روان‌شناسی قدرت در شخصیت دونالد ترامپ/امیر آذر


08-02-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
19 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

روان‌شناسی قدرت در شخصیت دونالد ترامپ:

مطالعه‌ای بر خودشیفتگی، ابزارگرایی و زوال همدلی در سیاست معاصر

در تحلیل شخصیت‌های سیاسی معاصر، به‌ویژه آنانی که در رأس قدرت‌های بزرگ جهانی قرار می‌گیرند، صرفِ بررسی گفتار رسمی یا تصمیمات اجرایی کفایت نمی‌کند. سیاست امروز بیش از هر زمان دیگر با روان‌شناسی فردی رهبران گره خورده است؛ جایی که ساختار شخصیت، الگوهای هیجانی و شیوه ادراک «دیگری» می‌تواند مسیر ملت‌ها را تغییر دهد. دونالد ترامپ نمونه‌ای شاخص از این وضعیت است؛ شخصیتی که رفتار، زبان بدن، گفتار متناقض و نحوه مواجهه‌اش با انسان‌ها، نهادها و حتی واقعیت، پرسش‌های جدی روان‌شناختی را برمی‌انگیزد. این مقاله تلاشی است برای ارائه تحلیلی یکدست، غیرهیجانی و کارشناسانه از ساخت روانی ترامپ، با تمرکز بر خودشیفتگی، ابزارگرایی و تهی‌شدن رابطه انسانی در منطق قدرت او.ترامپ را نمی‌توان با معیارهای متعارف سیاستمداران کلاسیک سنجید. او نه برآمده از سنت دیپلماسی است و نه وفادار به قواعد نانوشته وقار سیاسی. آنچه او را متمایز می‌کند، نه صرفاً گفتار تند یا رفتار غیرمتعارف، بلکه ساخت روانی‌ای است که در آن «خود» به مرکز مطلق جهان تبدیل شده است. در این ساخت، دیگران نه به‌عنوان انسان‌های دارای کرامت مستقل، بلکه به‌مثابه ابزارهایی موقت برای تثبیت یا تقویت تصویر خود عمل می‌کنند.خودشیفتگی در شخصیت ترامپ، حالتی گذرا یا نمایشی نیست، بلکه الگویی پایدار و عمیق دارد. او نیاز مداوم به تحسین دارد، اما این تحسین نه از سر ارتباط انسانی، بلکه همچون سوختی برای تداوم احساس عظمت درونی عمل می‌کند. هرگونه انتقاد، حتی اگر مبتنی بر واقعیت باشد، به‌سرعت به‌عنوان تهدید ادراک می‌شود و با واکنش‌های دفاعی یا تهاجمی پاسخ داده می‌شود. اینجاست که تناقض‌گویی‌های مکرر او معنا پیدا می‌کند؛ زیرا در چنین ساخت روانی‌ای، حقیقت امری ثابت و بیرونی نیست، بلکه تابع نیاز لحظه‌ای «خود» است. آنچه امروز گفته می‌شود، اگر فردا کارکردش را از دست بدهد، بدون هیچ احساس تعارض یا مسئولیتی کنار گذاشته می‌شود.در کنار خودشیفتگی، عنصر تعیین‌کننده دیگر در شخصیت ترامپ، ابزارگرایی افراطی است. او انسان‌ها را نه بر اساس ارزش ذاتی، بلکه بر اساس میزان کارآمدی‌شان برای اهداف شخصی می‌سنجد. وفاداری، شجاعت، تخصص یا حتی فداکاری، تنها تا زمانی معنا دارد که در خدمت تصویر قدرت او باشد. به همین دلیل است که تحقیر نزدیک‌ترین همکاران، افسران نظامی، یا حتی متحدان سیاسی، در رفتار او امری غیرعادی نیست. این تحقیر اغلب نه به‌صورت مستقیم و لفظی، بلکه در قالب رفتارهای نمادین بروز می‌کند؛ مانند بی‌توجهی، عدم احترام تشریفاتی، یا زبان بدنی از بالا به پایین. این رفتارها پیام روشنی دارند: قدرت نه در نهاد، نه در قانون و نه در خدمت، بلکه در شخص او متمرکز است.یکی از جنبه‌های نگران‌کننده‌تر این ساخت روانی، ضعف عمیق در همدلی است. همدلی صرفاً احساس دلسوزی نیست، بلکه توانایی دیدن جهان از منظر دیگری و به‌رسمیت شناختن رنج، شأن و استقلال اوست. در رفتار ترامپ، نشانه‌های این توانایی به‌شدت کمرنگ است. رنج انسان‌ها، بحران‌های انسانی یا حتی جان‌باختگان حوادث بزرگ، اغلب به عدد، آمار یا ابزاری تبلیغاتی تقلیل می‌یابند. این تهی‌شدن رابطه انسانی، سیاست را از عرصه تصمیم‌گیری اخلاقی به صحنه بازی قدرت تبدیل می‌کند.رفتارهای نمایشی، خنده‌های اغراق‌آمیز، حرکات دلقک‌وار و شکستن آگاهانه هنجارهای وقار سیاسی، برخلاف تصور عمومی، صرفاً نشانه بی‌تعادلی یا نادانی نیستند. این‌ها بخشی از راهبرد روانی او برای کنترل فضا هستند. با فروکاستن سیاست به نمایش، مرز میان جدی و غیرجدی مخدوش می‌شود و منتقدان در وضعیتی قرار می‌گیرند که یا باید این نمایش را جدی بگیرند و متهم به سخت‌گیری شوند، یا آن را نادیده بگیرند و میدان را واگذار کنند. در هر دو حالت، مرکز توجه همچنان «خود» باقی می‌ماند.نکته اساسی اینجاست که چنین شخصیتی الزاماً فاقد هوش یا توان برنامه‌ریزی نیست. خطر واقعی دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. فردی با این ساخت روانی، اگر در چارچوب‌های نهادی ضعیف یا در شرایط بحرانی قرار گیرد، می‌تواند تصمیم‌هایی بگیرد که پیامدهای گسترده و غیرقابل بازگشت داشته باشد؛ زیرا در محاسبات او، هزینه انسانی جایگاه پررنگی ندارد. تاریخ سیاسی نشان داده است که ترکیب خودشیفتگی، ابزارگرایی و فقدان همدلی، یکی از مستعدترین بسترها برای فرسایش نهادها و عادی‌سازی خشونت است.

آنچه در این تحلیل ترسیم شد، تصویری از یک «اختلال لحظه‌ای» یا «رفتار غیرعادی فردی» نیست، بلکه الگوی منسجمی از شخصیت قدرت‌محور است؛ شخصیتی که در آن خود، معیار حقیقت می‌شود و دیگران به اشیای قابل مصرف فروکاسته می‌شوند. در نظریه‌های روان‌شناسی قدرت، چنین الگویی زمانی بیشترین خطر را دارد که با مشروعیت سیاسی و پایگاه اجتماعی ترکیب شود. در این وضعیت، نه‌تنها رفتار فردی، بلکه کل ساختار سیاسی در معرض تغییرات عمیق و گاه مخرب قرار می‌گیرد.ترامپ را اگر صرفاً یک فرد «مسخره» یا «غیرعادی» ببینیم، از درک عمق مسئله بازمی‌مانیم. او نماد نوعی سیاست است که در آن انسان‌بودن دیگران اهمیت خود را از دست می‌دهد و قدرت به هدفی مستقل بدل می‌شود. درک این نکته، نه برای قضاوت اخلاقی، بلکه برای فهم سازوکارهای خطرناک قدرت در جهان معاصر ضروری است؛ جهانی که بیش از هر زمان دیگر، نیازمند بازگرداندن انسان به مرکز سیاست است.

برای فهم عمیق‌تر شخصیت ترامپ، باید به رابطه او با «قدرت» نه به‌عنوان ابزار اداره، بلکه به‌مثابه جایگزین معنا در زندگی فردی توجه کرد. در بسیاری از شخصیت‌های خودشیفته، قدرت تنها یک موقعیت بیرونی نیست، بلکه نقشی جبرانی دارد؛ جای خالی ثبات درونی، امنیت روانی و هویت پایدار را پر می‌کند. در چنین وضعیتی، فرد بدون حضور در رأس توجه، دچار نوعی فروپاشی درونی می‌شود. از این منظر، میل افراطی ترامپ به دیده‌شدن، شنیده‌شدن و تحمیل روایت خود، نه نشانه اعتمادبه‌نفس، بلکه علامت وابستگی شدید روانی به تأیید بیرونی است.این وابستگی، رابطه او با واقعیت را نیز دچار اختلال می‌کند. واقعیت برای او امری مقاوم و مستقل نیست، بلکه ماده‌ای نرم و قابل شکل‌دهی است. او واقعیت را همان‌گونه بازتعریف می‌کند که برای حفظ تصویر ذهنی‌اش ضروری است. از همین‌رو، دروغ‌گویی در معنای اخلاقی کلاسیک، توصیف دقیقی برای رفتار او نیست؛ زیرا در ساخت روانی او، تمایز روشنی میان واقعیت و خیال وجود ندارد. آنچه به نفع «خود» است، واقعیت تلقی می‌شود و آنچه تهدیدکننده است، حذف یا تحریف می‌گردد.در این چارچوب، باید به مسئله خشم نیز توجه ویژه داشت. خشم ترامپ اغلب نه انفجاری و آشکار، بلکه فشرده، سرد و تحقیرآمیز است. این نوع خشم، برخلاف خشم هیجانی، کارکردی دارد: کوچک‌کردن دیگری برای بزرگ‌نگه‌داشتن خود. تحقیر افسران، بی‌اعتنایی به تشریفات رسمی، یا خطاب‌کردن افراد با القاب تحقیرآمیز، همگی صورت‌های مختلف یک رفتار واحدند. در این رفتار، دیگری نه دشمنی برابر، بلکه شیئی کم‌ارزش تصویر می‌شود که شایسته احترام نیست.

نکته قابل تأمل این است که چنین رفتاری در خلأ شکل نمی‌گیرد. ساخت اجتماعی و رسانه‌ای‌ای که ترامپ در آن رشد کرده، به‌شدت پذیرای نمایش، اغراق و شخصیت‌محوری بوده است. در چنین فضایی، هرچه رفتار افراطی‌تر، شوک‌آورتر و هنجارشکن‌تر باشد، توجه بیشتری جلب می‌کند. این چرخه معیوب باعث می‌شود که ویژگی‌های آسیب‌زای شخصیت نه‌تنها مهار نشوند، بلکه پاداش نیز بگیرند. به‌این‌ترتیب، مرز میان موفقیت سیاسی و اختلال شخصیتی به‌تدریج محو می‌شود.

یکی دیگر از ابعاد مهم شخصیت ترامپ، ناتوانی در تجربه مسئولیت اخلاقی است. مسئولیت، مستلزم پذیرش پیامدهای عمل و به‌رسمیت شناختن تأثیر آن بر دیگران است. اما در منطق روانی ترامپ، شکست‌ها همواره به گردن دیگران می‌افتد و موفقیت‌ها کاملاً شخصی‌سازی می‌شوند. این الگو، نوعی گسست عمیق میان عمل و پیامد ایجاد می‌کند؛ گسستی که در نهایت، امکان یادگیری از خطا را از بین می‌برد. چنین فردی نه‌تنها از اشتباهات خود درس نمی‌گیرد، بلکه هر نقدی را حمله‌ای خصمانه تلقی می‌کند.در سطح سیاسی، این ساخت روانی پیامدهای خطرناکی دارد. وقتی رهبر یک کشور بزرگ، فاقد همدلی و مسئولیت‌پذیری باشد، تصمیم‌گیری‌ها به‌جای آنکه بر پایه منافع بلندمدت انسانی و اجتماعی شکل بگیرد، تابع نیازهای روانی لحظه‌ای فرد می‌شود. در این وضعیت، بحران می‌تواند به فرصت نمایش قدرت تبدیل شود و رنج انسان‌ها به پس‌زمینه‌ای بی‌اهمیت فروکاسته گردد. اینجاست که سیاست از حوزه عقلانیت جمعی خارج و به صحنه ارضای روانی فردی تبدیل می‌شود.از منظر روان‌شناسی اجتماعی، رفتار ترامپ تأثیر مخربی بر فرهنگ عمومی نیز دارد. وقتی تحقیر، تمسخر و بی‌اعتنایی به کرامت انسانی از سوی بالاترین مقام سیاسی عادی‌سازی می‌شود، این الگو به لایه‌های پایین‌تر جامعه نیز سرایت می‌کند. زبان خشن، دوگانه‌سازی افراطی و حذف نمادین «دیگری» به‌تدریج به هنجار بدل می‌شود. در چنین فضایی، گفت‌وگو جای خود را به تقابل می‌دهد و سیاست به میدان نزاع دائمی تبدیل می‌گردد.در ادامه تحلیل پیشین، می‌توان گفت که خطر ترامپ نه در رفتارهای عجیب یا گفتارهای جنجالی او، بلکه در انسجام درونی ساخت روانی‌اش نهفته است. این انسجام، اگرچه از منظر انسانی مخرب است، اما از منظر قدرت، کارآمد عمل می‌کند؛ زیرا به او اجازه می‌دهد بدون تردید، بدون همدلی و بدون احساس گناه تصمیم بگیرد. تاریخ بارها نشان داده است که چنین ترکیبی، زمانی که با ابزارهای مدرن رسانه‌ای و مشروعیت سیاسی همراه شود، می‌تواند آسیب‌هایی عمیق و ماندگار بر پیکره جوامع وارد کند.

در نهایت، تحلیل شخصیت ترامپ ما را به پرسشی فراتر از یک فرد می‌رساند: جامعه‌ای که چنین شخصیتی را برمی‌کشد و تحمل می‌کند، خود چه خلأهایی دارد؟ پاسخ به این پرسش، شاید مهم‌تر از خود ترامپ باشد. زیرا تا زمانی که سیاست به صحنه ارضای خودشیفتگی بدل شود و انسان‌ها به ابزار تقلیل یابند، خطر نه در یک فرد خاص، بلکه در الگویی تکرارشونده نهفته است. بازگرداندن اخلاق، همدلی و کرامت انسانی به مرکز سیاست، تنها راه شکستن این چرخه است؛ چرخه‌ای که اگر مهار نشود، دیر یا زود چهره‌های مشابهی را بازتولید خواهد کرد.

امیر آذر

۵ فوریه ۲۰۲۶

 
اسم
نظر ...