاری ایالات متحده.» واشنگتن: مرکز پژوهش‌های کنگره آمریکا، ۲۰۲۴.

مؤسسه بین‌المللی مطالعات راهبردی؛«توازن قوای نظامی در خلیج فارس و سناریوهای درگیری.» لندن: مؤسسه بین‌المللی مطالعات راهبردی، ۲۰۲۳.

امیر آذر

 ۱۰ فوریه ۲۰۲۶ برابر 21 بهمن 1404

 

اسم
نظر ...