مارکسیسم به‌مثابه‌ی یک دین/کارل کُرش


03-02-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
5 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

کارل کُرش، ۱۹۳۵

مارکسیسم به‌مثابه‌ی یک دین

منبع: مکاتبات شورا، جلد ۱، شماره‌ی ۹، ژوئن ۱۹۳۵، صفحات ۱۷–۲۴؛

برگردان: آرمان جمهور

ملاحظات انتقادی درباره‌ی «مارکسیسم»، سمپوزیومی از جان مک‌موری، جان میدلتون‌موری، اِن.‌ای.‌ هولدِوی و جی.‌اچ.‌ کول. انتشارات جان‌وایلی و پسران، نیویورک، ۱۹۳۵. نسخه‌ی انگلیسی: انتشارات چَپمَن و هال، لندن.

همه‌ی نویسندگان این کتاب در تأکید بر این نکته متفق‌القولند که مارکسیسم یک «نظریه‌ی انقلابی»، یک «اِنجیل انقلابی» است. اما منظور آن‌ها از این عبارت، مارکسیسم واقعی و همچنین تغییر واقعی نظم اجتماعی سرمایه‌داری از طریق عمل طبقه‌ی پرولتاریا نیست. «مارکسیسم» آن‌ها یک مذهب، یک بُرش، یک ایدئولوژی انقلابی است که به‌وسیله‌ی آن جنبش کارگری سوسیالیستی هوشیار و (همان‌طور که کُل می‌گوید، صفحه‌ی ۲۳۷) «کِسل‌کننده» قرار است برای کارگران انگلیسی و به‌ویژه برای خُرده‌بورژوازی جذاب‌تر و دل‌نشین‌تر شود. و فرض بر این است که این کارگران هنوز برای مدت‌های طولانی آماده و قادر به اقدام انقلابی نخواهند بود.

یکم. 

این گرایش کتاب به همان اندازه که در آثار فلسفی جی.‌ام.‌ موری و جی.‌ مک‌موری، و در تحلیل اقتصادی سرمایه‌داری توسط اِن.‌ای.‌ هولدِوی، به‌وضوح آشکار می‌شود، در موضع جی.‌اچ.‌ کُل و دوباره جی.‌اِم.‌ موری در قبال مسائل سیاسی–عملی جنبش کارگری امروزی انگلستان و بین‌المللی نیز نمود پیدا می‌کند. تبدیل نظری دکترین مارکسیستی از یک نظریه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی پرولتاریای انقلابی به یک «ایدئولوژی انقلابی» صرف، در خدمت هدف عملی استفاده از مارکسیسم برای ایجاد هاله‌ای از نور بر فراز تَلاشی سیاسی است که جهت آن به‌هیچ‌وجه انقلابی نیست. علیرغم تمام عبارت‌پردازی‌های عِرفانی در مورد «هویتِ اساسیِ نظریه و عمل» در «فلسفه» انقلابی مارکسیسم، مسئله برای جی.‌اِم.‌ موری و جی.‌ مک‌موری، تطبیق بهتر دکترین مارکسیستی با نیازهای مبارزه‌ی طبقاتی عملی کارگران نیست. دغدغه‌ی واقعی آن‌ها جدا کردن «فلسفه» مارکسیستی از رابطه‌ی قطعی آن با مبارزه‌ی طبقاتی پرولتاریا و «تکمیل» آن با انواع عناصر دیگر است که عمدتاً از دین مسیحیت وام گرفته شده‌اند. و هدف این «مارکسیسم» که به یک فلسفه‌ی مذهبی تبدیل شده است چیست؟ به‌جای تغییر واقعی محیط اجتماعی، وظیفه‌ی آن شامل گرفتن وضعیتی از جامعه است که در واقع از پیش وجود دارد و آوردن آن به آگاهی مردمی است که در این جامعه زندگی می‌کنند. سرنگونی واقعی نظم اجتماعی موجود باید با نوسازی مذهبی، فلسفی و اخلاقی آگاهی درونی انسان جایگزین شود.

دوم. 

در برخورد با سیاستمداران «مارکسیست»‌ای مانند جی.‌دی.‌اچ.‌ کُل و جی.‌اِم.‌ موری، نیازی به تحلیل انتقادی برای اثبات این نیست که برای آن‌ها، ایدئولوژی «مارکسیست انقلابی» تنها ابزاری برای جلب رأی برای حزب کارگر است. برای موری شکی نیست که جنبش عملی کارگری در انگلستان حداقل برای سی تا چهل سال (صفحه‌ی ۲۰۶) همچنان محدود به مبارزه برای اهداف دموکراتیک همراه با تبلیغات آرمان‌گرایانه‌ی آرمان‌های آزادی و خودآموزی مذهبی–اخلاقی افراد مربوطه خواهد بود. کُل نیز با صراحت اظهار می‌کند که انقلابی از سوی کارگران انگلیسی خارج از محدوده‌ی چشم‌انداز است، که توسعه‌ی اقتصادی دوران اخیر طبقه‌ی کارگر را نه تقویت، بلکه تضعیف کرده است، که بنابراین، (به‌دلیل ضعفش!) باید در آینده بیشتر بر اساس سیاسی و کمتر بر اساس اتحادیه‌های کارگری و صنعتی ساخته شود (صفحات ۲۳۶–۲۳۷). از سوی دیگر، به‌گفته‌ی کُل، طبقه‌ی متوسط در توسعه‌ی طبیعی خود، از پیش برای فاشیسم مقدّر شده به‌نظر می‌رسد (صفحات ۲۲۱–۲۲۲، ۲۲۵)، در حالی که به‌گفته‌ی موری، این طبقه «هنوز» در انگلستان قطعاً ضد دموکراتیک نیست و هنوز هم می‌تواند رضایت خود را از گرایش اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده در یک سرمایه‌داری دولتی پارلمانی–دموکراتیک که توسط حزب کارگر پس از مدل هیئت حمل‌ونقل مسافر موریسون یا پس از مدل‌های ارائه‌شده توسط «دولت ملی» فعلی آقای مک‌دونالد ساخته شده است، پیدا کند (صفحات ۱۹۰–۱۹۲). معنای واقعی پذیرش نظریه‌ی مارکسیستی شامل منحرف کردن این «طبقه‌ی جدید» خُرده‌بورژوازی است که توسط کُل کشف شده است (چند بار در چهار دهه‌ی گذشته؟) از گرایش فاشیستی خود و پذیراتر کردن آن برای سوسیالیسم. جی.‌اِم.‌ موری تا آنجا پیش می‌رود که جنبش سوسیالیستی آینده را به‌عنوان یک «سازمان سیاسی اساساً بی‌طبقه» معرفی می‌کند که «مارکسیسم کامل» آن یک «ایمان» و یک «بینش» خواهد بود، «که برای بورژوازی و کارگر به یک اندازه جدید و الهام‌بخش است» (صفحات ۱۹–۲۱). با این حال، در واقعیت، این شخص که هرگز از توصیف خود به‌عنوان یک «آرمان‌گرا» و «سوسیالیست بی‌صبر» (صفحات ۲۰۲–۲۰۳) خسته نمی‌شود و فضیلت اصلی مارکسیسم را این می‌داند که «مارکسیست واقعی» به‌وسیله‌ی مارکسیسم، «خود» خودخواهانه‌اش را از بین می‌برد (صفحه‌ی ۲۰۷)، در موارد متعددی، با انکار چند عبارت بی‌احتیاط از نوشته‌های قبلی‌اش، با تعظیم زاهدانه به مرد قدرتمند آینده‌ی حزب کارگر (هربرت موریسون) و با انکار اکید هرگونه «فرقه‌گرایی» (صفحات ۱۹۲، ۲۰۷)، با پیوستن به رهبری فوق‌اصلاح‌طلب فعلی اتحادیه‌های کارگری و حزب کارگر که او آن را به‌عنوان «آخرین سنگر بورژوازی» در برابر «مارکسیسم انقلابی» واقعی و مسیحی که توسط او موعظه می‌شود، معرفی کرده است (صفحه‌ی ۲۰)، به این مهم دست می‌یابد.

نیاز ویژه‌ای که این نوع سیاستمداران کارگری را به سمت دگرگونی سوسیالیسم طبقه‌ی کارگر فعلی انگلستان، در انگلستان سال ۱۹۳۵، به شکل چرخش به «مارکسیسم» و، اگر چنین چیزی ممکن بود، به «مارکسیسم انقلابی» سوق می‌دهد، توسط موری بیشتر تعریف‌ نشده است. در این مورد، ما بیان بازتر و واضح‌تری از جانب کُل داریم. او در اینجا در موقعیت بهتری برای ارائه‌ی صراحت است، زیرا علیرغم نگرش بدبینانه‌اش در مورد هرگونه تشدید انقلابی احتمالی مبارزه‌ی فعلی طبقه‌ی کارگر، او هنوز هم برای درجه‌ای از تغییر واقعی، به شکل تشدید و فعال‌کردن مسیر فعلی حزب کارگر رسمی، تلاش می‌کند و تحت شرایط خاصی آن را کاملاً منتفی نمی‌داند. به‌نظر او، حزب کارگر می‌تواند و باید قدرت را به‌دست آورد، هرچند البته در مسیرهای پارلمانی، و سپس از این قدرت برای اهدافی از جمله ایجاد برخی آژانس‌های فراپارلمانی «برای اداره‌ی کشور بر مبنای سوسیالیستی» استفاده خواهد کرد، و علاوه‌براین، «آگاهی کامل» (!) خواهد داشت که مأموریتش (!) صرفاً تصویب قوانین جدید نیست، بلکه «تغییر کل ساختار اجتماعی کشور» با هدف «جامعه‌ای بی‌طبقه و برابر» است (صفحات ۲۳۵–۲۳۶). او با تکیه بر این امتیاز به وجدان انقلابی سوسیالیستی خود، اکنون دلایل واقعی مفید بودن مارکسیسم را برای حزب کارگر امروزی انگلیس به روشنی اعلام می‌کند. به‌محض اینکه حزب کارگر از اصلاحات اجتماعی که کاملاً بی‌خطر برای سرمایه هستند، فراتر می‌رود و به «تلاش جدی برای ایجاد یک نظام سوسیالیستی» روی می‌آورد، بلکه حتی به «خواسته‌هایی برای اصلاحات اجتماعی که سرمایه‌داران به راحتی نمی‌توانند بپذیرند» روی می‌آورد، «دیگر نمی‌تواند میانه‌رو باشد یا میانه‌رو به‌نظر برسد» (صفحه‌ی ۲۲۶). برای جلوگیری از این «ظاهر میانه‌رو» و در نتیجه از دست ندادن تمام اعتبار، به‌ویژه نزد طبقه‌ی متوسط، که از پیش به نوعی به فاشیسم روی آورده است، حزب کارگر در این برهه‌ی سرنوشت‌ساز کنونی خود به این «اِنجیل برای مشتاقان انقلابی که می‌خواهند جهان را تغییر دهند» نیاز دارد (صفحه‌ی ۲۳۸). و برای دستیابی به این هدف والا، آقای کُل هیچ ترسی از آوردن یک انقلابی برجسته‌ی دیگر ندارد، همان‌کسی که در دوران جوانی انقلابی–سندیکالیستی خود، شور و شوق رمانتیک خود را از او گرفته بود. او نقل‌قولی باشکوه از سندیکالیست قدیمی آمریکایی IWW، بیگ‌بیل هیوود، در ستایش «تفکر» انقلابی، تیز و پیگیر نقل می‌کند (صفحه‌ی ۲۳۹). اما او تفکر سندیکالیستی، فعال و تروریستی مورد نظر هیوود را با تفکر «سازنده و معقول» خود جایگزین می‌کند، که در عین حال، به‌هیچ‌وجه، تفکر «میانه‌رو» نخواهد بود یا حداقل شبیه آن نخواهد بود (صفحه‌ی ۲۲۶).

سوم. 

در حالی که جی.‌اِم.‌ موری و جی.‌ مک‌موری گرایش سیاسی عملی کتاب را به گونه‌ای فراهم کرده‌اند که می‌توان آن را نظریه‌ی فلسفی نامید، نویسنده‌ی چهارم، اِن.‌ای.‌ هولدِوی، نظریه‌ی اقتصادی را ارائه می‌دهد (صفحات ۱۲۳–۱۷۸). تنها از طریق وظیفه‌ی خاص و خودخواسته‌ی این قوه‌ی روشنفکر خُرده‌بورژوایِ با تردید و هوشیاری، یعنی انتقال شور و اشتیاقِ فاقدِ ایدئولوژی مارکسیستی انقلابی به طبقه‌ی کارگر، می‌توان شیوه‌ای را که در غیر این صورت کاملاً غیرقابل درک است و در اینجا به‌طور بی‌تکلفی به نظریه‌ی اقتصادی مارکس پرداخته شده است، درک کرد. هیچ مارکسیست مدرن و عاقلی اعتراض نمی‌کرد اگر آقای هولدِوی آموزه‌های اقتصادی مارکس را در معرض «نقد مداوم در پرتو فرآیندهای در حال توسعه در جهان مادی» قرار می‌داد (صفحه‌ی ۱۷۸). اگر (همان‌طور که دوستش کُل گهگاه بیان کرده است) او در چنین تغییر انتقادی مداومی از مارکسیسم، حتی وظیفه‌ی واقعی «مارکسیست غیرارتدوکس» را درک می‌کرد، یعنی فعالیت خود را به‌عنوان یک مارکسیست به تجزیه‌ی مارکسیسم به شیوه‌ای مارکسیستی محدود می‌کرد، می‌توانست با کمال میل آن را بپذیرد. اما حتی از چنین دیدگاهی، یک «تحلیل سرمایه‌داری» مارکسیستی و مرحله‌ی نهایی فعلی آن باید چند اصطلاح، مفهوم و گزاره‌ی مارکسیستی را به شیوه‌ای مناسب به خواننده منتقل کند. وقتی کسی در هر حوزه‌ی دیگری از دانش، نظریه‌ای را نقد می‌کند یا سهم انتقادی در آن دارد، معمولاً شرحی مرتبط از حداقل آموزه‌های اساسی این نظریه مورد نقد ارائه می‌دهد و نه اینکه به نام این نظریه، به‌جای محتوای واقعی آن و توسعه‌ی بیشتر این محتوا، صرفاً افکار و فرمول‌بندی‌های بداهه‌ی خود را به بازار عرضه کند. در این کتاب چیزی به‌عنوان آموزه‌ی مارکسیستی به ما ارائه می‌شود که از نظر فلسفی، تاریخی و به‌ویژه اقتصادی، تنها به شکلی سست یا اصلاً به افکار مارکس مرتبط نیست. هیچ خواننده‌ای، هر چقدر هم که با «فلسفه‌ی مارکسیستی» جدید آقایان موری، مک‌موری و شرکا روشن شده باشد، نمی‌تواند از این شرح «انتقادی» ایده‌ای نیمه‌روشن از اقتصاد مارکسی به‌دست آورد. و باید از پیش با نظریه‌ی مارکسیستی کاملاً آشنا بود تا حتی چند قطعه از دکترین مارکسیستی را که در پس سوءتعبیرهای متعدد، توالی‌های نادرست، اضافات نگران‌کننده و شوخی‌هایی که اغلب به حماقت منجر می‌شوند، تشخیص داد.

برای نشان‌دادن آشفتگی ایجادشده توسط مارکسیست منتقد هولدِوی در نظریه‌ی اقتصادی مارکس و نتایج آن، چند مثال می‌آوریم:

از همان صفحه‌ی ۱۲۹ می‌آموزیم که در جامعه‌ی فئودالی حتی طبقات استثمارگر (اربابان فئودال، چه معنوی و چه دنیوی، و خدم و حشم آن‌ها که به‌دلیل سهم بیشترشان از محصول اجتماعی، رعایا را «استثمار» می‌کردند) و به‌همین‌ترتیب در جامعه‌ی سرمایه‌داری اولیه، «استثمارگران صنعتی»، «ارزش‌ها» را به معنای مارکسیستی آن تولید می‌کردند.

در صفحه‌ی ۱۳۲، نویسنده رویای آرمان‌شهری ارسطوی پیر را محقق می‌کند. او در واقعیت سرمایه‌داری امروزی، به‌طور دقیق‌تر در «صنعت کفش و چکمه»، وجود ماشین‌هایی را کشف می‌کند که «مواد خام را بدون هیچ گونه دخالت انسانی به محصول نهایی تبدیل می‌کنند». چه جای تعجب است که دکترین سنتی مارکسیستی ارزش از پایه‌های خود متزلزل شده و به گروه هدایت و یاری آقای هولدِوی نیاز دارد. او توضیح می‌دهد: «هر سیستم اقتصادی قبلی، مصرف‌کنندگانی را خلق می‌کرد که خالق نبودند؛ سیستم سرمایه‌داری به‌دلیل ضرورت ذاتی خود (که مادر اختراعات است) خالقانی را خلق می‌کند که مصرف‌کننده نیستند، یعنی ماشین‌ها» (صفحه‌ی ۱۳۴).

در وهله‌ی بعد، نویسنده (ظاهراً بر اساس کشف قبلی کُل) کشف می‌کند که «نظریه‌ی ارزش مارکسی به‌هیچ‌وجه یک نظریه‌ی اقتصادی به معنای محدود آن نیست» (صفحه‌ی ۱۳۳). در واقع، مارکس در کتاب «سرمایه» تحلیل اقتصادی عمیق و کاملی از روابط ارزشی کالاها در تولید سرمایه‌داری ارائه داده است. او علاوه‌براین (در بخش مربوط به «خصلت بت‌وارگی کالاها و راز آن») از نظر تاریخی و جامعه‌شناختی نیز این روابط را به‌عنوان پنهان‌کاری مادی روابط اجتماعی که بین انسان‌ها در فرآیند تولید پدید می‌آید و توسعه می‌یابد، درک کرده است. هولدِوی، اقتصاددان منتقد، از این دستاورد کامل مارکس، اقتصاددان منتقد، کاملاً (مطابق با گرایش «فلسفی» و «مذهبی» اثر خود، و همچنین کل کتاب، که معطوف به برانگیختن شور و شوق است!) نیمه‌ی اول، یعنی تحلیل اقتصادی اصیل، را حذف می‌کند و فقط به نکات انتقادی که او «فلسفی» نامیده است، پایبند می‌ماند. بنابراین، مقوله‌ی اقتصادی «ارزش» به چیزی متافیزیکی تبدیل می‌شود که صرفاً می‌توان فهمید که به نوعی «معیار استثمار» است (صفحه‌ی ۱۳۲). در این کاربرد، معنای این عبارت کاملاً نامفهوم است. این امر ابتدا زمانی روشن می‌شود که به یاد آوریم که در مارکس، «ارزش» به‌عنوان «معیار استثمار» عمل نمی‌کند، بلکه نرخ ارزش اضافی است.

افشاگری بعدی هولدِوی شامل کشف یک تفاوت اساسی در نظریه‌ی مارکسیستی بین «ارزش» و «قیمت» است (صفحه‌ی ۱۳۸). به‌گفته‌ی مارکس، البته، «قیمت» کالاها چیزی جز «ارزش» آن‌ها که به صورت پول (ارزش مبادله‌ای) بیان می‌شود، نیست. به دلایل مختلف، که مهم‌ترین آن‌ها تا جلد سوم ظاهر نمی‌شود، اتفاق می‌افتد که بین مقدار قیمت و ارزش کالاها و گروه‌های کالایی مختلف هیچ توافق مستقیمی وجود ندارد و در تولید سرمایه‌داری توسعه‌یافته نیز نمی‌تواند وجود داشته باشد. بنابراین بسیاری از منتقدان مارکس تصور کرده‌اند که مارکس در کتاب سرمایه در استخراج اقتصادی قیمت‌ها از ارزش کاملاً موفق نبوده است. نویسنده‌ی ما به ایده‌ای درخشان و واقعاً پوچ دست می‌یابد. به‌گفته‌ی او، قیمت چیزی کاملاً متفاوت از ارزش و در «شکل مدرن» خود، نقطه‌ی مقابل مستقیم آن است (صفحات ۱۳۸–۱۴۱). قیمت «اساساً یک رابطه‌ی فردی» است (صفحه‌ی ۱۴۰)؛ به‌طور دقیق‌تر، نوعی رقابت بین افراد مختلف و گروه‌های انسانی، معیاری از «تضادهای فردی و گروهی در طبقه‌ی سرمایه‌دار» (صفحه‌ی ۱۴۰). در حالی که در «ارزش» ما «وحدت» (sic!) بین طبقه‌ی استثمارگر و استثمارشونده را داریم، در «قیمت» نیز «وحدت کاملاً متفاوتی» داریم، یعنی «وحدت خریدار و فروشنده» در بازار کالا (صفحه‌ی ۱۳۸). مبارزه بر سر قیمت‌ها همیشه (حتی به‌عنوان مبارزه بین سرمایه‌داران و تولیدکنندگان کوچک در اوایل دوره‌ی سرمایه‌داری!) صرفاً بیانگر یک تضاد و تخاصم فردی است و هرگز «مبارزه‌ی توده‌ای» نیست (صفحه‌ی ۱۳۹). این هیچ ارتباطی با «روابط بین طبقه‌ی سرمایه‌دار و پرولتاریا» ندارد (صفحه‌ی ۱۴۰). اگر در شرایط تولید پیشاسرمایه‌داری، ارزش و قیمت هنوز کم و بیش معادل بودند (صفحه‌ی ۱۴۰)، در دوران سرمایه‌داری، قیمت بیشتر و بیشتر به سمت «جدایی مطلق از ارزش مارکسی» گرایش پیدا می‌کند (صفحه‌ی ۱۴۱). گذار از شیوه‌ی تولید پیشاسرمایه‌داری به تولید کالایی سرمایه‌داری و توسعه‌ی بیشتر این شیوه‌ی تولید، همان‌طور که در مارکس دیده می‌شود، از طریق واسطه‌ی ارزش انجام نمی‌شود، بلکه از طریق تغییر قیمت از ارزش انجام می‌شود (صفحات ۱۳۸–۱۴۰).

این جدایی نظریه‌ی قیمت از «ارزش» مارکسی با هدف بازنمایی توسعه‌ی اقتصادی سرمایه‌داری بدون دخالت ارزش و ارزش اضافی و مبارزه‌ی مرتبط طبقات در خود تولید مادی، یعنی به‌عنوان یک امر درون سرمایه‌داری، یا به‌عنوان مبارزه‌ای بین سرمایه‌داران رقیب مختلف و گروه‌های سرمایه‌دار بر سر قیمت‌ها، مبارزه‌ای که دیگر نه در حوزه‌ی تولید، بلکه فقط در حوزه‌ی مبادله، در بازار کالا، در جریان است، انجام می‌شود. تنها گاهی اوقات، در نقاط بحرانی خاص زمانی، یعنی در «انقلاب‌های» جزئی بحران‌های اقتصادی و سرانجام «وقتی همه‌چیز تمام می‌شود»، در «واژگونی انقلابی که دوران سرمایه‌داری را به پایان خود می‌رساند» (صفحه‌ی ۱۴۲) — تنها در آن زمان، از اعماق فرااقتصادی و از نظر اقتصادی غیرقابل درک یک «رشد ارگانیک» درونی (صفحه‌ی ۱۳۵) است که ارزش به‌طرز وجدآمیزی به این توسعه‌ی اقتصادی درون سرمایه‌داری می‌پیوندد: «سرنگونی اجباری قیمت توسط ارزش».

با این حال، هولدِوی به هدف خود نمی‌رسد. او با جدایی ریشه‌ای قیمت از ارزش، معنای روشن «ارزش» را که مارکس ارائه داده است، برای عملکرد و توسعه‌ی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری مبهم کرده است. با این حال، او موفق نشده است برای «قیمت» تعیین‌کننده‌های اقتصادی مستقلی بیابد و بدین‌ترتیب آن را به یک مقوله‌ی اقتصادی مستقل ارتقا دهد. او «ارزش» را یک مقوله‌ی «فرااقتصادی» اعلام کرده و ویژگی‌های اقتصادی توسعه‌یافته توسط مارکس را از آن گرفته و این ویژگی‌ها را به شکلی ناقص به «قیمت» خود منتقل کرده است. او از طریق این توسعه‌ی بیشتر «انتقادی» «نقد اقتصاد سیاسی» مارکسی، نه‌تن‌ها محتوای اقتصادی دکترین مارکسی، بلکه حتی اهمیت انتقادی–انقلابی آن را نیز از بین برده است. برای روشن‌شدن این موضوع، نسخه‌ی اصلی مارکسی و نسخه‌ی هولدِوی را روبه‌روی هم قرار می‌دهیم. این تقابل نشان می‌دهد که فرمول مارکسی، پرده‌برداری از راز واقعی، کشف یک بینش اقتصادی جدید و روشن‌کردن یک موضوع عملاً مهم برای مبارزه‌ی طبقاتی پرولتاریا است. برعکس، از طریق فرمول هولدِوی، موضوعی که کاملاً واضح است، مبهم می‌شود، در نتیجه نه به بینش نظری جدیدی دست می‌یابیم و نه حقیقت طبقاتی عملی را بیان می‌کنیم.

مارکس روابطی را که مستقیماً از فرآیند مادی تولید در شکل سرمایه‌داری آن (تولید کالایی سرمایه‌داری) ناشی می‌شوند، اساسی می‌داند. این روابط از نظر اقتصادی در «ارزش» کالاها ظاهر می‌شوند. 

هولدِوی روابطی را که در بازار از مبادله (خرید و فروش) کالاها ناشی می‌شود، اساسی می‌داند. این روابط از نظر اقتصادی در «قیمت» کالاها ظاهر می‌شوند.

مارکس. در کنار این روابط اساسی («روابط تولید») روابط مشتق‌شده‌ای وجود دارند که ابتدا در حوزه‌ی مبادله پدیدار می‌شوند. این روابط شامل روابط بین صاحبان کالاها می‌شود که به‌عنوان فروشنده و خریدار با یکدیگر روبه‌رو می‌شوند و «به‌وسیله‌ی یک عمل اراده‌ی مشترک بین هر دو، کالای دیگری را تصاحب می‌کنند، به این صورت که کالای خود را از آن خود می‌کنند». این رابطه («قرارداد») دیگر یک رابطه‌ی اقتصادی نیست، بلکه یک «رابطه‌ی قانونی یا داوطلبانه است که ماهیت آن از طریق خود رابطه‌ی اقتصادی (ارزشی) تعیین می‌شود». 

هولدِوی. رابطه‌ی اقتصادی (قیمت) از رابطه‌ی قانونی یا داوطلبانه («قرارداد») مشتق می‌شود.

مارکس. در «ارزش»، رابطه‌ای بین اشخاص پدیدار می‌شود که مختص فرآیند تولید سرمایه‌داری است، یعنی تقلیل کارهای خصوصی که به‌هم وابسته‌اند اما مستقل از یکدیگر انجام می‌شوند به معیار متناسب اجتماعی زمان کار (تنظیم تقسیم اجتماعی کار) به‌عنوان رابطه‌ای بین ارزش یک کالا و ارزش کالاهای دیگر. 

هولدِوی. در «قیمت»، رابطه‌ای بین اشخاص ظاهر می‌شود که به فرآیند مبادله تعلق دارد، یعنی «وحدت خریداران و فروشندگان» که در فروش کالا در بازار، به‌عنوان رابطه‌ای بین «یک کالا و شکل پولی آن» ایجاد می‌شود.

مارکس. رابطه‌ی ارزشی کالاها، بیانی «دیوانه‌وار» برای رابطه‌ی واقعی‌ای است که بر آن دلالت دارد، بیانی که نیاز به تصحیح علمی دارد. در عین حال، این یک «مفهوم اجتماعی معتبر و از این رو عینی» برای روابط تولیدی یک شیوه‌ی تولید اجتماعی خاص (تولید کالایی) است. اعتبار (اجتماعی) این مفهوم به یک دوران تاریخی (دوران جامعه‌ی بورژوایی) محدود می‌شود. 

هولدِوی. رابطه‌ی قیمت کالاها «شکل وارونه‌ای» است که در آن رابطه‌ای برای «ما» پدیدار می‌شود که در واقعیت عینی چیزی متفاوت است. این وارونگی در ارتباط با هر خرید و فروش کالا رخ می‌دهد و هیچ ارتباطی با شکل تولید معین یا با یک دوره‌ی تاریخی معین ندارد.

مارکس تا این حد، رابطه‌ی ارزشی کالاها صرفاً یک ظاهر نیست که با کشف وضعیت واقعی پنهان در زیر آن از بین برود، بلکه همچنان برای کسانی که درگیر روابط تولید کالایی هستند، معتبر باقی می‌ماند. این رابطه ابتدا همزمان با لغو تولید کالایی سرمایه‌داری از طریق انقلاب پرولتری و توسعه‌ی بیشتر به سوی جامعه‌ی کمونیستی بی‌طبقه ناپدید می‌شود. 

هولدِوی. تا این حد، رابطه‌ی قیمت کالاها صرفاً یک فریب ذهنی به‌نظر می‌رسد؛ از طریق کشف وضعیت عینیِ نهفته در بنیان امور، می‌توان آن را با روش‌های صرفاً نظری نیز از بین برد.

مارکس. رابطه‌ی ارزشی کالاها (شکل کالایی محصولات در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری) حاوی یک راز واقعی است. 

«رازآلودگی شکل کالا در این واقعیت نهفته است که ویژگی‌های اجتماعی کار خودشان را به‌عنوان ویژگی‌های ملموس خود محصولات کار، به‌عنوان ویژگی‌های اجتماعی و طبیعی این چیزها، و از این رو رابطه‌ی اجتماعی تولیدکنندگان با کل کار را به‌عنوان رابطه‌ی اجتماعی اشیاء که خارج از آن‌ها وجود دارد، برای مردم منعکس می‌کند.» 

هولدِوی. اینکه «کالاها خودشان به بازار نمی‌روند و نمی‌توانند خودشان را مبادله کنند»، بنابراین باید توسط انسان‌های واقعی در بازار مبادله شوند، یک امر بدیهی است که برای همه شناخته شده است.

مارکس. پرده‌برداشتن از این راز (از بین بردن «بت‌وارگی کالا») یک کشف علمی است. بدین‌ترتیب واقعیت پنهان در پس «ارزش» قابل مشاهده و لمس می‌شود. به‌وسیله‌ی گزاره‌ای در مورد رابطه‌ی موجود بین اشیاء واقعی (رابطه‌ی ارزش کالاهای مختلف)، یک امر واقعی (زمان کار صرف‌شده برای محصولات مختلف کار انسانی) به درستی روشن می‌شود. 

هولدِوی. با بیان دوباره‌ی این واقعیت که به هر حال کاملاً شناخته شده است، هیچ بینش نظری جدیدی حاصل نمی‌شود. با این ادعا که در «قیمت» کالاها، «وحدت خریدار و فروشنده» نیز به صورت «شکل معکوس» آشکار می‌شود، ارتباطی که به خودی خود واضح است، تنها به صورت مصنوعی مبهم می‌شود. نمی‌توان دید که چه معنای منطقی می‌تواند با تعریف قیمت به‌عنوان رابطه‌ای بین «یک کالا و شکل پولی آن» (یعنی بین یک چیز و شکل آن) مرتبط باشد. به همان اندازه غیرقابل درک است که چگونه «وحدت خریدار و فروشنده» که در بازار برقرار می‌شود، باید دقیقاً از طریق گزاره‌ای در مورد قیمت یک کالا بیان شود.

مارکس. این کشف برای مبارزه‌ی طبقاتی اهمیت عملی دارد؛ کارگران مزدی که تاکنون صرفاً به‌عنوان فروشندگان یک کالای خاص (نیروی کارشان) در کنار سایر فروشندگان کالا رتبه‌بندی می‌شدند، خود را به‌عنوان طبقه‌ی تولیدکنندگان واقعی (که توسط غیرتولیدکنندگان سرکوب و استثمار می‌شوند) تمام محصولات اجتماعی مبادله‌شده در بازار سرمایه‌داری می‌شناسند. آن‌ها از طریق عمل آگاهانه‌ی خود به‌عنوان یک طبقه، موانعی را که شرایط تولید کالایی بر شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری تحمیل کرده است، درهم می‌شکنند و به‌جای تنظیم (ناخودآگاه) فرآیند اجتماعی از طریق قانون ارزش، کنترل مستقیم آگاهانه و برنامه‌ریزی‌شده‌ی تولید را از طریق انسان‌های آزاد و مرتبط برقرار می‌کنند. 

هولدِوی. همچنین هیچ حقیقت طبقاتی عملی از این طریق اعلام نمی‌شود. رابطه‌ای که بین خریداران و فروشندگان کالای نیروی کار در «بازار کار» سرمایه‌داری برقرار می‌شود، مانند تمام روابط دیگر فروشندگان و خریداران کالاها، به‌عنوان رابطه‌ی «اساساً فردی» انسان‌ها یا «گروه‌های انسانی» که برای فروش کالاهای خود رقابت می‌کنند، باقی می‌ماند. این رابطه هیچ ویژگی طبقاتی ندارد.

 

مارکس. خصلت منطقی فرمول ارزش در تکامل بیشتر فرمول ارزش به فرمول قیمت، یعنی در بیان ارزش همه‌ی کالاها در یک کالای خاص، یعنی پول، همچنان وجود دارد. پول یک کالا است. حتی در دوران پیش از سرمایه‌داری نیز به این شکل ظاهر می‌شود. با این حال، برای اولین بار در دوره‌ی تولید کالایی سرمایه‌داری به کالای عمومی (در گردش هر کشور و در بازار جهانی) تبدیل می‌شود. لغو خصلت کالایی پول همزمان با لغو تولید کالایی سرمایه‌داری و پول از طریق انقلاب پرولتری و تکامل بیشتر به جامعه‌ی کمونیستی بی‌طبقه صورت می‌گیرد. 

هولدِوی. ویژگی غیرمنطقی تعریف قیمت به‌عنوان رابطه‌ای بین «یک کالا و شکل پولی آن» به‌ویژه از طریق انکار ماهیت کالایی پول آشکار می‌شود. پول در اصل یک کالا بود. حتی در دوران پیشاسرمایه‌داری نیز به همین شکل به کالای عمومی تبدیل شد. در دوران سرمایه‌داری (در «نفی دیالکتیکی» آن تحول قبلی) ویژگی یک کالا را از دست می‌دهد و به شکل نهایی سرمایه‌دارانه‌ی خود به‌عنوان پول کاغذی غیرقابل تبدیل دست می‌یابد. «رخنه‌ی نیروهای مولد» از میان موانعی که در تولید کالایی سرمایه‌داری توسط (و چیزهای دیگر) ماهیت کالایی پول برای آن‌ها ایجاد شده است، بدون انقلاب پرولتری، از طریق افزایش پول از طریق تورم صورت می‌گیرد (صفحه‌ی ۱۶۴).

همانند توسعه‌ی کالا و پول، توسعه‌ی عمومی سرمایه‌داری نیز، در تفسیر هولدِوی، نه با لغو شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری از طریق انقلاب پرولتری، بلکه با گذار به سرمایه‌داری دولتی، به «اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده» سرمایه‌داری و به بردگی فاشیستی کارگران به پایان می‌رسد. او اعلام می‌کند که «مرحله‌ی نهایی تمرکز سرمایه، ظهور ویژگی‌های جدید را نشان می‌دهد» (صفحه‌ی ۱۷۱)، و سپس به سرمایه‌داری دولتی، اقتصاد ملی «برنامه‌ریزی‌شده»، جنگ و ناسیونالیسم می‌پردازد. او فکر می‌کند که کارگران از فروش نیروی کار خود به سرمایه‌داران دست خواهند کشید و در شکل جدیدی از بردگی فرو خواهند رفت، «نه در بردگی مزدی که همیشه نصیب آن‌ها بوده است، بلکه در اسارتی که اختیار آن‌ها را نه توسط مالکان فردی، بلکه توسط دولت به‌دست می‌گیرد» (صفحه‌ی ۱۷۲). بنابراین، این تحلیل «مارکسیستی» که قصد داشت «پایان سرمایه‌داری» را به تصویر بکشد، با چشم‌انداز آغاز جدید یک سرمایه‌داری مهلک‌تر پایان می‌یابد. به این ترتیب، این سهم «اقتصادی» نیز به‌طور هماهنگ با گرایش کلی کتاب همخوانی دارد. نویسندگان آن، که با هدف القای شور و اشتیاق بیشتر به جنبش سوسیالیستیِ تحت فشار فاشیسم، از طریق اعتراف به ایمان به اصطلاح «مارکسیسم انقلابی»، انتخاب شده‌اند، در نهایت به این نتیجه می‌رسند: که امروز هنوز از نظر تئوری و ناخودآگاه، و فردا شاید آگاهانه و عملی، در برابر قدرت فاشیسم تسلیم می‌شوند یا تسلیم چیزی می‌شوند که مدت‌هاست در خفا به‌عنوان اغواگری مقاومت‌ناپذیر آن احساس می‌شود.

 
اسم
نظر ...